یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آموزش تدبر در سورهٔ قیامت — بخش دوم
السلام علیک یا محمد. اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم.
این جلسه ادامهٔ تدبر در سورهٔ مبارکهٔ قیامت است. پیش از ورود به سیاق دوم، سیاق اول را جمعبندی میکنیم؛ سپس شبههٔ جمع استخوانها، ریشهیابی روانشناختی انکار قیامت، صحنهٔ روز قیامت، و آیات «لا تحرّک به لسانک» را با قرائت استاد پیش میبریم.
جمعبندی سیاق اول: سوگندِ بینیاز از جواب
سیاق اول دو آیه است، بدون جوابِ سوگند. همان علامت سؤالِ آشنا: جواب سوگند نداریم. خدا میفرماید:
«لَآ أُقۡسِمُ بِيَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِ» (قیامت/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند نمیخورم به روز قیامت.
«وَلَآ أُقۡسِمُ بِٱلنَّفۡسِ ٱللَّوَّامَةِ» (قیامت/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند نمیخورم به نفسِ بسیار ملامتگر.
یک سوگند به «یوم القیامة» و یک سوگند به «النفس اللوّامة». نفس لوّامه چیست؟ نفسی که انسان را لوم میکند؛ لوم یعنی ملامت و سرزنش. نفس سرزنشگر.
نفس لوّامه: کجا انسان را سرزنش میکند؟
این نفس چرا و کجا انسان را سرزنش میکند؟ جایی که انسان خلاف فطرتش، خلاف وجدانش، خلاف باورهایش حرکتی انجام دهد، خودِ همین نفس شروع میکند به ملامت کردن او؛ یعنی شروع میکند به محاکمه کردنش. برای بسیاری از ما پیش آمده است: عذاب وجدان، وجداندرد. حرفی زدهایم یا کاری کردهایم که اکنون خودمان از دست خودمان ناراحتیم؛ خودمان، خودمان را ملامت میکنیم.
دقت کنید: نفس لوّامه یک «نفس جدا» نیست که بگوییم یک نفس داریم لوّامه است، یک نفس داریم امّاره است، یک نفس داریم مطمئنه است، یک نفس داریم مُلهَمه است. انسان یک نفس بیشتر ندارد؛ یک حقیقت دارد. اما این نفس صفاتی دارد: یک صفتش لوّامه است، یک صفتش امّاره است، یک صفتش مطمئنه است، یک صفتش مُلهَمه است و صفات دیگر. اینها صفات نفساند، شئونات نفساند.
نفس انسان گاهی در جایگاه «امّاره بالسّوء» ظهور میکند؛ یعنی گویا انسان خودش میخواهد خودش را به بدی فرمان دهد و به بدی دعوت کند. همین نفس گاهی وقتی بدی را مرتکب شد، میخواهد خودِ انسان را سرزنش و محاکمه کند: «چه کاری بود کردی؟» کسی نیست به او بگوید: «آخه نامرد، خودت گفتی!» انسان اینقدر پیچیده است: خودش خودش را به بدی دعوت میکند؛ بدی که مرتکب شد، خودش خودش را ملامت میکند.
این بهخاطر طبقات و رتبههای متعدد نفس است. نفس ما رتبهٔ فطری و الهی دارد و رتبهٔ مادی و غریزی. رتبهٔ فطری و الهی گاهی کار را به دست میگیرد و بر بدیها ملامت میکند؛ رتبهٔ غریزی و مادی گاهی کار را به دست میگیرد و به بدیها امر میکند. یک نفس است با رتبههای مختلف.
پرانتز: شیطان از لوّامه هم استفاده میکند
فقط باید حواسمان جمع باشد. شیطان بسیار زرنگ است. همانقدر که میتواند از نفس امّاره استفاده کند، بلد است از نفس لوّامه هم استفاده کند. این پرانتزی است که باز میکنیم و میبندیم.
از نفس امّاره استفاده میکند تا ما را به بدی فرمان دهد و سوق دهد. از نفس لوّامه استفاده میکند تا ما را ناامید کند. آفتِ لوّامه بودنِ نفس، ناامید شدن است. اگر دیدید آنقدر خودتان را ملامت میکنید که تهش دیگر انرژیای برایتان باقی نمیماند برای جبران و توبه و حرکت، بدانید آنجا نفس لوّامه افتاده است به دست شیطان. جز شیطان کسی انسان را به توقف و رکون و سکون و برگشت و پشیمانیِ یأسآلود دعوت نمیکند. آنوقت نفس لوّامه هم به دست شیطان میافتد و اتفاق بدی میافتد.
نفس لوّامه شاهدِ یوم القیامة
اما این آیات چه میخواهند بگویند؟ میخواهند نفس لوّامه را شاهدی بگیرند برای یوم القیامة. میگوید: من به یوم القیامة سوگند یاد نمیکنم، همانطور که به نفس لوّامه هم سوگند یاد نمیکنم. یعنی چه؟ یعنی سوگند نمیخواهد. اصلاً روز قیامت سوگند نمیخواهد؛ همانطور که نفس لوّامه سوگند نمیخواهد.
اکنون برای اینکه ثابت کنیم شما نفس لوّامه دارید، لازم است قسم بخوریم به خدا و به پیر و به پیامبر؟ خودت میدانی که داری. علم شما به نفس لوّامهات علم حضوری است؛ خودت وجدانش میکنی؛ در وجودت است. مگر جایی شک دارد کسی به نفس لوّامه؟ مگر در این دنیا کسی هست بگوید انسانها وجداندرد نمیگیرند؟
بله، شاید آدمی آنقدر به وجداندرد خودش بیاعتنایی کند که روزی وجدانش بیحس شود و دیگر واکنشی در مقابل او نشان ندهد؛ این اتفاق میتواند در همین عالم بیفتد. اما تا وقتی انسان جلوی وجداندرد خودش را نگیرد، وجداندرد هست و همه میشناسندش — خواه ایرانی باشد خواه آمریکایی، خواه گوسالهپرست باشد خواه خداپرست. همه وجداندرد را میشناسند. همه میدانند گاهی آدم کاری میکند که خودش از دست خودش ناراحت میشود و شروع میکند خودش را ملامت و محاکمه کردن.
خدا میخواهد بگوید همین خودش یک شاهد است؛ همین خودش یک دلیل است که این عالم هم وجدانی دارد. چطور انسان وجدان دارد؟ عالم هم وجدان دارد. چطور انسان بدی خودش را ملامت میکند؟ عالم هم بدیهایی را که در درونش اتفاق میافتد سرکوب میکند. این خاصیتِ سرکوبِ زشتیها هم در جان شما هست هم در عالم. اسم این خاصیت در عالم میشود یوم القیامة.
روز قیامت روزی است که وجدان عالم، بدیهایی را که در این عالم شکل گرفته سرکوب میکند و ملامت میکند و پرت میکند و کنار میاندازد و فقط خوبیها را حفظ میکند. این یک شاهد است.
آیات آفاقی و انفسی
آیات و نشانههایی که برای اثبات پدیدههای مختلف — از جمله پدیدهٔ قیامت — وجود دارد، به دو گروه کلی تقسیم میشوند: بعضی آیات آفاقیاند و بعضی آیات انفسی؛ یعنی باید به درونت نگاه کنی. تو میتوانی با بدی کنار بیایی که این عالم با بدی کنار بیاید، که خدای این عالم با بدی کنار بیاید؟ چه کسی در وجود تو این را قرار داده که وقتی زشتی و بدی مرتکب میشوی خودت را سرکوب میکنی؟ همان که این خاصیت را به تو عطا کرده؛ مدلِ خلقش این است. این عالم با بدی کنار نمیآید؛ میکوبد بدی را.
لذا خدا اول میگوید روز قیامت سوگند نمیخواهد. گویا ما به خدا میگوییم: «خدایا روز قیامت که دیگر، یک سوگندی هم خرجش کنی بد نیست.» میگوید همانطور که نفس لوّامه سوگند نمیخواهد.
«لَآ أُقۡسِمُ بِيَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَلَآ أُقۡسِمُ بِٱلنَّفۡسِ ٱللَّوَّامَةِ» (قیامت/۱–۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند نمیخورم به روز قیامت؛ و سوگند نمیخورم به نفسِ بسیار ملامتگر.
حالا چه را میخواهد تأکید کند؟ میخواهد تأکید کند که پس قطعاً قیامتی برپا خواهد شد. همان علامت سؤال است: با اشاره به اینکه قیامت سوگند نمیخواهد چنانکه نفس لوّامه سوگند نمیخواهد، تأکید میکند جایی برای شک و تردید دربارهٔ حقیقت قیامت وجود ندارد. این سیاق اول است.
محکمهٔ وجدان شاهدی است بر محکمهٔ قیامت؛ یک آیه و نشانهٔ انفسی است بر یک حقیقت آفاقی. اگر حس پشیمانی از گناه در وجود انسان شکل میگیرد، حکایت میکند که پشیمانی جا دارد؛ بهخاطر اینکه قیامتی در کار است. گویا فطرت و نفس انسان چون میداند قیامتی هست، از بدی پشیمان میشود. اگر علم به قیامت نداشت، علیالقاعده از بدی پشیمان نمیشد.
چرا باید وجداندرد بگیریم؟ وجدانت از عاقبتِ امر ناراحت است. وجدانت به تو میگوید افتادهای. کجا افتادهام؟ از چه سقوط کردهام؟ وجدانت میگوید بلایی بر سرت آمد. این همان حقیقت قیامت است. این عالم را باطنی است؛ باطن عالم، قیامتِ عالم است. قیامت چه میشود؟ پردهها کنار میرود و حقیقت عالم مکشوف میشود. همین. و این وجداندرد شاهد و علامت است بر اینکه انسان یقین به قیامت دارد.
پس اگر انسانی را میبینید که تلاش میکند قیامت را انکار کند، بدانید یکجورهایی بر وجدان خودش هم سرپوش میگذارد؛ وگرنه در وجدان خودش میداند که در این عالم بدی عاقبت خوب ندارد. سرپوش میگذارد و خود را به نفهمی میزند. طبیعتاً سؤال پیش میآید: چرا باید انسان این کار را بکند؟ ادامهٔ سوره میخواهد به همین مسئله اشاره کند.
سیاق دوم: آیا انسان میپندارد استخوانها را جمع نمیکنیم؟
«أَيَحۡسَبُ ٱلۡإِنسَٰنُ أَلَّن نَّجۡمَعَ عِظَامَهُۥ» (قیامت/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا انسان میپندارد که ما استخوانهایش را هرگز جمع نخواهیم کرد؟
«أیحسب» آغاز سیاق دوم است. میخواهد بگوید انسان گمان میکند خدا قدرت بازگرداندن استخوانها را پس از پوسیدن ندارد.
مرده را که دفن میکنند، مستحب است آب بریزند تا بدن زودتر بپوسد — جز موارد استثنای نادر که بهخاطر کرامت یا نشانهای بدن میماند. قاعده این است که بدنِ دفنشده ظرف چند روز شروع به پوسیدن میکند و ظرف حدود سی سال استخوانها هم خاک میشوند. قبرستانها را سرِ سی سال اجازه میدهند شخم بزنی؛ باغ بکار یا هر کار دیگری. چرا؟ تمام شد؛ دیگر استخوانی باقی نیست. قبر را بشکافی یک تپه خاک است؛ تجزیه شد و رفت.
انسان گمان میکند ما استخوانهای او را جمع نمیکنیم. استخوانی که سالها از مرگ گذشته را برمیدارد و پودر میکند؛ خاک شد و رفت. بعد میگوید:
«قَالَ مَن يُحۡيِ ٱلۡعِظَٰمَ وَهِيَ رَمِيمٞ» (یس/۷۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: چه کسی این استخوانها را زنده میکند در حالی که پوسیدهاند؟
خدا اینجا یک کلمه جواب میدهد؛ استدلال خاصِ تازهای هم نمیکند. میگوید: بله، قادریم.
«بَلَىٰ قَٰدِرِينَ عَلَىٰٓ أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُۥ» (قیامت/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آری، تواناییم بر اینکه سرانگشتان او را درست و همتراز بازسازی کنیم.
قدرت داریم بر اینکه سرانگشتانش را جمع و تسویه کنیم. استخوان که سهل است؛ گوشت و ماهیچه و سیستم عصبی هم سهل است؛ اصل پوست هم سهل است؛ نقشهٔ پوستش را هم برمیگردانیم. سرانگشت — دیگر علم انگشتنگاری: هر کس سرانگشتی مخصوص خودش دارد؛ کلید اوست. هیچ دو نفری سرانگشتشان مثل هم نیست. میگوید نفر به نفر تا سرانگشت را برمیگردانیم.
یادآوری روشی: فهرست سورههای متدبَّر
شما میخواهید به استخوان ایراد بگیرید؟ این بحث را خدا در کدام سوره قشنگ باز کرد؟ در سورههایی که خواندهایم — سورهٔ طارق. چرا زیاد یادتان نیست؟ چون فهرست درست نکردهاید. سورههایی را که تدبر کردهاید مرتب مرور کنید. اگر میخواهید تدبر در جانتان بنشیند، فهرستی درست کنید؛ هر سورهای که تدبر میشود در فهرست بنویسید. وقتی میخواهید قرآن بخوانید، همین سورهها را مرتب متدبّرانه مرور کنید.
تا وقتی این سورهها کم است شاید هر روز بتوانید همه را مرور کنید؛ کمکم که بیشتر شود ممکن است سه روز یکبار یا هفتهای یکبار مرور کنید؛ ولی مرتب در حال شروع کردن و تمام کردنِ مرور سورههایی باشید که تدبرشان کردهاید. آنوقت تدبر مینشیند و جزء جانتان میشود. اگر این کار را نکنید، انسان فراموش میکند؛ خیلی طبیعی و راحت از یادش میرود جریان چه بود.
ما که خود را قرآنی میدانیم، هر روز بالاخره میخواهیم مقداری قرآن بخوانیم. این قرآنی را که میخوانید متدبّرانه بخوانید؛ همان سورههایی را که در فهرستتان نوشتهاید. اگر بیشتر وقت داشتید، یک دور ختم قرآن جداگانه داشته باشید. ختم کل قرآن برای کسی که هنوز ختم متدبّرانه را راه نینداخته اولویت نیست؛ ختم متدبّرانه را — سورههایی که تدبر کردهاید — داشته باشید. اگر وقت اضافی داشتید یک ختم کل هم؛ چون بسیار بافضیلت است و بر همین تدبر اثر دارد.
پیوند با سورهٔ طارق: اینهمانی جسم
در سورهٔ طارق خدا توضیح داده که قدرت بازگرداندن انسان را داریم و استدلال کرده: انسانی را که از یک آب جهنده خلق کردیم، آیا پس از مرگ و خاک شدن دوباره برگرداندنش برای ما سخت است؟
آنجا توضیح داده شد که اینهمانی انسان در قیامت به چیست. وقتی خدا ما را در قیامت زنده کند، میگویند این همان آدمی است که در سالهای فلان با این مختصات زندگی میکرد. اینهمانی هم به جسم است هم به روح. روح که اصلاً نمیمیرد؛ روح در قیامت همان روح است؛ بحث ندارد. خدا در سورهٔ طارق خواست بگوید جسمش هم همان است.
نکته این است: اینهمانی جسم ما به چیست؟ آیا من همانِ ده سال پیشام؟ میگوییم آری، همانم؛ ده سال پیش همین بودم، اکنون همینام، ده سال بعد هم همینام. اما در این سالها بارها مواد جسم من جابهجا شده. این جابهجایی مواد مرا کس دیگر نکرده؛ من همانم. اینکه جسم من همان است نه به این معناست که مواد جسم ثابت مانده و نه اضافه شده نه کم شده نه تغییر کرده. انسان جذب و دفع دارد؛ مواد جسم در فرآیندی در حال جابهجایی و تبدیل است. ولی نقشهٔ جسم عوض نشده.
سرانگشت شاهد اینهمانی هر انسانی است. سرانگشتت را در کودکی بگیرند و در نودسالگی هم بگیرند، همان است؛ کلید توست، رمز توست. هر انسانی نقشهای دارد. در علم امروز آن را دیانای مینامند؛ نقشهٔ وجود هر انسان است، با مشترکات و اختصاصات.
روایت امام صادق علیهالسلام دربارهٔ احیای مردگان
امام صادق علیهالسلام بسیار زیبا فرموده است: وقتی خدا میخواهد مردگان را زنده کند، بارانی میبارد — چهل سال — و از هر کسی که مرده ذراتی باقی مانده که به چشم دیده نمیشود. این ذرات — علم امروز ممکن است بگوید دیانای؛ من نمیخواهم بگویم حتماً همان است — حضرت میفرماید ذراتی از او باقی مانده که تجزیهپذیر نیستند؛ یعنی نمیروند جزء وجود دیگری شوند. ممکن است حتی کسی آن را بخورد، ولی با خوردن جزء وجود او نمیشود؛ این ذرات مخصوص همان آدماند. با آن باران این ذرات فعال میشوند و ظرف چهل سال همان بدن بازسازی میشود.
لازم نیست مواد این بدن با مواد آن بدن یکی باشد؛ همانطور که در همین دنیا لازم نیست مواد بدن من اکنون با ده سال پیش یکی باشد. نقشهٔ بدن یکی است. برای همین شبههٔ آکل و مأکول که میگویند: فرض کنید مردم و این چشم من خاک شد و تبدیل به زردآلو شد و دیگری آن را خورد و شد کلیهٔ او؛ فردا قیامت دعوا میشود که این چشم من است یا کلیهٔ تو؟ یکی هم میگوید این بینی من بوده — دعوا سرِ مواد نیست. دعوا سرِ آن نقشه است؛ آن نقشه از مواد اطراف خودش بدن را بازسازی میکند؛ همان بدن است.
لذا خدا میگوید:
«بَلَىٰ قَٰدِرِينَ عَلَىٰٓ أَن نُّسَوِّيَ بَنَانَهُۥ» (قیامت/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آری، تواناییم بر اینکه سرانگشتان او را درست بازسازی کنیم.
ما همان نقشه را بازسازی میکنیم؛ بیکموکاست همان آدم را برمیگردانیم. روح هم که همان است. لذا همینی در قیامت؛ باور کن، همینی. ممکن است به تناسب ظرف قیامت در مواقف قیافهمان تغییر کند؛ همانطور که در این دنیا قیافهها تغییر میکند — پوست کشیده یا چروک، افسرده یا سرحال، تیره یا روشن. قیافه در این دنیا در معرض تغییرات است؛ در قیامت هم در مواقف مختلف قیافهٔ انسان تغییراتی را تحمل میکند. استخوان بماند؛ گوشت و پوست و سرانگشت و نقشهٔ جسم را عیناً بازسازی خواهیم کرد بدون کموکاست. این یک جواب سرانگشتی به این شبهه است.
چرا جواب «سرانگشتی»؟ قدرت خدا سوگند نمیخواهد
چرا خدا جواب سرانگشتی داده؟ گویا میخواهد بگوید: درست است این دارد قدرت مرا زیر سؤال میبرد؛ ولی واقعاً قدرت مرا زیر سؤال بردن کار آدم عاقل نیست. این که معلوم است. سابقه دارد؛ خیلی جاهای قرآن این قدرت را توضیح دادهایم. چقدر بگوییم تو نطفه بودی خلقت کردیم؛ چقدر بگوییم آنکه آسمانها را خلق کرده با دوباره خلق کردن انسان برایش کاری نیست؛ چقدر بگوییم آنکه بار اول خلق کرده بار دومش چیزی نیست. این که دیگر معلوم است.
گویا خدا میخواهد بگوید این را ولش کن. بله، قادرین. برای من اکنون این مهم است: این آدم چه دارد؟ هر جور استدلال برایش میآورم. جاهایی که استدلال نمیخواسته هم استدلال آوردهام. وجداناً ثابت کردن قدرت خدا استدلال میخواهد؟
«وَضَرَبَ لَنَا مَثَلٗا وَنَسِيَ خَلۡقَهُۥۖ قَالَ مَن يُحۡيِ ٱلۡعِظَٰمَ وَهِيَ رَمِيمٞ» (یس/۷۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای ما مَثَلی زد و آفرینش خود را فراموش کرد؛ گفت: چه کسی استخوانها را زنده میکند در حالی که پوسیدهاند؟
«قُلۡ يُحۡيِيهَا ٱلَّذِيٓ أَنشَأَهَآ أَوَّلَ مَرَّةٖۖ وَهُوَ بِكُلِّ خَلۡقٍ عَلِيمٌ» (یس/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: همان کس آنها را زنده میکند که نخستینبار پدیدشان آورد؛ و او به هر آفرینشی داناست.
تا کی میخواهی روی این بحث با ما درگیر باشی؟ قدرت من که ثابت کردن نمیخواهد. آنکه باید اکنون بررسی کنیم مرض توست. تو چه داری؟
لایهٔ اول ریشهیابی: میل به آزادیِ بیمهار
«بَلۡ يُرِيدُ ٱلۡإِنسَٰنُ لِيَفۡجُرَ أَمَامَهُۥ» (قیامت/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه انسان میخواهد پیشِ روی خود را بگشاید و بشکافد.
میدانی چه دارد؟ میخواهد آزاد باشد. این همه بهانهها — یک روز استخوان پودر میکند، یک روز فلان میکند — این همه مسخرهبازیها برای این است که خودش را راحت کند. انسان میخواهد جلوی روی خود را باز کند؛ چیزی دست و پایش را نگیرد.
باور به قیامت مزاحمش است. باور به قیامت با لقمهٔ حرام خوردن جمع نمیشود؛ با کلاه سرِ مردم گذاشتن جمع نمیشود؛ با بیغیرتی و بیحیایی جمع نمیشود؛ با ظلم به دیگران و تجاوز به حقوق دیگران جمع نمیشود؛ با بیمسئولیتی و غیرمسئولانه حرف زدن و حرف شنیدن جمع نمیشود. این نمیتواند تحمل کند باور به قیامت را.
خدا دارد یک روانشناسی میکند. میگوید به لحاظ درونی، انسانی که میبینی درگیر شده با مسئلهٔ قدرت خدا سرِ قیامت — که اصلاً امر مسلّمی است و احتیاج به ثابت کردن هم ندارد و بارها هم ثابت کردهایم ولی حالیش نمیشود — به لحاظ روانشناختی او درصدد رها کردن خودش است. میخواهد این عذاب وجدان را بردارد؛ همان نفس لوّامهای که اول سوره گفتیم. میخواهد این عذاب وجدان را بردارد؛ بگوید کی گفته؟ میخورم، یک آب هم روش؛ میزنم، یکی هم روش؛ له میکنم، پرتش هم میکنم آن طرف. کی گفته اتفاقی قرار است بیفتد؟ کی گفته قیامتی هست؟ نفس لوّامهاش به او میگوید هست؛ میگوید تو هم بیزحمت خفه شو، نیست. سرکوب میکند؛ همان نفس لوّامه را هم سرکوب میکند. میخواهد آزاد باشد.
«یفجر» یعنی باز کند، به شکافت باز کند. «لیفجر أمامه»: میخواهد روبهروی خود و جلوِ مقابل خود را باز کند.
«يَسۡـَٔلُ أَيَّانَ يَوۡمُ ٱلۡقِيَٰمَةِ» (قیامت/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میپرسد: روز قیامت کی خواهد بود؟
به این خاطر سؤال میکند «أیّان یوم القیامة». این «کیه پس قیامت» نه اینکه قیامت را قبول کرده و لطفاً بگویید کی است؛ یعنی قیامتی که نمیتوانی بگویی کی است، پس نیست.
صحنهٔ قیامت: برق بصر و أين المفر
حالا خدا میخواهد به تناسب این ریشهیابی با این انسان چند کلمه حرف بزند.
«فَإِذَا بَرِقَ ٱلۡبَصَرُ» (قیامت/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آنگاه که دیده خیره و درخشان شود.
گفتی قیامت کی است؟ بگذار بهت بگویم. آن وقتی است که چشم در لحظهای خیره میشود. «برق»: انگار برق چشم را میگیرد؛ به سرعت برق اتفاق خواهد افتاد.
«وَخَسَفَ ٱلۡقَمَرُ» (قیامت/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ماه فرو شود و تاریک گردد.
آن وقتی که ماه برای همیشه خسوف خواهد کرد؛ تاریک خواهد شد. چرا ماه تاریک میشود؟ چون خورشید از بین رفت؛ چون خورشید در هم پیچیده شد؛ چون خورشید رفت توی دل خودش و سیاه شد.
«وَجُمِعَ ٱلشَّمۡسُ وَٱلۡقَمَرُ» (قیامت/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خورشید و ماه گرد آورده شوند.
آن وقتی که خورشید و ماه جمع شود؛ گویا خورد به هم.
«يَقُولُ ٱلۡإِنسَٰنُ يَوۡمَئِذٍ أَيۡنَ ٱلۡمَفَرُّ» (قیامت/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن روز انسان میگوید: گریزگاه کجاست؟
آن روز انسان میگوید. این انسان سابقه دارد در سوره: «أیحسب الإنسان… بل یرید الإنسان…». آن روز میگوید: کجا در بَرَم؟
تعبیر را در برابر چه بسنجید. این انسان دنبال چه بود؟ باز کردن مقابلش؛ یعنی دنبال آزادی. میگوید تویی که دنبال آزادی بودی و بهخاطر آن افتاده بودی به جان قیامت، همینقدر را بدان که وقتی قیامت اتفاق بیفتد، آزادی که بماند، دربهدرِ یک راه دررو خواهی بود؛ یک راه فرار. یعنی در اوج زندانی میشوی؛ در نهایتش اسیر میشوی.
عاقلی که بخواهد آزادی را به قیمت اسارت ابدی بخرد، عاقل نیست. این چه آزادیای است که هزینهاش اسارت است؟ این چه آزادیای است که قیمتش برای همیشه گرفتار شدن است؟ آزادی تا وقتی معقول است که تو را اسیر نکند؛ وگرنه نقض غرض است. دنبال آزادی نمیروم که فردا گرفتار شوم. اگر قرار باشد طوری دنبال آزادی بروم که فردا دربهدر بگردم یک راه فرار گیر بیاورم — کی دنبال راه فرار میگردد؟ کسی که اسیر و زندانی و در بند شده.
«كَلَّا لَا وَزَرَ» (قیامت/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ هیچ پناهگاه و ملجأی نیست.
کلا: هرگز. کی دارد میگوید کلا؟ خالق، خدا. لا وزر: راه فرار و پناهگاهی نیست.
«إِلَىٰ رَبِّكَ يَوۡمَئِذٍ ٱلۡمُسۡتَقَرُّ» (قیامت/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن روز قرارگاه بهسوی پروردگار توست.
مستقر یعنی جایگاه استقرار. یعنی همه مستقر شدهاند در حالی که توجه به پروردگار تو دارند. آن روز کسی نمیتواند از جایگاه محاکمهای که در قیامت برای او طراحی شده به جای دیگری فرار کند. باید همانجا بایستی؛ این جای توست؛ بایست جوابهایت را بده. هیچکس نمیتواند جای دیگر برود. «آقا ما جن میشویم یواشکی» — خدا را چطور یافتی؟ پس کجا میخواهی جن بشوی؟ کجا میخواهی بروی؟
در دعای کمیل آمده است:
«لَا يُمْكِنُ الْفِرَارُ مِنْ حُكُومَتِكَ» (دعای کمیل)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گریختن از فرمانرواییات ممکن نیست.
فرار از حکومت تو معنی ندارد. اباعبدالله علیهالسلام چه زیبا به آن جوان گفت که میگفت هر کار میکنم ترک گناه نمیشود: برو جایی که خدا نباشد، هر قدر خواستی گناه کن؛ نبیند دیگر اشکال ندارد؛ خیلی به خودت فشار نیاور. وقتی هست که فرار نمیشود کرد، چه تلاش بیحاصل و بیفرجامی است.
بما قدّم و أخّر؛ انسان بر نفس خود بصیر است
«يُنَبَّؤُاْ ٱلۡإِنسَٰنُ يَوۡمَئِذِۭ بِمَا قَدَّمَ وَأَخَّرَ» (قیامت/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن روز انسان از آنچه پیش فرستاده و آنچه واپس نهاده آگاهانده میشود.
این سوره با انسان کار دارد: أیحسب الإنسان، بل یرید الإنسان، یقول الإنسان، ینبّأ الإنسان. آن روز دو خبر به ما میدهند: اینها را فرستادی، اینها را گذاشتی. بعضی خیال میکنند فقط آنچه فرستادهاند؛ نه، آنچه میگذارند هم هست.
آنچه میگذاری گاهی باقیات صالحات است: چیزی باقی میگذاری که بعد از خودت هم کار میکند؛ تو رفتهای ولی آن هنوز کار میکند. گاهی هم خداینکرده بدعتها و گناهان و چیزهای غلط است: غلطی ایجاد کردی، بنیان بدی نهادی؛ تو رفتی و آن بنیان بد هنوز کار میکند، هنوز خراب میکند، هنوز به فساد میکشد. این میشود مؤخَّر.
«بَلِ ٱلۡإِنسَٰنُ عَلَىٰ نَفۡسِهِۦ بَصِيرَةٞ» (قیامت/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه انسان خود بر نفس خویش بیناست.
خدا میگوید اصلاً نبأ لازم نیست؛ خبر دادن به انسان لازم نیست. چرا؟ بل — ریشهیابی، یک لایه عمیقتر. چون انسان آن روز خودش میداند چه خبر است و چه کاره است؛ خبر بدهند یا ندهند خودش متوجه شده. هرکس خودش میداند چه کاره است.
«وَلَوۡ أَلۡقَىٰ مَعَاذِيرَهُۥ» (قیامت/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرچند عذرهایش را پیش افکند.
حتی اگر بخواهد بایستد عذر بیاورد — من اینگونه بودم علت این بود، آنگونه بودم علت آن بود — خودش هم میداند این عذرها برای وضعیتی که اکنون دارد کفایت نمیکند. هرچند بخواهد معذرتهایی القا کند و بیفکند و هی عذر بتراشد: «خدایا اگر میبینی نماز نمیخواندم چون بابام نمازخوان نبود» — پس بابات نمازخوان نبود یعنی تو عقل هم نداشتی؟ گوش هم نداشتی؟ «خدایا اگر میبینی آدم کشتم، ناپدریای داشتم که به من چک میزد» — او را که خدمتش میرسیم، اما این چه توجیهی میشود که تو بیایی آدم بکشی؟ وجدان نداشتی؟
یعنی آن روز نمیشود عذر آورد؛ عذر اضافه، عذر گزاف. حالا اگر واقعاً کسی عذری دارد بحث دیگری است؛ خدا خودش عذرهای واقعی انسانها را میشناسد.
«لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفۡسًا إِلَّا وُسۡعَهَا» (بقره/۲۸۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا هیچ کس را جز به اندازهٔ توانش تکلیف نمیکند.
خدا هر کسی را میداند چه به او داده و چه باید از او بخواهد. اما چیزی که واقعاً عذر نباشد و او بخواهد عذر مطرحش کند — هر قدر میخواهی بگو؛ خودت میدانی چیست، خدا هم میداند چیست. عذر به تقصیر اصلاً.
عوض شدن میدان بازی
دقیقاً دقت کنید تا اینجا چه اتفاقی افتاد. خدا میدان بازی را عوض کرد. زمین بازی عوض شد. تا حالا انسان هی میخواست مسئلهٔ قیامت را یکجوری بپوشاند در میدانی که گویا خدا باید قیامت را ثابت کند: تو ثابت کن ببینم چطور میخواهی مردهها را زنده کنی، چطور استخوانها را جمع کنی. همهاش تلاش میکند خدا را در مسئله محکوم کند. آنکه گویا در موضع انفعال است و هی باید اثبات کند و دفاع کند و قسم بخورد به پیر و پیامبر و این دلیل و آن دلیل، گویا خداست.
خدا چه کرد؟ زمین بازی را عوض کرد. گفت این حرفها را جمع کن. «أیحسب الإنسان ألّن نجمع عظامه» — آن که معلوم است؛ حالا آنها را جمع کن. «بلی قادرین علی أن نسوّی بنانه». حالا من با تو کار دارم. تو مرگت چیست؟ تو دنبال چه هستی؟ تو دنبال آزادیای. بهخاطر همین میگویی قیامت نیست. بدان قیامت که هست. ولی همان آزادیای که دنبال میکنی که برود هیچ، گرفتاری سنگینی برای تو خواهد آمد. دنبال راه فرار خواهی بود و راه فراری هم پیدا نخواهی کرد. بیچاره، اینقدر سرِ این مسئله خودت را متوقف نکن.
میدان عوض شد. اکنون متهم کیست؟ انسانی که همهاش در تلاش انکار قیامت است. آنکه اکنون باید خودش را نجات دهد انسان است؛ نه اینکه خدا همهاش بخواهد اثبات کند. تو یک راه برای نجات خودت پیدا کن. آن نفس بیمهارمانده را یکجوری راضیاش کن، مهارش کن. فردا را فکر کن، حساب و کتاب را فکر کن. فردا من عذر قبول نمیکنم که بایستی بگویی اینطور شد و آنطور شد؛ گفتنیها را بهت گفتهام.
این حرفها برای پیامبری که تا الان همهاش میخواست دفاع کند در برابر حملهها، خیلی چسبید؛ خیلی. گویا دل پیامبر باز شد و راحت شد. میدان عوض شده؛ حالا آنکه باید جواب بدهد انسان است. دیگر بس است. دیگر چقدر استدلال؟
آیات «لا تحرّک به لسانک»: صحنهٔ تبلیغی میان خدا و پیامبر
لذا پیامبر رفت روی منبر:
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيۡطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسۡمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحۡمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (بسمله)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ مهربان.
«لَآ أُقۡسِمُ بِيَوۡمِ ٱلۡقِيَٰمَةِ وَلَآ أُقۡسِمُ بِٱلنَّفۡسِ ٱللَّوَّامَةِ» (قیامت/۱–۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند نمیخورم به روز قیامت؛ و سوگند نمیخورم به نفسِ بسیار ملامتگر.
شروع کرد به خواندن آیاتی که خدا نازل کرده بود، بهخاطر آن خوشحالی که در قلبش آمده بود: بله، این جواب میدهد؛ این را باید هرچه زودتر به انسانها بگویم. اینجا خدا آمد توی صحنه:
«لَا تُحَرِّكۡ بِهِۦ لِسَانَكَ لِتَعۡجَلَ بِهِۦٓ» (قیامت/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زبانت را به آن حرکت مده تا در آن شتاب کنی.
معنی مشهور را خواهم گفت، ولی بنده معنی مشهور را اینجا قبول ندارم، با دلایلی. «لا تحرّک به لسانک لتعجل به»: پیامبر، زبانت را به آن حرکت نده. این ضمیر «به» به چه برمیگردد؟ به همین پانزده آیهٔ قبلی. زبانت را به این آیاتی که ما نازل کردیم حرکت نده تا با عجله آن را برای مردم بخوانی.
«إِنَّ عَلَيۡنَا جَمۡعَهُۥ وَقُرۡءَانَهُۥ» (قیامت/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا گردآوردن آن و خواندنش بر عهدهٔ ماست.
یعنی هنوز حرف ما تمام نشده. ما بر عهده داریم که مطلب را جمع کنیم و بر تو بخوانیم.
«فَإِذَا قَرَأۡنَٰهُ فَٱتَّبِعۡ قُرۡءَانَهُۥ» (قیامت/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون آن را خواندیم، خواندنش را پیروی کن.
وقتی ما خواندیم و تمام شد، تو بیا شروع کن به خواندنش برای مردم. گویا خدا میخواهد بگوید وسط بحث است؛ هنوز حرفم تمام نشده. یک دست نگه دار؛ یک دو دقیقه دست نگه دار.
«ثُمَّ إِنَّ عَلَيۡنَا بَيَانَهُۥ» (قیامت/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس بیان و روشنکردنش نیز بر عهدهٔ ماست.
خدایا چه میخواهی بگویی؟ گفتی دیگر. میگوید نه: ثم إنّ علینا بیانه. ما همین را که اکنون گفتیم و تو اینقدر خوشت آمد، میخواهیم باز بیشتر توضیح دهیم. هنوز توضیح بیشترش مانده.
قرآن بستر تخت یکنواخت نیست
بعد میگوید:
«كَلَّا بَلۡ تُحِبُّونَ ٱلۡعَاجِلَةَ» (قیامت/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ بلکه شما زندگی زودگذرِ نقد را دوست میدارید.
این بقیهای است که مانده بود. چه پدیدهای بود که اتفاق افتاد؟
قرآن کریم در بستری مطالب خود را منتقل میکند که به هیچ عنوان — برخلاف تصور بعضی از ما — بستر تختِ یکنواخت نیست. من قرآن کریم را بلا تشبیه، بلا تشبیه، اگر بخواهم در یک جهت تشبیهش کنم، به حرفهایترین فیلمها تشبیهش میکنم. قرآن اینطور است: فضای سهبعدی میسازد. صرفاً حرف نمیزند؛ صرفاً اطلاعرسانی نمیکند. اصلاً این برنامه است.
یعنی خدا اینجا مکثی کرد که پیامبر با هیجان شروع کند — پیامبر هم میداند دارد چه کار میکند — با هیجان شروع کند تا جایی بیاورد، بعد بگوید بابا وایسا؛ هنوز من تمام نکردهام؛ هنوز بقیهاش مانده. این کار تبلیغی است. یعنی چیزی آمده که گویا صبر پیامبر تمام شده و میخواهد با عجله زود بگوید؛ خدا میخواهد بگوید صبر کن، هنوز بقیهاش را میخواهم بگویم. یک تیکهاش را گفتم؛ تیکهٔ دومش را نشنیدی. بگذار بقیهاش را بگویم، بعد برای مردم بگو.
این یک اقدام مشترک بین خدا و پیامبر است. صحنهای است وسط این ریشهیابی: یک ریشه را گفته، ریشهٔ دوم مانده. این صحنه رقم خورده تا به جهانیان و به مردم عصر نزول بگوید: بابا این خیلی حرف مهمی بود که آمد در حوزهٔ قیامت. گویا پیامبر تا قبل از این حرف مستأصل بوده: دیگر چه کند با این مردم، دیگر چه بگوید به اینها. این حرف که آمد…
از شما میپرسم: بهجد، این توضیحاتی که از اول سوره دربارهٔ قیامت از روی این سوره گفته شد، برای شما یک بُرش دیگر نبود؟ یک فاز دیگر نبود؟ غیر از آن فازهایی که بنشینیم استدلال کنیم خدا میتواند یا نمیتواند. یک چیز دیگر بود. آمد شما را کاوید؛ آمد ما را کاوید؛ انسان را رو کرد. خیلی اتفاق مهمی بود. لذا پیامبر هیجان داشت که بگوید و خدا هم ناراحت نیست. یعنی این آیات توبیخ پیامبر نیست. این آیات همان جنبهٔ تبلیغی است که خدا به بحث اضافه میکند. میخواهد بگوید یک دقیقه دست نگه دار؛ هنوز بقیهاش را بگذار من بگویم؛ هنوز جمع نکردهام، هنوز نخواندهام.
لایهٔ دوم ریشهیابی: حبّ عاجله
خدایا تو که خواندی و گفتی؛ همین هم خودش خیلی است. میگوید نه:
«ثُمَّ إِنَّ عَلَيۡنَا بَيَانَهُۥ» (قیامت/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس بیان آن بر عهدهٔ ماست.
گویا اینجا پیامبر میگوید توضیحت چیست؟ میگوید:
«كَلَّا بَلۡ تُحِبُّونَ ٱلۡعَاجِلَةَ وَتَذَرُونَ ٱلۡأٓخِرَةَ» (قیامت/۲۰–۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ بلکه شما زودگذرِ نقد را دوست میدارید و آخرت را وامیگذارید.
بحث را میخواهد یک لایه عمیقتر کند. بگوید آن دنیا، آن مسئلهٔ میل به آزادی بماند؛ شما حبّ چه دارید؟ حبّ عاجله دارید. انسان، میدانی چرا میل به آزادی داری؟ چون من میخواهم کمکت کنم. من که نمیخواهم زجرت بدهم. میخواهم بگویم مشکلت در مسئلهٔ قیامت میل به آزادی است. گرفتی؟ این میل به آزادی که عاقبت ندارد؛ چون کسی که با میل به آزادی قیامت را انکار کند گرفتار میشود و فردا راه فرار هم گیر نمیآورد. این که هیچ. اما میخواهم کمکی بهت بدهم. میدانی چرا میل به آزادی داری؟ علتی دارد.
آن علت این است: شما آدمها همهتان نقد دوست دارید؛ نسیه نمیپسندید. با خودتان میگویید این نقد است، این نسیه. عاجله یعنی دمِ دست، فراهم، سریع. شما زودبازده میپسندید؛ زودبازده باشد، سریع باشد، نقد باشد؛ اینجوری خوشتان میآید. اما عقل چه میگوید؟ عقل میگوید همیشه نفع یک اقدام به زودبازده بودنش نیست. اقدامات زودبازده معمولاً عاقبت خیلی جدی ندارند؛ در حد خودشان به درد میخورند. عاقل آن کسی است که به آخرت بیندیشد، به بعد بیندیشد؛ به آن بقا فکر کند، به آن ثبات و پایداری فکر کند؛ نه فقط به نقد و سریع بودن. نقد و سریع بودن برای کسی که در این دنیا زندگی میکند بهتنهایی به درد نمیخورد.
مرگ، معیار پایداری را یادآوری میکند
حالا این را چطور ثابت کند خدا؟ چطور به ما حالی کند که نقد بودن معیار نیست و پایداری معیار است؟ مرگ. میگوید زودبازده در یک صورت خوب بود: بتوانی نمیری. اگر میتوانی نمیری، خوب است زودبازده باشد. یک قولی فقط به من بده که نمیمیری. اما اگر نمیتوانی و نمیدانی کی میخواهی بمیری — و بالاخره دیر یا زود، فوقش شصت، نه هشتاد، نه صد، نه انشاءالله صد و بیست سال؛ ما ایرانیها همیشه آرزوی صد و بیست سال میکنیم — دیگر بعدش که خبری نیست. پس زودبازده هم چنگی به دل نمیزند؛ رفتنی است. انسانی که رفتنی است نباید محاسباتش فقط محاسبات زودبازده باشد؛ باید آخرت را بیندیشد.
حالا هی تصدیق نکن؛ حالا هی نماز نخوان؛ خودت میدانی. ببین چه کرد. دیگر انسان اگر انسان باشد اینجا تسلیم است. دیگر حرفی برای زدن نمانده؛ حرف حساب دیگر. آن آزادیطلبیمان را قشنگ جواب داد. گویا پیامبر سرش داغ آمد زود بگوید؛ گفت صبر کن اصلش مانده. این اصل را گویا خدا میخواهد بگوید هنوز به مطلب ضمیمه نکردهام؛ مطلب تکمیل نشده. این تیکهٔ دومش هم مهم است.
صرف اینکه به انسان بگویم تو آزادیطلبی داری و در قیامت گرفتار میشوی، ممکن است بگوید برو بابا ادعاست. اما بگذار یک لایه عمیقتر هم بگویم؛ آن لایه عمیقتر دیگر همه را میشویاند. کیست که منکر علاقهٔ خودش به اقدامات زودبازده باشد؟ کیست که منکر علاقهٔ خودش به عجله برای دسترسی به منافع باشد؟ همه میگویند هر کسی میخواهد زود برسد.
مثالهای زودبازده: ثروت و حفظ قرآن
اکنون نگاه کنید — در همین دنیا مثال میزنم — کسانی که باید برای ثروتمند شدن راه سختی بروند: بگویند باید بروی توی بازار خاک بازار بخوری، کارگری کنی، توسری استادکار را بخوری، قفسهها را بچینی، از خودت عرضه نشان بدهی، یک پله بیایی بالا، همینطور تا روزی بازاری شوی و حجرهای یا چند حجره داشته باشی و سری توی سرها درآوری. راه سخت را برای ثروتمند شدن چند درصد میروند؟
حالا یک نفر بیاید بگوید «ثروتمند شدن در سه سوت»، «ثروتمند شدن در سه روز». سالن پر میشود؛ دو هزار و پانصد نفر نشستهاند: زود به ما بگو ببینیم چطور میتوانیم سه روزه ثروتمند شویم یا یکماهه میلیاردر شویم. پر میشوند. به چیزی هم میرسند؟
قرآن میخواهیم حفظ کنیم. منی که دارم به شما میگویم میخواهم بدانید انسان اینطوری است. آقا قرآن میخواهی حفظ کنی، کار سنگینی است. سه سال شبانهروزی کار میخواهد. تازه بعد از سه سال شبانهروزی کار، اگر بخواهی حفظت را نگهداری باید روزانه سه چهار ساعت وقت بگذاری؛ وگرنه حفظ فرّار است و میرود. هستی؟ عدهای میگویند هستیم؛ که خیلی کماند؛ و از همین کم، خیلی خیلی کمشان در این راه میمانند. دستم توی کار است؛ میدانم دارم میگویم. کی میآید قرآن را کلش را حفظ کند و بعد نگه دارد؟ خیلی کار سختی است.
بعد یک نفر میآید میگوید «حفظ قرآن در یک ماه». سالن هشتصد نفر. خدا شاهد است؛ کسی را آوردند — خودم چون در جلسه بودم دارم میگویم — گفتند ایشان استادی است با روش مطالعهای ویژه: صفحه را میزنی و اسکن میکنی؛ کار خاصی ندارد؛ تمرینهایی میدهیم؛ قرآن را اینجوری میگیری؛ جلد را اینجوری میکنی؛ آخرش قرآن اینجوری حفظ میشود. در تبلیغاتشان ورق زدن کتاب را نشان میدادند. طرف روی حفظ قرآنِ دو هفتهای مانور میداد: دو هفته تضمین میدهم شرکت در مسابقات؛ برنده شو. دو هفته قرآن حفظ. بعد در جلسه به جمع اساتید گفت: من دو هفته میگویم چون میترسم انکار بشوم؛ راستش سه روزه است.
بعد گفتم ببخشید یک سؤالی دارم. سه جای قرآن را میخواهم از شما بپرسم؛ سه آیه میپرسم، آیهٔ بعدیش را بخوان؛ و گفتی با معنا؛ سه آیه هم معنایش را بگو. میدانید چه جوابی داد؟ گفت من با خودم قسم به لفظ جلاله خوردهام که جایی خودنمایی نکنم. گفتم عزیزم فدات شوم، خودنمایی چیست؟ خودنمایی نمیخواهیم بکنیم. سه روزه هم نمیخواهم قرآن حفظ کرده باشی. سی ساله هم حفظ کرده باشی خوب است؛ میخواهم حفظت را ببینم. کسی که ادعا میکند بالاخره خودش حافظ است. هر کار کردیم حاضر نشد چیزی از قرآن بخواند یا یک آیه را معنی کند. همین آدم در ایران هر جا همایش گرفت سالنها پر شد با شهریههای سنگینِ میلیاردی جیبش را پر کرد و رفت. بگویم کجاها همایش گرفت شاختان درمیآید. تو بگو دو نفر حافظ قرآن شده باشند بیاورد نشان بدهد؛ من همینجا تسلیم میشوم. مگر اینجوری کسی قرآن حفظ میکند؟
حالا نمیگوییم روشهای تند و کند وجود ندارد؛ اما حرف چیست؟
«كَلَّا بَلۡ تُحِبُّونَ ٱلۡعَاجِلَةَ» (قیامت/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ بلکه شما زودگذرِ نقد را دوست میدارید.
عجله را دوست دارید؛ یعنی زودبازده خوشتان میآید. هر کس میخواهد راه واقعی جلوِ پایتان بگذارد حوصله ندارید بروید؛ چون سخت است، چون تنبلیتان میآید، چون برنامهریزی میخواهد، چون ثبات میخواهد، چون زحمت دارد — خواه پول باشد خواه قرآن خواه اخلاق. همهاش دنبال برنامههای یکشبه و سهسوته و یکروزه و دو روزهاید. این صفتتان است.
حالا در همین مسئلهٔ دنیا و آخرت هم همینجور شده. شما میخواهید همه کیفها را همینجا ببرید. تحبّون العاجلة یعنی همه چیز را همین حالا کیفش را بکنیم تمام شود. بابا یک دو دقیقه دندان روی جگر بگذار. حالا نمیگوییم اصلاً کیف نکن؛ یک خرده محدودیت را قبول کن. دیربازده؛ یعنی حاضر شو اقداماتی بکنی که به آن لذت ابدی و پایدار برسی. ولی شما آن را رها میکنید. لذا این شد لایهٔ دوم ریشهیابی.
تذکر دربارهٔ ادامهٔ آیات و قول مشهور
هنوز وارد آیات بعد از «لا تحرّک» به تفصیل کامل نشدهام؛ فقط خواستم با این مقدار توضیح دربارهٔ آیات بعد یک نکته را بگویم: این «لا تحرّک» که اینجا آمده نیامده که به پیامبر بگوید آنچه بعضی تعبیر کردهاند.
تعبیر مشهور را اشاره کنم. گفتهاند پیامبر اکرم همینجوری که خدا داشت وحی میکرد، چون از قبل به او وحی شده بود و آیات را بلد بود، جلو جلو میخواند. دیدهاید میخواهید جایی برای بچهتان شعری بخوانید و بچه حفظ است؛ قبل از شما میخواند و بهتان برمیخورد و اعصابتان خرد میشود: یک دقیقه دندان به کام بگیرید، بگذار من بخوانم؛ هی جلوتر از من میخوانی. این حالت. خدا میخواست این قرآن را بخواند؛ پیامبر از قبل حفظ بود؛ هی جلوتر از خدا میخواند. خدا یک خرده برخورد کرد: بابا عزیزم پیامبر، قربانت بروم، یک خرده دندان روی جگر بگذار، بگذار من بخوانم. بعد ماندهایم «إنّ علینا جمعه و قرآنه» چیست و «ثم إنّ علینا بیانه».
اینجوری دیدن این آیات چند اشکال دارد.
اشکال اول: نزول دفعی بر پیامبر نزول الفاظ نبوده؛ نزول حقیقت نورانی قرآن بوده. الفاظ در طول زمان، در طول بیست و سه سال، بهتدریج نازل شدهاند. کی گفته این الفاظ را پیامبر قبل از اینکه خدا بگوید میدانسته؟ پیامبر حقیقت قرآن را میدانسته. خیلی جاها خدا در قرآن تصریح میکند:
«وَإِن كُنتَ مِن قَبۡلِهِۦ لَمِنَ ٱلۡغَٰفِلِينَ» (یوسف/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو پیش از آن از بیخبران بودی.
تا قبل از اینکه من بگویم تو نمیدانستی. این حرف درست نیست که بگویید پیامبر از قبل الفاظ را میدانسته. تا خدا نگفته او چطور میدانسته؟ بله، حقیقت نورانی قرآن دفعةً به قلب پیامبر نازل شده؛ قلب پیامبر مشرف بر وحی است. این اشکال اول.
اشکال دوم: این بیان با این مدل توضیح میشود تأدیب پیامبر؛ یعنی گویا خدا دارد پیامبرش را تأدیب میکند و ادبی به او میآموزد. اگر تأدیب پیامبر است یعنی علیالقاعده ربطی به سورهٔ قیامت ندارد. آنوقت سؤال میشود چرا پس اینجا قرار داده؟ خدا نمیتوانست یک لحظه بگوید جبرئیل یک دقیقه وایسا؛ زود زود داری میخوانی خراب میشود؛ این بحث را بین خودش و پیامبر جمع کند. چه لزومی داشت این در قرآن باشد؟ اصلاً نه در قرآن میخواست باشد، چه لزومی داشت اینجا باشد؟ بعد جمعش کند بگوید حالا ادامه میدهیم.
سه: اصلاً لغو لازم میآید. اگر پیامبر بلد بوده، این خواندن دوباره چه بوده؟ آقا من که بلدم دیگر برای چه میخوانی؟ مثل اینکه بچه بلد است و بابا میخواهد بگوید نه بلد نیستی بشین من برایت بخوانم. حالا پیامبر را خدا بنشاند برای شنیدن چیزی که بلد است؟
و از نظر لفظی و معنایی در خود این آیات هم مشکل داریم: «إنّ علینا جمعه و قرآنه» و «إنّ علینا بیانه» ظهور ندارد در اینکه آنچه را قبلاً گفتیم میخواهیم جمع کنیم؛ یعنی هنوز مطلب ادامه دارد؛ میخواهیم توضیح دهیم، بیان کنیم، هنوز میخواهیم بخوانیم. پس معلوم است عجلهٔ پیامبر این نبوده که زودتر از خدا زبانش را تکان میداده. عجلهٔ پیامبر این بوده که تا جایی ریشهیابی کرد و خدا مکثی ایجاد شد، شروع کرد به گفتن؛ خدا برای اینکه تبلیغات شود در این صحنه، این شوق پیامبر را نشان دهد و شوق بالاتری به او بدهد، گفت عجله نکن، صبر کن، هنوز میخواهم جمعش کنم، هنوز میخواهم بخوانم؛ وقتی خواندم و تمام کردم بخوان؛ میخواهم توضیحش بدهم. این هم با آیات جور درمیآید هم با سوره؛ دیگر بحث ادب کردن پیامبر نیست؛ بلکه بحثی است کاملاً در ارتباط با اهداف هدایتی سوره، توی دل سوره. و ضمیر «به» هم خودبهخود برمیگردد به آیات قبل از آن.
تکمله دربارهٔ قول مقابل و مکث عمدی
آنچه دربارهٔ آیات شانزده تا نوزده گفتم: چون من قول مقابل را یکجوری توصیف کردم که شما سریع به غلط بودنش پی ببرید، ولی صاحبان آن قول اینجوری توصیفش نمیکنند. نه، پیامبر رها نکرده؛ همان موقع که وحی بر پیامبر نازل میشود پیامبر میخواند. یک مکث کافی است. یعنی خدا عمداً مکث کرده باشد که پیامبر با خودش فکر کند این تمام شد بگویم؛ شروع کند به خواندن با شوق به اینکه بالاخره خدا به من چیزی گفته میتوانم به مردم بگویم — چون بسیاری از سورههای قرآن اینطور نبود که کل سوره در وهلهٔ واحدی نازل شود؛ یک تیکهاش میآمد، بعد تیکهٔ بعدی. در این فاصلهها پیامبر تیکهٔ قبلی را میخواند.
یعنی در نگاهی که عرض کردم، این کار پیامبر جرم یا خلاف ادب یا اسائهٔ ادب نیست به هیچ وجه. در آن مکثی که خدا کرده پیامبر خواندن را آغاز کرده؛ خدا هم اصلاً عمداً مکث کرده که او آغاز کند تا این آیات را بگوید؛ چون خود این آیات دارند در سوره نقش ایفا میکنند؛ نقش تبلیغی دارند. یعنی حرفی زدیم بسیار مهم؛ تازه قسمت بسیار مهمترش هنوز مانده.
حالا روی آن توضیحی که حقیر دادم، توضیحاتی که در تفاسیر آمده بروید مطالعه کنید. آنهایی که وقت میگذارند مباحثه میکنند، مباحثه کنید. اگر اشکال یا ابهامی باقی بود در این باره در جلسهٔ بعدی توضیح خواهیم داد انشاءالله.
تکلیف هفتهٔ آینده: سورهٔ انسان
حتماً برای هفتهٔ آینده: سورهٔ بعد از قیامت، سورهٔ انسان است. آخ آخ. سورهٔ انسان. به به. پیام تبلیغیها. سورهٔ جان است؛ چون سورهٔ حضرت زهراست، سورهٔ حضرت علی است، سورهٔ امام حسن و امام حسین علیهمالسلام است. عشق است دیگر. حالا انشاءالله خدا قسمت کند در محضر این سوره قرار بگیریم.
تکلیف هفتهٔ آینده: مفاهیم و ساختاریابی سورهٔ انسان است. مفاهیم آیات و ساختاریابی سورهٔ انسان. انشاءالله موفق و مؤید باشید. صلوات.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.