ددرس‌گفتارها

سوره مبارکه عادیات از نظر تعداد سیاق‌ها و اینا، یه سیاق بیشتر نیست.

دیگه ما از اینجا به بعد تقریباً میشه گفت سوره ای نداریم که چند سیاق باشه.

سوره ها تک پاراگرافی تک سیاقی هستند.

یک دور از نظر مفهومی یه بررسی بکنیم.

بسم الله الرحمن الرحیم.

"والعادیات ضبحا، فالموریات قدحا، فالمغيرات صبحا، فأثرنا به نقعا، فوسطنا به جمعا".

والعادیات جمع عادية.

عادية از ادو ادو یعنی دویدن عادية یعنی دونده.

قسم به دوندگان.

ضبحا حالت همهمه و نفس نفسی که موقع دویدن، شما یه آدمم اگر بدوه می‌بینی به نفس نفس می‌افته.

این نفسش با شدت میره میاد.

یه ها-- صدایی شنیده میشه.

این صدا ضبحه.

والعادیات ضبحا قسم به دوندگان که همزمان با دویدنشون صدای همهمه و نفس نفسشون به گوش می‌رسه.

با توجه به آیات بعدی برمی‌آد که منظور از این دوندگان یعنی موسوفی که ذکر نشده چیه؟

اسب‌های دونده‌ست.

یعنی قسم به اسب‌های دونده که در حالت دویدنشون همهمه شون داره به گوش می‌رسه.

خصوص اسب این ضبحو به طور ویژه داره.

اگه مستندی چیزی دیده باشید که گله ای اسب داره میدوه، یه تعداد زیادی اسب میدوه و خوب صدا برداری شده باشه، صدای همهمه و نفس نفس اسب رو که داره با تمام سرعت میدوه و قلبش محکم میزنه، نفسش با صدا میره میاد، اون شنیده میشه.

"فالموریات قدحا" یه صحنه بعد از این نفس نفس به هنگام دویدن باز به یه نشانه دیگه اشاره میکنه.

موریات جمع موریه.

موریه اسم فاعل از ایراع.

ایراع یعنی برف روختن.

موریه یعنی برف روزنده.

"فالموریات قدحا" یعنی برف روزندگان جرقه.

قدح یعنی جرقه.

گویا همون عادیات فالموریات شدن.

یعنی اون دویدن اونقدر شدت داره که داره از نوع دویدن اون‌ها جرقه از سنگ‌ها بلند میشه.

این نعل‌ها، اسب‌ها نعل خوردن نعل‌ها تازه است، میخوره به این سنگ‌ها، جرقه ها بلند میشه "والعادیات ضبحا، فالموریات قدحا، فالمغيرات".

مغيرات اسم جمع اسم در واقع جمع مغيره.

مغيره اسم فاعله از إغارة.

إغارة یعنی یورش بردن.

فالمغيرات یعنی یورش برندگان، یورش برندگان.

فالمغيرات کی؟

صبحا.

به هنگام صبح.

"والعادیات ضبحا، فالموریات قدحا، فالمغيرات صبحا".

ببنید این دو تا با فا به عادیات عطف شدن.

فا، فا.

یعنی مراحل بعد از دویدن رو خدا میخواد بگه.

این دویدن اون بستر کاره.

این دویدن اونقدر شدیده که از برخورد سم این اسب‌های دونده جرقه بلند میشه.

اونقدر شدیده که صدای همهمه بلند میشه و بعد از برخورد این سم‌ها به سنگ‌ها جرقه بلند میشه "فالمغيرات صبحا".

خروجی این دویدن چیه؟

یک یورش صبحنگامه.

شما اینجا چی دیدی؟

یه گله اسبی میبینی که با سرعت می تازد.

همهمه ش بلنده.

جرقه هاش بلنده.

صبحه و داره یورش میبره.

به یه سمتی، به یه جایی داره یورش میبره.

"فأثرنا به نقعا" به واسطه یا به وسیله این یورش صبحگاهی "أثرنا نقعا" یعنی برانگیختند چی را؟

گرد و خاک را.

یه گرد و خاکی بلند کردن.

تصویرسازی کن تو ذهنت.

این گله اسب رو ببین که دارن با سرعت میدوند.

جرقه ها رو ببین تو ذهنت هوای گرگمیشو بیار و تیز دارن می تازن و گرد و خاکی بلند کردن "فوسطنا به جمعا" و به واسطه این یورش وسط یک جمعی واقع میشن.

یعنی میرن داخل یه جمعی، اون وسط واقع میشن.

"فوسطنا به جمعا" میرن وسط یک جمعی واقع میشن.

که البته ما با توجه به این شدت تاخت و تازی که منتهی میشه به "وسطنا به جمعا" منتهی میشه به اینکه اینا میرن وسط یک جمعی واقع می‌شوند، متوجه میشیم که این دیگه یک دویدن اسب‌های وحشی توی بیابون نیست، بلکه اسب‌هاییه که سوار دارند.

یعنی شما تو اون تصویر ذهنیت سوارکاراشونم ببین.

هر چند سوارکارا رو خدا تو تصویر بگید نگرفته، نیستن تو کادر.

ولی هستن سوار اسب اگر نباشند یورش به این شکل مدیریت نمی‌شود.

این یورش چیزی است که داره مدیریت می‌شه.

"والعادیات ببحا" "فالموریات قدحا" "فالمغirat صبحا" "فأثرنا به نقعا" "فوصلنا به جمعا".

پله پله خدا تو این بیانات هیجان در واقع این حرکت و این دویدن رو برده بالا.

پله پله تصویر رو کامل کرده و اون شور و نشاط و هیجان در دویدن و حرکت این اسب‌ها رو قشنگ در ذهن شما جا انداخت.

بعد می‌فرماید "إن الإنسان لربه لکنود".

یه دفعه چی می‌شه همه چی؟

بگید.

یه دفعه یخ می‌کنه.

یعنی شما داری با این اسب‌ها الان انتظار داری که فضا، فضای هیجانه دیگه فضای شوره.

دویدن نفس نفس می‌زنن، جرقه بلند کردن، گرد و خاک بلند کردن.

صبحه دارن یورش می‌برن.

خب چی شد؟

یه دفعه خدا مثل اینکه یخ می‌کنه.

سوره یخ می‌کنه.

"إن الإنسان لربه لکنود".

انسان نسبت به پروردگار خویش بسیار سست و بی‌رغبت است.

عه، اگر خدایی می‌خواستی سستی انسان رو بگی یه قسمی می‌خوردی که با این سستی انسان جور در بیاد.

اینکه قسم هیجانه، قسم شوره، حماسه است.

"إن الإنسان لربه لکنود" "وإنه على ذلك لشهيد" و همانا او بر آن یعنی بر چی؟

بر همین صفت کنود بودن.

کنود یعنی چی؟

سست، بی‌رغبت، بی‌حال، بی‌حال، سست، بی‌رغبت.

انسان بر این سستی و بی‌حالی و بی‌رغبتی خودش نسبت به پروردگار خود "لشهید" خودش شاهده.

خودش گواهه.

خودشم می‌دونه همین طوریه.

پس این قسم‌ها واسه چی بود؟

میگه "وإنه لحب الخير لشديد".

ببینید اگر بخواید بین قسم و جواب قسم از یه نقطه‌ای رابطه برقرار کنید، نقطه رابطه قسم و جواب تو کدوم کلمه است؟

تو کلمه "لشديد" است.

یعنی "لکنود" که نمی‌فهمونه چرا این قسم‌ها خورده شد.

چون "لکنود" که ربطی به این قسم‌ها نداره.

سستیه.

"لشهید" هم نمی‌فهمونه.

اما "لشديد" می‌فهمونه.

بله این قسم‌ها یه شدتی رو داره نشون میده.

یه شدتی، یه تاخت و تازی، یه برو بیایی، یه سر و صدایی، یه همهمه‌ای، جرقه برآوردنی، گرد و خاک بلند کردنی.

همه اینا، اینا همه با شدت.

اینا "لشديد".

"إنه لحب الخير لشديد".

همانا انسان نسبت به حب خیر، حب خیر یعنی علاقه به هر چیزی که اون رو برای خود چی بداند؟

خیر بداند، به نفع خود بداند.

انسان هرچه را که برای خویش خیر بداند، آن را دوست می‌دارد.

می‌شه حب الخير.

حالا یه کسی ثروت رو برای خود خیر می‌داند، اون رو دوست می‌دارد.

یه کسی نماینده شدن تو مجلس رو برای خود خیر می‌داند، اون رو دوست می‌دارد.

یه کسی نمی‌دونم با ازدواج شدن رو خیر برای خود می‌داند، اون رو دوست می‌دارد.

هرکی یه چیزی رو خیر برای خودش می‌دونه و اونچه را برای خودش خیر می‌داند، به نفع خودش می‌داند، اون رو چی داره؟

دوست داره و این دوستی برای انسان دوستی‌ست بگید شدید.

شدید معمولی "إنه لحب الخير شديد".

"لشديد" بسیار شدید.

یعنی انسان چیزی را که برای خود خیر می‌داند، آن را دوست می‌دارد و این دوستی بسیار شدید است.

برای رسیدن به آنچه که آن را برای خود خیر می‌داند سر از پا بگید نمی‌شناسد.

دست و پا می‌زنه، می‌دوه، جون می‌چنه، تلاش می‌کنه، شب‌ها بیدار می‌مونه، روزها زحمت می‌کشه، از این جلو می‌زنه، از اون جلو می‌زنه.

یه خورده اگر خورده شیشه داشته باشه نامردی هم می‌کنه تو رقابت هل هم میده.

چی شده؟

من می‌خوام برسم.

اگر کسی می‌خواد ببینه "إنه لحب الخير لشديد" برید ببینید دیگه آدم‌هایی که مثلاً سرنوشت خودشونو در یه چیزی می‌بینن، مثلاً توی مسابقه‌ای برنده بشن، در یه کنکوری رتبه بیارن، رتبه‌شون بشه دو رقمی.

نمی‌دانم هرچی، هرچی، ثروت به دست بیارن، یه پستی رو به دست بیارن، تو انتخابات از رقیب جلو بزنن.

هر چیزی را که انسان برای خودش خیر در اون می‌بیند، برای رسیدن به اون خوب می‌تازه.

خیلی پرشور، پرهیجان، پرنشاط، پر سر و صدا.

اصلاً سستی درش نمی‌بینی.

انگار نه انگار یه همون آدم بی حاله.

نه، این آدم خیلی هم آدم باحالیه.

خیلی هم سست نیست، خیلی هم قوی و با رغبته.

شما جمع‌بندی کنید.

اگر انسان، انسان چون جنس انسانه دیگه درسته؟

اگر انسان آنچه را برای خود خیر میبیند آن را دوست دارد و دوست داشتن آن هم بسیار شدید است.

پس چرا راجع به خدا کنود است؟

[پچ‌پچ] بگید [پچ‌پچ] خدا را خیر برای خود [پچ‌پچ] نمی‌بیند.

مسئله اینجاست.

همه چی خیره الا او.

همه چی برای من خوبه الا او.

پول برای من خوبه، قدرت برای من خوبه، علم برای من خوبه، همه چی برای من خوبه.

او ربّه انگار نه، اون خیر نیست.

اگر تو آنی که پروردگار را خیر خودت می‌دانی و چون او را خیر خودت می‌دانی دوستش داری، علی‌القاعده باید نسبت به پروردگارت هم چی می‌بودی؟

لحب الله بگید، لشدید می‌بودی لحب الرب لشدید می‌بودی ولی نیستی کو.

بگو آقا مردم، بندگان خدا لطفاً بالغیرتان پاشید این نماز صبح رو اول وقت بخونید.

خیلی درش خیر هست.

بشمر.

چند درصد موفق میشن؟

نماز شب دیگه بماند.

مسابقه دادن برای انفاق بماند.

آنچه که مربوط به رب می‌شود، آنچه که مربوط به پروردگار میشه و انسان می‌خواد در واقع به خودش بگه که خب آقا این مورد رضای کیه؟

پروردگار منه.

پروردگار اینجوری از من چی میشه؟

بگید راضی میشه و این به نفع منه که پروردگار از من چی باشه؟

راضی باشه.

من برای راضی کردن پروردگار از خودم باید بتازم، باید بدوم .باید وقت رو غنیمت بشمرم، با سرعت برم .من می‌خوام بگم تو همه طبقات همین طوره.

تو همه چیز ریز و-- این مسئله مثبت و منفی داره.

تو مثبت هم طبقه‌بندی داره، تو منفی هم طبقه‌بندی داره.

تو خود مثبتش هم طبقه‌بندی داره، تو منفیش هم طبقه‌بندی داره.

یه جاهایی هم بین مثبت و منفیه مسئله.

می‌بینی برای یک گناهی سر و دست می‌شکنه، برای یک سفر معصیتی سر و دست می‌شکنه، برای خیر نه.

یه وقت‌ها می‌بینی تو خود خیر همه خیرن واقعاً برای این خیر دست و پا می‌زنه، برای این یکی نه .چرا؟

تا چه چیز را برای خود چی ببیند؟

[پچ‌پچ] خیر و نافع ببیند.

انسان نگاهش اینطوریه.

اگر می‌خواهیم رغبت در ما ایجاد بشه راجع به یه چیزایی، جلب رضای پروردگار، انفاق، خدمت به مردم، نماز، اشک سحرگاهی و، و، و بدانیم اگر رغبت نداریم چون آن را برای خویشتن هنوز خیر [پچ‌پچ] ندیده‌ایم و یه وقت‌هایی خیر ندیدن یک چیزی برای خود بی‌معرفتیه .بی‌معرفتیه .چطور شد که-- سواله دیگه.

چطور شد که وقتی پای حمایت از مسلم رسید، پای حمایت از حسین علیه السلام رسید حال نداشتید؟

یکی، یکی پس رفتید عقب .اما وقتی پای زور و زر و تزویر ابن زیاد رسید چطافتید؟

خب همین شماهایی که روز عاشورا در مقابل حضرت بودید اگر اینور بودید قصه فرق می‌کرد [مکث]، چیز دیگه‌ای میشد.

چی دیدید؟

[مکث] چی رو به نفع خودتون دانستید؟

چند روز بیشتر زندگی کردن، چند تا سکه بیشتر داشتن، یه ناامنی جانی و مالی رو از سر خود دفع کردن، یه خودشیری می‌کردن.

چی دیدید؟

انسان لحب الخير لشدید لربه لکنود.

عجیبه یعنی خدا اینجا می‌خواد این مقایسه رو ایجاد بکنه بگه یعنی چی؟

یعنی من خیر نیستم؟

یعنی من برای به نفع انسان نیستم که منو هم دوست بداره، برای منم شدت نشون بده، برای منم بتازه، برای منم بدوه [مکث]، برای منم سر و دست بشکنه، نشون بده که منم می‌خواد.

بعد می‌فرماید افلا یعلم.

پس آیا نمی‌داند؟

کی نمی‌داند؟

[پچ‌پچ] انسان.

کدوم انسان؟

انسانی که لربه لکنود ولی لحب الخير لشدید.

این انسانی که نسبت به پروردگار کنده و راجع به خیر شدیده، آیا نمی‌داند چه چیز را نمی‌داند؟

گیومه باز.

اذا بعثر ما في القبور وحصل ما في الصدور ان ربهم بهم يومئذ لخبیر آیا اینو نمی‌داند که وقتی بعثر ما في القبور هرچه که در قبرهاست زیر و رو شود.

نگاه کنید یه وقت‌هایی علامت‌های ویرایشی خیلی به ما کمک می‌کنه.

افلا یعلم أَفَلَا يَعْلَمُ دو نقطه.

آیا نمی‌داند چه چیز را؟

اون جمله‌ای که انسان نمی‌داند یه جمله شرطیه است.

اون جمله اینه.

إذا بُعثرا ما في القبور وحصل اینم به بُعثرا عطفه.

وحصل ما في الصدور.

اینا شرطه.

اون وقتی که هرچه در قبرهاست زیر و رو شود و هرچه در دل‌هاست بگید بیرون آورده شود، آشکار گردد، استخراج شود.

اون چیزهایی که تو دل‌ها نهانه اونا استخراج شود.

اون وقتی که هرچه در قبرهاست زیر و رو گردد و هرچه در سینه هاست استخراج گردد، اون وقت إن ربهم همانا پروردگار ایشان، همونی که نسبت به او چین الان؟

کنودند إن ربهم بهم نسبت به آنان يومئذ در آن روز یعنی در آن روزی که بُعثرا ما في القبور وحصل ما في الصدور لا بگید خبیر.

انسان اینو نمی‌دونه.

به این توجه نداره.

اگر انسان به همین گزاره توجه پیدا کنه، وضعش این نباید باشه.

اگر انسان توجه داشته باشه که بابا این حالت بی‌رغبتی من در مقابل پروردگار قراره یک وقتی برسه من الان نسبت پروردگار بی‌رغبتم.

ولی قراره یه وقتی برسه که قبرها زیر و رو بشه و مرده‌ها بیان بیرون.

از جمله من.

و بعد تو دل‌ها چی نهان بوده، چی مخفی بوده اونم آشکار بشه.

از جمله هرچی که در دل بگید من بوده.

تو اون روز پروردگار نسبت به من، اعمالم، رفتارم، جزئیات فکری و رفتاری من، نیات من نسبت به همه آگاهه‌ها.

یعنی من الان دارم بی‌رغبتی به کسی نشون میدم که شاهد درباره تمام اعمال، تمام رفتار، تمام نیات، تمام روحیات منه و فردا روزی که قیامت برپا میشه بر اساس همین چه که دیده قراره درباره‌ی من قضاوت کنه.

راجع به او سستی؟

راجع به او کند بودن؟

بی‌حال بودن؟

الان فرض بفرماییدا من یه چیز خیلی برای اینکه این قشنگ نمی‌دونم جا بیفته، دوزاریش قشنگ بیفته، یه مثال می‌خوام بزنم.

میگن آقا تو این جلسه‌ای که شماها حضور دارید، تو این جلسه روی هرکس یه دوربینی زوم شده.

و رفتار هرکس توی جلسه داره در یک اتاقی دقیقاً بازبینی می‌شه.

یعنی کسانی رو گذاشتن کارشناسانه دارن حرکات و سکنات و نحوه‌ی گوش دادن و نوشتن و همه چی رو دارن چه می‌کنن؟

چک می‌کنن.

یه نتیجه‌ی بزرگی هم براش بار می‌شه.

حالا من چه مثالی بزنم؟

مثلاً بگه که اون کسانی که تشخیص داده بشه، اون کسانی که واقعاً دارن با شور، با اشتیاق دارن درس رو دنبال می‌کنن، فرض بفرمایید برای اون‌ها یه جایزه‌ی خوبی.

حالا شماها نمی‌دونم چی دوست دارید.

چی؟

بدون آزمون برن.

مثلاً بدون آزمون برن مرحله‌ی بعدی.

خب این که خیلی جایزه‌ی ساده‌ایه.

من می‌خواستم جایزه‌ی بزرگی و...

چی؟

یه وام خوب مثلاً بهشون بدن.

حالا هرچی شما لازم داری من نمی‌دونم مثلاً شما فرض کن تو ذهنت یه آخ-- یه چیز خیلی خوبی می‌خوای.

بگن آقا ما رصد می‌کنیم و خلاصه با توجه به آنچه که می‌بینیم از شما درباره‌ی شما قضاوت خواهیم کرد.

اونی که داره می‌بینه کیه؟

و چی می‌خواد؟

و شما چجوری اینجا تعامل خواهی کرد؟

چجوری خواهی نشست؟

یه خرده فردیش می‌کردم می‌تونستم راحت‌تر مثال بزنما.

چون ما غیر از خدا کسی نیست که بتونه رو تک تک افراد فقط خداست که تک تک افراد جدا جدا لا يشغله أمر عن أمر شأن عن شأن فقط اوست.

و الا غیر او بخواد مثال بزنم خیلی مثال‌ها می‌شد زد.

آقا شما رو مشخصاً امام زمان زیر نظر گرفته، شخص شما رو.

و قراره بالاخره یه نمره‌ای بهت بده.

توی این نو-- اومدن، رفتن، گوش دادن، نوشتن، سؤال کردن، پیگیری کردن.

بازم نمی‌تونم مثال کاملی بزنم.

چرا؟

چون دلتم می‌بینه.

حال دلتم می‌دونه.

هیچی بر او پوش-پوشیده و مخفی بگید نیست.

اون وقت تو درباره‌ی او که داره ظاهرت را می‌بینه، باطنت را می‌بینه، هیچی رو ازش نمی‌تونی مخفی کنی و قراره با همون چه که از تو می‌بینه آینده‌ی تو را چه کند؟

بگید رقم بزند و مشخص کرده که چیا رو دوست داره، چیا رو نه.

تو راجع به او سستی.

ببین کجای کاری.

راجع به او بیحالی.

از حرکت کردن برای راضی کردن او حال نداری.

حال نداری.

میگه که مثلاً فرض بفرمایید وقتی اذان ظهر رسیده الله اکبر [مکث]، الله اکبر [مکث]، الله اکبر [مکث]، الله اکبر [مکث]، أشهد أن لا إله إلا الله [مکث]، أشهد أن لا إله إلا الله [مکث]، أشهد أن محمدا رسول الله [مکث]، أشهد أن محمدا رسول الله أشهد أن علیا ولی الله [مکث]، أشهد أن علیا حجة الله.

حي على الصلاة [مکث]، حي على الصلاة [مکث]، حي على الفلاح.

میگه آقا صلاح حالی نشد فلاح حالیت فلاح، رستگاری [مکث]، حي على الفلاح.

فلاح هم حالیش نیست.

میگه کار خودم مهم‌تره.

حي على خير العمل.

باز بهتر از اینه.

کار دیگه بهتره.

حي على خير العمل.

نیومدی.

الله اکبر، الله اکبر، لا إله إلا الله، لا إله إلا الله.

تمام.

مثل این بابایی میمونه که بابا علی [مکث]، علی آقا [مکث]، علی جان [مکث]، بابا علی آقا.

آخرش بله.

ها.

چی؟

ما با خدا اینجوریم.

نمی‌دونم چرا [مکث] با خدا اینجوری هستیم.

هرکی ما رو بخواد، برای هر چیزی ما رو بخوان، احساس کنیم یه خیری برای ما داره، یه چیزی واسه ما توش هست، میدوییم ، میدوییم [مکث]، اما جلو خدا نمی‌دونم چرا حال نداریم.

بخونیم نمازه رو نخونیم، حالا کی بخونیم، با چه کیفیتی بخونیم.

شام می‌خوایم بخوریم [مکث]، این سفره رو می‌چینیم، مرتب می‌کنیم، یه بالاخره تزئینی، یه دسری [سرفه] جمع می‌شیم دور هم.

نماز می‌خوایم بخونیم.

این مهرو برمیداره نشانه‌گیری می‌کنه جلو.

حالا مهره کجا وایسته دیگه اینم میره دنبالش.

هر جا وایستاد همونجا الله اکبر [خنده].

بعد مثل گنجشک سریع [مکث]، نمازش، انفاقش، دویدن برای تأمین رضای او.

حال نداریم.

چی شده؟

مگه نمی‌دانی می‌بیند .

او داره می‌بینه.

رفتار تو رو داره می‌بینه.

نیت تو رو داره می‌بینه.

یه روز به روت میاره‌ها.

سوره عادیات از عجیب سوره‌های قرآنه.

چون خداوند حتی تا پایان این سوره حرفی از عذاب-- بگید.

فهمیدی من خبر دارم‌ها.

من دارم می‌بینم .

برات مهم نیست یه روز من آشکار می‌کنم که همه رو دیدم .

حالا عذابش بماند.

چیزای دیگه‌ش بماند.

برات مهم نیست ؟

همه رو من چیدم .

زمین کار منه، آسمون کار منه، خوردنا کار منه، لذت بردنا همه این سفره رو من چیدم کلاً [مکث].

بعد تو مشغول خودت شدی و از من غافلی.

به همه چیز شدت و حدت نشون میدی الا به خود من.

بابا ما ادباً هم که شده سر یه سفره‌ای بریم هزاری هم که پذیرایی قشنگ توی این سفره حاضر کرده باشه خود صاحبخونه که بیاد یه چند لحظه‌ای احتراماً توجه به کی می‌کنیم؟

صاحبخونه می‌کنیم.

میگیم بالاخره این سفره رو ایشون چیده [مکث].

حالا فرض کن صاحبخونه هی بیاد بگه آقای...

برو آقا [خنده].

آقای...

[خنده] بابا یه لحظه من کارتون دارم.

هی ساکت باش برید [خنده].

ما اینجوری شدیم .

پروردگار سر کار با-- بابا یه لحظه، یه لحظه دست نگه دار یه خورده من کارت دارم.

یه لقمه هم از این سفره بده به این همسایه بغلیت.

برو آقا برو، برو پی کارت [مکث].

من دارم میخورم.

چی داری میخوری؟

اینو من گذاشتم سر سفره.

گذاشته باش [زنگ موبایل].

می تازیم با سرعت، با شدت، با حدت به سمت هرچه که آن را برای خود خیر می‌بینیم الا او .

اونجا سستیم، اونجا کندیم و خدا یه سؤال فقط می‌پرسه.

میگه به این سؤال توجه کنی مشکلت حله.

آیا نمی‌داند این انسان که وقتی ما فی القبور زیر و رو می‌شود انسان‌ها، مرگ پایان کار نیست؟

نمی‌دونه قیامت میاد، قبرها زیر و رو میشه، مرده‌ها میان بیرون، شما هم میاید بیرون.

بعد حصة ما في الصدور.

اون وقتی که هرچی تو دل‌هاست بیرون میاد، هرچی تو دل‌هاست آشکار میشه، دیگه نیت‌ها در میاد معلوم میشه که تو راست راستی خرما را از خدا بیشتر دوست داشتی.

راست راستی.

خوردن و لذت بردن و چریدن و این چیزا رو بیش از خدا دوست داشتی و بیش از تأمین رضای او دوست داشتی.

نمیدونی اون موقع "إن ربهم بهم يومئذ لخبير".

اون روز خبیر بودن خدا هویدا میشه، آشکار میشه و اون وقت چی میخوای جواب بدی؟

چجوری میخوای از عهده‌ی شرمندگی او در بیای که من به تو توجه نداشتم، تو برا مهم نبودی، دلم اصلاً برای تو نمی تپید برای راضی کردنت.

این کل سوره عادیاته.

فقط یک مطلبی رو من در سوره عادیات باید بگم که حالا ممکنه از شما هم سؤال بشه.

در نسبت قسم و جواب تو این سوره همونطور که دیدید من قسم‌ها را با کلمه‌ی "لشدید" ارتباط دادم.

اصلاً در جواب قسم هیچ کلمه‌ای نداریم که بتونه شدی-- در واقع با قسم‌ها تناسب داشته باشه الا "لشدید".

"إنه لهب الخير لشديد".

یعنی یه جورایی این قسم‌ها داره جلوه میده صحنه‌ی یعنی در واقع یه نمادیه از شدت علاقه‌ی انسان به چیزی که اون رو برای خود خیر میبیند.

یه نمادیست از تاختن انسان به سوی محبوبش.

آنچه دوست داره، آنچه برای خود خیر میبینه.

حالا پیروزیه، غلبه بر دشمنه، هرچی میخوای اسمشو بذاری بذار.

پیروزی در یک رقابته، غلبه بر دشمنه.

این یه نمادیه.

خدا چرا بهش قسم یاد کرده؟

تا به ما بفهمانه بابا این ابزاری که برای تاختن من به شماها دادم، این ابزاری که برای خواستن، طلب کردن، دویدن، تاختن، با سرعت رفتن به شماها دادم، من دادم.

به این اسب‌هاش قسم.

به این اسب‌ها اون وقتی که میدوند و نفس نفس میزنن قسم، اون وقتی که جرقه‌ها از زیر سمشون بلند میشه قسم، به این اسب‌ها اون وقتی که صبحه دارن یورش میبرن قسم، به گرد و خاکی که بلند می‌کنند قسم، به اون لحظه‌ای که وسط یک جمعی وارد میشن قسم، به همه‌ی اینا قسم.

چرا؟

چون همه‌ی اینا رو چیزی‌ست که من در اختیار انسان قرار دادم.

ولی اعتراض من به این نیست.

اعتراض من به اینه که اینجا چرا کُندی؟

"إن الإنسان لربه لکنود".

یعنی قسم به این شدت و حدت در تاخت و تاز، قسم به این هیجان و شور و نشاط فزاینده برای بدست آوردن آنچه دوست می‌دارد انسان که نسبت به پروردگارش سست است.

مثل این می‌مونه که تشبیه می‌کنما، بگی قسم به این نعمت که تو ناشکری.

قسم به این نعمت که تو باید این شدت و حدت و تاخت و تاز و دویدن و طلب کردن را برای خدا به کار می‌بردی ولی نمی‌بری.

"لربه لکنود".

خودتم می‌دونی.

خودتم می‌دونی اصلاً اثبات نمی‌خواد.

هرکی به دل خودش مراجعه کنه می‌فهمه که با خدا چقدر، برای خدا چقدر حال داره.

برای جلب رضایت پروردگار چقدر حال و حوصله داره.

چقدر خدا رو خیر خویش می‌بینه.

و اگر این شدت و حدتی هست، این شدت و حدت برای حب خیر در تو داره به کار میره.

حب خیر هرچه برای خودت خیر می‌دونی متأسفانه غیر از پروردگار که اون رو برای خودت خیر نمی‌دانی.

این تعبیر تو قسم و جواب، یک توی این آیات شأن نزولی هم وارد شده که آقا گفتن مراد از این سوگندها، این قسم‌ها، این اسب‌ها که اینجا ردیف شده یک غزوه ای بوده که علی علیه السلام، یه جنگی بوده حضرت علی علیه السلام این جنگ رو سامان داده.

فرمانده لشکر کی بوده؟

علی علیه السلام بوده.

یه جنگی ترتیب دادن، رفتن بر دشمنانی غلبه کردن.

خدا داره قسم یاد میکنه به اون اسب‌ها.

اون اسب‌های این لشکر خدا.

بعد در اون صورت تأمین مناسبت قسم و جواب یه مقدار چی میشه؟

یه مقدار به چالش کشیده میشه.

نمیگم من-- ناممکن میشه ولی یه مقداری چی میشه حالت؟

یعنی آقا اینو حالا بگیم چی؟

بگیم این مصداق کنود بودنه که نیست.

بگیم مصداق شدید بودنه برای حب الخيره.

چون این شدید بودنه برای حب خیری که اینجا خدا بیان کرده، این در کنار کنود بودنه.

یعنی چیز مثبتی نیست.

چون که شما شدید به حب الخير هستی ولی راجع به پروردگار کنودی.

یعنی خدا در فاز اعتراض داره این حرفو می‌زنه.

بله انسان "لهب الخير لشديد" است ولی قاعدتاً باید پروردگار را چی بداند؟

خیر خود بداند که نمی‌داند.

یعنی فاز کلام، فاز اعتراضیه.

در صورتی که بخواهیم اون شأن نزول رو بپذیریم فقط یه وجه در تأمین تناسب قسم با جواب می‌مونه.

اون وجه هم اینه: بگیم گویا حضرت اینجا حمله کردن با این لشکریان که انسان کنود را چه کنن؟

بگید، گوشمالی بدن.

یعنی اون انسان کنوده بشه کسی که اصلاً تو قسم و اینا حضور نداره، بشه نقطه‌ی مقابل این لشکر، نقطه‌ی مقابل این جبهه، یعنی کفار که یه مقداری فاز سوره از این بیان با تشخیص بنده جداست.

یعنی فاز سو-سوره با این حالت خیلی همخوانی نداره که الان جنگ با انسان‌های کنوده.

صحبت از جنگ با کنودها نیست.

صحبت از اینه که انسان کنود چرا کنودی؟

نمی‌دونی خدا می‌بینه؟

اگه فضا، فضای جنگ و لشکرکشی و کشتن انسان‌های کنود و این حرفا بود، باید سوره بیشتر بار چی پیدا می‌کرد؟

انذار و جهنم و تهدید و اینا پیدا می‌کرد.

در حالی که سوره بار هشداری داره، بار تذکری داره.

با توجه به توضیحاتی که دادم و با توجه به یه نکته دیگر، اینکه اگر این‌ها اسب‌های دونده لشکر حضرت باشن، علی‌القاعده سوارانش سزاوار‌ترند به سوگند خورده شدن تا خود اسب‌ها.

سوارانش سزاوار‌ترند که مدح بشن که آقا ببین یه انسان‌هایی اینطوری داریم در حالی که یه عده‌ی دیگه کنودن.

خیلی به، به نظر حقیر اینجوری میاد به چالش می‌خوره.

حالا نمیگم ناممکن میشه ولی اون شأن نزول این بحث را یه جورایی به چالش می‌کشه و تدبری که بنده خدمتتون ارائه کردم صرف‌نظر از اون شأن نزوله و ردش هم نمی‌کنم به خاطر اینکه ما حالا در یک جمعی یه بار گفتیم آقا به نظر ما میاد این شأن نزول سازگاری نداره.

چون می‌بینید ما به هر حال وقتی برای ما شأن نزولی نقل می‌شود، تاریخی نقل می‌شود، هرچی از نقلیات ما وظیفه داریم اون رو عرضه کنیم به چی؟

به قرآن، به بیان صریح اهل بیت علیهم السلام باید عرضه کنیم به قرآن.

اگر جور درآمد بپذیریم.

اگر جور درنیامد یا رد کنیم یا توقف کنیم.

یا ما نفهمیدیم این هماهنگیش برای ما معلوم نشد.

بنده همین مقدار میگم.

میگم هماهنگی این شأن نزول با این آیات برای بنده ثابت نشد.

یعنی می‌بینم که چالش داره.

اتفاقاً یه مقدارم نگران شدم که اصلاً این شأن نزول ای بسا یه جورایی در مقام تخته درست شده باشه.

چرا؟

به خاطر اینکه شما وقتی این شدت و حدت رو اینجا می‌بینی یه دفعه می‌رسی به "إن الإنسان لربه لکنود" یه جوری اعتراض اینجا پیدا میشه.

یعنی نگاه کن آقا ببین برای اونچه که واسه خودش خیر می‌دونه با شدت بگید می‌تازه اما راجع به پروردگار چیه؟

سسته.

بعد تطبیقش، تطبیق دادی با کی؟

شما تطبیقش دادی با لشکر حضرت مثلاً.

این نگرانی هم حتی وجود داره.

حالا بنده نه با بیان محکم ولی فعلاً توقف میگم آقا اون بیان رو احساس می‌کنم اینجا همخوانی با فضای آیات ندارد.

نکته‌ای رو اینجا می‌خوام تو پرانتز عرض کنم خدمت خواهران و برادران.

در یک بحث بالاخره علمی آدم میاد یک استدلالی رو مطرح می‌کنه، یه مدعایی داره.

میشه استدلالش رو ارزیابی کرد.

استدلال خوب بود، مدعا رو پذیرفت.

استدلال ضعیف بود، مدعا رو چکار کرد؟

رد کرد.

اما اینکه اگر در یک جایی یک استدلالی شد، یه مدعایی مطرح شد با اونچه که من تو ذهنم بوده همخوانی نداره، با اونچه که ما تا حالا شنیدیم مثلاً همخوانی نداره، زود مسیر بالاخره انگ زدن، اتهام زدن اینا نریم.

بعضی‌ها یه حالتی دارن از درون فکر می‌کنند مثلاً فرض کنید اگر اینجا این شأن نزول پذیرفته شد، این یعنی که دیگه همه چی درسته.

و اگر پذیرفته نشد یعنی دیگه همه چیز خرابه.

دیگه آقا اینا نه ولایت دارن، نه حضرت علی قبول دارن، نه خدا، پیغمبر قبول دارن.

نمی‌دونم چند و چند و چند.

آقا اینطوری نیست.

مسئله ولایت ما بارها گفتیم، بارها تأکید کردیم، بازم تأکید می‌کنیم.

ولایت یه امریه تو گوشت و پوست و استخوانه.

تو گوشت و پوست و استخوان قرآنه.

از قرآن جدایی‌پذیری نداره.

کسی مگر بی‌سواد باشه درباره قرآن ولایت رو بخواد انکار بکنه.

نفهمه قرآن رو اصلاً و بخواد انکار بکنه.

نه فقط آیاتی، چه بسیار سوره‌هایی، نه فقط سوره‌هایی، شاکله قرآن با ولایت ممزوجه.

به هیچ وجه هم جدایی‌پذیری از ولایت ندارد.

پس حالا اگر بنده نوعی میام یک انقلتی درباره صحت یا عدم صحت درست بودن یا نبودن یه شأن نزول مثلاً در یک جایی مطرح می‌کنم، این به هیچ عنوان ربطی به اعتقاد داشتن یا نداشتن به ولایت پیدا نمی‌کنه.

این یه بحث تاریخیه.

می‌خوایم ببینیم اون بحث تاریخی با این آیات مطابقت دارد یا ندارد.

بنده می‌بینم آقا با توجه به تدبری که از آیات می‌کنیم، مطابقتش مسئله‌داره.

یعنی چالش‌هایی داره.

من خلاصه فرمایش برادر عزیزمون رو عرض کنم.

میگن آقا میشه اینجوری هم دید که خدا می‌خواد قسم یاد کند به اون مثبته، یعنی اینا نمادی‌ست از اون نگاه مثبت یعنی میل انسان به جلب رضای بگید پروردگار که نشون بده اگر یک انسان‌هایی کنود هستند، یه انسان‌هایی غیر کنود هم داریم قسم به اون انسان‌هایی که کنود نیستند بلکه با س-سرعت و شدت و حدت دارن به سمت جلب رضای خدا میدوند.

قسم به اونا که بقیه آدما متأسفانه راجع به پروردگارشون چی‌اند؟

کنودند.

بله تصور داره ولی یه نکته‌ای رو عرض بکنم.

عاديات، موريات، مغيرات، أثرنا، وسبنا همه مؤنث‌اند.

خب یا باید موصوف این‌ها را زنان بگیریم، زنان، زنانی که می‌دوند، زنانی که مثلاً جرقه از زیر پاشون بلند می‌شه و اینا که اصلاً جور در نمیاد مگر اینکه کفش‌های مثلاً پاشنه‌دار پوشیده باشن اونجوری.

بعد دارن یورش می‌برن که.

یا اگر زنان نگرفتیم گزینه بعدی می‌شه جمع غیر ذوی العقول به لحاظ ادبی برای جمع غیر ذوی العقول هم می‌شود جمع مؤنث به کار برد از باب جمع غیر ذوی العقول بودنش.

لذا در تمام تفاسیر، تفاسیری که به ادبیات اعتنا می‌کنند اینا موصوفش اسبان دیده شده با توجه به مجموعه قرینه‌ها که قرینه دویدن، نفس نفس زدن، جرقه بلند شدن، یورش بردن، گرد و خاک بلند کردن، تو جمع وارد شدن، مجموعه قرینه‌ها باعث شده که این صفات تطبیق داده شده بر اسب‌ها.

خب.

و اون که، اون شأن نزولی هم که عرض کردم اونم همین رو انکار نمی‌کنه.

اونم همین رو اسب‌ها می‌دونه.

خب.

پس قسمی اگر یاد شده به چیزی یاد شده که ذاتا مقدسه.

حالا ممکنه سوار این اسب به سمتی بتازد که باید یا نباید.

صرف نظر از اینکه سوار کیه و کجا داره می‌تازه، صرف نظر از این خود این اسب‌ها مقدس‌اند.

چرا؟

چون یه آیه و نشانه‌ای هستند.

یک وسیله و ابزاری هستند که خدا در اختیار کی قرار داده؟

انسان.

برای اینکه بتازد به سمت اهدافش.

اینا صرف نظر از اینکه سوار که باشد و کجا بتازد مقدس‌اند چون ابزار تاختن با سرعت به سوی هدف‌اند.

خب.

خدا میگه به این ابزار مقدس، به این صحنه مقدس سوگند.

صرف نظر از این که کی سوارش و کجا میره.

که انسان راجع به پروردگار کنوده یعنی از این تاخت و تاز درباره رسیدن به رضای خدا خبری نیست.

اینجا اعتراض شکل می‌گیره و الا تو خود اول این قسم‌ها جنبه منفی وجود نداره.

این قسم‌ها تاخت و تازو داره نشون میده.

اعتراض اون وقتی شکل می‌گیره که می‌بینیم آقا این اینطوره اما انسان راجع به پروردگار کنوده.

بعد تو ذهن ما سؤال پیش میاد.

پس اون تاخت و تازه چی می‌شه؟

میگه اون تاخت و تازه مال حب خیره.

هرچی که واسه خودش خیر می‌دونه.

علی‌القاعده جمع‌بندی شما این می‌شه که هر چیزی که برای خود خیر می‌داند غیر از پروردگار که گفته او را آخه برای خود خیر نمی‌داند، اونجا سسته.

این می‌شه اعتراض.

اما انتقادی که گفتید خب اونوقت یه جبرگرایی پیش میاد همه انسان‌ها محکوم می‌شن به این وضعیت، در قرآن الا ماشاءالله ما آیه داریم که خدا وقتی از انسان حرف می‌زنه داره اون جنبه منفی را گوشزد می‌کنه.

إن الإنسان لفي خسر، إن الإنسان خلق هلوعا، إذا مسه الحرج، إن الإنسان.

این یه کلیته.

می‌خواد بگه طبیعت انسان اینه که پر-راجع به پروردگار کنده.

چرا؟

چون خیر بودن او را خوب درک نمی‌کنه.

این یک طبیعته.

حالا سوره می‌خواد به انسان کمک کنه که بر این طبیعت خود چه کند؟

غلبه کند.

چه جوری کمکت کنم؟

میگه باید یه چیزی بهش بگم که بفهمه خیر پروردگار.

چی بهش بگم که بفهمه خیر پروردگار؟

با دنیا نمی‌شه حالیش کرد.

یاد آخرت بندازمش؟

بگم تو آخرت قبرها زیر و رو می‌شه، آدما زنده می‌شن، حرفای دل میاد بیرون.

اون موقع اونی که داره می‌بینه و همه چیز رو معلوم می‌شه که همه چیزو می‌دیده کیه؟

پروردگاره.

بازم میگی خیرت نیست؟

بازم پروردگار خیر نیست؟

بازم نمی‌خوای برای پروردگار بتازی؟

ما شأن نزول از خودمون که نمی‌خوایم بسازیم.

شأن نزولی که داریم میگه اینا خود لشکر حضرتند.

[پچ،پچ] نه اصلا ما دیگه اگر از اون مسئله گذشتیم، اگر از اون شأن نزول گذشتیم دیگه لازم نیست بر سپاه و اینا تطبیقش بدیم.

من به طور کلی میگم آقا اینا نمادی‌ست از صحنه تاخت و تاز به سوی آنچه برای خودت خیر می‌دانی.

سؤال خوبه.

خلقت انسان در احسن تقویمه.

طبیعت انسان کنده.

چه جوری با هم سازگاره؟

خلقت انسان جمع فطرت و طبیعته.

اونی که در احسن تقویمه جمع فطرت و طبیعته.

حتی فطرت انسان که خدا دوسته، خدا گراست، اونم به تنهایی اگر بود احسن تقویم بگید، نبود.

جمع فطرت و طبیعت می‌شه احسن تقویم که انسان را به اون بالاترین درجه می‌رسانه که درجه ابتلا، امتحان، تصمیم‌گیری برای خود با عقل خود با وحی.

لذا انسان حتی اون خلقت انسان، رتبه خلقت انسان از ملائکه هم بالاتره.

چون ملائکه این طبیعت کنود را ندارن ولی ما داریم.

ما داریم و باید برش غلبه کنیم با فطرت الهی خودمون.

لذا برای ما احسن تقویم میشه.

و الا اگر صرفاً ما خداگرا بودیم و هیچ جنبه غریزی مادی که ما رو بکشه به سمت دنیا در ما نبود، امتحانی هم شکل نمی‌گرفت، احسن تقویمی هم در کار نبود.

انسان قطعاً آن را برای خود خیر می‌داند.

هیچ کسی اصلاً به لحاظ ذاتی هیچ کسی به چیزی که برای خودش اون رو شر بداند رغبت نشون نمیده.

اگر می‌بینید رغبت به یه چیزی نشون میده حتی اگر کسی ببخشید این حرفو می‌زنم حتی اگر کسی خودش رو می‌کشه، بدانید تو اون لحظه اون رو برای خود چی میدانه؟

خیر می‌دانه.

و الا که این کارو نمی‌کنه.

بله این یه اشاره‌ایه.

یعنی این ظاهر کلام نیست.

ما فقط از اصل اینکه وسط نه جمع بهی جمعی داریم فهمیدیم که این اسب‌ها گله وحشی نیستن.

ابزار تو دست انسان‌ها هستن همین.

اما دیگه از اینجا بخواهیم منتقل بشیم به بحث اطاعت.

بعد از اطاعت بخواهیم منتقل بشیم به اینکه انسان باید مطیع پروردگار باشه.

فاصله‌مون دوره از متن.

اینجور برداشت‌ها چون مستند تو متن سوره ندارد رو ما اینا رو میذاریم کنار.

ولا هر حرف خوبیه‌ها.

اما شما چهار جا حرف خوب می‌فهمی از قرآن، یه جا ممکنه یه حرفی متوجه بشه آدم به ذهن آدم خطور کنه که اون دیگه حرف حسابی نباشه.

آدم باید ما باید تلاش بکنیم فهممون از قرآن را با الفاظ قرآن گره بزنیم.

قشنگ محکم.

بفرمایید.

سؤال اینه با توجه به اون معنایی که از قسم‌های اول شما ارائه کردید، علی القاعده بعدش باید گفته میشد ان الانسان لحب الخير لشديد.

بعد می‌رسیدیم به اینکه انه مثلاً لربه بگید لکنود.

اگر اینجوری گفته میشد اون بلاغت را نداشت.

اون دوگانگی را در اوج ترسیم نمی‌کرد.

ببینید ما دو تا فاز داریم در برخورد با قسم.

خوب دقت کنید من این دیگه حرفم بشه آخر کلامم در حوزه بحث قسم و جواب و دیگه مطالعات بعدی رو انشاالله تو کتاب انجام بدید تا لازم شد سؤال جواب کنید.

ببینید در حوزه مواجهه با قسم و جواب قسم دو فاز داریم.

فاز اول فاز تأکیده.

هر قسمی آمده برای چی؟

برای تأکید.

یعنی کل این والعاديات ضبحا تا آخر وسط بهی جمعا میخواد تأکید کند بر اینکه ان الانسان لربه لکنود و انه على ذلك لشهید و انه لحب الخير تأکید.

این تمام.

در خصوص قرآن علاوه بر تأکید، یه مناسبت، یه تناسب هم بین قسم و جواب می‌خوایم.

چون خداوند برای ما سؤال پیش میاد.

خدا برای تأکید بر این حرفا چرا به اینا قسم خورده؟

چرا مثلاً به شمس و قمر قسم نخورد اینجا؟

خب این سؤال پیش میاد.

جواب این سؤال اینه: وقتی می‌خوایم بین قسم و جواب مناسبت پیدا کنیم باید نقطه اتصال را بگید کشف کنیم.

نقطه اتصال کجاست؟

بنده میگم آیا ان الانسان لربه لکنود نقطه اتصاله؟

نه.

چون این قسم‌ها هیچ مناسبتی با سست بودن انسان در مقابل پروردگار بگید ندارند.

آیا انه على ذلك لشهید نقطه اتصاله؟

میگم نه.

چون این قسم‌ها بر شاهد بودن انسان نسبت به کنود بودن خودش هیچ ربطی ندارند.

آیا انه لحب الخير لشديد نقطه اتصاله؟

میگم بله، این نقطه اتصال خوبیه.

در حقیقت این قسم‌ها نشان دهنده شدت حب انسان نسبت به خیر است.

چیزی را که آدم دوست داره براش می‌تازه.

این میخواد اینو نشون بده.

خب بعد اون وقت سؤال شما مطرح میشه.

چرا حالا این اومد سوم مطرح شد؟

من میگم بلاغته.

صنعت بلاغیه.

یعنی چی؟

قسم‌ها رو که به اوج هیجان خودش می‌رسونه و شما منتظری صحبت از این بشنوی که بعد به کجا تاخت، کی بود، دنبال چی بود، یه دفعه میگه نه‌ها با ما نبودن‌ها.

لحب الخ-- اینا لربه چی‌اند؟

بگید لکنوده‌ها.

این تاخت و تازی که دیدی، این گرد و خاکی که دیدی بلند شد، این جرقه‌هایی که دیدی بلند شده، این همهمه دنبال من نبودن‌ها.

انسان گویا با من کاری ندارد.

لربه لکنود.

این اعتراضه قشنگ جا می‌گیره.

بعد برات سؤال پیش میاد.

پس برای چی می‌تاختن؟

میگه لحب الخير لشديد.

دنبال یه چیزی‌اند که واسه خودشون خیر می‌دونن.

بعد شما میگی عجب بابا یعنی آدم پروردگار خودش را خیر خود ندانده و دنبال چیز دیگه‌ای اونجور بتازه برای پروردگار اینجور نتازه.

این قشنگ در ذهن و جان مخاطب اون، اون انتقادی که خدا می‌خواد از انسان بکنه قشنگ جانشین میشه.

وقتی این هست این میشه تناسب.

بله با این قسمت از قسم تناسب داره با این قسمت چی داره؟

تقابل داره.

بله این درسته.

تقابل هم خودش یکی از اقسام ارتباطه.

خب جمع‌بندی این سوره تمام.

اجازه بدید یک بار من سوره رو بخونم و اگر نکته‌ای هست در پایان اضافه کنم بریم سراغ استراحت انشاالله تا ساعت بعدی.

اللهم صل على محمد و آل محمد.

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم.

بسم الله الرحمن الرحيم.

والعاديات ضبحا.

فالموريات قدحا.

فالمغيرات صبحا.

فأثرن به نقعا.

فوسطن به جمعا.

إن الانسان لربه لکنود.

وإنه على ذلك لشهيد.

وإنه لحب الخير لشديد.

أفلا يعلم إذا بعثر ما في القبور.

وحصل ما في الصدور.

إن ربهم بهم يومئذ لخبير.

صدق الله العلي العظيم.