ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 039

آموزش تدبر در سورهٔ قدر — بخش دوم

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ درج‌شده زیر عبارات عربی، توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است.

آیات مورد بحث در این جلسه

پیش از ورود به متن، فهرست هر آیه‌ای که استاد در این جلسه دربارهٔ آن سخن گفته — حتی اگر عربی کامل را نخوانده و فقط مضمون، تکه‌عبارت یا اشاره آورده — از این قرار است: قدر/۱ (إنا أنزلناه فی لیلة القدر؛ مرجع ضمیر «ه»؛ انزال دفعی نور قرآن در برابر تنزیل تدریجی الفاظ)؛ قدر/۲ (وما أدراک ما لیلة القدر؛ «ما»ی استفهامی نه نافیه؛ عظمت شب قدر)؛ قدر/۳ (لیلة القدر خیر من ألف شهر؛ هزار ماه و عمر هشتادساله)؛ قدر/۴ (تنزل الملائکة والروح فیها بإذن ربهم من کل أمر؛ جنس روح؛ امر به معنای فرمان تدبیر عالم نه خودِ قرآن)؛ قدر/۵ (سلام هی حتی مطلع الفجر؛ حفاظت صدور فرمان و تنزل ملائکه)؛ اسراء/۸۵ (یسئلونک عن الروح قل الروح من أمر ربی)؛ یس/۸۲ (إنما أمره إذا أراد شیئا أن یقول له کن فیکون)؛ غافر/۱۵ (یلقی الروح من أمره علی من یشاء من عباده لینذر یوم التلاق: القای روح پیامبری)؛ کهف/۱۱۰ (إنما أنا بشر مثلکم یوحی إلیّ)؛ مجادله/۲۲ (أیدهم بروح منه؛ حزب‌الله)؛ حجر/۲۹ (نفخت فیه من روحی: انسان شدن)؛ بقره/۲۹ (استوی إلی السماء فسوّاهن سبع سماوات)؛ طه/۵ (الرحمن علی العرش استوی)؛ بقره/۳۰ (إنی جاعل فی الأرض خلیفة)؛ بقره/۳۴ (اسجدوا لآدم فسجدوا)؛ لیل/۱۲ (إن علینا للهدی: نتیجه با خدا، انتخاب راه با انسان)؛ انسان/۳۰ (وما تشاءون إلا أن یشاء الله)؛ رعد/۳۹ (یمحو الله ما یشاء ویثبت)؛ بقره/۹۶ (حرص یهود بر حیات و تمنی هزار سال عمر). اشاره به دعای امام سجاد علیه‌السلام در مشروط کردن طول عمر، سخن امیرالمؤمنین علیه‌السلام دربارهٔ شوق متقی به لقاء الله، ماجرای حرّ، و شنیده‌ای دربارهٔ یزید و حضرت زینب سلام‌الله‌علیها نیز در جلسه آمده است.

گشایش: پرسش‌های رسیده دربارهٔ سورهٔ قدر

بسم الله الرحمن الرحیم.

سؤال‌هایی که در این فاصله به دستم رسید مربوط به سورهٔ قدر است؛ بعضی‌شان را توضیح بدهیم. جلسهٔ پیش خودِ سوره را جلو بردیم؛ حالا پرسش‌هایی مانده که اگر همین‌جا روشن نشود، بعداً روی همان ابهام‌ها سوار می‌شویم.

تاء وحدت در «لیلة القدر»

نوشته‌اند: وجودِ «تاء» در «لیلة»، در «لیلة القدر»، چه دلیلی دارد؟ به این می‌گویند تاء وحدت. یعنی یک تک‌شب بیشتر نیست. درست است که ما سه شب می‌گوییم، ولی این سه شب قدر نیست. سه تا شب است که یکی‌شان شب قدر است. ما سه شب را زنده‌داری می‌کنیم، شب‌زنده‌داری می‌کنیم، برای این‌که یکی‌شان شب قدر است و ما آن را از دست ندهیم. ظاهر آیه یک شب را می‌گوید؛ تاء هم همان را محکم می‌کند: لیلة، یک شب.

«إِنَّآ أَنزَلْنَٰهُ فِى لَيْلَةِ ٱلْقَدْرِ» (قدر/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را در شب قدر فروفرستادیم.

«ما» در «وما أدراک» استفهامی است، نه نافیه

و «ما أدراک» را چرا نمی‌توانیم «ما»ی نافیه بگیریم؟ اگر «ما» را نافیه بگیریم، «أدراک» فاعل می‌خواهد. می‌شود: آگاه نکرد تو را. کی آگاه نکرد تو را؟ چی آگاه نکرد تو را؟ آن «هو»یی که در «أدراک» هست به چه برمی‌گردد؟ مبهم می‌شود. به لحاظ ادبی این «ما» را باید سؤالی بگیریم: چه چیز آگاه کرد تو را؟ و این سؤال در حقیقت سؤالی است برای نشان دادن عظمت. چه چیز آگاه کرد تو را که شب قدر چیست؟ ما در فارسی خودمان هم داریم: «چی می‌دانی؟ اصلاً چی می‌دانی چه خبر است؟» این «چی می‌دانی» یک اصطلاح است؛ یعنی بگویی خیلی خبر بزرگی است. یک اصطلاح است، نه استفهام معمولی که منتظر جوابِ کمی باشی.

«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا لَيْلَةُ ٱلْقَدْرِ» (قدر/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه دانی که شب قدر چیست؟

آیا خدا فقط در شب قدر از قدرتش استفاده می‌کند؟

گفته‌اند: آیا فقط در شب قدر خدا از قدرتش استفاده می‌کند؟ ببینید، در شب قدر فرمان‌ها صادر می‌شود و قدرت به جریان درمی‌آید. این جریان تا شب قدر سال آینده امتداد دارد. این‌طور نیست که مثلاً یک شب خدا قدرتش را به کار بگیرد، دیگر بقیهٔ شب‌ها استراحت کند. نه؛ خدا قدرتش همیشه در عالم در جریان است. ولی بازه‌های یک‌ساله برایش تعریف کرده. در شب قدر فرمان‌ها را صادر می‌کند. ظرفیت‌ها — همهٔ ظرفیت‌ها — مقدر می‌شود. همهٔ تصمیم‌های قطعی گرفته می‌شود. در طول سال در جریان است و یکی‌یکی اجرا می‌شوند، در وقت خودشان، تا شب قدر بعدی.

پس قدرت خدا تعطیل‌بردار نیست؛ حسابِ سالانه دارد. شب قدر شبِ صدور است، نه شبِ تنها شبِ کارِ خدا.

معنای «سلام»: حفاظتِ صدور فرمان، نه نفی جریان قدرت در بقیهٔ سال

گفته‌اند: آیا فقط در شب قدر آفت و خلل به جریان قدرت خدا راه ندارد؟ یعنی در فرایند صدور فرمان و تنزل ملائکه — که هر کدام در جای خود مستقر بشوند — دخالتی نیست. معنایش این نیست که مثلاً بعدش که ملائکه می‌خواهند دستورات خدا را اجرا کنند، آن‌جا دخالت هست. اصل مطلب این‌جاست: در خودِ صدور فرمان کسی نمی‌تواند تأثیر بگذارد؛ روی صدور فرمان‌ها تأثیر منفی بگذارد. شیاطین با نیروهای منفی مثلاً بیایند تأثیر منفی بگذارند، کاری کنند فرمان بد صادر بشود. خدا می‌خواهد تضمین کند: نگران از صدور فرمان من و تنزل ملائکه بر جریان فرمان من نباشید. این‌ها حفاظت‌شده است. این‌ها حراست‌شده است.

«سَلَٰمٌ هِىَ حَتَّىٰ مَطْلَعِ ٱلْفَجْرِ» (قدر/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن شب تا طلوع فجر سلام است.

اگر در دنیای ما این‌طور است که وقتی یک فرآیندی می‌خواهد بنشیند چند تا دستور صادر کند، افراد زیادی وجود دارند که سعی می‌کنند روی دستورات او اثر بگذارند. حتی خود ما هم در شب قدر چرا هی می‌نشینیم توبه می‌کنیم، گریه می‌کنیم، ناله می‌کنیم، زجه می‌زنیم؟ می‌خواهیم روی فرمان خدا دربارهٔ خودمان اثر بگذاریم. منتها ما اثر منفی نمی‌خواهیم بگذاریم. لذا یکی از مصادیقِ سلام همین است که آقا، شب قدر با گریهٔ الکی سرِ خدا نمی‌شود کلاه گذاشت. حداقلش این است. الکی هیچ تصمیمی بر توبه نداریم، اما خیال می‌کنیم خیلی زرنگیم: مثلاً امشب می‌نشینم یک مقدار گریه کنم، بلکه یک جور دیگر برای من بنویسد. تأثیر ناسواب — دقت کنید — تأثیر ناسواب کسی نمی‌تواند روی قلم خدا بگذارد، روی صدور فرمان‌های خدا بگذارد، روی تنزل ملائکه بگذارد. منظور این است. نافی این نیست که جریان قدرت خدا در وقت‌های دیگر خلل برایش مثلاً وارد می‌شود. آن بحث جداست. این‌جا سخن از حراستِ صدور است، نه از تعطیل بودنِ قدرت در بقیهٔ ایام.

چرا «الروح» مفرد آمده است؟

گفته‌اند: اگر از هر امری یک روح شکل می‌گیرد، چرا روح مفرد آمده، در حالی که دربارهٔ ملک آمده «ملائکه»، و دربارهٔ امر آمده «کل أمر»؟

«تَنَزَّلُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍۢ» (قدر/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان از هر امری فرود می‌آیند.

«الروح»، الف و لامش جنس است. ملائکه با جنس روح همراه می‌شوند؛ مثل الف و لامِ «الانسان». حالا هر ملکی با یک مصداقی از روح همراه می‌شود. اما به طور کلی جنس روح با ملک چه می‌شود؟ همراه می‌شود. الف و لام تعریف نیست که بگویم ملائکه با یک نفر روح، با یک دونه روح. حالا آخه بعضی‌ها گفته‌اند روح بزرگِ ملائکه است، یا روح یک حقیقتی است مثلاً از جنس ملائکه ولی از آن‌ها عظیم‌تر. انواع تفسیرها راجع به روح مطرح شده.

ولی خود قرآن بیان فرموده که از تو دربارهٔ روح سؤال می‌کنند:

«وَيَسْـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِ ۖ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَمَآ أُوتِيتُم مِّنَ ٱلْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًۭا» (اسراء/۸۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از تو دربارهٔ روح می‌پرسند. بگو: روح از امر پروردگار من است، و از دانش جز اندکی به شما داده نشده است.

امرِ رب چیست؟

«إِنَّمَآ أَمْرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيْـًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ» (یس/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امر او جز این نیست که چون چیزی را اراده کند، به آن بگوید باش، پس می‌شود.

بنابراین روح حقیقتِ ایجاد است؛ کلمهٔ ایجاد است. روح یک حقیقت زنده‌ای است که به آن می‌گویند کلمهٔ ایجاد. کلمهٔ «کن فیکون». منظور همین است. بسیاری از مفسران هم به همین معنا اشاره فرموده‌اند.

شب قدر زمان دارد؛ اما با زمان‌های دیگر قابل مقایسه نیست

بله، چون شبهه این است که بالاخره این‌که زمان ندارد — نه، زمان دارد. شب قدر یک شب است، یک مقطعی از زمان است؛ اما یک مقطعی از زمان است که ارزشش با مقاطع دیگر قابل مقایسه نیست. چرا؟ چون بقیهٔ مقاطع ارزش خودشان را از این می‌گیرند. این خودش معنا و ارزش می‌دهد به زمان. دیگر نمی‌شود آن را بیاییم با زمان به لحاظ کمی مقایسه کنیم. بخواهیم هم مقایسه کنیم، هرقدر هم زمان زیادی را در نظر بگیری، باز شب قدر از آن افضل و برتر است.

«لَيْلَةُ ٱلْقَدْرِ خَيْرٌۭ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍۢ» (قدر/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شب قدر از هزار ماه بهتر است.

«خیر من ألف شهر» یعنی اگر بخواهی کمی‌اش کنی، از هزار ماه بهتر است؛ ولی حقیقتش این است که این شب دارد به زمان معنا می‌دهد، نه این‌که زمان دارد این شب را اندازه می‌گیرد.

هنوز وارد تدبر بین سوره‌ها نشده‌ایم

اما هنوز ما وارد فاز مطالعهٔ تدبر بین سوره‌ها نشده‌ایم که بیاییم بگوییم حالا دقیقاً چرا سورهٔ قدر بعد از سورهٔ علق آمده و چه ربطی به سورهٔ علق دارد؛ چرا سورهٔ علق بعد مثلاً این سوره آمده، چه ربطی به آن دارد. این‌ها خودش یک نوعی از تدبر است که باید واردش شد به وقت خودش. ما فعلاً در این فاز اظهارنظر نمی‌کنیم.

«أنزلناه»: نزول دفعیِ نور قرآن، نه الفاظ

اما این‌که از «أنزلناه» بفهمیم که قرآن یک‌جا نازل شده در شب قدر، بله درست است. «ه» کل قرآن است و «انزال» اشاره می‌کند به نزول دفعی قرآن. قرآن به شکل دفعی، یک‌جا. اما بدانید نزول دفعی قرآن در شب قدر — یا کلاً اصلاً نزول دفعی قرآن — منظور نزول الفاظ نیست. آن‌چه که دفعی نازل می‌شود از قرآن، حقیقت و نور قرآن است که یک‌جا نازل می‌شود بر قلب پیامبر صلی الله علیه و آله. و الا الفاظ قرآن در طول بیست سال یا بیست‌وسه سال تدریجاً نازل شده که قرآن از بحث نزول تدریجی با عبارت «تنزیل» یاد می‌کند. «نزلناه» اگر گفت، نزول الفاظ است و تدریجی است. «أنزلناه» اگر گفت، نزول نور قرآن است و دفعی است. این هم از این.

مرجع ضمیر «ه»: ذهنی است و حضوری

اما این نفر سؤال کرد که این «ه» را از کجا فهمیدید قرآن است؟ مرجع ضمیر که ندارد تو این آیه. مرجع ضمیر لازم نیست همیشه در گذشته ذکر بشود. گاهی مرجع ضمیر در گذشته ذکر می‌شود؛ گاهی مرجع ضمیر در ذهن همه چیست؟ مشخص است. به این می‌گویند مرجع ضمیر ذهنی. گاهی مرجع ضمیر حضوری است. یعنی مثلاً یک نفر اینجا ایستاده، من می‌گویم «ایشان». حاضر است اینجا آن فرد. دیگر لازم نیست اول اسمش را ببرم بعد بگویم ایشان. همه دارند می‌بینندش.

اینجا وقتی خدا می‌گوید «إنا أنزلناه» هم مرجع ضمیر ذهنی است هم حضوری. چون خدا این حرف را وقتی می‌زند که دارد قرآن نازل می‌شود. «إنا أنزلناه» همین حین نزول قرآن می‌گوید «إنا أنزلناه». پس مرجع ضمیر در «ه» هم ذهنی است و هم حضوری.

«من کل أمر»: اوامر تدبیر عالم، نه خودِ قرآن

اما بحث تنزل که فرمودید از «تنزل الملائکة والروح». این را بفهمیم که مثلاً از «من کل أمر» یعنی از قرآن، به نظر من ظاهر نیست. ظاهرِ امر، امر است؛ دستور است. «إنما أمره إذا أراد شیئا أن یقول له کن فیکون» این امر است. حالا خداوند اوامری دارد. «کل أمر» یعنی امر کلی مصداق دارد. اوامری دارد برای تدبیر عالم. از هر امر او روح برمی‌خیزد، با ملائکه همراه می‌شود، تنزل پیدا می‌کنند تا امر خدا را چه کنند؟ اجرا کنند.

اما قرآن تو چنین شبی نازل شده تا بفهمی این منطق دارد. این اوامر — صدور این اوامر — منطق دارد، پشتوانه دارد، اصول دارد. همین‌طوری دیمی، باری به هر جهت نیست. روح از هر امری ایجاد می‌شود. هر سال امرهای جدیدی حادث می‌شود و روح دوباره برای همان امر حادث می‌شود. روح ایجاد می‌شود. یعنی روح یک نفر نیست. روح یک حقیقت است، یک جنس است که کلی مصداق دارد.

از ملائکه برتر است؟ اصلاً نباید مقایسه‌اش کنیم با ملائکه. روح حقیقتی است از کلمهٔ ایجاد پروردگار که ملائکه حاملش می‌شوند. ملائکه با روح ارزش پیدا می‌کنند در دستگاه اجرایی خدا. حتی انبیا.

روح چگونه پیامبر می‌سازد، حزب‌الله را تأیید می‌کند، و انسان را انسان می‌کند

بگذارید یک مقدار بیشتر راجع به روح برایتان صحبت کنم. چطور می‌شود یک آدم پیغمبر می‌شود؟ الان همهٔ ما آدمیم، آدم‌های عادی هستیم. اما اگر قرار باشد یک آدمی بشود پیغمبر، چه اتفاقی می‌افتد؟

«رَفِيعُ ٱلدَّرَجَٰتِ ذُو ٱلْعَرْشِ يُلْقِى ٱلرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِۦ عَلَىٰ مَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِۦ لِيُنذِرَ يَوْمَ ٱلتَّلَاقِ» (غافر/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بالابرندهٔ درجات، صاحب عرش، روح را از امر خویش بر هر کس از بندگانش که بخواهد می‌افکند تا به روز دیدار بیم دهد.

یعنی خدا یک «کن فیکون» می‌گوید. این روح، روحِ پیغمبری است. آن روحِ پیغمبری را به او القا می‌کند. او با بقیه فرق خواهد کرد. این‌که می‌فرماید «من بشری مثل شما هستم الا این‌که به من وحی می‌شود» این یک فرق ساده‌ای نیست. این یک فرق عادی‌ای نیست. این یک فرق عمده است.

«قُلْ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٌۭ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰٓ إِلَىَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌۭ وَٰحِدٌۭ ۖ فَمَن كَانَ يَرْجُوا۟ لِقَآءَ رَبِّهِۦ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًۭا صَٰلِحًۭا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِۦٓ أَحَدًۢا» (کهف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: من فقط بشری مانند شما هستم که به من وحی می‌شود که خدای شما خدایی یگانه است؛ پس هر که دیدار پروردگارش را امید دارد، باید کاری شایسته کند و در پرستش پروردگارش کسی را شریک نسازد.

بله، من به لحاظ بشری مثل شما هستم. فرایض شما را دارم، جسم شما را دارم، فکر شما را دارم، خیال شما را دارم. من بشرم مثل شما. ولی من یک فرقی دارم: القای روح به من شده، وحی به من می‌شود. آن القای روح، پیغمبر را — انسان عادی را — می‌کند پیغمبر.

دیگر چی؟ باز هم داریم؟ بله. حزب‌الله را خدا تو قرآن می‌فرماید. حزب‌الله می‌دانید چرا حزب‌الله می‌شوند؟ چون «أیدهم بروح منه». یک روحی از جانب خدا برمی‌خیزد. این روح می‌آید حزب‌الله را تأیید می‌کند. لذا می‌بینید دل‌هایشان محکم است. آقا این چه طور آدمی است؟ نگاهش می‌کنی چه طور آدمی است؛ اصلاً دلِ نترسی دارد. شیر است. خب این یک روحی از جانب خدا تأییدش کرده.

«لَّا تَجِدُ قَوْمًۭا يُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْءَاخِرِ يُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَوْ كَانُوٓا۟ ءَابَآءَهُمْ أَوْ أَبْنَآءَهُمْ أَوْ إِخْوَٰنَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ كَتَبَ فِى قُلُوبِهِمُ ٱلْإِيمَٰنَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٍۢ مِّنْهُ ۖ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا ۚ رَضِىَ ٱللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا۟ عَنْهُ ۚ أُو۟لَٰٓئِكَ حِزْبُ ٱللَّهِ ۚ أَلَآ إِنَّ حِزْبَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ» (مجادله/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قومی را نمی‌یابی که به خدا و روز بازپسین ایمان دارند و با کسی که با خدا و رسولش دشمنی کرده دوستی کنند، هرچند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشانشان باشند. اینان‌اند که خدا ایمان را در دل‌هایشان نوشته و به روحی از جانب خود تأییدشان کرده است؛ و آنان را به بهشت‌هایی درمی‌آورد که از زیر آن نهرها روان است، جاودانه در آن. خدا از ایشان خشنود است و ایشان از او خشنودند. اینان حزب خدایند. آگاه باش که حزب خدا رستگاران‌اند.

انسان چطور انسان می‌شود؟ «نفخت فیه من روحی». یک کلمهٔ ایجادِ انسانیت به او القا می‌شود. در او نفخ می‌شود؛ او می‌شود انسان.

«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را راست و تمام کردم و در او از روح خویش دمیدم، برای او سجده‌کنان بیفتید.

روح لذا یک مفهوم وسیعی است با مصادیق متعدد. قرار نیست که ما روح را یک نفر ببینیم؛ یکی از ملائکه، یا مثلاً یک موجود بسیار عظیمی برتر از ملائکه. نه. روح حقیقتی است که از کلمهٔ ایجاد برمی‌خیزد، از «کن فیکون» برمی‌خیزد. برای هر کسی و هر چیزی به نسبت خودش روحی وجود پیدا می‌کند و آن روح را ملائکه حامل می‌شوند، می‌آیند دستورات خدا را اجرا می‌کنند.

تنزل ملائکه بر خلیفة الله است

این هم یک سؤالی خارج از تدبر سورهٔ قدر است. ولی جوابش را من با کمک آیات دیگر قرآن بهتان می‌دهم. سؤال این است: این تنزل ملائکه، این‌ها آیا تنزل پیدا می‌کنند روی زمین، هر کس تو یک نقطه‌ای می‌رود مستقر می‌شود؟ یا تنزل پیدا می‌کنند بر آدم‌ها؟ یا تنزل پیدا می‌کنند بر پیامبر؟ یا تنزل پیدا می‌کنند بر امام؟ چه جوری است ماجرایش؟ تنزل ملائکه.

ببینید، خداوند وقتی که زمین را آفرید «استوی إلی السماء فسوّاهن سبع سماوات». بعد جایگاهِ فرمانروایی خود را کجا قرار داد؟ عرش. «الرحمن علی العرش استوی». حالا این ستاد فرماندهی خدا بر عرش است.

«هُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ لَكُم مَّا فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًۭا ثُمَّ ٱسْتَوَىٰٓ إِلَى ٱلسَّمَآءِ فَسَوَّىٰهُنَّ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍۢ ۚ وَهُوَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۭ» (بقره/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که همهٔ آنچه را در زمین است برای شما آفرید، سپس به آسمان پرداخت و آن‌ها را هفت آسمان راست داشت؛ و او به هر چیز داناست.

«ٱلرَّحْمَٰنُ عَلَى ٱلْعَرْشِ ٱسْتَوَىٰ» (طه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدای رحمان بر عرش استیلا یافت.

تو زمین خدا نماینده تعریف می‌کند، جانشین تعریف می‌کند. جانشینی که او از ستاد فرماندهی دستور بگیرد و روی زمین آن دستور را چه کار کند؟ پیاده کند. به این می‌گویند خلیفة الله. یعنی خداوند «إنی جاعل فی الأرض خلیفة»: من تو زمین جانشین قرار می‌دهم. جانشین مال وقتی است که خب عملاً به خاطر خاصیتی که زمین دارد — دنیای مادیات است — این جانشین باید یک پایش تو چه باشد؟ تو مادیات باشد. یک جانشینی که بتواند از عرش دریافت کند، تو عالم ماده پیاده بکند. این می‌شود خلیفة الله.

«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌۭ فِى ٱلْأَرْضِ خَلِيفَةًۭ ۖ قَالُوٓا۟ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ ٱلدِّمَآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّىٓ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (بقره/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: من در زمین جانشینی می‌گذارم. گفتند: آیا در آن کسی را می‌گذاری که فساد کند و خون‌ها بریزد، در حالی که ما به ستایشت تسبیح می‌گوییم و تو را به پاکی یاد می‌کنیم؟ گفت: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.

در هر زمانی خلیفة الله یک نفر است. «إنی جاعل فی الأرض خلیفة». یک خلیفه در هر زمان روی زمین هست که خلیفة الله محسوب می‌شود، جانشین خدا محسوب می‌شود. خداوند همهٔ ملائکه را در مقابل خلیفهٔ خود ساجد کرده. «إذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا». همه خاضع و خاشعِ او شدند.

«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَٰٓئِكَةِ ٱسْجُدُوا۟ لِءَادَمَ فَسَجَدُوٓا۟ إِلَّآ إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَٱسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ» (بقره/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید، پس سجده کردند مگر ابلیس که سر باز زد و بزرگی فروخت و از کافران شد.

چرا اصلاً خدا ملائکه را به سجده در مقابل خلیفهٔ خود وادار کرد؟ تا ملائکه بفهمند همان‌طور که خدا برای آن‌ها واجب‌الاطاعه است، جانشین خدا هم حرفش حرف خداست. لذا بر اساس آن منطقی که در روایات ما هم تبیین شده که ملائکة الله بر قلب ولی الله نازل می‌شوند، بر قلب خلیفة الله تنزل پیدا می‌کنند و در حقیقت نقطهٔ توزیع در مأموریت‌هایشان از ستاد فرماندهی‌ای است که خدا روی زمین تعریف کرده و توش جانشین گذاشته. او به اذن الله فرمان خدا را — در واقع آن ملائکه را — در جایگاه‌های خودشان ارسال می‌کند، توزیع می‌کند، قرار می‌دهد.

این‌ها دیگر بحثی نیست که تو تدبر سورهٔ قدر باشد. بحث‌های حالا بگوییم تفسیری است؛ بحث‌های فراتر از حد تدبر است. ما با روایاتمان بخشی از این مطالب را با روایات به آن می‌رسیم. اما اصل مطلب که خدا روی زمین جانشین دارد و جانشین خدا روی زمین مسجودِ ملائکة الله هست، این‌ها دیگر چیزهایی است که قرآن بیان کرده.

قدر یعنی جریان قدرت، نه صرفاً «ارزش»

بله. اصلاً قدر معنیش ارزش نیست. معنی قدر حاصلِ تقدیر است. یعنی جریان قدرت. جریان قدرت به هر چیزی ارزشی می‌دهد. حد و اندازه که اشاره کردم، حد و اندازه همان ارزش است. ارزش هر چیزی را سهم آن چیز از قدرت خدا معلوم می‌کند. حد و اندازهٔ هر چیزی را سهم او از قدرت خدا معلوم می‌کند. این لازمهٔ معناست. لذا دست ما باز نیست که قدر را مساوی ارزش بگیریم. قدر اول جریان قدرت است؛ ارزش از دلِ همان جریان درمی‌آید.

«ألف شهر»: حدود یک عمرِ پروپیمان

ببینید در روایات، «ألف شهر» هزار ماه است؛ هزار ماه حدود هشتاد سال می‌شود. هشتاد و سه فکر کنم سال می‌شود. تقریباً هزار ماه معادل یک عمر مثلاً پروپیمان از خداست. یک عمر پروپیمان گرفتن از خداست. تو روایات هم خیلی داریم دربارهٔ هشتادساله‌ها. خیرِ کثیره دیگر. اصلاً هشتادسالگی ویژه است. تو روایات اگر نگاه کنید — یکی از آرزوهای من دیدنِ هشتادسالگی است. إن‌شاءالله.

خب این را عرض می‌کنم. دقت بفرمایید. البته این‌که گفتیم یکی از آرزوها، خواستنِ طول عمر از خدا به شرطها و شروطها خوب است. خدا طول عمر بدهد ولی به شرطها و شروطها. شرط و شروطش هم امام سجاد علیه‌السلام معین کرده.

«وَعَمِّرْنِي مَا كَانَ عُمْرِي بِذْلَةً فِي طَاعَتِكَ، فَإِذَا كَانَ عُمْرِي مَرْتَعًا لِلشَّيْطَانِ فَاقْبِضْنِي إِلَيْكَ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مرا عمر ده تا وقتی که عمرم در طاعت تو به کار رود؛ پس چون عمرم چراگاه شیطان شود، جانم را به سوی خود بستان. (صحیفهٔ سجادیه، دعای بیستم / مکارم الاخلاق)

خدایا اگر قرار است عمری که به من می‌دهی مرکبِ شیطان بشود، شیطان مرا از تو فاصله بدهد، نمی‌خواهم قربانت بروم، نده این عمر را به ما. بگذار اگر قرار است من امروز بمیرم بهتر باشد برایم از این‌که فردا بمیرم، همین، امروز بمیرم. اما خب اگر قرار است نه، یک روز بیشتر زندگی کنم، یک قدم بیشتر به خدا نزدیک شوم، آن وقت مشتری‌ام؛ آن وقت مشتری‌ام. و الا هشتاد سال — نه، هشتصد سالش بشود آدم — اما خدای نکرده بر غفلتش اضافه بشود، بر مراتب تفخر و تکاسلش اضافه بشود، آن جز وزر و وبال چیزی نیست.

حرص بر حیات؛ سخن قرآن دربارهٔ یهود

خدا در قرآن دربارهٔ یهود می‌گوید. می‌فرماید که آنان را حریص‌ترین مردم بر زندگی می‌یابی، حتی از مشرکان حریص‌تر. هر کدامشان دوست دارند هزار سال عمر کنند. «ألف» باز آنجا عدد چیست؟ کثرت است. یعنی آن‌ها به هزار نه که به هزار و یک سال هم راضی نیستند. نمی‌خواهند بمیرند. دوست دارند هزار سال زندگی کنند در حالی که زندگی زیاد آن‌ها را از عذاب خدا دور نمی‌کند و خداوند به اعمال آن‌ها آگاه است.

«وَلَتَجِدَنَّهُمْ أَحْرَصَ ٱلنَّاسِ عَلَىٰ حَيَوٰةٍۢ وَمِنَ ٱلَّذِينَ أَشْرَكُوا۟ ۚ يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍۢ وَمَا هُوَ بِمُزَحْزِحِهِۦ مِنَ ٱلْعَذَابِ أَن يُعَمَّرَ ۗ وَٱللَّهُ بَصِيرٌۢ بِمَا يَعْمَلُونَ» (بقره/۹۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را حریص‌ترین مردم بر زندگی می‌یابی، حتی از مشرکان؛ هر یک از ایشان دوست دارد که هزار سال عمر کند، در حالی که آن عمرِ دراز او را از عذاب دور نمی‌کند؛ و خدا به آنچه می‌کنند بیناست.

متقی و شوق لقاء الله

و علی علیه‌السلام می‌فرمایند: متقی اگر نباشد ارادهٔ خدا به این‌که هنوز وقت مرگش نرسیده، آنی روحش در بدنش دوام نمی‌آورد، پر می‌کشد. شوق لقاء الله انسان متقی را از جسمش جدا می‌کند، روح او را از جسم او جدا می‌کند. ارادهٔ خداست که او را نگه داشته و الا رفت. این را به حال خودش بگذاری رفت. خدا می‌گوید ولی وقتش نرسیده؛ فعلاً باید بمانی. تحمل می‌کند دنیا را در حقیقت. دنیا برای او قفس است دیگر. دیگر روح او در یک قفسی در حصار است تا وقتی که بتواند برود.

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست / در هوای سرِ کویش پر و بالی بزنم.

به هر حال اگر خدا به ما عمر می‌دهد إن‌شاءالله عمری با برکت و عمری برای تقرب إلی الله باشد. و اگر عمر ما چنین مسیری درش نیست، خدای نکرده فاصله می‌گیریم، از قرب خدا دورتر می‌شویم، از خدا می‌خواهیم که بقیهٔ عمر ما را به لطف خودش به ما ببخشد و ما را زودتر به درگاه خودش دعوت کند که لااقل کمتر خجالت‌زدهٔ او باشیم.

اختیار انسان در چارچوب مشیت و علم الهی

سؤال را تکرار می‌کنم در مورد نسبت اختیار انسان با علم الهی، قضا و قدر الهی، مشیت الهی؛ همین‌هاست دیگر. سؤال همین است که آقا ما که اختیار داریم یعنی چی که اختیار داریم؟ و این‌که خدا سرنوشت همهٔ ما را می‌داند یعنی چی که می‌داند؟ چطور می‌شود بین اختیار و بین علم خدا به سرنوشت انسان جمع کرد؟

بیان‌های مختلفی در علم کلام در پاسخ به این سؤال مطرح شده؛ اما اجمال مطلب بر این است — آنی که بنده فهمیدم از قرآن کریم. خداوند عالم را طراحی کرده؛ از جمله برای هر انسانی تمام راه‌هایی که این انسان ممکن است طی بکند — ممکن، دقت کنید، نه واجب؛ ممکن است طی کند — همهٔ آن راه‌ها را هم خدا طراحی کرده. هیچ‌کس در هیچ نقطه‌ای از زندگی گزینه‌ای غیر از گزینه‌هایی که قبلاً خدا طراحی کرده ندارد پیش رو. یعنی شما در هر لحظه داری یکی از آن کارهایی را می‌کنی که قبلاً خدا مشیت کرده که تو می‌توانستی این کار را بکنی.

اما آیا فقط این کار را خدا مشیت کرده؟ اگر این «فقط» باشد می‌شود جبر. اگر خدا برای هر کس فقط یک راه را مشیت کرده و یک نتیجه را، این که دیگر چیست؟ این جبر است. می‌گوید آقا شما از همان اول یک راه بیشتر جلو پایت نیست، یک مقصد هم بیشتر برای تو متصور نیست. دیگر می‌شود جبر. هر جور هم شما بخواهید توجیهش کنید، این از جبر فاصله نمی‌گیرد.

اما مسئله این نیست. مسئله این است که خدا برای هر کس راه‌هایی و نتیجه‌هایی را طراحی کرده و این فرد در انتخاب راه مختار است. هر راهی را که انتخاب کرد، نتیجهٔ آن راه را می‌بیند. هر گزینه‌ای را که رفت، نتیجهٔ آن گزینه را می‌بیند.

«إِنَّ عَلَيْنَا لَلْهُدَىٰ» (لیل/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی هدایت بر عهدهٔ ماست.

در سورهٔ مبارکهٔ لیل خواندیم. نتیجه‌ها با کیست؟ انتخاب راه‌ها با کیست؟ پس انسان — بنده این‌طوری می‌فهمم — برای بنده از این لحظه تا آخر عمرم مثلاً هزار راه وجود دارد. هزار عدد کوچکی است ها، چون این‌ها در هم، لحظه، لحظه‌ها در هم ضرب می‌شوند. مثلاً من می‌گویم عدد کثرت. هزار راه وجود دارد و هزار نتیجه. یکی‌شان یک مثلاً علی صبوحی‌ای است که او تهِ تهِ جهنم است نعوذ بالله. بعد همین‌جوری بیا بالا تا برسد به آن علی صبوحی که او بالای بالای بهشت است. همه إن‌شاءالله. همه را خدا طراحی کرده. منم که با انتخاب‌های خودم دارم برای خودم تعیین مسیر و نتیجه می‌کنم؛ مسیرم و سطح نتیجه را خودم تعیین می‌کنم. هرچند همه در علم خدا هست، چون از قبلِ این‌که من شروع کنم به انتخاب، این‌ها چه شده؟ طراحی و تعیین شده. اما این گزینه‌ها طراحی و تعیین شده؛ انتخاب به من سپرده شده. تیکش را ما می‌زنیم. تیکش را ما می‌زنیم می‌رویم جلو.

تشبیه بازی رایانه‌ای

من یک تشبیه خیلی ساده اگر بخواهم بکنم، این تشبیه یک ذره معنا را تو ذهنتان نزدیک می‌کند. هرچند می‌دانم سؤالاتی هم ایجاد می‌کند. آقا یک نفر می‌آید یک بازی کامپیوتری طراحی می‌کند. این طراح بازی کامپیوتری می‌نشیند با یک سری برنامه‌نویسی یک مسیر مثلاً فرض کنید هزارگزینه‌ای را طراحی می‌کند. شما هزار جور نتیجه می‌توانی تو این بازی بگیری از شروع تا پایان و مراحل مختلف. ممکن است وسط‌ها بسوزی. ممکن است از مرحله‌ها عبور کنی. همه را او چه کار کرده قبلاً؟ آیا برای کسی که نشسته دارد بازی می‌کند گزینه‌ای خارج از گزینه‌هایی که آن طراح طراحی کرده باشد وجود دارد؟ امکان ندارد. شما نمی‌توانی انتخابی بکنی که او از قبل فکرش را نکرده؛ فقط در چارچوب طراحی او انتخاب می‌کنی. اما مجموعهٔ انتخاب‌های شما یکی از گزینه‌های هزارگانهٔ پیش‌بینی‌شده را برای شما رقم می‌زند. یا این مرحله می‌سوزی یا مرحلهٔ بعد می‌روی؛ یا آنجا امتیاز می‌شود صد، نه می‌شود صد و ده، نه می‌شود صد و بیست، نه می‌شود هزار، نه می‌شود نهصد و پنجاه. شما به یکی از نتایج محتمل — به یکی از نتایج ممکن — می‌رسی.

پس کل مسیر مشیتِ طراح است؛ کل نتایج در علم طراح دیده شده. انتخاب مسیر با شماست.

«وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًۭا» (انسان/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما نمی‌خواهید مگر آنکه خدا بخواهد؛ به‌راستی خدا دانای حکیم بوده است.

مسئلهٔ «وما تشاءون إلا أن یشاء الله» یعنی این. شما در چارچوب مشیت خدا دارید مشیت می‌کنید. تو چارچوب طراحی او انتخاب می‌کنید جلو می‌روید. حالا این طراحی برای هر کس به تناسب خودش است. سابقهٔ شما در طراحی‌ای که امسال برایت رقم می‌خورد اثرگذار است: چه راه‌هایی، تا چه حدودی، تا کدام مقصدها. بعد تو خود این مسیر هر انتخابی که می‌کنی روی انتخاب بعدی اثر دارد. چرا؟ چون اگر از این در رفتی دیگر دو سه تا در جلوت است. اما از آن در می‌رفتی دو سه تا در دیگری جلوت بود. یعنی این‌طوری است دنیا. شما همهٔ تصمیماتت، همهٔ حرکت کردن‌هات دارد تأثیر می‌گذارد در آن راهت. یعنی دارد مشخص می‌کند راه شما چیست. این مسئلهٔ اختیار انسان در چارچوب مشیت پروردگار است.

«یمحو الله ما یشاء ویثبت»

لذا ما در قرآن کریم این را هم داریم. مثلاً خدا می‌فرماید «یمحو الله ما یشاء ویثبت». یعنی چه؟ یعنی یک وقتی شما مجموعه‌ای از انتخاب‌ها را داری که با این مجموعه انتخاب‌ها هر کی از دور به تو نگاه کند می‌گوید این آدم عاقبت به خیر نمی‌شود. ماهایی که خیلی علم کافی به مشیت الهی نداریم به شکل کلی می‌توانیم بگوییم این آدم عاقبت به خیر نمی‌شود. کلی می‌گوییم ما. اما امام معصوم که علم بیشتری به مشیت الهی دارد، علم او علم لدنی است. او می‌گوید مثلاً این آدم آخرش به اینجا می‌رسد. چرا؟ نشان می‌دهد دیگر. یعنی آن دستِ فرمان معلوم است کجا دارد می‌رود. دستِ فرمان پیداست کجا دارد می‌رود.

«يَمْحُوا۟ ٱللَّهُ مَا يَشَآءُ وَيُثْبِتُ ۖ وَعِندَهُۥٓ أُمُّ ٱلْكِتَٰبِ» (رعد/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا هر چه را بخواهد محو می‌کند و هر چه را بخواهد استوار می‌دارد؛ و ام‌الکتاب نزد اوست.

حالا آمدیم و یک‌دفعه این آدم یک جایی گفت آقا توبه. توبه. یک گزینه بود مثلاً هزار تا گزینه جلوش بود، نهصد و نود و نه تایش گناه بود، یکی‌اش توبه بود. این‌قدر توبه برای او سخت شده بود. اما اراده کرد و توبه را انتخاب کرد؛ مثل حرّ.

حرّ: یک در هزار که تاریخ را برگرداند

حرّ راه را به روی اباعبدالله بست. هر کی می‌خواست نگاه کند می‌گفت آقا این آدم عاقبت به خیر نمی‌شود. دیگر آقا راه را جلو حسین بستی با خانواده‌اش. می‌گذاشتی برود. اگر تو راه را باز می‌کردی الان تاریخ یک جای دیگر بود. این‌قدر جایت حساس بود ها. راه را بستی، محاصره کردی، نگذاشتی برود. دیگر حالا نهصد و نود و نه در هزار تو عاقبت به خیر نمی‌شوی. یک در هزار حالا شاید. حالا کی می‌رود سراغ آن یک در هزار؟ اما تو آن یک در هزار ایستاد. گفت نه. «إنی أری نفسی بین الجنة والنار»: خودم را بین بهشت و جهنم می‌بینم. وای بر من اگر بخواهم جهنم را انتخاب کنم. پوتین‌ها را آویزان کرد تو گردنش، رفت در خانهٔ حسین، گفت برگشتم. خوش آمدی. راه باز است.

امروز ما، خودمان، پدر و مادرمان، نسل‌مان، جان‌مان فدای تربت حر. فدای تربت حر. شخصیتی است که تاریخ را باز دگرگون کرد. تاریخ را. این را می‌گویند چه؟ می‌گوید «یمحو الله ما یشاء». خدا آن سرنوشتی را که داشت می‌رفت به سمتش چه کرد؟ پاکش کرد. «ویثبت»: یک چیز دیگر جایش نوشت. این گزینه بود ولی خیلی بعید بود انتخابش کند.

ابن ملجم و امکان جابه‌جایی ریل

آیا این‌که حضرت پیش‌بینی کرده بود ابن ملجم مرا می‌کشد، گزینه‌ای بود که نکشد؟ بله بود. بله بود. اگر نمی‌کشت چه می‌شد؟ گفت «یمحو الله ما یشاء». مسیر را عوض کرد. بله می‌شود. پس در چارچوب مشیت باز امکان جابه‌جایی ریل حرکت وجود دارد.

قانون توبه، قانون دعا، دعای مادر، دعای پدر، انفاق، یک دل شکسته را به دست آوردن — این‌ها قانون‌های عجیبی‌اند. این‌ها قانون‌هایی‌اند که کلی می‌تواند ریل و مسیر حرکت را بالا پایین کند. کلی می‌تواند تأثیر بگذارد. این‌ها همه در چارچوب مشیت خداست. همه از قبل طراحی شده است.

وقتی گزینهٔ توبه بسته می‌شود

حالا یک وقتی کسی یک جایی یک کاری می‌کند که گزینه این‌طوری است: ها، از اینجا رد شدی. اینی که از اینجا رد می‌شود دیگر گزینهٔ توبه ندارد مثلاً. اگر کسی این کار را کرد، یک چنین راهی را رفت، دیگر وای به حال او. اینجا دیگر قضاء الهی است. یعنی دیگر تصمیم گرفته می‌شود به جهنمی شدن او. دیگر این در چارچوب قدر احتمال نیست؛ دیگر تصمیم است. عملاً او زندگی می‌کند که بیشتر پروار بشود برای سوختن تو جهنم. دیگر او یک مرزی را عبور کرده که از آن مرز کسی رد شد برگشت توش نیست. برگشت ندارد. بعدِ اتمام حجت رد شده.

حالا من نمی‌دانم مصادیقی دارد ندارد فلان؛ ولی گاهی به ذهنم این‌طور خطور می‌کند. می‌گویند — ما شنیدیم، من نخواندم، حدیثش را نخواندم ولی بر فرض شنیدهٔ خودم می‌گویم — وقتی یزید سؤال کرد چه کنم خدا توبهٔ مرا ببخشد، حضرت سجاد علیه‌السلام فرمود غفیله بخوان. حضرت زینب سلام‌الله‌علیها گفت چرا بهش راه توبه را نشان می‌دهی؟ گفت خواهر، این گزینه نیست برای او. او نمی‌تواند از این راه برود. توفیق پیدا نمی‌کند. توفیق پیدا نمی‌کند یعنی همین دیگر. یعنی اصلاً بسته شده برای او. او را خدا موفق نمی‌کند به این توبه. به خاطر این‌که او از یک مرزی، از یک حدی عبور کرده که دیگر برگشت ندارد. حجت بر او تمام شده و رد شده. دیگر آن برگشت ندارد. آن می‌رود برای نابودی. فقط می‌رود برای نابودی.

بگذریم. بحث مشیت خدا، علم خدا، اختیار انسان یک بحث کلامی جدی است.

چرا شب قدر را هفته یا ده روز نگیریم؟

سؤال‌شان این است که چرا شب قدر را یک هفته‌ای حساب نکنیم؟ چرا ده روزه حساب نکنیم؟ چند تا روایت داریم سرش. یک روایت می‌گوید یک هفته شب قدر است. نوزدهم، بیست‌ویکم. روایت — هیچ روایتی نداریم بگوید هر سه شب قدر است ها. روایات می‌گویند یکی‌اش شب قدر است ولی خدا از شما می‌خواهد هر سه را زنده بداری. در واقع روایات از شما خواسته‌اند که مطمئن بشوی آن یک شب را دریافت کرده‌ای. تعیین نشده به خاطر عظمتش. برای این‌که شأنش کوچک شمرده نشود.

بله این هم که گفته‌اند در شب نوزدهم یک مقدماتی، شب بیست‌ویکم یک مقدمات دیگری، شب قدر اصلی بیست‌وسوم باشد، این‌ها هم هست. اما این‌که بالاخره شب قدر است دیگر ما به ظاهر باید اخذ کنیم. ظاهرِ شب، هفته نیست. ظاهرِ شب، ماه و سال نیست.

حالا من که انکار نمی‌کنم، من انکار نمی‌کنم خب. انکار نمی‌کنم که شب قدر را یک فرآیندی بگیریم که در طول مثلاً شب نوزدهم و بیست‌ویکم و بیست‌وسوم فرض کنید محقق می‌شود. منکر نیستم. اما ظاهر آیه می‌گوید شب. شب یعنی یک شب. یک شب باید برای ما مفهوم باشد. ما اگر خواستیم هم برسیم به این‌که این یک شب، یک شبِ شناخته‌شدهٔ ما نیست، بلکه سه شب است یا بلکه شش شب است یا هرچی، احتیاج داریم به دلیل محکمی از خود قرآن یا روایات معتبر. و الا این‌که با حدس ما نمی‌شود. شب، یک شب است.

چرخش شب بر سطح زمین در بیست‌وچهار ساعت

و این نکته را هم اضافه بکنم. بله، من این مقدار را می‌فهمم. این یک شب شروع تا پایانش بیست‌وچهار ساعته است. کل زمین یک شب در کل زمین بیست‌وچهار ساعت می‌چرخد. درست است که در مقطعی که ما روش ایستاده‌ایم ممکن است هشت‌ساعته شب باشد، ممکن است ده‌ساعته. ولی اگر سطح زمین را حساب بکنید یک بیست‌وچهار ساعت شب می‌چرخد. این را هم من می‌توانم درکش کنم. یعنی با «لیلة» جور درمی‌آید.

اما بیش از این دیگر احتیاج دارد به یک توسعه‌ای. یعنی مثلاً روایت باید بیاید، یک روایت معتبری یا یک آیهٔ محکمی بیاید توسعه بدهد. بگوید اینجا گفته «لیلة» ولی منظور از «لیلة» مثلاً این است، این است، این است. آن وقتی که ما از باب تعبد باید آن وقت بپذیریم.

اللهم صل علی محمد و آل محمد.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

«إِنَّآ أَنزَلْنَٰهُ فِى لَيْلَةِ ٱلْقَدْرِ» (قدر/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آن را در شب قدر فروفرستادیم.

«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا لَيْلَةُ ٱلْقَدْرِ» (قدر/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه دانی که شب قدر چیست؟

«لَيْلَةُ ٱلْقَدْرِ خَيْرٌۭ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍۢ» (قدر/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شب قدر از هزار ماه بهتر است.

«تَنَزَّلُ ٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَٱلرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍۢ» (قدر/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان از هر امری فرود می‌آیند.

«سَلَٰمٌ هِىَ حَتَّىٰ مَطْلَعِ ٱلْفَجْرِ» (قدر/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن شب تا طلوع فجر سلام است.

صدق الله العلی العظیم.

پاورقی تدوین: متن حاضر بر اساس پیاده‌سازی ماشینیِ گفتار (ASR) تدوین شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی، در مواردی که در بخش‌های این جلسه آمده‌اند، توسط مدل تهیه شده‌اند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های جانبی و صداهای غیرمرتبط با سخنرانی استاد حذف شده‌اند. این نسخه فاقد Segments است.