ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 015

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغازِ تدبّر در سورهٔ انسان

سورهٔ مبارکهٔ انسان را آغاز می‌کنیم. پیش از ورود، دعای صدق را بر زبان می‌آوریم:

«وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِى مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِى مُخْرَجَ صِدْقٍ وَٱجْعَل لِّى مِن لَّدُنكَ سُلْطَـٰنًا نَّصِيرًا» (اسراء/۸۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بگو: پروردگارا، مرا به ورودیِ راستین درآور و به خروجیِ راستین بیرون بَر، و از نزدِ خود برایم سلطانی یاری‌رسان قرار ده.

طبقِ روالِ تدبّر، چهار مرحله در سوره باید طی شود: نخست، فهمِ آیات؛ دوم، ساختارشناسیِ سوره و تشخیصِ دسته‌بندی و سیاق‌ها؛ سوم، جمع‌بندیِ سیاق‌ها؛ چهارم، ارتباطِ سیاق‌ها. این چهار گام باید برای اهلِ این سطح ملکه شده باشد. مرحلهٔ اول را ضمنِ مباحث پیش می‌بریم؛ هر جا نکته‌ای در فهمِ آیه باشد گفته می‌شود و به پرسش‌های درسی پاسخ داده می‌شود. اما محورِ این جلسه، مرحلهٔ دوم است: تشخیصِ سیاق‌های سوره.

تشخیصِ سیاق‌ها: مرزها کجاست؟

دربارهٔ نخستینِ سیاقِ سوره، نظرهای گوناگونی در جمع مطرح شده است: یک تا چهار؛ یک تا بیست‌ودو؛ یک تا سه؛ یک تا ده؛ یک تا شش. استاد با شوخیِ تربیتی می‌گوید اگر کسی خودش به مرزِ «یک تا چهار» رسیده باشد آفرین دارد — و وقتی می‌بیند بسیاری همان را گفته‌اند، می‌گوید دستم را خالی می‌کنید؛ دیگر چه بیاموزم؟ الحمد لله همه بلدید. سپس می‌خواهد جداییِ پنج از چهار را اثبات کنند؛ می‌گوید خیلی هنر می‌خواهد. کسانی که تا بیست‌ودو رفته‌اند نیز آفرین دارند؛ و حتی اگر کسی غلط بگوید تا استاد خوشحال شود، بهتر از سکوتِ بی‌فکر است. یک تا سه، یک تا ده، یک تا شش — هر پیشنهادی روی میز است تا با محضرِ آیات داوری شود.

پاورپوینتِ این جلسه قدری فرهنگی است؛ نسخهٔ قبلی یافت نشده و احتمالاً حذف شده. با همان پیش می‌رویم؛ اشکال ندارد.

سیاقِ نخست: آیاتِ یک تا چهار

سوره با این آیات آغاز می‌شود:

«هَلْ أَتَىٰ عَلَى ٱلْإِنسَـٰنِ حِينٌ مِّنَ ٱلدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْـًٔا مَّذْكُورًا» (انسان/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا بر انسان روزگاری از دهر گذشته است که چیزیِ یادشده نبود؟

«إِنَّا خَلَقْنَا ٱلْإِنسَـٰنَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَـٰهُ سَمِيعًۢا بَصِيرًا» (انسان/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما انسان را از نطفه‌ای آمیخته آفریدیم تا او را بیازماییم؛ پس او را شنوا و بینا گردانیدیم.

«إِنَّا هَدَيْنَـٰهُ ٱلسَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا» (انسان/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما راه را به او نمودیم؛ یا سپاسگزار باشد یا کفران‌ورز.

تا اینجا ارتباطات روشن است: «هل أتى على الإنسان»، سپس «إنّا خلقنا»، «إنّا هدیناه» — ما خلقش کردیم، ما هدایتش کردیم. این‌ها روشن است. آیهٔ چهارم چه می‌فرماید؟

«إِنَّآ أَعْتَدْنَا لِلْكَـٰفِرِينَ سَلَـٰسِلَا۟ وَأَغْلَـٰلًا وَسَعِيرًا» (انسان/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما برای کافران زنجیرها و غل‌ها و آتشی سوزان مهیا کرده‌ایم.

چرا آیهٔ چهار را از سه جدا نکنیم؟ سیرِ مفهومی چنین است: بر انسان روزگاری گذشت که چیزِ مذکوری نبود؛ ما او را از نطفهٔ امشاج آفریدیم و سمیع و بصیر قرار دادیم؛ سپس راه را به او نشان دادیم — یا شکر به جا می‌آورد یا کفر می‌ورزد. آنگاه: «إنّا أعتدنا للکافرین…». یعنی اگر انسان شکر نیاورد و کافر شد، برای کافران سلاسل و اغلال و سعیر مهیا کرده‌ایم. از نظرِ مفهومی کاملاً متصل است؛ چون «الکافرین» همان شاخهٔ «کفورا» است: «إمّا شاکراً وإمّا کفوراً» سپس «إنّا أعتدنا للکافرین».

از نظرِ اسلوب نیز یک «هل أتى» داریم و سه «إنّا»: خلقنا، هدیناه، أعتدنا. سه کار دربارهٔ انسان: او را آفریدیم؛ راه را به او نمودیم؛ آن‌که راهنماییِ ما را نشنود در جهنم می‌بریم. پس تا آیهٔ چهار حتماً باید آمد؛ جدا کردنِ سه از چهار پذیرفتنی نیست.

آیهٔ پنج: آغازِ سیاقِ ابرار؟

آیهٔ پنج می‌فرماید:

«إِنَّ ٱلْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا» (انسان/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نیکان از جامی می‌نوشند که آمیزه‌اش کافور است.

اگر بخواهیم بگوییم پنج ادامهٔ بحثِ پیشین است، بیانی چنین می‌آید: ابرار همان شاکران‌اند. خدا گفته بود «إمّا شاکراً وإمّا کفوراً»؛ سپس دربارهٔ کافران «إنّا أعتدنا…» را گفت؛ اما هنوز نگفته با شاکر چه می‌کند. پس از اینجا خطِّ رفتاریِ خدا با شاکران آغاز می‌شود: اگر با کافران سلاسل و اغلال و سعیر است، با شاکران «یشربون من کأسٍ کان مزاجها کافوراً» است. استاد این تشخیص را تأیید می‌کند: غلط نیست؛ درست دیده شده که از اینجا خدا می‌خواهد با شاکران چه کند را باز کند.

با این حال، به دو سه دلیل، بهتر است آیهٔ پنج را آغازِ سیاقِ مستقل بگیریم، نه ادامهٔ صرفِ سیاقِ اول.

دلیلِ یکم: تعویضِ کلمه

برخلافِ بحثِ کافرین که «الکافرین» با «کفورا» مادّهٔ یکسان دارد، اینجا با «شاکرین» و «شکور» روبه‌رو نیستیم. خدا کلمه را عوض کرده و گفته «إنّ الأبرار»، نه «إنّ الشاکرین». اگر «إنّ الشاکرین» می‌گفت، به‌راحتی می‌گفتیم ادامهٔ سیاقِ قبلی است: پس از ذکرِ کافرین می‌خواهد ذکرِ شاکرین کند. اما آمد و بر «ابرار» بحث کرد، نه بر کلمهٔ شاکر. همین خود کُد است؛ گویا خدا می‌خواهد به این بحث تمایزی از بحثِ قبل بدهد. وقتی لفظی می‌آید که احساسِ تمایز می‌آفریند، مکثی مفهومی پدید می‌آید.

دلیلِ دوم: اسلوبِ بیان

در سیاقِ پیشین همه «إنّا، إنّا، إنّا» بود؛ اینجا «إنّ الأبرار یشربون» — نگفته «إنّا نسقی الأبرار». اسلوبِ بیانی مثلِ سه «إنّا»ی قبلی نیست.

دلیلِ سوم: وزن و استقلالِ بحث

این دلیل از دو تای قبلی مهم‌تر است. اگر فقط آیهٔ پنج و شش بود —

«إِنَّ ٱلْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا ﴿٥﴾ عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ ٱللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا ﴿٦﴾» (انسان/۵–۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نیکان از جامی می‌نوشند که آمیزه‌اش کافور است؛ چشمه‌ای که بندگانِ خدا از آن می‌نوشند و آن را به‌شدت می‌جوشانند.

می‌شد گفت ولو خدا «ابرار» گفته نه «شاکرین»، و ولو «إنّا» نگفته، باز به بیانی همان شاکران را توضیح می‌دهد. اما یک‌باره می‌بینیم بحثِ «إنّ الأبرار یشربون» همین‌طور پیش می‌رود: یوفون بالنذر، ویخافون یوماً، ویطعمون الطعام على حبّه، إنّما نطعمکم لوجه الله، إنّا نخاف من ربّنا یوماً عبوساً قمطریراً، فوقاهم الله، وجزاهم بما صبروا جنّةً وحریراً… و همین‌طور ادامه می‌یابد. بحثی که با ابرار آغاز شده، در حدِّ عاقبتِ کوتاهِ کافران نیست؛ بحثی دامنه‌دار با عرض و طولِ محتواییِ خاص است. ابرار را معرفی می‌کند: چه ویژگی‌ها، چه اعتقادات، چه خُلق‌ها؛ و دقیقاً دانه به دانه پاداش‌هایی که می‌خواهیم بدهیم چیست. اینجا خدا وزن می‌گذارد؛ وزنِ بحثِ ابرار بیش از وزنِ بحثِ کافرین است و با آن برابری نمی‌کند که بخواهیم آنجا بنشانیمش. خودش سنگین شده و استقلال یافته.

استاد تأکید می‌کند: نمی‌خواهد بگوید رابطه‌ای که تشخیص داده‌اید غلط است؛ می‌خواهد بگوید همان رابطه در حدِّ رابطهٔ دو سیاق است. با سیاقی دربارهٔ ابرار مواجه‌اید، نه صرفاً با یکی دو آیه. سه شاهد: کلمهٔ ابرار آمده نه شاکرین؛ «إنّ الأبرار» آمده نه «إنّا»؛ خودِ ابرار به تفصیل بحث شده تا وزنش در ترازو بالا رفته و در سخن استقلال یافته.

اصل در این کار مفهوم است؛ قواعدِ لفظی تنها قواعد نیستند، اما در همان بررسیِ مفهوم نشانه‌های لفظی می‌آیند تا سامانِ کلام روشن شود. وقتی می‌گوییم ابرار آمده نه شاکر و «إنّ» آمده نه «إنّا»، مقصود این است که ای‌بسا خدا می‌خواهد به بحثِ ابرار به لحاظِ مفهومی تمایزی بدهد — همین. آیهٔ چهار از نظرِ مفهومی جدا نیست: کفور پیش از آن آمده و کافرین شاخهٔ همان است. سیر روشن است: ما انسان را آفریدیم؛ راه را نمودیم — یا شاکر باشد یا کفور؛ اگر کفر بورزد عذابش می‌کنیم. این کاملاً ادامهٔ سخن است؛ هم اسلوبِ «إنّا»، هم مادّهٔ کفور و کافر، هم مفهوم. علی‌القاعده پس از آنکه خدا می‌گوید راه را به انسان نمودم، توقع داریم ببینیم اگر راهنمایی را به کار نبست چه می‌شود؛ پاسخ همان «إنّا أعتدنا للکافرین سلاسل وأغلالاً وسعیراً» است.

اشاره به آیندهٔ سوره

نکته‌ای هم هست که شاید زود باشد، اما فقط اشاره می‌شود: وقتی در سوره جلوتر بروید، پس از بحثِ ابرار به جایی می‌رسید که خدا به پیامبر می‌گوید «لا تُطِعْ… آثماً أو کفوراً». آن بحث با بحثِ ابرار تقابلی در حدِّ سیاق دارد؛ آنجا گفته خواهد شد. در حقیقت در سیاقِ اول، خدا فقط خطِّ قرمز را کشیده: انسان هیچ نبود؛ ما خلقش کردیم؛ راه را نمودیم و او را مختار گذاشتیم؛ اگر از راه استفاده نکند در عذاب گرفتارش می‌کنیم. این مطلبِ یک. سپس ابراری داریم با ویژگی‌هایی که می‌خواهد درباره‌شان سخن بگوید؛ و عاصم و کفوری که در آخرِ سوره جمع‌بندی می‌شود. این ناظر به آیندهٔ سوره است.

با این توضیحات: کسی که چهار را رد کند با این تشخیص که بحثِ ابرار بحثِ شاکران است، غلط نیست؛ حالا تا کجا برود خواهیم گفت. غلط نیست، اما صحیح‌تر آن است که آیاتِ یک تا چهار یک سیاق باشد و پنج به بعد سرآغازِ بحثی مستقل دربارهٔ ابرار.

پس یک تا چهار را تأیید می‌کنیم. اگر رد شویم ببینیم تا کجا باید برویم — آیا تا شش باید رفت، یا جایی جلوتر یا پیش‌تر.

از آیهٔ پنج تا شش: ابرار و عبادالله

«إنّ الأبرار یشربون من کأس کان مزاجها کافوراً عیناً یشرب بها عباد الله یفجّرونها تفجیراً». این «عیناً» همان چشمه را توضیح می‌دهد: کافور چشمه‌ای است که عبادالله از آن می‌نوشند و آن را می‌جوشانند. «یوفون بالنذر»: کیا وفا می‌کنند؟ عبادالله. آیهٔ پیشین را ببینید: «عیناً یشرب بها عباد الله یفجّرونها» — کی چشمه را می‌جوشاند؟ عبادالله. یعنی فاعلِ «یفجّرونها» عبادالله است؛ «عباد الله یفجّرونها». عبادالله آن چشمه را می‌جوشانند، «یفجّرونها تفجیراً».

سؤال: چرا عبادالله صاحبِ چشمه شده‌اند؟ اشاره می‌کنند و چشمه می‌جوشد. «یوفون بالنذر» — این «یوفون» نیز مثلِ «یفجّرونها» فاعلش کیست؟ عبادالله. در واقع دارد علتِ «یفجّرونها» را می‌گوید: چه شده که عبادالله در بهشت اشاره می‌کنند و زمین آب می‌جوشاند و چشمهٔ کافور از زمین می‌جوشد؟ می‌گوید اینان کسانی‌اند که وفا به نذر می‌کنند و از روزی می‌ترسند که شرّش فراگیر است.

«يُوفُونَ بِٱلنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْمًا كَانَ شَرُّهُۥ مُسْتَطِيرًا» (انسان/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نذر وفا می‌کنند و از روزی می‌ترسند که شرّش فراگیر است.

نکتهٔ جام و چشمه

پیش از عبور از اینجا، نکته‌ای فقط گوشهٔ ذهن بماند؛ بعداً روی آن کار می‌کنیم. «مزاجها» یعنی مخلوط و قاطیِ آن. ابرار از جامی می‌نوشند که قاطی‌اش کافور دارد — و این غیر از کافورهای سربازخانه‌هاست. سؤال می‌شود کافور چیست؟ می‌گوید کافور چشمه‌ای است؛ «عیناً یشرب بها عباد الله». از کافور چیزی قاطیِ جامِ ابرار است؛ اما ابرار خودشان مستقیم از چشمهٔ کافور بهره‌ای — نه؛ ابرار چشمهٔ کافور نمی‌جوشانند. خدا می‌گوید ای خوشا به حالِ ابرار. چرا؟ چیزی از کافور در جامشان است. کافور چیست؟ چشمه‌ای که عبادالله از آن مستقیم می‌نوشند؛ چشمه‌ای که عبادالله خود آن را می‌جوشانند. خوشا به حالِ ابرار که چیزی از این چشمه نیز در جامشان ریخته‌اند.

این عبادالله غیر از ابرارند. اینان کسانی‌اند که مستقیم از چشمهٔ کافور می‌نوشند؛ نه فقط مستقیم می‌نوشند که «یفجّرونها» — خودشان اصلاً این چشمه را می‌جوشانند؛ صاحبانِ چشمهٔ کافورند. ابرار کسانی‌اند که از چشمهٔ کافورِ عبادالله بهره‌ای گرفته شده و در جامشان ریخته‌اند: بیا یک ذره مالِ تو، این هم مالِ تو؛ سر بکشید حالش را ببرید؛ خوش به حالتان. پس اینجا دقت کنید: میانِ ابرار و عبادالله فرق است. از اینجا به بعد کیا توضیح داده می‌شوند؟ ابرار یا عبادالله؟ عبادالله. عبادالله‌اند که یوفون بالنذر ویخافون یوماً. ما که بحث را دربارهٔ ابرار می‌دانستیم؛ این نکته را فقط در ذهن داشته باشید تا در دورِ بعدی بازش کنیم.

قیامت تجلّیِ دنیاست

نکته‌ای دیگر — با استاد باشید تا در دورِ بعدی باز شود: قیامت تجلّیِ دنیاست؛ قیامت جلوه‌ی دنیاست. اگر می‌بینید که عبادالله چشمه می‌جوشانند، این چشمه جوشاندنشان به خاطر چیست؟ در این دنیا کارهایی کرده‌اند. چه کرده‌اند؟ وفای به نذر؛ خوف از روزِ قیامت؛ اطعامِ طعام؛ ترس از غضبِ خدا؛ اخلاص در اطعام؛ و ویژگی‌هایی که برایشان ذکر می‌کند. این ویژگی‌ها شده چشمه جوشاندن در قیامت.

از آن سو: اگر از این چشمه چیزی در جامِ ابرار می‌ریزند چرا؟ چون ابرار هم همین صفات را به اندازهٔ خود از عبادالله یاد گرفته و عمل کرده‌اند. پس بهره‌مندیِ ابرار از چشمهٔ عبادالله به اندازه‌ای است که از عبادالله الگو گرفته‌اند و مثلِ آنان رفتار کرده‌اند. چرا عبادالله چشمه دارند ولی فقط چیزی در جامِ ما می‌ریزند؟ چون آنان سردمداران و پیشتازان و امامانِ این اخلاق‌اند؛ امامانِ این رفتارند؛ سابقون در این مسئله‌اند. ما هر قدر هم برویم به برکتِ آنان و به راهنماییِ آنان می‌رویم. این در قرآن یک جا نیست؛ چندین بار به این دو طبقه‌بودن به این شکل اشاره کرده است.

دو طبقه در بهشت: مقربان و ابرار

در سورهٔ مطفّفین — که در مسیرِ جزء به آن می‌رسیم — خدا می‌فرماید:

«كَلَّآ إِنَّ كِتَـٰبَ ٱلْأَبْرَارِ لَفِى عِلِّيِّينَ ﴿١٨﴾ وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا عِلِّيُّونَ ﴿١٩﴾ كِتَـٰبٌ مَّرْقُومٌ ﴿٢٠﴾ يَشْهَدُهُ ٱلْمُقَرَّبُونَ ﴿٢١﴾» (مطفّفین/۱۸–۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ نامهٔ نیکان در علّیین است. و چه دانَدَت که علّیون چیست؟ نامه‌ای است رقم‌خورده که مقربان بر آن گواهی می‌دهند.

خوشا به حالِ ابرار که در منطقهٔ علّیین سکونت می‌کنند؛ منطقه‌ای که مقربان بر آن اشراف دارند و تحتِ اشرافِ مقربان است. همسایهٔ مقربان‌اند. در سورهٔ واقعه نیز خدا دو طبقه کرده؛ در سورهٔ رحمان نیز. قرآن بهشت را دو طبقه می‌کند: بهشتِ مقربان که همان عبادالله‌اند؛ بهشتِ ابرار که همان نیکان‌اند. تازه به همین مقامِ نیکان هم به‌آسانی نمی‌توان رسید:

«لَن تَنَالُوا۟ ٱلْبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُوا۟ مِمَّا تُحِبُّونَ» (آل‌عمران/۹۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز به نیکوکاری نمی‌رسید مگر آنکه از آنچه دوست می‌دارید انفاق کنید.

چرا؟ چون پیروی از عبادالله جز با گذشتن از آنچه دوست داری ممکن نیست. «یطعمون الطعام على حبّه» همان «تنفقون ممّا تحبّون» است.

اطعام بر حبّ طعام

«وَيُطْعِمُونَ ٱلطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا» (انسان/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خوراک را با وجودِ دوست‌داشتنش به نیازمند و یتیم و اسیر می‌خورانند.

انسان کی غذا را دوست دارد؟ وقتی گرسنه است. استاد با صراحتِ تربیتی می‌گوید گاه چنان گرسنه به خانه می‌رسد که هیچ‌کس را مثلِ غذا دوست ندارد — انصافاً؛ کم گرسنه می‌شود، اما وقتی بشود دیگر هیچ‌کس به اندازهٔ غذا دوست‌داشتنی نیست. شاید برخی با ملکاتِ اخلاقی خود را کنترل کنند؛ اما وقتی انسان گرسنه شود یا حبِّ غذایی داشته باشد، هیچ چیز مثلِ گذشتن از همان غذا نیست.

دمِ افطارِ ماهِ رمضان را دیده‌اید سرِ سفره چه خبر است؟ آنجا که تعارفات نیست — جایی که تعارف است همه ایستاده‌اند «شما بفرمایید» — اما دمِ افطار معمولاً اگر سفره‌ای پهن باشد، همه نگرانیِ خاصی دارند که نکند به ما نرسد. هر لحظه ممکن است این تمام شود یا آن؛ با سرعتی و ولعی تکاپو برپاست. سیر که شدند آرامش می‌آید و همه به حالتِ عادی برمی‌گردند. هیچ حالتِ عادی‌ای انسان پیدا نمی‌کند وقتی گرسنه می‌شود. در خصوصِ غذا، وقتی انسان گرسنه باشد و غذای کمی در اختیار داشته باشد برای نجات از گرسنگی، و حاضر باشد گرسنهٔ دیگری را بر خود ترجیح دهد — این خیلی کار است. از لباس و از خیلی چیزها می‌توان گذشت؛ از این غذا در آن وقتِ گرسنگی گذشتن، یک جور ملکهٔ تثبیت‌شده در وجود می‌خواهد.

صفتِ مادرانه و فیضِ الهی

در حاشیهٔ همین بحث، پرسشی دربارهٔ مهرِ مادرانه پیش می‌آید. استاد می‌گوید مقصود دفاع از حقوقِ بانوان به معنایِ باطلِ برخی گفتمان‌های افراطی نیست — آن‌ها را یکسره باطل می‌داند — بلکه معنایِ حقیقیِ سخن دربارهٔ مادر و نسبتِ او به فرزند، و گاه به همسر. برخی مادران نسبت به همسر نیز همین حسِّ مادرانه را دارند؛ از نظرِ روان‌شناسی بعضی از خانم‌ها حتی برای همسرشان مادرند: مادرصفت‌اند برای برادر و فرزند و همسر. بگذریم. اما این صفتِ مادرانه دربارهٔ همسر یا فرزند یا کسی که در جایگاهِ فرزند تلقی می‌شود، از شعبه‌های فضل و رحمتِ خداست و از آیاتِ او. خدا بدین‌سان به بشر فهمانده که چقدر انسان را دوست دارد: حبِّ فرزند را در قلبِ مادر چنان نهاده که از جانش هم حاضر است برای فرزندش بگذرد، چه رسد به غذایش.

با این حال — و استاد از گفتنِ این نکته عذر می‌خواهد — این قصه تابعِ یک غریزه و فطرتِ خدادادی است. هرچند بسیاری ممکن است آن را از دست بدهند؛ دنیاگرایانه تباهش کنند یا خداگرایانه پرورشش دهند. اما اصلِ وجودش در جانِ مادر نسبت به فرزند، تابعِ فیضی خاصِ الهی است و با هیچ چیز قابلِ توصیف و تبیینِ کامل نیست. اما وقتی به‌عنوانِ صفتِ «یطعمون الطعام على حبّه مسکیناً» مطرح می‌شود، سخن از ملکهٔ اختیاری است نه صرفاً غریزه.

در شأنِ نزول آمده که یک روز مسکین، یک روز یتیم، یک روز اسیر: سه روز متوالی روزه؛ دمِ افطار گرسنگان بر در؛ غذای خود تقدیمِ گرسنگان؛ و آن شب نیز گرسنه سپری کردن. این ملکه جز برای عبادالله که در اوجِ گذشتن از محبوب برای رضای خدایند، به‌آسانی برای دیگری رخ نمی‌دهد. شاید یک شب یا دو شب یا سه شب بخواهیم؛ اما اگر بکنیم، حسّی هم بغَلش می‌آید: ما چقدر خوبیم؛ او چقدر مدیونِ ماست؛ ناخواسته نگاه می‌کنیم که با چشم یا زبان چه خواهد کرد — تشکر؟ و من چقدر می‌توانم جلوی خدا سر بالا بگیرم که ببین چه کردم، گشنه‌ام بود.

اخلاص: نه جزا نه شکور

«إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ ٱللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَآءً وَلَا شُكُورًا» (انسان/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما شما را فقط برای وجهِ خدا اطعام می‌کنیم؛ از شما نه پاداشی می‌خواهیم و نه سپاسی.

فقط و فقط برای جلبِ توجهِ خدا. صادقانه گفتن سخت است: گاهی می‌گوییم تشکر نمی‌خواهیم، اما تشکر نکرده برود در دلمان می‌گوییم عجب آدمِ ناسپاسی. مادر با همهٔ مادری‌اش اگر جلوی بچه غذا بگذارد و یک روز و دو روز و سه روز پس بزند و تشکر نکند، مادر هم قهرش می‌آید: یک «دستت درد نکند». نصفِ خانواده‌ها شکایت دارند که سرِ سفره تشکر نمی‌شود؛ خرید می‌برند و تشکر نیست. توقعِ تشکر انگار در ذاتِ بشر است: من لطف کردم، تو اقلاً تشکر کن. اما آیه می‌گوید: از شما جزا نمی‌خواهیم و نه شکور.

«إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيرًا» (انسان/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از پروردگارمان از روزی چهره‌درهم‌کشیده و سخت می‌ترسیم.

پس برای چه؟ چون از پروردگار می‌ترسیم؛ آن روزِ عبوسِ قمطریرا باور کرده‌ایم؛ برای نجات از ترسِ آن روز است که اطعام را به رغمِ گرسنگی انجام می‌دهیم. یک ذره هم در دل منت نیست. چرا خدا در قرآن می‌گوید صدقاتتان را با منّ و اذیٰ باطل نکنید؟

«يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تُبْطِلُوا۟ صَدَقَـٰتِكُم بِٱلْمَنِّ وَٱلْأَذَىٰ» (بقره/۲۶۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، صدقه‌هایتان را با منّت و آزار باطل نکنید.

چون انسان وقتی خدمت یا انفاقی می‌کند، بیشترین توقعِ تشکر در وجودش شکل می‌گیرد؛ چه رسد به اینکه انفاق از چیزی باشد که خود سخت به آن نیاز داشته و ایثار کرده باشد. در این نقطه می‌گوید: «إنّا نخاف من ربّنا یوماً عبوساً قمطریراً».

پیوستگیِ آیات تا یازده و پس از آن

پس آیهٔ شش که آمدیم دیگر نتوانستیم هفت را از شش جدا کنیم — استاد می‌گوید نپرسیدم کی هفت را از شش جدا کرده بود. «یوفون بالنذر» فاعلش مثلِ «یفجّرونها» عبادالله است و به لحاظِ مفهومی علتِ «یفجّرونها» را توضیح می‌دهد: چرا می‌جوشانند؟ چون وفا می‌کنند. پس هفت از شش جدا نیست؛ این غلط است.

اگر جلوتر برویم — کسانی تا آیهٔ ده آمده بودند — تا نه و ده و یازده پیش می‌رویم:

«فَوَقَىٰهُمُ ٱللَّهُ شَرَّ ذَٰلِكَ ٱلْيَوْمِ وَلَقَّىٰهُمْ نَضْرَةً وَسُرُورًا» (انسان/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس خدا آنان را از شرِّ آن روز نگاه داشت و به آنان شادابی و شادی رساند.

«یوماً عبوساً قمطریراً» سپس «فوقاهم الله شرّ ذلک الیوم». می‌گوید ما می‌ترسیم از پروردگارمان در آن روزِ عبوسِ چهره‌درهم‌کشیده؛ چون می‌ترسند خدا چه می‌کند؟ فوقاهم الله شرّ ذلک الیوم ولقّاهم نضرةً وسروراً. به جای عبوسِ قمطریرا چه می‌بینند؟ نضره و سرورا — شادی می‌بینند، شادابی می‌بینند. پس آیهٔ یازده هم از آیهٔ ده جدا نیست؛ این هم غلط است. ادامهٔ توصیف را دنبال می‌کنیم.

«وَجَزَىٰهُم بِمَا صَبَرُوا۟ جَنَّةً وَحَرِيرًا ﴿١٢﴾ مُّتَّكِـِٔينَ فِيهَا عَلَى ٱلْأَرَآئِكِ ۖ لَا يَرَوْنَ فِيهَا شَمْسًا وَلَا زَمْهَرِيرًا ﴿١٣﴾» (انسان/۱۲–۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به پاداشِ صبرشان بهشت و حریر پاداششان داد؛ در آن بر تخت‌ها تکیه زده؛ نه آفتابی در آن می‌بینند و نه سرمایی سخت.

این همه توصیفِ عبادالله است در بهشت:

«وَدَانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلَـٰلُهَا وَذُلِّلَتْ قُطُوفُهَا تَذْلِيلًا» (انسان/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سایه‌هایش بر آنان نزدیک است و میوه‌های چیدنی‌اش رام و در دسترس گردانیده شده است.

«وَيُطَافُ عَلَيْهِم بِـَٔانِيَةٍ مِّن فِضَّةٍ وَأَكْوَابٍ كَانَتْ قَوَارِيرَا۠ ﴿١٥﴾ قَوَارِيرَا۟ مِن فِضَّةٍ قَدَّرُوهَا تَقْدِيرًا ﴿١٦﴾» (انسان/۱۵–۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جام‌هایی از نقره و کوزه‌هایی که بلورند بر آنان می‌گردانند؛ بلورهایی از نقره که اندازه کرده‌اند.

قواریر من فضّة

قواریر یعنی بلورها. بلور در دنیا مادّهٔ اولیه‌اش شن و ماسه است که به شیشه و در اوج به بلور بدل می‌شود. بلور در بهشت از چه ساخته می‌شود؟ از نقره. جامِ بلور است اما مادّهٔ اولیه‌اش نقره. اینکه چگونه نقره را به بلور تبدیل کنند، شاید هنوز بشر فرمولش را نیافته باشد؛ اما اگر بیابد، آن بلورِ ساخته‌شده از نقره استحکام و درخششِ نقره را دارد و شفافیتِ بلور را نیز — چیزی ویژه: هم نقره است هم بلور. مراد از «قواریرا من فضّة» همین است.

کافور و زنجبیل؛ سلسبیل

«وَيُسْقَوْنَ فِيهَا كَأْسًا كَانَ مِزَاجُهَا زَنجَبِيلًا ﴿١٧﴾ عَيْنًا فِيهَا تُسَمَّىٰ سَلْسَبِيلًا ﴿١٨﴾» (انسان/۱۷–۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آن از جامی سیراب می‌شوند که آمیزه‌اش زنجبیل است؛ چشمه‌ای در آن که سلسبیل نامیده می‌شود.

جامی که به ابرار داده می‌شد قاطی‌اش کافور بود. آیا کافور برای عبادالله آمیزه بود یا اصلِ چشمه؟ اصلِ چشمه بود. اما عبادالله علاوه بر دسترسی به اصلِ چشمهٔ کافور، چشمه‌ای به نامِ زنجبیل دارند؛ از چشمهٔ زنجبیل قاطیِ جامِ عبادالله می‌کنند — یعنی عبادالله از زنجبیل مستقیم نمی‌نوشند؛ رگه‌ای زنجبیل در جامشان می‌ریزند: «کان مزاجها زنجبیلاً». زنجبیل چیست؟ چشمه‌ای در بهشت به نامِ سلسبیل که حاویِ زنجبیل است.

طبعِ سرد و گرم در بهشت

کافور چیست و زنجبیل چیست؟ کافور سرد است؛ چشمه‌ای با طبعِ سرد از نظرِ میل به دنیا و لذّاتِ مادّی. خاصیتِ کافور سرد کردن است. لذا چشمه‌ای که عبادالله می‌جوشانند چشمهٔ کافور است: کسی که سرِ چشمهٔ عبادالله است — چون صاحبِ چشمه است — تعلّقی به دنیای ما ندارد؛ به درجه‌ای از عرفان و حبِّ خدا رسیده که دنیا در چشمِ او رنگ باخته. بگویند مرغِ بریان و شراب و قصر و حوری و باغ؛ این‌ها به خودیِ خود در چشمِ عبادالله رنگی ندارد. آنان صاحبِ چشمه‌های کافورند.

ما اگر در ردهٔ ابرار باشیم — استاد با خنده می‌گوید ما نه؛ ما اتفاقاً به شدّت مشتاقِ بهشتی با تمامِ این امکاناتیم. اگر بخواهند ما را یک نمه به معرفتِ الله و به آن عرفان وصل کنند، باید چه کنند؟ آمیزه‌ای از کافور در جاممان بریزند تا قدری دست از سرِ این بهشت برداریم و به عشق‌بازی با خدا بپردازیم؛ یک خرده با خدا خلوت کنیم. با آن آمیزهٔ کافور حالی در بهشت برای قرب الی الله پیدا می‌کنیم؛ اثرِ کافور که برود باز در بهشت مشغولیم — بخور و برو و بگرد و زندگی کن و خلاصه کیف کن.

اما عبادالله که همه‌اش صاحبِ چشمه‌های کافورند، گاه خدا می‌گوید بس است دیگر؛ آمیزهٔ زنجبیل در جامشان می‌ریزند و با زنجبیل سرِشان را به بهشت برمی‌گردانند: حالا برو سراغِ بهشتت. آنان برعکس‌اند. ما را با کافور می‌آورند تا علاوه بر لذّاتِ مادّی آمادهٔ لذّاتِ معنوی شویم؛ آنان را با آمیزهٔ زنجبیل می‌آورند تا علاوه بر لذّاتِ معنوی قدری به لذّاتِ مادّی برسند. لذا مزاجِ جامِ ما از کافور است و مزاجِ جامِ عبادالله از زنجبیل. زنجبیل چشمه‌ای است در بهشت به نامِ سلسبیل.

ادامهٔ توصیفِ بهشتِ عبادالله

«وَيَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَٰنٌ مُّخَلَّدُونَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤًا مَّنثُورًا» (انسان/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر آنان نوجوانانی جاودان می‌گردند؛ چون آنان را بینی پنداری مرواریدهای پراکنده‌اند.

استاد می‌گوید هر بار این آیاتِ بهشتِ سورهٔ انسان را می‌خواند بی‌استثنا آب دهانش راه می‌افتد و چند بار باید فرو ببرد. خدا یاری کند؛ زیرِ سایهٔ عبادالله ما نیز در بهشت جایی داشته باشیم؛ در مشهد و مرآیِ عبادالله سکنایی. به حرمتِ حضرت فاطمه زهرا علیها السلام این دعا مستجاب شود. ناکام از دنیا رفتن بد است: رفتن در حالی که مستحقِّ بهشت نشده باشی و وجود را به بهایی کمتر از بهشت فروخته باشی. خدا از این بدبختی بزرگ نجات دهد. دنیا ارزشِ دلبستن ندارد؛ انفاق و اطعام و این تمرین‌ها همه برای این است که این لذّت را خودت کنار بگذاری — این هیچ نیست؛ مطلب چیزِ دیگری است؛ جای دیگری منتظر ماست؛ اینجا نباید معطل شویم.

«وَإِذَا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيمًا وَمُلْكًا كَبِيرًا» (انسان/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون آنجا بنگری، نعمتی و مُلکی بزرگ بینی.

هر طرف نگاه کنی نعمت است؛ هر طرف مُلکی با عظمت.

«عَـٰلِيَهُمْ ثِيَابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَإِسْتَبْرَقٌ ۖ وَحُلُّوٓا۟ أَسَاوِرَ مِن فِضَّةٍ وَسَقَىٰهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا» (انسان/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر آنان جامه‌های سندسِ سبز و استبرق است؛ و به دستواره‌هایی از نقره آراسته شده‌اند؛ و پروردگارشان به آنان شرابِ پاک نوشانید.

پس از همهٔ این نعمت‌ها: لباسِ رویین از ابریشمِ نازک (سندس) و روی آن استبرق از ابریشمِ ضخیم — حالتِ پیراهن و رویه؛ برای آقایان مثلاً عبا، برای بانوان شنل. «حُلّوا أساور من فضّة»: زینت با دستواره‌ها — انگشتر، دستبند، النگو. جالب است که برای عبادالله نقره است. قابلِ توجه کسانی که بیش از حد به طلا علاقه می‌ورزند: نقره پیشِ خدا ارزشش از طلا بالاتر است. بهشتِ عبادالله نقره‌فام است: جام‌ها از نقره، زینت از نقره. در دنیای ما نقره کمتر از طلا شناخته می‌شود؛ اما این عبارات دربارهٔ بهشتِ عبادالله نشان می‌دهد نقره ارزشش از طلا بالاتر است.

شرابِ طهور؛ ساقیِ پروردگار

دقت کنید: تا حالا چند چشمه و چند نوشیدن گفته شده؟ دو تا — یکی از کافور، یکی زنجبیل. این یکی چیست؟ شراب؛ شرابِ طهور. آن دو تای قبلی را کیا می‌خورانند؟ آنجا اکواب هست و اباریق؛ وِلدانِ مخلَّدون — پسر و دخترانِ بسیار زیبای همیشه نوجوان که خدا در خدمتِ بهشتیان نهاده — آنان دورِ سرِ بهشتیان این کوزه‌ها را می‌چرخانند، این اباریق را می‌چرخانند، جامِ آنان را لب به لب می‌کنند از جام‌های بهشتی. اما شرابی هست که ساقی‌اش خودِ پروردگار است؛ دیگر ساقیِ این شراب وِلدانِ مخلّدون نیستند. این شراب هیچ آمیزه‌ای ندارد — نه از کافور و نه از زنجبیل. این شرابِ طهور است. وقتی به «سقاهم ربّهم شراباً طهوراً» می‌رسد، می‌گوید «إنّ هذا کان لکم جزاءً».

«إِنَّ هَـٰذَا كَانَ لَكُمْ جَزَآءً وَكَانَ سَعْيُكُم مَّشْكُورًا» (انسان/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این برای شما پاداش بود و کوششتان سپاس‌داشته شد.

یادتان هست گفتند «لا نرید منکم جزاءً ولا شکوراً»؟ این هم جزای شماست؛ و «کان سعیُکم مشکوراً». شرابِ طهور یعنی شرابِ پاکیزه؛ معنایش این نیست که شراب‌های دیگر پاکیزه نیست. پاکیزگی را نسبی بسنجیم: در بهشت همهٔ شراب‌ها پاکیزه‌اند؛ نسبت به آمیزهٔ کافور یا زنجبیل، این ناب و خالص است و هیچ آمیزه و قاطی‌ای در آن نیست — می‌شود شرابِ طهور.

جمع‌بندیِ دو سیاق و تکلیف

وقت تمام است. تا آیهٔ بیست‌ودو تأیید می‌شود. پیش‌تر یک تا چهار نیز تأیید شده بود. پس می‌شود: یک تا چهار؛ و پنج تا بیست‌ودو.

یک تا چهار با مقدمهٔ «هل أتى على الإنسان حینٌ من الدهر» واردِ سه «إنّا» شده: خلقنا، هدینا، أعتدنا — انسان را آفریدیم، انسان را هدایت کردیم، برای انسانِ کافر اغلال و سعیر آماده کردیم. تمام.

از پنج تا بیست‌ودو دربارهٔ ابرار و عبادالله و نسبتِ ابرار و عبادالله و صفاتشان و آن پاداش‌هایی که برای عبادالله در نظر گرفته شده سخن گفته است. وزنِ این سیاق با سیاقِ کوتاهِ آغازین برابر نیست؛ استقلال یافته و باید جدا خوانده شود، هرچند از نظرِ مفهومی با شاخهٔ «شاکراً» در آیهٔ سه پیوند دارد — پیوندِ دو سیاق، نه امتدادِ یک سیاق.

اکنون آیهٔ بیست‌وسه را ببینید:

«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ ٱلْقُرْءَانَ تَنزِيلًا» (انسان/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما خود قرآن را بر تو به‌تدریج نازل کردیم.

دیگر بحثِ ابرار و عبادالله کاملاً تمام شده است. پس تا اینجا دو سیاق مشخص شد؛ بعد ببینیم چه می‌شود.

برای هفتهٔ آینده، ان‌شاءالله سورهٔ انسان را تمام می‌کنیم. بنابراین لطف خواهید فرمود مطالعاتِ سورهٔ انسان را تکمیل کنید: یعنی علاوه بر آنچه گفته بودیم که ساختارشناسی کنید، ساختارشناسی را کامل کنید؛ سیاق‌ها را جمع‌بندی کنید؛ و ارتباطِ سیاق‌ها را نیز کار کنید. چه ارتباطی میانِ سیاق‌ها کشف می‌کنید؟ در این سوره بزنگاهِ ما ارتباطِ سیاق‌هاست. بر ارتباطِ سیاق‌ها توجهِ ویژه کنید، ان‌شاءالله.

والسلام علیکم ورحمة الله وبرکاته.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.