ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 013

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و مرور ساختار سوره

به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. ستایش از آنِ پروردگار جهانیان است، و درود و سلام بر پیامبر گرامی، حبیبِ خدا در میان جهانیان، ابوالقاسم مصطفی محمد؛ خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرج‌شان را نزدیک گردان.

سورهٔ مبارکهٔ قیامت را هفتهٔ گذشته آغاز کردیم و بحث را تا جایی پیش بردیم. مرحلهٔ نخست تدبّر، فهم آیات سوره است؛ این مرحله را در لابه‌لای بحث‌ها پیاده می‌کنیم، و طبیعتاً شما در تکلیف خود آن را به‌عنوان مرحله‌ای مستقل وارد می‌شوید: آیات را دانه به دانه می‌خوانید و می‌فهمید. مرحلهٔ دوم، تشخیص سیاق‌های سوره است. در جلسهٔ پیش به این نتیجه رسیدیم که این سورهٔ مبارکه چند سیاق دارد: آیهٔ یک و دو به‌عنوان طلیعهٔ سیاق اول؛ آیهٔ سه تا سی‌وپنج به‌عنوان سیاق دوم؛ و آیهٔ سی‌وشش تا پایان سوره به‌عنوان سیاق سوم.

تنها این توضیح لازم بود که در لابه‌لای بحث به آیات معترضه رسیده بودیم — از آیهٔ شانزده تا نوزده — و می‌خواستیم ببینیم آیا این آیات معترضه خود سیاق مجزایی محسوب می‌شوند (و پیش و پس از آن هر کدام یک سیاق باشد)، یا همه را یک سیاق بگیریم و این آیات را معترضهٔ داخل همان سیاق بدانیم. با توجه به توضیحات مفصّل جلسهٔ قبل، اولویت با آن است که کلّ این بازه را یک سیاق بگیریم و آیات شانزده تا نوزده را معترضهٔ داخل همین سیاق در نظر آوریم. خلاصهٔ دلیل این بود که پس از معترضه باید دید آیا آیات بعدی با ادبیاتِ آغازِ بحث پیوستگی دارند یا نه. بلافاصله پس از معترضه آمده است: «کلّا بل تحبّون العاجلة». هم «کلّا» و هم «بل» اداتِ اتصال‌اند؛ یعنی آنچه را پس از خود دارند به آنچه پیش از خود است متصل می‌کنند. آیا این اتصال به جمله‌های معترضهٔ پیشین بود؟ نه؛ اتصال به جمله‌های پیش از معترضه بود. این تکرار را برای تأکید آوردم تا اگر کسی مطلب را دوباره نیاز داشت، روشن شود.

سیاق اول: طلیعه و نفس لوّامه

جمع‌بندی سیاق اول ساده بود؛ کلاً دو آیه بیشتر نبود. خدا می‌خواهد با اشاره به نفس لوّامه فضایی برای باور هرچه بیشتر به روز قیامت بگشاید، و البته با تأکید.

«لَآ أُقْسِمُ بِيَوْمِ ٱلْقِيَـٰمَةِ ﴿١﴾ وَلَآ أُقْسِمُ بِٱلنَّفْسِ ٱللَّوَّامَةِ ﴿٢﴾» (قیامت/۱–۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند نمی‌خورم به روز قیامت؛ و سوگند نمی‌خورم به نفس بسیار سرزنشگر.

سیاق دوم: مرور مسیر بحث تا اینجا

سیاق دوم سوره را یک‌بار مرور کنیم تا ببینیم به کجا رسیده‌ایم؛ هنوز جمع‌بندی‌اش تمام نشده بود.

استبعاد انکاری و پاسخ قدرت

خدا در آغاز سؤالی مطرح کرد:

«أَيَحْسَبُ ٱلْإِنسَـٰنُ أَلَّن نَّجْمَعَ عِظَامَهُۥ» (قیامت/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا انسان می‌پندارد که هرگز استخوان‌هایش را جمع نخواهیم کرد؟

این اشاره به نوعی «استبعاد» است؛ استبعاد یعنی بعید شمردن. گویا انسان از قدرت خدا بعید می‌داند که روزی استخوان‌های او را جمع کند: پس از مرگ و پوسیدن استخوان و بدل شدن به خاک، دوباره استخوان‌ها جمع شود، دوباره حیات یابد، و همان انسان پیشین بازگردد. در نگاه انسان این مسئله بعید می‌نماید. این استبعاد را «انکاری» می‌نامیم؛ یعنی بعیدشمردنی از روی انکار. می‌خواهد انکار کند با این بیان که «خدا چگونه استخوان‌ها را جمع می‌کند؟» — همان پرسش معروف:

«قَالَ مَن يُحْىِ ٱلْعِظَـٰمَ وَهِىَ رَمِيمٌ» (یس/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: چه کسی این استخوان‌ها را زنده می‌کند در حالی که پوسیده‌اند؟

می‌خواهد نتیجه بگیرد که چنین اتفاقی نخواهد افتاد. خدا همین استبعاد انکاری را زیر سؤال برده است: تو استبعاد می‌کنی، انسان انکار می‌کند؛ و پاسخی بسیار مقتدرانه و کوتاه می‌دهد:

«بَلَىٰ قَـٰدِرِينَ عَلَىٰٓ أَن نُّسَوِّىَ بَنَانَهُۥ» (قیامت/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آری، تواناییم حتی بر آنکه سرانگشتان او را برابر و درست کنیم.

چرا به سرانگشتان اشاره می‌کند؟ سرانگشتان کلیدِ جسم هر آدمی است؛ در سرانگشت هر کس ثبتی ثابت است و علم انگشت‌نگاری نیز بر همین اساس استوار شده. خدا می‌فرماید ما قدرت داریم حتی سرانگشتان او را جمع و برابر کنیم.

اما گویا در این سیاق خدا بحث را به فازی دیگر منتقل می‌کند. به‌جای آنکه بر سرِ قدرتِ داشتن یا نداشتن خدا بایستیم، جملهٔ «بلی قادرین» می‌خواهد بگوید: این که معلوم است ما می‌توانیم؛ بحث چیز دیگری است.

ریشه‌یابی اول: میل به آزادی و ولنگاری

یکی از کارکردهای «بل» ریشه‌یابی است.

«بَلْ يُرِيدُ ٱلْإِنسَـٰنُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُۥ ﴿٥﴾ يَسْـَٔلُ أَيَّانَ يَوْمُ ٱلْقِيَـٰمَةِ ﴿٦﴾» (قیامت/۵–۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه انسان می‌خواهد پیشِ روی خود را بگشاید [و بی‌مهار بماند]؛ می‌پرسد: روز قیامت کی است؟

انسان می‌خواهد خود را آزاد کند، دست و پای خود را باز کند، هر کار دلش می‌خواهد انجام دهد. به همین خاطر می‌پرسد «قیامت کی است؟» — گویا می‌گوید «کو تا قیامت؛ ما کجا و قیامت کجا؟» برای همین حرف‌هاست که قیامت را زیر سؤال می‌برد. خدا ریشه‌یابی می‌کند: علتِ زیر سؤال بردن قیامت، میل انسان به آزادی است.

راستش اگر قیامت باشد یک‌جور زندگی می‌توان کرد و اگر نباشد جور دیگر. اگر قیامت نباشد، بسیاری از محدودیت‌ها را چرا باید پذیرفت؟ چرا این را نخور، این را نگو، این را نبین، اینجا نرو، آنجا نرو، این کار را نکن، آن کار را بکن، این‌گونه حرف بزن، این‌گونه رفتار کن، برخیز نماز بخوان، روزه بگیر، انفاق کن، جهاد کن، حج برو؟ همهٔ این آموزه‌هایی که دین بر دوش انسان می‌نهد، پایهٔ انجام‌شان باور به قیامت است. اگر قیامتی هست، بله؛ اگر نیست، چرا؟ به چه دلیل؟ انسان که دنبال منافع خویش است.

از همین‌رو خدا در قرآن هشدار می‌دهد که تحت ولایت قومی که خدا بر آنان غضب کرده قرار نگیرید:

«يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَوَلَّوْا۟ قَوْمًا غَضِبَ ٱللَّهُ عَلَيْهِمْ قَدْ يَئِسُوا۟ مِنَ ٱلْـَٔاخِرَةِ» (ممتحنه/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، قومی را که خدا بر آنان خشم گرفته دوستی مگیرید؛ آنان از آخرت نومید شده‌اند.

استدلال آیه این است که اینان پروندهٔ آخرت را بسته‌اند. مردمی که پروندهٔ آخرت را ببندند مردمی خطرناک می‌شوند؛ هر کاری می‌کنند. برای تأمین منافع و رسیدن به لذت‌ها و اهداف‌شان هر حقی را زیر پا می‌گذارند، هر ظلمی می‌کنند، هر دروغی می‌گویند، هر جنایتی مرتکب می‌شوند — چون قیامتی در کار نیست. انسان می‌خواهد آزاد باشد که قیامت را زیر سؤال می‌برد. خدا گویا توپ را به میدانِ اینان فرستاده: شمایید که باید پاسخ دهید.

عاقبت‌سنجی آزادی‌طلبی: «أین المفرّ»

حالا این انسانی که میل به آزادی مطلق و بی‌حد و حصر او را به انکار قیامت کشانده، خدا می‌خواهد کمکش کند. چگونه با او حرف بزند؟ آیا اکنون محتاج استدلال است؟ نه؛ با استدلال مشکلش حل نمی‌شود. مسئلهٔ او علمی نیست؛ نفسانی است. از این‌رو خدا همین میل به آزادی را عاقبت‌سنجی می‌کند. می‌گوید: امروز میل به آزادی داری؟ پس گوش بده:

«فَإِذَا بَرِقَ ٱلْبَصَرُ ﴿٧﴾ وَخَسَفَ ٱلْقَمَرُ ﴿٨﴾ وَجُمِعَ ٱلشَّمْسُ وَٱلْقَمَرُ ﴿٩﴾ يَقُولُ ٱلْإِنسَـٰنُ يَوْمَئِذٍ أَيْنَ ٱلْمَفَرُّ ﴿١٠﴾» (قیامت/۷–۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هنگامی که چشم خیره شود، و ماه بگیرد، و خورشید و ماه جمع شوند، آن روز انسان می‌گوید: گریزگاه کجاست؟

«مفرّ» متناسب با چیست در این سیاق؟ متناسب با «بل یرید الإنسان لیفجر أمامه». آزادی کجا و دنبال راه فرار بودن کجا؟ معمولاً کی دنبال راه فرار است؟ کسی که مطلقاً آزادی ندارد. انسانی را که در زندان گرفتار کرده‌اند دنبال راه فرار است. چقدر فیلم دربارهٔ فرار زندانیان دیده‌اید؟ خودش یک سوژه و یک گونهٔ داستانی است: فرار از زندان. کسی که در زندان است دنبال فرار است.

خدا می‌خواهد بگوید: این آزادی‌ای که قرار است زندانی ابدی برایت به ارمغان آورد ارزش دارد؟ این آزادی‌ای که امروز خود را آزاد می‌پنداری و فردا برای همیشه در زندان می‌نشینی و دربه‌در دنبال راه فرار می‌گردی، ارزش دارد؟ انسان اگر آزادی می‌خواهد، آزادی پایدار می‌خواهد. پس قبولِ این محدودیت‌ها که به آزادی پایدار می‌انجامد، به مراتب عاقلانه‌تر است از آنکه به خاطر آزادی امروز، محدودیتِ پایدارِ فردا را به جان بخری و برای همیشه در زندان باشی. از این‌رو آمده «أین المفرّ». خدا هم پاسخ داده:

«كَلَّا لَا وَزَرَ ﴿١١﴾ إِلَىٰ رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ ٱلْمُسْتَقَرُّ ﴿١٢﴾ يُنَبَّؤُا۟ ٱلْإِنسَـٰنُ يَوْمَئِذٍۭ بِمَا قَدَّمَ وَأَخَّرَ ﴿١٣﴾ بَلِ ٱلْإِنسَـٰنُ عَلَىٰ نَفْسِهِۦ بَصِيرَةٌ ﴿١٤﴾ وَلَوْ أَلْقَىٰ مَعَاذِيرَهُۥ ﴿١٥﴾» (قیامت/۱۱–۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ هیچ پناهگاهی نیست. در آن روز قرارگاه به‌سوی پروردگار توست. در آن روز انسان از آنچه پیش فرستاده و باز نهاده آگاهانده می‌شود. بلکه انسان بر نفس خویش بیناست، هرچند عذرهایش را پیش آورد.

راهی برای نجات از آن زندان پیدا نمی‌شود. همه در پیشگاه خدا استقرار می‌یابند. انسان به آنچه از پیش فرستاده و باز نهاده خبر داده می‌شود؛ و اگر هم خبر داده نشود، انسان نسبت به خودش بصیر است — هرقدر عذر بتراشد، باز خودش می‌داند که مستحق آن زندانِ فردا بوده و هست.

وقتی خدا در مقام مواجهه با انکار قیامت آمد، ریشه‌یابی کرد، میل به آزادی را مطرح ساخت و آن را پاسخ داد، هشدار داد که این میل باید کنترل شود وگرنه زندان همیشگیِ فردا را در پی دارد. این فازِ مواجهه با مسئلهٔ قیامت — به تعبیر حقیر — پیامبر گرامی اسلام را سرِ شوق آورد که آغاز کند به تبلیغ این آیات.

آیات معترضه: «لا تحرّک به لسانک»

اینکه چرا پیامبر بخواهد این آیات را تبلیغ کند بسیار روشن است. خدا مکث کرده؛ حضرت نیز این آیات را بسیار مؤثر یافته در نجات مردم از انکار قیامت. گویا می‌خواهد بر منبر رود و بخواند: «بسم الله الرحمن الرحیم؛ لا أقسم بیوم القیامة…». حتی اگر از من بپرسند — چون ذهن من فضاهای سه‌بعدی را زود طراحی می‌کند — می‌گویم حضرت تا خود آیهٔ پانزدهم خوانده. اینجا خداست که به حضرت چنین وحی می‌کند:

«لَا تُحَرِّكْ بِهِۦ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِۦٓ ﴿١٦﴾ إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُۥ وَقُرْءَانَهُۥ ﴿١٧﴾ فَإِذَا قَرَأْنَـٰهُ فَٱتَّبِعْ قُرْءَانَهُۥ ﴿١٨﴾ ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُۥ ﴿١٩﴾» (قیامت/۱۶–۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زبانت را به آن حرکت مده تا در آن شتاب کنی. بی‌گمان گردآوردن و خواندن آن بر ماست. پس چون آن را خواندیم، خواندنش را پیروی کن. سپس بیان آن نیز بر ماست.

این مذمّت حضرت نیست؛ دعوا نیست که «تو چرا این کار را کردی؟ برای چه خواندی؟». با توجه به ادامه، خدا گویا می‌خواهد بگوید: صبر کن؛ هنوز ادامه دارد؛ من هنوز بقیه‌اش را نگفته‌ام. ما می‌خواهیم مطلب را جمع کنیم — هنوز کامل نشده — و بخوانیم. پس وقتی کامل خواندیم، از خواندن آن پیروی کن. یعنی چه خدایا، تو که خوانده‌ای؟ می‌گوید نه: «ثمّ إنّ علینا بیانه» — درست است تا جایی‌اش را خوانده‌ایم، اما آنچه خوانده‌ایم می‌خواهیم بیان کنیم، روشن کنیم. گویا خدا می‌خواهد به پیامبر بگوید این حرف هنوز به ته نرسیده؛ ادامه دارد. بگذار ادامه‌اش را بگویم؛ اگر ادامه‌اش را بشنوی چه می‌کنی؟

اصلاً چرا خدا مکث کرد که پیامبر بخواند و بعد بگوید صبر کن بگذار بحثم را تمام کنم؟ خودِ این مکثِ خدا و این خواندنِ پیامبر و این آیاتی که وسط سورهٔ قیامت آمده، همه برای تبلیغ است. سوره‌های قرآن این‌گونه نیست که فقط اطلاعات به ما بدهند؛ فضاسازی می‌کنند، صحنه را می‌آرایند، تنظیم می‌کنند. قرآن کریم فقط قول نیست؛ فعل هم هست.

در باب حجّیت سنّت معصوم شنیده‌اید که سنّت حجّت است و سه قسم دارد: سنّتِ قول — حرفی که معصوم می‌زند؛ سنّتِ فعل — کاری که معصوم می‌کند؛ و سنّتِ تقریر — سکوت و امضا؛ یعنی پیشِ معصوم کاری می‌کنی، او توجه دارد و سکوت می‌کند؛ همان تقریر نیز نوعی امضاست و حجّت. قرآن نیز قولش حجّت است، فعلش حجّت است، تقریرش حجّت است. قرآن حرف زده، اما با این حرف‌ها کاری هم انجام داده؛ اتفاقاتی رقم زده؛ و خودِ این نیز حجّتی است.

چرا قرآن این‌گونه کرد؟ چرا صبر نکرد این تذکر بعداً داده شود؟ چرا این تذکر را خارج از متن آیات به پیامبر نداد؟ چرا اینجا وسط بحث گنجانده شد؟ این یک کار است. خدا این کار را کرد تا به ما بفهماند پیامبرِ شما آن‌قدر از نزول این آیات خوشحال شد و آن‌قدر این آیات را نجات‌بخش برای انسانِ گرفتار در چنگالِ انکار قیامت دید که به محض رسیدن بحث به آیهٔ پانزده و دیدنِ فرودی در کلام، آغاز کرد به خواندن. خدا این مهلت را داد که او این کار را بکند؛ سپس فرمود: صبر کن، عجله مکن؛ هنوز می‌خواهم بقیه‌اش را بگویم؛ ادامه دارد؛ وقتی خواندم تو بقیه‌اش را بخوان.

یعنی چه خدایا می‌خواهی بقیه‌اش را بگویی؟ گفتی دیگر. می‌گوید «ثمّ إنّ علینا بیانه» — بیان یعنی روشنگری؛ می‌خواهم آنچه تا اینجا گفته‌ام روشن کنم. مثل اینکه هنوز ریشه‌یابی عمیق‌تری در میان است که اگر آن را بگویم بحث کامل می‌شود.

ریشه‌یابی دوم: حبّ عاجله و رها کردن آخرت

حالا بخواهیم بفهمیم چرا انسان میل به آزادی از خود نشان می‌دهد. خدایا فهمیدیم علتِ انکار قیامت میل به آزادی است؛ اما این میل از کجاست و چه باید کرد؟ هر آدمی ممکن است میل به آزادی داشته باشد؛ آدم دوست دارد راحت باشد. کی محدودیت را دوست دارد؟ ریشهٔ میل ما به آزادی چیست و چگونه درمانش کنیم؟ این بسیار مهم است. عباراتی که قرآن اینجا برای روشن کردن ریشهٔ این میل می‌آورد، بسیار حائز اهمیت و بسیار گره‌گشاست.

«كَلَّا بَلْ تُحِبُّونَ ٱلْعَاجِلَةَ ﴿٢٠﴾ وَتَذَرُونَ ٱلْـَٔاخِرَةَ ﴿٢١﴾» (قیامت/۲۰–۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ بلکه شما زندگیِ زودگذر را دوست دارید و آخرت را وامی‌گذارید.

این «کلّا» می‌تواند ناظر به چه باشد؟ می‌تواند ناظر به «أیحسب الإنسان» باشد: اینکه خیال می‌کنی استخوان‌هایت را جمع نمی‌کنیم — هرگز چنین نیست. این وجه بهتر هم هست، چون «بل» جایگزینِ «بل»ِ پیشین می‌شود و می‌خواهد ریشه‌یابی را یک پله عمیق‌تر کند.

می‌فرماید شما «تحبّون العاجلة» — عاجله را دوست دارید. عاجله یعنی عجله‌کننده؛ منظور نقد است، دنیای نقد و دمِ دست. می‌دانید انسان چرا میل به آزادی دارد؟ خدا می‌خواهد بگوید این میل به آزادی نیست که اشکال دارد؛ خودم این میل را در وجود انسان نهاده‌ام. عیب اینجاست که محاسبه نکند و دست دراز کند به‌سوی آزادیِ نقدی که آن آزادیِ در نظر گرفته‌شده برای همیشه انسان را از میان ببرد. یعنی عجله اشکالِ کار است. می‌خواهی آزاد باشی؟ باید قدری صبر کنی.

الان از شما می‌پرسم: انسان میل به حیات ابدی ندارد؟ کدام انسان میل به بقا ندارد؟ همه میل به بقا دارند. اما بقا کجاست؟ آیا دارِ بقا این دنیاست؟ اگر در این دنیا دنبال بقا باشی، آن حسّ فطریِ میل به بقا را در ظرفی که باقی نیست و فانی است ضایع می‌کنی. آن حسّ درونیِ میل به بقا برای آخرت در وجود تو طراحی شده؛ این حسّ درونیِ میل به آزادی نیز برای آخرت طراحی شده، نه برای این دنیا. این دنیا جای آزادی نیست؛ اینجا تنگ است. میلیاردها آدم‌اید؛ اصلاً دو نفر هم که باشید جا تنگ است. این دنیا دارِ ابتلا و امتحان و محدودیت است؛ باید در این دنیا آن محدودیت‌ها را بپذیری.

می‌گوید مسئله‌تان حبّ به عاجله است؛ عاقبت‌سنج نیستید؛ فقط دمِ دست را می‌بینید؛ آینده را نمی‌خواهید؛ فقط نقد را می‌چسبید. آخرت را رها می‌کنید؛ نسبت به آن بی‌خیالید؛ به آن سو فکر نمی‌کنید که این نقدی که از آن استفاده می‌کنم آخرتم را خراب می‌کند یا نه. حبّ دنیا — میل به دنیای زود، یعنی زودبازده؛ میل به طرح‌های زودبازده؛ دنیایی که زود به دست می‌آید — این زمین‌گیرتان کرده. اینجا باید عقل آدم کار کند.

حالا خدا می‌خواهد از اینجا به بعد به این انسان کمک کند تا این میل به دنیا و این رها کردنِ آخرت کم شود و از میان برود. اگر انسان بتواند این میل به دنیا را مهار و کنترل و مدیریت کند، حسّ آزادی‌خواهی نیز کنترل می‌شود و دیگر انکار قیامت پدید نمی‌آید.

چهره‌های ناظر و باسر در آخرت

خدا چه می‌گوید؟ آخرتی که رهایش می‌کنی وضعیتی رقم می‌زند که انسان‌ها دو گروه می‌شوند. اول ببین چه را داری رها می‌کنی:

«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ ﴿٢٢﴾ إِلَىٰ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ ﴿٢٣﴾» (قیامت/۲۲–۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چهره‌هایی در آن روز شاداب و نورانی‌اند؛ به‌سوی پروردگارشان نگران‌اند.

«ناضرة» از طراوت و بشاشیت است. در آخرت چهره‌هایی بشاش و شاداب و بانشاط‌اند. «إلی ربّها ناظرة» — نظرشان به‌سوی پروردگار است؛ چشمِ طمع به دستِ کرم پروردگار دارند و این طمع بی‌جا نیست. نگاه به دست خدا می‌کنند و می‌بینند دست پر است؛ خدا قرار است زندگی‌شان را از خیر و رحمت و برکت و مغفرت و رضایت پر کند. از همین‌رو خوشحال‌اند. در جای دیگر قرآن آمده:

«تَعْرِفُ فِى وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ ٱلنَّعِيمِ» (مطفّفین/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در چهره‌هایشان طراوت و شادابی نعمت را می‌شناسی.

و گروهی دیگر:

«وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍۭ بَاسِرَةٌ ﴿٢٤﴾ تَظُنُّ أَن يُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَةٌ ﴿٢٥﴾» (قیامت/۲۴–۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چهره‌هایی در آن روز درهم‌کشیده و گرفته‌اند؛ گمان می‌برند که عذابی کمرشکن با آنان کرده شود.

«باسرة» یعنی چهره در هم کشیدن. ابروها رفته تو هم، دهان کج، چهره پر از شکستگی و ناراحتی. چرا؟ چون «إلی ربّها ناظرة» نیست؛ هر لحظه نگران است که بگیرندش و به کام دوزخ پرتاب کنند. «فاقرة» از فقرات می‌آید — ستون فقرات؛ یعنی عذاب کمرشکن.

بلا تشبیه، کسانی را در نظر آورید که در زندان حکم اعدام‌شان قطعی شده، دادگاه تجدیدنظر هم رفته و قطعی است، و تا یک هفتهٔ دیگر بناست اعدام شوند. در این یک هفته هر که نگاهشان کند می‌گوید چه شده؟ رنگ‌شان پریده، پا می‌لرزد؛ هر لحظه منتظرند درِ سلول باز شود و نام‌شان را بخوانند. خدایا به آبروی محمد و آل محمد هیچ مؤمنی را در آن صحنه گرفتار مکن؛ کسانی که در آن صحنه گرفتار شده‌اند حال‌شان حالِ نزاری است. خدا می‌گوید این آخرت را داری رها می‌کنی.

روایت شفاعت قرآن از امام صادق علیه‌السلام

در روایات معتبر آمده که یکی از کسانی که در قیامت از انسان شفاعت می‌کند قرآن کریم است، و شفاعت قرآن وقتی به‌خوبی به کار انسان می‌آید بسیار نجات‌بخش است. از امام صادق علیه‌السلام نقل است که انسان وقتی در صحنهٔ قیامت قرار می‌گیرد سه کتاب برای او می‌آورند: کتاب حسنات، کتاب سیّئات، و کتاب نعمت‌هایی که خدا به او داده. خدا می‌گوید ببین چه به تو داده‌ام — نعمت‌هایی که لا یُعدّ و لا یُحصی: سلامتی، عقل، هوش، خانواده، زیبایی، علم، فضل، خانه، مرکب، زمین و آسمان و هوا، خوردنی و پوشیدنی و روییدنی؛ بشمار که تمام نمی‌شود. سپس می‌گوید این حسناتت در برابر نعمت من چیزی نیست، اما این دو را به هم در می‌کنم؛ می‌ماند کتاب سیّئات — بیا جواب بده؛ جواب یکی‌اش را بده.

امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید خدا از انسان جواب سیّئات را می‌خواهد، چون انسان نمی‌تواند بگوید «این سیّئه را کردم و به جایش آن حسنه بوده؛ این دو به هم». می‌گوید حسنه با نعمت من است؛ من نعمت دادم تو حسنه انجام دادی. هر نعمتی را شکری است واجب؛ از دست و زبان که برآید که از عهدهٔ شکرش به درآید. هر نفسی که فرو می‌رود ممدّ حیات است و چون برآید مفرّح ذات؛ پس در هر نفس چند شکر واجب می‌شود؟ عملاً دو شکر. با هر شکری که به جا آوری باز خود چند نفس باید بکشی؛ کسی حتی یک نفس تو را نمی‌تواند جبران کند. حالا با سیّئات چه می‌کنی؟ بنده متحیّر می‌ماند که چه جوابی بدهد.

اینجا قرآن پیش می‌آید. می‌گوید پروردگارا منم قرآن؛ مرا که می‌شناسی. این بندهٔ تو با من بوده؛ می‌خوانده، می‌فهمیده، عمل می‌کرده، پایبند بوده، روز و شبش را به قرآن آراسته بوده. من می‌شناسمش؛ با او سروَری داشته‌ایم. خدایا می‌خواهم شفاعتش کنم. می‌گوید بنده بیاید جلو. بنده جلو می‌رود. می‌گوید دست‌هایت را باز کن. دست راست او را از رحمت و دست چپ او را از مغفرت پر می‌کند — پر. «إلی ربّها ناظرة». سپس قرآن می‌گوید خدایا این بابت شفاعت من بود؛ با لطف ویژهٔ خودت. می‌گوید حالا تو هم بیا؛ او را به آستانهٔ بهشت می‌برد و می‌گوید «اقرأ وَارْقَ» — بخوان و بالا برو. هرچه با قرآن رفیق بودی بخوان و بالا برو. مراتب بهشت به درجات قرآن است؛ هرقدر کسی با قرآن دوست و همراه و هم‌دل و رفیق باشد، به همان اندازه رتبه می‌یابد.

پایان دنیا: «إذا بلغت التّراقی»

آخرتی که رهایش کردید این بود. اما دنیایی که به آن چسبیده‌اید چیست؟

«كَلَّآ إِذَا بَلَغَتِ ٱلتَّرَاقِىَ ﴿٢٦﴾ وَقِيلَ مَنْ ۜ رَاقٍ ﴿٢٧﴾ وَظَنَّ أَنَّهُ ٱلْفِرَاقُ ﴿٢٨﴾ وَٱلْتَفَّتِ ٱلسَّاقُ بِٱلسَّاقِ ﴿٢٩﴾ إِلَىٰ رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ ٱلْمَسَاقُ ﴿٣٠﴾» (قیامت/۲۶–۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ هنگامی که جان به گلوگاه رسد، و گفته شود: کیست افسونگر [که نجاتش دهد]؟ و بداند که آن فراق است، و ساق به ساق درپیچد؛ در آن روز سوق‌دادن به‌سوی پروردگار توست.

این «کلّا» تکرار و تأکیدِ «کلّا»ی پیشین است. «تراقی» جمعِ ترقوه است؛ دو استخوانِ بالای سینه. چه به تراقی می‌رسد؟ با توجه به آیات بعدی، جان. انسان می‌خواهد بمیرد؛ جان به ترقوه می‌رسد؛ جمع می‌شود زیر حنجره. خوب است انسان به این مسئله توجه کند. وقتی انسان به‌شکل طبیعی در بستر احتضار قرار می‌گیرد، جان از پا جمع می‌شود: اول پاها سرد و بی‌جان می‌شود؛ شکم از حرکت می‌ایستد؛ سینه بالا و پایین می‌رود و سپس آن هم می‌ایستد؛ اما هنوز جان در محدودهٔ گلوگاه هست. صدایی شبیه خرخر شنیده می‌شود؛ تنفّسِ عادی نیست. اینجا «إذا بلغت التّراقی» است و «قیل من راق» — گویا ندایی داده می‌شود: کی می‌خواهد نجاتش دهد؟ کی می‌خواهد رهایش کند؟

«وظنّ أنّه الفراق» — خودش هم باور می‌کند که لحظهٔ فراق فرا رسیده؛ باید از این دنیا جدا شود. شاه باشی یا رعیت، ثروتمند یا فقیر، بزرگ یا کوچک، سالم یا بیمار — دیگر لحظهٔ فراق است. «والتفت السّاق بالسّاق» — همان لحظه‌ای که ساق را به ساق می‌چسبانند و پاهای محتضر را جفت می‌کنند. بعضی گفته‌اند یعنی پاها به هم می‌سایند؛ اما قابل قبول به نظر نمی‌آید، چون وقتی جان به گلوگاه رسیده پا حرکت ندارد؛ پاها را صاف می‌کنند. به هر حال وجهی گفته شده. «إلی ربّک یومئذ المساق» — مساق محلّ سوق دادن است؛ حرکت و سوق در روز مرگ به‌سوی پروردگار توست.

درمانِ «تحبّون العاجلة وتذرون الآخرة» درست دیدنِ آخرت و درست دیدنِ عاجله است. دنیا آخرش این است. آیا می‌صرفد برای چیزی که تهش هیچ‌کس نمی‌تواند کاری کند تا در این دنیا بمانی و از آزادی‌خواهی‌هایت لذت ببری، آن آخرت را رها کنی؟ آن آخرتی که یا چشم به دست خدا دارند یا هر لحظه نگران عذاب کمرشکن‌اند؟ چشم به دست خدا بودن را رها کنی و عذاب کمرشکن را به جان بخری برای این دنیا؟ بسیار محاسبهٔ غلطی است.

احتمال آخرت و یقین مرگ

اینجا نکته‌ای می‌افزایم — نه از آن‌رو که آیات کم دارند؛ چون در خود قرآن به این مسئله اشاره هست. می‌گویی یقین ندارم آخرتی هست یا نیست. یقین داری دنیا تمام می‌شود یا نه؟ یعنی به مرگ هم یقین نداری؟ انسان اگر احتمال هم بدهد که آخرتی در کار است — احتمال — و این احتمال را انبیا و این دستگاهِ زمین و آسمان و این همه سخن دربارهٔ نوع زندگی در دنیا در ذهنش پدید آورده باشد، ولو یقین نباشد، به علاوهٔ یقین به اینکه دنیا باقی نمی‌ماند و می‌میری، همین دو تا کافی است که جور دیگر زندگی کند؛ کافی است که دنبال آزادی مطلق نباشد.

نمی‌توانی بگویی «شاید هم نبود». این «شاید نبود» برای کسانی که خیال می‌کردند بود، زیانِ دنیا را چنان رقم نمی‌زند که زیانِ آخرت را. گیریم آخرت نبود: شما بیشتر خورده‌اید و مرده‌اید و ما کمتر خورده‌ایم و مرده‌ایم؛ شما بیشتر کیف کرده‌اید و مرده‌اید و ما کمتر؛ جفت‌مان مرده‌ایم و تمام. اما اگر بود چه؟ اگر نبود ما ضرر نمی‌کنیم؛ ولی اگر بود شما چه می‌خواهید بکنید؟ در پایان سورهٔ ملک نیز به همین بحث احتمالات اشاره شده: مؤمنان می‌گویند گیریم ما را خدا نجات بدهد یا ندهد؛ شما به که می‌خواهید پناه ببرید؟ برای شما قطعی است که نجات پیدا نمی‌کنید. گاهی یک احتمالِ درست هم می‌تواند انسان را به راه درست بکشد و از آزادی‌طلبی مطلق رها کند.

«فلا صدّق ولا صلّی»

«فَلَا صَدَّقَ وَلَا صَلَّىٰ ﴿٣١﴾ وَلَـٰكِن كَذَّبَ وَتَوَلَّىٰ ﴿٣٢﴾ ثُمَّ ذَهَبَ إِلَىٰٓ أَهْلِهِۦ يَتَمَطَّىٰٓ ﴿٣٣﴾» (قیامت/۳۱–۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس نه تصدیق کرد و نه نماز گزارد؛ بلکه تکذیب کرد و روی برتافت؛ سپس به‌سوی کسان خود رفت در حالی که خرامان و کشان می‌رفت.

خدا توصیف می‌کند انسانی را که آخرش این است و اکنون افتاده به این روز و دارد می‌میرد؛ هیچ‌کس نمی‌تواند نجاتش دهد؛ هرچه فریاد می‌زنیم یکی بیاید برش گرداند، کسی نیست. تصدیق نکرد — تا وقتی در دنیا بود تصدیق نکرد. چه را تصدیق نکرد؟ قیامت را. نتیجه‌اش این شد که «ولا صلّی» — نماز هم به جا نیاورد. گویا مهم‌ترین ثمرهٔ تصدیق قیامت را در نماز آورده. در سورهٔ اعلی نیز چنین بود:

«قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّىٰ ﴿١٤﴾ وَذَكَرَ ٱسْمَ رَبِّهِۦ فَصَلَّىٰ ﴿١٥﴾» (أعلی/۱۴–۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): رستگار شد آن‌که پاکی گزید و نام پروردگارش را یاد کرد، پس نماز گزارد.

چرا نماز این‌قدر برجسته می‌شود؟ یک‌باره گویا ثمرهٔ تصدیق قیامت چیست؟ خدا حتی نمی‌گوید ثمره‌اش ایمان است؛ می‌گوید نماز. چون نماز را در قرآن فرهنگی جامعِ اعتقادی و رفتاری معرفی کرده. سورهٔ معارج به آن اشاره کرده: نمازگزار کیست؟ نمازش درست، انفاقش درست، تصدیق روز جزا درست، ترس از عذاب درست، پاکدامنی درست، امانت‌داری و تعهد درست، مسئولیت‌پذیری اجتماعی درست؛ و این هفت صفت را همیشه مراقبت می‌کند. این می‌شود نمازگزار. «أولئک فی جنّات مکرمون» — فقط اینان به بهشت می‌روند. غیر اینان گویا کسی به بهشت نمی‌رود؛ نماز شرط بهشت است. «إن قُبلت قُبل ما سواها وإن رُدّت رُدّ ما سواها» — عمود دین است. نماز امر بسیار مهمی است.

منتها نماز صرفاً مناسک پنج‌گانه در طول روز نیست؛ فرهنگی جامع است که محورش این مناسک است. چرا جلوی خدا می‌ایستیم، خم می‌شویم، راست می‌شویم، به سجده می‌افتیم، برمی‌خیزیم؟ اظهار می‌کنیم که تسلیمیم، عبدیم: بگو خم شو — چشم؛ پاشو — چشم؛ بشین — چشم؛ بیفت به خاک — چشم. همین اطاعتِ بنده است: من بنده‌ام؛ تو هرچه بگویی همان است. مناسک نماز از این‌رو مهم است. کسی که در نماز حرکات را انجام می‌دهد در حقیقت هی می‌گوید چشم، چشم، تسلیم. بعد نماز تمام می‌شود و می‌رود کار خودش را می‌کند؛ این نماز بی‌فایده است و نجاتش نمی‌دهد. این می‌شود:

«فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ» (ماعون/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس وای بر نمازگزاران [ریاکار].

خدا می‌خواهد بگوید این همه گفتی چشم؛ حالا می‌گویم یتیم — چرا نمی‌گویی چشم؟ می‌گویم مسکین — چرا نگفتی چشم؟ پس آن نمازت به کمرت بزند. این همه چشم خواستم تا خداگرا شوی و بندهٔ من شوی؛ حالا بندهٔ خودت شده‌ای. آن نماز به درد نخواهد خورد؛ همان نماز باعث جهنّمی شدن آن انسان می‌شود، چون نماز را از روحش تهی کرده و بهانه‌ای شده تا فقط خیال خود را راحت کند. از این‌رو «فلا صدّق ولا صلّی» کلیدی است، کدی که شما را در قرآن به جاهای بسیار می‌برد.

پس چه کرد؟ «ولکن کذّب» به جای صدّق، و «تولّی» به جای صلّی. تکذیب کرد — قیامت را — و رویگردان شد از نماز. سپس به‌سوی اهل خود رفت در حالی که «یتمطّی» می‌کرد. تمطّی همان حالت کش‌آمدن و خود را رها کردن است؛ مثل گربه‌ای که دستش را دراز می‌کند، یا آدمی که خود را از مسئله‌ای خلاص کرده و می‌خواهد خوشحالانه کش بیاید. یعنی خیلی خوشحال است که از تصدیق و از نماز شانه خالی کرده. خدا می‌گوید: همین آدم که اکنون افتاده اینجا و دارد جان می‌دهد و موش‌مرده شده، هرچه به او می‌گوییم یک نفس بکش نجاتش بده — هیچ‌کس نیست. نه تصدیق کرد، نه نماز خواند؛ تکذیب کرد و رویگردان شد؛ بعد هم همین‌گونه خرامان رفت به سوی اهلش که «من همانم که هر کار کردند مسجد نروم؛ هر کار کردند نماز نخوانم؛ هر کار کردند دست در جیبم نکنم». خوش به سعادتت. حالا که داری می‌میری، هر کار بکنند نجاتت دهند نمی‌توانند؛ باید بمیری و دیگر کاری از دستت برنمی‌آید.

«أولیٰ لک فأولیٰ»

«أَوْلَىٰ لَكَ فَأَوْلَىٰ ﴿٣٤﴾ ثُمَّ أَوْلَىٰ لَكَ فَأَوْلَىٰٓ ﴿٣٥﴾» (قیامت/۳۴–۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سزاوارتر [این مرگِ بیچاره] برای توست، سزاوارتر؛ سپس باز سزاوارتر برای توست، سزاوارتر.

سزاوار برای توست همین مردنِ این‌گونه؛ همین بیچاره مردن؛ همین در لحظهٔ مرگ مواجه شدن با بیچارگیِ «چه کنم؟». چهار بار خدا می‌گوید لیاقتت همین است. چرا؟ چون آنچه با تو گفتنی بود گفتیم؛ استدلال کردیم به کارت نرفت؛ ریشه‌یابی کردیم حالیت نشد؛ برای ریشه‌های مشکلت درمان ارائه کردیم اعتنا نکردی. دیگر چه کنیم؟ همین‌گونه مردن برای تو خوب است.

جمع‌بندی سیاق دوم

تا آیهٔ سی‌وپنج آمدیم؛ عملاً سیاق دوم در آیهٔ سی‌وپنج تمام شده. جمع‌بندی‌اش سخت نیست.

سیاق دوم با «أیحسب» آغاز شد: سؤال و استبعاد انکاری از انسان. خدا به این استبعاد پاسخی قاطع و کوتاه داد و از قدرتش حکایت کرد: ما قدرت جمعِ سرانگشتان انسان را هم داریم. این سؤال، زیر سؤال بردن قیامت بود از منظرِ آنکه خدا قدرتِ برپایی قیامت ندارد. خدا با یک جمله بر قدرت تأکید کرد: «بلی قادرین علی أن نسوّی بنانه». این دو آیه، آیهٔ سه و چهار است — نکتهٔ اول.

سپس خدا این زیر سؤال بردن را با «بل»ِ اول ریشه‌یابی کرد. ریشه را چه معرفی کرد؟ آزادی‌طلبی و ولنگاری‌خواهی: «بل یرید الإنسان لیفجر أمامه یسأل أیّان یوم القیامة». این آزادی‌طلبی را ذیل همین «بل» پاسخ داد: «فإذا برق البصر…». ذیل این جواب می‌گوید این آزادی‌خواهی به قیمت زندان ابدی تمام می‌شود؛ پس به‌صرفه نیست؛ بگذارش کنار. آزادی‌خواهی‌ای که تهش انسان بگوید «أین المفرّ» به درد نمی‌خورد. در همین دنیا هم چنین است: اگر خود را آزاد ببینی که هر کاری بخواهی بکنی، سر از زندان درمی‌آوری. مگر هر کاری می‌شود کرد؟ آزادم پول زیاد دربیاورم، در خانه‌ام کارگاه شیشه‌سازی راه بیندازم — پیدا کنند می‌گیرند زندانت می‌کنند. دنیا هم همین را نشان داده.

درست در همین نقطه اتفاقی افتاد: پیامبر خدا آغاز کرد به تبلیغ این آیات و خدا با بیانی تبلیغاتی پیامبر خود را متوقف کرد و فرمود «لا تحرّک به لسانک لتعجل به» — من هنوز می‌خواهم بحث را ادامه دهم؛ توضیحاتی دارم؛ پیامبر من صبر کن. این توضیحات چه بود؟ ریشه‌یابی دوم.

ساختار درونی سیاق دوم چنین است: آیهٔ سه تا چهار سرفصل بحث است؛ پنج تا پانزده ریشه‌یابی اول؛ شانزده تا نوزده جملات معترضه میان دو ریشه‌یابی؛ بیست تا سی‌وپنج ریشه‌یابی دوم. (داخل خود این آیات می‌توان تقسیم‌بندی‌های ریزتری داشت؛ فعلاً ذهن‌ها را بیش از این درگیر نمی‌کنیم.)

«بل»ِ اول با جوابش آیهٔ پنج تا پانزده بود. «لا تحرّک به لسانک» شانزده تا نوزده. در «کلّا بل»ِ دوم خدا ریشهٔ دومی مطرح می‌کند: حبّ عاجله — دنیا — و رها کردن آخرت. این ریشه را چگونه درمان می‌کند؟ دو آیه برای آخرت می‌آورد — «وجوهٌ یومئذ ناضرة» و «وجوهٌ یومئذ باسرة» — و سپس دنیای «کلّا إذا بلغت التّراقی» را نشان می‌دهد: دنیایی که پایانش مرگ است؛ مرگی که گریزی از آن نیست.

از نظر بار مفهومی و مقصود هدایتی، فراز معترضه در عرضِ سه فراز دیگر نیست؛ فرعِ بحث است. یعنی «لا تحرّک به لسانک» را لازم نیست در جمع‌بندی به‌عنوان عنصر اصلی بیاوریم؛ بحثی تبلیغاتی به نفع مطالب دیگرِ این سیاق است. از آن که بگذریم، دو ریشه‌یابی داریم برای یک اتفاق: زیر سؤال بردن قیامت. در مقام حلّ انکار قیامت ریشه‌یابی انجام می‌شود.

می‌توان گفت این سیاق می‌خواهد انکار قیامت را ریشه‌یابی کند و نسبت به ریشه‌های آن راه درمان ارائه دهد. توضیح بیشتر: این سیاق برای انکار معاد بهانهٔ قدرت را پیش کشیده، جوابی کوتاه داده، اما بحث را به ریشه‌یابی کشانده؛ دو بار ریشه‌یابی در طول هم. ریشه‌یابی اول: انسان دنبال آزادی است؛ این دنبالِ آزادی بودن فایده ندارد چون به قیمت گرفتاری ابدی تمام می‌شود. سپس همین آزادی‌خواهی را هم ریشه‌یابی کرده: علتش میل به دنیای زودگذر و رها کردن آخرت است. اما آخرتی که می‌خواهی رهایش کنی دو گروه دارد: گروهی نظر به خدا دارند و گروهی هر لحظه منتظرند استخوان‌شان در هم شکسته شود. این آخرت را می‌خواهی رها کنی؛ دنیایی هم که می‌خواهی به آن بچسبی دنیایی است که هرچه باشی یک روز باید از آن بروی و هیچ‌کس نمی‌تواند نجاتت دهد. حالا هرچه می‌خواهی تصدیق نکن، نماز نخوان، تکذیب کن، رویگردان باش؛ دیگر خودت می‌دانی؛ حجت با تو تمام شد.

وقتی ساختار یک بحث را شناختی، می‌توانی در یک دقیقه جمعش کنی، در دو دقیقه، در ده دقیقه، در یک ساعت؛ و با توجه به ورود و خروج کلام، آن کلام را به جمع‌بندی برسانی.

نکتهٔ روشی دربارهٔ «کلّا» و «بل»

پرسشی مطرح شد: آیا خودِ «کلّا» را نمی‌شود به ریشهٔ اول زد و گفت «ریشهٔ اول نه، بلکه این»؟ برای اینکه بگوییم «ریشهٔ اول نه بلکه این»، «کلّا» لازم نیست؛ چون «کلّا» یعنی هرگز. «کلّا» با «بل» فرق دارد. «بل» برای ریشه‌یابی می‌آید؛ «کلّا» برای نفی کامل — هرگز. باید ببینی پیش از این «کلّا بل» چه چیزی برای «هرگز» گفتن داری. آیا آیات معترضه «هرگز» گفتن داشت؟ نه. آیا در «فإذا برق البصر… کلا لا وزر…» تا پایان آیهٔ پانزده «کلّا»ی مستقلِ نفیِ ریشه بود؟ نه. پس «کلّا» می‌ماند برای چه؟ برای «أیحسب الإنسان ألّن نجمع عظامه» — آیا انسان گمان کرده استخوان‌هایش را جمع نمی‌کنیم؟ هرگز. گویا خدا این «أیحسب» را گرفته و تا آخر رها نمی‌کند: یک‌بار می‌گوید «بل»، یک‌بار «کلّا بل»، و دو مرتبه ذیل همین می‌گوید «کلّا إذا بلغت التّراقی». اینها همه ناظر به همان سرفصلِ بحث‌اند.

دربارهٔ «الإنسان علی نفسه بصیرة»

پرسش دیگر: آیهٔ «بل الإنسان علی نفسه بصیرة ولو ألقی معاذیره» آیا شامل این دنیا هم می‌شود یا فقط مختص آخرت است؟ با توجه به دلالت ارتباطی — جایگاه آیه و قبل و بعد آن — این «بل الإنسان علی نفسه بصیرة» مالِ آخرت است؛ ناظر به بصیر بودن انسان بر خویشتن در آخرت. آیا می‌توان از این آیه صرف‌نظر از قبل و بعد نتیجه‌ای گرفت که انسان همیشه علی نفسه بصیر است؟ اصلِ اینکه بشود از آیه‌ای صرف‌نظر از قبل و بعد نتیجه‌ای گرفت ممکن است؛ اما اینکه کجاها می‌توان و کجاها نه، خود تخصصی است.

ما در مقابل قرآن، نسبت به دلالت‌هایی که با توجه به سیاق — قبل و بعد — است خیال‌مان راحت است که درست است. اگر بخواهی این آیه را غلط بفهمی، آیهٔ قبل و بعد نمی‌گذارند؛ قرینهٔ سیاق وضعیتی می‌سازد که حرف درست را بفهمی. اما وقتی می‌خواهی آیه‌ای را از جایش خارج کنی خطرناک می‌شود؛ ممکن است حرف درست بفهمی و ممکن است غلط. این کار عمومی نیست. اگر کسی می‌خواهد آیه‌ای را از جایش خارج کند و نتیجه بگیرد، باید آن نتیجه را به تأیید برساند: یا تأیید قرآن — جایی دیگر از قرآن همان نتیجه را تأیید کند — یا روایت معتبر، یا حجّت عقلی. اگر اینها تأیید نکنند، نمی‌توانی به آن نتیجه اعتماد کنی.

این حرف یک استثنا دارد: برخی آیات خاص که به آنها «غرر آیات» یا آیات کلی و کلان می‌گوییم — مانند «إنّ الله علی کلّ شیء قدیر»، «بکلّ شیء علیم»، «ید الله فوق أیدیهم» — بحث‌های کلان‌اند و جدا کردنشان رواست. حالا اگر بپرسید آیا «بل الإنسان علی نفسه بصیرة» عمومیت دارد؟ می‌گویم ندارد. خیلی وقت‌ها انسان «لا یفقهون»، «لا یشعرون»، «لا یعقلون»؛ خودش کاری می‌کند و خودش هم نمی‌فهمد؛ و باز به خاطر همین نفهمی تنبیه خواهد شد، چون مقدّمات این نفهمی را خودش فراهم کرده. گاهی انسان بر سرِ خود بلایی می‌آورد که از خودش هم غافل می‌شود و دیگر «علی نفسه بصیرة» نیست. اما در قیامت چه؟ در قیامت همهٔ پرده‌ها کنار رفته، حقایق آشکار شده، و هر انسانی علی نفسه بصیر است.

سیاق سوم: «أیحسب الإنسان أن یترک سدیٰ»

سیاق سوم «أیحسب»ِ دوم است. «أیحسب»ِ اول چه بود؟ «أیحسب الإنسان ألّن نجمع عظامه» — قدرت را زیر سؤال می‌برد؛ و وقتی قدرت زیر سؤال برود امکان معاد رد می‌شود: اگر خدا قدرت ندارد پس معاد ممکن نیست. اما در

«أَيَحْسَبُ ٱلْإِنسَـٰنُ أَن يُتْرَكَ سُدًى» (قیامت/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا انسان می‌پندارد که بیهوده رها می‌شود؟

امکان نرفته زیر سؤال؛ ضرورت رفته زیر سؤال. چرا؟ چون صحبت از قدرت نیست؛ صحبت از حکمت است.

امکان و ضرورت معاد

این را به خاطر بسپارید: در مباحث مربوط به قیامت دو فاز کلی داریم — امکان قیامت و ضرورت قیامت. امکان یعنی اینکه قیامت ممکن باشد؛ ضرورت یعنی نه فقط ممکن باشد، بلکه باید بشود. امکان قیامت به دو صفت خدا بستگی دارد: علم و قدرت. اگر کسی علم خدا یا قدرت خدا را زیر سؤال ببرد، امکان را زیر سؤال برده. ضرورت قیامت به حکمت بستگی دارد؛ حکمت یعنی کار حکیمانه انجام دادن. اگر کسی حکمت خدا را زیر سؤال ببرد، گویا می‌گوید: من نمی‌گویم خدا قدرت ندارد؛ اصلاً قدرت دارد. نمی‌گویم قیامت ممکن نیست؛ اصلاً ممکن هم هست. اما چه ضرورتی دارد قیامت؟ خدا می‌خواهد به این «چه ضرورتی دارد» پاسخ دهد.

خدا می‌گوید: آیا انسان گمان می‌کند بیهوده رها می‌شود؟ یعنی باورش می‌شود، می‌تواند به خود بقبولاند که الکی خلق شده و پس از مرگ رها می‌شود و تمام؟ در این دنیا به او وجدان داده بودیم، عقل داده بودیم، فهم داده بودیم؛ گاهی وجدان درد می‌گرفت؛ آدم‌ها را صاحب فکر کرده بودیم با هم بحث می‌کردند سرِ این هست و آن نیست، این باید و آن نباید — همه الکی بود؟ همین‌جوری؟ این را می‌تواند انسان قبول کند؟

اثبات ضرورت از راه قدرت

سپس خدا می‌پرسد:

«أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِّن مَّنِىٍّ يُمْنَىٰ ﴿٣٧﴾ ثُمَّ كَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّىٰ ﴿٣٨﴾ فَجَعَلَ مِنْهُ ٱلزَّوْجَيْنِ ٱلذَّكَرَ وَٱلْأُنثَىٰٓ ﴿٣٩﴾ أَلَيْسَ ذَٰلِكَ بِقَـٰدِرٍ عَلَىٰٓ أَن يُحْـِۧىَ ٱلْمَوْتَىٰ ﴿٤٠﴾» (قیامت/۳۷–۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا نطفه‌ای از منی‌ای که ریخته می‌شود نبود؟ سپس علقه شد، پس آفرید و سامان داد؛ آنگاه از آن دو زوج نر و ماده پدید آورد. آیا چنین [خدایی] توانا نیست که مردگان را زنده کند؟

با تعجّب با چیز دیگری مواجه شدیم. منتظر بودیم خدا حکمتش را برای ما ثابت کند؛ چه را ثابت کرد؟ قدرتش را. یعنی جوابِ حکمت و بحثِ ضرورت قیامت هم باز با قدرت است. سرّش چیست؟

اصل بر این است که خدا طبق حکمت رفتار کند، مگر آنکه قدرتش را نداشته باشد. خدا می‌خواهد بگوید اصلاً حکمت احتیاج به اثبات ندارد. وقتی او قدرت دارد، چرا حکمت نداشته باشد؟ وقتی می‌تواند قیامت را برپا کند و انسان بیهوده نباشد، چرا انسان را باید بیهوده رها کند؟ استدلال بر حکمت، نفسِ قدرت است؛ خودِ قدرت دلیل بر حکمت است.

فرض کنید می‌خواهید دوره‌ای برگزار کنید؛ با توجه به محتوای دوره به این نتیجه می‌رسید که دوره فنّی و تخصّصی است، پس اگر می‌خواهید افرادی را پذیرش دهید باید واجد شرایطی باشند و شما باید آن شرایط را احراز کنید. این اقتضای حکمت شماست؛ حکمت اقتضا می‌کند هر کسی را راه ندهید — سنجیده عمل کردن. چه چیزی می‌تواند باعث شود این حکمت را کنار بگذارید؟ اینکه نتوانید. وقتی مواجه می‌شوید با وضعیتی که امکان احراز شرایط نیست، ممکن است دست از این حکمت بردارید؛ وگرنه اگر بتوانید، چه چیزی حکمت را کنار می‌زند؟

خدا می‌خواهد بگوید حکمت دربارهٔ الله اصلی مسلّم است؛ اینکه خدا بیهوده و لغو کار نمی‌کند اصلی مسلّم است و احتیاج به اثبات ندارد. فقط در یک صورت ممکن است کسی بگوید شاید اینجا حکمتی به خرج نداد و بیهوده کار کرد: آنکه خدا نتواند. اگر می‌تواند پس چرا نه؟ پس این آیات می‌خواهند بگویند اگر امکان ثابت شد، قهراً ضرورت هم ثابت می‌شود. اگر خدا قدرتِ برپایی معاد را دارد چرا برپا نکند؟ این را باید تو جواب بدهی. «چرا برپا کند» جواب نمی‌خواهد؛ مگر خدا کار لغو می‌کند؟ اینکه معلوم است نمی‌کند.

انسان خیال کرده همین‌جوری به حال خود رها می‌شود. وقتی ما قدرت داریم انسان را پس از مرگ زنده کنیم، چرا این کار را نکنیم؟ چگونه قدرت داریم؟ این‌گونه: آیا انسان نطفه‌ای از منی‌ای که در جایگاهی ریخته می‌شود نبود؟ سپس علقه شد، خلق شد، اعتدال یافت، از همان زوجین — ذکر و انثی — پدید آمد. آیا این مراحل را خدا در خلقت انسان لحاظ نکرد؟ آن خدایی که از نطفه علقه ساخت، پرورش داد، اعتدال داد، مرد و زن پدید آورد و نسل ادامه یافت — آیا قدرت ندارد مردگان را زنده کند؟ چرا؛ قدرت دارد. اگر قدرت دارد که مردگان را زنده کند، چگونه انسان خیال می‌کند رهایش خواهیم کرد؟ مگر آنکه توانش را نداشته باشیم. اگر توان داریم، چرا رها کنیم؟

اگر می‌توانم، چرا نکنم؟ می‌توانم زنده‌تان کنم؛ پس رهایتان نمی‌کنم. تمام شد. مگر آنکه — نعوذ بالله — مرا بی‌عقل و سفیه و کودک فرض کرده باشید. مثل پدری که می‌گوید «مگر دستم به تو نرسد»؛ برای آنکه قیامت نشود مگر من نتوانم؟ اگر بتوانم، قطعاً و یقیناً بدانید می‌شود. تو چگونه بدانی من می‌توانم؟ یک نطفه بودی، منی بودی، علقه شدی، مضغه شدی، استخوان شدی، گوشت بر تو رویید، روح در تو دمیده شد، زوجین از ذکر و انثی از تو ساخته شد؛ حالا خیال می‌کنی فردا که بمیری ما ناتوانیم از دوباره زنده کردنت؟ هرگز چنین نیست.

جمع‌بندی سیاق سوم

جمع‌بندی این سیاق: خداوند اثبات ضرورت قیامت کرده است. چگونه؟ با اثبات قدرت خودش. گفته بودید ضرورت با حکمت است؛ قدرت چگونه ضرورت را اثبات می‌کند؟ توضیح دادیم: خدا حکمت را اصل مسلّمِ بی‌نیاز به اثبات گرفته است. مگر قدرت نداشته باشم که دست از حکمت بردارم؟ مگر نتوانم قیامت را برپا کنم؟ اگر بتوانم هیچ دلیل دیگری برای دست برداشتن از این حکمت وجود ندارد. پس قیامت ضروری است؛ تحقّق قیامت نه فقط ممکن است که ضروری است.

ارتباط سیاق‌ها و پاسخ به پرسش‌های باقی‌مانده برای پس از نماز می‌ماند.

بازخوانی پیوند دو «أیحسب» در سوره

اکنون که سیاق دوم و سوم هر دو روشن شد، می‌توان دو پرسشِ «أیحسب» را کنار هم نهاد و تفاوت‌شان را یک‌بار دیگر از نو دید. پرسش نخست — «أیحسب الإنسان ألّن نجمع عظامه» — انکار را از درِ قدرت و امکان می‌آورد: انسان استخوان‌های پوسیده را جمع‌نشدنی می‌پندارد و از همین پندار، وقوع قیامت را ناممکن می‌شمارد. پاسخِ کوتاه «بلی قادرین علی أن نسوّی بنانه» همین در را می‌بندد؛ اما سوره در سیاق دوم نمی‌ایستد و می‌پرسد اصلاً چرا انسان به این انکار پناه برده است. ریشه‌یابی اول آزادی‌طلبی را نشان می‌دهد و ریشه‌یابی دوم حبّ عاجله و ترک آخرت را. بدین‌سان انکارِ امکان، در حقیقت پوششی است بر میلی نفسانی.

پرسش دوم — «أیحسب الإنسان أن یترک سدیٰ» — دیگر از امکان سخن نمی‌گوید؛ از ضرورت می‌گوید. انسان ممکن است بپذیرد که خدا می‌تواند زنده کند، اما بپرسد «چرا باید زنده کند؟ چه لزومی دارد حساب و کتاب؟». پاسخ سوره این است که حکمتِ الهی اصل مسلّم است و تنها چیزی که می‌توانست حکمت را کنار بزند ناتوانی بود؛ و چون ناتوانی مردود است، رها کردنِ بیهودهٔ انسان نیز مردود است. پس دو «أیحسب» دو فازِ کاملِ بحث معاد را پوشش می‌دهند: یکی امکان را از راه قدرت، دیگری ضرورت را از راه حکمتِ مسلّم که با اثبات قدرت تثبیت می‌شود.

این پیوند، تدبّر سوره را از پراکنده دیدنِ آیات نجات می‌دهد. آیات معترضهٔ شانزده تا نوزده نیز در همین نقشه معنا می‌یابند: پیامبر از شدّت تأثیرِ ریشه‌یابیِ اول شتاب می‌کند تا مردم را نجات دهد؛ خدا او را نگاه می‌دارد تا ریشه‌یابیِ دوم و سپس سیاقِ ضرورت نیز بیاید. قرآن تنها خبر نمی‌دهد؛ با مکث و امر و نهیِ وسطِ سوره، صحنه‌ای می‌سازد که خودِ تبلیغِ این آیات بخشی از حجّت باشد.

تأکید پایانی بر درمانِ حبّ عاجله

اگر بخواهیم پیامِ عملیِ سیاق دوم را در یک بند فشرده کنیم، این است: آزادی‌خواهیِ فطری را انکار مکن؛ آن را از ظرفِ دنیا به ظرفِ آخرت برگردان. دنیای نقد را چنان مبین که آخرت را وانهی. آخرت را چنان ببین که چهره‌های ناظر به ربّ و چهره‌های باسرِ نگرانِ فاقرة پیشِ چشمت باشد؛ و دنیا را چنان ببین که تراقی و «من راق» و التفافِ ساق و مساق به‌سوی ربّ، پایانِ محتومِ آن باشد. آن‌گاه تصدیقِ قیامت از نمازِ چشم‌گویِ عبد جدا نمی‌ماند؛ و تکذیب و تولّی و تمطّیِ بی‌خیال، همان چیزی می‌شود که «أولیٰ لک فأولیٰ» سزایش می‌خواند.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.