یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آموزش تدبر در سورهٔ قیامت — بخش اول
گشایش جلسه
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
سلام و ادب و احترام به محضر خواهران و برادران گرامی. خدا را شکر میکنیم که توفیق حضور در پیشگاه مقدس قرآن کریم نصیبمان شده است. آرزو میکنیم خدای بزرگ این توفیق را تا آخرین لحظهٔ زندگی از ما سلب نکند؛ ما را با قرآن زنده بدارد، با قرآن کریم بمیراند و با قرآن محشور کند، به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
انشاءالله اگر خدا بخواهد، امروز در محضر نورانی و ملکوتی سورهٔ مبارکهٔ قیامت خواهیم بود. سؤالات مربوط به سورهٔ مبارکهٔ مدّثّر انشاءالله در اولین فرصت پاسخ داده میشود و روی همین کانال قرار میگیرد؛ کسانی که پرسشهای کتبی داده بودند و هنوز پاسخی دریافت نکردهاند، انشاءالله بهزودی پاسخها را روی کانال خواهند دید.
بنا بود شما عزیزان وقت بگذارید و تمام مراحل تدبر را روی این سورهٔ مبارک پیاده کنید. اکنون میخواهیم نتیجهٔ آن تمرین را بسنجیم و ساختار سوره را با هم باز کنیم.
چهار مرحلهٔ تدبر در یک سوره
مرحلهٔ اول: فهم آیات
نخستین مرحله در تدبر، فهم آیات یک سوره است. قهراً کسی که میخواهد در سورهای تدبر کند باید آیات آن سوره را بفهمد؛ این روشن است. این کار را طبعاً انجام دادهاید.
مرحلهٔ دوم: تشخیص سیاقها
پس از فهم آیات، نوبت به تشخیص سیاقهای سوره میرسد؛ اصطلاحاً باید ساختار سوره را بشناسد، ورود و خروج پاراگرافها را تشخیص دهد. این کار قواعدی دارد: متدبر باید مفهوم آیات را با هم مقایسه کند و بگوید آیا این آیه ادامهٔ مفاهیمی است که آیات پیشین دربارهٔ آن سخن میگفتند یا نه. در اصطلاح ما میگوییم این آیه «متصل به قبل» است یا نیست. اگر متصل بود، متصل است؛ اگر جدا و منفصل بود و سرآغاز بحثی تازه، یعنی شروع سیاق جدید.
در این بررسی، افزون بر مقایسهٔ مفاهیم، متدبر باید به بعضی مسائل ادبی و لفظی نیز توجه کند. ما به آنها میگوییم «قرائن». قرائن جمعِ قرینه است و قرینه یعنی نشانه. گاه نشانههایی در لفظ هست که تکلیف متدبر را روشن میکند: اینجا مطلب تمام میشود، اینجا مطلب آغاز میشود.
مرحلهٔ سوم: جمعبندی هر سیاق
در مرحلهٔ سوم باید هر سیاق را جمعبندی کند. جمعبندی سیاق را با هم تمرین میکنیم: عناصر اصلی سیاق را ببیند، نسبت آنها را با یکدیگر بسنجد، و اصطلاحاً یک تجزیه و تحلیل از محتوای سیاق ارائه دهد؛ به گونهای که در ذهن خودش مطالب داخل یک سیاق منسجم دیده شود، پراکندگی احساس نکند، و بفهمد حرف این سیاق چیست.
مرحلهٔ چهارم: کشف ارتباط سیاقها
سرانجام در مرحلهٔ چهارم به کشف ارتباط سیاقها میپردازد. اگر سوره سه سیاق داشته یا چهار سیاق، این سیاقها چه ربطی به هم دارند؟ این مرحلهٔ چهارم تدبر در یک سوره است.
هر کدام از این مراحل، یک سطح از قرائت متدبرانهٔ سوره است: گاهی قرائت متدبرانه برای فهم آیات، گاهی برای تشخیص سیاقها، گاهی برای جمعبندی هر سیاق، و در نهایت برای کشف ارتباط سیاقها. اینجا است که سوره برای شخص متدبر به مثابهٔ یک واحد تلقی میشود؛ به وحدت سوره پی میبرد. کسی که به وحدت سوره پی برده، در حقیقت فلسفهٔ وجودی آن سوره — به عبارتی هدف یا غرض سوره — را تشخیص داده است؛ میتواند بگوید این سوره از او چه میخواهد و به دنبال چیست.
وقتی این درک از یک سوره حاصل شود، از آن پس هر بار که آن سوره را قرائت یا ترتیل کنید، معرفتی تازه یا ایمانی تازه به همراه خواهد داشت؛ زیرا موانع ارتباطی شما با سوره برطرف شده و از ابهام و سرگیجه در برابر مطالب سوره بیرون آمدهاید. این اتفاقی است که باید برای هر مسلمانی در کل قرآن بیفتد؛ هر مسلمانی باید کل قرآن را همینگونه بلد باشد.
حداقل معرفت قرآنی؛ دین علم و روش
ممکن است گفته شود کل قرآن بسیار است و مسلمانان اگر بخواهند همه را اینگونه بیاموزند باید وقت بسیار بگذارند. اگر کل قرآن بسیار است، حداقل به اندازهای از قرآن هر مسلمانی باید مسلط باشد. از پیامبر خدا دربارهٔ «حزب مفصّل» توصیه داریم؛ و شاهدی قرآنی نیز هست که از «معشار ما أنزل الله» سخن میگوید: اقلاً یکدهم. آدم باید بتواند بگوید من اقلاً یکدهم کتاب خدا را اینگونه بلدم؛ حتی اگر کارگر باشد.
دین اسلام دین علم است؛ دینی است دارای کتاب، و کتابش کتابی جدی است که مطالعه میطلبد. مطالعهٔ این کتاب نیازمند روش است؛ یادگیری آن روش نیازمند صرف وقت، دلدادن، پیگیری، و تداوم. این اتفاق باید ترویج پیدا کند: همه بیاموزیم اینگونه با کتاب خدا مرتبط باشیم؛ این نوع ارتباط را ترویج کنیم، دیگران را تشویق و تبلیغ کنیم؛ برای آن وقت بگذاریم، هزینه کنیم، و راه را بر دیگران هموار سازیم.
از خدا میخواهیم توفیق تدبر را به ما، خانوادههای ما، دوستان ما، هموطنان ما و همهٔ افراد بشریت عطا کند، به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
روش ارائه در این جلسه
اکنون سورهٔ قیامت. مرحلهٔ اول — فهم آیات — را به شکل مرحلهای مستقل در کلاس جلو نمیبرم. آیات را در ضمن مباحث معنی میکنیم؛ اگر کسی ابهامی در فهم آیات داشته باشد، انشاءالله در ضمن بحث برطرف میشود. در تدبر شما این یک مرحله است، اما در ارائهٔ بنده، بهخاطر کمبود وقت و چون هدف این کلاس اکنون بیشتر تمرین ساختاریابی و تمرین جمعبندی است، مفهوم آیات را جداگانه هدفگذاری نکردهایم. معتقدیم میتوانید به ترجمه مراجعه کنید؛ پیشتر اصولی گفتهام که چگونه به ترجمه مراجعه کنید تا انس شما با قرآن بیشتر شود: فقط معنی را نبینید؛ معنی را با متن آیه تطبیق دهید. همین تطبیق دادن معنی با متن آیه، انس شما را با مفاهیم و نوع فهم آیه بیشتر میکند.
این سوره را در مرحلهٔ دوم ساختاریابی کردهاید و دستهبندیهایش را میشناسید. میخواهیم ببینیم با چه مواجهیم؛ یعنی نظرات چقدر به هم نزدیک است یا چقدر اختلاف هست.
گاهی برای من مینویسید که در مطالعاتمان به نتیجهای غیر از آنچه در کتاب درج شده رسیدهایم؛ آیا در تکالیف همان نتیجهٔ متفاوت را منعکس کنیم یا حرف کتاب را؟ معلوم است: نتیجهای که خودتان رسیدهاید. خواهشم این است که اگر میخواهید جنبهٔ یادگیری کلاس تقویت شود و بیشتر حالت سخنرانی و استماع صرف پیدا نکند، نتایجی را که به آن میرسید با جرئت بگویید و از آن دفاع کنید. نگویید آخرش همان میشود که در کتاب است. باشد که بشود؛ اما توضیحاتی میدهم. جایی ممکن است بگویم تشخیص شما بنا به این دلیل اشتباه بوده — آن دلیل را یاد میگیرید؛ گاهی ممکن است بگویم تشخیص شما درست است، اما این یکی بهتر است به این دلیل — آنگاه ارتقا پیدا میکنید. نگران نباشید که آنچه فهمیدهاید مساوی آنچه در کتاب آمده نیست؛ نباشد، مشکلی نیست. راحت نظراتتان را بگویید و دفاع کنید. البته ممکن است توضیحی بدهم و قانع نشوید؛ در جلسهٔ شلوغ شاید اقتضا نباشد دو نفر فقط با هم حرف بزنند، نه وقت ایجاب کند و نه حوصلهٔ جلسه. به هر حال اصل، جرئت در اظهار نظر علمی است.
دیدگاههای گوناگون دربارهٔ سیاق اول
از حاضران دربارهٔ پایان سیاق اول پرسیده شد. دیدگاهها از این قرار بود: یک تا پانزده؛ یک تا چهار؛ یک تا دو؛ یک تا سی؛ یک تا سیوپنج. پس چندین دیدگاه دربارهٔ تشخیص سیاق اول داریم: یک تا دو، یک تا چهار، یک تا پانزده، یک تا سی، یک تا سیوپنج.
سوگندهای آغازین و نسبت آنها با «أیحسب»
«لَآ أُقْسِمُ بِيَوْمِ ٱلْقِيَـٰمَةِ» (قیامت/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند نمیخورم به روز قیامت — و در تبیین استاد: این خود نوعی تأکید و سوگند است.
«وَلَآ أُقْسِمُ بِٱلنَّفْسِ ٱللَّوَّامَةِ» (قیامت/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند نمیخورم به نفس بسیار سرزنشگر.
سپس میفرماید:
«أَيَحْسَبُ ٱلْإِنسَـٰنُ أَلَّن نَّجْمَعَ عِظَامَهُۥ» (قیامت/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا انسان میپندارد که استخوانهایش را جمع نخواهیم کرد؟
کسی که میگوید سیاق اول «یک تا دو» است، در حقیقت قائل است که میان آیهٔ دو و آیهٔ سه سیاق عوض شده است. استدلال روشن است: در آیهٔ یک و دو خداوند سوگند میخورد؛ در آیهٔ سه با طرحی سؤال مطرح میکند. جواب قسم نیست که جملهٔ انشایی یا خبریِ جوابگونه باشد. بسیار ممنون از این تذکر.
در آیهٔ یک «لا أقسم بیوم القیامة» آمده است. بعداً توضیح خواهم داد چرا «لا» آمده و فرقش با «أقسم» چیست. به هر حال نوعی سوگند و تأکید است؛ و آیهٔ بعد نیز «ولا أقسم بالنفس اللوامة» باز سوگند است. این دو سوگند علیالقاعده اگر میخواستند جوابی داشته باشند، خدا مثلاً میفرمود: سوگند به روز قیامت و سوگند به نفس لوّامه که انسان را پس از مرگ زنده خواهم کرد، یا که یوم الفصلی وجود خواهد داشت. اگر به این ترتیب میآمد، به لحاظ ادبی میگفتیم اینها قسم است و آن یکی جواب قسم؛ و علیالقاعده جواب قسم از خود قسم بهعنوان سیاق جدید جدا نیست.
اما اکنون چه وضعیتی داریم؟ دو سوگند آمده و جوابی برایشان ذکر نشده؛ بعد سؤالی مطرح شده است: «أیحسب الإنسان ألّن نجمع عظامه». بله، قادریم. اگر کسی بخواهد از روی این سؤال نتیجهای بگیرد و بگوید درست است سؤال است، اما این سؤال میخواهد بگوید قطعاً استخوانهای انسان را پس از مرگ جمع میکنیم — در واقع مفهوم این سؤال، سؤال حقیقی نیست؛ استفهام انکاری است. میخواهد بگوید اگر انسان گمان میکند جمع نمیکنیم، ما این گمان را انکار میکنیم؛ حتماً این جمع را انجام میدهیم. با توجه به معنایش میتوان این را جواب قسم در نظر گرفت.
دقت کنید مسیر استدلال چگونه پیش میرود. در مرحلهٔ اول میگویم «أیحسب الإنسان ألّن نجمع عظامه» جواب قسم به لحاظ ادبی نیست؛ خودش شروعی است. در مرحلهٔ دوم میگویم درست است جواب قسم ادبی نیست، اما معنایش معنای جواب قسم است؛ انگار جوابی برای سوگندها مطرح میکند. انصافاً به آن میخورد: سوگند به قیامت و سوگند به نفس لوّامه که استخوانهای انسان را جمع میکنیم — مثل آنکه خدا همین را فرموده باشد.
تا کجا سوره دربارهٔ قیامت است؟ طلیعه
حرف سوم این است: به نظر شما تا کجا میتوان گفت سوره راجع به قیامت است؟ تا پایان سوره — غیر از چهار آیهٔ میانی که فرموده است:
«لَا تُحَرِّكْ بِهِۦ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِۦٓ» (قیامت/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زبانت را به آن حرکت مده تا در آن شتاب کنی.
«إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُۥ وَقُرْءَانَهُۥ» (قیامت/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا جمعکردن و خواندن آن بر عهدهٔ ماست.
«فَإِذَا قَرَأْنَـٰهُ فَٱتَّبِعْ قُرْءَانَهُۥ» (قیامت/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون آن را خواندیم، خواندن آن را پیروی کن.
«ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُۥ» (قیامت/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس بیان آن نیز بر عهدهٔ ماست.
غیر از این چهار آیهٔ وسط، بحث قیامت دوباره ادامه پیدا کرده تا برسد به:
«أَيَحْسَبُ ٱلْإِنسَـٰنُ أَن يُتْرَكَ سُدًى» (قیامت/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا انسان میپندارد که بیهوده رها میشود؟
و باز تا آخر سوره. حرف بعدی من این است: این دو آیهٔ آغازین میتواند مقدمهای باشد برای آیات سه تا پانزده؛ آیات سه تا پانزده دربارهٔ قیامت سخن گفتهاند. بگوییم این دو آیه هم مقدمهٔ سه تا پانزدهاند که دربارهٔ قیامتاند؛ پس کل یک تا پانزده یک سیاق میشود. کسی که گفته یک تا پانزده یک سیاق است، غلط نگفته.
میتوانیم هم بگوییم درست است که آیهٔ شانزده تا نوزده وسط ربطی به قیامت ندارد، اما از آیهٔ بیست دوباره تا آخر سوره — تا آیهٔ چهل — باز دربارهٔ قیامت است. این چهار آیه میشود «معترضه». اگر قرار باشد به لحاظ محتوایی که این سوگند دارد — قیامت و نفس لوّامه — آن را مقدمهای برای سه تا پانزده بدانم، با اغماضی میتوانم بگویم شانزده تا نوزده هم معترضهاند و در حقیقت یک و دو مقدمه برای سه تا چهلاند و این وسط معترضه است. آنوقت کل سوره چه شد؟ یک سیاق؛ همه راجع به قیامت.
یک بار دیگر برمیگردم: پس گویا آیات یک و دو همان ارتباطی را که با آیات سه تا پانزده دارند، با آیات پس از آن تا آخر سوره هم دارند. به چنین آیاتی در ابتدای سورهها بهتر است بگوییم «طلیعه»: طلیعهای برای کل سوره؛ نه فقط مقدمهای برای سه تا پانزده. به یک معنا در آغاز سوره خدا میخواهد با شروعی تأکیدآمیز به ما بفهماند که قرار است در این سوره برای اثبات قیامت سخن بگوید.
جمعبندی این فراز: آیهٔ یک و دو میتواند مقدمهای باشد برای سه تا پانزده؛ در این صورت یک تا پانزده یک سیاق است و صحیح است. توجه بعدی: شانزده تا نوزده چیزی بیش از چند جملهٔ معترضه نیست — به آن خواهیم رسید و توضیح خواهیم داد جملهٔ معترضه چیست — و بحثی که موقتاً در پانزده قطع شده بود از بیست دوباره ادامه یافت. پس اگر دقت بیشتری کنیم، آیهٔ یک و دو مقدمهای است برای کل سوره؛ به همین میگوییم طلیعه. طلیعه یعنی آیاتی که در آغاز سوره میدرخشند به نحوی که میخواهند تعیین تکلیفی برای کل سوره بکنند.
شباهت با سورهٔ فجر
شبیه این را در سطح یک، در سورهٔ فجر داشتیم. آنجا نیز چند سوگند بود:
«وَٱلْفَجْرِ» (فجر/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به سپیدهدم.
«وَلَيَالٍ عَشْرٍۢ» (فجر/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به شبهای دهگانه.
«وَٱلشَّفْعِ وَٱلْوَتْرِ» (فجر/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به زوج و فرد.
«وَٱلَّيْلِ إِذَا يَسْرِ» (فجر/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به شب چون بگذرد.
«هَلْ فِى ذَٰلِكَ قَسَمٌۭ لِّذِى حِجْرٍ» (فجر/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا در این سوگندی برای خردمند هست؟
جوابی برای این سوگندها ذکر نشده بود؛ سپس:
«أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ» (فجر/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی پروردگارت با عاد چه کرد؟
بسیاری از مفسران آن سوگندها را مقدمهای گرفته بودند برای «ألم تر کیف فعل ربّک بعاد» و بحثهای پس از آن. ما دقت دیگری کردیم و گفتیم این میتواند مقدمهای باشد برای کل سوره. در جایی که سوگند باشد یا سؤال یا جملهٔ خبری: چند آیهٔ اول سوره که درست است با آیات پس از خود ارتباط دارند، اما همان ارتباط را با کل سوره هم دارند. در اصطلاح تدبر به این آیات میگوییم طلیعه؛ و خود طلیعه را یک سیاق به حساب میآوریم.
پس اگر کسی بگوید یک تا دو طلیعه است و سپس سه تا پانزده سیاق بعدی، این نیز صحیح است و بلکه از «یک تا پانزده» خالی دقیقتر است. آنکه گفته یک تا پانزده صحیح گفته؛ آنکه گفته یک تا دو و سپس سه تا پانزده نیز صحیح گفته و به نظر حقیر کمی دقیقتر است.
چرا «یک تا چهار» نادرست است؛ بل و اضراب
اکنون بررسی بعدی. کسی در آیهٔ چهار متوقف شده است. بخوانیم:
«أَيَحْسَبُ ٱلْإِنسَـٰنُ أَلَّن نَّجْمَعَ عِظَامَهُۥ» (قیامت/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا انسان میپندارد که استخوانهایش را جمع نخواهیم کرد؟
«بَلَىٰ قَـٰدِرِينَ عَلَىٰٓ أَن نُّسَوِّىَ بَنَانَهُۥ» (قیامت/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آری، تواناییم حتی بر آنکه سرانگشتان او را راست و کامل سازیم.
سپس میفرماید:
«بَلْ يُرِيدُ ٱلْإِنسَـٰنُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُۥ» (قیامت/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه انسان میخواهد پیش روی خود را بگشاید.
«يَسْـَٔلُ أَيَّانَ يَوْمُ ٱلْقِيَـٰمَةِ» (قیامت/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میپرسد: روز قیامت کی است؟
این «بل» چیست؟ اضراب است. در ادبیات عرب به آن اضراب میگویند — با ضاد —. اضراب یعنی صرفنظر کردن. دو گونه اضراب داریم:
اضراب ابطالی: از حرف قبلی کاملاً برمیگردی و دست میکشی و حرف دیگری میزنی. مثلاً میگویی جاء علی؛ بعد متوجه میشوی علی نبود، حسن بود؛ میگویی بل حسن. بلکه حسن آمد. این بل قبلی را باطل میکند.
اضراب ترقّی: میخواهی لایهای عمیقتر از بحث را مطرح کنی. مثل اینجا. میفرماید آیا انسان گمان میکند استخوانهای او را جمع نخواهیم کرد؟ این که معلوم است جمع خواهیم کرد. «بلی قادرین علی أن نسوی بنانه»: ما که قدرت داریم حتی سرانگشتان او را سامان دهیم؛ استخوان چه جای خود دارد.
سپس «بل یرید الإنسان» — دوباره همان الإنسان. همان انسانی که قیامت را زیر سؤال میبرد با این سخن که خدا چگونه میخواهد استخوانها را جمع کند، اینجا ریشهیابی میشود؛ ترقّی است. در حقیقت او میخواهد «لیفجر أمامه»: جلوی راه خود را باز کند. چون میبیند اعتقاد به قیامت مزاحم اوست، دست و پایش را بسته، محدودش کرده؛ کارهای بسیاری که دوست دارد انجام دهد اعتقاد به قیامت اجازه نمیدهد. میخواهد با زیر سؤال بردن قیامت راه خود را باز کند؛ دنبال آزادی و رهایی و ولنگاری است. میپرسد پس قیامت کی اتفاق خواهد افتاد. هدف او از این سؤال و از زیر سؤال بردن قیامت گمان نکنید علمی است؛ نه. او دنبال آزادی است.
چه چیزی باعث شد میان قبل و بعدِ بل چنین نسبتی برقرار کنیم؟ خود کلمهٔ بل. وقتی به بل میرسید گزینهٔ اولتان «شروع سیاق» نباشد؛ هیچوقت. بل کلمهای است که بعد خود را به ماقبل متصل میکند. نمیخواهم بگویم هرگز ممکن نیست سیاق با بل شروع شود؛ ممکن است، چون گاه بل میخواهد سیاق بعد را به سیاق قبل وصل کند. اما گزینهٔ اول این نیست. به بل که رسیدید گزینهٔ اول اتصال است؛ خلافش دلیل میخواهد. اینجا خلاف اتصال دلیل نداریم؛ بلکه به نفع اتصال، غیر از خود بل، دلیل دیگری هم داریم: تکرار «الإنسان». میفرمود «أیحسب الإنسان» و بلافاصله «بل یرید الإنسان»؛ این کدام انسان است؟ همان انسانی که پیشتر گفت «أیحسب الإنسان ألّن نجمع عظامه».
دلیل دیگر: «یسئل أیان یوم القیامة» در دامنهٔ «یرید… لیفجر أمامه» معنا میدهد؛ خدا مشخص کرده که کسی که میپرسد قیامت کی است — یا قیامت را زیر سؤال میبرد — میخواهد آزاد شود. زیر سؤال بردن قیامت همان مفهوم قبلی است: «أیحسب الإنسان ألّن نجمع عظامه».
سه قرینهٔ اتصال
پس چند قرینه بر اتصال دارید:
۱. خودِ بل؛ عامل اتصال است و محتوای قبل از خود را ریشهیابی میکند: چرا انسان میگوید قیامتی در کار نیست؟ چرا قدرت خدا بر جمع دوبارهٔ استخوانها را زیر سؤال میبرد؟ چون میخواهد آزاد باشد: «بل یرید الإنسان لیفجر أمامه».
۲. «الإنسان»: در آیات پیشین «أیحسب الإنسان» و اینجا «بل یرید الإنسان». الف و لامِ انسان دوم شما را به همان انسان اول میبرد؛ انسانی که یک خط پیش خیال میکند قیامتی نیست، در این خط میخواهد آزاد باشد.
۳. موضوع قبل و بعد بل هر دو قیامت است: قبل «أیحسب الإنسان ألّن نجمع عظامه»؛ بعد «بل یرید الإنسان لیفجر أمامه یسئل أیان یوم القیامة».
نتیجه: آیهٔ یک تا چهار بهعنوان یک سیاق صحیح نیست؛ این غلط است. یک تا دو را نگفتم غلط است؛ گفتم یک تا دو هم میشود گفت، سه تا پانزده و یک تا پانزده هم میشود رفت. اما یک تا چهار غلط است. نباید پنج را از چهار جدا کرد؛ هیچ وجه و علتی برای جدا کردن سیاق میان آیهٔ چهار و پنج نداریم.
نکتهٔ ادبی دربارهٔ «یرید… یسئل»: فاعل هر دو انسان است. عطف نکرده نگفته «یرید و یسئل»؛ گفته «یرید… یسئل». میخواهد آزاد باشد که میپرسد؛ برای آزادی است که میپرسد قیامت کی است. در جایی که میان دو فعل عطف نمیآید، یکی از دو حالت است: کمال اتصال یا کمال انقطاع. اینجا کمال انقطاع نیست؛ پس کمال اتصال است: یرید که یسئل.
آیات شانزده تا نوزده: معترضه دربارهٔ قرآن و پیامبر
اکنون باید سر پانزده و شانزده بحث کنیم؛ چون بعضی در پانزده ایستادهاند — چه یک تا پانزده و چه سه تا پانزده — و بعضی با جرئت از پانزده گذشتهاند تا سی یا حتی سیوپنج. مبارک باشد؛ دستانداز را خوب رد میکنند، البته بستگی به کمکهای ماشین هم دارد!
تا آیهٔ پانزده بحث روشن است و همه با هم پیش آمدهایم. ناگهان در آیهٔ شانزده خدا میفرماید زبانت را به آن حرکت مده تا عجله کنی — خطاب به پیامبر است — و «فإذا قرأناه فاتبع قرآنه». این بحثی است راجع به قرآن، خطاب به پیامبر؛ موضوعش قیامت نیست.
«إن علینا جمعه و قرآنه»: جمعش بر عهدهٔ ماست و خواندنش. این جمع، جمع استخوان نیست؛ جمع الفاظ است، چون بعدش میگوید «و قرآنه». پس وقتی آن را خواندیم، از خواندن ما تبعیت کن. سپس «إن علینا بیانه»: بیان این مطلب نیز بر عهدهٔ ماست. چهار آیه است؛ خطاب به پیامبر گرامی اسلام؛ دربارهٔ قرآن.
آیا میشود گفت نامهٔ عمل آن فرد است؟ نه؛ خلاف اصل است. اگر بخواهی این را به نامهٔ عمل بکشی، ظواهر آیات را پیدرپی باید توجیه کنی: نامهٔ عمل چیزی نیست که کسی بخواهد بخواند و خدا بگوید نخوان، صبر کن من بخوانم، بعد تو بعد من بخوان، بعد من میخواهم بیان کنم. نامهٔ عمل چیزی است که به گردن هر کس آویخته است و تکلیف او را در قیامت مشخص میکند. اگر تحقیق باز کنید، تقریباً غیر از آنچه عرض میکنم — که مسئله، مسئلهٔ پیامبر و قرآن است — دیدگاهی ندیدهام جز این، چه در روایات و چه در تفاسیر. این را بهعنوان استدلال قاطع نمیآورم؛ میخواهم خاطر جمع باشید که بحث پیچیدهای نیست.
ما باشیم اول قضیه ممکن است بگوییم شاید ناظر به قیامت حرفی میزند. بعد میفرماید «إن علینا جمعه»: گویا کسی عجله میکند چیزی را بخواند که هنوز وقتش نیست؛ هنوز جمع انجام نشده و دارد میخواند. «فإذا قرأناه» وقتی ما جمع کردیم و خواندیم، آنگاه تو تبعیت کن. کلمهٔ «قرآن» وقتی میآید، قرآن است؛ مگر دلیلی محکم بر خلاف داشته باشیم. تازه کار با جمع و خواندن تمام نیست؛ «ثم إن علینا بیانه»: آنچه را جمع کردیم و خواندیم میخواهیم بیان کنیم.
اینها تکلف دارد. تکلف یعنی به دردسر افتادن. اگر بخواهی اینها را به غیر پیامبر بزنی، به دردسر میافتی؛ هی باید توجیه کنی. حال آنکه حرف قرآن مستلزم توجیه زیاد نباید باشد. وقتی کارت به توجیه زیاد کشید، بدان جایی از فهم اشکال دارد و باید اصلاح شود.
با همین فرض که آیهٔ شانزده تا نوزده ربطی به بحث قیامت ندارد صحبت میکنم. دو وجه وجود دارد. یکی اینکه مردانه به پانزده برسی و بایستی و بگویی شانزده دیگر ربطی به پانزده ندارد؛ پس پانزده پایان سیاق است و شانزده شروع سیاق جدید — مثلاً یک تا پانزده یا سه تا پانزده، سپس شانزده تا نوزده، سپس از بیست به هر جا. شبیه این اتفاق را در یکی از سورهها در سطح بعدی خواهیم دید؛ اکنون فقط اشاره میکنم.
معترضه: دو حال پس از آن — سورهٔ صف و سورهٔ قیامت
در جایی که به معترضه میرسید — یعنی میبینید بحثی آمده و سیری را قطع کرده و بحثی وسط گنجانده شده — باید به بعدِ معترضه نگاه کنید. جملهٔ بعد از معترضه گاهی خودش لحن شروع دارد.
نمونه: سورهٔ صف
در سورهٔ صف خدا میفرماید:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ» (صف/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، چرا میگویید آنچه را انجام نمیدهید؟
«كَبُرَ مَقْتًا عِندَ ٱللَّهِ أَن تَقُولُوا۟ مَا لَا تَفْعَلُونَ» (صف/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نزد خدا بسیار نفرتانگیز است که بگویید آنچه را انجام نمیدهید.
«إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلَّذِينَ يُقَٰتِلُونَ فِى سَبِيلِهِۦ صَفًّۭا كَأَنَّهُم بُنْيَٰنٌۭ مَّرْصُوصٌۭ» (صف/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا کسانی را دوست دارد که در راه او صفزده میجنگند؛ گویی بنایی به هم پیوسته از سرباند.
پس از این، آیاتی میآید که دیگر «یا أیها الذین آمنوا» ندارد و موضوعش قتال نیست:
«وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِۦ يَٰقَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَنِى وَقَد تَّعْلَمُونَ أَنِّى رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيْكُمْ» (صف/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یاد کن هنگامی را که موسی به قومش گفت: ای قوم من، چرا آزارم میدهید در حالی که میدانید من فرستادهٔ خدا به سوی شما هستم؟
آن قوم منحرف شدند و خدا به کیفر آن انحراف دلهایشان را منحرفتر کرد: «والله لا یهدی القوم الفاسقین». سپس:
«وَإِذْ قَالَ عِيسَى ٱبْنُ مَرْيَمَ يَٰبَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ إِنِّى رَسُولُ ٱللَّهِ إِلَيْكُم» (صف/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یاد کن هنگامی را که عیسی پسر مریم گفت: ای بنیاسرائیل، من فرستادهٔ خدا به سوی شما هستم.
او را انکار کردند. سپس میفرماید همینها که موسی و عیسی را آزردند امروز میخواهند نور خدا را خاموش کنند:
«يُرِيدُونَ لِيُطْفِـُٔوا۟ نُورَ ٱللَّهِ بِأَفْوَٰهِهِمْ وَٱللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِۦ وَلَوْ كَرِهَ ٱلْكَٰفِرُونَ» (صف/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میخواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند؛ و خدا تمامکنندهٔ نور خویش است هرچند کافران خوش ندارند.
دوباره میفرماید:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَىٰ تِجَٰرَةٍۢ تُنجِيكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍۢ» (صف/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، آیا شما را به تجارتی راهنمایی کنم که از عذابی دردناک نجاتتان دهد؟
ایمان به خدا و رسول و جهاد. و باز:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ كُونُوٓا۟ أَنصَارَ ٱللَّهِ» (صف/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، یاران خدا باشید.
یک جا ای مؤمنان و قتال؛ یک جا ای مؤمنان و جهاد؛ یک جا ای مؤمنان و یاری خدا. وسط اینها سه سرخط دربارهٔ بنیاسرائیل آمده که اصلاً با مؤمنان کاری ندارد و موضوعش قتال و جهاد نیست. به این میگوییم معترضه: بحثی که موضوعش فرق میکند وسط بحثی آمده و آن را شکافته است. علیالقاعده آن «یا أیها الذین آمنوا»ها باید دنبال هم میبودند: قتال کن، جهاد کن، یاری خدا کن؛ همه هم خطاب ای مؤمنان. این بحث میانی آنها را قیچی کرده است.
وقتی به معترضه میرسیم برای تشخیص سیاق باید به بعدش نگاه کنیم. اگر بعد معترضه لحن شروع داشت، با خیال راحت میگوییم اینجا سیاق عوض شد؛ خود معترضه هم یک سیاق، و بعدش سیاق بعدی — چون لحن شروع دارد. این وضع سورهٔ صف است.
وضع سورهٔ قیامت پس از معترضه
در سورهٔ قیامت پس از معترضه چه وضعی داریم؟
«كَلَّا بَلْ تُحِبُّونَ ٱلْعَاجِلَةَ» (قیامت/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز چنین نیست؛ بلکه شما زندگی زودگذر را دوست میدارید.
«وَتَذَرُونَ ٱلْـَٔاخِرَةَ» (قیامت/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آخرت را وامیگذارید.
آیا این لحن شروع است؟ نه. هم «کلا» کلمهای است که بعد خود را به ماقبل متصل میکند، هم «بل» این خاصیت را دارد.
دقت کنید: خدا فرموده بود «أیحسب الإنسان ألّن نجمع عظامه بلی قادرین علی أن نسوی بنانه»؛ سپس «بل یرید الإنسان…». این ریشهیابی اول است برای آن گمان: انسان میخواهد مقابل خود را باز کند. همین ریشهیابی اول را خدا تا آیهٔ پانزده توضیح داده است. سپس اینجا فرموده «کلا بل تحبون العاجلة…». این بل، ریشهیابی دوم است. چرا انسانها با عبارات مختلف قیامت را انکار میکنند؟ یکی: دنبال آزادیاند. دو: حبّ دنیا اجازه نمیدهد. ریشهٔ دوم شد.
«کلا بل» به ما میفهماند محتوای پس از آن به قبلش متصل است. پس باید قبل را بگردیم. این بل سابقهٔ پیشتری هم داشت. گویا در این سیاق با آدمی طرفیم که گمان میکند «أن لن نجمع عظامه». خدا میخواهد بگوید این گمان ریشههایی دارد: ریشهٔ اول «بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»؛ ریشهٔ دوم «کلا بل تحبون العاجلة وتذرون الآخرة». یک بار به تناسب ریشهٔ اول جواب میدهد؛ یک بار به تناسب ریشهٔ دوم.
درست است اینجا «لا تحرّک به لسانک…» و بحثهای پس از آن را داریم؛ اما چون محتوای پس از این جملهٔ معترضه از نظر لفظی و مفهومی به قبلش متصل است، فرمان را محکم میگیریم و دستانداز را رد میکنیم: «لا تحرّک» باعث ایستادنتان نشود؛ همان ریتم را بخوانید و متوقفش نکنید.
اگر کسی همین ملاحظه را رعایت کند: معترضه وقتی میآید، بعد معترضه دو جور است. گاهی ادبیات بعد معترضه ادبیات شروع است — مثل سورهٔ صف با «یا أیها الذین آمنوا» — گاهی ادبیات وصال و اتصال. اگر ادبیات شروع بود، با خیال راحت قبل از معترضه میایستیم و میگوییم سیاق تمام؛ خود معترضه یک سیاق و بعدش شروع سیاق تازه. اما اگر ادبیات بعد از معترضه اتصال بود، خود آن «کلا بل» میگوید آنجا سیاق را تمام نکن؛ برس به من. این معترضه را در حد سیاق نبین؛ پرانتز باز و بسته کن و به بحث بعدیش برس؛ تیتر جدا برایش نزن.
فلسفهٔ آمدن معترضه را بعداً بحث میکنیم. اما به لحاظ قاعدهٔ ساختارشناسی، از روی «لا تحرّک به لسانک لتعجل به» عبور میکنیم و بحث را ادامه میدهیم. اگر کسی گفته باشد یک تا پانزده یا سه تا پانزده، سپس شانزده تا نوزده، سپس بیست به بعد، نمیگویم غلط است؛ میگویم صحیح است. اما دقیقتر کدام است؟ دقیقتر آن است که بگویی یک تا دو طلیعه، از سه شروع کنی و در پانزده توقف نکنی؛ برو جلو. تا کجا؟ این بحث بعدی است: تا سی، تا سیوپنج، یا همه.
پس آیهٔ پانزده را پایان یک سیاق و شانزده را شروع سیاق جدید نمیدانم؛ شانزده تا نوزده را معترضه میدانم در دل همین سیاق، و از آیهٔ بیست میگوییم سیاق قبلی همچنان در حال ادامه یافتن است. ببینیم تا کجا.
چرا آیهٔ سی پایان سیاق نیست
کسی تا سی رفته و در آیهٔ سی ایستاده است:
«كَلَّآ إِذَا بَلَغَتِ ٱلتَّرَاقِىَ» (قیامت/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ آنگاه که جان به گلوگاهها رسد.
«وَقِيلَ مَنْ ۜ رَاقٍ» (قیامت/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفته شود: کیست افسونگر نجاتبخش؟
«وَظَنَّ أَنَّهُ ٱلْفِرَاقُ» (قیامت/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یقین کند که آن هنگام جدایی است.
«وَٱلْتَفَّتِ ٱلسَّاقُ بِٱلسَّاقِ» (قیامت/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ساق به ساق درپیچد.
«إِلَىٰ رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ ٱلْمَسَاقُ» (قیامت/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن روز بازگشت به سوی پروردگار توست.
چرا «فلا صدّق ولا صلّی» را از قبلش جدا کردهاند؟
«فَلَا صَدَّقَ وَلَا صَلَّىٰ» (قیامت/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس نه تصدیق کرد و نه نماز گزارد.
«وَلَـٰكِن كَذَّبَ وَتَوَلَّىٰ» (قیامت/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه تکذیب کرد و روی برتافت.
«ثُمَّ ذَهَبَ إِلَىٰٓ أَهْلِهِۦ يَتَمَطَّىٰٓ» (قیامت/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس خرامان به سوی کسان خود رفت.
«أَوْلَىٰ لَكَ فَأَوْلَىٰ» (قیامت/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سزاوار توست، پس سزاوار توست.
«ثُمَّ أَوْلَىٰ لَكَ فَأَوْلَىٰٓ» (قیامت/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس باز سزاوار توست، پس سزاوار توست.
«إذا بلغت التراقی»: وقتی جان انسان به گلو میرسد؛ «وقیل من راق»: ندا میآید کی میخواهد نجاتش دهد؟ «وظنّ أنه الفراق»: خود انسان هم باور میکند کار تمام است و باید برود. «والتفت الساق بالساق»: پا را کنار پا میگذارند و میبندند، یا پا به پا میکشد — هر دو معنی را دارد. سپس «إلی ربّک یومئذ المساق»: آن روز برگشتن به سوی پروردگار است.
علیالقاعده کسی که اینهمه در زندگی اطرافیانش آدمهایی را دیده که مردهاند و کسی نتوانسته نجاتشان دهد، باید تصدیق میکرد. کسی قیامت را تکذیب کند که بتواند نمیرد. یکی بتواند جلوی مرگش را بگیرد هر جور دلش میخواهد دربارهٔ قیامت حرف بزند؛ آنکه جلوی مرگ را نمیتواند بگیرد راجع به قیامت حرف اضافی چه میگوید؟ استدلال قرآن این است: جلو مرگت را بگیر بعد حرف بزن. تو که نمیتوانی نمیری و نمیتوانی بگذاری کسی نمیرد، ایستادهای میگویی قیامت نیست. حرف گندهتر از دهن. آنکه مرگ را مقدر کرده و هیچکس حریفش نیست میگوید هست؛ تو که حریف مرگ نیستی و مغلوب مرگی میگویی نیست.
پس «فلا صدّق ولا صلّی» اعتراض به همین آدم است که میبیند مرگ هست و با مرگ امکان حریف شدن نیست، باز پررو نه تصدیق کرد و نه نماز خواند. «فـ» بر همین آمده: فلا صدّق. با کمال پررویی ولا صلّی. بلکه تکذیب کرد و پشت کرد. سپس خرامان به اهلش رفت؛ غروری گرفته که تن به دین نداده. خدا میگوید أولی لک فأولی: اینگونه مستأصل از دنیا رفتن لیاقت توست؛ سپس باز لیاقتت همین است. یعنی اینگونه رفتن از دنیا لیاقت کسی است که میدانست چارهای جز رفتن نیست و تصدیق نکرد، نماز نگزارد، تکذیب کرد و رویگردان شد.
به نظر کاملاً اتصال برقرار است. سه شاهد:
۱. حرف «فـ»؛
۲. فاعل «لا صدّق» همان انسان در شرف مرگ است؛
۳. شاهد معنوی: «أولی لک فأولی» — سزاوار تو همان مردن از روی بیچارگی است که هیچ کاری نمیتوانی بکنی. تا بحث مرگ در این سیاق نباشد، «أولی لک فأولی» معنای کامل خود را نمییابد.
دو شاهد لفظی و یک شاهد معنوی آوردم که بگویم «فلا صدّق ولا صلّی» متصل است. استدلالها را صید کنید: چه شد قبول نکرد، چه شد قبول کرد، چه شد گفت غلط است، چه شد گفت صحیح است، چه شد گفت این دقیقتر است. نگران نباشید که بلافاصله در سورهٔ بعدی نمیتوانید پیاده کنید؛ شما تازه سطح دو تدبرید. آنچه اکنون از شما بازخورد میگیریم معادل توقع ما و بلکه بالاتر است.
حقیر که اینگونه این بحثها را بالا و پایین میکند، هجده سال کارش همین بوده است. کسی که در کاری هجده سال ایستاده و تمرکز کرده، آنگونه حرفهای کار میکند که دیگران میگویند مادرزاد همین بوده. کار ما بحث با همین آیات است؛ صبح تا شب یا درس میدهیم یا بحث میکنیم یا میخوانیم. توقع نیست با چند جلسه سریع همهٔ ریزهکاریها را مسلط شوید؛ اما با وجود آنکه این ریزهکاریها هنوز برایتان معلوم نیست، خیلی خوب جلو آمدهاید. تحسین میکنم و امیدوارم با موفقیت راه را ادامه دهید. ریزهکاریها را میگوییم نه از آن رو که تدبر فقط همین ریزهکاریهاست؛ دوست دارم از دل این کلاس جمعیتی بیرون بیاید که کمکم به فضای تخصصیتر برود. وگرنه میشود همهٔ اینها را نگفت. همین سورهٔ قیامت را در جمعهای عمومی میگوییم و مخاطب قانع میشود بیآنکه یک دانه از این حرفها را بزنیم. اینها پیچ و مهرههایی است که روی آن کار میکنیم؛ میتوان پیچ و مهره را از چشم مخفی نگه داشت و فقط با توضیح گفت. اما اینجا میشماریم: این یک، این دو، این سه.
پس آیهٔ سی را بهعنوان پایان یک سیاق درست نمیدانیم؛ این غلط است. اگر از سی رد شدیم تا کجا میرویم؟ تا سیوپنج؛ تا دوباره برسیم به «أیحسب الإنسان» که میتواند شروع سیاق جدید باشد. میتوان به معنایی هم گفت سیاق عوض نمیشود؛ اما چون یک «أیحسب» بود و یک «أیحسب» دیگر هم داریم، ساختار سوره اینگونه درمیآید.
ساختار نهایی سورهٔ قیامت در این جلسه
بسم الله الرحمن الرحیم.
ساختار سوره:
سیاق اول — طلیعه (آیات یک و دو): دو سوگند بیجواب که نقش طلیعه برای سوره دارند. از این ابرها میتوانید در تکالیفتان هم بکشید.
زیر این دو سر فصل دو «أیحسب» دارید:
سرفصل اول — آیات سه تا سیوپنج:
«أَيَحْسَبُ ٱلْإِنسَـٰنُ أَلَّن نَّجْمَعَ عِظَامَهُۥ» (قیامت/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا انسان میپندارد که استخوانهایش را جمع نخواهیم کرد؟
این قدرت خدا را نشانه گرفته است. کسی که قدرت خدا را زیر سؤال میبرد میخواهد امکان قیامت را انکار کند. در بحث قیامت یک «امکان» داریم و یک «ضرورت». یک بار میگوییم آیا قیامت ممکن است یا نه؛ اصلاً ممکن است آدمها پس از مرگ دوباره زنده شوند و جوابگو باشند؟ کسی که امکان را زیر سؤال میبرد یا باید قدرت را بزند یا علم را: یا به قدرت خدا خدشه کند بگوید امکان ندارد چون خدا قدرت ندارد — لذا خدا میگوید بلی قادریم؛ تو میگویی نمیتوانم، نیموجبی؛ ما میتوانیم — یا علم را زیر سؤال ببرد بگوید امکان ندارد چون علم خدا اجازهٔ چنین پدیدهای را نمیدهد؛ بابا و بابای بابا تا هزار نسل مردهاند و اثری نیست؛ خدا میخواهد روزی بیاید و جزئیات زندگیشان را از خاک درآورد؟ امکان ندارد. این أیحسب اول قدرت را زیر سؤال میبرد و بحث امکان است.
خدا همین أیحسب را با دو بل ریشهیابی کرده و هر کدام از ریشهها را جواب داده است. میان دو بل، «لا تحرّک» ایستاده که باید ببینیم اینجا چه میکند و حرفش چیست — انشاءالله ادامه.
سرفصل دوم — آیات سیوشش تا چهل:
«أَيَحْسَبُ ٱلْإِنسَـٰنُ أَن يُتْرَكَ سُدًى» (قیامت/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا انسان میپندارد که بیهوده رها میشود؟
این زیر سؤال بردن ضرورت قیامت است. خدا میخواهد بگوید نه فقط امکان دارد، ضرورت دارد. امکان به علم و قدرت ربط داشت؛ ضرورت به حکمت. وقتی امکان ثابت شد، خدا در قدم بعد میگوید من کسی نیستم که کار لغو کند؛ پس ضرورت دارد، نه فقط امکان.
جمعبندی سه سیاق
سوره دارای سه سیاق است:
۱. سیاق اول: آیهٔ یک و دو؛ طلیعهٔ سوره.
۲. سیاق دوم: آیهٔ سه تا سیوپنج؛ أیحسب اول و زیر سؤال بردن امکان قیامت با خدشه به قدرت؛ ریشهیابی با دو بل و عبور از معترضهٔ شانزده تا نوزده.
۳. سیاق سوم: آیهٔ سیوشش تا چهل؛ أیحسب دوم و زیر سؤال بردن ضرورت قیامت؛ و خدا میخواهد این را جواب دهد.
این در واقع سیاقبندیهای سورهٔ ماست. منتها أیحسب اول با دو بل ریشهیابی شده و میان دو بلش «لا تحرّک» داریم که باید ببینیم اینجا چه کار میکند، برای چه آمده و ایستاده، و حرفش چیست.
انشاءالله برای نماز بروید.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.