آموزش تدبر در سورهٔ عادیات
یادداشت: ترجمههای فارسیِ درجشده زیر عبارات عربی، توسط مدل تهیه شدهاند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است.
آیات مورد بحث در این جلسه
پیش از ورود به متن، فهرست هر آیهای که استاد در این جلسه دربارهٔ آن سخن گفته — حتی اگر عربی کامل را نخوانده و فقط مضمون، تکهعبارت، یا ماجرای آیه را آورده — از این قرار است:
- عادیات/۱ تا عادیات/۱۱ (کل سوره، یک سیاق: سوگند به اسبان دونده و نفسنفس، جرقه، یورش صبحگاهی، گرد و خاک، فرورفتن در میان جمع؛ سپس «إن الإنسان لربه لکنود»، گواهی انسان بر همین صفت، شدت حبّ خیر، و هشدار «أفلا یعلم إذا بعثر ما في القبور»)
- عصر/۲ («إن الإنسان لفي خسر»: نمونهٔ کلیگویی قرآن از جنبهٔ منفی طبیعت انسان)
- معارج/۱۹ و معارج/۲۰ («إن الإنسان خلق هلوعا» و «إذا مسه الشر جزوعا»: باز هم کلیگویی از طبیعت انسان)
- تین/۴ («لقد خلقنا الإنسان في أحسن تقویم»: جمع فطرت و طبیعت، نه فطرتِ تنها)
عبارت روایی «لا یشغله شأن عن شأن» در میانهٔ مثالِ نظارت آمده است، نه بهعنوان آیه. اذان ظهر، سفرهٔ شام، ماجرای عاشورا و ابنزیاد، و نقلِ شأننزولِ غزوه با فرماندهی امیرالمؤمنین علیهالسلام، مثال و بحث تاریخیاند نه قرائت آیهای دیگر. اشارهٔ «چرا به شمس و قمر قسم نخورد» فقط مثالِ سوگندِ بدیل است، نه بحث سورهٔ شمس یا قمر.
تکسیاق بودن سورهٔ عادیات
سورهٔ مبارکهٔ عادیات از نظر تعداد سیاقها یک سیاق بیشتر نیست. دیگر از اینجا به بعد تقریباً میشود گفت سورهای نداریم که چند سیاق باشد. سورهها تکپاراگرافیاند؛ تکسیاقیاند. یک بند، یک نفسِ پیوسته. دیگر نباید دنبال شکستِ سوره به چند پاراگراف گشت. از همینجا تا پایان جزء، غالباً با سورههای یکبندی طرفیم. بیایید یک دور از نظر مفهومی بررسی کنیم. اول تصویر سوگندها را ببینیم، بعد ببینیم جواب قسم چگونه آن تصویر را قطع میکند، بعد نقطهٔ اتصال را پیدا کنیم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
سوگند به دوندگانِ نفسنفسزنان
«وَٱلْعَـٰدِيَـٰتِ ضَبْحًا» (عادیات/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به دوندگان، در حالی که نفسنفس میزنند / صدای ضَبح برمیآورند.
«والعادیات» جمعِ «عادیة» است. عادیة از «عَدْو» است؛ عَدْو یعنی دویدن. عادیة یعنی دونده. پس «والعادیات» یعنی قسم به دوندگان.
«ضبحاً» حالتِ همهمه و نفسنفسی است که هنگام دویدن پیش میآید. شما یک آدم را هم اگر بدود میبینید به نفسنفس میافتد. نفسش با شدت میرود و میآید. یک «هاـ» شنیده میشود؛ یک صدایی. این صدا ضَبحه است. «والعادیات ضبحاً» یعنی قسم به دوندگانی که همزمان با دویدنشان صدای همهمه و نفسنفسشان به گوش میرسد.
با توجه به آیات بعدی برمیآید که موصوفِ ذکرنشدهٔ این دوندگان چیست؟ اسبهای دونده است. یعنی قسم به اسبهای دونده که در حالت دویدنشان همهمهشان دارد به گوش میرسد. خصوصِ اسب این ضَبح را بهطور ویژه دارد. اگر مستندی دیده باشید که گلهای اسب دارد میدود — تعداد زیادی اسب میدود و خوب صدابرداری شده باشد — صدای همهمه و نفسنفس اسب را که با تمام سرعت میدود و قلبش محکم میزند و نفسش با صدا میرود و میآید، میشنوید. آن صدا را قرآن ضَبح نامیده است.
جرقه از برخورد سُم با سنگ
«فَٱلْمُورِيَـٰتِ قَدْحًا» (عادیات/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند به افروزندگانِ جرقه، در حالی که با زدن [سُم بر سنگ] آتش برمیافروزند.
یک صحنه بعد از این نفسنفسِ هنگام دویدن، باز به یک نشانهٔ دیگر اشاره میکند. «موریات» جمعِ «موریة» است. موریة اسم فاعل از ایراء است. ایراء یعنی برق افروختن؛ آتش برآوردن با زدن. موریة یعنی برقافروزنده؛ جرقهافروز.
«فالموریات قدحاً» یعنی افروزندگانِ جرقه. قدح یعنی جرقه؛ زدن برای برآوردن آتش. گویی همان عادیات «فالموریات» شدهاند. یعنی آن دویدن آنقدر شدت دارد که از نوع دویدن آنها جرقه از سنگها بلند میشود. نعلها — اسبها نعل دارند؛ نعلها تازه است — میخورد به این سنگها و جرقهها بلند میشود.
یورشِ صبحگاهی
«فَٱلْمُغِيرَٰتِ صُبْحًا» (عادیات/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند به یورشبرندگان در هنگام صبح.
«مغیرات» جمعِ «مغیرة» است. مغیرة اسم فاعل از إغارة است. إغارة یعنی یورش بردن. فالمغیرات یعنی یورشبرندگان. فالمغیرات کی؟ «صبحاً»: به هنگام صبح.
ببینید این دو تا — فالموریات و فالمغیرات — با «فاء» به عادیات عطف شدهاند. فا، فا. یعنی مراحلِ بعد از دویدن را خدا میخواهد بگوید. این دویدن بستر کار است. این دویدن آنقدر شدید است که از برخورد سُم این اسبهای دونده جرقه بلند میشود. آنقدر شدید است که صدای همهمه بلند میشود؛ و بعد از برخورد این سُمها به سنگها جرقه بلند میشود. خروجی این دویدن چیست؟ یک یورشِ صبحگاهی است.
شما اینجا چه دیدید؟ یک گله اسب میبینید که با سرعت میتازد. همهمهاش بلند است. جرقههایش بلند است. صبح است و دارد یورش میبرد. به یک سمتی، به یک جایی دارد یورش میبرد.
گرد و خاک و فرورفتن در میان جمع
«فَأَثَرْنَ بِهِۦ نَقْعًا» (عادیات/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به وسیلهٔ آن گرد و غبار برانگیختند.
«فأثرن به نقعاً»: به واسطه یا به وسیلهٔ این یورش صبحگاهی «أثرن نقعاً» یعنی برانگیختند چه را؟ گرد و خاک را. یک گرد و خاکی بلند کردند.
تصویرسازی کن در ذهنت. این گله اسب را ببین که دارند با سرعت میدوند. جرقهها را ببین. در ذهنت هوای گرگومیش را بیاور. تیز دارند میتازند و گرد و خاکی بلند کردهاند.
«فَوَسَطْنَ بِهِۦ جَمْعًا» (عادیات/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به وسیلهٔ آن در میان جمعی فرورفتند / در وسط جمعی واقع شدند.
و به واسطهٔ این یورش وسط یک جمعی واقع میشوند. یعنی میروند داخل یک جمعی؛ آن وسط واقع میشوند. «فوسطن به جمعاً»: میروند وسط یک جمعی واقع میشوند.
البته ما با توجه به این شدتِ تاختوتاز که منتهی میشود به «فوسطن به جمعاً» — منتهی میشود به اینکه اینها میروند وسط یک جمعی واقع میشوند — متوجه میشویم که این دیگر دویدنِ اسبهای وحشی توی بیابان نیست، بلکه اسبهایی است که سوار دارند. یعنی شما در آن تصویرِ ذهنیت سوارکارانشان را هم ببین. هرچند سوارکاران را خدا در تصویر نگرفته؛ نیستند در کادر. ولی هستند. اگر سوارِ اسب نباشند، یورش به این شکل مدیریت نمیشود. این یورش چیزی است که دارد مدیریت میشود.
پلهپله خدا در این بیانات هیجانِ این حرکت و این دویدن را برده بالا. پلهپله تصویر را کامل کرده و آن شور و نشاط و هیجان در دویدن و حرکت این اسبها را قشنگ در ذهن شما جا انداخته است.
یک بار دیگر تصویر را در ذهنت جمع کن. اول فقط دویدن است و صدای نفسنفس. بعد میفهمی این دویدن آنقدر تند است که از برخورد سُم با سنگ جرقه میپرد. بعد میفهمی این دویدن بیهوده در بیابان نیست؛ یورش است، آن هم صبح، وقتی هوا هنوز گرگومیش است و غافلگیری ممکن است. بعد گرد و خاک بلند میشود. بعد این گله میرود وسط یک جمع. پنج پله، پنج تصویر، هر کدام هیجان را یک درجه بالاتر میبرد. خدا نمیگوید «اسبهایی دویدند». صحنه را میسازد تا تو داخل صحنه باشی. بعد که تو داخل صحنه شدی، یکدفعه صحنه را قطع میکند.
یخ کردن سوره: انسان نسبت به پروردگارش کنود است
بعد میفرماید:
«إِنَّ ٱلْإِنسَـٰنَ لِرَبِّهِۦ لَكَنُودٌ» (عادیات/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا انسان نسبت به پروردگارش سخت کنود است: سست، بیرغبت و بیحال.
یکدفعه چه میشود همه چیز؟ یکدفعه یخ میکند. یعنی شما دارید با این اسبها میآیید؛ انتظار دارید فضا، فضای هیجان باشد دیگر؛ فضای شور باشد. دویدن، نفسنفس زدن، جرقه بلند کردن، گرد و خاک بلند کردن. صبح است؛ دارند یورش میبرند. خب چه شد؟ یکدفعه خدا مثل اینکه یخ میکند. سوره یخ میکند: «إن الإنسان لربه لکنود». انسان نسبت به پروردگار خویش بسیار سست و بیرغبت است.
عجیب است. اگر خدایی میخواستی سستی انسان را بگویی، قسمی میخوردی که با این سستی انسان جور دربیاید. چیزی از جنس سکون، از جنس خواب، از جنس سنگینی. این قسم، قسمِ هیجان است؛ قسمِ شور است؛ حماسه است. نفسنفس است، جرقه است، یورش صبح است، گرد و خاک است، فرورفتن در جمع است. بعد جواب قسم این است که انسان نسبت به پروردگارش کنود است. این ناسازگاریِ ظاهری عمدی است. خدا هیجان را بالا میبرد تا قطع کردنش درد داشته باشد.
«وَإِنَّهُۥ عَلَىٰ ذَٰلِكَ لَشَهِيدٌ» (عادیات/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا او بر آن گواه است.
و همانا او بر آن — یعنی بر چه؟ بر همین صفتِ کنود بودن — شهید است. کنود یعنی چه؟ سست، بیرغبت، بیحال. بیحال، سست، بیرغبت. استاد در این جلسه کنود را بیشتر با همین بار معنایی پیش میبرد، نه فقط با ترجمهٔ مشهورِ ناسپاس. انسان نسبت به ربّش حال ندارد؛ رغبت ندارد؛ کُند است. و انسان بر این سستی و بیحالی و بیرغبتی خودش نسبت به پروردگار خود «لشهید» است: خودش شاهد است؛ خودش گواه است؛ خودش هم میداند همینطور است. این را خدا لازم نیست برایش پرونده بسازد. هر کس به دل خودش سر بزند میفهمد برای خدا چقدر حال دارد.
پس این قسمها برای چه بود؟
«وَإِنَّهُۥ لِحُبِّ ٱلْخَيْرِ لَشَدِيدٌ» (عادیات/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا او در دوست داشتنِ خیر سخت شدید است.
نقطهٔ اتصال قسم و جواب: کلمهٔ «لشدید»
ببینید اگر بخواهید بین قسم و جواب قسم از یک نقطهای رابطه برقرار کنید، نقطهٔ رابطهٔ قسم و جواب در کدام کلمه است؟ در کلمهٔ «لشدید» است. یعنی «لکنود» که نمیفهماند چرا این قسمها خورده شد؛ چون «لکنود» که ربطی به این قسمها ندارد. سستی است. «لشهید» هم نمیفهماند. اما «لشدید» میفهماند. بله؛ این قسمها یک شدتی را دارد نشان میدهد. یک شدت، یک تاختوتاز، یک بروبیا، یک سر و صدا، یک همهمه، جرقهبرآوردنی، گردوخاکبلندکردنی. همهٔ اینها، اینها همه با شدت. اینها «لشدید» است.
«إنه لحب الخیر لشدید». همانا انسان نسبت به حبّ خیر — حبّ خیر یعنی علاقه به هر چیزی که آن را برای خود چه بداند؟ خیر بداند؛ به نفع خود بداند. انسان هرچه را که برای خویش خیر بداند، آن را دوست میدارد. میشود حبّ الخیر.
حالا یک کسی ثروت را برای خود خیر میداند؛ آن را دوست میدارد. یک کسی نماینده شدن در مجلس را برای خود خیر میداند؛ آن را دوست میدارد. یک کسی ازدواج را خیر برای خود میداند؛ آن را دوست میدارد. هرکسی یک چیزی را خیر برای خودش میداند. و آنچه را برای خودش خیر میداند، به نفع خودش میداند، آن را دوست دارد. و این دوستی برای انسان دوستیست شدید. معمولی نیست که بگوید «إنه لحب الخیر شدید». «لشدید» است: بسیار شدید.
یعنی انسان چیزی را که برای خود خیر میداند، آن را دوست میدارد و این دوستی بسیار شدید است. برای رسیدن به آنچه آن را برای خود خیر میداند، سر از پا نمیشناسد. دست و پا میزند، میدود، جان میکند، تلاش میکند، شبها بیدار میماند، روزها زحمت میکشد، از این جلو میزند، از آن جلو میزند. یک خرده اگر خردهشیشه داشته باشد، نامردی هم میکند؛ در رقابت هل هم میدهد. چه شده؟ میخواهم برسم.
اگر کسی میخواهد ببیند «إنه لحب الخیر لشدید» یعنی چه، برود ببیند آدمهایی را که سرنوشت خودشان را در یک چیزی میبینند: مثلاً در مسابقهای برنده شوند، در کنکوری رتبه بیاورند، رتبهشان بشود دورقمی، ثروت به دست بیاورند، پستی را به دست بیاورند، در انتخابات از رقیب جلو بزنند. هر چیزی را که انسان برای خودش خیر در آن میبیند، برای رسیدن به آن خوب میتازد. خیلی پرشور، پرهیجان، پرنشاط، پرسروصدا. اصلاً سستی در او نمیبینی. انگار نه انگار همان آدمِ بیحال است. نه؛ این آدم خیلی هم آدمِ باحالی است. خیلی هم سست نیست. خیلی هم قوی و بارغبت است.
همین آدم را ببر سر نماز صبحِ اول وقت. همین آدم را ببر سر انفاق وقتی پول در حساب است و فقیر دم در است. همین آدم را ببر سر یک کار که رضای پروردگار در آن است ولی اسم و عنوانی برای خودش ندارد. آنجا میبینی همان کسی که تا دیروز برای رتبه و پست و مسابقه شب بیدار میماند، اینجا کُند است. دست و پایش سنگین است. بهانه زیاد است. وقت نیست. حال نیست. خسته است. فردا. بعداً. این همان انسان است. قرآن میگوید این دو چهره را با هم ببین. شدت این طرف را دیدی؛ کُندی آن طرف را هم ببین. بعد بپرس چرا.
پس چرا نسبت به خدا کنود است؟
شما جمعبندی کنید. اگر انسان — چون جنسِ انسان است دیگر، درست است؟ — اگر انسان آنچه را برای خود خیر میبیند آن را دوست دارد و دوست داشتن آن هم بسیار شدید است، پس چرا راجع به خدا کنود است؟ چون خدا را خیر برای خود نمیبیند. مسئله اینجاست. همهچیز خیر است الا او. همهچیز برای من خوب است الا او. پول برای من خوب است، قدرت برای من خوب است، علم برای من خوب است، همهچیز برای من خوب است. او — ربّه — انگار نه؛ آن خیر نیست.
اگر تو آنی که پروردگار را خیر خودت میدانی و چون او را خیر خودت میدانی دوستش داری، علیالقاعده باید نسبت به پروردگارت هم «لحبّ الرب لشدید» میبودی. ولی نیستی. کو؟
بگو آقا مردم، بندگان خدا، لطفاً به خاطر غیرتان هم که شده این نماز صبح را اول وقت بخوانید. خیلی در آن خیر هست. بشمار. چند درصد موفق میشوند؟ نماز شب دیگر بماند. مسابقه دادن برای انفاق بماند. آنچه مربوط به رب میشود، آنچه مربوط به پروردگار میشود و انسان میخواهد در واقع به خودش بگوید که خب آقا این مورد رضای کیست؟ پروردگار من. پروردگار اینجوری از من راضی میشود؛ و این به نفع من است که پروردگار از من راضی باشد. من برای راضی کردن پروردگار از خودم باید بتازم، باید بدوم، باید وقت را غنیمت بشمرم، با سرعت بروم.
میخواهم بگویم در همهٔ طبقات همینطور است. در همهچیز ریز دارد. این مسئله مثبت و منفی دارد. در مثبت هم طبقهبندی دارد، در منفی هم طبقهبندی دارد. در خودِ مثبتش هم طبقهبندی دارد، در منفیاش هم طبقهبندی دارد. جاهایی هم مسئله بین مثبت و منفی است. میبینی برای یک گناهی سر و دست میشکند، برای یک سفرِ معصیتی سر و دست میشکند؛ برای خیر نه. وقتهایی میبینی در خودِ خیر، همه خیرند؛ واقعاً برای این خیر دست و پا میزند، برای آن یکی نه. چرا؟ تا چه چیز را برای خود خیر و نافع ببیند. نگاه انسان اینطور است.
اگر میخواهیم رغبت در ما ایجاد شود راجع به چیزهایی — جلب رضای پروردگار، انفاق، خدمت به مردم، نماز، اشک سحرگاهی و از این قبیل — بدانیم: اگر رغبت نداریم، چون آن را برای خویشتن هنوز خیر ندیدهایم. و وقتهایی خیر ندیدنِ یک چیز برای خود، بیمعرفتی است. بیمعرفتی است.
عاشورا: حال نداشتن برای حسین، تاختن برای ابنزیاد
سؤال است دیگر. چطور شد که وقتی پای حمایت از مسلم رسید، پای حمایت از حسین علیهالسلام رسید، حال نداشتید؟ یکییکی پس رفتید عقب. اما وقتی پای زور و زر و تزویر ابنزیاد رسید، چه کردید؟ خب همین شماهایی که روز عاشورا در مقابل حضرت بودید، اگر اینور بودید قصه فرق میکرد؛ چیز دیگری میشد. چه دیدید؟ چه را به نفع خودتان دانستید؟ چند روز بیشتر زندگی کردن، چند تا سکه بیشتر داشتن، یک ناامنی جانی و مالی را از سر خود دفع کردن، یک خودشیری کردن. چه دیدید؟
انسان «لحب الخیر لشدید» است و «لربه لکنود». عجیب است. یعنی خدا اینجا میخواهد این مقایسه را ایجاد کند. بگوید یعنی چه؟ یعنی من خیر نیستم؟ یعنی من به نفع انسان نیستم که مرا هم دوست بدارد، برای من هم شدت نشان بدهد، برای من هم بتازد، برای من هم بدود، برای من هم سر و دست بشکند، نشان بدهد که مرا هم میخواهد؟
عاشورا فقط یک مثال تاریخی دور نیست. همان منطق است. یک طرف حسین علیهالسلام است و حمایت از حق؛ یک طرف زور و زر و تزویر ابنزیاد. انسان آن طرف را که برای خودش خیر دیده با شدت دنبال کرده؛ این طرف را که باید برای پروردگار میتاخت رها کرده. سوره همین دو تصویر را روی هم میگذارد: تاختن برای محبوبِ خودساخته، کُندی برای رب.
أفلا یعلم: آیا نمیداند؟
بعد میفرماید «أفلا یعلم». پس آیا نمیداند؟ کی نمیداند؟ انسان. کدام انسان؟ انسانی که «لربه لکنود» ولی «لحب الخیر لشدید» است. این انسانی که نسبت به پروردگار کُند است و راجع به خیر شدید است، آیا نمیداند؟ چه چیز را نمیداند؟
«أَفَلَا يَعْلَمُ إِذَا بُعْثِرَ مَا فِى ٱلْقُبُورِ» (عادیات/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آیا نمیداند آنگاه که آنچه در قبرهاست زیر و رو شود؟
«وَحُصِّلَ مَا فِى ٱلصُّدُورِ» (عادیات/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه در سینههاست بیرون آورده و آشکار گردد؟
«إِنَّ رَبَّهُم بِهِمْ يَوْمَئِذٍ لَّخَبِيرٌۢ» (عادیات/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا پروردگارشان در آن روز به ایشان سخت آگاه است.
نگاه کنید؛ وقتهایی علامتهای ویرایشی خیلی به ما کمک میکند. «أفلا یعلم» دو نقطه: آیا نمیداند چه چیز را؟ آن جملهای که انسان نمیداند یک جملهٔ شرطیه است. آن جمله این است: «إذا بعثر ما في القبور و حصّل ما في الصدور». این «حصّل» هم به «بعثر» عطف است. اینها شرط است.
آن وقتی که هرچه در قبرهاست زیر و رو شود و هرچه در دلهاست بیرون آورده شود، آشکار گردد، استخراج شود — آن چیزهایی که در دلها نهان است، آنها استخراج شود — آن وقتی که هرچه در قبرهاست زیر و رو گردد و هرچه در سینههاست استخراج گردد، آن وقت: «إن ربهم» همانا پروردگار ایشان — همانی که نسبت به او اکنون کنودند — «بهم» نسبت به آنان «یومئذ» در آن روز، یعنی در آن روزی که «بعثر ما في القبور و حصّل ما في الصدور»، «لخبیر» است.
انسان این را نمیداند. به این توجه ندارد. اگر انسان به همین گزاره توجه پیدا کند، وضعش این نباید باشد. اگر انسان توجه داشته باشد که بابا این حالتِ بیرغبتی من در مقابل پروردگار قرار است یک وقتی برسد — من الان نسبت به پروردگار بیرغبتم، ولی قرار است وقتی برسد که قبرها زیر و رو شود و مردهها بیایند بیرون، از جمله من؛ و بعد آنچه در دلها نهان بوده، آنچه مخفی بوده، آن هم آشکار شود، از جمله هرچه در دل من بوده — در آن روز پروردگار نسبت به من، اعمالم، رفتارم، جزئیات فکری و رفتاری من، نیات من، نسبت به همه آگاه است.
یعنی من الان دارم بیرغبتی به کسی نشان میدهم که شاهدِ تمام اعمال، تمام رفتار، تمام نیات، تمام روحیات من است؛ و فردا، روزی که قیامت برپا میشود، بر اساس همین آنچه دیده قرار است دربارهٔ من قضاوت کند. راجع به او سستی؟ راجع به او کُند بودن؟ بیحال بودن؟
مثال دوربین در جلسه، و اینکه فقط او شأنی از شأن بازش نمیدارد
الان فرض بفرمایید؛ یک چیز خیلی، برای اینکه این قشنگ جا بیفتد، دوزاریاش قشنگ بیفتد، یک مثال میخواهم بزنم. میگویند آقا در این جلسهای که شماها حضور دارید، در این جلسه روی هرکس یک دوربینی زوم شده. و رفتار هرکس توی جلسه دارد در یک اتاقی دقیقاً بازبینی میشود. یعنی کسانی را گذاشتهاند، کارشناساند، دارند حرکات و سکنات و نحوهٔ گوش دادن و نوشتن و همهچیز را چک میکنند. یک نتیجهٔ بزرگی هم برایش بار میشود.
حالا چه مثالی بزنم؟ مثلاً بگوید کسانی که تشخیص داده شود واقعاً با شور، با اشتیاق دارند درس را دنبال میکنند، فرض بفرمایید برای آنها یک جایزهٔ خوبی. حالا شماها نمیدانم چه دوست دارید. بدون آزمون بروند مرحلهٔ بعدی؟ خب این که خیلی جایزهٔ سادهای است. من میخواستم جایزهٔ بزرگی باشد. یک وام خوب مثلاً بهشان بدهند. حالا هرچه شما لازم داری. تو ذهنت یک چیز خیلی خوبی بگذار. بگویند آقا ما رصد میکنیم و خلاصه با توجه به آنچه میبینیم از شما، دربارهٔ شما قضاوت خواهیم کرد.
آنی که دارد میبیند کیست؟ و چه میخواهد؟ و شما چطور اینجا تعامل خواهی کرد؟ چطور خواهی نشست؟
یک خرده فردیترش میکردم میتوانستم راحتتر مثال بزنم. چون ما غیر از خدا کسی نیست که بتواند روی تکتک افراد — فقط خداست که تکتک افراد را جدا جدا میبیند. «لا یشغله أمر عن أمر، شأن عن شأن»: هیچ کاری او را از کار دیگر بازنمیدارد؛ هیچ شأنی او را از شأن دیگر مشغول نمیکند. فقط اوست.
«لَا يَشْغَلُهُ شَأْنٌ عَنْ شَأْنٍ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ شأنی او را از شأن دیگر بازنمیدارد.
این تعبیر روایی است، نه آیه؛ ولی استاد آن را همینجا آورد تا بگوید نظارت خدا مثل نظارت مخلوق نیست. و الا غیر او بخواهد مثال بزنم، خیلی مثالها میشد زد.
آقا شما را مشخصاً امام زمان زیر نظر گرفته؛ شخص شما را. و قرار است بالاخره نمرهای بهت بدهد: در این آمدن، رفتن، گوش دادن، نوشتن، سؤال کردن، پیگیری کردن. باز هم نمیتوانم مثال کاملی بزنم. چرا؟ چون دلت را هم میبیند. حالِ دلت را هم میداند. هیچچیز بر او پوشیده و مخفی نیست. آنوقت تو دربارهٔ او که دارد ظاهرت را میبیند، باطنت را میبیند، هیچچیز را از او نمیتوانی مخفی کنی و قرار است با همان آنچه از تو میبیند آیندهٔ تو را رقم بزند — و مشخص کرده چه چیزها را دوست دارد، چه چیزها را نه — تو راجع به او سستی؟ ببین کجای کاری. راجع به او بیحالی. از حرکت کردن برای راضی کردن او حال نداری. حال نداری.
اذان ظهر و سفرهٔ شام
میگوید که مثلاً فرض بفرمایید وقتی اذان ظهر رسیده: الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر. أشهد أن لا إله إلا الله. أشهد أن محمداً رسول الله. أشهد أن علیاً ولی الله. أشهد أن علیاً حجة الله. حی علی الصلاة. حی علی الصلاة. حی علی الفلاح. میگوید آقا صلاح حالی نشد؛ فلاح حالیت نیست. فلاح، رستگاری. حی علی الفلاح. فلاح هم حالیش نیست. میگوید کار خودم مهمتر است. حی علی خیر العمل. باز بهتر از این است؛ کار دیگر بهتر است. حی علی خیر العمل. نیامدی. الله اکبر، الله اکبر، لا إله إلا الله، لا إله إلا الله. تمام.
مثل این بابایی میماند که: بابا علی، علی آقا، علی جان، بابا علی آقا. آخرش: بله؟ ها. چی؟ ما با خدا اینجوریایم. نمیدانم چرا با خدا اینجوری هستیم. هرکس ما را بخواهد، برای هر چیزی ما را بخواند، احساس کنیم خیری برای ما دارد، چیزی برای ما توی آن هست، میدویم، میدویم؛ اما جلو خدا نمیدانم چرا حال نداریم. بخوانیم نماز را، نخوانیم؛ حالا کی بخوانیم، با چه کیفیتی بخوانیم.
شام میخواهیم بخوریم: این سفره را میچینیم، مرتب میکنیم، بالاخره تزئینی، دسری؛ جمع میشویم دور هم. نماز میخواهیم بخوانیم: این مهر را برمیدارد نشانهگیری میکند جلو. حالا مهره کجا بایستد دیگر؛ این هم میرود دنبالش. هر جا ایستاد همانجا الله اکبر. بعد مثل گنجشک سریع. نمازش، انفاقش، دویدن برای تأمین رضای او: حال نداریم. چه شده؟ مگر نمیدانی میبیند؟ او دارد میبیند. رفتار تو را دارد میبیند. نیت تو را دارد میبیند. یک روز به روت میآورد.
سورهٔ عادیات از عجیب سورههای قرآن است. چون خداوند حتی تا پایان این سوره حرفی از عذاب نمیزند. حرفش این است: فهمیدی من خبر دارم. من دارم میبینم. برایت مهم نیست یک روز من آشکار میکنم که همه را دیدم؟ حالا عذابش بماند. چیزهای دیگرش بماند. برایت مهم نیست؟
همه را من چیدم. زمین کار من است، آسمان کار من است، خوردنیها کار من است، لذت بردنها کار من است. همهٔ این سفره را من چیدم کلاً. بعد تو مشغول خودت شدی و از من غافلی. به همهچیز شدت و حدت نشان میدهی الا به خود من. سوره تا آخر هم نمیگوید پس جهنم در انتظارت است؛ میگوید آیا همین قدر نمیدانی که من میبینم و یک روز همین دیدن آشکار میشود؟ همین برای تکان دادن کافی است، اگر انسان بخواهد تکان بخورد.
سفره و صاحبخانه
بابا ما أدباً هم که شده، سر سفری برویم، هزاری هم که پذیرایی قشنگ توی این سفره حاضر کرده باشد، خودِ صاحبخانه که بیاید چند لحظهای احتراماً توجه به کی میکنیم؟ صاحبخانه. میگوییم بالاخره این سفره را ایشان چیده.
حالا فرض کن صاحبخانه هی بیاید بگوید آقای... برو آقا. آقای... بابا یک لحظه من کارتان دارم. هی: ساکت باش، بروید. ما اینجوری شدهایم. پروردگار سر کار: بابا یک لحظه، یک لحظه دست نگه دار، یک خرده من کارت دارم. یک لقمه هم از این سفره بده به این همسایه بغلیت. برو آقا برو، برو پی کارت. من دارم میخورم. چه داری میخوری؟ این را من گذاشتم سر سفره. گذاشته باش.
میتازیم با سرعت، با شدت، با حدت به سمت هرچه که آن را برای خود خیر میبینیم الا او. آنجا سستیم، آنجا کُندیم. و خدا یک سؤال فقط میپرسد. میگوید به این سؤال توجه کنی مشکت حل است. آیا نمیداند این انسان که وقتی «ما في القبور» زیر و رو میشود، مرگ پایان کار نیست؟ نمیداند قیامت میآید، قبرها زیر و رو میشود، مردهها میآیند بیرون، شما هم میآیید بیرون. بعد «حصّل ما في الصدور»: آن وقتی که هرچه توی دلهاست بیرون میآید، هرچه توی دلهاست آشکار میشود، دیگر نیتها درمیآید. معلوم میشود که تو راستراستی خرما را از خدا بیشتر دوست داشتی. راستراستی. خوردن و لذت بردن و چریدن و این چیزها را بیش از خدا دوست داشتی و بیش از تأمین رضای او دوست داشتی.
نمیدانی آن موقع «إن ربهم بهم یومئذ لخبیر»؟ آن روز خبیر بودن خدا هویدا میشود، آشکار میشود. و آن وقت چه میخواهی جواب بدهی؟ چطور میخواهی از عهدهٔ شرمندگی او دربیایی که من به تو توجه نداشتم، تو برایم مهم نبودی، دلم اصلاً برای تو نمیتپید برای راضی کردنت.
این کل سورهٔ عادیات است. پنج آیه سوگند و تصویر تاختن؛ سه آیه حکم دربارهٔ انسان: کنود نسبت به رب، شهید بر همان کنودی، شدید در حبّ خیر؛ سه آیه هشدار: آیا نمیداند قبرها زیر و رو میشود، سینهها تخلیه میشود، و پروردگار همان روز سخت خبیر است. سوره کوتاه است و بارش سنگین است. نه جهنم میچیند، نه لشکر میکشد؛ یک اعتراض و یک سؤال میگذارد وسط جان.
نسبت قسم و جواب: نماد شدتِ تاختن به سوی محبوب
فقط یک مطلبی را در سورهٔ عادیات باید بگویم که حالا ممکن است از شما هم سؤال شود. در نسبت قسم و جواب در این سوره، همانطور که دیدید، من قسمها را با کلمهٔ «لشدید» ارتباط دادم. اصلاً در جواب قسم هیچ کلمهای نداریم که بتواند با قسمها تناسب داشته باشد الا «لشدید». «إنه لحب الخیر لشدید». یعنی یک جوری این قسمها دارد جلوه میدهد صحنه را؛ در واقع نمادی است از شدت علاقهٔ انسان به چیزی که آن را برای خود خیر میبیند. نمادی است از تاختن انسان به سوی محبوبش: آنچه دوست دارد، آنچه برای خود خیر میبیند. حالا پیروزی است، غلبه بر دشمن است، هرچه میخواهی اسمش را بگذار بگذار. پیروزی در یک رقابت است، غلبه بر دشمن است. این یک نماد است.
خدا چرا به آن قسم یاد کرده؟ تا به ما بفهماند: بابا این ابزاری که برای تاختن من به شماها دادم، این ابزاری که برای خواستن، طلب کردن، دویدن، تاختن، با سرعت رفتن به شماها دادم، من دادم. به این اسبها قسم. به این اسبها آن وقتی که میدوند و نفسنفس میزنند قسم؛ آن وقتی که جرقهها از زیر سُمشان بلند میشود قسم؛ به این اسبها آن وقتی که صبح است دارند یورش میبرند قسم؛ به گرد و خاکی که بلند میکنند قسم؛ به آن لحظهای که وسط یک جمعی وارد میشوند قسم. به همهٔ اینها قسم. چرا؟ چون همهٔ اینها چیزی است که من در اختیار انسان قرار دادم.
ولی اعتراض من به این نیست. اعتراض من به این است که اینجا چرا کُندی؟
«إِنَّ ٱلْإِنسَـٰنَ لِرَبِّهِۦ لَكَنُودٌ» (عادیات/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا انسان نسبت به پروردگارش سخت کنود است.
یعنی قسم به این شدت و حدت در تاختوتاز، قسم به این هیجان و شور و نشاط فزاینده برای به دست آوردن آنچه دوست میدارد انسان، که نسبت به پروردگارش سست است. مثل این میماند — تشبیه میکنم — که بگویی قسم به این نعمت که تو ناسپاسی. قسم به این نعمت که تو باید این شدت و حدت و تاختوتاز و دویدن و طلب کردن را برای خدا به کار میبردی ولی نمیبری. «لربه لکنود». خودت هم میدانی. خودت هم میدانی؛ اصلاً اثبات نمیخواهد. هرکس به دل خودش مراجعه کند میفهمد که با خدا چقدر، برای خدا چقدر حال دارد. برای جلب رضایت پروردگار چقدر حال و حوصله دارد. چقدر خدا را خیر خویش میبیند.
و اگر این شدت و حدتی هست، این شدت و حدت برای حبّ خیر در تو دارد به کار میرود. حبّ خیر: هرچه برای خودت خیر میدانی؛ متأسفانه غیر از پروردگار، که او را برای خودت خیر نمیدانی.
شأن نزولِ غزوه با فرماندهی امیرالمؤمنین علیهالسلام
این تعبیر در قسم و جواب. یک، در این آیات شأن نزولی هم وارد شده که گفتهاند مراد از این سوگندها، این قسمها، این اسبها که اینجا ردیف شده، غزوهای بوده که علی علیهالسلام — جنگی بوده حضرت علی علیهالسلام این جنگ را سامان داده. فرمانده لشکر کی بوده؟ علی علیهالسلام بوده. جنگی ترتیب دادهاند، رفتهاند بر دشمنانی غلبه کردهاند. خدا دارد قسم یاد میکند به آن اسبها؛ اسبهای این لشکر خدا.
بعد در آن صورت تأمین مناسبت قسم و جواب یک مقدار به چالش کشیده میشود. نمیگویم ناممکن میشود، ولی یک مقداری حالتش چه میشود؟ یعنی آقا این را حالا بگوییم چه؟ بگوییم این مصداق کنود بودن است؟ که نیست. بگوییم مصداق شدید بودن است برای حبّ الخیر؟ چون این شدید بودن برای حبّ خیری که اینجا خدا بیان کرده، این در کنار کنود بودن است. یعنی چیز مثبتی نیست. چون که شما شدید به حبّ الخیر هستی ولی راجع به پروردگار کنودی. یعنی خدا در فاز اعتراض دارد این حرف را میزند. بله انسان «لحب الخیر لشدید» است ولی قاعدتاً باید پروردگار را خیر خود بداند که نمیداند. یعنی فاز کلام، فاز اعتراضی است.
در صورتی که بخواهیم آن شأن نزول را بپذیریم، فقط یک وجه در تأمین تناسب قسم با جواب میماند. آن وجه هم این است: بگوییم گویا حضرت اینجا حمله کردهاند با این لشکریان که انسانِ کنود را گوشمالی بدهند. یعنی آن انسانِ کنود بشود کسی که اصلاً در قسمها حضور ندارد؛ بشود نقطهٔ مقابل این لشکر، نقطهٔ مقابل این جبهه، یعنی کفار. که یک مقداری فاز سوره از این بیان — با تشخیص بنده — جداست. یعنی فاز سوره با این حالت خیلی همخوانی ندارد که الان جنگ با انسانهای کنود است. صحبت از جنگ با کنودها نیست. صحبت از این است که انسانِ کنود چرا کنودی؟ نمیدانی خدا میبیند؟
اگر فضا، فضای جنگ و لشکرکشی و کشتن انسانهای کنود و این حرفها بود، باید سوره بیشتر بار انذار و جهنم و تهدید پیدا میکرد. در حالی که سوره بار هشداری دارد، بار تذکری دارد.
با توجه به توضیحاتی که دادم و با توجه به یک نکتهٔ دیگر: اینکه اگر اینها اسبهای دوندهٔ لشکر حضرت باشند، علیالقاعده سوارانش سزاوارترند به سوگند خورده شدن تا خود اسبها. سوارانش سزاوارترند که مدح شوند: که آقا ببین انسانهایی اینطوری داریم، در حالی که عدهای دیگر کنودند. خیلی به نظر حقیر اینجوری میآید به چالش میخورد. حالا نمیگویم ناممکن میشود، ولی آن شأن نزول این بحث را یک جوری به چالش میکشد.
و تدبری که بنده خدمتتان ارائه کردم صرفنظر از آن شأن نزول است؛ و ردش هم نمیکنم. به خاطر اینکه ما حالا در یک جمعی یک بار گفتیم آقا به نظر ما میآید این شأن نزول سازگاری ندارد. چون میبینید ما به هر حال وقتی برای ما شأن نزولی نقل میشود، تاریخی نقل میشود، هرچه از نقلیات، ما وظیفه داریم آن را عرضه کنیم به قرآن؛ به بیان صریح اهل بیت علیهمالسلام باید عرضه کنیم به قرآن. اگر جور درآمد بپذیریم. اگر جور درنیامد یا رد کنیم یا توقف کنیم. یا ما نفهمیدیم؛ این هماهنگیش برای ما معلوم نشد.
بنده همین مقدار میگویم. میگویم هماهنگی این شأن نزول با این آیات برای بنده ثابت نشد. یعنی میبینم که چالش دارد. اتفاقاً یک مقدار هم نگران شدم که اصلاً این شأن نزول ایبسا یک جوری در مقامِ تخته درست شده باشد. چرا؟ به خاطر اینکه شما وقتی این شدت و حدت را اینجا میبینی یکدفعه میرسی به «إن الإنسان لربه لکنود»؛ یک جوری اعتراض اینجا پیدا میشود. یعنی نگاه کن آقا: ببین برای آنچه که برای خودش خیر میداند با شدت میتازد، اما راجع به پروردگار سست است. بعد تطبیقش را دادی با کی؟ با لشکر حضرت مثلاً. این نگرانی هم حتی وجود دارد.
یعنی اگر کسی این سوگندها را مصداق همان لشکرِ حق بگیرد، ناخواسته شدتِ مثبتِ میدان جنگ را میگذارد کنارِ کنود بودنِ انسان؛ و کلام که فاز اعتراض دارد ممکن است به لشکر حق بخورد. این را بنده با قاطعیتِ تکفیرِ روایت نمیگویم. میگویم جای توقف است. نقل را به قرآن عرضه کن. جور درآمد بگیر. جور درنیامد یا رد کن یا بایست. «ما نفهمیدیم» هم یک موضع علمی است.
حالا بنده نه با بیان محکم، ولی فعلاً توقف میگویم: آقا آن بیان را احساس میکنم اینجا همخوانی با فضای آیات ندارد.
پرانتز: نقد تاریخیِ شأن نزول به ولایت ربطی ندارد
نکتهای را اینجا میخواهم در پرانتز عرض کنم خدمت خواهران و برادران. در یک بحث علمی آدم میآید استدلالی را مطرح میکند، مدعایی دارد. میشود استدلالش را ارزیابی کرد. استدلال خوب بود، مدعا را پذیرفت. استدلال ضعیف بود، مدعا را رد کرد. اما اینکه اگر در جایی استدلالی شد، مدعایی مطرح شد، با آنچه من در ذهنم بوده همخوانی ندارد، با آنچه ما تا حالا شنیدهایم مثلاً همخوانی ندارد، زود مسیر انگ زدن و اتهام زدن نرویم.
بعضیها حالتی دارند از درون فکر میکنند مثلاً فرض کنید اگر اینجا این شأن نزول پذیرفته شد، این یعنی که دیگر همهچیز درست است؛ و اگر پذیرفته نشد یعنی دیگر همهچیز خراب است. دیگر آقا اینها نه ولایت دارند، نه حضرت علی را قبول دارند، نه خدا و پیغمبر را قبول دارند؛ نمیدانم چند و چند و چند. آقا اینطوری نیست.
مسئلهٔ ولایت را بارها گفتیم، بارها تأکید کردیم، باز هم تأکید میکنیم. ولایت امری است در گوشت و پوست و استخوان. در گوشت و پوست و استخوان قرآن است. از قرآن جداییپذیری ندارد. کسی مگر بیسواد باشد دربارهٔ قرآن ولایت را بخواهد انکار کند. نفهمد قرآن را اصلاً و بخواهد انکار کند. نه فقط آیاتی؛ چه بسیار سورههایی؛ نه فقط سورههایی؛ شاکلهٔ قرآن با ولایت ممزوج است. به هیچ وجه هم جداییپذیری از ولایت ندارد.
پس حالا اگر بندهٔ نوعی میآیم ان قلتی دربارهٔ صحت یا عدم صحت، درست بودن یا نبودن یک شأن نزول مثلاً در جایی مطرح میکنم، این به هیچ عنوان ربطی به اعتقاد داشتن یا نداشتن به ولایت پیدا نمیکند. این یک بحث تاریخی است. میخواهیم ببینیم آن بحث تاریخی با این آیات مطابقت دارد یا ندارد. بنده میبینم آقا با توجه به تدبری که از آیات میکنیم، مطابقتش مسئلهدار است. یعنی چالشهایی دارد.
آیا قسم نمادِ انسانِ غیرکنود است؟
خلاصهٔ فرمایشی که در جمع مطرح شد این است: میشود اینجوری هم دید که خدا میخواهد قسم یاد کند به آن مثبت؛ یعنی اینها نمادی است از آن نگاه مثبت، یعنی میل انسان به جلب رضای پروردگار؛ که نشان بدهد اگر انسانهایی کنود هستند، انسانهایی غیرکنود هم داریم. قسم به آن انسانهایی که کنود نیستند بلکه با سرعت و شدت و حدت دارند به سمت جلب رضای خدا میدوند. قسم به آنها که بقیهٔ آدمها متأسفانه راجع به پروردگارشان کنودند.
بله، تصور دارد. ولی نکتهای عرض کنم. عادیات، موريات، مغیرات، أثرن، وسطن: همه مؤنثاند. خب یا باید موصوف اینها را زنان بگیریم — زنانی که میدوند، زنانی که مثلاً جرقه از زیر پایشان بلند میشود و اینها — که اصلاً جور درنمیآید، مگر اینکه کفشهای پاشنهدار پوشیده باشند آنجوری؛ بعد دارند یورش میبرند که. یا اگر زنان نگرفتیم، گزینهٔ بعدی میشود جمعِ غیرِ ذویالعقول. به لحاظ ادبی برای جمع غیرِ ذویالعقول هم میشود جمع مؤنث به کار برد، از باب جمع غیرِ ذویالعقول بودنش. لذا در تمام تفاسیر — تفاسیری که به ادبیات اعتنا میکنند — موصوف اینها اسبان دیده شده؛ با توجه به مجموعهٔ قرینهها: قرینهٔ دویدن، نفسنفس زدن، جرقه بلند شدن، یورش بردن، گرد و خاک بلند کردن، توی جمع وارد شدن. مجموعهٔ قرینهها باعث شده که این صفات تطبیق داده شود بر اسبها.
و آن شأن نزولی هم که عرض کردم آن هم همین را انکار نمیکند. آن هم همین را اسبها میداند.
پس قسمی اگر یاد شده، به چیزی یاد شده که ذاتاً مقدس است. حالا ممکن است سوار این اسب به سمتی بتازد که باید یا نباید. صرفنظر از اینکه سوار کیست و کجا دارد میتازد، صرفنظر از این، خود این اسبها مقدساند. چرا؟ چون آیه و نشانهای هستند. وسیله و ابزاری هستند که خدا در اختیار انسان قرار داده برای اینکه بتازد به سمت اهدافش. اینها صرفنظر از اینکه سوار که باشد و کجا بتازد مقدساند، چون ابزارِ تاختن با سرعت به سوی هدفاند.
خدا میگوید به این ابزار مقدس، به این صحنهٔ مقدس سوگند. صرفنظر از اینکه کی سوارش است و کجا میرود. که انسان راجع به پروردگار کنود است؛ یعنی از این تاختوتاز دربارهٔ رسیدن به رضای خدا خبری نیست. اینجا اعتراض شکل میگیرد. و الا در خودِ اول این قسمها جنبهٔ منفی وجود ندارد. این قسمها تاختوتاز را دارد نشان میدهد. اعتراض آن وقتی شکل میگیرد که میبینیم آقا این اینطور است اما انسان راجع به پروردگار کنود است.
بعد در ذهن ما سؤال پیش میآید: پس آن تاختوتاز چه میشود؟ میگوید آن تاختوتاز مال حبّ خیر است. هرچه که برای خودش خیر میداند. علیالقاعده جمعبندی شما این میشود که هر چیزی را که برای خود خیر میداند — غیر از پروردگار که گفته او را برای خود خیر نمیداند — آنجا سست است. این میشود اعتراض.
کلیگویی قرآن از طبیعت انسان؛ جبر نیست
انتقادی که مطرح میشود این است که خب آنوقت یک جبرگرایی پیش میآید؛ همهٔ انسانها محکوم میشوند به این وضعیت. در قرآن الا ما شاء الله آیه داریم که خدا وقتی از انسان حرف میزند دارد آن جنبهٔ منفی را گوشزد میکند.
«إِنَّ ٱلْإِنسَـٰنَ لَفِى خُسْرٍ» (عصر/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا انسان در زیان است.
«إِنَّ ٱلْإِنسَـٰنَ خُلِقَ هَلُوعًا» (معارج/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا انسان ناشکیبا و حریص آفریده شده است.
«إِذَا مَسَّهُ ٱلشَّرُّ جَزُوعًا» (معارج/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون بدی به او برسد بیتاب و جزعکننده است.
«إن الإنسان». این یک کلیت است. میخواهد بگوید طبیعت انسان این است که راجع به پروردگار کُند است. چرا؟ چون خیر بودن او را خوب درک نمیکند. این یک طبیعت است. حالا سوره میخواهد به انسان کمک کند که بر این طبیعت خود غلبه کند. چه جوری کمکت کنم؟ میگوید باید چیزی به او بگویم که بفهمد خیرِ پروردگار را. چه به او بگویم که بفهمد خیر پروردگار را؟ با دنیا نمیشود حالیش کرد. یاد آخرت بیندازمش؟ بگویم تو آخرت قبرها زیر و رو میشود، آدمها زنده میشوند، حرفهای دل میآید بیرون. آن موقع آنی که دارد میبیند و همهچیز معلوم میشود که همهچیز را میدیده کیست؟ پروردگار است. باز هم میگویی خیرت نیست؟ باز هم پروردگار خیر نیست؟ باز هم نمیخواهی برای پروردگار بتازی؟
ما شأن نزول از خودمان که نمیخواهیم بسازیم. شأن نزولی که داریم میگوید اینها خودِ لشکر حضرتاند. نه؛ اصلاً ما دیگر اگر از آن مسئله گذشتیم، اگر از آن شأن نزول گذشتیم، دیگر لازم نیست بر سپاه و اینها تطبیقش بدهیم. من بهطور کلی میگویم: آقا اینها نمادی است از صحنهٔ تاختوتاز به سوی آنچه برای خودت خیر میدانی.
أحسن تقویم: جمع فطرت و طبیعت
سؤال خوبی است. خلقت انسان در أحسن تقویم است. طبیعت انسان کُند است. چه جوری با هم سازگار است؟
«لَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَـٰنَ فِىٓ أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ» (تین/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی که انسان را در نیکوترین قوام آفریدیم.
خلقت انسان جمع فطرت و طبیعت است. آنی که در أحسن تقویم است جمع فطرت و طبیعت است. حتی فطرت انسان که خدادوست است، خداگراست، آن هم به تنهایی اگر بود أحسن تقویم نبود. جمع فطرت و طبیعت میشود أحسن تقویم؛ که انسان را به آن بالاترین درجه میرساند: درجهٔ ابتلا، امتحان، تصمیمگیری برای خود با عقل خود با وحی. لذا انسان حتی رتبهٔ خلقت انسان از ملائکه هم بالاتر است. چون ملائکه این طبیعتِ کنود را ندارند ولی ما داریم. ما داریم و باید بر آن غلبه کنیم با فطرت الهی خودمان. لذا برای ما أحسن تقویم میشود. و الا اگر صرفاً ما خداگرا بودیم و هیچ جنبهٔ غریزی مادی که ما را بکشد به سمت دنیا در ما نبود، امتحانی هم شکل نمیگرفت، أحسن تقویمی هم در کار نبود.
انسان قطعاً آن را برای خود خیر میداند. هیچکس اصلاً به لحاظ ذاتی به چیزی که برای خودش آن را شر بداند رغبت نشان نمیدهد. اگر میبینید رغبت به چیزی نشان میدهد — حتی اگر کسی، ببخشید این حرف را میزنم، حتی اگر کسی خودش را میکشد — بدانید در آن لحظه آن را برای خود خیر میداند. و الا که این کار را نمیکند.
فهم را به الفاظ سوره گره بزنید
این یک اشاره است. یعنی این ظاهر کلام نیست. ما فقط از اصل اینکه «وسطن به جمعاً» داریم فهمیدیم که این اسبها گلهٔ وحشی نیستند؛ ابزار در دست انسانها هستند. همین. اما دیگر از اینجا بخواهیم منتقل بشویم به بحث اطاعت، بعد از اطاعت بخواهیم منتقل بشویم به اینکه انسان باید مطیع پروردگار باشد، فاصلهمان دور است از متن. اینجور برداشتها چون مستند در متن سوره ندارد، ما اینها را میگذاریم کنار. والا هر حرف خوبی است. اما شما چهار جا حرف خوب میفهمی از قرآن، یک جا ممکن است حرفی به ذهن آدم خطور کند که آن دیگر حرف حسابی نباشد. آدم باید تلاش کند فهمش از قرآن را با الفاظ قرآن گره بزند. قشنگ محکم.
بلاغت ترتیب: چرا اول کنود، بعد شدید؟
سؤال این است: با توجه به آن معنایی که از قسمهای اول ارائه شد، علیالقاعده بعدش باید گفته میشد «إن الإنسان لحب الخیر لشدید»؛ بعد میرسیدیم به اینکه «إنه لربه لکنود». اگر اینجوری گفته میشد آن بلاغت را نداشت. آن دوگانگی را در اوج ترسیم نمیکرد.
ببینید ما دو تا فاز داریم در برخورد با قسم. خوب دقت کنید؛ این دیگر حرفم بشود آخر کلامم در حوزهٔ بحث قسم و جواب؛ و دیگر مطالعات بعدی را إنشاءالله در کتاب انجام بدهید تا لازم شد سؤالوجواب کنید.
ببینید در حوزهٔ مواجهه با قسم و جواب قسم دو فاز داریم. فاز اول فاز تأکید است. هر قسمی آمده برای تأکید. یعنی کل این «والعادیات ضبحاً» تا آخر «فوسطن به جمعاً» میخواهد تأکید کند بر اینکه «إن الإنسان لربه لکنود و إنه علی ذلک لشهید و إنه لحب الخیر». تأکید. این تمام.
در خصوص قرآن، علاوه بر تأکید، یک مناسبت، یک تناسب هم بین قسم و جواب میخواهیم. چون خداوند برای ما سؤال پیش میآید: خدا برای تأکید بر این حرفها چرا به اینها قسم خورده؟ چرا مثلاً به شمس و قمر قسم نخورد اینجا؟ خب این سؤال پیش میآید.
جواب این سؤال این است: وقتی میخواهیم بین قسم و جواب مناسبت پیدا کنیم باید نقطهٔ اتصال را کشف کنیم. نقطهٔ اتصال کجاست؟ آیا «إن الإنسان لربه لکنود» نقطهٔ اتصال است؟ نه. چون این قسمها هیچ مناسبتی با سست بودن انسان در مقابل پروردگار ندارند. آیا «إنه علی ذلک لشهید» نقطهٔ اتصال است؟ نه. چون این قسمها با شاهد بودن انسان نسبت به کنود بودن خودش هیچ ربطی ندارند. آیا «إنه لحب الخیر لشدید» نقطهٔ اتصال است؟ بله؛ این نقطهٔ اتصال خوبی است. در حقیقت این قسمها نشاندهندهٔ شدت حبّ انسان نسبت به خیر است. چیزی را که آدم دوست دارد برایش میتازد. این میخواهد این را نشان بدهد.
خب بعد آن وقت سؤال مطرح میشود: چرا حالا این آمد سوم مطرح شد؟ میگویم بلاغت است. صنعت بلاغی است. یعنی چه؟ قسمها را که به اوج هیجان خودش میرساند و شما منتظری صحبت از این بشنوی که بعد به کجا تاخت، کی بود، دنبال چه بود، یکدفعه میگوید نه ها؛ با ما نبودند ها. اینها «لربه» چه هستند؟ کنودند. این تاختوتازی که دیدی، این گرد و خاکی که دیدی بلند شد، این جرقههایی که دیدی بلند شده، این همهمه، دنبال من نبودند. انسان گویا با من کاری ندارد. «لربه لکنود». این اعتراض قشنگ جا میگیرد.
بعد برایت سؤال پیش میآید: پس برای چه میتاختند؟ میگوید «لحب الخیر لشدید». دنبال چیزیاند که برای خودشان خیر میدانند. بعد تو میگویی عجب بابا؛ یعنی آدم پروردگار خودش را خیر خود ندانسته و دنبال چیز دیگری آنجور بتازد، برای پروردگار اینجور نتازد. این قشنگ در ذهن و جان مخاطب آن انتقادی را که خدا میخواهد از انسان بکند جانشین میشود.
وقتی این هست این میشود تناسب. بله؛ با این قسمت از قسم تناسب دارد؛ با این قسمت تقابل دارد. بله این درست است. تقابل هم خودش یکی از اقسام ارتباط است.
پس دو جور ارتباط همزمان در کار است. با «لشدید» ارتباطِ تناسب است: سوگندها همان شدت را نشان میدهند که انسان در حبّ خیر دارد. با «لکنود» ارتباطِ تقابل است: همان شدت را که دیدی، اینجا نیست. انسان برای محبوبِ خودساختهاش میتازد؛ برای پروردگارش کُند است. اگر اول «لشدید» میآمد، تو صحنه را میفهمیدی و آرام میشدی. خدا اول اعتراض را میگذارد وسط اوج هیجان، بعد علت تاختن را میگوید. بلاغت این ترتیب است: شوک، بعد سؤال، بعد جواب.
این را بگذار آخر کلام در حوزهٔ قسم و جواب. فاز اول هر قسمی تأکید است. فاز دوم در قرآن تناسب است. نقطهٔ اتصال را پیدا کن؛ اگر پیدا نکردی عجله نکن آیهٔ تازهای از خودت نساز. تقابل هم تناسب است، منتها تناسب از راه تضاد. مطالعات بعدی را إنشاءالله در کتاب پی بگیرید.
قرائت پایانی سوره
خب؛ جمعبندی این سوره تمام. اجازه بدهید یک بار من سوره را بخوانم و اگر نکتهای هست در پایان اضافه کنم؛ برویم سراغ استراحت إنشاءالله تا ساعت بعدی. اللهم صل علی محمد و آل محمد. أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
«وَٱلْعَـٰدِيَـٰتِ ضَبْحًا» (عادیات/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به دوندگان، در حال ضَبح و نفسنفس.
«فَٱلْمُورِيَـٰتِ قَدْحًا» (عادیات/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند به افروزندگان جرقه.
«فَٱلْمُغِيرَٰتِ صُبْحًا» (عادیات/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند به یورشبرندگان در صبح.
«فَأَثَرْنَ بِهِۦ نَقْعًا» (عادیات/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس بدان گرد و غبار برانگیختند.
«فَوَسَطْنَ بِهِۦ جَمْعًا» (عادیات/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس بدان در میان جمعی فرورفتند.
«إِنَّ ٱلْإِنسَـٰنَ لِرَبِّهِۦ لَكَنُودٌ» (عادیات/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا انسان نسبت به پروردگارش سخت کنود است.
«وَإِنَّهُۥ عَلَىٰ ذَٰلِكَ لَشَهِيدٌ» (عادیات/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا او بر آن گواه است.
«وَإِنَّهُۥ لِحُبِّ ٱلْخَيْرِ لَشَدِيدٌ» (عادیات/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا او در دوست داشتن خیر سخت شدید است.
«أَفَلَا يَعْلَمُ إِذَا بُعْثِرَ مَا فِى ٱلْقُبُورِ» (عادیات/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آیا نمیداند آنگاه که آنچه در قبرهاست زیر و رو شود؟
«وَحُصِّلَ مَا فِى ٱلصُّدُورِ» (عادیات/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه در سینههاست بیرون آورده شود؟
«إِنَّ رَبَّهُم بِهِمْ يَوْمَئِذٍ لَّخَبِيرٌۢ» (عادیات/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا پروردگارشان در آن روز به ایشان سخت آگاه است.
صدق الله العلی العظیم.
پاورقی تدوین: متن حاضر بر اساس پیادهسازی ماشینیِ گفتار (ASR) تدوین شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی، در مواردی که در بخشهای این جلسه آمدهاند، توسط مدل تهیه شدهاند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای جانبی و صداهای غیرمرتبط با سخنرانی استاد حذف شدهاند. این نسخه فاقد Segments است.