ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 008

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و جمع‌بندی سیاق دوم سورهٔ مدّثّر

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

در این جلسه سیاق دوم سورهٔ مبارکهٔ مدّثّر را جمع‌بندی می‌کنیم. تا اینجا بحث به این شکل پیش آمده است که خداوند کسی را معرفی می‌کند با ثروت بسیار، قدرت بسیار و نفوذ بسیار؛ فردی که در مقام عناد و دشمنی با آیات الهی برآمده است، و خدا در آیهٔ هفده او را تهدید کرده است.

ادامهٔ آیات، یک فراز را به شرح آیهٔ شانزده و فرازی دیگر را به شرح آیهٔ هفده اختصاص می‌دهد. آیهٔ شانزده که دربارهٔ عناد با آیات الهی است پیش‌تر شرح داده شد: این فرد چگونه طرحی می‌ریزد و با سوءاستفاده از قدرت خود آن را پیش می‌برد و قرآن را در سه لایه متهم می‌کند — که سحر است، که قدیمی است، که بشری است. اکنون تهدیدِ «سأُرهِقُهُ صَعُودًا» در فراز بعد توضیح داده می‌شود. ترتیب بحث این‌گونه است که یک فراز عناد را شرح می‌دهد و فرازی دیگر تهدید را؛ و تا وقتی این دو شرح تمام نشود، هنوز پاسخ مفهومیِ آن سه لایهٔ اتهام — سحر، قدیم، بشری — در میان نیست.

«سَأُرْهِقُهُۥ صَعُودًا» (مدثر/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او را به سختی و عذابی دشوار دچار خواهم کرد.

تهدید سَقَر: آیات بیست‌وشش تا سی

خدا می‌فرماید:

«سَأُصْلِيهِ سَقَرَ» (مدثر/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او را به سَقَر درمی‌آورم.

سَقَر یکی از نام‌های دوزخ و جهنم است. سپس می‌پرسد:

«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا سَقَرُ» (مدثر/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه می‌دانی سَقَر چیست؟

این پرسش معمولاً وقتی مطرح می‌شود که عظمتِ مطلب را بفهماند؛ یعنی سَقَر مسئله‌ای عظیم و عذابی سهمگین است و شوخی‌بردار نیست.

«لَا تُبْقِى وَلَا تَذَرُ» (مدثر/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نه باقی می‌گذارد و نه رها می‌کند.

یک معنا این است که چیزی را باقی نمی‌گذارد مگر آنکه بسوزاند، و چیزی را از دایرهٔ سوزاندن رها نمی‌کند. معنایی دیگر آن است که این عبارت به سیاقِ «لا یموت فیها ولا یحیی» نزدیک است:

«ثُمَّ لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيَىٰ» (اعلی/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس در آن نه می‌میرد و نه زندگی می‌کند.

یعنی نه او را باقی می‌گذارد تا زندگی کند، و نه رها می‌کند تا بمیرد؛ دوزخیان را میان حیات و مرگ معلق نگه می‌دارد. سَقَر عذابی است که «لا تُبقی ولا تَذَر».

«لَوَّاحَةٌ لِّلْبَشَرِ» (مدثر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوزاننده و برکنندهٔ پوست آدمیان است.

«لَوّاحَة» یعنی برکننده؛ «بَشَر» در اینجا به پوست و ظاهر بدن اشاره دارد — آنچه از بدن بیرون است. پس سَقَر برکنندهٔ پوست و گوشت بدن است.

«عَلَيْهَا تِسْعَةَ عَشَرَ» (مدثر/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر فراز آن نوزده‌اند.

بر فراز این سَقَر نوزده‌اند؛ نگفته نوزده تا چه. از آیهٔ بعد فهمیده می‌شود که نوزده فرشته‌اند — فرشتگان عذاب، همان‌هایی که خدا در قرآن وصفشان کرده است:

«عَلَيْهَا مَلَٰٓئِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَّا يَعْصُونَ ٱللَّهَ مَآ أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ» (تحریم/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر آن فرشتگانی درشت‌خو و سخت‌گیر گماشته‌اند که خدا را در آنچه فرمانشان دهد نافرمانی نمی‌کنند و آنچه را مأمور شوند انجام می‌دهند.

ملائکه‌ای بسیار سخت‌گیر و بسیار جدی که نسبت به فرمان خدا کمترین تخلفی نمی‌کنند؛ هرچه خدا در عذاب دوزخیان فرمان دهد، بی‌کم‌وکاست اجرا می‌کنند.

آیات بیست‌وشش تا سی، تهدیدِ «سأُرهِقُهُ صَعُودًا» را توضیح می‌دهد: او را به چنین عذابی گرفتار می‌کنم. دقتی که اینجا لازم است این است که این فعلاً تهدید است. خدا او را تهدید کرده، اما هنوز پاسخ مفهومیِ اتهاماتش را نداده است. او گفت قرآن «سحرٌ یؤثر» است؛ گفت قرآن «قولُ البشر» است. خدا تهدیدش کرد؛ اما اگر قرآن سحر نیست پس چیست؟ اگر قول بشر نیست پس چیست؟ در حقیقت هنوز خدا پاسخ مفهومی اتهامات او را نداده؛ فقط او را به خاطر این اتهام‌زنی تهدید کرده است. آن پاسخ را خدا پس از آیهٔ سی‌ویک، در آیهٔ سی‌ودو به بعد می‌دهد. پس این تهدید تمامِ جواب آن فرد اتهام‌زننده نیست. باید میان «تهدید» و «پاسخ مفهومی» فرق گذاشت: تهدید می‌گوید عاقبتت چیست؛ پاسخ مفهومی می‌گوید اگر آنچه گفتی نیست، پس چیست. آیهٔ سی‌ویک میان این دو می‌نشیند، اما نه به عنوان حلقهٔ اصلیِ پاسخ، بلکه به عنوان پاورقیِ عدد نوزده.

آیهٔ سی‌ویک: استطراد و پاورقیِ عدد نوزده

وقتی خدا فرمود «علیها تسعةَ عشر»، این تکرار در مقام جمع‌بندی است. اکنون می‌خواهد در یک آیه توضیح دهد که این «تسعة عشر» چه بود و چرا گفته شد. برای کسانی که احیاناً در جلسهٔ پیشین این مطلب برایشان جا نیفتاده، یک بار دیگر مرور می‌شود.

خدا بیان می‌کند که جهنم نوزده نگهبان دارد؛ نوزده خازن، نوزده فرشته — نوزده آنچه بر فراز آن مسلط‌اند. این سخن در چه فضایی گفته می‌شود؟ در فضایی که کسی به میدان آمده و با قرآن عناد می‌ورزد؛ با ژست‌گرفتن و اتهام‌زنیِ پیچیده می‌خواهد مردم را دربارهٔ قرآن دچار شک و تردید کند. گویی خدا می‌خواهد بگوید: بیا، این هم سوختت؛ می‌خواهی مسخره کنی؟ می‌خواهی قرآن را بازی بدهی؟ بیا — بر فراز جهنم نوزده‌اند.

به طور طبیعی، و با توجه به آیهٔ سی‌ویک، همین که خدا یک‌باره گفت جهنم نوزده تا بالایش هست، کلی سؤال ایجاد کرد و بحث در جامعه برانگیخت: منظور از این نوزده چیست؟ نوزده تا چه؟ چرا نوزده؟ در تاریخ هم نقل شده که شروع کردند با هم به گفت‌وگو کردن؛ یکی مسخره می‌کرد، یکی می‌گفت شما مرد نیستید، هر ده نفرتان حریف یکی از آن‌ها نیستید؛ دیگری می‌گفت هفده‌تایش با من، دو تایش با شما. هرکس به شکلی از این آیه سوءاستفاده می‌کرد.

به نظر می‌رسد خودِ نفس این کار — صرف‌نظر از عاقبتی که بر آن بار می‌شود — سهمی به‌سزا دارد در مفتضح‌کردن و پایین‌آوردن سطح آن اتهامات. آن کسی که تا به حال اتهام می‌زد و می‌خواست ژست بگیرد و قیافهٔ حق‌به‌جانب و متفکر و طراح به خود بگیرد، یک‌باره همهٔ آن‌ها تمام می‌شود و وسط میدان یک «نوزده» می‌ماند تا با آن بازی کنند و مسخره کنند و بخندند. خود این، نقشی عملی دارد. خدا در قرآن بارها چنین میدان‌هایی داده است: چیزی را مطرح کرده، فرصت داده که چالشی درست شود، سپس دربارهٔ آن چالش سخن گفته است. آن چالش اقدام عملی خداست در مقابل فضاسازی تبلیغاتی آنان. فقط با حرف نمی‌شود جواب داد؛ گاهی باید توپی را به میدان شوت کنی تا آن‌ها با آن بازی کنند؛ بعد معلوم شود چند مرده‌حلاج‌اند، کی‌اند، سطح فکرشان چیست. از آن‌همه حرف و سخن، همه را رها کردند و چسبیدند به اینکه چرا نگهبانان جهنم نوزده‌اند؛ آن را به باطل بودن قرآن قضاوت کردند و خندیدند و مسخره کردند و کفر ورزیدند و انکار کردند. خدا گذاشت این حرف‌ها در جامعه کار خود را بکند؛ کلمهٔ «نوزده» کار خود را کرد. این همان الگوی مکرر قرآن است که خدا گاه چیزی را در میدان می‌اندازد تا سطح واقعیِ مدعیان آشکار شود؛ نه برای آنکه شبهه را بزرگ کند، بلکه برای آنکه بهانه‌جوییِ پوشیده زیرِ ژستِ متفکرانه رسوا شود.

آیهٔ سی‌ویک — بهتر است بگوییم استطرادی است تا معترضه؛ یعنی «تردُّ الباب»، گویی خدا می‌خواهد در یک پاورقی توضیح دهد ماجرای نوزده چه بود. پرانتزی باز می‌کند و می‌بندد و سپس بحث را ادامه می‌دهد. آیهٔ سی‌ویک در ادامهٔ جواب خدا به آن فرد عنید نیست؛ وسط آن جواب، پاورقی‌ای است که می‌گوید ماجرای نوزده که گفتم چه بود.

«وَمَا جَعَلْنَآ أَصْحَٰبَ ٱلنَّارِ إِلَّا مَلَٰٓئِكَةًۭ ۖ وَمَا جَعَلْنَا عِدَّتَهُمْ إِلَّا فِتْنَةًۭ لِّلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لِيَسْتَيْقِنَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ وَيَزْدَادَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِيمَٰنًۭا وَلَا يَرْتَابَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْمُؤْمِنُونَ ۚ وَلِيَقُولَ ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِم مَّرَضٌۭ وَٱلْكَٰفِرُونَ مَاذَآ أَرَادَ ٱللَّهُ بِهَٰذَا مَثَلًۭا ۚ كَذَٰلِكَ يُضِلُّ ٱللَّهُ مَن يَشَآءُ وَيَهْدِى مَن يَشَآءُ ۚ وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ ۚ وَمَا هِىَ إِلَّا ذِكْرَىٰ لِلْبَشَرِ» (مدثر/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما نگهبانان آتش را جز فرشتگان نساختیم، و شمارشان را جز مایهٔ فتنه برای کسانی که کفر ورزیدند قرار ندادیم؛ تا کسانی که کتاب داده شده‌اند یقین کنند و مؤمنان بر ایمانشان بیفزایند و اهل کتاب و مؤمنان دچار تردید نشوند؛ و تا کسانی که در دل‌هایشان بیماری است و کافران بگویند خدا با این مَثَل چه اراده کرده است. این‌گونه خدا هرکه را بخواهد گمراه می‌کند و هرکه را بخواهد هدایت می‌کند؛ و لشکریان پروردگارت را جز او کسی نمی‌داند؛ و این نیست مگر تذکری برای بشر.

اولاً اگر می‌پرسید این نوزده کیستند: اصحاب آتش نیستند مگر فرشته‌ها؛ پس این نوزده، نوزده فرشته‌اند. این مطلب اول. دوم: اگر می‌پرسید چرا عده‌شان نوزده است، می‌گوید ما تعدادشان را قرار ندادیم مگر مایهٔ فتنه برای کافران؛ خواستیم فتنه‌ای درست کنیم برای کافران. فتنه کارش جداکردن ناخالص از خالص است. آدم‌هایی که این وسط معلق بودند، منتظر بهانه بودند: برو؛ تو که می‌خواستی بروی برو؛ لنگ این بودی که من بگویم نوزده تا بروی، برو؛ این‌همه حرف را به نوزده فروختی، برو. «فتنةً للذین کفروا» — فتنه یعنی جداسازی خالص از ناخالص؛ خواستیم کافران را جدا کنیم، صفشان معلوم شود؛ آزمایشی این‌گونه مطرح کردیم؛ برای این گفتیم نوزده.

این فتنه در جامعه صف‌بندی‌ای درست کرد و دو گروه را از هم جدا کرد.

خط اهل یقین

گروه اول کسانی‌اند که با «لیستیقن الذین أوتوا الکتاب و یزداد الذین آمنوا إیماناً و لا یرتاب الذین أوتوا الکتاب والمؤمنون» وصف شده‌اند. با مسئلهٔ نوزده خطی در جامعه کشیده شد. عده‌ای این‌سوی خط آمدند: کسانی که کتاب داده شده بودند و با عدد نوزده آشنا بودند؛ گویی در کتاب‌هایشان سخنانی بود که وقتی قرآن بیاید از نوزده بودن خازنان جهنم سخن خواهد گفت، یا به شکلی انتظار در آنان ایجاد شده بود. وقتی خدا گفت نوزده بر فراز جهنم‌اند، یقینشان افزون شد: «لیستیقن الذین أوتوا الکتاب». همین که اهل کتاب یقینشان بالا رفت، مؤمنان نیز ایمانشان بیشتر شد؛ چون دیدند کُدی داده شد که اهل کتاب هم تأییدش کردند. این سبب قوت بیشتر و ازدیاد ایمان مؤمنان شد. «و لا یرتاب» روی دیگر سکهٔ «یستیقن» است؛ یعنی یقینِ بی‌شک. یک استیقان بدون تردید ایجاد شد. یک طرفِ خط کسانی شدند که به حقانیت این سخن یقین کردند: آن اهل کتابی که شاهد از پیش داشتند و تصدیقش کردند، و آن مؤمنانی که با دیدن اهل کتاب ایمانشان ازدیاد یافت. خدا با زدن این حرف خواست ریب و شک را از اهل کتاب راستین و از مؤمنان حقیقی برطرف کند. اینان سمت اهل یقین ایستادند — کسانی که اهل شک نیستند. ازدیاد ایمان مؤمنان از این راه بود که دیدند آنچه قرآن گفته، اهل کتابِ راستین نیز گواهی‌اش می‌دهند؛ پس کدِ نوزده هم یقین اهل کتاب را بالا برد و هم ایمان مؤمنان را استوارتر کرد، و «لا یرتاب» همان روی دیگرِ سکهٔ استیقان است.

خط بیمار‌دلان و کافران

خط دوم با «و لیقول» می‌آید؛ این «و لیقول» عطف به «لیستیقن» است. دو خروجی خدا می‌گیرد. فتنه جداکننده است: فتنهٔ نوزده، اهل یقین را از بیمار‌دلان و کافران جدا کرد؛ مؤمنان و اهل کتاب راستین را از بیمار‌دلان و کافران؛ اهل یقین را از شک‌مداران. آن‌سوی خط شدند کسانی که در قلبشان مرضی است و کافران، تا بگویند. خدا اصلاً این توقع را داشت که چنین خروجی‌ای ایجاد شود: عده‌ای بگویند بله، این همان است که خدا پیش‌تر در کتاب‌های آسمانی گفته بود و حقانیت قرآن ثابت شد؛ عده‌ای دیگر بیایند بگویند خدا چه می‌خواهد بگوید؟ منظورش چیست؟ یعنی چه نوزده؟ و شروع کنند به بازی‌گرفتن: «ماذا أراد الله بهذا مثلاً» — خدا با این مَثَل چه اراده کرده؟ روی این مانور بدهند. اینان به خاطر بیمار‌دلی‌شان منتظر بهانه‌اند؛ بهانه‌جوییِ ناشی از بیمار‌دلی‌شان رو شد. آدمی که بیمار نباشد دنبال بهانه نمی‌گردد؛ می‌نشیند، صحبت می‌کند، دنبال یقین می‌رود، می‌پرسد، صبر می‌کند، مطالعه می‌کند؛ بهانه‌جویی نمی‌کند که با اندک بهانه‌ای بکوبد و بزند. خدا با این نوزده خط را کشید: یک طرف اهل یقین؛ یک طرف کسانی که مرض در قلبشان هست و کافران که می‌گویند خدا با این حرف دنبال چیست؟

«كَذَٰلِكَ يُضِلُّ ٱللَّهُ مَن يَشَآءُ وَيَهْدِى مَن يَشَآءُ» (مدثر/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این‌گونه خدا هرکه را بخواهد گمراه می‌کند و هرکه را بخواهد هدایت می‌کند.

یعنی این عبارت اَخَره می‌گوید خدا به وسیلهٔ این فتنه خط ضلالت‌مداران و گمراهان را از هدایت‌یافتگان و طالبان حق جدا کرد. این‌گونه با شما وارد گود شد: شما ژست گرفتید، تبلیغات کردید، فضاسازی کردید؛ این را هم تحویل بگیرید. فتنهٔ نوزده فقط یک عددِ غریب در میان آیات نبود؛ اقدامی عملی در میدانِ تبلیغات بود تا صفِ حق‌طلب از صفِ بهانه‌جو جدا شود و هرکس با واکنش خود جایگاهش را نشان دهد.

سپس می‌فرماید:

«وَمَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إِلَّا هُوَ» (مدثر/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و لشکریان پروردگارت را جز او کسی نمی‌داند.

حالا که معلوم شد من چرا گفتم نوزده، بدانید لشکریان پروردگارت را کسی جز خود او نمی‌داند. منظور از نوزده این نیست که خدا نوزده تا بیشتر لشکر و نگهبان و خادم و خازن ندارد. فکر نکنید زور خدا در حفظ جهنم و به جهنم انداختن جهنمیان محدود به نوزده فرشته است. نه جنسِ جنود خدا محدود به ملائکه است، نه تعدادشان محدود به نوزده؛ خدا برای عذاب‌کردن مَلَکِ بیش از نوزده دارد.

این نوزده سِرّی بود که گفته شد. در جلسهٔ پیش اشاره شد که کلمهٔ نوزده هم در کتب اهل کتاب جایگاهی دارد و هم در کتب علوم غریبه، و به عنوان یکی از اسرار در قرآن شناخته می‌شود؛ تا جایی که بعضی انگیزه پیدا کردند برایش کتاب بنویسند و بخواهند ثابت کنند کل قرآن از یک منظر مضربی از نوزده است. نه آن غور پسندیده است و نه توصیه می‌شود. اما این مقدار اطمینان هست که با این نوزده خدا خطی کشید میان بهانه‌جویی و حق‌طلبی؛ در زمانی که می‌خواست این عناد را در جامعه مدیریت کند.

«وَمَا هِىَ إِلَّا ذِكْرَىٰ لِلْبَشَرِ» (مدثر/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این نیست مگر تذکری برای بشر.

آنچه در توصیف سَقَر گفته شد — چون فراز قبلی راجع به سَقَر بود — از جمله اینکه نوزده نگهبان دارد، نیست مگر مایهٔ تذکری برای بشر. اگر کسی به دنبال حق بود، باید به جای بهانه‌طلبی دربارهٔ عدد نوزده متذکر حق و حقیقت می‌شد. ضمیر «هی» به توصیف سَقَر برمی‌گردد: توصیفی که از سَقَر ارائه شد و صفاتی که از دوزخ آمد — که یکی از آن‌ها زمینه‌ساز بهانه‌جویی کافران و بیمار‌دلان شد — نبوده مگر برای تذکر انسان‌ها؛ نه برای آنکه بشر سوءاستفاده کند و به این بهانه حق و حقیقت و دعوت قرآن را نادیده بگیرد و از زیر بار هدایت قرآنی شانه خالی کند. توصیف سَقَر و ذکرِ نوزده در اصل مایهٔ تذکر بود؛ کفر و بیمار‌دلی آن را به بهانه تبدیل کرد. پس آیهٔ سی‌ویک می‌گوید: آنچه گفتیم برای ذکر بود، نه برای بازی.

پس آیهٔ سی‌ویک یک آیهٔ استطرادی است — تردُّ الباب، پاورقی — در راستای توضیح عددِ تسعة عشر.

پاسخ تهمت‌ها: کلاّ والقمر … إنها لإحدى الکُبر

ادامهٔ بحث از اینجا آغاز می‌شود:

«كَلَّا وَٱلْقَمَرِ» (مدثر/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز چنین نیست؛ و سوگند به ماه.

این «کلاّ» جواب آن تهمت است. کسی که تهمت زد و گفت قرآن «سحرٌ یؤثر» است و «قولُ البشر»، خدا یک‌بار تهدیدش کرد؛ در آن تهدید «نوزده» آمد و به مناسبت آن نوزده پاورقی ارائه شد که چرا گفتم نوزده. پاورقی تمام شد. پاورقی هرگز در اصل ماجرا حضور ندارد؛ اصل ماجرا آن نیست. حالا آن فردی که به قرآن تهمت زده تهدیدش را گرفته؛ جوابش چیست؟ قرآن اگر سحر نیست چیست؟ اگر قول بشر نیست چیست؟ اگر سخن قدیمی نیست چیست؟

کلاّ: هرگز چنین نیست که قرآن سحرِ اثرگذار باشد، هرگز قدیمی نیست، و هرگز سخن بشر نیست. قسم به ماه؛

«وَٱلَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ» (مدثر/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به شب هنگامی که پشت می‌کند.

«وَٱلصُّبْحِ إِذَآ أَسْفَرَ» (مدثر/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به صبح هنگامی که پرده از چهره برمی‌گیرد.

«أسفر» یعنی پرده را از چهرهٔ خود کنار می‌زند و چهرهٔ زیبای خود را نمایان می‌کند. خودِ این قسم‌ها را بعد توضیح می‌دهیم که چرا به این‌ها قسم می‌خورد.

«إِنَّهَا لَإِحْدَى ٱلْكُبَرِ» (مدثر/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا آن یکی از بزرگ‌ترین‌هاست.

همان آن یکی از بزرگ‌ترین آیات الهی است؛ یکی از بزرگ‌ترین پدیده‌های جهان هستی. آن چیزی که تو سحر قلمدادش کردی و شگفت‌آور بودنش را به سحر نسبت دادی، به غلط راه رفتی. نه، آن سحر نیست؛ یکی از برترین پدیده‌های جهان هستی است — بس شگفت‌آور.

فرق میان سحر و غیرسحر در حقیقت‌داشتن است. اگر کسی تصرفی در اذهان کند و اشاره‌ای به سقف کند و دیگران خورشیدی را بالای سر او ببینند، در حقیقت خورشیدی وجود ندارد؛ تصرفی در ذهن کرده است. طناب و عصا را پرت کنند وسط و تصرف در اذهان کنند تا مار دیده شود، ولی ماری در کار نیست؛ طناب است. این می‌شود سحر: چیزی که حقیقت ندارد؛ توهم است. خدا می‌خواهد بگوید اثرگذار بودن قرآن را به توهم نسبت دادی، به تصرف در اذهان مخاطبان و سحرکردن ذهن و دل آنان؛ غلط گفتی. قرآن یکی از بزرگ‌ترین پدیده‌های جهان هستی است. پدیده‌ها هم به همان اندازه‌ای که سحر شگفت‌آور است — و بلکه بسی شگفت‌آورتر — شگفت‌آورند. صبح که بیرون می‌روی و خورشید کم‌کم بالا می‌آید، این شگفتی ندارد؟ عادت کرده‌ای که فکر می‌کنی شگفتی ندارد؛ ولی پدیدهٔ عظیمی است. چراغی را خدا برای این عالم برافروخته که نه سوختش تمام می‌شود، نه نورش کم می‌شود، نه حرارتش کم و نه زیاد؛ هزاران‌هزار و میلیون‌ها سال زمین را روشن نگه داشته، به نیم‌کرهٔ زمین گرما و نور می‌دهد. این هم شگفت‌آور است؛ فرقش با آن خورشیدی که کسی با سحر نشان دهد این است که آن توهم است و این راست. مگر هرچه شگفت‌آور است سحر است؟ دانه‌ای در زمین می‌کاری، آبی بر آن می‌ریزی؛ بعد از مدتی جوانه می‌زند، قد می‌کشد، ریشه و برگ و ثمر می‌دهد و بزرگ می‌شود. شگفت‌آور است؛ ولی سحر است؟ نه؛ توهم نیست؛ زائل نمی‌شود؛ از بین نمی‌رود؛ هست؛ چشمت را باز کن. سحر برای چند لحظه اثر می‌کند و می‌رود. قرآن آیا جنس اثرگذاری‌اش این‌گونه است — کار روی توهمات — یا شناختت را متحول می‌کند؟ چرا این شگفتی را به سحر نسبت دادی؟ سحر چند لحظه می‌درخشد و می‌رود؛ پدیدهٔ راستین می‌ماند و شناخت را زیر و رو می‌کند. اگر اثر قرآن از جنسِ توهم بود، با گذشت زمان رنگ می‌باخت؛ حال آنکه اثرش بر دل و عقل ماندگار است و انسان را از هوا به مسئولیت می‌کشاند.

«نَذِيرًۭا لِّلْبَشَرِ» (مدثر/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هشداردهنده‌ای برای بشر.

تو گفتی «سحرٌ یؤثر»؛ من می‌گویم «لإحدى الکُبر». تو گفتی «إن هذا إلا قولُ البشر»؛ من می‌گویم «نذیراً للبشر». این قول بشر نیست، بلکه پدیده‌ای و حقیقتی شگفت‌آور از آیات برتر و بزرگ‌تر خداست که بشر را انذار می‌دهد. خدا به علتِ مرض او اشاره کرد: می‌دانی چه‌ات شده که این حرف‌ها را می‌زنی؟ نمی‌خواهی انذارش را قبول کنی؛ چون دارد به تو هشدار می‌دهد؛ چون می‌گوید دست از فساد بردار، دست از توهم بردار، دست از قتل و غارت بردار، دست از تبعیض و اختلاف طبقاتی بردار، دست از رشوه و ربا بردار؛ با ظلم مبارزه کن؛ حق را حمایت کن؛ مظلوم را حمایت کن؛ چون هشدار می‌دهد که اگر سبک زندگی‌ات را مطابق فطرت الهی سامان ندهی، می‌سوزی، هیزم جهنم می‌شوی، تباه و بدبخت می‌شوی، سقوط می‌کنی و روی خوش از زندگی‌ات نمی‌بینی. نفسانیاتت به تو اجازه نمی‌دهد قبول کنی. «نذیراً للبشر» بودنش سبب شده که بگویی «قولُ البشر» است. نه؛ نذیراً للبشر.

ولی چه کسانی از این کتابِ هشداردهنده بهره می‌برند؟ کسانی که بخواهند پیش بیفتند؛ و چه کسانی جا می‌مانند؟ کسانی که نمی‌خواهند با آن همراه شوند:

«لِمَن شَآءَ مِنكُمْ أَن يَتَقَدَّمَ أَوْ يَتَأَخَّرَ» (مدثر/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای هرکس از شما که بخواهد پیش افتد یا واپس ماند.

قرآن به بشر انذار و هشدار می‌دهد. هرکس بخواهد «أن یتقدم» — یعنی پیش بیفتد و به وسیلهٔ قرآن خود را جلو بیندازد — یا «یتأخر» — از قافلهٔ قرآن جا بماند و عقب بماند. بهرهٔ خود را خودت تعیین می‌کنی. دوست داشتی با قرآن جلو می‌روی؛ دوست داشتی از قافلهٔ قرآن جا می‌مانی. بی‌خود دست‌وپا نزن. قرآن کسی را مجبور به قبول نمی‌کند. تو هستی که موضع خود را در قبال قرآن باید مشخص کنی؛ تو در جایگاه انفعال هستی، نه قرآن. برای انفعال خود چاره‌ای بیندیش: یا همراهش برو جلو، یا جا بمان و بدبخت شو. قرآن موضع کسی را به زور عوض نمی‌کند؛ فقط میدان را روشن می‌کند تا هرکس بداند پیش افتادن و واپس ماندن انتخاب خود اوست.

دو علتِ استدلالی‌نبودنِ پاسخ خدا

همان‌طور که دیده می‌شود، در این آیات خدا به زیبایی هرچه تمام‌تر متناسب‌ترین کلماتی را که می‌شد در جواب آن تهمت‌ها گفت انتخاب کرده است. خدا جایگزینی کرد تا به مردم و به خود آن فرد بگوید سحر بودن تفسیر دیگری هم دارد: شگفت‌آور بودن فقط تفسیرش در سحر بودن نیست؛ در «إحدى الکُبر» بودن هم هست. اینکه طرف می‌رود به این سمت که بگوید قول بشر است می‌تواند علتی داشته باشد: قرآن به او هشدار داده و به او برخورده؛ نمی‌تواند بپذیرد؛ تلاش می‌کند بگوید این حرف‌ها حرف خدا نیست، حرف بشر است. خدا حرف‌هایی را جایگزین کرد که آن احتمالاتی را که آن فرد می‌خواست در ذهن مردم ایجاد کند شکست.

اما یک نکته را باید دقت کرد: بیان خدا برای دفع شبههٔ آن فرد بیان استدلالی نیست؛ اینکه مثلاً برهان اقامه کند و با استدلال قوی ثابت کند قرآن سحر نیست بلکه یکی از آیات بزرگ الهی است، و قول بشر نیست بلکه نذیراً للبشر است. چرا خدا این کار را نکرده؟ دو علت دارد.

علت اول: اندازهٔ خودِ شبهه

علت اول این است که خدا در مقابل هر شبهه‌ای اندازهٔ خودش می‌ایستد — اندازهٔ خود همان شبهه. به هیچ شبهه‌ای بیش از ذات آن شبهه بها نمی‌دهد. مگر تو که گفتی قرآن سحر است دلیل آوردی؟ مگر تو که گفتی قرآن اثرِ کتابی قدیمی است دلیلی داشتی؟ مگر تو که گفتی قرآن قول بشر است حجتی داری؟ چه در دست داری؟ تو حرف مفت بزنی، ما کتاب و فلسفه و برهان برایت بیاوریم؟ اگر قرار است با ادعا قرآن را انکار کنی، جوابت هم ادعاست. تو می‌گویی سحر است؛ غلط می‌کنی — إحدى الکبر است. تو می‌گویی قول بشر است؛ بی‌جا می‌کنی — نذیراً للبشر. تمام شد. موشک جواب موشک. استدلالت کجا بود که من استدلال کنم؟

جالب است که بسیاری می‌آیند راحت می‌نشینند و حرفی دربارهٔ قرآن می‌زنند مثل سنگی در تاریکی: به نظر ما قرآن تجربهٔ پیامبر است. خدا هم جواب می‌دهد: به نظر من تو حرف گنده‌تر از دهنت زدی؛ وحی است. به نظر من قرآن حالات متعالی روحی یک شاعر است. به نظر من تو حرف مفت زدی؛ قرآن وحی الهی است که اصلاً ربطی به مراتب شاعران ندارد. تو نظر می‌دهی، من هم نظر می‌دهم. اگر قرار است با «نظر می‌دهم، نظر می‌دهم» حرف اثبات شود، چرا از شما اثبات می‌شود و از خدا نمی‌شود؟ چرا از شما هر حرفی می‌زنید کسی لازم نیست بپرسد دلیلت چیست، اما خدا که حرف می‌زند باید دنبال دلیل باشیم؟ این یک. دلیل بیاور، دلیل بشنو؛ یا بیا بپرس بگو چیست تا برایت توضیح دهیم؛ یا وقتی دهان باز می‌کنی تهمت می‌زنی و دلیل نداری، جواب تو را هم مثل خودت می‌دهیم. چون نیامده‌ایم جواب بهانه‌جویی‌ها را با فلسفه‌بافی بدهیم. جواب هر چیز به تناسب خودش باید باشد. اگر برای معلمی ثابت شود شاگرد سؤال تعلّمی دارد و می‌خواهد یاد بگیرد، یاد می‌دهد؛ اما اگر ثابت شود شاگرد می‌خواهد مسخره کند و جو بدهد، معلم هم به تناسب همان با او برخورد می‌کند و نمی‌ایستد یاد بدهد؛ سر جایش می‌نشاندش. شبههٔ بی‌دلیل را نباید با برهانِ سنگین نواخت؛ وزنِ جواب باید هم‌وزنِ ادعا باشد. وقتی ادعا تهی است، جوابِ تهی‌تر از ادعا نیست — جوابِ هم‌جنسِ ادعاست تا رسواییِ ادعا روشن شود.

علت دوم: قرآن خودِ آخرین دلیل است

علت دوم: اصلاً قرآن آخرِ ادله است. آفتاب آمد دلیل آفتاب. قرآن آمده ثابت کند پیامبر راست می‌گوید. حجت صدق پیامبر قرآن است و حجت صدق قرآن وجدان است.

مثل این می‌ماند که به حضرت صالح بگویند معجزه‌ای بده تا ببینیم اگر راست می‌گویی پیامبری. می‌گوید اگر معجزه بدهم ایمان می‌آوری؟ می‌گوید بله. مثلاً بگویم اکنون از دل این کوه، کوه بشکافد و شتری بیرون آید — نه شترِ وهمی؛ شتری که لمسش کنی، شیر بهتان بدهد، شیر بخورید، در شهر شما بماند. کجا سحر و جادو این‌گونه است؟ آن مارِ سحرِ فرعون یک‌قرّی داد و افتاد؛ این‌گونه نیست که مار بیاید در شهر زندگی کند و بگزد. اگر من شتر آوردم از دل این کوه بیرون و این شتر در شهر زندگی کرد، آب خورد، شیر داد — شتر است، دست بزن شتر است — راضی می‌شوی؟ می‌گوید آره. از دل کوه شتر بیاید بیرون راضی می‌شوم. خدایا برای اینکه حجت بر این مردم تمام شود شتر را بگو بیاید. کوه می‌شکافد، شتر می‌آید بیرون. راضی شدید؟ حالا ثابت کن این معجزه است! معجزه خود برای ثابت‌کردن آمده؛ بعد حالا ثابت کنم معجزه است؟ دیگر اینجا تویی و وجدانت. تو تا وقتی مریضی، من با چه ثابت کنم؟ با هرچه بخواهم ثابت کنم باز همان را هم باید ثابت کنم.

قرآن معجزهٔ صدق پیامبر است. بارها خدا گفته اگر فکر می‌کنید این سخن از خدا نیست، بسم‌الله جمع شوید شما هم همین‌گونه حرف بزنید. خدا سوره آورده بگوید جهنمی هست، قیامتی هست، پس انسان باید مسئولیت اعمالش را بپذیرد. تو می‌گویی نیست؛ تو هم برو یک سوره بیاور ثابت کند جهنمی نیست، قیامتی نیست، مسئولیت‌پذیری هم لازم نیست؛ بعد بگذاریم جلو عقلا، ببینیم تو راست می‌گویی یا قرآن. بالاخره قرآن خودش معجزه است. برای معجزه که نمی‌شود دلیل اقامه کرد؛ برای اثبات آفتاب که نمی‌شود حجت آورد؛ چشمت را باز کن. خدا می‌خواهد بگوید ته حرف تو در قرآن زده شد. آن «إحدى الکبر» بودن در قرآن دیده می‌شود؛ آن «نذیراً للبشر» بودن در قرآن موج می‌زند. دیگر این ثابت‌کردن نمی‌خواهد. اگر اهل شنیدن و فهمیدن باشی، در خانه اگر کس است یک حرف بس است. گفتیم. نیستی هم، چرا تو بگویی برو؛ قرآن را معطل نکن، خودت هم معطل نکن.

پس علت دوم این است که اصالتاً معجزه را نمی‌شود اثبات کرد؛ چون معجزه خود بالاترین حجت است برای اثبات چیز دیگر. معجزه را وجدان است که در مقابلش تمکین می‌کند. برای همین در طول تاریخ آدم‌ها معجزه‌هایی را دیده‌اند و ایمان نیاورده‌اند. امروز ممکن است بگوییم اگر واقعاً یک معجزه بشود همه ایمان می‌آوریم؛ اما یک عمر معجزه شده و آدم‌ها ایمان نیاورده‌اند. چون علت ایمان‌نیاوردن آدم‌ها این نیست که قانع نشده‌اند؛ علت آن نفس است که نمی‌گذارد؛ آن هوا؛ آن میل درونی به عدم تمکین و عدم قبول؛ آن میل درونی به حفظ موقعیت خود. این را با هیچ چیز نمی‌شود درمان کرد؛ معجزه راهش نیست. اینجا تویی که باید تغییر کنی.

پس قرآن چقدر حکیمانه در مقابل این فرد جواب می‌دهد. شاید ما باشیم تا یکی بگوید قرآن سحر است به دست‌وپا بیفتیم که کتاب بیاوریم ثابت کنیم سحر نیست. کسی که می‌گوید قرآن سحر است بگو بخوان، بفهم. اگر به این جمع‌بندی رسیدی که سحر است برو پی کارت، برو خانه‌ات؛ خودت را معطل قرآن نکن. اما اگر خواندی و فهمیدی و دیدی حرف حساب است — سحر کجا و حرف حساب کجا؛ سحر کجا و دودوتا چهارتا کجا؛ سحر کجا و اینکه خدا هست، قیامت هست، نبوت هست، مسئولیت هست، انسانیت هست، عدالت هست. قرآن کجایش به سحر شبیه است؟ چون اثر کرده سحر است؟ می‌دانیم چه‌ات شده. تو را هشدار داده؛ می‌دانیم چه علتی باعث می‌شود این موضع را بگیری. هشدارت داده، بهت برخورده؛ بدت می‌آید کتابی را بپذیری که می‌خواهد سبک زندگی متکبرانه و هواپرستانهٔ تو را تغییر دهد؛ بدت می‌آید کتابی را بپذیری که می‌خواهد تو را در مقابل خالق این دستگاه عظیم خلقت به بندگی بکشاند. کبرت نمی‌گذارد در مقابل خدا سر تعظیم فرود آوری؛ با همان کبر خواهی مرد. بالاتر از این حرفی نیست.

ساختار سیاق دوم: فرازها و نسبت‌ها

تا آیهٔ سی‌وهفت آمدیم. در این سیاق چند فراز داریم؟

فراز اول — از «ذرني و من خلقت وحیدا» تا حدود آیهٔ پانزده (و می‌توان تا هفده هم دید): خدا معرفی شناسنامه‌ای می‌کند. این آدمی که جلوی ما ایستاده کیست؟ بدانید: اولاً خودم او را تنها خلق کردم؛ ثانیاً ثروتی اگر دارد من برایش قرار دادم؛ ثالثاً فرزندان شاخص را من به او بخشیدم؛ اگر می‌گوید خودش خلق کرده بگوید — من به او بخشیدم، من برای او قرار دادم؛ رابعاً بستر نفوذ او را در جامعه من مهیا کردم. این‌ها همه از من است. کار او سوءاستفاده از آن چیزی است که من به او دادم. این فراز اول است: دشمن را بشناسید؛ دشمن قرآن را بشناسید.

«ذَرْنِى وَمَنْ خَلَقْتُ وَحِيدًۭا ۝ وَجَعَلْتُ لَهُۥ مَالًۭا مَّمْدُودًۭا ۝ وَبَنِينَ شُهُودًۭا ۝ وَمَهَّدتُّ لَهُۥ تَمْهِيدًۭا ۝ ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ أَزِيدَ» (مدثر/۱۱–۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرا با آنکه تنها آفریدمش واگذار؛ و برایش مالی گسترده قرار دادم؛ و پسرانی حاضر و گواه؛ و برایش بستر گستردم گستردنی؛ سپس طمع می‌کند که بیفزایم.

فراز دوم — بیان اجمالی: می‌خواهد عناد بورزد، من هم می‌خواهم به عذاب بکشمش. خلاصهٔ مسئله در آیات یازده تا هفده گفته شده: کسی با تکیه به ثروت و قدرت و نفوذ می‌خواهد با قرآن عنادورزی کند و ما دماغ او را به خاک خواهیم مالید. این خلاصهٔ مطلب است؛ حالا شرحش را می‌خواهی بشنوی گوش بده.

«كَلَّآ ۖ إِنَّهُۥ كَانَ لِـَٔايَٰتِنَا عَنِيدًۭا ۝ سَأُرْهِقُهُۥ صَعُودًا» (مدثر/۱۶–۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ او نسبت به آیات ما عنادورز بود. او را به سختی دشوار دچار خواهم کرد.

فراز بعد شرح عنادورزی است (هجده تا بیست‌وپنج): اینکه گفتیم می‌خواهد عنادورزی کند یعنی می‌خواهد این کارها را بکند — با ژست تبلیغاتی بگوید قرآن سحر است، قدیمی است، قول بشر است؛ می‌خواهد این حرف باطل را در جامعه نفوذ دهد. این عنادورزی اوست؛ این مرض اوست.

«فَقَالَ إِنْ هَٰذَآ إِلَّا سِحْرٌۭ يُؤْثَرُ ۝ إِنْ هَٰذَآ إِلَّا قَوْلُ ٱلْبَشَرِ» (مدثر/۲۴–۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس گفت این نیست مگر جادویی که روایت می‌شود؛ این نیست مگر سخن بشر.

فراز بعد ارادهٔ خدا به عذاب را باز می‌کند (بیست‌وشش تا سی): می‌خواهم این‌گونه او را به دوزخی بکشم — چنین دوزخی. خلاصهٔ مطلب را توضیح داد. به مناسبت توصیف سَقَر اشاره‌ای به عدد نوزده شد و فلسفه‌ای داشت.

پاورقی — آیهٔ سی‌ویک: فلسفهٔ نوزده را توضیح می‌دهد. مطلع باشند متدبران محترم: خدا می‌دانست جریان نوزده قرار بود جداسازی‌ای انجام دهد که انجام داد. خلاص. وگرنه نه لشکریان خدا محدود به ملائکه‌اند، نه تعدادشان محدود به نوزده. پاورقی تمام.

جوابیه — سی‌ودو تا سی‌وهفت: خدا مسئلهٔ برخورد با آن فرد را محدود به تهدید نکرده؛ به کل کار یک «به‌علاوه» زده است. این تهدید را شنیدید؟ این سَقَر تهدید است؛ به‌علاوه یک جوابیه — جواب به همان تهمت. همان‌طور که این تهدید ناظر به همان تهمت است، این جوابیه هم ناظر به همان تهمت است. در مقام جوابیه به سحر و قدیمی بودن قرآن با «إحدى الکبر» جواب می‌دهد؛ به قول بشر بودن با «نذیراً للبشر» جواب می‌دهد؛ و کل این جوابیه را ذیل سه قسمِ امیدبخش می‌برد: بدانید این شبی که این آدم معاند حاکم کرده، پشت خواهد کرد.

تناسب قسم‌ها با جواب: ماه، شب، صبح

این قسم‌ها چه ربطی به جواب قسم دارند؟ «والقمر واللیل إذ أدبر والصبح إذا أسفر». وقتی شب است و نور نیست، نور را تا وقتی صبح برسد از کجا می‌گیری؟ از ماه. ماه بارقهٔ امیدی است که می‌خواهد بگوید خورشید نمرده. درست است شب است و تاریک است، ولی خورشید نمرده. نوری که در ماه می‌بینی نور خورشید است؛ پس خورشید آن‌سوی زمین می‌تابد و انعکاسی در ماه به ما می‌گوید هستم؛ خواهم آمد. بعد چه می‌شود؟ شب باید چه کند تا خورشید بیاید؟ «إذ أدبر» — بالاخره شب پشت می‌کند. شب که پشت کرد چه خواهد شد؟ بالاخره خورشید پرده از چهرهٔ زیبای خود کنار خواهد زد.

این آیات می‌خواهد در فضایی که این آدم معاند شبی درست کرده در مقابل قرآن — شب تاریک و ظلمانی که نگاه می‌کنی فکر می‌کنی کو تا طلوع خورشید؟ کو تا هدایت؟ کو تا نور؟ — طوری با تبلیغات و ثروت و قدرت خود غلبه ایجاد کرده که شب را حاکم کرده، خدا بگوید: کلاّ والقمر؛ هنوز ماه هست؛ ماه را نگاه کنید. اگر با فهم حقیر باشد، قمر در این آیات شخصیت وجودِ پیامبر گرامی اسلام است که خبر از طلوع صبح می‌دهد. قسم به ماه؛ ماه را نگاه کن؛ نوری هست. «واللیل إذ أدبر» — قسم به شب وقتی که پشت کند؛ یعنی این شب بالاخره پشت خواهد کرد. «والصبح إذا أسفر» — قسم به صبح وقتی که پرده از چهرهٔ زیبای خود کنار بزند؛ یعنی آن صبحِ هدایتِ قرآن بالاخره طلوع خواهد کرد. ناامید نباشید. با این قسم جواب آن تهمت را می‌دهد و این اوج تناسب است. این قسم القاکنندهٔ روح امید در آن فضای ناامیدکنندهٔ عنادورزی با قرآن است؛ و آن امید، امید به طلوع خورشید است. در دل شب با رؤیت ماه یقین به حضور خورشید کن و بر اساس سنت خدا منتظر باش که شب برود و صبح بدمد — و خواهد دمید.

هر زمان دربارهٔ قرآن چنین جوی حاکم شود، همین حرف حاکم و صادق است؛ امروز هم صادق است. در فضایی که بخواهند قرآن را دفن کنند، خفه کنند، مهجور کنند: قسم به ماه؛ نور هست؛ شب خواهد رفت و صبح خواهد دمید. این‌جور نمی‌ماند. خود این امید نوعی از جواب به این فضاست؛ نوعی از شکستن این فضا. قسم‌ها تنها زینتِ کلام نیستند؛ فضای روانیِ جامعه را از تاریکیِ عناد به سمتِ انتظارِ صبح می‌کشند. ماه گواهی می‌دهد که خورشید نمرده؛ ادبار شب وعده می‌دهد که ظلمت ماندگار نیست؛ اسفار صبح بشارت می‌دهد که هدایتِ قرآن طلوع خواهد کرد.

مرور ساختار روی تخته

یک بار دیگر مرور کنیم. از آیهٔ یازده تا پانزده — و می‌توان یازده تا هفده هم گفت؛ اگر یازده تا هفده بگوییم، یازده تا پانزده معرفی است و شانزده و هفده خلاصه. یازده تا پانزده دشمن قرآن را از نظر ثروت و قدرت و نفوذ معرفی می‌کند: بشناسیدش؛ کیست؛ من به او دادم و این‌قدر به او دادم. آیهٔ شانزده و هفده خلاصهٔ ماجرا را می‌گوید: خبر از عنادورزی آن دشمن با قرآن و ارادهٔ خدا به عذاب او — «إنه کان لآیاتنا عنیداً … سأُرهِقُهُ صَعُودًا». بعد آیهٔ هجده تا بیست‌وپنج آن عنادورزی را شرح می‌دهد: تهمت به قرآن — سحر است، قدیمی است، بشری است — با ژست حق‌به‌جانب و متفکرانه و تبلیغاتی. بعد آیهٔ بیست‌وشش تا سی ارادهٔ خدا به عذاب را باز می‌کند — آن عنادورزیِ شانزده و آن ارادهٔ هفده. او را به سَقَر می‌کشانیم؛ به مناسبت توصیف سَقَر اشاره‌ای به عدد نوزده شد. آیهٔ سی‌ویک پاورقی می‌زند و فلسفهٔ نوزده را توضیح می‌دهد. ساختار را می‌بینید. آیهٔ سی‌ویک می‌گوید چرا گفتیم عدد نوزده — این آیهٔ نوزده نیست؛ توضیح عدد نوزده است؛ فرازی جدا در حد پاورقی توضیح سَقَر و توضیح نوزده.

اما خدا می‌خواهد مسئلهٔ برخورد با آن فرد را محدود به تهدید نکرده باشد؛ لذا به کل کار یک به‌علاوه می‌زند: این تهدید را شنیدید؛ این سَقَر تهدید است؛ به‌علاوه یک جوابیه. جوابیه سی‌ودو تا سی‌وهفت است.

فرق معترضه و استطرادی

در اصطلاح، آیهٔ سی‌ویک استطرادی است — تردُّ الباب. فرقش با معترضه چیست؟ معترضه جمله‌ای است که از نظر موضوع به قبل و بعدش ربط ندارد — هرچند از نظر هدف به قبل و بعد حتماً باید ربط داشته باشد وگرنه لغو است. اما استطرادی کلمه‌ای است که از نظر موضوع به قبل و بعد ربط دارد ولی در سیر کلام نمی‌گنجد؛ یعنی یک لاپرانتز رفته. در سیر کلام نمی‌گنجد؛ هرچند به موضوع ربط دارد — یعنی آن نوزده را توضیح می‌دهد — اما در سیر پاسخ به آن فرد معاند گفته نشده؛ در آن فضا گفته نشده. این می‌شود استطرادی. پس وقتی می‌گوییم آیهٔ سی‌ویک استطرادی است، یعنی موضوعاً به نوزدهِ آیهٔ پیشین بسته است، اما در مسیرِ اصلیِ پاسخ به اتهام‌زننده — که بعداً با کلاّ والقمر می‌آید — حلقهٔ میانیِ استدلال نیست؛ پرانتزی است که باز و بسته می‌شود تا ماجرای نوزده روشن شود و سپس کلام به اصلِ جواب برگردد.

لبّ مطلب سیاق: مقابله با عنادورزی

اگر آیهٔ یک تا پانزده را ببینی که این ثروت دارد، قدرت دارد، نفوذ دارد، دشمن قرآن است، می‌خواهد بستر عنادورزی را مشخص کند: بستر عنادورزی با قرآن سوءاستفاده از ثروت و قدرت و نفوذ خدادادی است. این بستر آن عنادورزی را به دنبال داشته و خدا هم می‌خواهد این عنادورزی را بکوبد. خلاصهٔ ماجرا چیست؟ برخورد با عنادورزی نسبت به قرآن — یا مقابلهٔ خدا با عنادورزی نسبت به قرآن — که ریشه در سوءاستفاده از ثروت و قدرت و شهرت خدادادی دارد. این لبّ مطلب است.

آیهٔ هجده تا بیست‌وپنج برمی‌گردد به عنادورزی. آیهٔ بیست‌وشش تا سی به‌علاوهٔ سی‌ودو تا سی‌وهفت برمی‌گردد به ارادهٔ خدا به عذاب و پاسخ. این دو با هم جمع می‌شوند؛ و آن معرفی بسترشان است. یعنی عنادورزی که ریشه در ثروت و قدرت و شهرت دارد، خدا می‌خواهد با آن برخورد کند: برخورد خدا و پاسخ او دربارهٔ عنادورزی نسبت به قرآن که ریشه در سوءاستفاده از ثروت و قدرت و شهرت دارد.

نکته این است که وقتی نسبت‌ها را در سیاقی فهمیدی — این کجای پازل است، این کدام قطعه‌اش است — جمع‌بندی کرده‌ای و لفظ خیلی مهم نیست. می‌توانی خیلی خلاصه‌تر هم بگویی: مقابلهٔ خدا با دشمنی نسبت به قرآن؛ مقابلهٔ خدا با عنادورزی کورکورانهٔ ثروتمندان و قدرتمندان در مقابل قرآن؛ پاسخ و مقابلهٔ الهی دربارهٔ دشمنی با قرآن از ناحیهٔ ثروتمندان و قدرتمندان و اهل سوءاستفاده. این الفاظ می‌تواند ده جور و صد جور بیان شود. مهم این است که مضامین را تفکیک کردی — تجزیه کردی — و بعد آن اجزا را نسبت‌سنجی کردی؛ یعنی تجزیه و تحلیل کامل است. می‌گویی می‌دانم این مجموعه آیات یازده تا سی‌وهفت چنین مجموعه‌ای است: معرفیش کرده، از عنادش حرف زده، ارادهٔ خدا را گفته، عنادورزی را شرح داده، ارادهٔ خدا به عذاب را شرح داده، تردُّ الباب به عدد نوزده پرداخته، سپس پاسخ عنادورزی را در یک جوابیهٔ امیدوار مطرح کرده. تمام. این جمع‌بندی حاصل است؛ یعنی لابلای این آیات احساس سردرگمی نمی‌کنی.

این جلسه در حقیقت جلسهٔ آموزش عنوان‌گذاری نیست؛ جلسهٔ آموزش جمع‌بندی است — یعنی نسبت‌سنجی. بفهمیم چه به چیست، چه کجاست. عنوان‌ها می‌توانند عوض شوند؛ آنچه نباید مغشوش بماند نسبتِ اجزاست: معرفیِ بستر، اجمالِ عناد و تهدید، شرحِ عناد، شرحِ تهدید، پاورقیِ نوزده، و جوابیهٔ امیدبخش. وقتی این نقشه را دیدی، در لابلای آیات گم نمی‌شوی. معلوم شد اجزای کلام چیست؟ معلوم شد نسبتشان با هم چیست؟ هدف حاصل است. اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم.

بازگشت ضمیر «إنها»: قرآن یا سَقَر؟

سؤالی مطرح شد که چرا می‌گویید ضمیرِ «إنها لإحدى الکبر» به قرآن برمی‌گردد؛ می‌توان گفت ضمیر به سَقَر برمی‌گردد — یعنی سَقَر إحدى الکبر است؛ چنان‌که بعضی تفاسیر و ترجمه‌ها هم همین را گفته‌اند. چرا به قرآن می‌زنید؟ و احتمالاً کسی بخواهد بگوید اصلاً نمی‌شود به قرآن زد، چون قرآن از نظر لغت کلمهٔ مذکر است و باید می‌گفت «إنه لأحد…».

نکتهٔ اول: چرا سَقَر نباید باشد. سَقَر به خودی خود «نذیر» نیست. نذیر صفت مشبهه از انذار است؛ یعنی کسی یا چیزی که در انذار دادن ثبات یافته. آیا سَقَر انذاردهنده است؟ به نظر نیست. سَقَر آن چیزی است که به خاطر آن انذار داده می‌شود؛ مایه یا دستمایهٔ انذار بله سَقَر است؛ اما انذاردهنده یا قرآن است یا پیامبر. انذاردهنده کسی است که از سَقَر خبر می‌دهد یا چیزی که از سَقَر خبر می‌دهد، نه خود سَقَر. خود سَقَر کی تا حالا انذار داده؟ سَقَر کجاست؟ از سَقَر پیامبر خبر می‌دهد. منذر پیامبر است؛ نذیر قرآن است. به لحاظ معنا اصلاً اشتباه است که «نذیراً للبشر» را وصف سَقَر بگیریم. این نکتهٔ اول.

نکتهٔ دوم: این دو صفت را در نظر بگیرید؛ درست در مقابل محورهای آن اتهام‌اند. او دو بار «إن هذا» گفت: «إن هذا إلا سحرٌ یؤثر» و «إن هذا إلا قولُ البشر». دو محور کلی در اتهامات او هست — هرچند گاه سه تا می‌گوییم: سحر، قدیمی، بشری؛ ولی سحر و قدیمی ذیل یک «إن هذا» آمده‌اند. اینجا هم خدا دو توصیف ارائه داده که قشنگ متناسب با همان دو محور است: «لإحدى الکبر» متناسب با «سحرٌ یؤثر» و جواب آن؛ «نذیراً للبشر» جواب «قولُ البشر». این دو.

نکتهٔ سوم: اگر کسی بگوید «ها» مؤنث است چرا به قرآن برگشت؟ جواب اول: «إنه کان لآیاتنا عنیداً» — خدا جنبهٔ آیات را لحاظ کرده؛ یعنی آن آیات ما که او با آیات ما عنادورزی می‌کند، لإحدى الکبر است و نذیراً للبشر. جواب دوم: در مقام مذکر و مؤنث مجازی جای اعتبارات است. یک وقت می‌گویی «إن هذا القوم»، یک وقت «إن هذه الجماعة»؛ مردم همان مردم‌اند. اگر گفتم هذا القوم یعنی مردها هستند و هذه الجماعة یعنی زنان؟ نه؛ این اعتبار کلمات است. لذا در مسئلهٔ مذکر و مؤنث مجازی جای سخت‌گیری وجود ندارد.

و نکتهٔ دیگر تناسب با «أن یتقدم أو یتأخر» است که اگر به قرآن نگاه کنید یکی از دعاوی قرآن در معرفی خودش همین است: آنچه شرط بلاغت است با شما گفتم؛ تو خواه پند گیر و خواه ملامت. قرآن می‌گوید این کار را می‌کند؛ هرکه می‌خواهد پیش بیفتد، هرکه می‌خواهد جا بماند. پیش افتادن و جا ماندن نسبت به جهنم چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ نکتهٔ بعدی تناسب با جواب قسم و با قسم‌هاست. لذا آنچه ظاهر است از این آیات این است که «ها» به قرآن برمی‌گردد.

و نکته‌ای که عملاً مهم است: ما الان دیگر اینجا منتظر توصیف جدیدی از جهنم نیستیم. چرا؟ چون جهنم مورد انکار واقع نشده. آنچه در این سیاق بر سر آن دعواست عناد با قرآن و انکار قرآن است. ما بعد از آنکه خدا جهنم را در فراز قبلی توصیف کرد — وما أدراک ما سقر لا تبقی ولا تذر لواحة للبشر علیها تسعة عشر — و بعد تسعة عشر را در پاورقی توضیح داد، منتظر نیستیم دوباره از اول بگوید کلاّ والقمر … إنها لإحدى الکبر و باز همان جهنم إحدى الکبر باشد. اقتضای عقلایی کلام هم اینجا توصیف جهنم نیست؛ توصیف قرآن است که مورد اتهام واقع شده بود. دعوای سیاق بر سرِ انکارِ قرآن است نه انکارِ جهنم؛ پس پس از پاورقیِ نوزده، طبیعی است کلام به پاسخِ تهمت‌ها برگردد و «إنها لإحدى الکبر» و «نذیراً للبشر» در برابرِ «سحرٌ یؤثر» و «قولُ البشر» بایستد.

نکته‌ای دربارهٔ تکالیف و امتیاز

وقت جلسه تمام است؛ نکته‌ای دربارهٔ تکالیف گفته می‌شود. تکالیف در این دوره در مجموعهٔ دویست امتیاز کلاً بیست امتیاز دارد. کسی هیچی هم تکلیف نیاورد آن بیست امتیاز را نمی‌گیرد؛ تکالیف را که بیاورد به صرف آوردن امتیاز می‌دهیم — حتی اگر از روی کسی نوشته باشد، حتی اگر همین‌جا تندتند نوشته باشد — چون حقش است که با این امتیاز نمرهٔ الکی بگیرد و دلش خوش باشد که رفته جلو. ما از تکلیف دنبال چیز دیگری هستیم: دنبال این که کسی که از این جلسه بیرون می‌رود قرآن و کتاب را نبیند تا هفتهٔ بعد پای منبر؛ وقتی رفت مطالعه کند، بررسی کند، مباحثه کند. این برای شما می‌ماند. آن بیست امتیاز به یک سنگک نمی‌ارزد؛ با آن نمی‌توانی سنگکی بخری ببری خانه بخوری. هدف مطالعهٔ شماست. مطالعه کردی خوش به سعادتت؛ چه امتیازش را گرفتی چه نگرفتی چندان مهم نیست. مطالعه می‌کنی ما خوشحال می‌شویم گزارش بدهی و بگوییم الحمدلله دارند کار می‌کنند. مطالعه نکردی هزاری هم بنویسی بیاوری تندتند، چه به تو اضافه می‌شود چه از من کم — لیس بشیء. حتی در امتحانات هم تقلب آزاد است؛ اگر فکر می‌کنی بغل‌دستی‌ات از تو بهتر می‌فهمد از روی او بنویس. بعد کجا می‌روی؟ بعد چه؟ سطح دو را پاس کردم به سطح سه برسم؛ سطح سه چه خبر است؟ خدا هدایت‌های جدیدی در نظر گرفته که قرار نیست من بفهمم؟ به طور کلی مقولهٔ امتیاز و ارزیابی بهانه‌ای است برای انتظام این دوره‌ها. توصیه این است تکالیف را جدی بگیرید به خاطر خودتان.

نقاشی زینب و سلسلهٔ جلیله

نقاشی زیبای دختر کلاس دومی، خانم زینب زارع، استاد را کشیده و بسیار دلچسب و زیباست؛ احتمالاً تابلو خواهد شد برای اتاق، چون تا حالا عکسی به این شبیه از خود ندیده بود. استاد خاطره می‌گوید: یک بار در امتحانی چهارصدپانصد نفره استاد رجال می‌خواست امتحان بگیرد و گفتند باید عکس بدهید؛ همه عکس آورده بودند و او یادش رفته بود؛ سریع عکس از خودش همان‌جا کشید و برد گفت ببخشید این هم عکس من روی کاغذ سه‌درچهار. گفتند خودت کشیدی؟ گفت می‌دانم عکس نیاورده بودم؛ اگر می‌شود همین را بزنید روی کارتم. آن‌ها هم کم نیاوردند و همان را زدند. این نقاشی را هم به عنوان کپی برابر اصل می‌پذیرد. زینب نوشته بود: استاد عزیز ما شما را خیلی دوست داریم؛ من و مادرم و مادربزرگم با هم در کلاس شما شرکت می‌کنیم و دعا می‌کنیم سالم و سلامت باشید. امید این است که روزی او با فرزندش و مادرش و مادربزرگش با هم در این کلاس‌ها شرکت کنند و این رشتهٔ سلسلهٔ جلیله ادامه پیدا کند. برای سلامتی خودشان و سلامتی همهٔ بچه‌هایی که در مهدکودک می‌نشینند و تحمل می‌کنند تا بزرگ‌ترها اینجا قرآن یاد بگیرند، صلوات.

تکالیف هفتهٔ آینده

تکلیف: جمع‌بندی سیاق سوم سورهٔ مدّثّر — و چه سیاق مهم و راهبردی؛ تازه در سیاق سوم خواهیم فهمید در سورهٔ مدّثّر چه خبر است و پروژه چیست. کسانی که هنوز وقت نگذاشته‌اند و جمع‌بندی نکرده‌اند این یک. دوم: ارتباط سیاق‌های سورهٔ مدّثّر. سوم و چهارم: مفاهیم آیات سورهٔ قیامت به‌علاوهٔ سیاق‌شناسی‌اش کامل شود برای هفتهٔ آینده؛ مفاهیم آیات جایی ابهام نماند. کسانی که روی مفاهیم آیات کار می‌کنند این سؤال‌ها را می‌پرسند — مثل آن خواهری که دیده بود «لإحدى الکبر» را به سَقَر زده‌اند و سؤال به ذهنش آمد؛ چون مطالعه کرده بود. وقتی کار کنید تفاوت‌ها را متوجه می‌شوید و نکته‌ها را می‌گیرید؛ خیلی فرق می‌کند. پس چهار تکلیف شد: سیاق سوم مدّثّر؛ ارتباط سیاق‌های مدّثّر؛ مفاهیم آیات قیامت؛ سیاق‌شناسی قیامت. سیاق سوم را جدی بگیرید؛ استاد تأکید می‌کند تازه آنجا روشن می‌شود در سورهٔ مدّثّر چه پروژه‌ای در جریان است. و هر که روی مفاهیم کار کند، همان‌گونه که آن خواهر با دیدنِ نسبتِ «لإحدى الکبر» و سَقَر سؤال پیدا کرد، فردا سرِ هر خواندنِ قرآن متحیر نمی‌ماند؛ چون دیده و سنجیده است.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.