یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آموزش تدبر در سورهٔ قیامت — بخش چهارم
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
این بخش، جمعبندیِ سیاقِ سومِ سورهٔ مبارکهٔ قیامت است؛ سپس گذر به مرحلهٔ چهارمِ تدبر — یعنی تشخیصِ ارتباطِ سیاقها و کشفِ جهتِ هدایتیِ سوره — و سرانجام چند توضیحِ تکمیلی دربارهٔ واژهها و ساختارِ آیات. استاد، علی صبوحی طسوجی، میخواهد مطلبِ سیاقِ سوم یکبار دیگر چنان تکرار شود که در ذهنِ مخاطب بنشیند.
پرسشِ سیاقِ سوم؛ حکمتِ خدا در معرضِ تردید
پرسشِ آغازینِ سیاقِ سوم این است:
«أَيَحْسَبُ ٱلْإِنسَٰنُ أَن يُتْرَكَ سُدًى» (قیامت/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا انسان میپندارد که بیهوده رها میشود؟
آیا انسان گمان میکند که همینگونه، بیهوده، رها خواهد شد؟ این سؤال ناظر به حکمتِ خداست. اگر خدا علیالقاعده حکیم است، انسان را بیهوده نباید رها کند. اگر کسی گمان کند که خدا انسان را بیهوده رها خواهد کرد — یعنی پس از مرگ دوباره زندهاش نخواهد کرد و به حسابش رسیدگی نخواهد کرد — در حقیقت حکمتِ خدا را باور ندارد؛ گویا حکمتِ او را زیر سؤال برده است. به همین خاطر قیامت نیز زیر سؤال میرود؛ ضرورتِ قیامت زیر سؤال میرود. انگار کسی بگوید: خدا میتواند، اما برای چه این کار را بکند؟ اصلاً نمیکند.
خداوند در این سیاق نیامده حکمتِ خود را از نو اثبات کند؛ آمده قدرتِ خود را نشان دهد. بیانِ مطلب چنین است: حکمت که مسلّم است؛ مگر بگویید قدرتِ عملِ مطابقِ حکمت را ندارد. وگرنه اگر خدا قدرت دارد که انسان را بیهوده رها نکند، اگر قدرت دارد که انسان را پس از مرگ زنده کند، چه مانعی هست که از حکمتش بهره نبرد؟
این شبیه همان قاعدهٔ عقلی است که وقتی میتوانی کاری حکیمانه انجام دهی، حتماً انجام میدهی؛ مگر آنکه توانِ انجامِ آن کارِ حکیمانه را نداشته باشی. مثلِ همان تعبیرِ رایج: «مگر دستم به تو نرسد» — یعنی اگر بتوانم بگیرمت، باید تنبیهات کنم؛ مگر نتوانم بگیرمت. من انسان را به خودیِ خود رها نمیکنم؛ مگر نتوانم زندهاش کنم. پس سؤال از حکمت، خودبهخود به سؤال از قدرت منتقل میشود: اگر قدرت هست، حکمت نیز حتماً هست.
اثباتِ قدرت از مسیرِ خلقتِ انسان
برای اثباتِ قدرت، خدا به خلقت و مسیرِ خلقتِ انسان اشاره کرده است. از نخستین مادهٔ خلقت — نطفهای که در جایگاهی قرار میگیرد — آغاز میکند؛ سپس میگوید این نطفه علقه میشود؛ آنگاه خدا این علقه را خلق میکند و سامان میدهد:
«أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِّن مَّنِىٍّ يُمْنَىٰ ثُمَّ كَانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوَّىٰ» (قیامت/۳۷–۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا نطفهای از منیِ ریختهشده نبود؟ سپس علقه شد؛ پس آفرید و سامان داد و راست ساخت.
«فسوّى» یعنی به او اعتدال بخشید. یک سلولِ ناچیز — سلولی که از نظرِ ظاهر پست مینماید — را خدا بدل کرده است به انسانی خلقشده، سمیع و بصیر، مستویالقامه: ایستاده بر دو پا، عاقل. این مطلبی بزرگ است. سپس از همین انسان زوجین را قرار داده است:
«فَجَعَلَ مِنْهُ ٱلزَّوْجَيْنِ ٱلذَّكَرَ وَٱلْأُنثَىٰٓ» (قیامت/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از او دو جفت ساخت: نر و ماده.
گاهی آن فرزند در رحمِ مادر پسر شده، گاهی دختر؛ گاهی ذکر و گاهی أنثى. و این ذکر و أنثى سپس با هم ازدواج کردهاند و مسیرِ خلقتِ انسان در عالم تداوم یافته است.
آیا خدایی که با این یدِ قدرت، این نظامِ عظیمِ خلقتِ انسان را به این شکل سامان داده، قادر نیست که مردگان را زنده کند؟ آیا زنده کردنِ مردگان از سامان دادنِ این نظامِ عظیم و پیچیده سختتر است؟ قطعاً سختتر نیست.
«أَلَيْسَ ذَٰلِكَ بِقَٰدِرٍ عَلَىٰٓ أَن يُحْـِۧىَ ٱلْمَوْتَىٰ» (قیامت/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا چنین کسی قادر نیست که مردگان را زنده کند؟
وقتی فهمیدیم که قدرتش را دارد، آنگاه به سؤالِ بعدی میرسیم: حالا که قدرت دارد، از حکمتش استفاده نکند؟ حکمت نورزد؟ بتواند زنده کند و نکند؟ به حالِ خود رها کند؟ دیگر شما میدانید و عقلتان. اگر عقلِ شما بپذیرد که خدا بتواند انسان را دوباره حیات بخشد و حساب و کتاب کند، ولی نخواهد این کار را بکند، خودتان ببینید آیا به چنین مطلبی راضی میشوید؟ گویا جز یک جواب باقی نمیماند: نعوذ بالله، کسی ادعا کند خدا حکیم نیست؛ نعوذ بالله، عاقلانه رفتار نمیکند و سفیهانه رفتار میکند. چنین ادعایی پذیرفتنی نیست.
پیوند با سیاقِ اول؛ استدلالِ قدرت پس از ریشهیابی
فایدهٔ دیگرِ این نحوهٔ بحث آن است که به سیاقِ اول بازمیگردد. در سیاقِ اول، نخستین «أیحسب» چه چیزی را زیر سؤال برده بود؟ قدرت را:
«أَيَحْسَبُ ٱلْإِنسَٰنُ أَلَّن نَّجْمَعَ عِظَامَهُۥ بَلَىٰ قَٰدِرِينَ عَلَىٰٓ أَن نُّسَوِّىَ بَنَانَهُۥ» (قیامت/۳–۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا انسان میپندارد که هرگز استخوانهایش را گرد نخواهیم آورد؟ آری، قادریم بر آنکه سرانگشتانش را نیز راست و سامان دهیم.
آنجا خدا فرموده بود «بلى قادرین»؛ اما برای آن هیچ استدلالِ تفصیلی نیاورده بود. چون میخواست بگوید مشکلِ این انسان، استدلال و این حرفها نیست؛ خواست ریشهیابی را مطرح کند. «بلى قادرین» را سریع گفت و گذشت.
گویا کسی در این جای سوره به خدا بازگردد و بگوید: بسیار خوب، ریشهیابی کردید، دستتان درد نکند؛ کاش یک استدلال هم برای «بلى قادرین» اینجا میبود. این همان استدلال است: «ألیس ذلک بقادر علی أن یحیی الموتى». یعنی با همان بیانی که در اینجا حکمت را ثابت میکند، قدرت را نیز ثابت میکند و به آن سؤالی که در اولِ سوره مطرح بود جوابِ استدلالی میدهد. منتها این بار چگونه؟ این بار پس از ریشهیابی. یعنی میخواهد بگوید این جوابِ استدلالی اصلِ بحثِ من نیست؛ اصلِ مطلب همان ریشهیابی است که انجام دادم.
مرحلهٔ چهارمِ تدبر؛ ساختارِ سوره و ارتباطِ سیاقها
اکنون نگاه کنیم به سوره و مسیرِ مرحلهٔ چهارمِ تدبر. بسم الله الرحمن الرحیم.
سیاقِ اول — یا دقیقتر: تَلیعهای برای کلِ سوره — این است:
«لَآ أُقْسِمُ بِيَوْمِ ٱلْقِيَٰمَةِ وَلَآ أُقْسِمُ بِٱلنَّفْسِ ٱللَّوَّامَةِ» (قیامت/۱–۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند نمیخورم به روز قیامت؛ و سوگند نمیخورم به نفسِ بسیار ملامتگر.
سیاقِ دوم تا آیهٔ پانزده میرسد؛ آغازش با «أیحسب» و «بل یرید الانسان» است. سپس آیاتِ معترضه — شانزده تا نوزده — میآید؛ آنگاه ادامهٔ سیاقِ دوم. استاد هر دو بخشِ زرد را یک سیاق میداند؛ فقط وسطش نوارِ قرمزِ آیاتِ معترضه است. سیاقِ سوم نیز همان «أیحسب»ِ دوم است.
این سوره، غیر از تَلیعهٔ خودش، دو «أیحسب» دارد؛ و هر دو «أیحسب» مربوط به قیامت است. پس ارتباطِ سیاقها کاملاً روشن است؛ در ارتباطِ سیاقهای این سوره چالشِ خاصی نداریم. «أیحسب»ِ اول ناظر به قیامت است و «أیحسب»ِ دوم نیز. «أیحسب»ِ اول قدرتِ خدا را زیر سؤال برده؛ در جواب، خدا انکارِ قیامت را ریشهیابی کرده است. «أیحسب»ِ دوم حکمت را زیر سؤال برده؛ در جواب، خدا قدرتِ خود را اثبات کرده و با اثباتِ قدرت، حکمتش را نیز ثابت کرده است. تمام.
ارتباطِ هر دو سیاق با تَلیعه نیز معلوم است: تَلیعه سراسر راجع به قیامت بوده است. پس در بحثِ سیرِ سوره یا ارتباطِ سیاقها با پدیدهای واضح روبهرو هستیم.
استاد تأکید میکند: عمدتاً در بسیاری از سورهها چالشِ تدبر در ارتباطِ سیاقها نیست؛ در خوب تشخیص دادنِ سیاقها و خوب تحلیل کردنِ آنهاست. ممکن است در بعضی سورهها تشخیصِ سیاق آسان باشد و چالش در پیوندِ سیاقها باشد. لزوماً در هر سورهای دستاندازهای تدبری یکسان نیست. در سورهٔ قیامت، چنانکه دیده میشود، ارتباطِ سیاقها واضح است. غیر از آن نوارِ قرمز که معترضه است و توضیحاتش پیشتر آمده، بقیه همه راجع به قیامت است.
جهتِ هدایتیِ سوره
سورهٔ قیامت برای چه آمده است؟ برای اثباتِ قیامت. با چه بیانی؟ عمدهٔ بیانِ سوره برای اثباتِ قیامت، ریشهیابیِ انکارِ قیامت است. آیا فقط به ریشهیابیِ انکار اکتفا کرده یا درمان هم داده؟ درمان داده است. آیا فقط به ریشهیابی و درمان اکتفا کرده یا استدلال هم کرده؟ استدلال هم کرده است. آیا فقط امکانِ معاد را ثابت میکند یا ضرورت را هم؟ ضرورت را هم ثابت میکند.
اینها توضیحاتِ بعدی است؛ خلاصه آنکه سورهای است که با بیانی جامع، قیامت را — امکانش و ضرورتش را — اثبات میکند؛ انکارِ قیامت را در دو لایه ریشهیابی میکند و به تناسبِ هر لایه درمانِ متناسب ارائه میدهد؛ و به این ترتیب راهِ ایمان به پدیدهٔ قیامت را در مقابلِ بشر میگشاید. تمام. این شد جهتِ هدایتیِ سوره. وقتی سیر را تشخیص دادی، دیگر در کشفِ جهتِ هدایتی دچار ابهام نیستی.
استاد یادآوری میکند که در جلسهٔ پیش دربارهٔ «لا تحرّک به لسانک» قولِ مشهور را توضیح داده و از مخاطبان خواسته بود اگر ابهامی هست بپرسند؛ وگرنه واردِ سورهٔ انسان شوند. چند توضیحِ واژگانی و ساختاری نیز در ادامه میآید.
معنای «ظن»؛ گمانِ راجح، نه یقینِ مطلق
دربارهٔ واژهٔ «ظن» گفتهاند که در بعضی تفسیرها و ترجمهها و لغتها، «ظن» گاهی به معنای یقین به کار میرود. استاد تصریح میکند که اخیراً از این نظر کاملاً برگشته است: «ظن» همان گمان است؛ منتها گمانِ راجح.
«وَظَنَّ أَنَّهُ ٱلْفِرَاقُ» (قیامت/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گمان برد که آن همان جدایی است.
یعنی گویا تازه به اینجا که میرسد، جان هنوز نیمچه امیدی دارد که فراق اتفاق نیفتد. این یقینِ مطلق به فراق نیست؛ ظنّ است که فراق است. اما همان ظنِّ فراق دردآور است.
و نیز:
«تَظُنُّ أَن يُفْعَلَ بِهَا فَاقِرَةٌ» (قیامت/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گمان میبرد که عذابی کمرشکن دربارهٔ او انجام خواهد شد.
گمان میکند که هر لحظه عذابی کمرشکن دربارهٔ او رخ خواهد داد؛ و همین که گمان میکند، چهرهاش درهم کشیده شده است. هنوز گویا نیمچه امیدی هست: بلکه از گناه من درگذشتند؛ بلکه تا پایِ چوبهٔ دار رفتم ولی اعدام نشدم. برای همین میگوید «تَظُنُّ» یا «ظَنَّ». «ظن» به معنای یقین، به نظرِ استاد، در این موضع نداریم. اگر جایی گفتهاند ظن به معنای یقین، بهخاطرِ ملاحظاتی بوده که همهٔ آن ملاحظات قابلِ توجیه است.
«إنّا» و «نحن»؛ عظمت، قاطعیت، و اسبابِ ملائکه
خداوند شریک ندارد؛ با این حال بسیار جاها فرموده «إنّا أنزلنا»، «نحن قادرون» و مانندِ آن. خدا گاهی از خود به صیغهٔ متکلممعالغیر یاد میکند — «ما» — و گاهی متکلموحده — «من». چرا؟
دو جواب داده شده و به نظرِ استاد هر دو منطقی است.
جوابِ اول: «ما» حکایت از عظمت میکند. شاهان و سلاطین وقتی از خود حرف میزنند نمیگویند «من»؛ میگویند «ما». «ما» یعنی من کسی هستم که یکی نیستم؛ گویا خودم برای خودم ملتی و جمعیام. عظمت. «إنّا» — ما نازل کردیم. اما گاهی همان شاه میگوید «من دستور میدهم». خدا نیز گاهی میگوید «من». این بدان معنا نیست که عظمت ندارد؛ آنجا میخواهد از قاطعیتِ خود سخن بگوید. جایی از عظمت یاد میکند و میگوید «ما»؛ جایی از قاطع بودن حرف میزند و میگوید «من».
جوابِ دوم را چرا دادهاند؟ چون کسی به جوابِ اول اشکال گرفته است: درست است که شاهان برای عظمت میگویند «ما»، ولی از شاه توقع نداریم هرچه میگوید صددرصد راست باشد؛ شاه یکی است و وقتی «ما» میگوید خود را بزرگ جلوه میدهد. خدا را که نمیتوان با شاه مقایسه کرد؛ پس چه؟ میگویند: خدا وقتی «ما» میگوید، به مجموعهٔ نظامی که برای این عالم طراحی کرده و به ملائکهای که در اجرایِ فرامین خلق کرده توجه دارد. یعنی: من و این همه ابزارِ اجرایِ قدرتی که در اختیارِ من است — و همه را هم خودم خلق کردهام. میخواهد بگوید اگر میگویم من، ابزارش را هم دارم؛ «ما»: من و ملائکهٔ تحتِ فرمانم. مانندِ فرماندهی که میگوید ما بر شما پیروز خواهیم شد — من و لشکریانم؛ من تنها نیستم. گاهی نظر به اسباب دارد؛ نظر به ملائکه دارد.
در هر دو حال میتوان هر دو جواب را پذیرفت؛ و هیچکدام مستلزمِ شریکداشتن برای خدا نیست.
الف و لامِ «الانسان» در آیهٔ سه
پرسیدهاند الف و لام در «الانسان» در آیهٔ سه چه نوعی است:
«أَيَحْسَبُ ٱلْإِنسَٰنُ أَلَّن نَّجْمَعَ عِظَامَهُۥ» (قیامت/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا انسان میپندارد که هرگز استخوانهایش را گرد نخواهیم آورد؟
الف و لام، جنس است. اگر هم نخواهیم جنس بگیریم، باید بگوییم استغراق. استغراق یعنی مصادیقِ انسان را بدونِ تعیینِ یک فردِ خاص؛ یعنی انسان چنین گمانی دارد — نه اینکه فردِ معلومی مدّ نظر باشد. این الف و لام، الف و لامِ عهد نیست. الف و لام گاهی عهد است — یک آدمِ معلوم مدّ نظر است؛ گاهی جنس است — جنسِ انسان؛ گاهی استغراق — تکتکِ افرادِ انسان.
ممکن است بپرسند: آیا تکتکِ افرادِ انسان گمان میکنند که استخوانهایشان گرد نخواهد آمد؟ نه. با توجه به حکمی که داده شده — یحسب أن لن نجمع عظامه — تخصیصی میخورد: کدام انسانها؟ انسانهایِ منکرِ قیامت. همین مقدار تخصیص میخورد؛ بقیهٔ انسانها را شامل نمیشود. استغراق از «غرق» است — همهٔ موارد را در خود غرق کردن — و همان شامل شدن است.
«لتعجل به» و «العاجلة»؛ مادهٔ مشترک، پیوندِ سیاقی نه
پرسیدهاند آیا میانِ «لتعجل به» در آیهٔ شانزده با «العاجلة» میتوان ارتباطی در نظر گرفت؟ به نظرِ استاد خیر.
«لَا تُحَرِّكْ بِهِۦ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِۦٓ» (قیامت/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زبانت را به آن حرکت مده تا در آن شتاب کنی.
«كَلَّا بَلْ تُحِبُّونَ ٱلْعَاجِلَةَ» (قیامت/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چنین نیست؛ بلکه شما زندگیِ زودگذر را دوست میدارید.
«لتعجل به» خطاب به پیامبر است و دربارهٔ عجله در ابلاغِ وحی؛ «العاجلة» منظورِ دنیای زودگذر است. درست است که مادهٔ کلمات مثلِ هم است، ولی ارتباطی با یکدیگر در این سیاق و در این سوره، به نظرِ استاد، ندارند.
پایانِ جلسه؛ قرائتِ سوره و صلوات
استاد با دعوت به صلوات بر محمد و آلِ محمد، جلسه را با قرائتِ کاملِ سورهٔ مبارکهٔ قیامت — از «لا أقسم بیوم القیامة» تا «ألیس ذلک بقادر علی أن یحیی الموتى» — به پایان میبرد و صدق الله العلی العظیم میگوید.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.