ددرس‌گفتارها

بسم الله الرحمن الرحیم.

سوره مسد.

"تبت یدا ابی لهب و تب.

ما أغنی عنه ماله و ما كسب.

سيصلی نارا ذات لهب.

و امرأته حمالة الحطب.

في جيدها حبل من مسد." کل سوره [مکث] محور مباحث شخصیت نحسی‌ست به نام ابو لهب [مکث].

ابو لهب یعنی یه کنیه است.

پدر آتش [مکث].

دو جور می‌تونیم به این کنیه نگاه کنیم.

یه نگاه اینه که بگیم بله، این بابا پسری داشته اسمش لهب بوده بهش می‌گفتن ابو لهب یا نه، معروف بوده به ابو لهب.

یه جور دومی هم می‌تونیم نگاه کنیم.

اون اینه که قرآن او را ابو لهب نام می‌ده.

اصلاً او با کنیه‌گذاری قرآن شد ابو لهب.

ابو لهب یه وصفه.

حالا در زمان نزول قرآن بر یه شخصی تطبیق داده شده.

ممکنه در زمان‌های دیگر بر اشخاص دیگری هم تطبیق داده بشود.

حالا در زمان نزول قرآن عمویی داشته پیغمبر گرامی اسلام که بسیار معاند بوده، این صفت رو قرآن به او داده.

این وجه دوم به نظر صحیح‌تره.

چرا؟

چون نگاه کنید خود قرآن میگه "سيصلی نارا ذات لهب" یعنی اصلاً اون چرا ابو لهبه؟

چون میفته تو لهب.

ابو لهب است چون لهب افروز است.

ابو لهب است یعنی تو اون لهبی وارد می‌شود که خودش افروخته.

تو اون آتشی وارد میشه که خودش روشن کرده.

حالا آتشی که او روشن کرده چیه؟

آتش کینه و دشمنیه با حق و حقیقت، با اسلام و پیغمبر، با قرآن و دیانت .

چجوری آتش روشن کرده؟

"يدا" با دو تا دست [مکث].

این دو تا دست ابو لهب چی بوده که با این دو دست تمام تلاش خود را کرده؟

دست نشانه قدرت و تلاشه.

تمام تلاش خودشو کرده آتش به پا کرده.

آیه بعد مشخص می‌کنه.

یک، مال.

دو، "ما كسب".

دست اول او ثروت اوست، دست دوم او کاراشه [مکث].

یه وقت یه سری از انسان‌ها با ثروت‌شون و کارهایی که در کنار اون ثروت تدبیر می‌کنند، در کنار ثروت‌شون کارهایی که انجام میدن، دو دست خود را که ثروت و رفتارهاشونه به کار می‌گیرن که یه آتش افروزی کنند.

او همین کارو کرده و آتش افروزی کرده علیه اسلام [مکث].

بعد تو این جریان یه "امرأته" داریم؛ یعنی زن ابو لهب.

زن ابو لهب چیکار می‌کرده؟

اینم از این باب که زن ابو لهبه، حالا زن او بودن موضوعیت داره نه در رتبه اول.

مسئله اول اینه که "حمالة الحطب".

"امرأته حمالة الحطب" یعنی در حالی که ، حمال یعنی حمل کننده.

بسیار حمل کننده "حطب".

"حطب" یعنی هیزم.

خب این هیزم برای چیه؟

برای آتش.

کدوم آتش؟

همین لهب.

کدوم لهب؟

لهبی که ابو لهب روشنش کرده.

یعنی آتش افروز کی بوده؟

ابو لهب.

هیزماورش تامین کننده هیزمش کی بوده؟

زنش.

پس دو تا نقش در دشمنی با دین خدا تعریف میشه .

یه نقش، نقش تو صحنه، تو میدان، رو، این نقش تلاش و استفاده از ثروت برای آتش روشن کردن علیه حق و حقیقت.

یکی هم نقش پشتیبانی کننده، تامین کننده سوخت.

یعنی اونی که اجازه نمیده این آتیشه خاموش بشه.

اونی که تهیج می‌کنه، تحریک می‌کنه، حرف می‌زنه، مانع میشه از اینکه یه کسی مثل ابو لهب از موضع خودش چیکار کند؟

بگید.

عقب نشینی کند، سرد بشود.

این "امرأته" تو صحنه نیست.

شما تو صحنه زن ابو لهب را نمی‌بینی که آتش افروزی کند.

اما این کسی که پشت صحنه داره تامین سوخت می‌کنه برای این آتش دشمنی، این دقیقاً تو همون آتش میفته.

حالا خواهم گفت سوره ثابت می‌کنه ها.

این جاش با اون فرق نمی‌کنه.

یعنی شما نمی‌تونی بگی این آ، او جنگیده، او آتش روشن کرده، این تامین سوخت کرده.

جفتشون تو یه آتش میفتن.

خب یه بار بخونیم.

"تبت یدا".

"یدا" دو دسته.

"أبي لهب" دو دست ابو لهب "تبت" یعنی چه شد؟

بریده شد، ناکارآمد شد.

"تبا"، "تب"، "تبا" یعنی ناکارآمدی.

دو دست ابو لهب ناکارآمد شد .

و "تبّ".

این "تبّ" یه هبه توش داره و او هم ناکارآمد شد.

او کیه؟

خودش.

یعنی هم دو دستش ناکارآمد شد هم خودش حالا اینجا یه بحثی کردن مفسران این تبت دعاییه نفرینه یعنی یا خبره؟

یه بار در سوره مبارکه بروج، اونجا بحث کردیم که وقتی صحبت از کار خداست نفرین و خبرش یکی میشه.

اگر خدا میگه بریده باد، بریده باد خدا با بریده شد یکیه دیگه.

کی میخواد مگر حرف خدا را اجابت کنه غیر از خودش؟

وقتی خدا میگه بریده باد بریده میشه دیگه.

"تبت یدا ابی لهب و تبر" دو دست ابو لهب ناکارآمد شد و خودش.

"ما أغنی عنه ماله و ما كسب".

یعنی چی که دو دست ابو لهب ناکارآمد شد؟

یعنی ثروتش و رفتارهایش او را به اهدافش بگید نرساند.

"ما أغنی عنه".

او را بی‌نیازش نکرد.

او را به هدفش نرساند.

نه مالش او را به هدف رساند، نه "ما كسب"ش.

آنچه به دست آورد از رفتارها و از اخلاق‌ها و از تلاش‌ها هیچ کدام او را به مقصد نرساند.

این آیه دو شرح "تبت یدا ابی لهب" است.

حالا شرح تبه.

خودش ناکارآمد شد یعنی چی؟

یعنی "سيصلى ناراً ذات لهب".

مال و "ما كسب" که به دردش بگید نخورد.

خودشم که به زودی وارد می‌شود به آتشی که شعله می‌کشد.

خودشم که جهنمی شد.

مال به درد نخورد، کار به درد نخورد، خودشم جهنمی شد.

آیه دو تفسیر "تبت یدا ابی لهب"، آیه سه تفسیر "و تبر".

پس آیه دو و سه داره آیه یک را چه می‌کنه؟

تفسیر می‌کنه.

"تبت يدا أبي لهب" یعنی "ما أغنى عنه ماله و ما كسب" "و تبر" یعنی "سيصلى ناراً ذات لهب".

این فراز اول.

حالا فراز دوم.

آیا فقط ابو لهبی که آتش افروزی کرده تو جهنم قرار می‌گیره تو "ناراً ذات لهب" میره؟

میگه نه "وامرأته".

این "وامرأته" به چی عطفه؟

به "هو"ای که تو "سيصلى" است.

"سيصلى هو".

"هو" منظور کیه؟

همه بگن.

ابو لهبه.

"سيصلى هو" یعنی ابو لهب و "امرأته".

یعنی همونطور که خودش میره تو آتش شعله‌ور، زنش هم میره تو آتش شعله‌ور.

یعنی "سيصلى ناراً ذات لهب و امرأته".

هم خودش میره تو جهنم هم زنش.

آخه بابا زنش چرا؟

حالا خودش میره تو جهنم، زنش برای چی میره تو جهنم؟

اینجا خدا یه صفتى برای زنش بیان میکنه در قالب حال.

این حالیه است.

یعنی زنش در حالی میره تو جهنم که چه وضعی داره؟

"حمالة الحطب".

یعنی تو اون جهنم زنشو که میبینی، میبینی داره هیزم‌های جهنمو میاره.

همینی که در جهنم هیزم می‌آورد، دلیل بر این است که در دنیا هم داشته هیزم آتش دشمنی ابو لهب را چه می‌کرده؟

تامین می‌کرده.

چون انسان در قیامت و در جهنم همون حالتی را پیدا میکنه که در دنیا داشته.

چرا تو جهنم "حمالة الحطب"ه؟

چون تو دنیا "حمالة الحطب" بوده.

چون تو دنیا هیزم آتش کینه ابو لهب را تامین می‌کرده.

"وامرأته حمالة الحطب في جيدها حبل من مسد".

ترسیم میکنه صحنه را.

چطور حطب می‌آورد؟

در حالتی که تو جهنم حالتش اینه.

گویا به گردنش طنابی آویخته، یک طنابی از جنس لیف خرما گویا به گردنش آویخته و هیزم‌هایی را مرتب داره حمل میکنه به کوره آتشی که تو اون آتش هم ابو لهب داره میسوزه هم خودش.

این چهره اخروی کاری است که در دنیا داشته می‌کرده.

خدا در واقع با سوره مسد نه فقط میخواد به دشمنی یک شخصیت و زن او بپردازد، میخواد یک سنگری را بشکند.

میخواد یک موضعی را از بین ببره.

من اسمشو میذارم در ادبیات امروز یه "یسم" مطرحه دیگه.

یه بار ابو لهبه، یه بار ابو لهبیسمه.

الان صحبت از اون "یسم"ه.

اون مکتب، اون نگاه.

هرکس در مقابل حقیقت با تمام توان قیام کند یعنی "یدا".

"یدا" یعنی تمام توان.

مال خود را به کار بگیرد برای کوبیدن حقیقت.

رفتارهای خود را جهت بدهد برای کوبیدن حقیقت.

قطعاً این فرد از مالش و از رفتارهایش خیر بگید نخواهد دید.

مال و رفتار او را به اون ثمره‌ای که او توقع دارد بگید نخواهد رساند.

نه فقط ناکام خواهد موند که بداند خودش هم تباه خواهد شد.

علاوه بر اینکه مالش تباه میشه، علاوه بر اینکه کارهای او تباه میشه و به هدر میره، خودش هم تباه خواهد شد.

خودش هم جهنمی خواهد شد.

حرف دوم: پشتیبانان چنین افرادی هم بدانند کسانی هم که دارن در تأمین هیزم این نوع از دشمنی تلاش می‌کنند، اون‌ها هم بدانند که تو اون جزای تباه شدن در آتش با اون تلاش کنندگان در یک جایگاه‌اند.

یعنی ابولهب تو چه آتشی افتاده؟

زنش هم همونجا می‌افته.

پس این سوره رو می‌تونیم بگیم مقابله‌ست با به نحوی ابولهبی‌isme مقابله‌ست با تلاش متمرکز با مال و رفتار در مقابله با دین.

خداوند می‌خواد اینو به یه نحوی بشکنه.

ببینید لهبی که در آخرت، این لهب آخرته.

این لهب دنیاست.

لهب آخرت جلوه این لهب دنیاست.

تو دنیا خدا چرا به او میگه ابولهب؟

چون داره آتش دشمنی با اسلام رو روشن می‌کنه.

آتشی که او در دنیا روشن کرده آتش نیست، دشمنیه.

اما همین دشمنیه تو قیامت چگونه تجلی پیدا می‌کنه؟

در قالب آتش تجلی پیدا می‌کنه.

لذا ذاتاً این دو تا لهب یکی‌ند.

فقط ظرفشون فرق داره.

یکی دنیاست، یکی آخرت.

بله.

سؤالشون اینه حبل من مسد چرا اینجا آمده و چه معنایی داره؟

ببینید بعضی از تعابیر تو قرآن کریم چه در فاز بشارت، چه در فاز هشدار و انذار، نقششون تصویرگری صحنه عذاب یا صحنه پاداشه برای اینکه من و شما اون تصویر رو تو ذهنمون تجسم بکنیم.

باورپذیریشو ببره بالا، حس بشه، لمس بشه.

یه بار کلی گفته میشه آقا اینا عذاب می‌شوند.

یه بار کلی گفته میشه زن ابولهب در حالی میره تو اون آتش که هیزم کش است.

یه بار قشنگ صحنه رو می‌کشه خدا.

میگه هیزم کش است و تو گردنش طنابیست آویخته از لیف خرما که هیزم‌هایی رو با اون داره حمل می‌کنه.

این من اینجوری می‌فهمم که بیشتر نقش این آیه تصویرگری صحنه عذابه برای باورپذیرتر شدنش و اثرگذارتر شدنش.

هرچند تو شأن نزول‌های این سوره درباره حبل من مسد هم حرف‌هایی آمده که من خیلی با فضای سوره هماهنگ ندیدمش.

ردم نمی‌کنما که این چیزا نبوده ولی هماهنگ ندیدم.

مثلاً گفته شده که این خانم با گردنبندهایی که می‌آویخته و سعی می‌کرده خودنمایی بکنه به عنوان کسی که حالا در مقابل اسلام هم بوده و این‌ها، مباهات و تفاخر به ثروتش، به زیورآلاتی که داره برای شکستن شخصیت مؤمنان، طرفداران پیغمبر، اون تبخت و خودنمایی که در دنیا می‌کرده با زیورآلات و با نمی‌دونم چه و چه، تو آخرت در مقابلش تحقیر میشه به این شکل.

لیفی از خرما به گردنش آویخته است.

بعضیا اینجوری گفتن.

نگفتن یعنی این لیف خرما برای حمل هیزم.

گفتن یعنی مثلاً این به‌جای گردنبندهایی که تو دنیا می‌آویخته.

خب من اینو خیلی تو فضای سوره نمی‌بینم.

درسته این حرف، حرف به جای خود حرف درستیه اما تو فضای سوره مشاهده نمیشه.

بعضیا هم گفتن در دنیا تو شأن نزول‌ها اینجوری گفتن.

میگن کار این خانمه این بوده که در دنیا می‌رفته خار و خاشاک و هیزم و آت-- آشغال و این چیزا جمع می‌کرده با لیف خرما، با یه طنابی از لیف خرما میاورده می‌ریخته سر راه پیغمبر و پیغمبر که می‌خواسته مثلاً راه بره و اینا اذیت می‌شده.

باز اینم من قل-- نمیگم این اتفاق نیفتاده در تاریخ یه همچین کارایی رو نکرده این خانم شاید کرده.

ولی اگر در سوره مسد میگه حمالة الحطب، حطبش را باید به تناسب این لهب ببینیم.

هر لهبی را حتبی است.

هر آتشی را هیزمی است.

حالا آتشی که ابولهب برافروخته چیه؟

آتش دشمنی با رسول الله.

با مالش، با کارش.

هیزمش چیه؟

هیزمش تهییج، تشجیع، نگه داشتن ابولهب تو صحنه است که مبادا خنک بشه، مبادا سرد بشه، مبادا عقب بیاد.

اما اون آتش و این هیزم تو قیامت تجسم پیدا می‌کنه.

آتشش واقعاً میشه آتش، هیزمش هم واقعاً میشه هیزم و این زنی که تو دنیا حمالة الحطب بودنش این بوده که درگوشی با ابولهب صحبت می‌کرده یا مثلاً می‌رفته هی می‌گفته مرد چرا نشستی؟

نشنیدی چی گفت رسول خدا؟

مثلاً اینجوری با ابولهب تعامل داشته، تو قیامت این در قالب کشیدن هیزم به آتشی که خودش داره تو اون آتش می‌سوزه.

این که عذاب مضاعفه دیگه.

شما یه بار توی آتشی داری می‌سوزی، هیزمشو دیگری می‌ریزه.

اقلاً از این جهت نمی‌سوزی.

ما یه وقتایی خدا رحمت کنه انشالله رفتگان شما را و پدر ما را هم خدا رحمت کنه.

[مکث] یه وقتایی می‌خواست ما رو مثلاً یه هشداری بده، تنبیهی بکنه فلان، می‌گفت برو کمربند خودت بیار.

[خنده] البته بابای ما خیلی ما نمی‌زدا.

منم بعضی وقتا خیلی دیگه بالاخره آدمه دیگه شلوغی‌هایی مثلاً می‌کردیم.

ایشون می‌خواست یه تنبیهی بکنه.

خب برو کمربندو بیار.

اون کمربندو آوردن ده برابر بیشتر از این کتک خوردنه.

مثلاً کف دستیه درد داشت.

خب کمربندو من برم بیارم، خودت بیار اقلاً.

از جات هم بلند نمیشی خدا رحمتت کنه.

خب حالا اینو می‌خوام عرض کنم.

یه وقتایی هست که حالا خدا آتیشو روشن کرده، هیزمش هم خودش تامین می‌کنه، یه چهار تا قلچماق گذاشته هیزمشو میارن.

الان تو داری توش می‌سوزی.

یهو می‌گه خودت برو از اونجا بردار بیار اینجا هیزماشو بریز اینجا.

بعد تو باید بری و بیاری یعنی راه دیگه‌ای نداری.

این سخته.

یه ذره عذاب مضاعفی شامل حالش میشه.

خب سوره مسد هم تمام شد.

یه صلواتی ختم بفرمایید.

اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.

أعوذ بالله من الشيطان الرجيم.

بسم الله الرحمن الرحيم.

تبت يدا أبي لهب وتب.

ما أغنى عنه ماله وما كسب.

سيصلى ناراً ذات لهب.

وامرأته حمالة الحطب.

في جيدها حبل من مسد.

صدق الله العلي العظيم.

این مطلبو گفتم خستگی شما یه خورده در بره.

خدا رحمت کنه پدر من معلم کلاس اول من بود.

و معلم کلاس اول پسرم هم شد.

خیلی معلم موفقی بود، خیلی.

و یکی از-- یه تنبیهات خاصی داشت هم تو فضای معلمیش هم تو فضای خونه.

من سال اول که کلاس ایشون بودم و اینا تازه روز اول بود فکر کنم رفته بودیم مدرسه یا روزای اول بود هنوز بچه‌ها شلوغی داشتن طبیعتا.

بچه‌ها جیغ، داد، سر و صدا، همه می‌زدن رو میز و اینا ما هم دیگه قاطی بچه‌ها یه دفعه اِاِاِ فکر کنم سوت زدم.

حالا [خنده] هرچی چیزی یادم میاد.

بعد پدرم گفتش که کی سوت زد؟

[خنده] بچه‌ها همه یه صدا: "سبوحی، سبوحی" که دیگه حالا پسر خودشه ببینیم اینجا چیکار می‌کنه.

گفت بیا جلو ببینم.

رفتم جلو گفت دستتو بذار رو میز.

دستمو اینجوری گذاشتم رو میز.

یه دونه بخط کش اینجوری زد رو دستمو گفت که امروز تکلیف نمیدم، مشق نداری.

بعد همین مشق نداری توی سبک کلاس‌داری ایشون یه تنبیهی بود که از ده تا کف دستی شلاق خوردن سخت‌تر بود.

هر بچه‌ای که ایشون بهش می‌گفت مشق نداری کارش میشد گریه.

معلم به من مشق نگفت.

من تا خود خونه گریه کردم.

بعد مادرمو شفیع قرار دادم حالا ایشون وساطت کرد به من مشق گفت آروم شدم مشقامو نوشتم.

یا مثلا تو خونه می‌خواست یه وقت خواهر ما رو تذکر-- مثلا خواهر یه وقت-- گفتش که خب شما تا یک هفته دیگه برای من چای نیار.

تمام.

دیگه این بود و بالا پایین می‌پریدیم.

داش-- مثلا منو تنبیه می‌کرد تا یک هفته حق نداری نون بخری.

ما هر روز گریه، ترو خدا بذارین من برم نون بخرم.

[خنده] بابا.

اینا روشای تنبیهی خاصیه ها.

یعنی انقدر بتونی فضا رو تو دستت بگیری که با محروم کردن طرف از انجام تکالیفش حالش گرفته بشه.

شما چای دیگه نمیاری.

شما دیگه تا یه هفته نون نمی‌خری.

شما هم می‌رفتین جواب می‌داد.

نه جواب میده.

درصدت می‌شد.

بله جواب میده.

من نمی‌دونم، من به موفقیت ایشون نیستم.

ولی شماها هم اگر شلوغ کنید ترم آینده امتحان نیست.

[خنده] خوشحال شدید؟

پس موفق نبوده خیلی.

خب حالا بگذریم از این.

میخوام بگم اِاِاِ خود نفس اینکه یه پدری حالا یه در جایگاه پدری رویکرد هشدار دادن به فرزندان رو داشته باشه واقعا چیز مطلوبه.

این چیزی هم که من تعریف کردم که مثلا کف دستی و اینا یه چیزی نبود که ماها خیلی از بابتش رنجیده باشیم.

بلکه حالا یه کاری کرده بود ایشون یه وقتایی من رسیده بود روحیه‌ام به یه حالاتی رسیده بود که گفته بودم مثلا بابا در یه وقتایی که اینجوری من می‌کنم شما یه کف دستی به ما بزن.

از خودمون ازش درخواست می‌کردیم.

آرامش روح ما در این بود که ایشون گهگداری یه دونه خلاصه اشاره‌ای به کف دست بکنه و مثلا چی بود اِاِ-- فکر نکنید خیلی شلوغی‌های عجیبی بود.

مثلا می‌گفتم تصمیم می‌گرفتم خوب درس بخونم.

می‌گفتم اگر تو این سه تا درس هر کدوم زیر بیست شدم به ازای هر یه نمره یه کف دستی بزن.