یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آموزش تدبر در سورهٔ انسان — بخش سوم
السلام علیکم. اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم.
این جلسه ادامهٔ تدبر در سورهٔ مبارکهٔ انسان است. در پایان جلسهٔ پیش، بحث مشیت خدا و نسبت آن با مشیت انسان مطرح شد و مثالی که استاد زد و توضیحی که داد طبعاً پرسشهایی در ذهن پدید آورد؛ یکی دو سؤال هم در همان فاصله به او منتقل شد. استاد علی صبوحی طسوجی اجازه میخواهد پاسخ تفصیلی این پرسشها را به وقتی موکول کند که در مقام جمعبندی به سیاق چهارم رسیدهاند؛ آنجا یکبار دیگر به مسئله اشاره میکند و به اندازهٔ فرصت جواب میدهد. رابطهٔ مشیت الهی، علم الهی و اختیار انسان بحثی مفصل است و کلی سؤال میتوان دربارهٔ آن پرسید؛ ممکن است اصلاً طلب یک جلسهٔ مستقل برای آن بگذارند. اکنون از آغاز سوره پیش میرود تا به سیاق چهارم برسد؛ اگر باز هم سؤالهای بیشتری ماند، انشاءالله جلسهای برای آن اختصاص میدهند.
سیاق اول: آیات یک تا چهار — انسان، هدایت و اختیار
سیاق اول با پرسشی آغاز میشود که پرسش حقیقی نیست؛ استفهام تقریری است. خدا میخواهد اقرار بگیرد:
«هَلْ أَتَىٰ عَلَى ٱلْإِنسَـٰنِ حِينٌ مِّنَ ٱلدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْـًٔا مَّذْكُورًا» (انسان/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا بر انسان برههای از روزگار آمد که چیزِ قابلِ ذکری نبود؟
«شیء مذکور» یعنی شیء قابل ذکر؛ یعنی نمیشد انسان را بهعنوان انسان مورد اشاره قرار داد. آیه اقرار میگیرد از آدمها: پیش از آنکه حتی نطفهٔ اولیهٔ وجودتان منعقد شود، پیش از سلول اول وجود شما، برههای از روزگار آمده است که شما در آن برهه چیز قابل ذکری نبودید. ولی بودید؛ چیز قابل ذکری نبودید. ذراتی که بنا بود وجود شما شود در عالم پراکنده بود و هنوز هویتی نیافته بود؛ هنوز نطفهٔ وجودتان منعقد نشده بود. نمیشد گفت فلان کس، چهل و چند سال پیش، شیء مذکور بود؛ او پیش از آن سن نبود، و شما نیز همینطور. آیه میخواهد بگوید همه در برههای از زمان چیز قابل ذکری نبودهاید: ذرات وجود پراکنده، سلول اول انعقادنیافته، داستان خلقت هنوز آغاز نگشته.
خلقت از نطفهٔ امشاج و معنای «نبتلیه»
سپس کار از اینجا شروع شد:
«إِنَّا خَلَقْنَا ٱلْإِنسَـٰنَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَـٰهُ سَمِيعًۢا بَصِيرًا» (انسان/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما انسان را از نطفهای درهمآمیخته آفریدیم؛ او را میآزماییم؛ پس او را شنوا و بینا قرار دادیم.
«امشاج» بهخاطر ترکیب سلول ماده و سلول نر است؛ این درهمآمیختگی استارت شکلگیری وجود انسان است. «نبتلیه» یعنی مرحلهبهمرحله او را تکامل بخشیدیم و از حالی به حالی درآوردیم. استاد برای روشن شدن این مراحل به آیات سورهٔ مؤمنون اشاره میکند:
«وَلَقَدْ خَلَقْنَا ٱلْإِنسَـٰنَ مِن سُلَـٰلَةٍ مِّن طِينٍ» (مؤمنون/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی انسان را از چکیدهای از گل آفریدیم.
«ثُمَّ جَعَلْنَـٰهُ نُطْفَةً فِى قَرَارٍ مَّكِينٍ» (مؤمنون/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس او را نطفهای در قرارگاهی استوار قرار دادیم.
«ثُمَّ خَلَقْنَا ٱلنُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا ٱلْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا ٱلْمُضْغَةَ عِظَـٰمًا فَكَسَوْنَا ٱلْعِظَـٰمَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَـٰهُ خَلْقًا ءَاخَرَ ۚ فَتَبَارَكَ ٱللَّهُ أَحْسَنُ ٱلْخَـٰلِقِينَ» (مؤمنون/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس نطفه را علقه کردیم، علقه را مضغه، مضغه را استخوانها، استخوانها را گوشت پوشاندیم؛ آنگاه او را آفرینشی دیگر پدید آوردیم. پس بزرگ است خدایی که بهترین آفرینندگان است.
آن یک سلول را تبدیل به علقه کردند؛ علقه حالتی شبیه گوشت جویدهشده دارد و در رحم مادر شکل میگیرد. از نطفه به علقه تبدیل میشود. سپس علقه را به مضغه تبدیل کردند؛ حالتی کرممانند، حالتی اولیه از وجود انسان پس از علقه. سپس این مضغه را به یک سیستم استخوانی تبدیل کردند؛ کلّش به اندازهٔ بند انگشتی هم نباشد، اما سیستم استخوانی را اینجا شکل دادند. سپس استخوانها را گوشت پوشاندند و رشدش دادند. آنگاه پس از آنکه این جسم کامل شد، خلقی دیگر در او ایجاد کردند؛ یعنی از روح خود در او دمیدند. فتبارک الله أحسن الخالقین؛ بزرگ است خدایی که بهترین آفرینندگان است. این معنای «نبتلیه» است: میفرماید ما این نطفه، این سلول را از حالی به حالی — علقه، مضغه، عظام، لحم، روح — درآوردیم؛ اینها مراحلش است.
سپس «فجعلناه سمیعا بصیرا»: انسان را موجودی شنوای بینا ساختند؛ یعنی اهل فهم و درک و دریافت. انسان را با قوای ادراکی سمیع و بصیر خلق کردند. به نظرتان کسی که انسان را از این مراحل پیچیده و حکیمانه و دقیق، از یک سلول، به آدمی سمیع و بصیر — که میشنود و میبیند — رسانده، او را رها میکند؟ برای چه به او گوش داد؟ برای چه به او چشم داد؟ چرا او را شنوای بینا قرار داد؟ هدف داشت.
هدایت به راه و دو راههٔ شکر و کفر
وقتی او را به دنیا آوردند کار تمام نشد:
«إِنَّا هَدَيْنَـٰهُ ٱلسَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا» (انسان/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما راه را به او نمودیم؛ خواه سپاسگزار باشد خواه ناسپاس.
راه چند تاست؟ یکی. او را به راه هدایت کردند؛ منظور راه سعادت است، منظور راه نجات است. او را به آن راهی که باید در آن راه قدم بردارد هدایت کردند. با توجه به سورهٔ مبارکهٔ انسان چگونه او را هدایت کردند؟ استاد با اشاره به نزول قرآن میگوید:
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ ٱلْقُرْءَانَ تَنزِيلًا» (انسان/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا ما قرآن را بر تو بهتدریج نازل کردیم.
یعنی قرآن نازل کردیم، یعنی وحی نازل کردیم؛ او را به آن راهی که باید در آن راه گام بردارد هدایت کردیم. اما شاکرا واما کفورا: خواه این انسان شاکر باشد — شاکر نسبت به چه؟ نسبت به نعمت هدایت — یا کفور باشد، ناسپاس باشد؛ یعنی از هدایتی که خدا شامل حالش کرده نخواهد استفاده کند، میشود کفورا. انسان اختیار دارد شاکرانه برخورد کند؛ یعنی از سمیع و بصیر بودن خود استفاده کند، راه را بشناسد، در همان راهی قدم بردارد که خدا او را بدان هدایت کرده است؛ این میشود شاکرا. یا از سمیع و بصیر بودن خود استفاده نکند، راه را نشناسد و در آن راهی که خدا از او خواسته در آن گام بردارد قدم نگذارد؛ این میشود کفورا، ناسپاسی. آیه میخواهد بگوید ما به انسان نسبت به طی کردن یا طی نکردن راهی که به او نشان دادیم اختیار دادیم. میخواهی شاکرانه این راه را که نشان دادیم طی کن؛ میخواهی کفورانه طی نکن. فقط یک چیز را انسان بداند: اینکه به او اختیار دادیم این راه را برود یا نه، معنیش این نیست که چه برود چه نرود فرقی نمیکند؛ فرق میکند.
سلاسل و اغلال و سعیر: سلب آزادی پس از سوءاستفاده
«إِنَّآ أَعْتَدْنَا لِلْكَـٰفِرِينَ سَلَـٰسِلَا۟ وَأَغْلَـٰلًا وَسَعِيرًا» (انسان/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما برای کافران زنجیرها و غلها و آتشی افروخته آماده کردهایم.
اگر انسان راهی را که به او نشان دادهاند نرفت، از سمع و بصر استفاده نکرد، راه را نشناخت و در آن قدم برنداشت، برای کافرانی که راه نشاندادهشده از جانب خدا را طی نمیکنند سلاسل — سلسلهها یعنی زنجیرها — و اغلال — غلها — آماده کردهاند. غل میخورد به دست و پا و گردن؛ غل آن حلقههای آهنی است که زندانیها را که میگیرند دور گردنش حلقهای میگذارند، دور دستها حلقهای، دور پاها هم هر کدام حلقهای؛ و از درون این حلقههای آهنی زنجیر رد میکنند و او را با زنجیر میبندند. آنگاه این آدمِ غلوزنجیرشده را خدا میگوید خواهم انداخت کجا؟ در آتش — سعیر.
درست است که به او انتخاب دادهاند، اختیار دادهاند تا خودش دربارهٔ خودش تصمیم بگیرد که میخواهد راه هدایت را برود برود، نمیخواهد برود نرود. اما این اختیاری که به او دادهاند به این معنا نیست که اگر این راه را نرفت به حال خودش رهایش کنند. چرا از سلاسل و اغلال و سعیر استفاده کرده؟ میخواهد بگوید آزادیای را که به او دادم اگر از آن سوءاستفاده کرد — سوءاستفاده از آزادی یعنی چه؟ یعنی راه هدایت را نرفت؛ یعنی با اختیار خودش نیامد راه هدایت را برود؛ از آن اختیار استفاده کرد برای نرفتن؛ شد کفورا — اگر از آزادیای که به او دادم سوءاستفاده کرد، این آزادی را برای همیشه از او سلب میکنم؛ به غل و زنجیر میکشم. غل و زنجیر در مقابل اختیار است، در مقابل آزادی است؛ یعنی دیگر از او میگیرم این اراده را، این اختیار را، این تصمیمگرفتن را از او سلب میکنم؛ و برای همیشه او را در آتش عذاب قرار میدهند.
سه کار خدا پس از «هیچ بودن» انسان
عملاً در این آیات با مقدمهٔ آیهٔ یک — که از آن برههای از زمان صحبت میکند که انسان چیز مذکوری نبوده — با آن مقدمه وارد سه کار میشود. خدا سه کار برای انسان کرده پس از آنکه انسان هیچی نبوده. یک: انسان را خلق کرده. او را چگونه خلق کرده؟ سمیع و بصیر؛ دارای قوای ادراکی؛ طوری که بفهمد، طوری که ببیند، طوری که بشنود. دیدن برای درک است؛ شنیدن برای درک است. دو: همانطور که ابزار دیدن و شنیدن به او داد، او را هدایت کرد به راه سعادت و نجات؛ با دیدن و شنیدن برسد به راه سعادت و نجات. این دومین کار را هم برای انسان انجام داد. به انسان اختیار داد که راه نجات و سعادت را برود یا نرود؛ شاکرانه طی کند یا کفورانه طی نکند. سه: اعلام کرد که اگر این راه را کفورانه شما طی نکردید، منتظر سلب آزادی و اختیار خودتان باشید. این آزادی و اختیار مطلق و همیشگی نیست؛ یک امانت است به شما داده شده تا چند صباحی، برای اینکه خودتان با اختیار خودتان در راه نجات قدم بردارید. اگر از این امانت سوءاستفاده کردید و راه نجات را طی نکردید، از شما گرفته خواهد شد و شما گرفتار عذاب ابدی خواهید شد.
آیا یکی از این سه حرف اصلی است یا هر سه تا با هم؟ هر سه تا با هم. منتها در این هر سه تا با هم اگر بخواهیم جمعبندی کنیم چه میگوییم؟ باید بگوییم خدا انسان را آفریده؛ چگونه؟ مختار. خدا انسان را مختار آفریده. سومیش این است که اگر انسان از اختیارش سوءاستفاده کند، او را برای همیشه از اختیار محروم میکند و گرفتار عذاب میکند. خلاصهٔ این بحث سه اصل است: یک، انسان را آفریده؛ دو، نسبت به طی کردن یا طی نکردن راه هدایت او را مختار قرار داده؛ سه، در صورت سوءاستفاده از اختیار، اختیارش را برای همیشه از او سلب میکند و او را گرفتار عذاب میکند. علیالقاعده کسی که این مقدمه را از سوره میبیند متوجه میشود که این سوره میخواهد به ما کمک کند بتوانیم از اختیارمان برای پیمودن راه هدایت بهدرستی استفاده کنیم. این اختیار امانت است؛ بتوانیم از آن بهره ببریم برای پیمودن راه سعادت و نجات. همهٔ مسئله اینجاست.
همهٔ مسئله همینجا شروع میشود. آیا میتوانیم قرآن را بپذیریم؟ میتوانیم. آیا میتوانیم طبق قرآن زندگی کنیم؟ میتوانیم. هر دو برای ما ممکن است؛ چه تصمیمی قرار است بگیریم؟ هشدار روشن است: درست که قدرت تصمیمگیری و اختیار عطا شده و اصلاً خودتان را جوری خلقت کردهاند که اختیار داشته باشید — سمیع و بصیر قرارتان دادهاند، راه را نشان دادهاند و مختار قرارتان دادهاند — اما حواستان جمع باشد؛ از این اختیار بد استفاده نکنید. این امانت است. همین منی که اختیار پیمودن یا نپیمودن راه حق را به تو دادهام، میتوانم روزی این اختیار را برای همیشه سلب کنم، بگیرم، تو را به غل و زنجیر بکشم و به دوزخ بیندازم و کاری نخواهی توانست بکنی. فکر آنجا را بکن. اگر فکر آنجا را کردی میفهمی که باید حسن استفاده کرد نه سوءاستفاده. حسن استفاده از اختیار یعنی با اختیار خودت سر درس خدا بنشین؛ با اختیار خودت راهی را که خدا به تو نشان داده برو بررسی کن؛ با اختیار خودت در آن راه قدم بردار و به سعادت برس. طبیعتاً با این مقدمه در ذهن نقش میبندد که باید کاری کرد؛ باید در راه حسن استفاده از اختیار — که در آیه نامش شکر است — قدم برداشت.
شکر اختیار؛ مثالِ مسئول اداره
پس باید در راه حسن استفاده از اختیار قدم برداشت؛ و نام این در آیه «شکر» است. آدم باید شاکر باشد. شاکر بودن فقط این نیست که خدا نان داده دستت درد نکند، آب داده دستت درد نکند. حقیقت شاکر بودن این است که از مجموع الطافی که خدا به تو داده برای نجات و سعادتت استفاده کنی؛ یکیاش اختیارت است. ای انسان، آیا شکر اختیارت را بهجا آوردی یا نسبت به اختیارت ناسپاسی کردی؟ آیا از اختیارت درست استفاده کردی یا سوءاستفاده؟
مثالی که استاد میزند: کسی را مسئول ادارهای میگذارند و اختیاراتی به او میدهند. میگویند این اختیارات شماست: دسترسی به صندوق داری، امکان عزل و نصب داری، امکان برداشت پول داری و جز اینها. اختیار به او دادهاند. این اختیار را ندادهاند که از آن سوءاستفاده کند؛ دادهاند که حسن استفاده کند. حسن استفاده یعنی حکیمانه عزل کند، حکیمانه نصب کند، حکیمانه پول بردارد، به نفع اهداف آن اداره این کارها را انجام دهد. اگر آمد از این اختیار سوءاستفاده کرد — برای اختلاس، برای دزدیدن اموال بیتالمال، برای عزل کردن انسانهای شایسته، برای نصب کردن فک و فامیل بدون اینکه لیاقتی داشته باشند — فردا دیر یا زود این اختیار را از او خواهند گرفت؛ و وقتی اختیار را از او بگیرند میگویند تو به چه حقی از این اختیار سوءاستفاده کردی؟ گوشش را میگیرند: تو حق نداشتی این کار را بکنی؛ امانت بود. انسان همین است. یکی از سرمایههای ما اختیار است. به ما اجازه دادهاند برویم یا نرویم این راه را. اما اجازه دادن این نیست که پس اختیار داریم، خواستیم میرویم نخواستیم نمیرویم. بله؛ ولی نرفتی بدان که چه میشود.
سیاق اول جمعبندی شد؟ جمعبندی شد. حالا معلوم است: میخواهد بگوید انسان را خلق کردیم، راه را نشانش دادیم، اختیار هم به او دادیم؛ حالا اگر سوءاستفاده کرد دیگر خود داند؛ گوشش را میگیریم. از سیاق اول با چه روحیهای به سیاق دوم منتقل میشوم؟ با این روحیه که چه کنم که در خط شاکرا باشم؛ چه کنم در خط شاکرا باشم و از اختیارم استفاده کنم. آیات بعدی میخواهد مرا راهنمایی کند؛ میگوید راهش معلوم است. اینکه چه کنم در خط شاکرا باشم کار خیلی پیچیدهای نیست.
سیاق دوم: ابرار و عبادالله — خط شکر
باید بیایی جزو ابرار بشوی. خط شکر، خط ابرار است. ابرار کسانی هستند که وقتی قیامت میشود گرفتار سلاسل و اغلال و سعیر نیستند؛ اینها را به غل و زنجیر نمیکشند و در دوزخ نمیاندازند؛ بلکه در بهشت الهی جایگاه میگیرند و از جامی مینوشند که مزاج و آمیزش کافور است:
«إِنَّ ٱلْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا» (انسان/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا نیکان از جامی مینوشند که آمیزهاش کافور است.
«عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ ٱللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا» (انسان/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشمهای که بندگان خدا از آن مینوشند و آن را بهسختی میجوشانند.
پس عبادالله با ابرار فرق دارند. ابرار قاطیِ جامشان از چشمهٔ کافور است؛ عبادالله خودشان صاحبان چشمهٔ کافورند؛ «یشرب بها عبادالله» مستقیم از چشمه مینوشند. «یفجّرونها تفجیرا»: اینکه خودشان این چشمه را میجوشانند حکایت میکند از همان حسن استفاده از اختیار در اوج. این اختیار در قیامت هم هست، در بهشت هم هست؛ در بهشت هرجا او اراده کند چشمه میجوشد، هر وقت او اراده کند چشمه جریان مییابد. یعنی آن کسی که دارد چشمه را میجوشاند کیست؟ عبادالله. ابرار هم از چشمهٔ آنان قاطی جامشان است. با توجه به اینکه آخرت جلوهٔ این دنیاست، یعنی ابرار کسانیاند که در دنیا از راه عبادالله پیروی کردهاند، الگو گرفتهاند. ابرار بودن یعنی الگو گرفتن از عبادالله.
خدا میخواهد آن چشمه را توضیح دهد: چشمهای که در آخرت میجوشانند و ابرار از قاطیاش چیزی در جام میریزند، در دنیا مابهازایی داشته؛ جلوهٔ حقیقتی در دنیا بوده. اگر آن کار را شناختی، متوجه میشوی منظور از الگو گرفتن از عبادالله چیست. عبادالله در دنیا چه میکردند که در آخرت چشمه میجوشانند؟
یوفون بالنذر و خوف از روز شرّ مستطیر
استاد تصریح میکند که فعلاً بحث شأن نزول را متوقف کنید؛ اول آیات را بفهمیم، بعد وارد شأن نزول میشویم:
«يُوفُونَ بِٱلنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْمًا كَانَ شَرُّهُۥ مُسْتَطِيرًا» (انسان/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نذر وفا میکنند و از روزی میترسند که شرّش فراگیر است.
نذر یعنی تعهدات و عهدهای واجب. به تعهداتی که بر آنان واجب است عمل میکنند؛ وفا کردن از عمل کردن بالاتر است: نهایت وسع خود را در عمل به تعهدات واجب به کار میگیرند. چرا اینقدر اهل وفا و تعهدند؟ چون میترسند از روزی که شرّش مستطیر است — فراگیر. در آیات قبلی برای اینکه از اختیار حسن استفاده کنیم خدا چه تذکری داد؟ «إنّا أعتدنا للکافرین سلاسل وأغلالا وسعیرا». یا از این حرف حساب میبری و باور میکنی و میشوی «یخافون یوما کان شرّه مستطیرا»، یا باور نمیکنی. اگر باور کردی، اختیارت متعهدانه و مسئولانه استفاده میشود. جلوهٔ باور به قیامت و عذاب این است که اختیار آدم را از تعهداتش بیرون نمیبرد؛ با اختیار خودش در چارچوب تعهداتش میماند.
وقتی به مسئولی اختیار میدهند، کنار اختیارات تعهدات و وظایف هم میگویند. وظیفهات خدمت به اربابرجوع است، کار اربابرجوع را راه بیندازی، سطح خدمترسانی را بالا ببری؛ برای این وظیفه به تو اختیار میدهیم از صندوق برداشت کنی، آدم مناسب را نصب کنی و کسانی را که به درد این هدف نمیخورند عزل کنی. اختیار برای تعهدات داده میشود. اگر باور کردی فردایی برای جواب دادن هست، از اختیار سوءاستفاده نمیکنی و وظایفت را زیر پا نمیگذاری؛ با اختیاری که داری به وظایفت عمل میکنی. این میشود وفا به نذر. پس وفای عبادالله به نذر، جلوهٔ باور کردن «إنّا أعتدنا للکافرین…» است؛ محصول ترس از «یوما کان شرّه مستطیرا».
یطعمون الطعام: اوج وفای به نذر
خدا «یوفون بالنذر» و «یخافون» را باز میکند. متعهد بودن یعنی چه؟
«وَيُطْعِمُونَ ٱلطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا» (انسان/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و غذا را با آنکه دوستش دارند به نیازمند و یتیم و اسیر میخورانند.
به خاصترین و عالیترین و ایثارگرانهترین مصداق تعهد انسان اشاره میکند؛ مصداقی که وفاست نه صرف عمل. اطعام میکنند طعام را «علی حبّه» — بهرغم اینکه خودشان به این طعام احتیاج دارند و دوستش دارند چون گرسنهاند — به مسکین و یتیم و اسیر؛ محرومان جامعه را بر خود مقدم میشمارند. اوج حسن استفاده از اختیار اینجاست. زیباترین تابلوی حسن استفاده از اختیار: گرسنه است، طعام محدودی دارد برای برطرف کردن گرسنگی خودش؛ و در مهمترین نیاز — گرسنگی، جایی که آدم گویا چیزی را نمیبیند و باید هرچه سریعتر خود را سیر کند — اینها متعهدند و وفا میکنند: مسکین و یتیم و اسیر را بر خود مقدم میشمارند و طعام را به آنان میدهند. این یعنی یوفون بالنذر.
تابلو باید زیبا باشد؛ الگوست:
«إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ ٱللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَآءً وَلَا شُكُورًا» (انسان/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز این نیست که شما را برای خدا اطعام میکنیم؛ از شما نه پاداشی میخواهیم و نه سپاسی.
فقط و فقط برای جلب توجه خدا؛ میخواهند خدا نگاهشان کند. علیالقاعده باید بیصبرانه شروع به خوردن کنند؛ اما غذا را اطعام کردند به مسکین و یتیم و اسیر. در این وفاداری کمترین معاملهای با کسی ندارند؛ حتی به همان که طعام دادهاند میگویند از تو تشکر نمیخواهیم: نه عوض، نه تشکر.
«إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيرًا» (انسان/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از پروردگارمان میترسیم، از روزی که چهرهدرهمکشیده و سخت است.
«إنّا نخاف» شرح همان «یخافون» است؛ «یطعمون» و «إنّما نطعمکم» توضیح «یوفون بالنذر» است. چرا این کار را میکنیم؟ چون پروردگارمان گفته برای کافران سلاسل و اغلال و سعیر آماده کرده؛ از آن روز عبوس قمطریر حساب میبریم.
نتیجه: وقایه، نضرة و سرور، بهشت و حریر
«فَوَقَىٰهُمُ ٱللَّهُ شَرَّ ذَٰلِكَ ٱلْيَوْمِ وَلَقَّىٰهُمْ نَضْرَةً وَسُرُورًا» (انسان/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس خدا آنان را از شر آن روز نگاه داشت و به آنان شادابی و شادمانی بخشید.
«وَجَزَىٰهُم بِمَا صَبَرُوا۟ جَنَّةً وَحَرِيرًا» (انسان/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهپاس صبری که کردند بهشت و حریر پاداششان داد.
این وفا به نذر که ریشه در ترس از قیامت داشت و جلوهاش مقدم داشتن محرومان بر خود حتی در غذا — سختترینش — خالصانه و بیچشمداشت، نتیجهاش این شد که خدا از شر آن روزی که از آن میترسیدند حفاظت کرد و آنان را با نضرة و سرور — شادابی و خوشحالی — مواجه ساخت. صبر میخواهد انسان از متاع دنیا چشم بپوشد؛ صبر میخواهد محرومان را بر خود مقدم بدارد؛ صبر میخواهد در مسئلهای مثل اطعام، در شرایطی که خودش گرسنه است، محرومان را خالصانه و بدون منت مقدم بشمرد. بهخاطر این صبر، جنت و حریر پاداششان شد.
تا اینجا آمدیم؛ تا اینجا قشنگ چیزی برای ما معلوم شد. خط شکر یعنی چه؟ خط شکر یعنی باور کردن؛ خط شکر یعنی ترسیدن از آخرت، ترسیدن از پروردگار در قیامت، که این ترس ما را به چه نقطهای برساند؟ این ترس ما را بکشاند به وفای به نذر. وفای به نذر یعنی چه؟ یعنی متعهد بودن در قبال محرومان جامعه. در چه اندازهای؟ در حد اطعام. در چه شرایطی؟ حتی با وجود گرسنگی؛ حتی با وجود گرسنگی محرومان جامعه را مقدم کنی. چگونه؟ مخلصانه، بیچشمداشت. اینها پیشتازان خط شکرند. میخواهی ابرار باشی؟ دنبال اینها برو. راه این است. استفاده از اختیار برای متعهد شدن، برای وفای به نذر. وفای به نذر یعنی مقدم داشتن محرومان جامعه — مسکین، یتیم، اسیر — بر خود. در چه زمینههایی؟ در همهٔ زمینهها حتی طعام؛ حتی وقتی گرسنهای. چگونه؟ مخلصانه. چرا؟ بهخاطر ترس از قیامت؛ ترس از فردایی که باید جواب اختیارت را به خدا بدهی که این راه را رفتهای، پشت سر عبادالله در این مسیر حرکت کردهای؛ این میشود حسن استفاده از اختیار؛ میشوی ابرار. دین ما اینگونه دین است. دین ما میگوید خط شکر، خط تعهد در قبال محرومان است؛ خط مقدم داشتن محرومان؛ خط این است که راضی شوی گرسنه بخوابی، همسایهات گرسنه نباشد. این راه است. بیچشمداشت خدمت کنی. این خط شکر است.
توصیف بهشت: متکئین تا جزاء و شکر الهی
خدا بهشت را باز کرد. «جزاهم بما صبروا جنة وحریر» یعنی چه؟
«مُّتَّكِـِٔينَ فِيهَا عَلَى ٱلْأَرَآئِكِ ۖ لَا يَرَوْنَ فِيهَا شَمْسًا وَلَا زَمْهَرِيرًا» (انسان/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آنجا بر تختها تکیه زنند؛ نه آفتابی در آن بینند و نه سرمایی سخت.
«وَدَانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلَـٰلُهَا وَذُلِّلَتْ قُطُوفُهَا تَذْلِيلًا» (انسان/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سایههایش بر آنان نزدیک است و میوههایش بهکلی رام شده است.
نه گرمای آزاردهنده، نه سرمای آزاردهنده؛ سایههای نزدیک؛ شاخههای با میوههای چیدنی و رام. در این دنیا بعضی میوهها را که میخواهی بچینی پوست پدر آدم کنده میشود: زرشک با خار، گردو که باید با چوب دراز از شاخه بزنی و گاهی جان به جانآفرین تسلیم کنند سر یک گردو. درختان دنیا لزوماً رام نیستند. اما در بهشت «ذلّلت قطوفها تذلیلا»: شاخهها رامند؛ اشاره میکنی درخت سر خم میکند و میوه را با احترام برمیداری.
استاد خاطرهٔ چیدن آلبالو را زنده میکند: در محل خودشان درختهایی بود سر به فلک کشیده و بزرگ؛ برای چیدن آلبالوهای بالا از درخت میرفتند بالا، و بالای درخت شاخهها نازک و منعطف بودند. از فاصلهٔ چند متری از زمین معلّق میشدی؛ باید جرئت به خرج میدادی، آن شاخه را میگرفتی و خود را همراه شاخه پرت میکردی تا سر درخت فرود آید و پایینترها شروع به چیدن کنند. وزن تو درخت را نگه داشته؛ هر لحظه دست را رها کنی درخت میرود؛ اگر وزنت کافی نباشد باز معلّقی؛ و گاهی شاخه انعطاف کافی ندارد، ترخ میشکند و محکم به زمین میخوری — و روی زمین چوبهایی منتظر فرود توست و بدن دام میشود. تازه وقتی از بالا میآیی، آلبالوها فر به فر روی سفرهها میریزد؛ سفرههای باغ اکثراً سوراخ است و آلبالو از سوراخها میرود لای سبزه و شکافهایی که آبیاری قبلی برداشته؛ باید کار را ول کنی و آلبالوها را از تو شکافها بکشی بیرون. خلاصه اوضاعی است. میوهچیدن در دنیا خیلی وقتها با دردسر است. درست است که میروند میوهها را دستکاری میکنند تا خار کم شود و قد کوتاه و باردهی بیشتر؛ اما گاهی با دستکاریای که میکنند ده اشکال به یک اشکال اضافه میشود. دنیا این است. اما در آخرت بر تختها تکیه میزنند؛ درختها رام آناناند. وقتی میخواهی میوهای بچینی مجبور نیستی از جانت بگذری؛ اشاره میکنی، درخت خودش در مقابل تو سر خم میکند و میوه را با احترام برمیداری. «ذلّلت قطوفها تذلیلا».
شوخی منبر و توصیف خدمت بهشتی
استاد شوخی معروف منبر را نقل میکند: کسی بهشت را با آب و تاب وصف میکرد؛ گفتند جهنم را هم بگو؛ گفت جهنم را خودتان میروید میبینید. لااقل بهشت را توصیف کنیم.
«وَيُطَافُ عَلَيْهِم بِـَٔانِيَةٍ مِّن فِضَّةٍ وَأَكْوَابٍ كَانَتْ قَوَارِيرَا۠» (انسان/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ظرفهایی از نقره و کوزههایی که بلورند بر آنان میگردانند.
«قَوَارِيرَا۟ مِن فِضَّةٍ قَدَّرُوهَا تَقْدِيرًا» (انسان/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلورهایی از نقره که آنها را به اندازه معین کردهاند.
«آنیة» ظرف است؛ «أکواب» کوزه. دور سر بهشتیان میچرخانند — نه به معنای سرگیجه، بلکه به معنای خدمت عاشقانه. خدمهٔ بهشت عاشقانه خدمت میکنند.
استاد میگوید — بگویم یا نگویم؟ میگویم — یکبار در خواب بهشت را دید؛ معلوم نیست خدا روزیاش کند یا نه، اما در خواب معنایی را با همهٔ وجود احساس کرد و اولینبار بود که آن معنا را حس کرد و خیلی خوشحال شد. مثل همان مثل معروف: شتر در خواب بیند پنبه دانه؛ گه این لپلپ خورد، گه دانه دانه. بهشت همهچیزش یک طرف. در دنیا وقتی به رستوران یا هتل درجه یک یا قطار و هواپیمای بخش درجه یک میروی — تجربهٔ بسیاری از ما — چون پول خوبی دادهای افرادی با کمال احترام و ادب ویژه با تو برخورد میکنند: سلام علیکم، خیلی خوش آمدید، بفرمایید، چه میل دارید؟ دست بلند میکنی دو نفر دور و برت قرار میگیرند؛ دستمال، بفرمایید. اما کافی است پول کم داده باشی؛ خبری نیست. خود استاد یکبار خیلی دنبال قطار گشتند و درجه یک گیرشان نیامد؛ میخواستند با بچهها بروند مشهد و قطار درجه دو نصیبشان شد — چشمتان روز بد نبیند. سوار شدند؛ صندلیها ملافه نداشت و کلّش لاستیک بود؛ پنجره باز نمیشد؛ تابستان بود و گفتند بخاریاش خودکار است، خودش کار میکند — و کار میکرد. در هوای خشک نشسته بودند و عرق میکردند؛ صندلیها خیس بود؛ هر وقت پا میشدند میدیدند خیس است. با مصیبتی شب را گذراندند. صبح شد؛ برای بچهها در کوپه آبجوش میخواستند تا چایی درست کنند و از مرگ نجاتشان دهند. گفتند اینجا به کوپه آبجوش نمیآورند، بروید رستوران. با زحمت خود را به رستوران رساندند؛ باز گفتند آبجوش برای بردن به کوپه نمیدهیم، باید همینجا باشید. خلاصه ذلیل شدند؛ هرچه حرف زدند گوش کسی بدهکار نبود. قطار درجه یک را دیده بودند: آن خم و راست شدنها، دم به دقیقه آبجوش، همهچیز جلوی در، ملافه، پنجرههایی که باز میشود، آدمهایی که با احترام حرف میزنند. دنیا اینطور است. در این دنیا اگر کسی خدمتت میکند، خدمت نمیکند چون عاشق توست. در بهترین رستورانها هم گارسونها کسانیاند که از سر نداری و ناتوانی اقتصادی آن لباس را به تن کردهاند؛ باید خدمت کنند تا پول بخورونمیری بگیرند و صاحبان سرمایه جیب تو را آنجا خوب خالی کنند و بگویند حالا برو بیرون. وقتی معلوم شود نداری خبری نیست.
اما در بهشت اتفاقی دیگر میافتد. تمام کسانی که خدمتت میکنند را خدا خلق کرده؛ فلسفهٔ وجودشان خدمت به توست؛ با خدمت به تو زندگی میکنند. عشق آنان، کمال آنان، ذکر آنان، میل آنان همان شخصیت بهشتی است؛ عاشقش هستند، خیلی دوستش دارند — نه یک دوستداشتن مصنوعی، نه برای پول، نه برای گرفتن دو لقمهٔ بخورونمیر. دوستداشتنی که خدا در وجود آنان قرار داده. نمونهاش دوست داشتن مادر از فرزند است: خدا چگونه مادر را عاشق فرزند میکند؟ مادر در خدمت کردن به فرزند چگونه دورش میچرخد و هوای بچهاش را دارد؟ آن همان عشقی است که خدا انداخته. استاد میگوید یکبار در خواب این را در بهشت تجربه کرد: میخواست سوار اسبش شود؛ آمدند کمکش کنند که سوار شود و رکاب بگیرند. آنجا یک لحظه آن حس برایش شد و با شیرینی آن از خواب بلند شد و خدا را شکر کرد. گفت چقدر خوب است که خدمهٔ بهشتی عاشق انسان بهشتیاند. خدا کند همهٔ ما به آنجا برسیم.
«وَيُسْقَوْنَ فِيهَا كَأْسًا كَانَ مِزَاجُهَا زَنجَبِيلًا» (انسان/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آنجا از جامی نوشانده میشوند که آمیزهاش زنجبیل است.
«عَيْنًا فِيهَا تُسَمَّىٰ سَلْسَبِيلًا» (انسان/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشمهای در آن که سلسبیل نامیده میشود.
«یطاف علیهم» یک طرف ماجراست — جامهای شراب بهشتی که دور سرشان میچرخانند؛ طرف دیگر کسانیاند که طواف میکنند:
«وَيَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَٰنٌ مُّخَلَّدُونَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤًا مَّنثُورًا» (انسان/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر گرد آنان نوجوانانی جاودان میگردند؛ چون آنان را بینی پنداری مرواریدهایی پراکندهاند.
«ولدان مخلّدون»: نوجوانان همیشه نوجوان؛ از نوجوانی به جوانی و میانسالی و پیری منتقل نمیشوند؛ همیشه با نشاط و زیبا. «ولدان» اعم از مذکر و مؤنث است. جام یک طرف، گردانندهٔ جام یک طرف.
«وَإِذَا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيمًا وَمُلْكًا كَبِيرًا» (انسان/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون آنجا را بنگری نعمت و فرمانروایی بزرگ بینی.
«عَـٰلِيَهُمْ ثِيَابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَإِسْتَبْرَقٌ ۖ وَحُلُّوٓا۟ أَسَاوِرَ مِن فِضَّةٍ وَسَقَىٰهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا» (انسان/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر آنان جامههای سبز از سندس و استبرق است؛ و با دستوارههایی از نقره آراسته شدهاند؛ و پروردگارشان آنان را شرابی پاک نوشاند.
لباس رویین سبز از ابریشم نازک — سندس؛ روی آن شنلمانند یا عبامانند ضخیمتر — استبرق، که رنگش را نمیگوید چون ایبسا متنوع است؛ حریر و دیبا. دستوارهها — انگشتر، دستبند، النگو — از نقره. و بالاتر از همه: پروردگارشان شرابی طهور مینوشاند.
«إِنَّ هَـٰذَا كَانَ لَكُمْ جَزَآءً وَكَانَ سَعْيُكُم مَّشْكُورًا» (انسان/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این برای شما پاداش است و کوششتان سپاسگزارده شده است.
چون به محرومان گفته بودند «لا نرید منکم جزاء». خدا نمیگوید مفتی در دنیا محرومان را مقدم کن؛ اگر بدون چشمداشت مقدم کردی، خدا تشکر میکند — «وکان سعیکم مشکورا». تشکر را کی از آدم بکند؟ فقیری که با تشکرش چیزی به تو اضافه نمیشود، یا خدایی که وقتی تشکر میکند این بهشت را به ارمغان میآورد؟
جمعبندی تحلیلی سیاق دوم
جمعبندی میخواهیم بکنیم. در مقام جمعبندی خیلی مسئله روشن و واضح است. یک قسمت اول این سیاق میخواهد از یک اصل در خط شکر صحبت کند؛ بگوید خط شکر — یا شاکر بودن نسبت به نعمت هدایت — یک پیروانی دارد که ابرارند، و یک الگوها و مقتداهایی دارد که عباداللهاند. این اصل اول است. خط شکر پیروانی دارد، ابرارند؛ الگوها و مقتداهایی دارد، عباداللهاند. ابرار از عبادالله یاد میگیرند چگونه باید باشند.
دوم: عبادالله در خط شکر بودنشان چگونه است که ابرار میخواهند پیروی کنند؟ دو جلوه دارد. جلوههای شکر عبادالله که ابرار میخواهند از آن پیروی کنند دو تاست: یکی وفای به نذر است، یکی خوف از قیامت. این وفای به نذر کجا دارد خود را نشان میدهد؟ اطعام؛ اطعام محرومان به رغم گرسنگی و کاملاً مخلصانه. آیات «یطعمون الطعام علی حبّه مسکینا ویتیما وأسیرا» و «إنّما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاء ولا شکورا» همین اوج وفای به نذر است. خوف از قیامت هم دارند: «یوما کان شرّه مستطیرا» یا «إنّا نخاف من ربنا یوما عبوسا قمطریرا»؛ شرّ مستطیر، عبوس قمطریر. اینها چیزهایی است که باعث شده از قیامت بترسند. این جلوههای شکر عبادالله است.
سوم: نتیجهٔ این مسئله است. اگر کسی راه شکر را رفت به کجا میرسد؟ نتیجه در بهشت؛ و نتیجه در بهشت همان جزا و شکر الهی است. یعنی خدا چگونه جزا میدهد و چگونه از اینها تشکر میکند. یکبار دیگر روی همین پرده: آیات پنج و شش همان نسبت میان ابرار و عبادالله است — خط شکر دو عنصر دارد: عنصر عبادالله که پیشتازند، عنصر ابرار که دنبالهرو راه آنان را میخواهند بروند. دو: جلوههای شکر عبادالله چیست؟ وفای به نذر و خوف از قیامت. بعد این وفای به نذر یعنی اطعام على حبّه؛ خوف از قیامت یعنی إنّا نخاف… خدا در آیهٔ یازده و دوازده نتیجه را خلاصه بیان کرد؛ و همین نتیجه را در آیهٔ سیزده تا بیستودو توضیح داد و باز کرد: از متکئین تا إنّ هذا کان لکم جزاء. پس یکبار دیگر ذکر میکنیم: ابرار و عبادالله — آیهٔ پنج و شش؛ جلوههای شکر عبادالله که وفای به نذر است و خوف از قیامت — آیهٔ هفت تا ده؛ نتیجه در بهشت — یازده و دوازده خلاصهٔ نتیجه، سیزده تا بیستودو شرح نتیجه. این را میگویند تحلیل: یعنی ما آمدیم آیات این سیاق را تجزیه و تحلیل کردیم.
ما آمدیم آیات این سیاق را تجزیه و تحلیل کردیم. یک قسمتش میگوید باید ابرار باشید یعنی دنبالهروهای عبادالله؛ یک قسمتش میگوید عبادالله اینطورند؛ پس دنبالهروی از عبادالله یعنی از این صفات عبادالله پیروی کنید. اگر میخواهی راه عبادالله را بروی آسان است؛ گوش بده: دو کار بکن. یک، از قیامت بترس. دو، به نذر وفا کن. استاد در پرانتز میگوید: واعجبا از مردمی که میخواهند از عبادالله پیروی کنند و ترس از قیامت را در همان نطفه خفه کردهاند. ترس از قیامت برای چه؟ ما که قرار است برویم بهشت — واعجبا! عبادالله خودشان از قیامت میترسند، ما نه. عبادالله از «یوما کان شرّه مستطیرا» نگراناند، ما نه. عبادالله «نخاف من ربنا یوما عبوسا قمطریرا» هستند؛ ما میگوییم ما برای چه قرار است خوف داشته باشیم؟ این گیر کار ماست. وقتی ترس از قیامت را کسی کشت، دیگر اصلاً کارش نمیرسد به پیروی از عبادالله. بابا، عبادالله اگر عباداللهاند دو تا مسئله در وجود آنان جلوهگر است: یکی وفای به نذر است — یعنی مقدم کردن محرومان بر خود، مخلصانه مخلصانه و در اوج نیاز — و یکی هم ترس از قیامت که پشتوانهٔ این مسئله است. از ترس از قیامت نباشد، چرا وقتی من دارم از گرسنگی خودم زجر میکشم تو را بر خودم مقدم کنم؟ آن ترس از قیامت است که میآید انسان را تربیت میکند و انسان را متعهد میکند. این یعنی حسن استفاده از اختیار. جلوههای شکر عبادالله وقتی مشخص شد، در واقع برای ما معلوم میشود که در چه مسائلی قرار است از عبادالله پیروی کنیم.
آنوقت اگر این اتفاق افتاد، در بهشت نتیجهاش میشود این. عبادالله میرسند به همچین بهشتی؛ ما هم به هر اندازه که به عبادالله نزدیکیم به این بهشت هم نزدیکیم. هر اندازه که ما شبیه عباداللهایم، این بهشت ما هم همانقدر شبیه بهشت عبادالله خواهد بود؛ دیگر به حسب درجهای است که ما در ابرار بودن داریم.
کدِ آیات به بیرون: شأن نزول و اهل بیت
این آیات طوری طراحی شده که به بیرون از خود کد میدهد: «مسکینا» یک مسکین، «یتیما» یک یتیم، «أسیرا» یک اسیر — نشان میدهد مصداق دارد. اگر مفهوم کلی بود میگفت «المساکین والایتام والأسری». معلوم است به واقعهای اشاره میکند که در آن یک مسکین و یک یتیم و یک اسیر توسط عبادالله اطعام شدهاند.
تمام — نه غالب — تفاسیر؟ استاد میگوید غالب تفاسیر و غالب روایات شأن نزول در این باب، کاملاً هماهنگ با این آیاتاند؛ چه در تفاسیر شیعه چه در تفاسیر اهل سنت. سیوپنج تفسیر معتبر اهل سنت همین شأن نزول را ذکر کردهاند. مصداق عباداللهی که در این آیه از آنان صحبت میشود، وجود مطهر مولا امیرالمؤمنین علی علیهالسلام است، حضرت زهرا سلاماللهعلیهاست، امام حسن علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام. در واقعهای که نقل شده بیماری امام حسن و امام حسین علیهماالسلام بود، این بزرگواران نذر کردند برای شفای آنان روزه بگیرند و سه روز روزه گرفتند همهٔ اعضای خانواده و از جمله فضّه — آن بانوی مکرمی که در خلق و خوی خود فاطمی شد و در کنار حضرت زهرا سلاماللهعلیها جز به قرآن زبان باز نمیکرد؛ هرچه حرف میزد با قرآن حرف میزد؛ هر که خطابش قرار میداد با قرآن جواب میداد؛ آنقدر با قرآن مأنوس بود که گوشت و پوست و استخوانش با قرآن عجین بود.
اینها نذر خود را ادا کردند، وفا کردند، روزه گرفتند. روز اول به هنگام افطار در خانه زده شد؛ چند قرص نان هم بیشتر نداشتند. مسکینی در خانه را زد؛ او را سیرش کردند و گرسنه خوابیدند. روز دوم باز باید روزه میگرفتند طبق نذر؛ روزه گرفتند؛ باز هم موقع افطار در خانه را زدند؛ یتیمی بود؛ باز او را مقدم داشتند، او را سیر کردند؛ به اندازهای که همه سیر بشوند غذا نبود. روز سوم هم این حالت تکرار شد و اسیری در خانه را زد — روز سوم گرسنگی — و باز هم موقع افطار اسیر را بر خودشان مقدم کردند. آنوقت خدا این آیات را نازل کرد و پیامبر گرامی اسلام این آیات را آمد خواند و تطبیق داد با این ذوات نورانی که محرومان جامعه را اینها به این صورت بر خود مقدم میکنند؛ گرسنه حاضرند بمانند ولی مسکین سیر بشود، یتیم سیر بشود، اسیر سیر بشود. چرا اینطورند؟ بهخاطر ترسشان از قیامت. کی خبردار بود از این صحنه؟ هیچکس. خدا این صحنه را بازگو کرد. خودشان مطلع بودند.
و جالب است بدانید — و به درستی نقل کردهاند — که در هر جای قرآن، در اکثر جاهایی که قرآن با توصیف و با تفصیل خواسته بهشت را توصیف کند، همیشه یکی از سرفصلهای توصیف بهشت حوریان بهشتی بوده؛ اینجا نیست. و میگویند به احترام حضرت زهراست سلاماللهعلیها. یعنی خداوند بهخاطر آن علوّ شخصیت و علوّ مقامی که حضرت زهرا دارد، اینجا خود خدا این ادب را نسبت به این شخصیت رعایت میکند و در ذکر نعمتها این همه نعمت را ذکر میکند ولی به نعمت حوریان و عیشی اشارهای نمیکند. و جالب است بدانید میگویند — و به درستی میگویند — علت اینکه اینقدر بر کلمهٔ «فضّة» در این آیات تأکید میشود باز وجود شخصیت فضّه است که در این جمعیت، در این صحنهٔ نزول حضور دارد؛ خدا هم تأکید میکند بر اینکه اینها از نقرهاند، از فضّهاند، تا ذکر او هم بشود در این آیاتی که از بهشت اینجا توصیف میشود.
اینها الگوهایند. عبادالله این شخصیتها هستند که به ما نشان دادهاند چطور باید با باور کردن ترس از قیامت متعهدانه نسبت به دنیا زندگی کرد و چطور باید از اختیار حسن استفاده کرد. چطور باید حسن استفاده از اختیار کرد؟ حسن استفاده از اختیار، تعهد نسبت به محرومان است؛ دردمندانه، مخلصانه. این حسن استفاده است. این راه را بروید. ما میخواهیم پیروان این ذوات نورانی باشیم. راه معلوم است. چگونه باید پیروی کنیم؟ خطوط پیروی مشخص است؛ اصول پیروی معلوم است. در دو عنصر مهم باید دنبالهرو آنان باشیم. عنصر اول: عنصر مقدم داشتن محرومان بر خود حتی در طعام به صورت مخلصانه و حتی به رغم نیاز خود. عنصر دوم: ترس از قیامت.
ترس معصومین و استغفار پیش از گناه
در قرآن و در دعاهای معصومین علیهمالسلام — دعای کمیل را ببینید — حضرت علی علیهالسلام چگونه ناله میکند، چگونه با خدا حرف میزند، چگونه اظهار ترس از جهنم میکند. بعضی کملطفی میکنند و میگویند حضرت دارد به ما یاد میدهد؛ خودش والا نمیترسد. چرا فکر میکنیم اگر کسی معصوم است دیگر ترس ندارد؟ او ترس داشته که معصوم شده؛ او باور کرده که معصوم شده. چرا معصوم بودن او را جوری تفسیر میکنید که تمام مکارم اخلاقی از آن زدوده شود و فقط موهبت الهی بدون لیاقت باشد؟ نه؛ استغفار واقعی میکند؛ واقعاً نگران است؛ واقعاً میترسد. فرق او با ما این است: او استغفار میکند که گناه نکند؛ ما استغفار میکنیم که گناه کردهایم بخشیده شود. میتوانیم کمکم یاد بگیریم قبل از گناه استغفار کنیم؛ استغفار کنیم که گناه نکنیم. همیشه قرار نیست گناه کنیم بعد استغفار. خدا باید عیب و نقص ما را بپوشاند تا کارمان به گناه نکشد؛ پس باید استغفار کنیم تا گناه نکنیم. معصومین این را یاد دادهاند و ترس از عذاب را آموزش دادهاند — آموزش هست، اما نه آموزش تشریفاتی که «من نمیترسم، الکی گریه میکنم تا تو یاد بگیری». او راستراستی گریه کرده و ترسیده.
خدایا به ما توفیق عطا کن آنطور که باید دنبالهرو عبادالله باشیم. آنوقت هست که در بهشت از چشمهٔ آنان چیزی هم قاطی جام ما میکنند و باید خوشحال باشیم که بهشت ما در منظر و مرآی و مشهد عبادالله است.
وعدهٔ جلسات بعد و تکلیف مرسلات
استاد میگوید توقع داشتم امروز سورهٔ مبارکهٔ انسان را تمام کنم ولی نشد. حالا انشاءالله تمام سوره را موکول میکنیم به جلسهٔ بعدی. ولی یک نکته را عرض کنم: انشاءالله مسئلهٔ مربوط به مشیت الهی و مشیت انسان که وعده کردم به سؤالهایش جواب بدهم، انشاءالله جلسهٔ آینده به آن میرسیم و مقداری بازش میکنیم. یعنی ممکن است جلسهٔ آینده ساعت اول ما به سورهٔ انسان بگذرد. جمعبندی سیاق دوم هم انجام شده؛ سیاق سه و چهار را هم جمعبندی کنیم، ارتباطیابی کنیم و انشاءالله به سؤالهای مربوط به حوزهٔ مشیت یک جوابی بدهیم. اگر خدا بخواهد شروع خواهیم کرد سورهٔ بعدی را، یعنی سورهٔ مرسلات را. لذا مطالعهٔ دور اول سورهٔ مرسلات و دور دومش — یعنی مفاهیم آیات و سیاقشناسی — این انجام بشود بهعنوان تکلیف.
نکتهٔ کوتاه دربارهٔ «إنّ هذه تذکرة»
در حاشیهٔ بحث دامنهٔ اشارهٔ آیه، استاد به آیهٔ بیستونه اشاره میکند:
«إِنَّ هَـٰذِهِۦ تَذْكِرَةٌ ۖ فَمَن شَآءَ ٱتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِۦ سَبِيلًا» (انسان/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این تذکری است؛ پس هر که بخواهد راهی بهسوی پروردگارش برگیرد.
بعضی «هذه» را به کل قرآن هم زدند. در دلالت استقلالی آیه درست است که «إنّ هذه تذکرة» یعنی کل قرآن تذکره است؛ «فمن شاء اتخذ إلی ربّه سبیلا». اما در نگاه ارتباطی باید قدر مشخصی از قرآن را در آن بگنجانیم. حرفی پیشتر اقامه شده بود؛ آن حرف خودش جزئی از قرآن است. ما به آن میگوییم قدر متیقن: یعنی حداقل مصداق «هذه» همان مقداری از قرآن است که در همین سوره گفته شد؛ این تذکره است. نه اینکه وقتی حاضر را میتوانی اوسع ببینی اولویت ندارد؛ اولویت دارد. اوسع کل قرآن است. اما ما در یک سوره داریم حرف میزنیم؛ بالاخره یک سوره با دیواری از قبل و بعدش جدا شده؛ این یک سخنرانی است. در این سخنرانی اوسعش دیگر نمیشود کل قرآن؛ اوسعش میشود از اول سخنرانی تا اینجا. این به قرآن هم میخورد؛ یعنی به سیاق سه هم میخورد. اما چرا به سیاق دو نخورد؟ چرا به سیاق یک نخورد؟ وقتی میتواند همه را در بر بگیرد این اولویت دارد. این یک اصل است: تا جایی که میتوانیم وسیع بگیریم، وسیع میگیریم؛ مگر دلیلی داشته باشیم که نمیتواند به سیاق دو بخورد یا به سیاق یک بخورد.
استاد جلسه را با دعای توفیق دنبالهروی عبادالله و امید به اینکه در بهشت از چشمهٔ آنان چیزی در جام ما بیفتد بسته بود؛ و وعدهٔ ادامهٔ سوره و پاسخ مشیت را برای جلسهٔ بعد گذاشت. موفق و مؤید باشید. صلواتی ختم کنید.
یادآوری روح انتقال از سیاق اول به دوم
روح انتقال روشن است: پس از آنکه دانستیم اختیار امانت است و سوءاستفاده به سلب ابدی میانجامد، باید در خط شکر بایستیم؛ و خط شکر همان خط ابرار است که از عبادالله الگو میگیرند.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.