آموزش تدبر در سورهٔ مسد
یادداشت: ترجمههای فارسیِ درجشده زیر عبارات عربی، توسط مدل تهیه شدهاند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر (tanzil / quran.com) درج شده است.
آیات مورد بحث در این جلسه
پیش از ورود به متن، فهرست هر آیهای که استاد در این جلسه دربارهٔ آن سخن گفته — حتی اگر عربی کامل را نخوانده و فقط مضمون یا تکهعبارت را آورده — از این قرار است: مسد/۱ (تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَتَبَّ: ناکارآمدی دو دست و خودِ ابو لهب؛ بحث مفسران که تبت دعایی است یا خبری)؛ مسد/۲ (مَا أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُ وَمَا کَسَبَ: شرحِ تبت یدا؛ مال و ما کسب او را به هدف نرساند)؛ مسد/۳ (سَیَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ: شرحِ وَتَبَّ؛ ورود به آتش شعلهور و وجهِ نام ابو لهب)؛ مسد/۴ (وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ: عطف به ضمیر سیصلی؛ حالیه بودنِ حمالة الحطب)؛ مسد/۵ (فِی جِیدِهَا حَبْلٌ مِن مَّسَدٍ: تصویرگری صحنهٔ عذاب؛ لیف خرما). اشارهٔ روشی به بحث پیشینِ نفرین و خبر در سورهٔ بروج، با آیهٔ بروج/۴ (قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ). بسمله در آغاز جلسه و در قرائت پایانی. آیهٔ دیگری که استاد به آن اشاره نکرده اختراع نشده است. نقلهای شأن نزول دربارهٔ گردنبند و ریختن خار در راه پیامبر، به عنوان قول دیگران آمده و استاد آنها را با فضای سوره هماهنگ ندیده است.
قرائت سوره و محور شخصیت ابو لهب
سورهٔ مبارکهٔ مسد. به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَـٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشایندهٔ مهربان.
«تَبَّتْ يَدَآ أَبِى لَهَبٍ وَتَبَّ» (مسد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بریده و ناکارآمد شد دو دست ابو لهب، و خود او نیز تباه شد.
«مَآ أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُۥ وَمَا كَسَبَ» (مسد/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مال او و آنچه به دست آورد او را بینیاز نکرد.
«سَيَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ» (مسد/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهزودی به آتشی شعلهور درآید.
«وَٱمْرَأَتُهُۥ حَمَّالَةَ ٱلْحَطَبِ» (مسد/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زنش، در حالی که هیزمکش است.
«فِى جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسَدٍۭ» (مسد/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در گردنش ریسمانی از لیف خرماست.
کل سوره را خواندیم. محور مباحث این سوره شخصیتِ ناخجستهای است به نام ابو لهب. سوره دور همین نام میچرخد؛ نه اینکه پنج آیهٔ پراکنده باشد. از اول تا آخر، یک چهره را جلو میگذارد و بعد زنش را هم به همان صحنه میآورد. پس اول باید تکلیف خودِ این نام را روشن کنیم.
دو نگاه به کنیه: پسر به نام لهب، یا وصفِ قرآنی
ابو لهب یک کنیه است. یعنی پدر آتش؛ پدر شعله. دو جور میتوانیم به این کنیه نگاه کنیم.
نگاه اول این است که بگوییم بله، این شخص پسری داشته که اسمش لهب بوده و از این رو به او میگفتند ابو لهب؛ یا دستکم در میان مردم به ابو لهب معروف بوده است. یعنی کنیه یک امر عرفی و پیشاقرآنی است؛ قرآن همان لقبی را که مردم میشناختند برداشته و آورده.
نگاه دوم این است که قرآن او را ابو لهب نام میدهد. اصلاً او با کنیهگذاری قرآن شد ابو لهب. ابو لهب یک وصف است. حالا در زمان نزول قرآن این وصف بر یک شخصی تطبیق داده شده. ممکن است در زمانهای دیگر بر اشخاص دیگری هم تطبیق داده بشود. در زمان نزول، پیامبر گرامی اسلام عمویی داشته که بسیار معاند بوده؛ قرآن همین صفت را به او داده است. عمو بودن موضوعیتِ اصلی نیست؛ معاند بودن و لهبافروز بودن موضوعیت دارد. آن شخصِ معاند ظرف نزول است؛ وصف میتواند از آن ظرف عبور کند.
این وجه دوم به نظر صحیحتر است. چرا؟ چون خود قرآن میگوید:
«سَيَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ» (مسد/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهزودی به آتشی شعلهور درآید.
یعنی اصلاً او چرا ابو لهب است؟ چون میافتد تو لهب. ابو لهب است چون لهبافروز است. ابو لهب است یعنی در همان لهبی وارد میشود که خودش افروخته. در همان آتشی وارد میشود که خودش روشن کرده. نام از سرنوشت جدا نیست. قرآن او را به چیزی نسبت میدهد که خودش ساخته و بعد همان چیز گلوی خودش را میگیرد.
حالا آتشی که او روشن کرده چیست؟ آتش کینه و دشمنی است با حق و حقیقت، با اسلام و پیامبر، با قرآن و دیانت. این آتش چوب و نفت نیست. آتشِ موضع است. آتشِ عناد است. اما سوره همین آتش را جدی میگیرد؛ چون همین آتش است که در آخرت صورتِ آتش پیدا میکند.
لهبافروز: آتش کینه با دو دست
چطور آتش روشن کرده؟ «یدا»؛ با دو تا دست.
«تَبَّتْ يَدَآ أَبِى لَهَبٍ وَتَبَّ» (مسد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بریده و ناکارآمد شد دو دست ابو لهب، و خود او نیز تباه شد.
این دو دست ابو لهب چه بوده که با این دو دست تمام تلاش خود را کرده؟ دست نشانهٔ قدرت و تلاش است. تمام تلاشش را کرده و آتش به پا کرده. سوره نمیگوید یک حرف زده و رد شده. میگوید با دو دست آمده؛ یعنی با تمام توان آمده. آیهٔ بعد همین دو دست را مشخص میکند.
دو دست: مال و ما کسب
آیهٔ بعد دستها را نام میبرد. یک: مال. دو: «ما کسب».
«مَآ أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُۥ وَمَا كَسَبَ» (مسد/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مال او و آنچه به دست آورد او را بینیاز نکرد.
دست اول او ثروت اوست. دست دوم او کارها و رفتارهای اوست. یک وقت یک سری از انسانها با ثروتشان و با کارهایی که در کنار آن ثروت تدبیر میکنند — در کنار ثروتشان کارهایی که انجام میدهند — دو دست خود را که ثروت و رفتارهاست به کار میگیرند تا آتشافروزی کنند. او همین کار را کرده و علیه اسلام آتشافروزی کرده است.
پس «یدا» یعنی تمام توان. مال را میگذارد وسط. رفتار را جهت میدهد. اخلاق و تلاش و نقشه را پشت مال میچیند. این ترکیبِ دو دست است. نه مالِ بیرفتار، نه رفتارِ بیمال. هر دو با هم کوره را روشن میکنند.
امرأته حمالة الحطب: نقش پشتصحنه
بعد در این جریان یک «امرأته» داریم؛ یعنی زن ابو لهب. زن ابو لهب چه کار میکرده؟ این از این باب که زن ابو لهب است موضوعیت دارد، اما نه در رتبهٔ اول. مسئلهٔ اول این است که «حمالة الحطب».
«وَٱمْرَأَتُهُۥ حَمَّالَةَ ٱلْحَطَبِ» (مسد/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زنش، در حالی که هیزمکش است.
«امرأته حمالة الحطب» یعنی در حالی که… حمّال یعنی حملکننده. بسیار حملکنندهٔ «حطب». «حطب» یعنی هیزم. خب این هیزم برای چیست؟ برای آتش. کدام آتش؟ همین لهب. کدام لهب؟ لهبی که ابو لهب روشنش کرده.
یعنی آتشافروز که بوده؟ ابو لهب. هیزمآور و تأمینکنندهٔ هیزمش که بوده؟ زنش. پس دو تا نقش در دشمنی با دین خدا تعریف میشود. یک نقش، نقشِ تو صحنه، تو میدان: نقش تلاش و استفاده از ثروت برای آتش روشن کردن علیه حق و حقیقت. یکی هم نقش پشتیبانیکننده، تأمینکنندهٔ سوخت. یعنی آن که اجازه نمیدهد این آتش خاموش شود. آن که تهییج میکند، تحریک میکند، حرف میزند، مانع میشود از اینکه کسی مثل ابو لهب از موضع خودش عقبنشینی کند، سرد بشود.
این «امرأته» تو صحنه نیست. شما تو صحنه زن ابو لهب را نمیبینی که خودش آتشافروزی کند. اما همین کسی که پشت صحنه دارد سوخت این آتش دشمنی را تأمین میکند، دقیقاً تو همان آتش میافتد. سوره بعداً همین را ثابت میکند. جایش با او فرق نمیکند. یعنی نمیتوانی بگویی او جنگیده و آتش روشن کرده، این فقط سوخت رسانده؛ پس این جداست. جفتشان تو یک آتش میافتند.
تبت: ناکارآمدی دستها و خودِ او
یک بار بخوانیم. «تبت یدا». «یدا» دو دست است. «أبی لهب»: دو دست ابو لهب. «تبت» یعنی چه شد؟ بریده شد، ناکارآمد شد. «تبا»، «تب»، «تبا» یعنی ناکارآمدی. دو دست ابو لهب ناکارآمد شد.
و «تبّ». این «تبّ» یک «هُوَ» توش دارد: و او هم ناکارآمد شد. او کیست؟ خودش. یعنی هم دو دستش ناکارآمد شد هم خودش. سوره اول ابزار را میزند، بعد خودِ فاعل را. دستها رفت؛ خودش هم رفت.
نفرین یا خبر؟ یادآوری سورهٔ بروج
اینجا مفسران بحثی کردهاند: این «تبت» دعایی است و نفرین است، یا خبر است؟ یک بار در سورهٔ مبارکهٔ بروج همین بحث را کردیم که وقتی صحبت از کار خداست، نفرین و خبر یکی میشود.
«قُتِلَ أَصْحَـٰبُ ٱلْأُخْدُودِ» (بروج/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کشته باد اصحاب اخدود.
اگر خدا میگوید بریده باد، بریده بادِ خدا با بریده شد یکی است دیگر. کی میخواهد حرف خدا را اجابت کند غیر از خودش؟ وقتی خدا میگوید بریده باد، بریده میشود. دعای خدا خبر خداست. چون فاعل همان است که دعا میکند. پس لازم نیست میان «نفرین باشد یا گزارش باشد» جدال کنیم؛ در کلام خدا این دو به هم میرسند.
«تَبَّتْ يَدَآ أَبِى لَهَبٍ وَتَبَّ» (مسد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بریده و ناکارآمد شد دو دست ابو لهب، و خود او نیز تباه شد.
دو دست ابو لهب ناکارآمد شد و خودش.
آیهٔ دو تفسیر تبت یدا؛ آیهٔ سه تفسیر و تبّ
«ما أغنی عنه ماله و ما کسب». یعنی چه که دو دست ابو لهب ناکارآمد شد؟ یعنی ثروتش و رفتارهایش او را به اهدافش نرساند. «ما أغنی عنه»: او را بینیازش نکرد. او را به هدفش نرساند. نه مالش او را به هدف رساند، نه «ما کسب»ش. آنچه به دست آورد از رفتارها و از اخلاقها و از تلاشها، هیچکدام او را به مقصد نرساند.
این آیهٔ دو شرحِ «تبت یدا أبی لهب» است. حالا شرحِ «تبّ» چیست؟ خودش ناکارآمد شد یعنی چه؟ یعنی:
«سَيَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ» (مسد/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهزودی به آتشی شعلهور درآید.
مال و «ما کسب» که به دردش نخورد. خودش هم که بهزودی وارد میشود به آتشی که شعله میکشد. خودش هم جهنمی شد. مال به درد نخورد، کار به درد نخورد، خودش هم جهنمی شد.
آیهٔ دو تفسیر «تبت یدا أبی لهب» است؛ آیهٔ سه تفسیر «و تبّ». پس آیهٔ دو و سه دارند آیهٔ یک را تفسیر میکنند. «تبت یدا أبی لهب» یعنی «ما أغنی عنه ماله و ما کسب»؛ «و تبّ» یعنی «سیصلی ناراً ذات لهب». این فراز اول سوره است: ناکامی ابزار، و تباهی خودِ فاعل.
عطف امرأته به سیصلی: هر دو در یک آتش
حالا فراز دوم. آیا فقط ابو لهبی که آتشافروزی کرده در جهنم قرار میگیرد و در «ناراً ذات لهب» میرود؟ میگوید نه: «وامرأته».
این «وامرأته» به چه عطف است؟ به «هُوَ»ای که در «سیصلی» است. «سیصلی هو». آن «هو» کیست؟ ابو لهب. «سیصلی هو» یعنی ابو لهب و «امرأته». یعنی همانطور که خودش میرود تو آتش شعلهور، زنش هم میرود تو آتش شعلهور. یعنی «سیصلی ناراً ذات لهب و امرأته». هم خودش میرود تو جهنم هم زنش.
«سَيَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ وَٱمْرَأَتُهُۥ حَمَّالَةَ ٱلْحَطَبِ» (مسد/۳–۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهزودی به آتشی شعلهور درآید، و زنش نیز — در حالی که هیزمکش است.
آخه بابا زنش چرا؟ حالا خودش میرود تو جهنم؛ زنش برای چه میرود تو جهنم؟ اینجا خدا یک صفتی برای زنش بیان میکند در قالب حال. این حالیه است. یعنی زنش در حالی میرود تو جهنم که چه وضعی دارد؟ «حمالة الحطب».
حالیه: چرا در جهنم هم حمالة الحطب است
یعنی تو آن جهنم زنش را که میبینی، میبینی دارد هیزمهای جهنم را میآورد. همین که در جهنم هیزم میآورد دلیل بر این است که در دنیا هم هیزم آتش دشمنی ابو لهب را تأمین میکرده. چون انسان در قیامت و در جهنم همان حالتی را پیدا میکند که در دنیا داشته. چرا تو جهنم «حمالة الحطب» است؟ چون تو دنیا «حمالة الحطب» بوده. چون تو دنیا هیزم آتش کینهٔ ابو لهب را تأمین میکرده.
پس حمالة الحطب فقط لقب تاریخی نیست. صورت اخرویِ همان کار دنیایی است. هر که در دنیا سوختِ عناد را رسانده، در آخرت همان کار را به شکل هیزمکشی میبیند. سوره از این راه پشتصحنه را به روی صحنه میآورد.
فی جیدها حبل من مسد: تصویر صحنه
«وَٱمْرَأَتُهُۥ حَمَّالَةَ ٱلْحَطَبِ» (مسد/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زنش، در حالی که هیزمکش است.
«فِى جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسَدٍۭ» (مسد/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در گردنش ریسمانی از لیف خرماست.
سوره صحنه را ترسیم میکند. چطور حطب میآورد؟ در حالتی که تو جهنم حالتش این است. گویا به گردنش طنابی آویخته؛ یک طنابی از جنس لیف خرما گویا به گردنش آویخته و هیزمهایی را مرتب دارد حمل میکند به کورهٔ آتشی که تو آن آتش هم ابو لهب دارد میسوزد هم خودش. این چهرهٔ اخرویِ کاری است که در دنیا داشته میکرده.
خدا در واقع با سورهٔ مسد نه فقط میخواهد به دشمنی یک شخصیت و زن او بپردازد؛ میخواهد یک سنگری را بشکند. میخواهد یک موضعی را از بین ببرد.
ابو لهب و ابو لهبیسم
من اسمش را میگذارم — در ادبیات امروز یک «ایسم» مطرح است دیگر. یک بار ابو لهب است، یک بار ابو لهبیسم. الان صحبت از آن «ایسم» است. آن مکتب، آن نگاه.
هرکس در مقابل حقیقت با تمام توان قیام کند، یعنی «یدا». «یدا» یعنی تمام توان. مال خود را به کار بگیرد برای کوبیدن حقیقت. رفتارهای خود را جهت بدهد برای کوبیدن حقیقت. قطعاً این فرد از مالش و از رفتارهایش خیری نخواهد دید. مال و رفتار او را به آن ثمرهای که او توقع دارد نخواهد رساند. نه فقط ناکام خواهد ماند؛ بداند خودش هم تباه خواهد شد. علاوه بر اینکه مالش تباه میشود، علاوه بر اینکه کارهای او تباه میشود و به هدر میرود، خودش هم تباه خواهد شد. خودش هم جهنمی خواهد شد.
حرف دوم: پشتیبانان چنین افرادی هم بدانند. کسانی هم که دارند در تأمین هیزم این نوع از دشمنی تلاش میکنند، آنها هم بدانند که در آن جزای تباه شدن در آتش، با آن تلاشکنندگان در یک جایگاهاند. یعنی ابو لهب تو چه آتشی افتاده؟ زنش هم همانجا میافتد.
پس این سوره را میتوانیم بگوییم مقابله است با بهنحوی ابو لهبیسم؛ مقابله است با تلاش متمرکز، با مال و رفتار، در مقابله با دین. خداوند میخواهد این را به نحوی بشکند. سنگرِ «با پول و کار میشود حقیقت را کوبید» را میخواهد خراب کند. سنگرِ «من فقط هیزم میرسانم، پس جدا هستم» را هم میخواهد خراب کند.
دو لهب: دشمنی دنیا، آتش آخرت
ببینید لهبی که در آخرت است، این لهبِ آخرت است. این یکی لهبِ دنیاست. لهبِ آخرت جلوهٔ همین لهب دنیاست. تو دنیا خدا چرا به او میگوید ابو لهب؟ چون دارد آتش دشمنی با اسلام را روشن میکند. آتشی که او در دنیا روشن کرده آتش نیست؛ دشمنی است. اما همین دشمنی تو قیامت چگونه تجلی پیدا میکند؟ در قالب آتش تجلی پیدا میکند. لذا ذاتاً این دو تا لهب یکیاند. فقط ظرفشان فرق دارد. یکی دنیاست، یکی آخرت.
این خیلی مهم است. سوره بازیِ لفظی نکرده که یکجا لهب بگوید و یکجا آتش. همان چیزی که اینجا کینه است، آنجا شعله است. همان که اینجا هیزمِ تهییج است، آنجا هیزمِ کوره است. صورت عوض میشود؛ حقیقت همان است.
حبل من مسد برای چیست؟
سؤال این است: «حبل من مسد» چرا اینجا آمده و چه معنایی دارد؟
«فِى جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسَدٍۭ» (مسد/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در گردنش ریسمانی از لیف خرماست.
ببینید بعضی از تعابیر در قرآن کریم — چه در فاز بشارت، چه در فاز هشدار و انذار — نقششان تصویرگری صحنهٔ عذاب یا صحنهٔ پاداش است؛ برای اینکه من و شما آن تصویر را تو ذهنمان تجسم بکنیم. باورپذیریاش را ببرد بالا. حس بشود. لمس بشود.
یک بار کلی گفته میشود آقا اینها عذاب میشوند. یک بار کلی گفته میشود زن ابو لهب در حالی میرود تو آن آتش که هیزمکش است. یک بار قشنگ صحنه را میکشد خدا. میگوید هیزمکش است و تو گردنش طنابی است آویخته از لیف خرما که هیزمهایی را با آن دارد حمل میکند.
من اینجوری میفهمم که بیشتر نقش این آیه تصویرگری صحنهٔ عذاب است برای باورپذیرتر شدنش و اثرگذارتر شدنش. سوره نمیخواهد فقط حکم بدهد؛ میخواهد صحنه را جلو چشم بگذارد تا حکم در جان بنشیند.
دو نقل شأن نزول که با فضای سوره هماهنگ نیست
هرچند در شأننزولهای این سوره دربارهٔ «حبل من مسد» هم حرفهایی آمده که من خیلی با فضای سوره هماهنگ ندیدهام. ردّشان نمیکنم که این چیزها نبوده؛ ولی هماهنگ ندیدهام.
مثلاً گفته شده که این خانم با گردنبندهایی که میآویخته سعی میکرده خودنمایی کند؛ بهعنوان کسی که حالا در مقابل اسلام هم بوده. مباهات و تفاخر به ثروتش، به زیورآلاتی که دارد، برای شکستن شخصیت مؤمنان و طرفداران پیامبر. آن تبخت و خودنمایی که در دنیا میکرده با زیورآلات، تو آخرت در مقابلش تحقیر میشود به این شکل: لیفی از خرما به گردنش آویخته است. بعضیها اینجوری گفتهاند. نگفتهاند یعنی این لیف خرما برای حمل هیزم است. گفتهاند یعنی مثلاً این بهجای گردنبندهایی که تو دنیا میآویخته.
خب من این را خیلی تو فضای سوره نمیبینم. درسته این حرف، به جای خود حرف درستی است؛ اما تو فضای سوره مشاهده نمیشود. سوره دارد از هیزم و لهب حرف میزند، نه از ویترینِ زیور.
بعضیها هم در شأننزولها اینجوری گفتهاند. میگویند کار این خانم این بوده که در دنیا میرفته خار و خاشاک و هیزم و آشغال جمع میکرده، با لیف خرما، با یک طنابی از لیف خرما میآورده میریخته سر راه پیامبر؛ و پیامبر که میخواسته راه برود اذیت میشده. باز این را هم نمیگویم این اتفاق نیفتاده. در تاریخ شاید چنین کارهایی را کرده باشد این خانم. ولی اگر در سورهٔ مسد میگوید حمالة الحطب، حطبش را باید به تناسب همین لهب ببینیم.
هیزمِ متناسب با لهب: تهییج و نگهداشتن در صحنه
هر لهبی را حطبی است. هر آتشی را هیزمی است. حالا آتشی که ابو لهب برافروخته چیست؟ آتش دشمنی با رسول خدا. با مالش، با کارش. هیزمش چیست؟ هیزمش تهییج است، تشجیع است، نگه داشتن ابو لهب تو صحنه است که مبادا خنک بشود، مبادا سرد بشود، مبادا عقب بیاید.
اما آن آتش و این هیزم تو قیامت تجسم پیدا میکند. آتشش واقعاً میشود آتش. هیزمش هم واقعاً میشود هیزم. و این زنی که تو دنیا حمالةالحطببودنش این بوده که درگوشی با ابو لهب صحبت میکرده، یا مثلاً میرفته هی میگفته مرد چرا نشستی؟ نشنیدی رسول خدا چه گفت؟ مثلاً اینجوری با ابو لهب تعامل داشته؛ تو قیامت همین در قالب کشیدن هیزم به آتشی درمیآید که خودش دارد تو آن آتش میسوزد.
این که عذاب مضاعف است دیگر. شما یک بار توی آتشی داری میسوزی، هیزمش را دیگری میریزد؛ اقلاً از این جهت نمیسوزی که خودت هیزم را هم باید بکشی.
عذاب مضاعف و حکایت کمربند
ما یک وقتهایی — خدا رحمت کند انشاءالله رفتگان شما را، و پدر ما را هم خدا رحمت کند — یک وقتهایی میخواست ما را مثلاً یک هشداری بدهد، تنبیهی بکند، میگفت برو کمربند خودت را بیاور. البته بابای ما خیلی ما را نمیزد. من هم بعضی وقتها بالاخره آدم است دیگر؛ شلوغیهایی مثلاً میکردیم. ایشان میخواست یک تنبیهی بکند: خب برو کمربند را بیاور. همان کمربند را آوردن ده برابر بیشتر از خودِ کتک خوردن بود. مثلاً کفدستیاش درد داشت. خب کمربند را من بروم بیاورم؟ خودت بیاور اقلاً. از جایت هم بلند نمیشوی — خدا رحمتت کند.
حالا این را میخواهم عرض کنم. یک وقتهایی هست که خدا آتش را روشن کرده، هیزمش را هم خودش تأمین میکند، چهار تا قُلچُماق گذاشته هیزمش را میآورند. الان تو داری توش میسوزی. یکهو میگوید خودت برو از آنجا بردار، بیا اینجا، هیزمها را بریز اینجا. بعد تو باید بروی و بیاوری؛ یعنی راه دیگری نداری. این سخت است. یک ذره عذاب مضاعفی شامل حالش میشود. هم در آتش است، هم مأمورِ تغذیهٔ همان آتش است.
قرائت پایانی سورهٔ مسد
خب سورهٔ مسد هم تمام شد. یک صلواتی ختم بفرمایید. اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم. أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَـٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشایندهٔ مهربان.
«تَبَّتْ يَدَآ أَبِى لَهَبٍ وَتَبَّ» (مسد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بریده و ناکارآمد شد دو دست ابو لهب، و خود او نیز تباه شد.
«مَآ أَغْنَىٰ عَنْهُ مَالُهُۥ وَمَا كَسَبَ» (مسد/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مال او و آنچه به دست آورد او را بینیاز نکرد.
«سَيَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ» (مسد/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهزودی به آتشی شعلهور درآید.
«وَٱمْرَأَتُهُۥ حَمَّالَةَ ٱلْحَطَبِ» (مسد/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زنش، در حالی که هیزمکش است.
«فِى جِيدِهَا حَبْلٌ مِّن مَّسَدٍۭ» (مسد/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در گردنش ریسمانی از لیف خرماست.
صدق الله العلی العظیم.
تنبیههای خاص پدرِ معلم
این مطلب را گفتم خستگی شما یک خورده دربرود. خدا رحمت کند پدر من را. معلم کلاس اول من بود؛ و معلم کلاس اول پسرم هم شد. خیلی معلم موفقی بود، خیلی. و یکی از تنبیهات خاصی داشت؛ هم تو فضای معلمیاش هم تو فضای خانه.
من سال اول که کلاس ایشان بودم، تازه روز اول بود فکر کنم رفته بودیم مدرسه، یا روزهای اول بود. هنوز بچهها شلوغی داشتند طبیعتاً. بچهها جیغ، داد، سر و صدا؛ همه میزدند رو میز. ما هم قاطی بچهها. یکدفعه فکر کنم سوت زدم. هر چه یادم میآید. بعد پدرم گفت کی سوت زد؟ بچهها همه یکصدا: سبوحی، سبوحی — که حالا پسر خودش است، ببینیم اینجا چه کار میکند.
گفت بیا جلو ببینم. رفتم جلو. گفت دستت را بگذار رو میز. دستم را اینجوری گذاشتم رو میز. یک دانه خطکش اینجوری زد رو دستم. گفت که امروز تکلیف نمیدهم؛ مشق نداری. بعد همین «مشق نداری» تو سبک کلاسداری ایشان یک تنبیهی بود که از ده تا کفدستی و شلاق خوردن سختتر بود. هر بچهای که ایشان به او میگفت مشق نداری، کارش میشد گریه. معلم به من مشق نگفت. من تا خود خانه گریه کردم. بعد مادرم را شفیع قرار دادم؛ حالا ایشان وساطت کرد، به من مشق گفت، آرام شدم، مشقها را نوشتم.
یا مثلاً تو خانه میخواست یک وقت خواهر ما را تذکر بدهد. گفت که خب شما تا یک هفتهٔ دیگر برای من چای نیاور. تمام. دیگر این بود و بالا و پایین میپریدیم. مثلاً مرا تنبیه میکرد: تا یک هفته حق نداری نان بخری. ما هر روز گریه: تو را به خدا بگذارید من بروم نان بخرم. بابا.
اینها روشهای تنبیهی خاصی است. یعنی آنقدر بتوانی فضا را تو دستت بگیری که با محروم کردن طرف از انجام تکالیفش حالش گرفته شود. شما چای دیگر نمیآوری. شما دیگر تا یک هفته نان نمیخری. و این روش جواب میداد. من نمیدانم؛ من به موفقیت ایشان نیستم. ولی شماها هم اگر شلوغ کنید ترم آینده امتحان نیست. خوشحال شدید؟ پس موفق نبوده خیلی. خب حالا بگذریم از این.
هشدار پدری مطلوب است
میخواهم بگویم خودِ نفس اینکه پدری در جایگاه پدری رویکرد هشدار دادن به فرزندان را داشته باشد واقعاً چیز مطلوبی است. این چیزی هم که من تعریف کردم که مثلاً کفدستی و اینها، چیزی نبود که ماها خیلی از بابت آن رنجیده باشیم. بلکه یک کاری کرده بود ایشان؛ یک وقتهایی روحیهام به حالاتی رسیده بود که گفته بودم مثلاً بابا، در یک وقتهایی که اینجوری میکنم شما یک کفدستی به ما بزن. از خودمان از او درخواست میکردیم. آرامش روح ما در این بود که ایشان گهگاهی یک دانه اشارهای به کف دست بکند.
فکر نکنید خیلی شلوغیهای عجیبی بود. مثلاً میگفتم تصمیم میگرفتم خوب درس بخوانم. میگفتم اگر تو این سه تا درس هر کدام زیر بیست شدم، به ازای هر یک نمره یک کفدستی بزن.
پاورقی تدوین: متن حاضر بر اساس پیادهسازی ماشینیِ گفتار (ASR) تدوین شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی، در مواردی که در بخشهای این جلسه آمدهاند، توسط مدل تهیه شدهاند و جزء سخنان استاد نیستند. متن عربی آیات از منابع معتبر درج شده است. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای جانبی و صداهای غیرمرتبط با سخنرانی استاد حذف شدهاند. این نسخه فاقد Segments است.