ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 009

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و مرور سه سیاق سورهٔ مدّثّر

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلى الله على سیدنا و نبینا حبیب إله العالمین أبی‌القاسم المصطفى محمد؛ اللهم صل على محمد و آل محمد. و على آله الطیبین الطاهرین، و لعنة الله على أعدائهم أجمعین من الآن إلى قیام یوم الدین.

سلام و ادب و احترام به خواهران و برادران گرامی. خدا را شکر می‌کنیم که توفیق حضور در پیشگاه مقدس و نورانی قرآن کریم را داریم، و آرزو می‌کنیم خدای بزرگ شایستگیِ درک عمیق و صحیح از کلام خود را به ما عطا کند؛ ما را اهل انس با قرآن، اهل تدبر در قرآن، و اهل تمسک به آموزه‌های نورانی قرآن کریم قرار دهد. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

اما سورهٔ مبارکهٔ مدّثّر. مراحل اول و دوم تدبر آن طی شده است. معلوم شد سوره دارای سه سیاق است:

  • سیاق یکم، آیات یک تا ده: خطاب به پیامبر گرامی اسلام؛
  • سیاق دوم، آیات یازده تا سی‌وهفت: محور مباحث، نوعی عنادورزی و دشمنی با آیات الهی است؛ توضیح آن عناد و پاسخ‌های متناسب با آن؛
  • سیاق سوم، آیات سی‌وهشت تا پنجاه‌وشش: موضوع جمع‌بندی این جلسه، تا مرحلهٔ سوم تدبر نیز کامل شود.

مرحلهٔ سوم تدبر، جمع‌بندی سیاق‌هاست. در سیاق یکم جمع‌بندی مشخص شد: بحث اصلی «قُم فَأَنذِر» است؛ در حقیقت فرمان خدا به آن حضرت برای قیامِ منذرانه و ادامهٔ همان قیام منذرانه.

«قُمْ فَأَنذِرْ» (مدثر/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برخیز و هشدار ده.

در سیاق دوم نیز جمع‌بندی انجام شد و خلاصهٔ بحث این شد: «کانَ لِآیاتِنا عَنیدًا» و پاسخ «سَأُرهِقُهُ صَعودًا»؛ یعنی پاسخی دندان‌شکن به کسانی که نسبت به آیات الهی عناد می‌ورزند، عالمانه و عامدانه شبهه‌افکنی می‌کنند.

«كَلَّآ إِنَّهُۥ كَانَ لِـَٔايَٰتِنَا عَنِيدًا» (مدثر/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ همانا او نسبت به آیات ما دشمنیِ سرسخت ورزیده است.

«سَأُرْهِقُهُۥ صَعُودًا» (مدثر/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به زودی او را به بالارفتنی دشوار وادار می‌کنم.

و اما سیاق سوم که در این جلسه می‌خوانیم، از آیهٔ سی‌وهشتم آغاز می‌شود.

مرحلهٔ سوم تدبر، پس از پیمودن دو مرحلهٔ پیشین، می‌خواهد سیاق‌ها را جمع کند و رشتهٔ سوره را یک‌جا ببیند. سیاق یکم فرمانِ قیام منذرانه است؛ سیاق دوم پاسخِ دندان‌شکن به عناد با آیات؛ سیاق سوم افقی کلی‌تر می‌گشاید: مسئولیت همگانی انسان در برابر کسبِ خویش، تمایز أصحاب الیمین، گفت‌وگوی بهشت و دوزخ، و سرانجام اعراض از تذکره در همین دنیا.

سیاق سوم: هر نفس در گروِ آنچه کسب کرده است

از آیهٔ سی‌وهشت تا پنجاه‌وشش:

«كُلُّ نَفْسٍۭ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ» (مدثر/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر نفسی در گروِ چیزی است که کسب کرده است.

این آیه یک آغاز تازه است. نه عطفی است که بگوییم صرفاً به پاسخِ آن فردِ شبهه‌افکن پیوند خورده، نه مفهومش در راستای پاسخ به شبههٔ اوست، نه تهدیدِ همان عنادورز. خدا می‌خواهد بحثی کلی دربارهٔ همهٔ انسان‌ها مطرح کند.

«کلّ نفسٍ بما کسبت رهینة»: رهینه از همان رهنِ آشناست؛ مرهون، در گرو. هر کسی مرهونِ چیزی است که کسب کرده. «ما کسبت» با «ما عملت» یکی نیست. گاهی فکر است، گاهی اخلاق است، گاهی رفتار. انسان مرهون است؛ یعنی نمی‌تواند از مسئولیت افکار و اخلاق و اعمال خود شانه خالی کند. مرهون‌بودن یعنی نسبت به فکر و اخلاق و عمل مسئول بودن. نمی‌شود گفت «من نبودم» یا «به من ربطی ندارد». این کار را شما انجام داده‌اید؛ این اخلاق شما بوده؛ این فکر شما بوده.

با آنکه مطلب کلی است، خدا می‌فرماید:

«إِلَّآ أَصْحَٰبَ ٱلْيَمِينِ» (مدثر/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر یاران راست / راست‌نشینان.

«إلّا» استثناست. یمین یعنی راست؛ أصحاب الیمین یعنی راست‌نشینان. مقصود قرآن از راست‌نشینی کسانی‌اند که در دنیا درست زندگی کرده‌اند: افکارشان صحیح، اخلاقشان صحیح، رفتارشان صحیح. در فرهنگ قرآن اینان راست‌نشینان‌اند.

آیهٔ سی‌وهشت کلی است و «إلّا أصحاب الیمین» استثنا می‌زند؛ یعنی أصحاب الیمین به‌معنای بارِ منفیِ درگروبودن، گرفتار نیستند. شبیه همین استثنا را در جای دیگری از قرآن نیز داریم.

شاهد سورهٔ معارج: إلّا المصلّین

در سورهٔ معارج آمده است:

«إِنَّ ٱلْإِنسَٰنَ خُلِقَ هَلُوعًا» (معارج/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا انسان بسیار حریص و بی‌تاب آفریده شده است.

«إِذَا مَسَّهُ ٱلشَّرُّ جَزُوعًا» (معارج/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون شری به او برسد بسیار بی‌تاب و جزع‌کننده است.

«وَإِذَا مَسَّهُ ٱلْخَيْرُ مَنُوعًا» (معارج/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون خیری به او برسد بسیار منع‌کننده است.

«إِلَّا ٱلْمُصَلِّينَ» (معارج/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر نمازگزاران.

خدا می‌فرماید انسان هلوع — بسیار حریص — آفریده شده؛ وقتی شری به او برسد جزع می‌کند؛ وقتی خیری به او برسد از دیگران منع می‌کند و فقط برای خود برمی‌دارد؛ مگر نمازگزاران.

آیا نمازگزاران انسان نیستند؟ انسان وقتی آفریده می‌شود که هنوز نمازگزار و غیرنمازگزار مطرح نیست؛ بعداً قرار است نمازگزار بشود یا نشود. پس آیا «إلّا المصلّین» می‌خواهد بگوید نمازگزاران هلوع خلق نشده‌اند؟ جزوع و منوع نیستند؟

پاسخ این است: وقتی «إلّا المصلّین» می‌آید، نمی‌خواهد بگوید اینان از اصلِ خلقتِ هلوع مستثنایند؛ می‌خواهد بگوید خلقت هلوع خود را مهار و مدیریت کرده‌اند. از بارِ منفی مستثنا می‌شوند، نه از اصل قضیه. انسان‌هایی که بر همان طبیعت هلوعانه پیش رفتند دنیاگرا و مادّی‌گرا شدند؛ اما نمازگزاران با نماز آن روحیه و صفتِ هلع را مدیریت کردند و دنیاگرا نشدند. این استثنا، استثنا در مدیریت مسئله است.

ازاین‌رو نمازگزاران نیز حرصی دارند، اما حرصشان با حرص دیگران فرق می‌کند: حرص به خوبی‌ها، به کمالات، به معنویات، به بیشتر خدمت‌کردن به بندگان خدا. اینان نیز جزعی دارند؛ اما نه آن جزعِ منفی که مال ببازد یا کسی بمیرد و جزع کند. اینان وقتی جزع می‌کنند که غافل شوند و گناهی کنند؛ آه و سوزِ درونشان نمی‌خوابد. این نیز «إذا مسّه الشرّ جزوعا» است، اما وجهِ مثبت آن. اینان نیز «إذا مسّه الخیر منوعا» دارند؛ اما نه خیر مادّی را — خیر مادّی را می‌بخشند. چه خیری را از دیگران منع می‌کنند؟ همان که در مسابقهٔ خیرات است: «یسارعون فی الخیرات». اگر فقیری ببینند، یکی نمی‌گوید «تو برو»؛ می‌گوید «من کمک می‌کنم؛ تو کنار بکش». خود را بر خیرات مقدّم می‌کند؛ خیراتی که در نگاه الهی خیر است.

پس نمازگزاران از اصل هلوع و جزوع و منوع بودن مستثنا نیستند؛ از بارِ منفی آن مستثنایند. حال به أصحاب الیمین بازگردیم: اینان نیز از اصلِ رهین‌بودنِ اعمال و افکار و اخلاق خود — از اصلِ این مسئولیت — مستثنا نیستند؛ از بارِ منفی آن مستثنایند. یعنی درگروبودنِ آنان بدبختی محسوب نمی‌شود. اصطلاحاً نمی‌گوییم «دستش گیر است» یا «گرفتار است».

پس استثنا، انکارِ اصلِ مسئولیت نیست؛ نفیِ بارِ منفیِ گرفتاری است. به‌خاطر وجود «إلّا أصحاب الیمین»، آیهٔ سی‌وهشت را این‌گونه معنا می‌کنیم: هر انسانی گرفتارِ چیزی است که از اخلاق و اعمال و افکار کسب کرده؛ مگر أصحاب الیمین که گرفتار نیستند. آنان به اخلاقشان مباهات می‌کنند. اخلاقشان زنجیری بر دست و پا نیست که بگوییم رهین‌اند؛ افکارشان مایهٔ عذابشان نیست؛ رفتارشان مایهٔ بدبختیشان نیست. پس آنان مستثنایند. قضیه روشن شد.

در جنّات می‌پرسند از مجرمین

«فِى جَنَّـٰتٍ يَتَسَآءَلُونَ» (مدثر/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در بوستان‌ها از یکدیگر می‌پرسند.

«عَنِ ٱلْمُجْرِمِينَ» (مدثر/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از مجرمان.

أصحاب الیمین کجا جایگاه پیدا می‌کنند؟ در جنّات؛ در باغ‌های رضوان الهی. آنجا «یتساءلون» — از تَساؤل — از یکدیگر می‌پرسند؛ این از آن می‌پرسد و آن از این، دربارهٔ مجرمین.

می‌توان آیه‌ای را نیز شاهد گرفت که این سؤال مستقیماً از خود مجرمین پرسیده می‌شود. در قرآن آمده که وقتی ابرار در بهشت قرار می‌گیرند، پرده‌ها کنار می‌رود و دوزخ و دوزخیان را می‌بینند:

«فَٱطَّلَعَ فَرَءَاهُ فِى سَوَآءِ ٱلْجَحِيمِ» (صافات/۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سرکشید و او را در میان دوزخ دید.

بهشتیه در بهشت می‌رفت؛ ناگاه یاد رفیقش افتاد که با خدا و پیامبر و دین و قیامت مشکل داشت. پرده‌ها کنار می‌رود؛ روشن می‌شود؛ رفیقش را در وسط دوزخ می‌بیند. با او مذاکره می‌کند: اینجا چه می‌کنی؟ چرا اینجا آمدی؟ این مضمون در جای‌های دیگر قرآن نیز هست. ازاین‌رو «فی جنّات یتساءلون عن المجرمین» یا از یکدیگر دربارهٔ مجرمین می‌پرسند، یا از خود مجرمین می‌پرسند. از ادامه برمی‌آید که وجه دوم درست‌تر است.

ما سلککم فی سقر؛ چه چیز شما را به دوزخ کشاند؟

«مَا سَلَكَكُمْ فِى سَقَرَ» (مدثر/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چه چیز شما را به سقر کشاند؟

«سلک» از سلوک است؛ سالک، سلک، سلوک. چه چیزی شما را کشاند به دوزخ، به سقر؟

نکته‌ای کوتاه — فقط اشاره، بعد باز می‌شود. دربارهٔ عده‌ای خدا فرمود:

«سَأُصْلِيهِ سَقَرَ» (مدثر/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به زودی او را به سقر درمی‌آورم / می‌سوزانم.

«سأُصلیه سقر»؛ نه «فی سقر». او را می‌کشم به دوزخ و می‌اندازم در دوزخ. اما دربارهٔ عده‌ای گویا چیزی آنان را به دوزخ کشانده است. استاد می‌گوید حواستان باشد؛ این اشاره را بعد باز می‌کنیم: یک جا خدا می‌کشاند و می‌اندازد؛ جای دیگر چیزی آدمی را می‌کشاند و خودِ مجرم باید بگوید چه چیز او را سلوک داد به سقر. حالا آنان می‌خواهند جواب دهند و توضیح دهند علت بدبختی و گرفتاری‌شان به دوزخ چیست.

چهار عامل بدبختی مجرمان

یکم و دوم: بی‌نمازی و بی‌توجهی به مسکین

«قَالُوا۟ لَمْ نَكُ مِنَ ٱلْمُصَلِّينَ» (مدثر/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: ما از نمازگزاران نبودیم.

«وَلَمْ نَكُ نُطْعِمُ ٱلْمِسْكِينَ» (مدثر/۴۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مسکین را اطعام نمی‌کردیم.

علت اول: از نمازگزاران نبودیم. علت دوم: صرفِ ازنمازگزاران‌نبودن بس نیست؛ مسکین را اطعام نمی‌کردیم.

در قرآن کریم خدا چه اندازه اصرار دارد که نماز از انفاق جدا نیست؛ تا جایی که در سورهٔ ماعون می‌فرماید اگر نمازگزار باشی و یتیم‌نواز نباشی و به فکر مسکین نباشی، نمازت به کمرت می‌زند:

«أَرَءَيْتَ ٱلَّذِى يُكَذِّبُ بِٱلدِّينِ» (ماعون/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا دیدی آن را که دین را دروغ می‌شمارد؟

«فَذَٰلِكَ ٱلَّذِى يَدُعُّ ٱلْيَتِيمَ» (ماعون/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس او همان است که یتیم را به سختی می‌راند.

«وَلَا يَحُضُّ عَلَىٰ طَعَامِ ٱلْمِسْكِينِ» (ماعون/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر خوراک‌دادنِ مسکین ترغیب نمی‌کند.

«فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ» (ماعون/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس وای بر نمازگزاران.

«ٱلَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ» (ماعون/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که از نمازشان غافل‌اند.

وای بر نمازگزارانی که از حقیقت نمازشان غافل‌اند. حقیقت نماز چیست؟ خداگرایی. خداگرایی چیست؟ ترکِ دنیاگرایی. انسان ذاتاً خداگراست؛ چه چیز دست و پایش را گرفته؟ حبّ دنیا. حبّ دنیا را حل کند، مسئله حل است و نماز محقق می‌شود. حقیقت نماز خداگرایی است و خداگرایی با دنیاگرایی جمع نمی‌شود. از نگاه استاد، سورهٔ ماعون نشان می‌دهد حتی عنوانِ مصلّی بودن بدونِ یتیم‌نوازی و توجه به مسکین می‌تواند مایهٔ ویل باشد؛ یعنی غفلت از حقیقت نماز. ازاین‌رو در پاسخ مجرمان این دو را با هم اشاره می‌کنند: «لم نك من المصلّین» — خداگرا نبودیم — و «و لم نك نطعم المسکین» — دنیاگرا بودیم. شاهدش اینکه برایشان مهم نبود کسی فقیر و مسکین باشد.

سوم: خوض با خائضین

«وَكُنَّا نَخُوضُ مَعَ ٱلْخَآئِضِينَ» (مدثر/۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و با فرو‌روندگان در باطل هم‌نشین و هم‌خوض بودیم.

اگر کسی بپرسد چه شد که از فرهنگ نماز و انفاق دور شدید؟ از فرهنگ خداپرستی و خدمت به خلق خدا چه چیز دورتان کرد؟ پاسخ در همین است. دو تای اول «لم نك» است — نبودیم. به جایش چه بودیم؟ همان «چه بودیم» نشان می‌دهد سببِ آن دو نبودن چه بوده: چون «نخوض مع الخائضین» بودیم.

صفت ما این بود که اگر جایی محفلی، مجلسی — و به زبان امروز: کانالی، شبکه‌ای، روزنامه‌ای، شب‌نامه‌ای، کتابی، گعده‌ای — پیدا می‌شد که آنجا دین و خدا و پیامبر و قرآن و نماز و انفاق به تمسخر گرفته می‌شد، نهی و نفی و ریشخند می‌شد، ما هم با آنان خوض می‌کردیم.

قرآن می‌گوید:

«فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا۟ وَيَلْعَبُوا۟ حَتَّىٰ يُلَٰقُوا۟ يَوْمَهُمُ ٱلَّذِى يُوعَدُونَ» (معارج/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آنان را واگذار تا در باطل فرو روند و بازی کنند تا به روزی که وعده داده می‌شوند برسند.

خوض در قرآن یعنی فرورفتن در فضای انکار حق؛ فرورفتن در فضای استهزا و مسخره‌کردن حق؛ فرورفتن در فضای نفی نماز و انفاق و قرآن و دین. خائضین یعنی خوض‌کنندگان؛ فروروندگان در فضای انکار حقیقت. ما هم با آنان قاطی می‌شدیم؛ همراه می‌شدیم؛ در همان فضای انکار و استهزا فرو می‌رفتیم.

آیا در همین سورهٔ مدّثّر این خوض سابقه داشته است؟ آری. همان کسی که قرآن را متهم می‌کرد، در واقع لیدر جریان خوض است؛ مجلس‌گردانِ مجلس‌های انکار قرآن؛ سوختِ کانال‌ها و شبکه‌های انکار حقیقت را او تأمین می‌کند. اینان می‌گویند: هر جا دیدیم نشسته‌اند مسخره می‌کنند و انکار می‌کنند، ما هم قاطی شدیم؛ یکی او گفت، یکی هم ما.

پرانتز تربیتی: مراقبت از ظرف دل

در پرانتز بگوییم و ببندیم. به کسی می‌گویند مراقب خودت باش؛ این چشم و دل و ذهن و گوشی که خدا عطا کرده جای اباطیل و اراجیف نیست؛ این‌قدر پرسه نزن در هر شبکه و کانال و سایتی. می‌گوید حواسم هست. حواست به چیست دقیقاً؟ نرم‌نرم و آرام‌آرام همین پرسه‌زدن تو را از حقیقت دور می‌کند، چنان‌که خودت نفهمی.

استاد می‌گوید: مصداق داشتم؛ بغل دست خودم؛ اهل نماز و اهل دین بود؛ افتاد در این وادی. می‌گفت آدم باید بداند و بشنود و ببیند؛ چشم و گوش‌بسته که نیست. گفتم: بدان و ببین و بشنو؛ این‌همه آیات الهی، آیات آفاقی و انفسی، این‌همه حقیقت برای تو ناشناخته مانده؛ حالا باید از دهان چند نفر که مسخره می‌کنند حقیقت بشنوی؟ چه از آنان می‌خواهی بگیری؟ گفت مواظب هستم. گفتم نمی‌شود. گوش نکرد. در فاصله‌ای کوتاه دینش را باخت.

ظرف وجود انسان محدودیت دارد. اگر اجازه دادی پر شود از اباطیل و اراجیف، دیگر جای حقیقت در آن نمی‌ماند؛ حقیقت و ایمان بیرون ریخته می‌شود. باید پاکیزه بماند انسان؛ باید ظرف دل را پاکیزه نگه دارد. «کنّا نخوض مع الخائضین» یعنی نشستیم با هر که هر جا مسخره می‌کرد و انکار می‌کرد؛ می‌گفت و ما می‌شنیدیم.

چهارم: تکذیب یوم الدین

«وَكُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ ٱلدِّينِ» (مدثر/۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روز جزا را دروغ می‌شمردیم.

این خوض به کجا رسید؟ به اینجا که گفتند روز جزایی در کار نیست. از اول این نبود؛ اما کار به اینجا کشید. اگر انسان با خائضین خوض کرد و با اراجیف‌گویان و اباطیل‌گویان و منکران و مسخره‌کنندگان حق نشست، کم‌کم روان او — و این بحثی روان‌شناختی و ثابت‌شده است — او را می‌کشد به جایی که با خودش بگوید: چه قیامتی، چه جزایی، چه حسابی، چه کتابی؛ دروغ است، کی گفته؟

وقتی انسان به انکار یوم الدین رسید، دیگر چرا نماز؟ چرا انفاق؟ آن‌گاه می‌شود خوراک جهنم و هیزمِ سقر؛ فقط به درد سوختن می‌خورد؛ کارایی دیگری در نظام خلقت ندارد؛ پرتش می‌کنند در زباله‌دانی خلقت به نام جهنم تا بسوزد. اما:

«ثُمَّ لَا يَمُوتُ فِيهَا وَلَا يَحْيَىٰ» (اعلی/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس در آن نه می‌میرد و نه زنده می‌ماند.

نه اینکه بسوزد و بمیرد و راحت شود؛ بسوزد و نمیرد. چرا؟ چون اختیار داشت و قرار نبود این‌گونه شود.

«حَتَّىٰٓ أَتَىٰنَا ٱلْيَقِينُ» (مدثر/۴۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آنکه یقین به سراغ ما آمد.

این فرایند چهارمحور — دو رفتارِ بایسته که نداشتند: نماز و اطعام مسکین؛ پشتوانهٔ رفتاریِ خوض در اراجیف؛ و پشتوانهٔ اعتقادیِ تکذیب روز جزا — در آنان پدید آمد و تداوم یافت تا وقتی که یقین آمد. یقین اینجا کنایه از رسیدنِ مرگ است؛ حجاب‌ها کنار رفت. وقتی فهمیدند خطا زندگی می‌کرده‌اند که تمام شده بود؛ دیر شده بود.

پس چهار عنصر غلط: بی‌نمازی؛ عدم اطعام مسکین؛ همراهی با اراجیف‌گویان دربارهٔ دین؛ تکذیب روز جزا. أصحاب الیمین کسانی‌اند که این چهار عنصر غلط در وجودشان نیست: مصلّی‌اند، اهل انفاق‌اند، با جلسات اراجیف همراهی نمی‌کنند، روز جزا را قبول دارند.

بازخوانی زنجیرهٔ چهار عنصر

دو رفتارِ نخست با «لم نك» بیان شده‌اند: نبودیم از مصلّین؛ نبودیم از اطعام‌کنندگان مسکین. دو گزارهٔ بعدی با «كنّا» می‌آید: بودیم خوض‌کننده با خائضین؛ بودیم مکذّب یوم الدین. ترتیب معنایی از نگاه استاد این است که آن «بودن» سببِ این «نبودن» شده است. خوض با اراجیف‌گویان انسان را از فرهنگ نماز و انفاق دور می‌کند؛ و ادامهٔ همان مسیر روان را به تکذیب روز جزا می‌رساند. وقتی یوم الدین انکار شد، انگیزهٔ نماز و انفاق هم فرو می‌ریزد. این چهار عنصر تا آمدن یقین — تا مرگ — ثبات یافت؛ آن‌گاه دیگر دیر شده بود.

در سیاق دوم همین سوره، عنادِ عالمانه و عامدانه با آیات الهی محور بود؛ لیدر آن جریان سوختِ مجالس انکار را تأمین می‌کرد. در سیاق سوم، پیروان و هم‌نشینان همان فضای خوض سخن می‌گویند: ما هم قاطی شدیم. بدین‌سان سیاق سوم هم پاسخ به شبههٔ فردیِ خاص نیست و هم حلقهٔ اجتماعیِ همان عناد را نشان می‌دهد.

فما تنفعهم شفاعة الشافعین

«فَمَا تَنفَعُهُمْ شَفَٰعَةُ ٱلشَّـٰفِعِينَ» (مدثر/۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شفاعت شفاعت‌کنندگان سودی به حال آنان نمی‌بخشد.

برای این دسته — همین مجرمین؛ همانان که در مقابلِ کلّ نفس بما کسبت رهینة در برابر أصحاب الیمین قرار می‌گیرند — شفاعتِ شفاعت‌کنندگان نفعی ندارد.

در جلسات قبلیِ بعضی سوره‌ها به مسئلهٔ شفاعت اشاره شده و برای بعضی سؤال ایجاد کرده بود؛ اینجا به‌خاطر تصریح این سوره دوباره اشاره می‌کنیم. آیه نشان می‌دهد شافعینی در قیامت هستند، اما نفع شفاعت آنان برای همه نیست؛ عده‌ای از آن بهره نمی‌برند.

می‌گویند «شفاعتمان می‌کنند». آری، می‌کنند؛ اما شروطی دارد. شفاعت غیرمشروط در دین نداریم؛ نه قرآن پذیرفته، نه روایات صحیح‌السند. این مسئله‌ای ساختگی است که اگر کسی محبتی در دل داشته باشد به‌هرحال مشمول شفاعت می‌شود. این در قرآن نیست و در روایات صحیح نیست. حتی اگر روایتی صحیح پیدا شود که بگوید محبت کفایت می‌کند، مطمئن باشید تفسیر دارد و تفسیرش را کنارش نیاورده‌اند.

اگر خدا را دوست داشته باشی، برای آنکه خدا تو را دوست بدارد کافی نیست مگر به تبعیت از رسول خدا:

«قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ ٱللَّهَ فَٱتَّبِعُونِى يُحْبِبْكُمُ ٱللَّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَٱللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ» (آل‌عمران/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اگر خدا را دوست می‌دارید از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را بیامرزد؛ و خدا آمرزندهٔ مهربان است.

«من خدا را دوست دارم»؛ اما آیا خدا هم تو را دوست دارد؟ سؤال این است. این‌همه «لا یحبّ»هایی که خدا در قرآن فرموده؛ و نیز:

«كَبُرَ مَقْتًا عِندَ ٱللَّهِ أَن تَقُولُوا۟ مَا لَا تَفْعَلُونَ» (صف/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نزد خدا سخت ناپسند است که بگویید آنچه را عمل نمی‌کنید.

مگر می‌شود کسی را خدا دوست نداشته باشد و پیامبر دوست داشته باشد؟ خدا دوست نداشته باشد و حضرت زهرا دوست داشته باشد؟ اصلاً ممکن نیست.

مسلّم است که شفاعت در قیامت هست؛ مسلّم است که برای عده‌ای سودمند است — کسانی که شرایطش را دارند — و مسلّم است که برای عده‌ای سودمند نیست. اگر کسی بخواهد بر اساس این سوره شفاعت قرآن و پیامبر و اهل‌بیت و شهدا و علما و صلحا شامل حال او شود، باید این چهار محور را درست کند: از نمازگزاران باشد؛ اهل اطعام مسکین باشد؛ با اراجیف‌گویان همراهی نکند؛ مکذّب روز جزا نباشد. سوره‌های دیگر محورهای دیگری هم اضافه می‌کنند؛ اما این حداقل‌هاست. این‌ها را داشته باش، بعد بگو ان‌شاءالله امید به شفاعت دارم.

شفاعت پارتی‌بازی نیست

عجیب است وقتی تصریح قرآن مطرح می‌شود، عده‌ای می‌گویند: اگر قرار است این صفات را داشته باشم، دیگر شفاعت می‌خواهم چه کنم؟ انگار در ذهن آنان تثبیت شده که شفاعت نوعی پارتی‌بازی است: لیاقت نداشته باشیم، اما با چشمک و رابطه ما را رد کنند. در حالی که شفاعت به‌معنای پارتی‌بازی را قرآن صراحتاً رد می‌کند:

«وَٱتَّقُوا۟ يَوْمًا لَّا تَجْزِى نَفْسٌ عَن نَّفْسٍ شَيْـًٔا وَلَا يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَٰعَةٌ وَلَا يُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْلٌ وَلَا هُمْ يُنصَرُونَ» (بقره/۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بترسید از روزی که هیچ کس چیزی از دیگری را کفایت نمی‌کند، و از او شفاعتی پذیرفته نمی‌شود، و از او عوضی گرفته نمی‌شود، و یاری نمی‌شوند.

«يَوْمَ يَقُومُ ٱلرُّوحُ وَٱلْمَلَٰٓئِكَةُ صَفًّا لَّا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ ٱلرَّحْمَٰنُ وَقَالَ صَوَابًا» (نبأ/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که روح و فرشتگان به صف می‌ایستند؛ سخن نمی‌گویند مگر کسی که رحمان به او اجازه دهد و سخن درست گوید.

هیچ‌کس حق ندارد در قیامت حرف بزند مگر آنکه خدا اجازه دهد؛ و آن هم پارتی‌بازی نمی‌کند، حرف حساب می‌زند.

شفاعت یعنی جفت‌شدن. شفاعت در آخرت تجلّی شفاعت در دنیاست. در فرهنگ قرآن، هر اتفاقی در آخرت می‌افتد، بدانید در دنیا افتاده است. آخرت چیزی مازاد بر دنیا نیست؛ دنیای بدون روتوش است؛ دنیای بی‌حجاب؛ دنیای عریان و آشکارِ حقِ محض. بارها خدا فرموده هیچ اتفاقی در آخرت برای کسی نمی‌افتد مگر آنچه خودش در دنیا رقم زده. اگر در دنیا شفاعت شامل حالت شده، در آخرت هم می‌شود.

در دنیا راه شیطان می‌رفتی؛ گذرت به خیمهٔ اباعبدالله علیه‌السلام خورد؛ مسیر کج کردی و آمدی سمت حسین — یعنی شفاعت شامل حالت شد. در قیامت هم اباعبدالله دست تو را می‌گیرد و به بهشت می‌برد. گذرت به شهیدی گمنام خورد؛ دلت شکست؛ تصمیم گرفتی و اصلاح شدی — شفاعت شهید شامل حالت شد؛ فردای قیامت همان شهید تو را می‌برد. گذرت به جلسهٔ قرآنی خورد؛ قرآن حالت را عوض کرد، نگاهت را عوض کرد، زندگی‌ات را عوض کرد — شفاعت قرآن شامل حالت شد؛ فردای قیامت قرآن می‌بردت به بهشت.

شفاعت تجلّی همان شفاعت دنیاست. یعنی چه که تا آخر فاسق و فاجر زندگی کردم، ربا خوردم و دادم، رشوه دادم و گرفتم، دروغ گفتم، خیانت کردم، آدم کشتم، ظلم کردم؛ اما جایی قطره اشکی از چشم درآمد و بگویند ببریدش بهشت؟ آن‌گاه قرآن را جمع کنیم برویم خانه‌هایمان؛ این‌همه قرآن بخوان و زحمت بکش و بفهم و اصلاح شو برای چه؟ برو راحت باش مثل مسیحیت تبشیری: عشق و حالت را بکن، هر سال یک‌بار اشکی بریز و برو. دین را خلاصه کنیم در این — چنان‌که بعضی خلاصه کرده‌اند. این نیست.

آری، اگر مسیری با دیدن خیمهٔ سیدالشهدا و رفتن به عزای او عوض شد — حتی اگر کسی با چایی از خیابان رد می‌شد، حسینیه‌ای دید، ایستاد چایی خورد و حین چای‌خوردن دلش تکان خورد و جرقه‌ای شد و راهش عوض شد و گفت بگذار ببینم دین چه می‌گوید و امام حسین کی بوده، و زندگی‌اش عوض شد — همان یک چایی می‌تواند در مسیر شفاعت قرار گیرد. اما حالا خروار خروار چایی می‌خورد و همان راه خود را می‌رود. مگر با چایی کسی به بهشت می‌رود؟ مگر آدم این‌گونه به بهشت می‌رود؟ اگر این حرف‌ها راست باشد باید بگوییم قرآن — نعوذ بالله — دروغ است. قرآن حرف حق و معقول می‌زند: چهار چیز را مواظب باش.

ممکن است کسی بگوید من نمازگزارم، گاهی خطا می‌کنم. خداوند فرموده:

«ٱلَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَٰٓئِرَ ٱلْإِثْمِ وَٱلْفَوَٰحِشَ إِلَّا ٱللَّمَمَ إِنَّ رَبَّكَ وَٰسِعُ ٱلْمَغْفِرَةِ» (نجم/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که از گناهان بزرگ و زشتی‌ها دوری می‌کنند جز لغزش‌های کوچک؛ همانا پروردگار تو آمرزشی گسترده دارد.

کسانی که از کبائر و فواحش اجتناب کنند، جز «لمم» — لغزش‌های کوچک. انسان ممکن‌الخطاست؛ گاهی خطا از دست درمی‌رود. خدا می‌فرماید پروردگارت واسع المغفرة است؛ آن لمم را ندید می‌گیرد. اما اگر کبیره مرتکب شدی باید توبه کنی؛ اگر فاحشه‌ای — گناه آشکار — مرتکب شدی باید توبه کنی؛ جز به توبه پذیرفته نمی‌شود. «فما تنفعهم شفاعة الشافعین» — این را خود خدا می‌گوید.

فما لهم عن التذکرة معرضین

ماجرا تا اینجا این بود: همه مرهون اخلاق و اعمال و افکارشان‌اند مگر أصحاب الیمین که گرفتار نیستند؛ خوشبخت و باسعادت و بانشاط‌اند، چون برایشان خیر است. سپس در بهشت از مجرمین می‌پرسند: ما سلککم فی سقر؟ آنان چهار عامل را می‌شمرند. خدا می‌گوید جوابشان را شنیدید؛ دست اینان را نمی‌شد گرفت؟ نه؛ فما تنفعهم شفاعة الشافعین.

از این گفت‌وگو و مصاحبهٔ بهشتیان با جهنمیان گویا فراغتی حاصل می‌شود. حالا خدا در همین دنیا می‌خواهد سؤالی بپرسد؛ با «ف» — یعنی حالا که شنیدید ماجرا چیست و چه گفت‌وگویی میان بهشتیان و جهنمیان در جریان است:

«فَمَا لَهُمْ عَنِ ٱلتَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ» (مدثر/۴۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چه می‌شود آنان را که از تذکره روی‌گردان‌اند؟

تذکره یعنی یادآوری‌کننده؛ مقصود قرآن است. پس چه می‌شود ایشان را که از قرآنی که مایهٔ تذکر ایشان است روی‌گردان‌اند؟ علی‌القاعده کسی که این آیات را شنید باید مشتاقانه دنبال قرآن برود؛ چون قرآن می‌تواند این سعادت را رقم بزند و انسان را نجات دهد. پس چرا معرض‌اند؟

چگونه روی‌گردان‌اند؟

«كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُّسْتَنفِرَةٌ» (مدثر/۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گویی خرانی رم‌کرده‌اند.

«فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍۭ» (مدثر/۵۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که از شیر گریخته‌اند.

اگر در فیلم‌های حیات‌وحش دیده باشید، گلهٔ گورخر کنار رود آب می‌خورند یا می‌چرند؛ ناگاه شیر یا پلنگی حمله می‌کند. چه حالی به آنان دست می‌دهد؟ بالا و پایین می‌پرند و با اضطرابی خاص فرار می‌کنند. اعراض اینان از تذکره این‌گونه است.

چند وجه شبه در این تشبیه هست. مهم‌ترین وجه این است که اعراضشان از قرآن بسیار شدید و آمیخته به وحشت است؛ خیلی می‌ترسند از قرآن؛ می‌ترسند مبادا این قرآن بدبختشان کند. وجه دیگر: اصل اعراض به اعراض الاغ‌گونه تشبیه شده — انسان اگر عقل در کله‌اش باشد اینجا جای فرار نیست. قرآن به قسوره تشبیه شده از آن جهت که برای اعراض‌کنندگان هیبت و غرّشِ انذار دارد. اعراض‌کنندگان به «حُمُر» — جمع حمار، الاغ — تشبیه شده‌اند از آن جهت که فاقد عقل‌اند؛ آدم عاقل از قرآن فرار نمی‌کند. و اصل اعراض نیز به اعراضی شدید و آمیخته با وحشت تشبیه شده است.

ریشه‌یابی اعراض: کبر

«بل» را اضراب می‌گوییم. اضراب یعنی خدا می‌خواهد نسبت به مفهوم قبلی مفهومی ریشه‌ای‌تر بیان کند. اضراب در عربی دو نوع است: اضراب ابطالیه و اضراب ترقیه؛ فعلاً ذهنتان را درگیر انواع نکنید. معمولاً وقتی «بل» می‌آید یا حرف قبلی را رد می‌کند و چیزی به جایش می‌گذارد، یا حرف قبلی سر جایش می‌ماند و حرفی ریشه‌ای‌تر افزوده می‌شود. اینجا می‌گوید این اعراض ریشه دارد در مسئله‌ای:

«بَلْ يُرِيدُ كُلُّ ٱمْرِئٍ مِّنْهُمْ أَن يُؤْتَىٰ صُحُفًا مُّنَشَّرَةً» (مدثر/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه هر یک از آنان می‌خواهد نامه‌هایی گشوده به او داده شود.

امرء یعنی مرد/آدم؛ کلّ امرئٍ منهم یعنی هر یک از آنان می‌خواهد صحیفه‌های گشوده‌شده به او داده شود. گویا توقع دارند جدا جدا برای هر کدام نامه بفرستیم. این حکایت از درجه‌ای از کبر می‌کند. فرار و اعراض در کبری ریشه دارد: نمی‌خواهند به این پیامبر تمکین کنند و ذیل تذکره‌ای که خدا بر او نازل کرده راه عوض کنند؛ برای خودشان نامه بده. شاید به زبان نیاورند، اما عملشان این را نشان می‌دهد. غرور و کبر نمی‌گذارد جلو بیایند.

«كَلَّا بَل لَّا يَخَافُونَ ٱلْـَٔاخِرَةَ» (مدثر/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ بلکه آنان از آخرت نمی‌ترسند.

«کلّا» — هرگز چنین نیست که تک‌تک برای کفار و معرضین و مکذّبین و مجرمین نامه جدا بفرستیم: «ببخشید جنابعالی لطفاً تشریف بیاورید به راه حق». این‌گونه نیست. پیامبر مبعوث می‌کنیم؛ نامه را به پیامبر می‌دهیم؛ او برای بقیه می‌خواند؛ تمام شد. دنبال حق باش؛ بپذیر. گرفتار کبری، همان جهنم برایت بهتر است.

علی علیه‌السلام در نهج‌البلاغه می‌فرماید خدا کسی را با آن مشکلی که به خاطرش ملکی را از بهشت اخراج کرد وارد بهشت نخواهد کرد — کبر. ابلیس را به خاطر کبر از بهشت راندیم؛ آدم را با کبر در بهشت راه نمی‌دهیم. جای کبر نیست. می‌خواهی کبر داشته باشی، همان جهنم آسوده‌تری است؛ گرم هم هست.

استاد تأکید می‌کند که این «کلّا» پاسخِ توقعِ صحف منشره است: هرگز برای هر کس نامهٔ جدا نمی‌فرستیم. نامه را به پیامبر می‌دهیم؛ او می‌خواند؛ وظیفهٔ خلق تمکین است نه شرط‌گذاری از سر کبر. کبر همان آفتی است که ابلیس را بیرون راند؛ با کبر راه بهشت بسته می‌ماند.

ریشهٔ عمیق‌تر: لا یخافون الآخرة

«بل» دوباره ریشه‌ای عمیق‌تر می‌گوید. اعراض ریشه در کبر داشت؛ کبر ریشه در چیست؟ اگر چه بودیم کبر حل می‌شد؟ آخرت:

«کلّا بل لا یخافون الآخرة» — اینان از آخرت خوفی ندارند. تعبیر استاد: عاقل نیستند. عاقل آن است که اندیشهٔ پایان کند. کسی عاقل باشد با خود حساب می‌کند: اگر اینجا ستون‌های این ساختمان را بکنم در حالی که خودم اینجام، می‌ریزد؛ پس نمی‌کنم. این می‌شود خوف از آخرت: با خودت بنشینی حساب کنی که هر عملی را عکس‌العملی است. اگر عقل به کار افتاد، خوف از آخرت آمد، کبر کنار می‌رود. آدم با غرور خود را به کشتن نمی‌دهد. اگر ترس از آخرت باشد غرور را می‌گذارد کنار؛ جای غرور نیست وقتی قرار است بدبخت و جهنمی شوی.

در بعضی فلسفه‌های نیهیلیستیِ امروز دنیا، شجاعت در مواجهه با جهنم را تبلیغ می‌کنند؛ شیطان‌گراها اصلاً شجاعت در مواجهه با جهنم را تبلیغ می‌کنند: می‌دانیم جهنم می‌رویم، برویم. همان را یک آب داغ نشان بده، همان‌جا قالب تهی می‌کند. وقتی «لا یخافون الآخرة» شد غرور آدم را می‌گیرد؛ اما اگر خوف از آخرت آمد، چه جای غرور است وقتی قرار است پوست از سر کنده شود؟

استاد خوف از آخرت را با عقلِ عاقبت‌سنج یکی می‌گیرد: آخرت‌سنجی همان عاقبت‌سنجی است. کسی که پایان را نبیند، غرور برایش آسان می‌شود؛ کسی که پایان را ببیند، غرور را کنار می‌گذارد. تبلیغِ «شجاعتِ رفتن به جهنم» در نگاه او نه شجاعت که بی‌عقلی است؛ با اندک آزمایشی از درد، آن شعار فرو می‌ریزد. ازاین‌رو «لا یخافون الآخرة» هم ریشهٔ کبر است و هم خود نیازمندِ پاسخِ «کلّا إنّه تذکرة».

کلّا إنّه تذکرة؛ راه بازگشت

«كَلَّآ إِنَّهُۥ تَذْكِرَةٌ» (مدثر/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ همانا آن تذکره‌ای است.

«فَمَن شَآءَ ذَكَرَهُۥ» (مدثر/۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که بخواهد آن را یاد می‌کند / پند می‌گیرد.

«وَمَا يَذْكُرُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ هُوَ أَهْلُ ٱلتَّقْوَىٰ وَأَهْلُ ٱلْمَغْفِرَةِ» (مدثر/۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یاد نمی‌کنند مگر آنکه خدا بخواهد؛ او سزاوار آن است که از او پروا شود و اهل آمرزش است.

این «کلّا» درست مانند «کلّا»ی پیشین است: جوابِ «لا یخافون الآخرة». از آخرت نمی‌ترسی؟ مطمئن باش این نترسیدن سودی به حالت ندارد. چرا؟ چون إنّه تذکرة — قرآن تذکره‌ای است. فمن شاء ذکره — هر که خواست این تذکر را قبول می‌کند.

چه کسانی می‌خواهند؟ و ما یذکرون إلا أن یشاء الله — ذکرش نمی‌کنند مگر آنکه خدا بخواهد. اساس مشیت خدا چیست؟ هو أهل التقوى و أهل المغفرة. هر که با خدا از درِ تقوا وارد شد، هر که از درِ استغفار وارد شد، چون خدا اهل تقوا و اهل مغفرت است، مشیت می‌کند که او ذاکر قرآن شود. اما اگر از درِ تقوا و مغفرت وارد نشد:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ وَٱبْتَغُوٓا۟ إِلَيْهِ ٱلْوَسِيلَةَ وَجَٰهِدُوا۟ فِى سَبِيلِهِۦ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (مائده/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از خدا پروا کنید و به سوی او وسیله بجویید و در راهش جهاد کنید؛ باشد که رستگار شوید.

کسی از درِ تقوا و مغفرت وارد نشود، مشمول مشیت خدا برای ذاکر قرآن شدن قرار نمی‌گیرد؛ خدا مشیت نمی‌کند که او قرآن بفهمد و حالیش شود.

جمع‌بندی سیاق سوم

به آیهٔ پنجاه‌وشش رسیدیم؛ می‌خواهیم سیاق سوم را جمع‌وجور کنیم. کار جمع‌بندی بسته‌بندی است: چه شد؟ از کجا آمدیم و کجا رفتیم؟

اصل اول (آیات ۳۸–۳۹): همه مرهونِ ما کسبت‌اند — مرهون افکار و اخلاق و اعمال خویش — مگر أصحاب الیمین. دربارهٔ أصحاب الیمین بارِ منفیِ درگروبودن نیست؛ عبارت مناسب برای آنان بهره‌مندی است.

اصل دوم (آیات ۴۰–۴۸): أصحاب الیمین در جنّات قرار می‌گیرند و از همان جایگاه از مجرمین در سقر سؤال می‌کنند. سؤال: چرا کارتان به سقر کشید؟ جواب چهار عامل: بی‌نمازی؛ عدم اطعام مسکین؛ همراهی با اراجیف‌گویان دربارهٔ دین؛ تکذیب روز جزا. جمع‌بندی الهی: کسی این‌ها را داشته باشد شفاعت به کارش نمی‌آید — فما تنفعهم شفاعة الشافعین.

اصل سوم (آیات ۴۹–۵۵، با پیوند به ۵۶): حالا که مطلب این است و معلوم شد مجرمین چرا در سقرند، سؤال را خدا می‌پرسد: پس چرا اعراض از تذکره — از قرآن؟ آدم عاقل باید سراغ قرآن بیاید. اعراض را تشبیه می‌کند به فرار الاغان از شیر غرّان. سپس ریشه‌یابی: اعراض به‌خاطر کبر است؛ کبر در توقعِ دریافت وحی جداگانه تجلّی یافته — «برای خودم نامهٔ جدا». علت دوم: عدم ترس از آخرت؛ آخرت‌سنج نبودن؛ عاقبت‌سنج نبودن؛ عاقل نبودن. عقل در کله باشد آخرتش را فدای کبر موهوم نمی‌کند.

تمثیل استاد — بلا تشبیه: دعوت به عروسی می‌کنی؛ می‌گویند باید به خودشان زنگ بزنی وگرنه نمی‌آیند. این خودش برای خودش کسی شده. تشبیه است برای فهم کبر؛ گاهی فلسفه‌های دیگر هم دارد. اما اینجا منطق این است: به پیامبر نامه داده؛ من چه کنم؟ نامهٔ پیامبر به چه درد من می‌خورد؟ — این کبر است.

اگر حرف در کلت فرو رفت، علی‌القاعده می‌پرسی چطور از تذکره استفاده کنم؟ آیهٔ پنجاه‌وشش راهنمایی می‌کند: از درِ تقوا و مغفرت وارد شو؛ خود خدا مشیت می‌کند که تذکره برایت سودمند شود و حالیت شود ماجرا چیست.

در تحلیل آیات داخل یک سیاق، مثل خود سیاق‌بندی حساسیتِ خشک لازم نیست؛ مهم فهمِ ورود و خروج و ماجراست. می‌توان آیهٔ پنجاه‌وشش را اصل مستقل گرفت یا ذیل همین ردیف سوم.

در بسته‌بندی سیاق، سه بسته دیده می‌شود: اصلِ مرهونیت با استثنای أصحاب الیمین؛ گفت‌وگوی جنّات و سقر با چهار عامل و حکمِ بی‌ثمریِ شفاعت برای این گروه؛ و پرسش الهی از اعراض نسبت به تذکره همراه با تشبیه حمر/قسوره و ریشه‌یابی کبر و نترسیدن از آخرت، و سرانجام راهنمای ورود از درِ تقوا و مغفرت. آیهٔ پنجاه‌وشش را می‌توان اصل راهنما دانست یا دنبالهٔ همان ردیف سوم؛ مهم آن است که ورود و خروج سیاق فهمیده شود.

نکتهٔ روشی در جمع‌بندی: خاص بعد از عام

سیر معلوم است: همه در گرواند — این کلی است. این کلی بر مسئلهٔ مجرمان تطبیق داده شد؛ اصحاب یمین از کی سؤال می‌کنند؟ از مجرمان؛ پس درگروبودنِ چه کسی را جلوه می‌دهند؟ مجرمان را.

هر جا در جمع‌بندی بحث کلی دیدی و بعد بحث خاص، کدام مقدمه است؟ خاص مقدمه است. وقتی عطف خاص بر عام می‌شود یا ذکر مصداق بعد از کلی می‌آید، مقصود همان خاص است.

شاهد: پیش پزشک می‌روی؛ چند مطلب می‌گوید: مراقب خودت باش؛ هوای خودت را داشته باش؛ خودت را رها نکن؛ بعد می‌گوید پرهیزهایت را حتماً رعایت کن — سرخ‌کردنی، آب سرد، و مانند آن. بیرون آمدی؛ چه شد؟ اگر فقط بگویی «مراقب خودت باش» که این را خودت هم می‌دانستی. همه را گفت تا بگوید چه؟ پرهیزها را رعایت کن. اینجا وقتی مطلب کلی را بر مسئلهٔ مجرمان تطبیق می‌دهد، مسئلهٔ اصلی مجرمان‌اند.

پس جمع‌بندی این است: مجرمان به‌خاطر چهار رفتار مشخص جهنمی‌اند؛ تنها راه نجاتشان تذکره است که متأسفانه از آن روی‌گردان‌اند؛ و اگر می‌خواهند به تذکره برگردند باید از درِ تقوا و مغفرت وارد شوند. می‌توان گفت این سیاق می‌خواهد اعراض مجرمان از تذکره را زیر سؤال ببرد: تو مجرمِ جهنمی چرا از تذکره معرضی؟ و سپس بگوید می‌خواهی از تذکره استفاده کنی، از درِ تقوا و مغفرت.

جمع‌بندی کامل‌تر در ساعت بعدی خواهد آمد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.