ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 018

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آموزش تدبر در سورهٔ انسان — بخش چهارم

گشایش جلسه

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلى الله على سیدنا و نبینا حبیب إله العالمین، أبی‌القاسم المصطفى محمد. اللهم صل على محمد و آل محمد و على آله الطیبین الطاهرین، و لعنة الله على أعدائهم أجمعین من الآن إلى قیام یوم الدین.

سلام و ادب و احترام به محضر برادران و خواهران گرامی. امید آن است که خدای بزرگ توفیق دهد در محضر نورانی قرآن باشیم و از آن بهره ببریم؛ در دنیا و آخرت با قرآن کریم محشور باشیم و در پرتو شفاعت قرآن به مراتب عالی بندگی برسیم، به برکت پس انسان در مجموعهٔ گزینه‌های طراحی‌شدهٔ الهی کاملاً مختار است؛ قدر قابل بدا است و قضا میدان بستهٔ محتوم؛ علم فعلی با انتخاب انسان نسبت می‌گیرد؛ و حدیث سعید و شقی در بطن مادر هشدار تربیتی است نه حکم جبر. سورهٔ انسان با تذکره تمام می‌شود تا هرکس بخواهد راهی به‌سوی پروردگارش برگیرد — در پرتو مشیت الهی و در سایهٔ اختیار خویش.

صلوات بر محمد و آل محمد.

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در گشایش کارشان شتاب کن.

در سورهٔ مبارکهٔ انسان تدبر می‌کنیم. اکنون مرحلهٔ سوم تدبر است: جمع‌بندی سیاق‌های سوره. این سوره چهار سیاق دارد. سیاق یک و دو را پیش‌تر جمع‌بندی کرده‌ایم؛ در این جلسه سیاق سوم را تمام می‌کنیم و به سیاق چهارم می‌رسیم.

مرور سیاق اول و دوم

سیاق اول: اختیار و پیامد آن

جمع‌بندی سیاق اول این بود که خداوند با مقدمه‌ای خبر داد که انسان را — پس از آنکه نبود — خود آفرید؛ او را به فهم و درک مجهز کرد، سمع و بصر داد، راه را نشان داد و اختیار بخشید که این راه را بپیماید یا نپیماید. اصل مطلب سیاق اول آن است که در پیمودن یا نپیمودن راه، به انسان اختیار داده شده است. اما اختیار داشتن به این معنا نیست که اگر راه را برود یا نرود فرقی به حال او نکند. اگر راه هدایت و سعادت را که خدا نشان داده طی نکند، روزی این آزادی و اختیار از او گرفته خواهد شد و گرفتار عذاب شدید خواهد شد.

طبیعتاً با مطالب سیاق اول، انسان به این فکر می‌افتد که از اختیار خود چگونه حسن استفاده کند. خداوند در سیاق دوم به همین مسئله پرداخت.

سیاق دوم: ابرار، پیروان عبادالله

در سیاق دوم روشن شد که بعضی در مسیر ابرار حرکت می‌کنند. ابرار علی‌القاعده همان کسانی‌اند که در خط شاکرین‌اند و شکر نعمت هدایت را به‌جا می‌آورند؛ اینان نیکان‌اند. برای آنکه در خط شاکرین الگو نیز ترسیم شود، مشخص شد که ابرار کسانی‌اند که از «عبادالله» خط می‌گیرند و بندگی کردن را از ایشان می‌آموزند. با معرفی عبادالله، خودبه‌خود ابرار نیز شناخته می‌شوند؛ زیرا ابرار پیروان عبادالله‌اند.

خداوند برای عبادالله دو شاخصهٔ اصلی بیان کرد.

شاخصهٔ اول: وفای به نذر. تجلی این وفای به نذر — یا تعهدشان در قبال دیگران — در تابلویی زیبا قابل مشاهده است: اطعام. اطعام مسکین و یتیم و اسیر، به‌رغم گرسنگی خودشان. یعنی تعهد و مردم‌داری‌شان تا آنجا است که حاضرند گرسنگی را خود تحمل کنند و دیگران را بر خویش مقدم بشمارند. این اوج وفای به نذر عبادالله است؛ همان تابلوی زیبایی که از وفای به نذر آنان در برابر دیدگان ما ترسیم شد.

شاخصهٔ دوم: خوف از قیامت. آنچه آنان را در قبال مردم مسئول کرده، آنچه آنان را نسبت به ضعفا و فقرا و محرومین متعهد ساخته، ترسی است که از قیامت دارند و از عذاب قیامت و از برخورد سخت خدا با خودشان در قیامت. باور کرده‌اند که قیامت هست؛ و باور کرده‌اند که اگر متعهدانه زندگی نکنند، در قیامت کارشان زار است. به همین خاطر متعهد شده‌اند و اهل وفای به نذر گشته‌اند.

وقتی این دو شاخصه برای عبادالله بیان شد، خودبه‌خود معلوم می‌شود که این سیاق می‌خواهد به ابرار بگوید: ای کسانی که بنا دارید در مسیر شکر حرکت کنید، ای کسانی که می‌خواهید از اختیارتان حسن استفاده کنید و در راه شکر قدم بردارید — در راه شکر به عبادالله اقتدا کنید. عبادالله پیشگامان و پیشتازان و امامان راه شکرند، به‌خاطر همین دو خصلت: یکم، وفای به نذر در اوج مردم‌داری و نگرانی از احوال محرومین و مقدم داشتن طبقات ضعیف بر خود به‌رغم نیاز و گرسنگی؛ دوم، ترس از قیامت. اگر می‌خواهید اقتدا کنید، اقتدا کنید.

سیاق سوم: تثبیت پیامبر در راه قرآن

مقدمهٔ سیاق: انزال قرآن

رسیدیم به سیاق سوم. مقدمهٔ بحث این است که خدا می‌فرماید:

«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ ٱلْقُرْءَانَ تَنزِيلًا» (انسان/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بی‌گمان این ماییم که قرآن را بر تو به‌تدریج و با عظمت نازل کردیم.

این ماییم که قرآن را بر تو نازل کردیم؛ چه نازل‌کردنی. «تنزیلاً» مصدر و مفعول مطلق تأکیدی است؛ از عظمت نازل کردن قرآن سخن می‌گوید. خطاب به پیامبر خدا است.

دستور صبر و عدم اطاعت

سپس توقعی از پیامبر مطرح می‌شود:

«فَٱصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تُطِعْ مِنْهُمْ ءَاثِمًا أَوْ كَفُورًا» (انسان/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای حکم پروردگارت شکیبا باش و از هیچ‌یک از آنان — گناهکار یا ناسپاس — اطاعت مکن.

توقع آن است که برای حکم پروردگارت صبر کنی؛ یعنی پروردگار حکم فرموده که صبر لازم را دربارهٔ قرآن به‌خرج دهی. موضوع صبر، بستر صبر، اصطلاحاً قرآن است؛ وگرنه نیازی به «إنا نحن نزلنا علیک القرآن تنزیلاً» نبود. پروردگار حکم فرموده که دربارهٔ قرآن صبر لازم را به‌خرج دهی.

این صبر جایی می‌خواهد؛ حکمتی دارد. چرا باید صبر کرد؟ از جملهٔ بعدی معلوم می‌شود: از آنان اطاعت نکن. آنان کیان‌اند؟ گناهکاران و ناسپاسان. از این دو قشر اطاعت مکن.

معنای «اطاعت» در این فضا

اطاعت کردن پیامبر یا اطاعت نکردن او نه به این معنا است که اگر اطاعت کند، در برابر آثم و کفور بایستد و بگوید امر، امر شماست و هرچه بفرمایید؛ و اگر اطاعت نکند، بگوید حرف شما را قبول نمی‌کنم. بحث از اطاعت در این فضا چیز دیگری است.

آثم — گناهکار — و کفور — ناسپاس — در پی آن‌اند که نسبت به قرآن، در خط قرآن، در راه حراست از قرآن و تبلیغ و ترویج قرآن، بر پیامبر تأثیر بگذارند: یک مقدار که شده، یک ذره که شده، کوتاه بیاید؛ فتیلهٔ بحث را پایین بکشد؛ خیلی پرطمطراق و پرسر و صدا و با حجم بالا و با تمام توان قرآن را تبلیغ نکند. همین که از آثم و کفور تأثیری بپذیرد — یعنی تبلیغ قرآنش به‌خاطر فشار آنان کمی کمرنگ شود، کمی کوتاه بیاید، کمی سرد شود — همین مقدار می‌شود اطاعت.

این معناسازی از روی احترام صرف به پیامبر نیست؛ شاهد دارد. شاهد در سورهٔ قلم است:

«وَدُّوا۟ لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ» (قلم/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دوست دارند تو اندکی نرمش نشان دهی تا آنان نیز نرمش نشان دهند.

می‌خواهند تو کمی کوتاه بیایی تا آنان کوتاه بیایند. فشار وارد می‌کنند تا بتوانند سر میز معامله بنشینند و بده‌بستانی شکل بگیرد. اگر همین‌گونه بیایند و بگویند یا رسول‌الله کمی کوتاه بیا، کمی کمرنگ‌تر، کمی شل کن این بحث را، خیلی تند و سفت می‌روی — و پیامبر برگردد و بگوید شما در عوض چه می‌دهید؟ پیش‌تر پول و شهرت و قدرت پیشنهاد کرده بودند؛ با آن‌ها نمی‌توانستند معامله کنند. پس آمدند پیش‌تر فشار تبلیغاتی وارد کردند، فضا را مسموم کردند، جو را سنگین ساختند؛ آن‌گاه سر میز می‌شود با او معامله کرد: کمی کوتاه بیا. چرا باید کوتاه بیایم؟ اگر تو کوتاه بیایی ما هم کوتاه می‌آییم. این شد معامله: تو از قرآنت پایین بیا، ما هم از تبلیغات و تهمتمان کمی پایین می‌آییم. در منطق دنیای امروز به آن می‌گویند معاملهٔ دو سر سود؛ با هم برابر می‌شویم، یکی تو آمدی جلو یکی هم ما، و مسئله حل می‌شود.

دنیای زورگویان همین‌گونه است: اول زور می‌گویند و آن برگهٔ برنده‌شان می‌شود؛ بعد برای آنکه زور نگویند، تو باید از مواضع حق خود کوتاه بیایی. خداوند این اجازه را به پیامبر نداد. «ودّوا لو تدهن فیدهنون»: اینان دوست دارند تو کوتاه بیایی تا آنان کوتاه بیایند. سورهٔ قلم را به‌یاد بسپارید؛ تفسیر «لا تطع» همانجاست.

پس ترتیب آیات چنین است: «إنا نحن نزلنا علیک القرآن تنزیلاً»؛ سپس آثم و کفور می‌خواهند تو را دربارهٔ قرآن سست کنند، به عقب برانند، کاری کنند آنچه را خدا دربارهٔ قرآن حکم کرده کوتاه بیایی؛ مواظب باش این کار را نکنی: «فاصبر لحکم ربک و لا تطع منهم آثما أو کفورا».

عصمت و اقتضای طبیعی فشار

گفته نشود که پیامبر معصوم است پس این خطاب چه معنا دارد. پیامبر با همین حرف‌ها معصوم است؛ خدا اجازه نداد و او اطاعت کرد. عصمت یعنی همین. اقتضای طبیعی فشار آوردن به کسی که دینی را تبلیغ می‌کند آن است که انگیزهٔ گفتگو و مذاکره و معامله پیدا کند: عیب ندارد من کمی کمرنگ‌تر حرکت می‌کنم، شما هم این فشار را کمتر کنید. اقتضای طبیعی‌اش همین است. اما با این دستور خدا، پیامبر هیچ‌گاه از این جاده بیرون نرفت؛ هیچ‌گاه نیامد با کفار سر میز معامله بنشیند که شما کوتاه بیایید من هم کوتاه بیایم. فشار تبلیغاتی و تهمت، برگهٔ زور است؛ کوتاه آمدن از قرآن، بهای آن معامله است. خداوند این بده‌بستان را بر پیامبر حرام کرد و راه را فقط در صبر و عدم اطاعت گشود. آیات بیست‌وسه و بیست‌وچهار از این جهت روشن شد.

راه رسیدن به صبر: ذکر پیوستهٔ نام پروردگار

اکنون می‌خواهد صبر کند و به قدرتی برسد که آثم و کفور بر او تأثیر نگذارند؛ بتواند به وظایف خود در قبال قرآن دقیق عمل کند و به‌خاطر آثم و کفور کوتاه نیاید. راهش چیست؟

«وَٱذْكُرِ ٱسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَأَصِيلًا» (انسان/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نام پروردگارت را بامداد و شامگاه یاد کن.

صبح و عصر که می‌گوید نه به این معنا است که صبح یاد کن و ظهر نخواهد، عصر یاد کن و شب نخواهد. صبح و عصر یعنی پیوسته: چه آن هنگام که صبح می‌شود به یاد خدا باش، چه آن هنگام که غروب می‌شود به یاد خدا باش. یاد خدا نباید محدود به زمانی خاص باشد.

یاد کردن اسم خدا مهارتی است. از خود بپرسیم چقدر این مهارت را داریم. بعضی خوب بلدند با خدا کار کنند؛ مهارت زیر نظر خدا کار کردن را نیک می‌دانند. کاملاً به تناسب احوال و روحیات و شرایطی که در آن واقع شده‌اند خدا را یاد می‌کنند. وقتی بیمارند خدا را به شفادادن یاد می‌کنند؛ وقتی گرسنه‌اند به اینکه سیرکننده اوست؛ وقتی تشنه‌اند به اینکه سیراب‌کننده اوست؛ وقتی خسته‌اند به اینکه قوت‌بخشنده اوست؛ وقتی دل‌شکسته‌اند به اینکه انیس و مونس و همدم و دلدارشان اوست؛ وقتی مصیبتی رسیده، خدا را به اینکه مبدأ و مقصدشان اوست و به‌سوی او خواهند رفت یاد می‌کنند. همه چیز را با خدا حل می‌کنند. این حالتی عالی است؛ انسان که به این نقطه برسد، کم‌آوردن معنی ندارد.

وقتی نعمتی دارند خدا را یاد می‌کنند به اینکه باید پاسخ دهند و شاکر او باشند؛ نعمتی از آنان گرفته می‌شود، خدا را یاد می‌کنند به اینکه جبران‌کننده اوست و باید صبر کنند. یعنی به تناسب حالشان با خدا در ارتباط‌اند.

این مسئله در دین ما بسیار پیشرفته است. می‌گوید ناخن می‌گیری خدا را یاد کن به اینکه اهل پاکیزه‌کردن است؛ می‌خواهی بخوابی خدا را یاد کن به اینکه او نمی‌خوابد و چرت و خواب او را نمی‌گیرد؛ بیدار شدی او را یاد کن به اینکه پس از خواب او بود که تو را بیدار کرد، چنان‌که پس از مرگ اوست که تو را زنده خواهد کرد. از سربالایی بالا می‌روی بگو الله اکبر: خدا بزرگ‌تر از آن است که تو با بالا رفتن به او برسی؛ پایین می‌آیی سبحان الله بگو: او منزه از آن است که تو پایین می‌آیی او هم بخواهد پایین بیاید. مرکب سوار می‌شوی خدا را یاد کن به اینکه اوست که این مرکب را رام تو کرده؛ وگرنه تو کجا می‌توانستی با این سرعت حرکت کنی؟

این مهارت را بعضی نیک می‌دانند و بعضی هنوز در آغاز راه‌اند؛ پرسش آن است که ما خود در کجای این طیف ایستاده‌ایم. آیا به تناسب حال با خدا سخن می‌گوییم، یا ذکر را به چند ذکر کلیشه‌ای در اوقات مشخص فروکاسته‌ایم؟ دین با آداب و اذکار موقعی، میدان تمرین همین مهارت را گشوده است تا انسان بیاموزد هیچ صحنه‌ای از زندگی بیرون از یاد خدا نباشد.

در دین ما جای خالی که آنجا دیگر لازم نباشد انسان خدا را یاد کند باقی نمانده. هیچ‌جا واجب نکرده‌اند، اما از نظر آداب و اخلاق آموخته‌اند که هیچ‌جا نیست که آنجا نخواهی خدا را یاد کنی. همه جا «واذکر اسم ربک بکرة وأصیلاً». پیامبر، می‌خواهی به مقام صبر برسی؟ می‌خواهی به مقامی برسی که آثم و کفور نتوانند بر تو تأثیر بگذارند و تو را به عقب‌نشینی و سستی وادار کنند؟ راه روشن، ذکر الله است؛ ذکر اسم پروردگار در همهٔ اوقات.

سجده و تسبیح در بخشی از شب

«وَمِنَ ٱلَّيْلِ فَٱسْجُدْ لَهُۥ وَسَبِّحْهُ لَيْلًا طَوِيلًا» (انسان/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بخشی از شب را برای او سجده کن و او را شبی دراز به پاکی بستای.

این خطاب به پیامبر است، اما ما نیز می‌توانیم بیاموزیم. کسی که می‌خواهد به مقام استقامت و صبر برسد، باید شب دست‌کم یک سجدهٔ جانانه برای خدا داشته باشد.

گاه به رفیقی می‌رسیم و با او درددل می‌کنیم. این درددل‌ها را با خدا هم می‌توان کرد. کی رفیق‌تر از خدا؟ کی انیس‌تر، نزدیک‌تر، مهربان‌تر، کاربلدتر از خدا؟ بسیاری از درددل‌ها را به رفیق می‌گوییم در حالی که گفتنش فقط آبروی ما را می‌برد و او کاری برای ما نمی‌تواند کرد؛ می‌خواهیم چند لحظه دلمان آرام شود، و بعد هزار بار به خود می‌گوییم چرا به او گفتم؟ او چه می‌خواهد بکند؟ پس سجده کن برای او؛ بخشی از شب را برای او سجده کن.

و تسبیح کن او را؛ منزه بشمار او را. تو شاید خسته شوی، او خسته نمی‌شود؛ تو شاید کم بیاوری، او کم نمی‌آورد؛ تو شاید احساس عجز کنی، او نمی‌کند؛ تو شاید گرسنه یا تشنه شوی، او نه؛ تو شاید مغلوب شوی، او نه. تسبیح کن او را شب‌هنگام، طولانی. شاید طولانی نتوانیم؛ اما وقتی به رختخواب رفتی و سجده هم کردی، پیش از آنکه چشم‌ها سنگین شود دو کلام با او بگو: خدایا تو پاک و منزّهی؛ امرم را به تو سپردم. معلوم نیست امشب می‌خوابم و صبح برخیزم یا نه؛ کار دست توست. اگر شب آخرم است، اگر آخرین باری است که در این دنیا چشم گشودم و می‌بندم و دیگر باز نخواهم کرد، امرم را به تو سپردم؛ اعتمادم به توست. کمبودهایی دارم؛ توفیق بده فردا چشم باز کنم و کمبودها را جبران کنم و یک قدم به تو نزدیک‌تر شوم، تا شب بعد نزدیک‌تر به تو باشم وقتی می‌خوابم. خدا به پیامبرش می‌آموزد که این‌گونه می‌توانی به مقام صبر برسی؛ وگرنه صبر کار آسانی نیست.

در قرآن آمده است که از صبر و نماز یاری بجویید:

«وَٱسْتَعِينُوا۟ بِٱلصَّبْرِ وَٱلصَّلَوٰةِ» (بقره/۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از شکیبایی و نماز یاری بجویید.

چگونه با نماز صبر کنم؟ چگونه با ذکر الله، با سجدهٔ شب‌هنگام، با تسبیح طولانی در شب؟

تعلیل دستور: دنیا‌دوستی آثم و کفور

«إِنَّ هَـٰٓؤُلَآءِ يُحِبُّونَ ٱلْعَاجِلَةَ وَيَذَرُونَ وَرَآءَهُمْ يَوْمًا ثَقِيلًا» (انسان/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینان زندگی زودگذر را دوست می‌دارند و روزی گران‌بار را پشت سر خود رها می‌کنند.

با «إن هؤلاء» معلوم می‌شود که از میان این دستورات، دستور اصلی کدام است: «لا تطع منهم آثما أو کفورا» که بیان دیگری از همان «فاصبر» است. دستور اصلی همان صبر است؛ همان تسلیم نشدن در برابر آثم و کفور؛ آنکه نتوانند بر انجام وظایفت تأثیر بگذارند.

چرا نباید از آثم و کفور تبعیت کرد و تحت تأثیرشان قرار گرفت؟ چون آنان «یحبون العاجلة» — دنیا را دوست دارند. چون در سورهٔ انسان توقف طولانی داشته‌ایم، ناچاریم این کدها را فشرده بدهیم تا برای مرحلهٔ بعد زمان کم نیاید.

نقطهٔ مقابل آثم و کفور کیست؟ عبادالله چه ویژگی داشتند؟

«وَيُطْعِمُونَ ٱلطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا» (انسان/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خوراک را با وجود دوست‌داشتنش به نیازمند و یتیم و اسیر می‌خورانند.

عبادالله بر حب دنیا غلبه کرده‌اند؛ آثم و کفور مغلوب حب دنیایند. درست برخلاف عبادالله‌اند. آنان «علی حبّه» اطعام می‌کنند در حالی که گرسنه‌اند و نیاز به غذا دارند؛ یتیم و مسکین و اسیر را اطعام می‌کنند. اینان اسیر محبت دنیایند: دنیا را دوست دارند و روزی را که پیرامونشان را فراگرفته رها کرده‌اند.

«وراءهم» — در اطراف خود. قیامت ما را احاطه کرده؛ ما در مشت قیامت‌ایم. اینان به دنیای زودگذر دل بسته‌اند و قیامتی را که در مشت آن‌اند فراموش کرده‌اند، رها کرده‌اند، بی‌خیالش شده‌اند. نقطهٔ مقابل عبادالله‌اند که از روزی می‌ترسند که شرش فراگیر است؛ اینان آن روز سنگین را رها کرده‌اند.

دقیقاً همان دو عنصری را که خدا برای عبادالله اشاره کرده بود، برای آثم و کفور به‌صورت عکس اشاره می‌کند: عبادالله یطعمون الطعام علی حبه‌اند و یوفون بالنذر؛ اینان یحبون العاجلة — حب در برابر حب. عبادالله یخافون یوما کان شره مست طیرا هستند؛ اینان یذرون وراءهم یوما ثقیلا — یوما در برابر یوما. آنان می‌ترسند، اینان ولش کرده‌اند.

چنان‌که دربارهٔ عبادالله ترس از قیامت باعث تعهد و مردم‌داری و حمایت از ضعفا شده بود، اینجا درست برعکس است: بی‌خیال شدن دربارهٔ قیامت باعث حب دنیا در اینان شده است.

خدا خالق است؛ از آنان حساب مبر

«نَّحْنُ خَلَقْنَـٰهُمْ وَشَدَدْنَآ أَسْرَهُمْ ۖ وَإِذَا شِئْنَا بَدَّلْنَآ أَمْثَـٰلَهُمْ تَبْدِيلًا» (انسان/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما خود آنان را آفریدیم و پیوند وجودشان را استوار ساختیم؛ و هرگاه بخواهیم امثالشان را یکسره جایگزین می‌کنیم.

ما خودشان را آفریدیم و استخوان‌هایشان را محکم کردیم؛ پس از آنان حساب نمی‌بریم. و تو که پیامبر مایی، لازم نیست از آنان حساب ببری. ای بیچاره کسی که به‌جای حساب بردن از خدا، از بندهٔ خدا — آن هم بندهٔ دنیا‌دوستِ بی‌خیال از آخرت، آثم و کفور، گناهکار و ناسپاس — بخواهد حساب ببرد؛ یعنی خیال کند کسی می‌تواند حتی بر خدا غلبه کند و برخلاف ارادهٔ خدا کاری در این عالم انجام دهد.

ما خود اینان را آفریدیم، خود به آنان قدرت بخشیدیم، استخوان‌هایشان را محکم کردیم؛ هر وقت بخواهیم از میان می‌بریم و امثالشان را جایگزین می‌کنیم: می‌میرند و جایشان را به آدم‌های دیگر می‌دهند. این در ارادهٔ ماست. پس این جماعت دنیا‌دوستِ اهل فراموشی آخرت حساب‌بردن ندارند؛ چون هر وقت من اراده کنم خودم گوشتشان را می‌مالم. تو باید صبر داشته باشی.

جمع‌بندی سیاق سوم

آیهٔ بیست‌وسه مقدمهٔ این سیاق است و از انزال قرآن از جانب خدا خبر می‌دهد. آیات بیست‌وچهار تا بیست‌وشش سلسله دستوراتی به پیامبر است که گل سرسبدشان دستور به صبر و عدم اطاعت از آثم — گناهکاران — و کفور — ناسپاسان — است. آیات بیست‌وهفت و بیست‌وهشت تعلیل دستورات فوق‌اند؛ دقیقاً تعلیل همان دستور «لا تطع»، که مشخص می‌کند از میان این دستورات، صبر و عدم اطاعت دستور اصلی است.

قرآن را ما نازل کردیم؛ باید صبر پیشه کنی و از آثم و کفور اطاعت نکنی؛ اصلاً جای اطاعت نیست. چرا؟ چون خودمان هر وقت اراده کنیم اینان را از میان می‌بریم. جمع‌بندی سیاق این است که خداوند می‌خواهد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در راه قرآن — چون بستر بحث انزال قرآن است — و در برابر آثم و کفور، در مقام صبر و ایستادگی تثبیت کند. آنچه دربارهٔ دنیا‌دوستی آنان و رها کردن روز سنگین گفته شد، همه علت و تعلیل همین دستور به صبر است. اصل مطلب این است.

کمک دوم خدا پس از گشودن راه شکر

اگر در سیاق قبلی خدا راه شکر را باز کرد و گفت این راه، راه شکر است و پیشوایانی دارد — دو خصلت را از آنان بیاموز و در راه شکر حرکت کن — این یک کمک ویژه بود تا بتوانیم از انتخاب و اختیار خود بهینه و درست در راه شکر استفاده کنیم.

کمک دوم خدا این است: پیامبرم را مأمور می‌کنم که با تمام توان از قرآن — که همان راه شکر است — پاسداری کند.

«إِنَّا هَدَيْنَـٰهُ ٱلسَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا» (انسان/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما راه را به او نمایاندیم؛ خواه سپاسگزار باشد خواه ناسپاس.

«هدیناه السبیل» — پیامبرم را مأمور می‌کنم که این راه را باز نگه دارد؛ و کسانی که در برابر آن مقتداهای راه شکر می‌خواهند راه را مسدود کنند و شما را به عکس سوق دهند، پیامبرم را مأمور می‌کنم که از آنان تأثیر نپذیرد. این هم کمک دوم. دیگر چه می‌خواهی؟ اگر پیامبر خدا مقاومت در برابر آثم و کفور به‌خرج نمی‌داد، اکنون اثری از راه هدایت باقی بود؟ کسی می‌توانست بفهمد راه هدایت چیست تا بخواهد طی‌اش کند؟ ارتباط دقیق‌تر را ان‌شاءالله در قسمت بعد وارد می‌شویم.

سیاق چهارم: تذکره، مشیت و اختیار

آیات پایانی سوره

«إِنَّ هَـٰذِهِۦ تَذْكِرَةٌ ۖ فَمَن شَآءَ ٱتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِۦ سَبِيلًا» (انسان/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این یادآوری است؛ پس هر که بخواهد، به‌سوی پروردگارش راهی برگیرد.

«هذه» ناظر به تمام آیات سیاق‌های پیشین است. این تذکره است؛ تذکردهنده است. هرکس می‌خواهد با استفاده از این تذکر راهی در پیش بگیرد که خود را به‌سوی پروردگار برساند و به‌سوی او حرکت کند.

اما این را بدانید:

«وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا» (انسان/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما چیزی را نمی‌خواهید مگر آنکه خدا بخواهد؛ همانا خدا دانا و حکیم بوده است.

«يُدْخِلُ مَن يَشَآءُ فِى رَحْمَتِهِۦ ۚ وَٱلظَّـٰلِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًۢا» (انسان/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که را بخواهد در رحمت خود درمی‌آورد؛ و برای ستمگران عذابی دردناک آماده کرده است.

ترتیب مشیت‌ها؛ نفی جبر

پیش از آنکه دربارهٔ نسبت مشیت خدا با جبر و اختیار سخن بگوییم، خود این آیات را خوب بنگرید. گفت «فمن شاء اتخذ إلى ربه سبیلا»: کی باید مشیت کند؟ انسان. «فمن شاء» یعنی هرکس از انسان‌ها که بخواهد به‌سوی پروردگارش راهی در پیش بگیرد. اینجا صحبت از مشیت انسان است.

بعد می‌فرماید «وما تشاؤون إلا أن یشاء الله»: مشیت انسان را تابعی از مشیت خدا قرار داد. باید خدا مشیت کند تا از مشیت خدا مشیت انسان برآید. شماها مشیت نمی‌کنید مگر آنکه خدا مشیت کرده باشد.

خدا چگونه مشیت می‌کند؟ مشیتش تعلق گرفته به اینکه چه کسانی را توفیق دهد تا این مشیت را انجام دهند و چه کسانی را ندهد. قاعدهٔ خدا در مشیت چیست؟ می‌فرماید کاری که انجام می‌دهد این است: «یدخل من یشاء فی رحمته والظالمین». خدا مردم را به دو گروه تقسیم می‌کند: کسانی را داخل در رحمت خود می‌کند؛ کسانی را گرفتار عذاب می‌سازد: «أعد لهم عذابا ألیما».

بر چه حسابی این تقسیم را انجام می‌دهد؟ وقتی می‌گوید «والظالمین أعد لهم عذابا ألیما»، نقطهٔ مقابل ظالمین چیست؟ در لغت، عادل‌ها؛ انسان‌هایی که هر کار را به درستی و در جای خود انجام می‌دهند. می‌توان در برابر آن نوشت مؤمنین، تقواپیشگان، عادل‌ها — هرچه بنویسید. پس اگر خدا بخواهد تقسیمی کند و در مشیت خود تفاوتی قائل شود، تفاوتش باز ریشه در رویکرد انسان‌ها دارد. اگر ما ظالمانه زندگی کنیم — ظلم، ظلم، ظلم — مشیتی که شامل حال ماست «أعد لهم عذابا ألیما» است. اگر ظالم نباشیم، «یدخل من یشاء فی رحمته». از همین تقسیم‌بندی معلوم شد که خود مشیت خدا دربارهٔ ما انسان‌ها باز بستگی به رویکرد خود ما دارد؛ به اینکه چگونه زندگی می‌کنیم.

یعنی مشیت خدا نافی اختیار ما نیست. این‌طور نیست که بگوییم: حرکت به‌سوی خدا تابع مشیت انسان است (یک)؛ مشیت انسان تابع مشیت خداست (دو)؛ پس انسان مجبور است (سه). نه. حرکت به‌سوی خدا تابع اراده و مشیت انسان است (یک)؛ مشیت انسان تابعی از مشیت خداست (دو)؛ مشیت خدا دربارهٔ انسان‌ها با توجه به رویکرد خود انسان‌هاست. رویکرد آدم‌ها معلوم می‌کند خدا چه مدلی صحنه برایشان ایجاد کند و به کدام سمت سوقشان دهد. اینان‌اند که با ظالم بودنشان به خدا کد می‌دهند که جهنم‌رفتن را بنویس؛ یا برعکس با ترک ظلم و عادل و مؤمن و باتقوا بودن می‌گویند ما را داخل رحمت خود کن. یعنی مشیت خدا با اختیار انسان کاملاً جمع شد. نه جبر مطلق که انسان را از صحنه حذف کند، و نه تفویض مطلق که خدا را تماشاگر صحنه کند؛ بلکه مشیتی که صحنه و گزینه‌ها را می‌چیند، و اختیاری که انسان در میان همان گزینه‌ها راه خود را برمی‌گزیند، و باز مشیتی که بر اساس همان رویکرد، توفیق یا خذلان می‌نویسد.

سه گزارهٔ به‌هم‌پیوسته

برای حرکت به‌سوی پروردگار، مشیت انسان باید انجام شود (یک). مشیت انسان زیرمجموعه و تابعی از مشیت خداست؛ تا خدا مشیت نکرده باشد انسان نمی‌تواند مشیت کند (دو). مشیت خدا خودش با توجه به رویکرد ما انسان‌ها در زندگی‌مان است: اگر ظالمانه زندگی کنیم مشیت خدا برای ما جهنمی‌شدن است؛ اگر عادلانه، داخل رحمت شدن. پس باز مسئله به اختیار و عملکرد ما انسان‌ها برگشت؛ منتها خداوند آن را مرکب و لایه‌لایه بیان کرده است.

اگر از این سو بنگریم: خدا در سورهٔ انسان راهی مشخص کرده؛ چه کسانی می‌توانند این راه را طی کنند و چه کسانی نه. اگر ظالمانه زندگی می‌کنی و بنای ترک ظلم و تغییر روش نداری — مال مردم می‌خوری، دروغ می‌گویی، در برابر هرکس سر خم می‌کنی الا خدا، به بچه و همسر و همسایه و مشتری و ارباب‌رجوع و به خودت ظلم می‌کنی — خداوند مشیت نخواهد کرد که تو بتوانی بر اساس سورهٔ انسان مشیت کنی و پیش بروی؛ یعنی نمی‌آیی تو گود. اگر برعکس عادلانه زندگی کنی، خدا مشیت خواهد کرد که تو هم مشیت کنی که به‌سوی رحمت و سعادت بروی.

شبههٔ علم الهی و اختیار انسان

معمولاً وقتی بحث مشیت خدا و مشیت انسان پیش می‌آید، دغدغه‌ای در حوزهٔ جبر و اختیار و علم خدا سر برمی‌آورد. می‌گویند: ما هنوز به دنیا نیامده‌ایم، جهنمی یا بهشتی بودنمان برای خدا معلوم بوده؛ هنوز نیامده‌ایم خدا می‌داند وقتی بیایم چگونه زندگی می‌کنم و در نهایت بهشت می‌روم یا جهنم، کجای بهشت یا کجای جهنم. پس وقتی به دنیا می‌آیم در همان مشیت ازپیش‌رقم‌خورده حرکت می‌کنم تا برسم به جهنم یا بهشت، هر جایی که از قبل تعیین شده.

وقتی این شبهه برای متکلمان مطرح می‌شود، می‌گویند علم خدا به عاقبت شما فارغ از اختیارتان نیست. خدا می‌داند که تو با اختیار خودت به بهشت می‌روی یا با اختیار خودت به جهنم. اختیار در علم خدا لحاظ شده است. خدا مطلع است که تو با اختیارت می‌روی جهنم یا بهشت. قبول این توضیح برای کسی که درک کاملی از علم الهی و اختیار ندارد کمی پیچیده می‌شود: من هنوز چیزی انتخاب نکرده‌ام؛ اصلاً هنوز به دنیا نیامده‌ام که بخواهم چیزی انتخاب کنم؛ حالا اینکه خدا می‌داند من با اختیار خودم می‌روم جهنم، عملاً دیگر اختیاری ندارم. چنین چالشی در ذهن‌ها هست.

مثال پدر و کارت؛ و کاستی آن

متکلمان مثالی می‌زنند: پدری در اتاقی دسته‌ای پول روی زمین انداخته — یا امروز باید گفت کارتی با رمزش کنار هم کف اتاق گذاشته. پسرش را می‌شناسد؛ می‌داند خیلی پول‌دوست است. پدر می‌خواهد پسر را امتحان کند. خودش می‌داند اگر پسر بیاید تو اتاق، آن کارت را که رمزش بغلش است برمی‌دارد و شاید خرید اینترنتی هم می‌کند. اما آیا علم این پدر به رفتار پسر اختیار را از او می‌گیرد؟ آن پسر باز می‌تواند بیاید و این کار را بکند یا نکند. پدر می‌داند، ولی اختیار از پسر سلب نمی‌شود.

این تبیین یک اشکال کوچک دارد: پدر با علم خدا قابل قیاس نیست. اگر پسر کارت را برندارد، به پدر اشکالی وارد نیست؛ فقط کمی خجالت می‌کشد: تا حالا هرچه دیده بود اهل برداشتن بود، این بار چه شد؟ اما اگر خدا بداند که بنده با اختیار خود این گناه را خواهد کرد یا نخواهد کرد، و بنده جور دیگر عمل کند — آیا می‌شود خلاف علم خدا عمل کرد؟ چالش اینجاست. خدا وقتی به چیزی علم دارد، گویا ما دیگر در آن حوزه نمی‌توانیم خلاف علم او رفتار کنیم؛ پس عملاً اختیار ما از پیش تعیین شده است. اگر خدا می‌داند من الف و ب و ج و د جهنم می‌روم، نمی‌توانم برعکسش کنم و به بهشت بروم.

توصیهٔ اهل بیت و وجدان اختیار

مسئلهٔ علم الهی و اختیار انسان بحثی تقریباً پیچیده دارد. اهل بیت علیهم السلام به بسیاری توصیه کرده‌اند واردش نشوید؛ چون تا تهش را نمی‌توانید تحلیل کنید و فشار به ذهن فایدهٔ چندانی ندارد. ذهن بشر خیلی نمی‌تواند این رابطه را تا عمق تحلیل کند. در بحث جبر و اختیار همین اندازه کافی است که ما آدم‌ها بالوجدان احساس اختیار می‌کنیم؛ و خدا برای آنکه از اختیارمان درست استفاده کنیم این همه پیامبر فرستاده. همهٔ این‌ها نشان می‌دهد من می‌توانم این گناه را بکنم یا نکنم؛ این لقمه را بخورم یا نخورم؛ این کار را انجام بدهم یا ندهم. پس مطمئن باشید علم الهی هر تبیینی هم که داشته باشد با اختیار انسان منافاتی ندارد؛ اختیارتان سر جایش است. وجدان روزانهٔ ما — اینکه میان دو کار مردد می‌مانیم، پشیمان می‌شویم، توبه می‌کنیم، یا بر گناه اصرار می‌ورزیم — گواه زندهٔ همین اختیار است. ارسال رسولان و انزال کتاب نیز بی‌معنا می‌بود اگر صحنه از پیش قفل شده بود. با این حال توضیحی می‌دهیم.

طراحی الهی، ممکن‌الوجود و خط انتخاب

خداوند تمام عالم و همهٔ اتفاقاتی را که در عالم خواهد افتاد می‌داند. هیچ چیز برای خدا مخفی و پنهان و نامعلوم نیست؛ چون همه را خودش طراحی کرده. چیزی که در عالم می‌خواهد اتفاق بیفتد و اکنون در طراحی‌های خدا نباشد نداریم. هر اتفاقی تا کنون افتاده و از اینجا به بعد خواهد افتاد، همه مشیت خداست؛ همه طراحی خداست.

منتها این مجموعه‌ای که خدا طراحی کرده اجزایی دارد، گزینه‌هایی دارد که همه ممکن‌الوجودند: می‌توانند به وجود بیایند و می‌توانند نیایند. این‌طور نیست که تمام آنچه خدا طراحی کرده حتماً باید اتفاق بیفتد. خدا عرصه‌ای وسیع با غایتی معلوم طراحی کرده؛ در این عرصه آدم‌ها با انتخاب و اختیار خود برای خود راهی مشخص می‌کنند.

این تکه‌ای که اکنون می‌خواهم اختیار کنم — کاری را انجام بدهم یا ندهم — اختیار من است. خدا می‌گوید دو گزینه برایت نوشتم — بحث را با دو گزینه ساده می‌کنیم؛ در واقع ده‌ها و صدها و هزاران گزینه است — این راه را می‌توانی بروی، این نتیجه‌اش؛ آن راه را هم، آن نتیجه‌اش. کدام را می‌روی؟ پا گذاشتی در این؛ خودبه‌خود راه‌های بعدی متفاوت شد. آمدی در گزینهٔ الف که بعدش گزینه‌های دیگری است؛ اگر می‌رفتی در ب، فضای دیگری بود. همین‌طور با مجموعهٔ انتخاب‌هایت در مسیر مشیت و طراحی خدا، خطی برای خود ترسیم می‌کنی که یا به جهنم می‌برد یا به بهشت؛ کجای جهنم و کجای بهشت همه بستگی به خطی دارد که طی می‌کنی. در مشیت خدا هزاران راه و هزاران نتیجه برای تو بود و هست؛ انتخاب هر گزینه در هر قدم با توست.

قرآن می‌فرماید:

«إِنَّ ٱللَّهَ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (عنکبوت/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدا به هر چیزی داناست.

«شیء» یعنی باید چیزی وجود داشته باشد. آنچه اکنون وجود دارد تمام راه‌هایی است که تو می‌توانی بروی — نه لزوماً بروی؛ می‌توانی بروی. همه وجود دارد؛ پس همه را خدا می‌داند. خدا علی صبوحی را که از بهترین راه زندگی‌اش حرکت کند و به بالای بهشت برود می‌شناسد و می‌بیند و می‌داند؛ و خدای‌نکرده علی صبوحی را که از بدترین راه برود و به پایین‌ترین درجهٔ جهنم برسد نیز می‌شناسد و خبر دارد؛ چون خودش همه را طراحی کرده و میان آن علی صبوحی بهشتی و جهنمی درجات بسیار قرار داده. بعد به من گفته حالا برو. هر قدمی که برمی‌دارم چیزی را انتخاب می‌کنم؛ بعد از انتخاب، این قضیه می‌شود «شیء». تا پیش از انتخاب هنوز چیزی وجود ندارد.

تصور نادرست از زمان

بعضی خیال می‌کنند زمان صفحه‌ای پهن است و ما روی آن حرکت می‌کنیم. این تصور غلطی از مفهوم زمان است. زمان مفهومی است که از حرکت انتزاع می‌شود؛ زمان مال موجود متحرک است و از حرکت او مفهوم زمان را انتزاع می‌کنیم. پس اینکه بگویم فردا همین الآن وجود دارد و در محضر خدا هست، حرف غلطی است. فردا هنوز وجود پیدا نکرده؛ فردا به وجود خواهد آمد. من انتخاب‌ها را همه کرده‌ام و خدا همه را می‌داند و من فقط روی این فیلم حرکت می‌کنم — این شکلی نیست؛ تصور غلطی است. فردا نیامده است؛ پس‌فردا نیست. تو داری به‌سمتش می‌روی؛ کم‌کم دارد به وجود می‌آید.

«لیعلم الله» و انتخاب

لذا در قرآن بسیار داریم که می‌فرماید — مثال:

«وَأَنزَلْنَا ٱلْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌۭ شَدِيدٌۭ وَمَنَـٰفِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ ٱللَّهُ مَن يَنصُرُهُۥ وَرُسُلَهُۥ بِٱلْغَيْبِ» (حدید/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آهن را فروفرستادیم که در آن نیرویی سخت و سودهایی برای مردم است؛ و تا خدا بداند چه کسی او و فرستادگانش را در نهان یاری می‌کند.

«تا خدا بداند» — کسی نگوید پس قبلاً نمی‌دانست. اصلاً قبلاً هنوز تو انتخابی نکرده بودی که قرار باشد بداند یا نداند. وقتی تو انتخاب می‌کنی این دانسته می‌شود و محل علم قرار می‌گیرد. تا پیش از انتخاب فقط طرح وجود دارد؛ گزینه‌ها معلوم‌اند اما انتخاب هنوز انجام نشده تا بگوییم معلوم است یا نیست. وقتی انتخاب انجام شد می‌شود «لیعلم الله».

بدا، قدر و قضا

اگر پسر برندارد؛ بدا

بر همین اساس، اگر آن پسر آمد و پول را برنداشت — حتی اگر به‌جای پدر خدا هم باشد — قرآن می‌گوید خجالتی در کار نیست. خدا می‌گوید این پسری که من می‌شناسم با این دست‌فرمان حتماً این پول را برمی‌دارد. آمدیم و برنداشت. در علم کلام به این می‌گوییم بدا حاصل شد: با انتخابی که کرد مسیرش را کاملاً عوض کرد. هیچ ایرادی هم به خدا وارد نیست؛ چون خدا قسم نخورده بود که این پول را برمی‌دارد. گفت این با این دست‌فرمان برمی‌دارد؛ هنوز که برنداشته. برنداشت، بدا حاصل شد. این آدمی که می‌توانست اینجا این پول را بردارد و جهنمی شود، یک گزینهٔ کوچک هم برایش بود که برندارد و جهنمی نشود؛ احتمالات و سابقه نشان می‌داد نود درصد برمی‌دارد و خیلی بعید بود از گزینهٔ برنداشتن برود؛ اما مواجه شد، تأمل کرد، گفت نه، و برنداشت. مشکلی نیست.

«يَمْحُوا۟ ٱللَّهُ مَا يَشَآءُ وَيُثْبِتُ ۖ وَعِندَهُۥٓ أُمُّ ٱلْكِتَـٰبِ» (رعد/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا آنچه را بخواهد محو می‌کند و آنچه را بخواهد استوار می‌دارد؛ و ام‌الکتاب نزد اوست.

یعنی آن سرنوشت جهنمی‌شدن با این انتخاب محو می‌شود و چیز دیگری به‌جایش نوشته می‌شود.

پیش‌بینی اهل بیت: قدر نه قضا

ائمهٔ ما علیهم السلام که علم الهی دارند پیش‌بینی کرده‌اند: فلانی ما را خواهد کشت؛ این قاتل من است. چگونه؟ دست‌فرمانش را تا اینجا دیده‌اند؛ با این دست‌فرمان جاده‌های جلو را هم می‌بینند: از این جاده می‌رود، از این خیابان، این میدان، این کوچه، اینجا می‌رسد من را می‌کشد. این در حد پیش‌بینی است؛ به آن می‌گویند قدر. علی‌القاعده او می‌آید اینجا؛ اما صد درصد نه. صد درصد قضا است.

قدر یعنی دارد این‌گونه می‌آید. حالا آمد و آمد؛ در یکی از جاده‌ها مسیر را عوض کرد: توبه. حر اگر توبه نمی‌کرد کجا بود؟ جهنم؛ همراه بقیهٔ سپاهیان عمر سعد. در این مسیر گفت نه، این جاده را نمی‌روم؛ برگشت این‌سو رفت و هیچ‌گاه کارش به کشتن امام نکشید. آیا می‌گوییم پیشگویی امام غلط از آب درآمد؟ نه؛ می‌گوییم بدا حاصل شد. «یمحو الله ما یشاء ویثبت»: چیز دیگری برایش نوشته شد چون انتخابش را عوض کرد، چون دست از ظلم کشید. در لحظه‌ای که دست از ظلم کشید، مشیت داخل رحمت شامل حالش شد و خدا فرصت داد از راهی مانند سورهٔ انسان برای نجات خود استفاده کند. این شد بدا.

در تاریخ موارد بسیاری از بدا سخن رفته است: قرار بود امام زمان علیه‌السلام فلان تاریخ ظهور کنند — با آن دست‌فرمان می‌رفتیم — بعد بدا حاصل شد؛ جایی مسیر را عوض کردیم و آن حکم کنار رفت. قرار بود فلانی امام شود، بدا حاصل شد. این‌ها در علم کلام بحثی جداگانه است.

قضا: میدان قسم خدا

گاهی قضا است. قضا یعنی از اختیارت جوری استفاده کرده‌ای که به میدانی رسیده‌ای که خدا در آن قسم دارد: کسی اینجا آمده باشد، قسم یاد کرده‌ام دیگر اجازه ندهم راه سعادت را برود. این قضا است؛ تصمیم. دیگر گزینه‌های هدایت بسته می‌شود. یزید خود را بکشد که توبه کند؛ امر محتوم است؛ دیگر توبه نداری. کله‌ات را به در توبه بکوب، باز نمی‌شود؛ چون رفته‌ای در میدانی ایستاده‌ای که خدا قسم یاد کرده آنجا کسی را نجات نمی‌دهد. می‌توانستی به این میدان نیایی؛ آمدی. قضا یعنی تصمیم حتمی؛ گزینه‌های او محدود به گزینه‌های جهنم‌رفتن می‌شود؛ گزینه‌های بهشت‌رفتن حذف می‌شود؛ راه بسته است.

گاهی چیزی را از روی قضا الهی پیشگویی می‌کنند، گاهی از روی قدر. از روی قدر ممکن است خلافش پیش بیاید — بدا؛ از روی قضا خلاف ندارد.

خلاصه آنکه انسان نسبت به انتخاب مسیرش کاملاً مختار است؛ منتها اختیاری که دارد در چارچوب مشیت خداست. طراحی‌ها قبلاً انجام شده؛ تمام گزینه‌ها تا ابد معلوم است؛ چیزی که جدید بخواهد احداث شود وجود ندارد. انسان در مجموعهٔ گزینه‌های معلوم صاحب انتخاب است؛ هر چیز را که انتخاب کند خودبه‌خود مسیری به‌سمت سعادت یا شقاوت برای خود مشخص می‌کند.

حدیث «سعید فی بطن أمه»؛ حدیث تربیتی نه اعتقادی

حدیث داریم: «الشقی شقی فی بطن أمه والسعید سعید فی بطن أمه» — انسان همان موقعی که در شکم مادر است سعادت و شقاوتش رقم خورده. احادیث ما طبقه‌بندی دارند: بعضی اخلاقی‌اند، بعضی تربیتی، بعضی اعتقادی، بعضی فقهی. حدیث «السعید سعید فی بطن أمه» حدیث اعتقادی نیست؛ حدیث تربیتی است. دارد به پدر و مادر هشدار می‌دهد: نگو بچه‌ام هنوز به دنیا نیامده. رفتار تو، اخلاق تو، گناه کردن یا نکردن تو، عبادت کردن یا نکردن تو، همه در سعادت و شقاوت فرزندت تأثیر دارد؛ کار را برای او سخت یا آسان می‌کند. حق مادری را به‌جا بیاور؛ حالا که حاملی، در این دوران باتقواتر و مراقب‌تر باش؛ مراقب نگاه و زبان و گوش. این حدیث تربیتی است؛ نمی‌خواهد بگوید رقم خورده و هنوز به دنیا نیامده معلوم است عندالله که او جهنمی است. پس برای چه به دنیا می‌آید؟ قرآن را برای چه فرستادی؟ همه چیز نمایش است؟ هیچ چیز نمایش نیست.

«فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنِّى هُدًۭى فَمَن تَبِعَ هُدَاىَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ» (بقره/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هرگاه از جانب من هدایتی برایتان آمد، کسانی که از هدایت من پیروی کنند نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می‌شوند.

«وَٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ وَكَذَّبُوا۟ بِـَٔايَـٰتِنَآ أُو۟لَـٰٓئِكَ أَصْحَـٰبُ ٱلنَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَـٰلِدُونَ» (بقره/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که کفر ورزیدند و آیات ما را دروغ شمردند، آنان اهل آتش‌اند؛ در آن جاودانه‌اند.

همه اختیار دارند؛ می‌توانند راه سعادت را بروند یا شقاوت را. هر کدام راهی که رفتند ثبت می‌شود. تا وقتی نرفته‌ای چیزی وجود ندارد که ثبت شود؛ باید انجام شود که ثبت شود. علم یعنی ثبت.

علم ذاتی و علم فعلی

گفته می‌شود علم خدا نه زیاد می‌شود نه کم؛ پس این «لیعلم الله»ها چیست؟ علم خدا دو بحث دارد: علم ذاتی و علم فعلی. علم ذاتی علم خدا به ذات خویش است؛ نه کم می‌شود نه زیاد. علم فعلی علم خدا به مخلوق خویش است؛ هر مخلوقی که انتخابی می‌کند، در این نسبت علمی چیزی افزوده یا کاسته می‌شود. این منافاتی با توحید ندارد؛ چون این علم جزء صفات ذات خدا نیست؛ نسبتی است که ما میان علم الهی و مخلوقات او برقرار می‌کنیم به اندازهٔ درک و شعور خودمان.

تیسیر در سورهٔ لیل؛ توفیق و خذلان

در سورهٔ مبارکهٔ لیل توضیح داده شده و آن هم منافاتی با اختیار انسان ندارد. خدا می‌فرماید:

«فَأَمَّا مَنْ أَعْطَىٰ وَٱتَّقَىٰ ۝ وَصَدَّقَ بِٱلْحُسْنَىٰ ۝ فَسَنُيَسِّرُهُۥ لِلْيُسْرَىٰ» (لیل/۵–۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما آنکه بخشید و پرهیزگاری کرد و پاداش نیکو را راست شمرد، به‌زودی او را برای آسان‌ترین راه آماده می‌سازیم.

کسی اهل انفاق و تقوا و تصدیق پاداش نیکوی الهی باشد، راه به‌سوی بهشت را برای او آسان می‌کنیم. این توفیق است؛ درصد حمایت خودمان را از او بالاتر می‌بریم؛ امکان انتخاب‌های خوب برایش بیشتر می‌شود و از مجموعهٔ انتخاب‌های خوبش او را به بالای بهشت می‌کشانیم.

و از آن سو:

«وَأَمَّا مَنۢ بَخِلَ وَٱسْتَغْنَىٰ ۝ وَكَذَّبَ بِٱلْحُسْنَىٰ ۝ فَسَنُيَسِّرُهُۥ لِلْعُسْرَىٰ» (لیل/۸–۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما آنکه بخل ورزید و خود را بی‌نیاز پنداشت و پاداش نیکو را دروغ شمرد، به‌زودی او را برای دشوارترین راه آماده می‌سازیم.

اگر بخل بورزد و استغنا کند — بگوید جهنمی در کار نیست و نیاز ندارم خود را نجات دهم — و پاداش نیکوی آخرت را تکذیب کند، کاری می‌کنیم که راه سخت جهنم را بشکن‌زنان برود؛ طوری کلاه را روی کله‌اش می‌کشیم که فکر کند دارد به بهشت می‌رود؛ همین‌گونه جفتک بزند و برود تو جهنم، بدون آنکه بفهمد کجا می‌رود. چرا؟ باز کاری است که خودش کرده. دو الگو در عالم گذاشته‌ایم تا کدام را انتخاب کند؛ انتخاب کاملاً آزاد است.

سؤال غلط؛ آینده هنوز «شیء» نیست

گاهی باید گفت سؤال غلط است. غلط بودن سؤال یعنی موضوع را متوجه نشده‌ای. مثال معروف: خدا می‌تواند سنگی بیافریند که خودش نتواند بردارد؟ در هر دو حالت جواب می‌خواهند برسانند که خدا قدرت ندارد. سؤال غلط است.

ما می‌گوییم علم. قرآن می‌فرماید علم به چه تعلق می‌گیرد؟ به شیء. آیا جایی خدا گفته «به کل لاشیء علیم»؟ «بکل شیء علیم». باید چیزی وجود داشته باشد تا علم به آن معنا پیدا کند. وقتی چیزی وجود ندارد علم به آن معنا ندارد.

پس دربارهٔ آینده دو حرف می‌توان زد: قضا و قدر. آینده هنوز نیست تا معلوم باشد. معلوم بودن آینده مال کسانی است که خیال می‌کنند زمان صفحه‌ای پهن است و همه‌اش همین الآن موجود است: همین الآن من در بهشت می‌گردم فقط هنوز خودم نرسیده‌ام؛ همین الآن آن یکی در جهنم دست و پا می‌زند ولی هنوز نرسیده. نه؛ زمان از حرکت انتزاع می‌شود. وقتی فردا هنوز نیامده، پس نیست تا معلوم باشد.

راجع به فردا: یکی آنکه قدر الهی معلوم است — این آدم با دست‌فرمانی که داشته کجاها خواهد رفت قابل پیش‌بینی است؛ اما پیش‌بینی صددرصد لزوماً نیست و می‌تواند جایی تغییر کند. دو، قضا: خدا تصمیم گرفته —

«غُلِبَتِ ٱلرُّومُ ۝ فِىٓ أَدْنَى ٱلْأَرْضِ» (روم/۲–۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): رومیان شکست خوردند، در نزدیک‌ترین سرزمین.

تصمیم گرفته که روم در آن جنگ پیش رو شکست بخورد؛ نه اینکه صرفاً پیشگویی احتمال شکست باشد. وقتی خدا تصمیم گرفت اتفاقی بیفتد:

«إِنَّمَآ أَمْرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيْـًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ» (یس/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمان او چون چیزی را اراده کند تنها این است که به آن بگوید باش، پس می‌شود.

آن اتفاق می‌افتد.

علم ذاتی خدا به خودش اصلاً مربوط به زمان و این حرف‌ها نیست؛ عالم بودن خدا ربطی به وجود مخلوقات ندارد. اما یکی از جلوه‌های خدا پدید آوردن عالمی متحرک است؛ و این نقطه‌ای است که «حارت فیه العقول» — عقل انسان‌ها اینجا نمی‌تواند تحلیل کند که چگونه این خدای ثابت ازلی ابدی بی‌نهایت جلوه‌ای کرده متحرک، در حال تغییر و تبدل و تصرف. آنکه زمان برایش معنا دارد ماییم و برای ما هنوز فردا به وجود نیامده؛ مفهومش این نیست که فردای ما برای خدا موجود است. نه؛ اصلاً فردا هنوز وجود ندارد. بله، طرحش را خدا ریخته؛ کل طرح تا آخر عالم پیداست. هیچ اتفاقی الی‌الأبد نخواهد افتاد که همین الآن در علم الهی نباشد — همه در علم خدا هست، اما به شکل ممکن‌الوجود. بعضی از این ممکن‌الوجودها به وجود می‌آیند و بعضی نه. برای من بهشتی‌شدن ممکن‌الوجود است، جهنمی‌شدن هم؛ هر دو در طرح خدا موجود است و خدا به هر دو علم دقیق دارد؛ تمام احتمالات زندگی‌ام تا ابد را می‌داند؛ ولی انتخاب را داده دست من.

این همان نقطهٔ «حارت فیه العقول» است؛ همان امانتی که بر آسمان‌ها و زمین عرضه شد:

«إِنَّا عَرَضْنَا ٱلْأَمَانَةَ عَلَى ٱلسَّمَـٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱلْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا ٱلْإِنسَـٰنُ ۖ إِنَّهُۥ كَانَ ظَلُومًۭا جَهُولًۭا» (احزاب/۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما امانت را بر آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها عرضه کردیم؛ از برداشتنش سر باز زدند و از آن ترسیدند؛ و انسان آن را برداشت؛ همانا او ستمگر و نادان بود.

امانت این است که شعبه‌ای از تصمیم را داد دست انسان. انسان در چارچوب مشیت او تصمیم می‌گیرد. قطعی نیست؛ همین را می‌خواهیم بگوییم.

پیشگویی اهل بیت: یا قدر یا قضا

کل پیشگویی‌هایی که اهل بیت — که به علم الهی تکیه دارند و از خودشان پیشگویی نمی‌کنند — انجام می‌دهند از دو حال خارج نیست: یا قدر است یا قضا. اگر قضا باشد حتمی است. در پرانتز کوچک: در دعاهایمان داریم که خداوند قضای حتمی را هم با أيسر الدعاء چه می‌کند؛ البته باید در کلام بحث شود که آیا واقعاً منظور تصمیم محتوم است یا آن قدری که تنه به تنهٔ قضا می‌زند — یعنی احتمال خلافش بسیار ناچیز و قریب به یقین شده است.

در هر حال یا خبر دادن از تصمیمی است که خدا گرفته — قطعاً اتفاق می‌افتد — یا خبر دادن از این که با این دست‌فرمان قضیه به اینجا ختم می‌شود، که نوعاً هم ختم می‌شود. اگر ختم نشد می‌گوید خدا پاکش کرد و چیز دیگری به‌جای آن نوشت؛ قلم دست خود اوست. اگر ترک ظلم را با اختیاری که به تو داده بود انجام دادی، مسیر عوض می‌شود.

نزول تدریجی احتمال؛ از پنجاه‌پنجاه تا «سواء علیهم»

اکنون در اول راهم؛ در معرض گناهی قرار گرفته‌ام؛ حالت پنجاه‌پنجاهی دارم: نفس می‌گوید انجام بده، عقل و کتاب می‌گویند نده. خدای‌نکرده انجام می‌دهم. فردا دیگر این گناه برای من پنجاه‌پنجاه نیست؛ شصت‌چهل می‌شود. دوباره می‌خواهم انجام دهم؛ شصت درصد احتمال انجام هست، چهل نه؛ چون خود را یک قدم از مسیر سعادت دور کرده‌ام. اگر در همین شصت‌چهل خود را کشیدم این سو، درست می‌شود و قضیه به حالت عادی برمی‌گردد. اما اگر باز شصت را گرفتم و گناه کردم، فردا هفتاد‌سی است. همین‌گونه می‌رود تا جایی که:

«سَوَآءٌ عَلَيْهِمْ ءَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لَا يُؤْمِنُونَ» (بقره/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برایشان یکسان است؛ چه بیم‌شان دهی چه ندهی، ایمان نمی‌آورند.

در این نقطه آیا احتمال ایمان به صفر رسیده؟ هنوز نه. غالباً، نوعاً، توقع نجات او چیزی در حد معجزه است؛ خیلی باید به خود فشار بیاورد تا مسیر را تغییر دهد. این دیگر می‌رود جهنم؛ مگر آنکه یک‌باره تصمیمی سخت بگیرد.

تصمیم سختی که حر گرفت از این جنس بود. امام معصوم را در صحرا با زن و بچه‌اش محاصره کرده‌ای؛ تا حالا در دستگاه جور کار می‌کردی؛ اکنون با سپاهیانت امام را با زندگی‌اش محاصره کرده‌ای؛ امام سیرابت کرده، اعتنا نکرده‌ای؛ راه را باز نکرده‌ای؛ شده روز کارزار و فرمانده لشکری. اینجا برگشتن احتمالی خیلی خیلی ضعیف است. اما بنا به أيسر الدعاء — کار خیری کرده‌ای، دعایی پشت سر است، ادبی به‌خرج داده‌ای، احترام مادر را نگه داشته‌ای — این دعا می‌شود نسیمی از جنس «فسنیسّره للیسرى»: نه، ولش کن؛ لعنت به این دنیا. انتخاب درست می‌کند و برمی‌گردد.

اما ممکن است برسد به جایی که «سواء علیهم» کاملاً صدصفر شود. اگر به آنجا رسید دیگر برگشتی در کار نیست؛ آن نقطهٔ قضا الهی است.

جایگاهت در بهشت اینجا بود — یعنی طرحش وجود داشت؛ تو این را انتخاب کردی. لزوماً بدا نیست؛ در زندگی گزینه‌هایی داشتی؛ اگر از آن گزینه‌ها رفته بودی آنجا بودی؛ این گزینه را آمدی، اینجا هستی.

صلوات بر محمد و آل محمد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.