یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آموزش تدبر در سورهٔ انسان — بخش دوم
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله ربّ العالمین وصلّی الله علی سیّدنا ونبیّنا حبیب إله العالمین أبی القاسم المصطفی محمّد. اللهمّ صلّ علی محمّد وآل محمّد وعلی آله الطیّبین الطاهرین ولعنة الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.
عرض سلام و ادب و احترام به برادران و خواهران گرامی. خدا را شکر میکنیم که توفیق عطا فرموده در پیشگاه مقدس و نورانی قرآن کریم حاضر باشیم، و آرزو میکنیم خدای بزرگ تا آخرین لحظهٔ زندگی این توفیق را از ما سلب نکند؛ ما را در محضر قرآن کریم نگه دارد و همهٔ ما را از تعالیم نورانی و ارزشمند قرآن کریم بهرهمند کند، به برکت صلوات بر محمّد و آل محمّد. اللهمّ صلّ علی محمّد وآل محمّد وعجّل فرجه.
تدبر در سورهٔ مبارکهٔ انسان را ادامه میدهیم. مرحلهٔ اول و مرحلهٔ دوم را تقریباً همزمان پیش میبریم تا سیاقبندی سوره روشن شود.
مرور سیاق اول و آغاز سیاق دوم
آنچه تا اینجا رسیده بودیم این است که از آیهٔ اول تا آیهٔ چهارم یک سیاق است، و اول آیهٔ پنج شروع سیاق دوم. چرا سیاق دوم را از آیهٔ پنج میدانیم؟ پیشتر توضیح دادیم: آیهٔ پنج سرآغاز ذکر عاقبت ابرار است و اینکه ابرار چگونه به مقام ابرار رسیدهاند. میخواهد اشاره کند که اینان از مقرّبان پیروی کردهاند؛ مقرّبان کی بودهاند و چه صفاتی داشتهاند. صفات آنان را ذکر میکند و با تفصیلی نسبتاً زیاد بهشت مقرّبان را به تصویر میکشد.
همهٔ اینها میتوانست ادامهٔ همان سیاق قبلی بهحساب آید؛ یعنی بگوییم سیاق تمام نشده و بحث ادامه دارد. چرا؟ چون آیهٔ سوم به دو گروه شاکر و کفور اشاره کرد:
«إِنَّا هَدَيْنَـٰهُ ٱلسَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا» (انسان/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما راه را به او نمودیم؛ یا سپاسگزار است یا ناسپاس.
آیهٔ چهارم عاقبت انسانهای کفور را ذکر کرد:
«إِنَّآ أَعْتَدْنَا لِلْكَـٰفِرِينَ سَلَـٰسِلَا۟ وَأَغْلَـٰلًا وَسَعِيرًا» (انسان/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما برای کافران زنجیرها و غلها و آتشی سوزان آماده کردهایم.
میتوانستیم بگوییم از آیهٔ پنج به بعد هم عاقبت انسانهای شاکر را بیان میکند. ولی بنا به دلایلی گفتیم بهتر است اول آیهٔ پنج را شروع سیاق بدانیم.
یکی از آن دلایل وزن آیات بود: از آیهٔ پنج به بعد تعداد زیادی از آیات با طول و تفصیلی خاص دربارهٔ ابرار و مقرّبان سخن میگوید؛ در حالی که آیهٔ چهار که میخواسته در سیاق قبلی به عاقبت کفار اشاره کند، فقط در یک آیه این کار را کرده است. این وزن سنگینتر آیات پنج به بعد خودش نشانهای است که گویا تمایزی وجود دارد.
دلیل دیگر، تعبیر «إنّا» بود. آیات یک تا چهار با سه «إنّا» پیش میروند: پس از مقدمهای، «إنّا خلقنا»، «إنّا هدینا»، «إنّا أعتدنا». اما در آیهٔ پنج این سبک ادامه پیدا نکرده؛ گفته «إنّ الأبرار یشربون». میتوانست بگوید مثلاً «إنّا أعتدنا للأبرار»، ولی اینگونه سخن نگفته است:
«إِنَّ ٱلْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا» (انسان/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا نیکان از جامی مینوشند که آمیزهاش کافور است.
شاهد دیگر تفاوت تعبیر است. اگر این مبحث مربوط به سیاق قبل بود، مناسبتر آن بود که همانطور که برای کافرین از مادّهٔ کفر — که با «کفورا» در آیهٔ سه یکی است — سخن گفته، در آیهٔ پنج به بعد هم از شکور یا شاکر سخن بگوید. اما نام شکور و شاکر را نمیآورد؛ ابرار و مقرّبین را مطرح میکند. خود اختلاف تعبیر هم تمایزی در بحث ایجاد میکند.
از آیهٔ پنج بحث دربارهٔ ابرار با طول و تفصیل پیش رفت و تا آیهٔ بیستودو ادامه یافت؛ ذکر عاقبت ابرار و مقرّبان. در جمعبندی بیشتر دربارهٔ آن سخن خواهیم گفت.
آنچه در این بخش دوم برای ما مهم است این است که سیاق دوم را بسته بدانیم و با معیار اتصال لفظی و مفهومی سراغ آیهٔ بیستوسه برویم؛ وگرنه اگر کسی هنوز آیهٔ پنج را ادامهٔ سیاق اول میخواند، مرزبندیِ بعدی هم برایش مبهم میماند. مرور دلایلِ تمایز — وزن، قطعِ «إنّا»، اختلاف تعبیر — برای همین است که پایهٔ سیاقشناسیِ ادامهٔ سوره سست نباشد.
آیهٔ بیستوسه: آغاز سیاق سوم؟
اکنون آیهٔ بیستوسه:
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ ٱلْقُرْءَانَ تَنزِيلًا» (انسان/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا ما قرآن را بر تو نازل کردیم، نازلکردنی.
به لحاظ لفظی، آیا این آیه به آیهٔ قبل از خود اتصال لفظی دارد؟ آیا به آیهٔ قبل عطف شده؟ آیا جملهای در آیهٔ پیش آغاز شده که اینجا ادامه یابد؟ چنین وضعی وجود ندارد. پس هیچ اتصال لفظی آیهٔ بیستوسه با آیهٔ قبل ندارد. نیز چنین نیست که کلمهای در این آیه به کار رفته باشد که شرح و توضیح کلمهٔ آیهٔ قبلی باشد.
به لحاظ مفهومی هم آیات قبلی به عاقبت ابرار و مقرّبان اشاره میکرد؛ عمدهٔ بحث، توصیف بهشت مقرّبان بود. آیهٔ بیستوسه دیگر ادامهٔ توصیف بهشت مقرّبان نیست. اتصال لفظی ندارد؛ ادامهٔ سیر مفهوم قبلی هم نیست. این یعنی شروع سیاق جدید.
اگر کسی در ذهنش آیهٔ بیستوسه را به قبل متصل میدیده و علتی برای آن داشته، خوشحال میشویم بشنویم و دربارهاش توضیح دهیم؛ اما بر اساس معیارهای لفظی و مفهومی، اینجا آغاز سیاق تازه است.
دامنهٔ سیاق سوم: از بیستوسه تا کجا؟
«تنزیلاً» مفعول مطلق تأکیدی است؛ میخواهد بگوید چه نازلکردنی: ما قرآن را بر تو نازل کردیم، آن هم چه نازلکردنی.
سیاقبندی تا اینجا: یک تا چهار سیاق اول؛ پنج تا بیستودو سیاق دوم. بیستوسه تا کجا؟ پیشنهادهای گوناگون مطرح میشود: تا بیستوشش، تا بیستوهشت، تا آخر سوره (سیویک). بیایید بخوانیم.
«فَٱصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تُطِعْ مِنْهُمْ ءَاثِمًا أَوْ كَفُورًا» (انسان/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای حکم پروردگارت صبر کن و از آنان هیچ گناهکار یا ناسپاسی را اطاعت مکن.
اکنون که قرآن را بر تو نازل کردهایم، برای حکم پروردگارت صبر کن و از آنان اطاعت نکن — خطاب به پیامبر اسلام است — از گناهکارشان و از کفورشون. در میان مردم کسانی گناهکارند و کسانی ناسپاس؛ تو از آن گناهکاران یا ناسپاسان اطاعت نکن. معنای دقیقتر این اطاعت را بعداً بیشتر توضیح میدهیم.
«وَٱذْكُرِ ٱسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَأَصِيلًا» (انسان/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نام پروردگارت را بامداد و شامگاه یاد کن.
«واذکر» عطف به «فاصبر» و به «لا تطع» میشود. دو دستور قبلی بود: فاصبر، لا تطع؛ واذکر. اسم پروردگارت را یاد کن؛ «بکرة» به هنگام صبح و «أصیلاً» به هنگام عصر.
«وَمِنَ ٱلَّيْلِ فَٱسْجُدْ لَهُۥ وَسَبِّحْهُ لَيْلًا طَوِيلًا» (انسان/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پاسى از شب را برای او سجده کن و او را شبانه بهدرازی تسبیح گوی.
«من» در اینجا منِ بعضیه است؛ یعنی بعضی از شب را، پاسی از شب را، بخشی از شب را برای پروردگارت سجده کن و تسبیح کن او را شب هنگام، طولانی.
تا آیهٔ بیستوشش همه به هم متصل است؛ بهدرستی تشخیص داده میشود. با مقدمهٔ «إنّا نحن نزّلنا علیک القرآن تنزیلاً» شروع کرده و بر اساس این مقدمه چند دستور به پیامبر داده است: دستور اول فاصبر لحکم ربّک؛ دوم لا تطع منهم آثماً؛ سوم واذکر اسم ربّک؛ چهارم فاسجد؛ پنجم سبّح. پنج دستور به پیامبر در دامنهٔ همان مقدمه.
آیهٔ بیستوهفت: إنّ هؤلاء
اکنون آیهٔ بیستوهفت:
«إِنَّ هَـٰٓؤُلَآءِ يُحِبُّونَ ٱلْعَاجِلَةَ وَيَذَرُونَ وَرَآءَهُمْ يَوْمًا ثَقِيلًا» (انسان/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا اینان دنیای زودگذر را دوست میدارند و روزی سنگین را پشت سر خود رها میکنند.
«إنّ هؤلاء» یعنی همانا ایشان؛ «یحبّون العاجلة» دنیای زودگذر و پرشتاب و نقد را دوست دارند. «ویذرون وراءهم» رها کردهاند ورای خود — یعنی آن آخرتی را که بر آنان احاطه دارد — «یوماً ثقیلاً» روزی سنگین را. اینان روز سنگینی را که بر آنان احاطه دارد و عملاً در دلِ آن روز زندگی میکنند رها کردهاند.
«هؤلاء» اسم اشاره است؛ مثل «او» و «این» و «آن». اسم اشاره مشارالیه میخواهد: به کی اشاره میکند؟ به همانهایی که خدا در آیات قبل به پیامبر گفت از آنان اطاعت نکن:
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ ٱلْقُرْءَانَ تَنزِيلًا فَٱصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تُطِعْ مِنْهُمْ ءَاثِمًا أَوْ كَفُورًا» (انسان/۲۳–۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا ما قرآن را بر تو نازل کردیم نازلکردنی؛ پس برای حکم پروردگارت صبر کن و از آنان هیچ گناهکار یا ناسپاسی را اطاعت مکن.
اکنون میگوید «إنّ هؤلاء» یعنی آن آثم، آن گناهکار، یا آن کفور؛ مردمی که آثم باشند یا کفور باشند به درد اطاعت کردن نمیخورند. چرا؟ چون «یحبّون العاجلة ویذرون وراءهم یوماً ثقیلاً». اینان مردم دنیاپرستاند؛ دنیا دوستی که آخرت را رها کردهاند. به درد آن نمیخورند که تو بخواهی از آنان اطاعت کنی.
معنای اطاعت در این آیات
اطاعت کردن هم این نیست که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مقابل این مردم بایستد و بگوید «بله قربان، هرچه شما بفرمایید» تا این بشود اطاعت. نه؛ اطاعت مراتبی دارد. مسلماً اگر قرار بر این بود که پیامبر از آنان اطاعت کند، این اطاعت به معنی «بله قربان هرچه بفرمایید» نبود. پس چه بود که خدا میگوید اطاعت نکن و حتی همین مقدار — کمترین تأثیری که بخواهی از آنان بپذیری — را نمیخواهد؟
با توجه به آن مقدمه که گفت «إنّا نحن نزّلنا علیک القرآن تنزیلاً فاصبر لحکم ربّک ولا تطع»، معلوم است که آنان خواهان ایناند که پیامبر گرامی اسلام در راه تبلیغ قرآن کمی کوتاه بیاید؛ فتیلهٔ بحث را کمی پایینتر بکشد. اگر پیامبر همین اندازه از آنان تأثیر بپذیرد که تبلیغ قرآن را در مرام خود به خاطر آنان کمرنگ کند — همین میشود. آنان دنبال ایناند. پیامبر که این کار را نمیکند؛ اما آنان با بالا بردن میزان فشارشان بر پیامبر میخواهند او را ناچار به عقبنشینی کنند.
در قرآن میفرماید:
«وَدُّوا۟ لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ» (قلم/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دوست دارند که تو کوتاه بیایی تا آنان نیز کوتاه بیایند.
یعنی به تو تهمت میزنند، فشار وارد میکنند، علیهات تبلیغات میکنند، مؤمنان به تو را تحت فشار قرار میدهند. همهاش دنبال ایناند. میخواهند تو به قصد کم کردن فشار آنان بر مسلمین هم که شده، به قصد کم کردن هجمهٔ تبلیغات آنان علیه قرآن هم که شده، کمی کوتاه بیایی به این امید که آنان هم کوتاه بیایند. همین میشود اطاعت. در همان جا خدا به پیامبر میگوید از آنان اطاعت نکن.
پیامبر که این کار را نمیکند؛ اما آنان با بالا بردن میزان فشارشان میخواهند او را ناچار به عقبنشینی کنند. فشار واقعی است: تهمت، تبلیغات علیه قرآن، فشار بر مؤمنان. اگر پیامبر حتی به قصد کم کردن فشار بر مسلمین یا کم کردن هجمهٔ تبلیغات علیه قرآن کمی کوتاه بیاید، به امید اینکه آنان هم کوتاه بیایند، همین اندازه تأثیرپذیری همان اطاعتِ نهیشده است. خدا در همان سیاق میگوید از آنان اطاعت نکن.
شاهد از سورهٔ قلم
سورهٔ قلم — هرچند فعلاً در این دوره نیست، خوب است نگاه کنیم. صفحهٔ پانصد و شصت و چهار قرآن عثمان طه. میفرماید:
«فَلَا تُطِعِ ٱلْمُكَذِّبِينَ» (قلم/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از تکذیبکنندگان اطاعت مکن.
با همان کلمهٔ «لا تطع» میآورد. سپس:
«وَدُّوا۟ لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ» (قلم/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دوست دارند که تو نرمش کنی تا آنان نیز نرمش کنند.
آنان دوست دارند تو کوتاه بیایی به این امید که آنان هم کوتاه بیایند؛ آنقدر به تو فشار وارد میکنند که در دلت بگویی بگذار کمی فتیلهٔ بحث را پایین بکشم، آنان هم کمی فتیلهٔ این فشار و زور را پایین بکشند، اوضاع کمی آرام بگیرد. همین قدر میخواهند روی تو اثر بگذارند. وگرنه معلوم است که پیامبر هیچوقت نمیخواهد از اینان اطاعت کند. همین قدر اثر بگذارند که حاضر شوی برای پایین آوردن شدت دشمنی آنان هم که شده یک قدم بروی عقب.
اما خدا میگوید این کار را نباید بکنی. پس طبق آیات اول سورهٔ قلم، اطاعت پیامبر از مکذّبان «ولهقربان هرچه شما بگویید» نیست؛ منظور کوتاه آمدن پیامبر به امید کوتاه آمدن آنان است؛ کمی آتش این نبرد پایینتر بیاید. خدا میگوید این کار را نکن — چون:
«إنّ هؤلاء یحبّون العاجلة ویذرون وراءهم یوماً ثقیلاً». آنان دنیای زودگذر را دوست دارند؛ روز سنگین قیامت را که بر آنان احاطه دارد رها کردهاند. آری، دنیا دوستاند؛ آخرت را رها کردهاند؛ به همین خاطر به من میگویی از آنان تأثیر نپذیر. این درست؛ اما بالاخره زور هم دارند. این فشار واقعی است؛ توهم نیست؛ تخیل نیست.
آیهٔ بیستوهشت: قدرت آنان از ماست
خدا میگوید:
«نَّحْنُ خَلَقْنَـٰهُمْ وَشَدَدْنَآ أَسْرَهُمْ ۖ وَإِذَا شِئْنَا بَدَّلْنَآ أَمْثَـٰلَهُمْ تَبْدِيلًا» (انسان/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما خودشان را آفریدیم و پیوند اندامشان را استوار ساختیم؛ و هرگاه بخواهیم امثال آنان را جایگزین میکنیم، جایگزینی کامل.
خود ما خلقشان کردیم؛ خود ما استخوانهایشان را محکم کردیم؛ خود ما بند به بند مفاصلشان را استحکام بخشیدیم. اگر قدرتی هم دارند، آن قدرت را ما به آنان دادیم. و هر وقتی هم که بخواهیم آنان را از بین میبریم و امثال آنان را — آدمهای دیگری که خودمان خلق کرده باشیم — جایگزین آنان میکنیم. برای ما که کاری ندارد.
یعنی منِ خدا اگر دارم میگویم صبر کن، اگر دارم میگویم از اینان اطاعت نکن، فکر نکن از موضع یک جنگ کور حرف میزنم. در موقعیتی تو را به صبر و به عدم اطاعت از آنان فرا میخوانم که هر لحظه بخواهم خودم میتوانم قدرت آنان را به صفر برسانم؛ میتوانم نابودشان کنم. استحکامی دارند که از من است؛ میتوانم آن استحکام را از کار بیندازم.
شواهد قرآنی فراوان است. فرعونیان را خدا چگونه مچاله کرد؟ حضرت موسی علیه السلام و مؤمنان به موسی در حال فرار از مصر بودند. فرعون با آن قدرت و شوکت و جلالت ظاهری به دنبال آنان حرکت کرد و میگفت اینان جماعتی اندکاند. قرآن میگوید به رکن خود تکیه کرد؛ اعتماد به ثروت و قدرتش کرد. خدا چه کرد؟ در دریا مچالش کرد — همان «وإذا شئنا بدّلنا أمثالهم تبدیلاً».
این تصویر برای مخاطب آیهٔ بیستوهشت روشن میکند که صبرِ پیامبر و نهی از اطاعت، از موضع ضعفِ خدا نیست. خدا میگوید من خودم آنان را آفریدم و بند بندشان را استوار کردم؛ پس اگر امروز شوکت دارند، آن شوکت امانتِ من است و هرگاه بخواهم میتوانم امثال آنان را جایگزین کنم. دستور صبر و عدم اطاعت در فضایی صادر میشود که قدرتِ ظاهری دشمن در دستِ همان کسی است که به پیامبر فرمان میدهد.
تا آیهٔ بیستوهشت چه شد؟ «إنّا نحن نزّلنا علیک القرآن تنزیلاً»؛ چند دستور به پیامبر داد: فاصبر، لا تطع، اذکر، اسجد، سبّح. سپس گفته آنانی که گفتم ازشان اطاعت نکن ارزش اطاعت کردن ندارند؛ «یحبّون العاجلة ویذرون وراءهم یوماً ثقیلاً»؛ خودمان هر وقت بخواهیم نابودشان میکنیم. این تمام.
آیهٔ بیستونه: إنّ هذه تذکرة
اکنون آیهٔ بیستونه:
«إِنَّ هَـٰذِهِۦ تَذْكِرَةٌ ۖ فَمَن شَآءَ ٱتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِۦ سَبِيلًا» (انسان/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا این یک یادآوری است؛ پس هر که بخواهد راهی بهسوی پروردگارش برگیرد.
همانا این یک تذکر است. هر کسی میخواهد از این تذکر استفاده کند و بهسوی پروردگارش راهی در پیش بگیرد. «هذه» از نظر لغت اسم اشاره است؛ اسم اشاره مشارالیه میخواهد. مشارالیه «هذه» چیست؟
سه وجه قابل طرح است.
وجه اول: مشارالیه «هذه» آیات همین سیاق قبلی است؛ آیاتی که چسبیده به این است، از آیهٔ بیستوسه. یعنی بگویی «هذه تذکرة» منظورش از آیهٔ بیستوسه تا اینجاست. از بیستوسه تا اینجا خطاب به پیامبر بوده: «إنّا نحن نزّلنا علیک القرآن تنزیلاً»؛ بعد صبر کن، اطاعت از آنان نکن، تسبیح کن، سجده کن. اینها تذکرهای است؛ هر که میخواهد از این تذکر استفاده کند راهی بهسوی پروردگارش در پیش بگیرد. این اولین چیزی است که به ذهن میرسد.
وجه دوم: کمی عقبتر برویم؛ بگوییم این تذکره از اول ابرار شروع میشود؛ از «إنّ الأبرار یشربون من کأس کان مزاجها کافوراً» تا آیهٔ قبل از «إنّ هذه تذکرة». کل اینها را خدا میخواهد بگوید تذکره است.
وجه سوم: باز هم عقبتر؛ از اول سوره:
«هَلْ أَتَىٰ عَلَى ٱلْإِنسَـٰنِ حِينٌ مِّنَ ٱلدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْـًٔا مَّذْكُورًا» (انسان/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا بر انسان روزگاری گذشت که چیز قابل ذکری نبود؟
ما خودمان «إنّا خلقناه»؛ بعد «إنّا هدیناه السبیل إمّا شاکراً وإمّا کفوراً». همانجا هم گفت که اگر انسان از اختیارش سوءاستفاده کند، ناسپاسانه رفتار کند، کفر بورزد، ما او را به جهنم میبریم: «إنّا أعتدنا للکافرین سلاسل وأغلالاً وسعیراً». پس از آن بحثی دربارهٔ گروههایی که ابرارند و تابع عبادالله مقرّباند باز شد. اگر این آیات را با قبلشان مقایسه کنیم، میتوانستیم بگوییم خدا خط شاکرین را توضیح میدهد: «إمّا شاکراً وإمّا کفوراً»؛ خط شاکرین همین است که ابرار از عبادالله پیروی میکنند. در مقابل، کفورها باقی میمانند.
خدا اینجا به پیامبرش میگوید از این کفورها اطاعت نکن — و بعداً باید ببینیم چرا به پیامبر این حرف زده میشود. عملاً میخواهد خط انسانهای کفور را تا جای ممکن محدود کند؛ جلویش را بگیرد؛ اجازه ندهد خیلی دور بردارند: «لا تطع منهم آثماً أو کفوراً». پس وقتی میخواهد بگوید «إنّ هذه تذکرة»، به لحاظ معرفتی هر سه بحث قبلی را باید در آن ببینیم.
سیاق اول انسان را میان شکر و کفر گذاشت و عاقبت کفور را نشان داد؛ سیاق دوم خط شاکرین را در صورت ابرارِ تابعِ عبادالله مقرّب بسط داد و بهشتشان را کشید؛ سیاق سوم خط کفور را در میدان تبلیغ محدود کرد: پیامبر صبر کند، از آثم و کفور تأثیر نپذیرد، و با ذکر و سجده و تسبیح خود را نگه دارد. «هذه تذکرة» در خوانش وسیع، یادآوریِ همین سه لایه با هم است تا هرکس بخواهد راهی بهسوی پروردگار برگیرد.
ممکن است کسی بگوید: حرف شما که میخواهد این بحث را به سه بحث قبلی ربط دهد تابع این است که بحثهای قبلی را تحلیل کرده باشیم؛ سیاق اول را تحلیل کردیم، سیاق دوم را، سیاق سوم را جمعبندی کردیم، حالا میفهمیم که «هذه» به هر سه قبلی اشاره میکند. این مدل استدلال الان به کار ما نمیآید؛ ما هنوز در مرحلهٔ دوم تدبریم — مرحلهٔ تشخیص سیاقها. تازه بعد از این میخواهیم سیاقها را جمعبندی کنیم و بعد سوره را جمعبندی کنیم.
پس جواب فنی این است: در مشارالیه یک اسم یا مرجع ضمیر، هرقدر امکان داشته باشد به لحاظ فنی و لفظی توسعه دهیم، توسعه میدهیم. اگر امر دائر باشد بین اینکه «هذه» به یک آیهٔ قبلش بخورد یا به یک سیاق قبلش — و هر دو را تحمل کند — کدام اولی است؟ آن که دایرهٔ بزرگتری را شامل میشود. اگر بتواند به یک سیاق قبل بخورد و بتواند به دو سیاق یا سه سیاق قبل بخورد، سه سیاق اولی است؛ چون دایرهٔ بزرگتری را پوشش داده است.
قاعدهٔ الأقرب فالأقرب و قاعدهٔ أوسع
اینجا نکتهای فنی برای کسانی که بحثهای تدبر را دقیق دنبال میکنند.
فرض کنید سه سیاق پشت سر هم داریم. اگر «هذه» را به سیاق سوم بزنیم، از نظر معنا صحیح درمیآید. اگر از روی سیاق سوم بپریم و «هذه» را به سیاق دوم بزنیم — سیاق سوم را رها کنیم — این غلط است. اصطلاحی هست: الأقرب فالأقرب؛ نزدیکتر در مقایسه با دورتر. آن که نزدیکتر است اولویت دارد. هرچه میتوانی سعی کن مشارالیه نزدیک باشد.
مثال: «معلم علی و حسن را تشویق کرد. او فرزند شهید است.» کی فرزند شهید است؟ علی یا حسن؟ الأقرب فالأقرب: اول حسن؛ چون «او» به نزدیکتر برمیگردد. حالا اگر جملهای بعدش آمد مثلاً پدر شهیدش گفت «علی جان از تو میخواهم همواره در راه خدا باشی»، آنوقت دیگر میتوانم بگویم حسن نیست؛ از حسن باید بپرم برسم به علی. از الأقرب رفتم روی الأقرب بعدی. اسم اشاره و ضمیر به نزدیکترین مرجع میخورد؛ اگر دلیلی داشتیم که به نزدیکتر نمیتواند بخورد، یک پله آنسوتر میرویم. این قاعدهٔ الأقرب فالأقرب است.
اما بحثی که اینجا پیاده میکنیم با این فرق دارد. نمیخواهیم بگوییم از روی سه بپر برس به دو. میخواهیم بگوییم یک حالت این است که «هذه» فقط به سیاق سه بخورد؛ یک حالت اینکه به مجموع دو و سه بخورد؛ یک حالت اینکه به مجموع یک تا سه بخورد. اینجا دیگر الأقرب فالأقرب نمیگوییم؛ قاعدهٔ أوسع را به کار میبریم: هر کدام وسیعتر است بهتر است. اگر «هذه» بتواند به یک سیاق بخورد، به دو سیاق، یا به سه سیاق — و همه به «هذه» چسبیدهاند — صحبت سر توسعه است، نه پریدن از روی یک سیاق و رسیدن به سیاق بعدی. اینجا هرچه وسیعتر بهتر.
شوخی کوتاهی هم در میان آمد: کسی میگفت همیشه امام نقی علیهالسلام را با امام تقی علیهالسلام قاطی میکنم؛ نمیفهمم امام نهم تقی است یا دهم، نقی هم همینطور. گفتم کاری ندارد؛ نقی «ن» دارد، نهم هم «ن» دارد — اما نقی نهم نیست؛ نقی دهم است و تقی نهم. این «ن» دارد، آن هم «ن» دارد، اما این آن یکی نیست. ماجرای من هم اینگونه شد: رفتم تو الأقرب فالأقرب بعد گفتم این نیست؛ أوسع است. علت داشت که به آن اشاره کردم.
اکثر کسانی که کمی بحث فنی میکنند، وقتی میگویی «هذه» به سیاق قبلیاش میخورد یا به دو سیاق قبلی یا به سه، میگویند به سیاق قبلی؛ میگویی چرا؟ میگویند الأقرب فالأقرب. اینجا میخواهم بگویم این آن نیست. الأقرب فالأقرب مال جایی است که سیاق سه را رها کنی بروی به سیاق دو. وقتی میگویی مجموع دو و سه، اینجا دیگر الأقرب فالأقرب نیست؛ اینجا أوسع است — آن که وسیعتر است مرجع و مشارالیه — مگر اینکه از نظر معنا غلط از آب درآید. اگر بخواهی «هذه» را به سیاق سه بزنی غلط باشد مجبوری به دو بزنی یا به دو و یک؛ یا اگر به مجموع بزنی غلط شود باید فقط به سه بزنی. آن وقتی است که از نظر معنا غلط درآید.
نتیجه: مشارالیه «هذه» سه سیاق قبلی است؛ هر سه مشارالیه هستند. پس سرآغاز سیاقی جدید است که میخواهد سه سیاق قبل از خود را جمعبندی کند.
مقایسه با سورهٔ مزّمّل
سؤالی مطرح شد که نشانهٔ مطالعه و بررسی است و جای تشویق دارد. در سورهٔ مزّمّل آیهٔ نوزده هم داشتیم:
«إِنَّ هَـٰذِهِۦ تَذْكِرَةٌ ۖ فَمَن شَآءَ ٱتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِۦ سَبِيلًا» (مزّمّل/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا این یک یادآوری است؛ پس هر که بخواهد راهی بهسوی پروردگارش برگیرد.
آنجا این آیه را جزء سیاق دوم گرفتیم؛ خودش را سیاق مستقل نگرفتیم. آنجا هم میشد گفت «هذه» به کل ماقبل اشاره میکند — از آیهٔ یک تا هجده. پس چرا گفتیم میخورد به آیهٔ پانزده به بعد؟
چون آیهٔ یک تا چهارده اختصاصی پیامبر بود؛ اصلاً با مردم کاری نداشت. اکنون خدا بخواهد در جمعبندی بحثهای پیامبر بگوید «إنّ هذه تذکرة فمن شاء اتّخذ إلی ربّه سبیلاً»؛ آن بحثها خطاب به پیامبر و مخصوص خود اوست. «إنّ هذه تذکرة» آنجا به لحاظ معنایی فقط به آیات قبلش — از آنجا که گفت:
«إِنَّآ أَرْسَلْنَآ إِلَيْكُمْ رَسُولًا شَـٰهِدًا عَلَيْكُمْ كَمَآ أَرْسَلْنَآ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ رَسُولًا فَعَصَىٰ فِرْعَوْنُ ٱلرَّسُولَ فَأَخَذْنَـٰهُ أَخْذًا وَبِيلًا فَكَيْفَ تَتَّقُونَ إِن كَفَرْتُمْ يَوْمًا يَجْعَلُ ٱلْوِلْدَٰنَ شِيبًا ٱلسَّمَآءُ مُنفَطِرٌۢ بِهِۦ ۚ كَانَ وَعْدُهُۥ مَفْعُولًا» (مزّمّل/۱۵–۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما بهسوی شما رسولی فرستادیم که بر شما گواه است، چنانکه بهسوی فرعون رسولی فرستادیم؛ پس فرعون آن رسول را نافرمانی کرد و ما او را به گرفتنی سخت گرفتیم؛ پس چگونه پرهیز میکنید اگر کفر ورزید روزی که کودکان را پیر میکند؛ آسمان از آن شکافته میشود؛ وعدهٔ او شدنی است.
— میخورد؛ نه به آیات اختصاصی پیامبر در اول سوره.
با توجه به این جواب ممکن است به بحث ما در سورهٔ انسان اشکالی وارد شود: آیهٔ بیستوسه تا بیستوهشت در سورهٔ انسان هم خطاب به پیامبر است. اگر خطاب به پیامبر بودن را دلیلی بگیرید بر اینکه دیگر نمیتواند زیرمجموعهٔ «إنّ هذه تذکرة» باشد، پس در سورهٔ انسان هم باید بگوییم سیاق قبلیاش نمیتواند زیرمجموعهٔ «هذه» باشد؛ چون آن هم خطاب به پیامبر بود: «إنّا نحن نزّلنا علیک القرآن تنزیلاً فاصبر لحکم ربّک ولا تطع منهم آثماً أو کفوراً» تا برسیم به اول این آیه.
از نظر فنی این اشکال نتیجه را تغییر نمیدهد. چرا؟ چون اگر نتوانستی به سیاق قبلی بزنی، میشود الأقرب فالأقرب؛ باید بروی به دو سیاق قبلیاش بزنی؛ باز هم در نتیجه باید بگویی اینجا شروع سیاق جدید است. پس اگر پذیرفتی که «هذه» به سیاق قبلیاش نمیتواند بخورد، حتماً باید شروع سیاق جدید بگیریاش — و اگر شروع سیاق جدید گرفتی نتیجه همین است که اکنون عرض میکنیم.
اما بعد از اینکه این را شروع سیاق جدید گرفتیم، در مقام تحلیل سیاقهای قبلی میرسیم به نتیجهای که آنجا توضیح میدهیم: «هذه» میتواند شامل سیاق قبل هم اینجا بشود. به لحاظ فنی مشکلی پیدا نمیشود. به لحاظ معرفتی یک گیر کوچک هست؛ وقتی جریان «فاصبر لحکم ربّک ولا تطع منهم آثماً أو کفوراً» را توضیح دهم، خود شما هم تصدیق خواهید کرد که بهتر است «هذه» را طوری تحلیل کنیم که شامل هر سه سیاق قبلی بشود.
این رفتوآمد — کسی پرسید چرا در مزّمّل اینگونه گرفتید؛ جوابی دادیم؛ اشکالی مطرح شد؛ به آن اشکال جوابی دادیم — به این کار میگویند مباحثه. مباحثه یعنی میخواهی خودت را با این بحث محتوایی یا فنی تطبیق دهی، گام به گام با آن حرکت کنی. طرفین مباحثه باید گامهای یکدیگر را یکی پس از دیگری بهسوی مقصود بردارند؛ این بگوید این است، آن بگوید این است، یک قدم بروند جلو و یا به سؤال برسند یا به جواب. این کار مباحثه است.
دعوت به مباحثه و چهار لایهٔ مرور
از شما میخواهیم کسانی که مایلاند، پیش از شروع کلاس مباحثه کنند. میخواهیم روی بحث مفاهیم در چهار لایهٔ هر سوره بحث کنید؛ خیلی هم سریع، چون کلاس درسهایش را داده؛ نمیخواهد از اول ایجاد کنید.
در لایهٔ اول مفاهیم را بحث کنید: بزنگاهها و نقطههای حساس مفاهیم آیات کجا بود؟ در سورهٔ انسان به لحاظ مفهومی کجاها ویژه بود؟ مثلاً جریان عبادالله و ابرار؛ دو گروه بودن عبادالله و ابرار؛ «إمّا شاکراً وإمّا کفوراً». آن بزنگاهها را با هم مرور کنید.
مرحلهٔ دوم: سیاقشناسیها را مرور کنید. چرا این سوره شد چهار سیاق؟ چه اشکالاتی مطرح بود؟ چه جوابهایی داده شد؟
مرحلهٔ سوم: جمعبندیها را مرور کنید. چطور این سیاق اینطور جمعبندی شد و آن سیاق آنطور.
مرحلهٔ چهارم: ارتباط سیاقها را مرور کنید.
یعنی در مباحثه افراد میخواهند بزنگاههای علمی و رفتوآمدهای علمی را در هر کدام از چهار مرحلهٔ تدبر با همدیگر مرور کنند و گفتوگو کنند تا تثبیت شود.
فرض کنید کسی به ذهنش میرسد «هذه» چیست؟ یا قبلاً فکر کردهام یا نکردهام. فکر نکرده باشم باید بگویم صبر کنید فکر کنم؛ فکر کرده باشم میگویم جریانش این است. بعد میگوید اگر جریانش این است اینجا هم همین اشکال وارد است. این را هم یا باید قبلاً فکر کرده باشم یا نه. ادعا نمیکنم صددرصد؛ اما تقریباً بعید است در سورهای که درس میدهیم کسی حرف یا اشکال یا سؤالی مطرح کند که سابقهٔ ذهنی نداشته باشم؛ مطالعه و مباحثه نکرده باشم و مسئله را از آب درنیاورده باشم. بهخاطر چه اینگونه شده؟ تثبیت شده؛ مباحثه. هیچ چیز اندازهٔ مباحثه کردن — گفتن و شنیدن: من این به ذهنم میآید تو چه میگویی؟ — تثبیت نمیکند.
اگر راه بیفتید در بحثهای فنی، هر آیه و هر سیاق پر از این بحثهاست؛ اینها بحثهای پشتیبانیاند از محتوایی که ارائه میشود. الحمد لله در این کلاس پیشرفت علمی دیده میشود و بشارت میدهم به کلاس؛ منتظریم جدیتر مطالعه کنید و جدیتر مباحثه. از کلاسی که حدود دویست و پنجاه شصت نفر ثبتنامی دارد — با احتساب غایبان هر دفعه شاید نزدیک دویست نفر یا بیشتر — توقع داریم همه در حد قابل قبول و انشاءالله عالی با تدبر انس بگیرند و حداقل چهل پنجاه مربی خوب داشته باشیم؛ مربیای که فردا بتواند در مدرسهاش، در مسجد محلش، در خانهاش برای فامیلش، در دانشگاه، حتی در حوزه، هر جا موقعیتی باشد، قرآن را تبلیغ کند. صلوات.
چهار سیاق سورهٔ انسان
«إِنَّ هَـٰذِهِۦ تَذْكِرَةٌ ۖ فَمَن شَآءَ ٱتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِۦ سَبِيلًا» (انسان/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا این یک یادآوری است؛ پس هر که بخواهد راهی بهسوی پروردگارش برگیرد.
اینجا گفت «فمن شاء»؛ هرکس بخواهد. سپس:
«وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا» (انسان/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما نمیخواهید مگر آنکه خدا بخواهد؛ همانا خدا دانای حکیم بوده است.
شما هم نمیخواهید مگر اینکه خدا خواسته باشد. خدا علیم حکیم است.
«يُدْخِلُ مَن يَشَآءُ فِى رَحْمَتِهِۦ ۚ وَٱلظَّـٰلِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًۢا» (انسان/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که را بخواهد در رحمت خود درمیآورد؛ و برای ستمکاران عذابی دردناک آماده کرده است.
سورهٔ مبارکهٔ انسان چهار سیاق دارد: آیهٔ یک تا چهار؛ پنج تا بیستودو؛ بیستوسه تا بیستوهشت؛ بیستونه تا سیویک. سیاقشناسی انجام شده است.
خوش به حال کسانی که قبل از دیدن کتاب و قبل از شرکت در کلاس خودشان کار میکنند و میتوانند در کلاس خود را محک بزنند؛ نقاط قوت و ضعف خود را تشخیص دهند. بهترین حالت یادگیری در هر دانشی — از جمله دانش تدبر و روش تدبر — این است که روی پای خود بایستی؛ از حالت وابستگی خارج شوی. ارسطو میگوید بهترین معلم کسی است که کمک کند به تولید اندیشه در ذهن تو؛ نه اینکه اندیشهٔ تولیدشده را بستهبندی حاضر آماده تحویل تو دهد. معلمی که بتواند تو را اندیشهورز کند معلم است.
اگر میخواهید اندیشهورز شوید، اگر میخواهید خودتان به خروجیها برسید، تذکر را جدی بگیرید: خودتان کار کنید. نترسید. نگویید بلد نیستم، نمیتوانم، شاید غلط بفهمم. درست است شاید بعضی ادبیات عرب خیلی بلد نباشند؛ یاد میگیرید؛ در فضا قرار میگیرید. خیلی از بحثهای ادبیات عرب هست که یاد گرفتنش چندان ضرورت ندارد؛ اما اینگونه یاد میگیرید. توصیه این است خیلی جدی با اعتماد به نفس شروع کنید؛ قشنگ خودتان سورهها را سیاقبندی کنید، استدلال بنویسید: به نظر من تا اینجا یک سیاق است؛ اینجا شروع سیاق جدید است به این دلیل. بعد اگر دیدید دلیلتان اشکال دارد خودتان به دلیل خودتان اشکال وارد کنید؛ اگر جواب داشتید جواب دهید؛ جواب نداشتید با کسی مباحثه کنید. اینگونه کار کنید. وقتی کار کرده باشید در جلسه گوش شما فرق خواهد کرد؛ شنیدن شما فرق خواهد کرد. کلاس برای شما به جای اینکه تبدیل شود به بلندگوی سخنرانی، تبدیل میشود به یک شاخص؛ از کلاس بهعنوان شاخص استفاده میکنید برای سنجش خودتان و پیشرفت میکنید؛ خیلی سریع هم پیشرفت میکنید. امیدواریم همه وقت داشته باشید و بتوانید وقت بگذارید در محضر قرآن کریم.
اگر بدون کار قبلی فقط شنونده باشید، کلاس صرفاً انتقالِ بستهبندیشدهٔ فکر استاد است. اگر خودتان سیاقبندی کرده باشید، استدلال نوشته باشید، به دلیل خودتان اشکال گرفته باشید و جایی که گیر کردهاید مباحثه کرده باشید، آنگاه هر جملهای که در جلسه میشنوید شاخص سنجش است: آیا من همین را دیده بودم؟ کجا کم آورده بودم؟ کجا قوی بودم؟ پیشرفت علمی سریع از همین مسیر میآید؛ نه از وابستگیِ کامل به سخنرانی.
مشیت خدا و مشیت انسان
بحثی که گاهی مطرح میشود — اینکه مردم تا خدا نخواهد هدایت نمیشوند پس باید از خدا بخواهند که هدایتشان کند — ربط مستقیمی به پایان سورهٔ انسان به این شکل ساده ندارد؛ اما آیه اینجا ذهن را درگیر میکند.
اشکال معروف این است: اگر بگوییم برو از خدا بخواه که تو را بخواهد تا هدایت شوی، خود این اقدام من را هم خدا باید بخواهد یا نه؟ این تسلسل دارد. یعنی یا باید بخوریم به تسلسل یا به جبر. جایی بایستیم بگوییم پس هدایت کاملاً دست خداست؛ اگر خواست هدایت میکند، نخواست نمیکند؛ وسطش تو کارهای نیستی. اگر او مشیت کرد که هدایت شوی پس هدایت میشوی و اگر مشیت نکرد پس هدایت نمیشوی.
آیه را نگاه کنید. اول گفت «إنّ هذه تذکرة فمن شاء اتّخذ إلی ربّه سبیلاً». این تذکره است؛ هرکس شاء — بخواهد — از این تذکره استفاده میکند و راهی بهسوی پروردگار انتخاب میکند. پس قضیه تابع مشیت ماست؛ من باید بخواهم. آیهٔ بعدی میگوید «وما تشاؤون» شما هم نخواهید خواست یا نمیخواهید «إلّا أن یشاء الله» مگر اینکه خدا مشیت کرده باشد. یعنی راه را باید خدا گذاشته باشد؛ اول باید او مشیت کند بعد من. پس مشیت من تابعی از مشیت خدا شد. تهش او باید بخواهد که من هدایت شوم؛ او نخواست من چه کنم؟
اینکه او چرا باید بخواهد یا چرا نباید بخواهد، بر چه حسابی میخواهد یا نمیخواهد، بحثهای دیگری است. ولی بالاخره تا او نخواهد من هم نمیتوانم بخواهم؛ تا او مشیت نکند من هم نمیتوانم مشیت کنم؛ و من اگر مشیت نکرده باشم هدایتی ایجاد نمیشود. بعضی میگویند این «إلّا أن یشاء الله» تشریفاتی است؛ یعنی خدا خواسته همه هدایت شوند. حالا اجازه دهید با مثالی که در دورهٔ قبلی هم گفته شد توضیح دهیم تا ذهن زودتر به نتیجه برسد.
مثال بازی رایانهای
وقتی دارید یک بازی رایانهای انجام میدهید، دسته یا صفحهٔ کلید زیر دست شماست. شما دستور میدهید که مثلاً جلو برود این آدمک، عقب بیاید، بایستد، چپ برود، راست بیاید، بنشیند، پاشود، بپرد، بخوابد. اینها را کی دستور میدهد؟ شما. تعیینکننده شما هستید. اما چارچوب را کی طراحی کرده؟ طراح. شما در چارچوب طراحی آن برنامهنویس — کسی که آمده برنامه نوشته و بازی ایجاد کرده — انتخابهایی دارید. انتخاب و اختیاری که در این بازی دارید مطلق نیست. اگر طراح جایی طراحی نکرده باشد که بتوانی دکمهای بزنی این آدمک را از روی چیزی پرت کنی، هرچه دکمه بزنی، هرچه بلند شوی به سر خودت بزنی، صفحهٔ کلید را بشکنی، تکانی نمیخورد؛ چون او طراحی نکرده. او باید نوشته باشد که بشود از آن استفاده کرد. گزینهها را او مینویسد؛ انتخاب با کیست؟ با شماست.
خلاصهٔ بحث مشیت خدا و مشیت انسان همین است. گزینههای هر انسانی، نجات هر انسانی — بلا تشبیه میگویم — مثلاً خدا برای این آدم گفته مجموع گزینههایی که پیش رو دارد، احتمالهایی که متصور است چه کارهایی میتواند انجام دهد و چه نتایجی حاصل شود، همهاش را خدا طراحی کرده. تمام راههایی که ممکن است در زندگیام طی کنم و تمام نتایجی که ممکن است حاصل شود همه را خدا طراحی کرده. هیچ گزینهٔ نانوشتهای پیش روی من نیست.
حالا تا کدام را انتخاب کنم؟ ممکن بود اگر گزینهٔ الف را میرفتم به چهار گزینهٔ دیگر میرسیدم بعد از الف؛ اما چون ب را آمدم به چهار گزینهٔ دیگری رسیدم؛ یا جیم را اگر میرفتم به چهار گزینهٔ دیگری میرسیدم. حالا از ب رسیدم به این نقطه؛ در این نقطه باز پیش روی من چندین گزینه هست. تا کدام را بروم؟ هر انسانی پیش رویش بیش از آنچه تصورش را بکند گزینههایی دارد که میتواند انتخاب کند و نتیجههایی که بر انتخاب او بار میشود.
ممکن است کسی از این جاده برود در سیسالگی به اجتهاد برسد؛ از این جاده در پنجاهسالگی پزشک شود؛ از این جاده در شصتسالگی نجّار باشد. ازدواجی حساب کن، شغلی حساب کن، تحصیلی حساب کن، معنوی حساب کن. هر انسانی میتواند انواع انتخابها را با انواع نتیجهها داشته باشد. بخشی از این انتخابها مثبتاند و نتایجی که بر آنها بار میشود نتایج مثبت است؛ این انتخابها در صراط مستقیم میگنجد؛ اگر از این گزینهها برود تمام نتایجی که آخر حاصل میشود همه در بهشت است — با کمی بالا و پایین. برخی گزینهها انسان را بهسوی جهنم سوق میدهد.
مثل همان آدمک در بازی: میتوانی از گزینههایی با مهارت استفاده کنی که آدمک را به امتیازهای بالا برسانی، پیروز شود، به مراحل بعدی راه پیدا کند؛ یا با غلط انتخاب کردن کاری کنی که بسوزد یا امتیاز پایین بیاورد یا متوقف شود. اینها در دایرهٔ اختیار توست. اما هیچ گزینهای که او طراحی نکرده باشد نداری.
وقتی خدا میفرماید «فمن شاء اتّخذ إلی ربّه سبیلاً» هرکس میخواهد راهی بهسوی پروردگارش در پیش بگیرد، یعنی گزینهٔ استفاده از این آیات برای حرکت بهسوی پروردگار برای همه وجود دارد. «فمن شاء» هرکس میخواهد میتواند از این گزینه استفاده کند. بعد خدا برای اینکه انسانها بدانند مشیت مطلقی ندارند و مشیت آنان در چارچوب مشیت اوست میگوید: اگر امکان استفاده از این آیات برای حرکت بهسوی پروردگار فراهم شده، این امکان را کی فراهم کرده؟ الله. این «وما تشاؤون إلّا أن یشاء الله» به همین اشاره میکند. میگوید این خداست که این گزینه و این امکان را در مقابل شما قرار داده که بتوانید برای نجات خودتان استفاده کنید. استفاده کن.
مثل این میماند که طراح بازی جایی از بازی پیامی برای شما صادر کند: اینجا میتوانی این راه را بروی؛ من نوشتهام؛ اگر این راه را بروی نتیجهٔ خوبی حاصل میشود چون بعدش را من میدانم؛ از این راه برو. خدا میگوید این راه را میتوانی بروی؛ من نوشتهام — «وما تشاؤون إلّا أن یشاء الله».
ممکن است چه خیالی به ما دست دهد؟ طراح میگوید از این راه برو تا پیروز شوی؛ من با خودم میگویم شاید راههای دیگری هم برای پیروزی باشد؛ چرا از راهی که او میگوید بروم؟ هی میخواهم از جایی بپرم که گزینهٔ پرش وجود ندارد؛ هی میخواهم کلهام را به دیواری بکوبم که هرچه بکوبم ترک برنمیدارد. خدا میگوید برای نجات، برای رسیدن به پروردگار، برای سعادت، گزینه را باید او نوشته باشد که تو انتخاب کنی. آن گزینهٔ نجات این است. به این خیال نباش که خودت بروی چیزی را برای نجاتت مشیت کنی که آن مشیت در چارچوب مشیت خدا نیست. این وجود ندارد؛ اصلاً نیست. تو اگر از این راه نیامدی، راه دیگری برای نجات نیست.
این همان است که:
«إِنَّا هَدَيْنَـٰهُ ٱلسَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا» (انسان/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما راه را به او نمودیم؛ یا سپاسگزار است یا ناسپاس.
راه را ما معلوم کردیم برای نجات. یا شکرش را بهجا میآورد و از این راه میرود که به نجات میرسد؛ یا ناسپاسی میکند و از این راه نمیرود که به آن سعادت و نجات هم نمیرسد.
پس «فمن شاء اتّخذ إلی ربّه سبیلاً» اعلامِ باز بودنِ گزینهٔ نجات است؛ و «وما تشاؤون إلّا أن یشاء الله» اعلامِ آن است که خودِ این باز بودن، نوشتهٔ خداست. خیالِ ساختنِ راه نجات بیرون از طراحی الهی، مثل فشردن دکمهای است که در بازی اصلاً تعریف نشده: هرچه بکوبی، دیوار ترک برنمیدارد. نجات در همان راهی است که خدا نموده؛ شکر یعنی رفتن از آن راه، و کفر یعنی رها کردنش.
بعد از نماز در خدمتتان هستیم. خواهش میکنم صلوات بفرستید.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.