یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آموزش تدبر در سورهٔ انسان — بخش پنجم
استاد: علی صبوحی طسوجی
سلسله: تدبر معنایی / سطح دو — جزء سیام (سال ۱۳۹۸)
گشایش: تذکر پایانی دربارهٔ علم الهی و اختیار انسان
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
پیش از ادامهٔ بحث سورهٔ انسان، استاد به تذکری کوتاه دربارهٔ آخرین مطلب جلسهٔ پیش بازمیگردد؛ تذکری که پس از کلاس نیز ذهن برخی حاضران را به خود مشغول کرده بود. یکی از حاضران پس از جلسه مراجعه کرده و پرسیده بود: یعنی خدا نمیداند که من بهشت میروم یا جهنم؟ این «نمیداند» اصلاً به خدا نمیچسبد. مگر میشود خدا چیزی را نداند؟ این فرض اصلاً دارد؟
استاد تأکید میکند که تصویر نادرست از علم الهی، ذهن را به بنبست میکشاند. خداوند محیط است، مطلق است، احد است، بینهایت است؛ پس آنچه وجود دارد، در دامنهٔ علم اوست. همه چیز را میداند — اما با این قید دقیق که «چیزی باید باشد تا بداند». وقتی چیزی نباشد، وقتی شیئی نباشد، اصلاً کلمهٔ «میداند» یا «نمیداند» به همان معنایی که دربارهٔ موجودات به کار میرود، سزاوار نیست. گفتنِ «نمیداند» دربارهٔ خداوند سزاوار نیست؛ تمام گزینهها وجود دارد، پس همه را میداند؛ همهٔ نتیجهها وجود دارد، پس همه را میداند. چرا؟ چون خودش طراحی کرده، وجود دارد و میداند.
اتفاقی در عالم نخواهد افتاد که او پیش از آن اتفاق آن را طراحی نکرده باشد و نسبت به آن علم نداشته باشد. تا قیام قیامت و تا ابد، قطرهای از آسمان نازل نمیشود، قطرهای به آسمان صعود نمیکند، برگی از درختی نمیافتد، دستی بلند نمیشود و فرود نمیآید مگر آنکه خدا نسبت به آن علم کامل داشته باشد؛ زیرا همه در دامنهٔ طراحی او رخ میدهد.
اما طراحی خدا نسبت به آینده، طراحیِ ممکنالوجودهاست. کدامشان به وجود میآید؟ انسان را مختار قرار داده تا از میان ممکنالوجودهایی که خدا طراحی کرده یکی را انتخاب کند. این انتخاب تا وقتی نکردهایم نیست؛ وقتی انتخاب کردیم هست؛ و وقتی هست، معلوم است که خدا نیز به آن علم دارد. خدا پیش از خودِ انسان به او علم دارد:
«إِنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ» (انفال/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خداوند میان انسان و قلبش حائل میشود.
پیش از آنکه آدمی بداند چه میخواهد بکند، او دانسته است که چه خواهد کرد. این سخن غیر از آن تصور باطل است که گویی روزی که میخواستی به دنیا بیایی، همان روز عندالله تو به دنیا آمدهای، زندگیات را کردهای، جهنمی یا بهشتی شدهای، و همین الان نیز در بهشت یا جهنم در حال عذاب یا پاداشی؛ گویی همه هست و همه شده و همه ازلی و ابدی است. آنچه ازلی و ابدی است خداست، نه من و شما. آنگاه همهٔ اینها چه میشود؟ نمایشی میشود؛ نمایشی که ما مانند عروسکهای خیمهشببازی در آن حرکت میکنیم. این چه تصویری از عالم است؟ عالم اینگونه نیست.
اگر انتخابهای ما از پیش معلوم و قطعی بودند، این همه دغدغه و جوش هدایت الهی برای چیزی که از پیش تعیین شده چه معنایی داشت؟ انتخابی نکردهایم که معلوم باشد؛ انتخاب کنیم تا باشد. علم خدا سبب جبر بر ما نمیشود. علم الهی به ممکنالوجودها تعلق گرفته است. انتخاب تا صورت نپذیرفته وجود ندارد؛ چیزی که وجود ندارد مشمول علم به معنای تعلق به موجود بالفعل قرار نمیگیرد. «بکل شیء علیم»؛ انتخاب که انجام شد وجود پیدا میکند. قدر معلوم است، قضا معلوم است، و بدا و لوح محو و اثبات نیز ممکن است؛ چیزی محو میشود و چیزی اثبات. خدا انسانها را بر سرنوشت خویش مسلط کرده تا بتوانند راه بیابند، انتخاب کنند و حرکت کنند.
اگر پس از همهٔ این توضیحات، عقل یا درک استدلالی کسی هنوز به نقطهٔ قانع شدن نرسیده، عیبی نیست. اگر میبینیم ذهن ما این مطلب را جمع نمیکند، لازم نیست به ذهن فشار آوریم تا به زور جمع کند. هیچ لزومی ندارد. همین نقطهای است که اهل بیت علیهمالسلام گاه توصیه کردهاند در برخی بحثها بیش از حد وارد نشوید؛ نه از آن رو که ذهن کسی پایین یا بالاست، بلکه چون جنس ذهنها متفاوت است و هضم برخی مطالب برای برخی دشوار میشود. در این صورت، آنچه برای ما بسنده است این است که بالوجدان اختیار داریم و خدا قرآن فرستاده تا از اختیارمان درست استفاده کنیم. در سورهٔ انسان نیز آمده که اگر کسی ظالم باشد، خداوند مشیت نمیکند که او از این سوره بهره برد؛ و اگر ظالم نباشد، مشیت میکند که بتواند از آن استفاده کند. تمام؛ این برای ما بس است.
مطمئنیم خدا که به ما اختیار داده، بنای کلاه گذاشتن بر سر ما ندارد؛ اختیار الکی نیست. احساس اختیار بیپایه نیست که خیال کنیم مختاریم ولی مختار نباشیم. نه؛ همانقدر که خود میبینی مختاری، همانقدر مختاری. اینگونه نیست که بخواهیم قضیه را با جبر تمام کنیم. اهل بیت علیهمالسلام فرمودهاند:
«لَا جَبْرَ وَلَا تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ الْأَمْرَيْنِ» (حدیث اهلبیت)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نه جبر مطلق است و نه تفویض مطلق، بلکه امری میان این دو است.
نه جبر مطلق به این معنا که همه چیز تا بهشتی یا جهنمی شدن از پیش معلوم و تعیین شده باشد، و نه تفویض مطلق به این معنا که قلم یکسره به دست ما باشد و هرچه خواستیم بنویسیم و پیش برویم. طراحی، چارچوب، همهٔ گزینهها و همهٔ نتیجهها مشیت خداست؛ انتخاب در میان این ممکنات کار ماست. کاری که خدا به ما سپرده انجام میدهیم و وقتی انجام دادیم، تازه وجود پیدا میکند و معلوم میشود.
از همین روست که قرآن بارها میگوید «لِيَعْلَمَ اللَّهُ» — تا خدا بداند. نباید خود را به زحمت اندازیم و بگوییم مقصود «لِتَعْلَمُوا» است تا خودتان بدانید؛ بسیاری که نتوانستهاند مسئله را حل کنند زیر آیه نوشتهاند خدا که میداند، پس تا خودتان بدانید. این چه حرفی است؟ خدا اگر میخواست بگوید تا خودتان بدانید، میتوانست بگوید «لِتَعْلَمُوا». و گوشهٔ ذهن نگه دارید: اگر بنا بود زمان به آن مفهومِ صفحهای پهن باشد که ما در آن حرکت میکنیم و هیچ چیز عوضشدنی نیست، دیگر نیازی به این حرکت نبود؛ خدا میتوانست ما را نیاورد و مستقیم به بهشت و جهنم تقسیم کند و بگوید همه چیز را من که میدانم قرار بود با اختیار خودتان جهنم بروید، پس این همه انرژی برای چه مصرف شود؟ صاف بروید جهنم. نه؛ اینگونه نیست. واقعاً انسانها اختیار دارند و میتوانند مسیرشان را برگزینند.
سیاق پایانی سورهٔ انسان: تذکره و مشیت
سیاق آخر سوره میفرماید:
«إِنَّ هَٰذِهِ تَذْكِرَةٌ ۖ فَمَن شَاءَ اتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِ سَبِيلًا» (انسان/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا این تذکری است؛ پس هر کس بخواهد، راهی به سوی پروردگارش برگیرد.
سوره تذکر است؛ و برای بهرهبردن از این تذکر، مشیت انسان لازم است. مشیت انسان در چارچوب مشیت خداست؛ و مشیت خدا بستگی دارد به اینکه ما ظالم باشیم یا نباشیم:
«وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا ﴿٣٠﴾ يُدْخِلُ مَن يَشَاءُ فِي رَحْمَتِهِ ۚ وَالظَّالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا» (انسان/۳۰–۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما نمیخواهید مگر آنکه خدا بخواهد؛ همانا خدا دانای حکیم است. هر که را بخواهد در رحمت خویش درمیآورد؛ و برای ظالمان عذابی دردناک آماده کرده است.
پیام خاتمه این است: بیایید برای هرچه بهتر استفادهکردن از تذکر سورهٔ انسان و حرکت در مسیر آن، از روش ظالمانه دور شوید، فاصله بگیرید و دست بردارید تا خداوند مشیت کند که شما مشیت کنید و از سوره برای سعادتتان بهره برید. کل مطلب همین است. رویکرد شما در زندگی است که مشخص میکند سورهٔ انسان به دردتان میخورد یا نه. تا وقتی رویکرد ظالمانه است، این سوره سود نمیبخشد؛ دست از ظلم بردارید، امید است که راه نجاتی به سوی سعادت بگشاید.
اینگونه بیانات در پایان سورهها «خاتمه» نامیده میشود؛ گره پایانی را میزند: حرفها گفته شد؛ میخواهی استفاده کنی، دست از ظلم بردار؛ میخواهی به دردت بخورد، خدا باید بخواهد؛ میخواهی خدا بخواهد، نباید ظلم کنی. ترک ظلم کن؛ ترک گناه کن؛ آنگاه خدا خواهد خواست که تو بخواهی از سورهٔ انسان استفاده کنی. مسئله حل است. آنچه شرط بلاغ بود گفته شد؛ بقیه با خود شماست.
مرحلهٔ چهارم تدبر: کشف ارتباط میان سیاقها
چهار سیاق سوره تمام شد. اکنون کل سوره را در یک منظر مینگریم؛ به پرده توجه میشود. در حقیقت مرحلهٔ چهارم تدبر را اجرا میکنیم: کشف ارتباط میان سیاقها.
سیاق اول: خلقت، هدایت و دو گزینه
«هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورًا ﴿١﴾ إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا ﴿٢﴾ إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا ﴿٣﴾ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ سَلَاسِلَ وَأَغْلَالًا وَسَعِيرًا» (انسان/۱–۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا بر انسان زمانی از روزگار گذشت که چیزی درخور ذکر نبود؟ ما انسان را از نطفهای آمیخته آفریدیم؛ او را میآزماییم؛ پس او را شنوا و بینا قرار دادیم. ما راه را به او نمودیم؛ یا سپاسگزار باشد یا ناسپاس. ما برای کافران زنجیرها و غلها و آتشی سوزان آماده کردهایم.
تا اینجا مشخص شد: انسان نبود؛ ما به وجود آوردیم؛ راه را نشان دادیم؛ او را در پیمودن یا نپیمودن این راه مختار قرار دادیم — یا شاکر باشد یا کفور. شاکر باشد یعنی این راه را طی کند؛ کفور باشد یعنی این راه را طی نکند و در آن قدم برندارد. ما به انسان اختیار دادیم؛ پس انسان است و دو گزینهٔ مهم پیش رو. هرچند هر کدام از این دو گزینه — رفتن این راه یا نرفتن آن — در درون خود مراتبی دارد: رفتن راه درجات دارد و نرفتن نیز درکاتی.
سیاق دوم: خط شکر و ابرار
منِ انسان میخواهم در خط شکر قدم بردارم؛ چه کنم؟ خط شکر همان خط ابرار است:
«إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا ﴿٥﴾ عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا» (انسان/۵–۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا ابرار از جامی مینوشند که آمیزهاش کافور است؛ چشمهای که بندگان خدا از آن مینوشند و آن را به فوران میگشایند.
ابرار در قیامت جرعهنوشان جام عباداللهاند؛ یعنی در دنیا پیروان عباداللهاند. عبادالله در دنیا چگونه امامت کردند؟ چگونه راهگشایی کردند؟ چگونه الگویی بودند و چه به ابرار نشان دادند؟ دو عنصر مهم را برای ابرار به یادگار گذاشتند و دو مطلب مهم را به آنان تأکید کردند.
یکم — تعهد و ایثار. وفا به نذر، که اوج تعهد در ایثار است؛ محرومان، نیازمندان، گرفتاران و مستضعفان را بر خویشتن مقدم داشتن. این الگوی اول را با عملشان نشان دادند.
«يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْمًا كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرًا ﴿٧﴾ وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا ﴿٨﴾ إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا» (انسان/۷–۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نذر وفا میکنند و از روزی میهراسند که شرّش فراگیر است؛ و غذا را با وجود دوستداشتنش به مسکین و یتیم و اسیر میخورانند؛ جز این نیست که شما را برای وجه خدا اطعام میکنیم؛ از شما پاداش و سپاسی نمیخواهیم.
دوم — باور و ترس از قیامت. چگونه انسان به جایی میرسد که محرومان را بر خود مقدم کند و بر حب دنیا پا بگذارد؟ باید قیامت را باور کند و از آن بترسد؛ باور داشته باشد که روز جزایی هست و اگر نتواند پاسخ دهد، عذابی هست. این دو الگو و دو عنصر را برای ما به تصویر کشیدند.
«إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيرًا» (انسان/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما از پروردگارمان از روزی ترشرو و سخت میهراسیم.
اکنون هم میدانیم مسیر شکر چیست، هم میدانیم ابرار بودن چگونه است، و هم علاوه بر دانستن، الگو داریم. این بسیار عالی است. انسان برای نجات گاه فقط دانستن کافی نیست؛ الگو نیز میخواهد. الگو هم داریم. میتوانیم به آن الگو نگاه کنیم، دلمان گرم شود، قرص شود، و پشت سرش حرکت کنیم. آنان راه را گشودهاند، قلهها را فتح کردهاند و پرچمها را در راه کاشتهاند؛ میشود دنبالشان حرکت کرد.
پس سیاق دوم آموزش میدهد که چگونه در خط شکر قرار گیرید: ابراری باشید که پیروان عباداللهاند؛ و پیروی ابرار از عبادالله در دو عنصر مهم تجلی مییابد — تعهد و مقدمداشتن محرومان بر خویشتن، و ترس از قیامت.
کد لفظی سیاق دوم: مشکوراً
از کجا خیالمان راحت شود که سیاق دوم ناظر به خط شکر است؟ آخرش «مشکوراً» دارد:
«إِنَّ هَٰذَا كَانَ لَكُمْ جَزَاءً وَكَانَ سَعْيُكُم مَّشْكُورًا» (انسان/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا این برای شما پاداشی بود و کوششتان سپاسداشته شد.
مشکور در مقابل چه بود؟ «لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا». گفتند ما از شما تشکر نمیخواهیم؛ خدا گفت من تشکر میکنم. اگر بنده شاکر باشد، مشکور میشود؛ یعنی مشکور بودن بنده تابعی است از شاکر بودنش. از همین کد میفهمیم سیاق دوم خط شکر را میگشاید. پس ابرار و عبادالله در خط شکرند؛ اینان تفسیری از شکرند. آدم باید شکر نعمت کند؛ شکر نعمت در سورهٔ انسان چیست؟ یک تعهد، دو ترس از آخرت. این تفسیر شکر نعمت است. مهمترین نعمت ما هدایت است؛ شکرش تعهد و خوف آخرت.
سیاق سوم: موانع راه و مأموریت پیامبر
چه کنیم در مسیر کفور قرار نگیریم؟ اینجا خدا به مدد ما آمده است. «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ» درست است؛ إما شاکراً وإما کفوراً. شاکر یا کفور بودن دقیقاً یعنی چه؟ یعنی در این سبیل بودن یا نبودن. مسئله این است؛ تمام قصه اینجاست. پس اگر خدا میخواهد به ما کمک کند، یکی این است که برای بودن در این سبیل الگو بگذارد و بگوید میخواهی در این سبیل باشی، بودن یعنی این، و این هم الگوهاست. اما ماجرا به این ختم نمیشود. این سبیل موانع و مزاحمهایی هم دارد. فقط گفتنِ «این راه، این الگو، این تعریف پیروی؛ بسمالله برو تو این راه، به این الگو نگاه کن، اینگونه پیروی کن» یک طرف ماجراست. من میخواهم بروم در این راه؛ جریاناتی و عواملی میخواهند جلوی رفتنم را بگیرند و مانع شوند.
عواملی که میخواهند مانع شوند، درست نقطهٔ مقابل الگوهای من در این راهاند. الگوهای من اهل حب دنیا نیستند و از آخرت حساب میبرند؛ کیا مانع میشوند؟ کسانی که هم حب دنیا در آنان زیاد است و هم از آخرت هیچ حسابی ندارند. اینان اینسو نقش ایفا میکنند. اینجا خدا دست به کار شده: پیامبر اکرم را مأمور کرده و این مأموریت پس از ایشان سینه به سینه ادامه یافته است. یعنی خدا برای راه حقیقت پاسبان گذاشته، نیروی کمکی گذاشته. اگر پیامبر در جلوه دادن، روشن نگه داشتن، تبلیغ کردن، راهانداختن و جا انداختن مسیر هدایت شل کند و کوتاه بیاید، ایبسا بندگان خدا بهراحتی راه را نیابند:
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ تَنزِيلًا ﴿٢٣﴾ فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِمًا أَوْ كَفُورًا ﴿٢٤﴾ وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَأَصِيلًا ﴿٢٥﴾ وَمِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَسَبِّحْهُ لَيْلًا طَوِيلًا» (انسان/۲۳–۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا ما قرآن را بر تو به تدریج نازل کردیم. پس در برابر حکم پروردگارت شکیبا باش و از آنان هیچ گناهکار یا ناسپاسی را فرمان مبر. و نام پروردگارت را بامداد و شامگاه یاد کن؛ و بخشی از شب برای او سجده کن و شبِ دراز او را تسبیح گوی.
باید بایستی؛ این راه را همیشه روشن نگه داری. تو مشعل داری، تو علم داری، تو چراغ این راهی؛ کمسو نشو. برای آنکه بتوانی راه را روشن نگه داری، صبر میخواهد و عدم اطاعت از آثم و کفور؛ و برای آنکه بتوانی اطاعت نکنی، ذکر میخواهد، تسبیح شب هنگام میخواهد، سجدهٔ شبانه میخواهد. باید با خدا ارتباطت قوی باشد تا صبر بیاید و یک قدم هیچوقت عقبنشینی نکنی. این حمایت دوم الهی است.
«إِنَّ هَٰؤُلَاءِ يُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ وَيَذَرُونَ وَرَاءَهُمْ يَوْمًا ثَقِيلًا» (انسان/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا اینان زندگی زودگذر را دوست میدارند و روزی سنگین را پشت سر خود رها میکنند.
کدهای لفظی سیاق سوم
از کجا خیالمان راحت شود که سیاق سوم خط کفوراً را دنبال میکند؟ «وَلَا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِمًا أَوْ كَفُورًا». میخواهد بگوید اگر کسی شاکر نبود و کفور بود، علیالقاعده تلاش خواهد کرد راه شکر را ببندد و مسدود کند؛ پیامبر مواظب راه شکر باش که کفورها نبندندش. پس خودش کدش را داد.
غیر از «کفوراً»، سیاق سوم ارتباط دیگری هم با سیاق اول دارد از راه واژهٔ «سبیل»: چگونه «إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ»؟ پاسخ در سیاق سوم: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ تَنزِيلًا».
ارتباط سیاق دو و سه نیز روشن است. در سیاق دوم الگوها — عبادالله — دو خصلت داشتند: یکم، وفا به نذر و اطعام علیحبه؛ دوم، خوف از قیامت. حالا در سیاق سوم آن کفوری که میخواهد مانع شود چند ویژگی دارد؟ دو تا، درست مقابل آنها: یحبون العاجلة و یذرون وراءهم یوماً ثقیلاً. یعنی کد ارتباطی سیاق یک با دو، دو با سه، یک با سه، و چهار با همه، همه در خود سوره است. در مرحلهٔ چهارم تدبر که میخواهیم سیاقها را ارتباطیابی کنیم، باید به این کدهای لفظی کاملاً اعتنا کنیم.
سیاق چهارم: خاتمه و جمعبندی
اکنون چه برای ما کم است؟ انسان را خلقت کردم؛ نبودی، خلقت کردم. گوش و چشم هم به تو دادم؛ راه هم نشانت دادم؛ اختیار داری بروی یا نروی. برای آنکه بروی الگو گذاشتم؛ ماهیت پیروی از الگو را هم در خط شکر برایت معلوم کردم. نگران بودم موانعی مانع شوند و راه در نگاه تو کمرنگ و مخفی شود؛ پیامبر خودم را مأمور کردم که ذرهای در مقابل این موانع کوتاه نیاید و میدان به امامان کفر ندهد. این دومین کاری بود که میتوانستم برایت بکنم. حالا:
«إِنَّ هَٰذِهِ تَذْكِرَةٌ ۖ فَمَن شَاءَ اتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِ سَبِيلًا» (انسان/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا این تذکری است؛ پس هر کس بخواهد، راهی به سوی پروردگارش برگیرد.
تذکر لازم به شما داده شد؛ فمن شاء — هر کس میخواهد — اتخذ الی ربه سبیلاً؛ راهی به سوی پروردگار خود در پیش بگیرد.
سؤال فنی: اول سوره گفت «السَّبِيلَ» — إنا هدیناه السبیل — و اینجا میگوید «سَبِيلًا». چرا اینگونه میگوید؟ «اتخذ الی ربه سبیلاً» یعنی در راه شکر قدم بردارد. نگفت شاکراً یا کفوراً باشد؛ هر کس میخواهد شاکر باشد، هر کس میخواهد در راه شکر قدم بردارد. «السبیل» آن راهی است که به سوی پروردگار وجود دارد و باز است؛ «سبیلاً» آن خط اختصاصی است که من داخل السبیل دنبال میکنم — لاین اختصاصی من.
«قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلَىٰ شَاكِلَتِهِ» (اسراء/۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو هر کس بر اساس ساختار و شیوهٔ خویش عمل میکند.
استفاده از سورهٔ انسان برای من در زندگی طلبگی و تبلیغیام معنی پیدا میکند؛ ممکن است برای شما در زندگی تجاریتان معنی پیدا کند؛ برای دیگری در تربیت فرزندش؛ برای دیگری در همسرداریاش. مصادیق متنوعاند، آدمها متنوعاند، جایگاهها متنوعاند. هر کس با توجه به مجموعهٔ شاخصههای خود در السبیل یک سبیلی را طی میکند، یک لاینی را میرود. اما مهم این است که این لاین داخل السبیل باشد؛ بیرون نرود، چپ و راست نزند. راه به سوی خدا از نظر حقیقت راه یکی است؛ ولی به لحاظ نوع پیمودن همه یکسان نیستند. سرعتش، مدلش میتواند تفاوتهایی داشته باشد. این غیر از آن است که بگوییم برای یکی نماز است و برای دیگری امور باطل؛ اینگونه نیست. همه نماز است؛ اما از هر کس توقعی هست، از هر کس مدل پیمایشی با توجه به مجموعهٔ شرایطش توقع میرود.
کد لفظی سیاق آخر با سیاق اول: «فمن شاء اتخذ الی ربه سبیلاً» در پیوند با «إنا هدیناه السبیل» — راه را نشان دادیم؛ هر کس میخواهد برود. پس آن هم شد جمعبندی کل.
نقشهٔ کل سوره و نقش «ظالم»
کل سوره کاملاً تکلیفش معلوم است:
- سیاق اول: إما شاکراً وإما کفوراً است — دو گزینه.
- سیاق دوم: خط شکر را مشخص میکند — إما شاکراً.
- سیاق سوم: ناظر به إما کفوراً است؛ میخواهد آن موانع را برطرف کند.
- سیاق چهارم: کل را خاتمه بیان میکند و جمعبندی میکند.
ارتباط کاملاً واضح است. «ظالم» مفهومی عام است که به کار میرود؛ چون ممکن است پیش از آنکه صحبت به کفور و شاکر برسد، ما باید انتخاب کنیم که ظالمیم یا عادل. این ناظر به فطرت ماست؛ نگاه انسانی است. یعنی اهل ظلم نباشی؛ یعنی دنبال حق باشی؛ اگر فهمیدی چیزی حق است بپذیری. این دیگر کفشی است؛ این را نداشته باشی، سورهٔ انسان هم به دردت نخواهد خورد. این را باید داشته باشی؛ وقتی داشتی، سورهٔ انسان میآید کمکت میکند. این همان گام اول است.
سورهٔ شمس را به یاد آورید: خدا گفت من انسان را خلق کردم؛
«وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا ﴿٧﴾ فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا ﴿٨﴾ قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا ﴿٩﴾ وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا» (شمس/۷–۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به نفس و آنکه آن را سامان داد؛ سپس فجور و تقوایش را به او الهام کرد. رستگار شد کسی که آن را پاکیزه داشت؛ و زیانکار شد کسی که آن را بیالود.
پیش از آنکه نوبت به دین برسد، فطرتی هست که در وجود خود خوب و بد معلوم است. وقتی به ندای درونت بیتوجهی کنی، آنگاه حرفهای پیامبر نیز کمتر به کار آدم میآید. اگر رسول باطن را دهانبستی، رسول ظاهر را نیز بهسختی خواهی پذیرفت. این همان قسمت است:
«وَالظَّالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا» (انسان/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای ظالمان عذابی دردناک آماده کرده است.
کسی که به خود بخواهد ظلم کند و بخواهد پیامبر درون را خفه کند، سورهٔ انسان هم به کارش نمیآید. در نگاه فنی مرحلهٔ چهارم، هنگام ارتباطیابی سیاقها، باید به کدهای لفظی کاملاً اعتنا کرد: کد یک با دو، دو با سه، یک با سه، و چهار با دو و سه و یک؛ همه کدهای ارتباطی در خود سوره است.
خلاصهٔ یکبند سورهٔ انسان
حالا که ارتباطات معلوم شد، در یک پاراگراف کوتاه: سورهٔ انسان چه میخواهد بگوید؟
سورهٔ انسان میخواهد بگوید خدا انسان را مختار قرار داده که راه هدایت را بپیماید یا نپیماید؛ اما برای پیمودن راه هدایت الگوهایی قرار داده و چگونگی پیروی از آنها را برای انسان مشخص کرده؛ و برای کمک به انسان، موانع راه هدایت را برطرف کرده و به پیامبر دستور داده مقاومت کند. در نهایت از انسان خواسته از اختیارش حسن استفاده کند. اختیار انسان امانتی بزرگ از جانب پروردگار است که انسان مکلف است حسن استفاده کند. حسن استفاده یعنی قدم برداشتن در مسیر شکر — پیمودن راه هدایت؛ و سوءاستفاده یعنی آنکه در مسیر کفر و کفران بخواهد قدم بردارد.
صلوات بر محمد و آل محمد.
«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در گشایش کارشان شتاب کن.
تلاوت پیوستهٔ آیات سوره
استاد پس از جمعبندی، آیات سوره را از آغاز تا خاتمه پیوسته تلاوت میکند تا پیوند سیاقها در شنیدن یکپارچه نیز نمودار شود:
«هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورًا ﴿١﴾ إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا ﴿٢﴾ إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا ﴿٣﴾ إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ سَلَاسِلَ وَأَغْلَالًا وَسَعِيرًا ﴿٤﴾ إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا ﴿٥﴾ عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا ﴿٦﴾ يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْمًا كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرًا ﴿٧﴾ وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَىٰ حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا ﴿٨﴾ إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَاءً وَلَا شُكُورًا ﴿٩﴾ إِنَّا نَخَافُ مِن رَّبِّنَا يَوْمًا عَبُوسًا قَمْطَرِيرًا ﴿١٠﴾ فَوَقَاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذَٰلِكَ الْيَوْمِ وَلَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَسُرُورًا ﴿١١﴾ وَجَزَاهُم بِمَا صَبَرُوا جَنَّةً وَحَرِيرًا ﴿١٢﴾ مُّتَّكِئِينَ فِيهَا عَلَى الْأَرَائِكِ ۖ لَا يَرَوْنَ فِيهَا شَمْسًا وَلَا زَمْهَرِيرًا ﴿١٣﴾ وَدَانِيَةً عَلَيْهِمْ ظِلَالُهَا وَذُلِّلَتْ قُطُوفُهَا تَذْلِيلًا ﴿١٤﴾ وَيُطَافُ عَلَيْهِم بِآنِيَةٍ مِّن فِضَّةٍ وَأَكْوَابٍ كَانَتْ قَوَارِيرَا ﴿١٥﴾ قَوَارِيرَ مِن فِضَّةٍ قَدَّرُوهَا تَقْدِيرًا ﴿١٦﴾ وَيُسْقَوْنَ فِيهَا كَأْسًا كَانَ مِزَاجُهَا زَنجَبِيلًا ﴿١٧﴾ عَيْنًا فِيهَا تُسَمَّىٰ سَلْسَبِيلًا ﴿١٨﴾ وَيَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤًا مَّنثُورًا ﴿١٩﴾ وَإِذَا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيمًا وَمُلْكًا كَبِيرًا ﴿٢٠﴾ عَالِيَهُمْ ثِيَابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَإِسْتَبْرَقٌ ۖ وَحُلُّوا أَسَاوِرَ مِن فِضَّةٍ وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا ﴿٢١﴾ إِنَّ هَٰذَا كَانَ لَكُمْ جَزَاءً وَكَانَ سَعْيُكُم مَّشْكُورًا ﴿٢٢﴾ إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ تَنزِيلًا ﴿٢٣﴾ فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلَا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِمًا أَوْ كَفُورًا ﴿٢٤﴾ وَاذْكُرِ اسْمَ رَبِّكَ بُكْرَةً وَأَصِيلًا ﴿٢٥﴾ وَمِنَ اللَّيْلِ فَاسْجُدْ لَهُ وَسَبِّحْهُ لَيْلًا طَوِيلًا ﴿٢٦﴾ إِنَّ هَٰؤُلَاءِ يُحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ وَيَذَرُونَ وَرَاءَهُمْ يَوْمًا ثَقِيلًا ﴿٢٧﴾ نَّحْنُ خَلَقْنَاهُمْ وَشَدَدْنَا أَسْرَهُمْ ۖ وَإِذَا شِئْنَا بَدَّلْنَا أَمْثَالَهُمْ تَبْدِيلًا ﴿٢٨﴾ إِنَّ هَٰذِهِ تَذْكِرَةٌ ۖ فَمَن شَاءَ اتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِ سَبِيلًا ﴿٢٩﴾ وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا ﴿٣٠﴾ يُدْخِلُ مَن يَشَاءُ فِي رَحْمَتِهِ ۚ وَالظَّالِمِينَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا أَلِيمًا» (انسان/۱–۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا بر انسان زمانی از روزگار گذشت که چیزی درخور ذکر نبود؟ ما انسان را از نطفهای آمیخته آفریدیم و راه نمودیم؛ یا سپاسگزار یا ناسپاس. برای کافران زنجیر و غل و آتش آماده کردیم. ابرار از جام کافوری مینوشند؛ چشمهای که بندگان خدا میگشایند. به نذر وفا میکنند و از روز فراگیر میهراسند؛ غذا را با دوستداشتنش به مسکین و یتیم و اسیر میدهند، تنها برای وجه خدا، بیچشمداشت پاداش و سپاس. از پروردگار از روز ترشرو و سخت میهراسند؛ خدا آنان را از شر آن روز نگاه داشت و خرمی و شادی بخشید و در برابر صبرشان بهشت و حریر پاداش داد؛ در آن بر تختها تکیهزنان، نه آفتابی میبینند و نه سرمایی سخت؛ سایهها بر آنان نزدیک و میوهها رام. جامهایی از نقره و بلورِ نقرهگون بر آنان میگردانند؛ جامی با آمیزهٔ زنجبیل از چشمهٔ سلسبیل؛ و نوجوانان جاودان چون مرواریدِ پراکنده. آنجا نعمت و ملک بزرگ میبینی؛ جامههای سندس سبز و استبرق و دستبندهای نقره؛ و پروردگارشان شرابی پاکیزه به آنان نوشاند. این پاداش شما بود و کوششتان سپاسداشته شد. ما قرآن را بر تو نازل کردیم؛ شکیبا باش و از آثم و کفور فرمان مبر؛ بامداد و شامگاه یاد کن و شب سجده و تسبیح کن. اینان عاجله را دوست دارند و روز سنگین را رها میکنند. ما آنان را آفریدیم و پیوندشان را استوار ساختیم؛ و اگر بخواهیم امثالشان را جایگزین میکنیم. این تذکری است؛ هر کس بخواهد راهی به سوی پروردگارش برگیرد. و نمیخواهید مگر آنکه خدا بخواهد؛ او دانای حکیم است. هر که را بخواهد در رحمتش درمیآورد؛ و برای ظالمان عذابی دردناک آماده کرده است.
صدق الله العلی العظیم.
ایثار و طبقهبندی نیاز در انفاق
پس از جمعبندی سوره، پرسش مشخصی مطرح شد: قرار است عبادالله را الگو قرار دهیم. عبادالله خودشان گرسنه بودند ولی غذایشان را بخشیدند. قرآن در جای دیگر میگوید در بخشیدن هم نباید زیادهروی کنی طوری که خودت بمانی و درمانده شوی. این ماجرا چگونه جمع میشود؟ بالاخره این کار را بکنیم یا نکنیم؟
پاسخ معلوم است. در انفاق، طبقهبندی در قرآن مطرح است. طبقهبندی یعنی چه؟ یعنی درجهٔ نیاز مهم است. الان شما به غذا احتیاج داری؛ کسی به شما مراجعه میکند و پول میخواهد تا با آن اتومبیل بخرد. اینجا اگر پولت را بدهی تا او اتومبیل بخرد و خودت گرسنه بمانی، این اشتباه است؛ این زیادهروی در انفاق است. یعنی نیاز تو بر نیاز او ارجحیت دارد. تو گرسنهای؛ باید غذا بخوری. این پول را نمیدهند به یکی تا لباس بخرد، یا ماشین بخرد، یا برای خودش تفریح کند؛ این پول برای رفع نیاز است.
اما وقتی هست که شما گرسنهای و او هم گرسنه است؛ هر دو گرسنهاید، هر دو غذا میخواهید. اینجا یا من بخورم یا بدهم او بخورد؛ اینجا پای ایثار میآید. دیگر به این نمیگویند افراط. یعنی هر دو در یک درجهٔ نیازیم. منم گرسنهام، تو هم گرسنهای؛ بیا تو بخور. منم پول لازم دارم مثلاً اتومبیل تهیه کنم، تو هم لازم داری؛ بیا تو تهیه کن. این میشود ایثار: یعنی برادر دینیت را، همنوعت را، در همان نیازی که با تو مشترک است بر خودت مقدم میداری. این مقدمداشتن ایثار است، افراط دیگر نیست.
افراط آن وقتی است که نیازت بالاتر است، درجهاش، سطحش. برای درمان پول میخواهی، میدهی به یکی برود با آن میز بخرد، دکور بخرد؛ این اشتباه است. اینجا خدا برمیگردد و میگوید چرا دستت را اینگونه باز کردی و خودت معطل ماندی؟ این چه کاری کردی؟
از همین رو در جامعهٔ اسلامی چقدر خوب است روزی فرهنگ قرضالحسنه جا بیفتد. قرضالحسنه که کسی از کسی قرض میخواهد، خوب است معلوم باشد برای چه میخواهد؛ و آن که میخواهد به او قرض بدهد بسنجد.
خاطرهٔ طلبگی: قرض بدون پرسش از غرض
استاد خاطرهٔ سالهای اول طلبگی را بازمیگوید. پول مختصری داشت، جایی گذاشته بود؛ از آن پول چیزی درمیآمد و کاری انجام میشد — مثلاً صد تومان پول داشت و ماهیانه کمکخرجی میشد. یکی از طلبهها مراجعه کرد و گفت سخت احتیاج دارم، میشود به من قرض بدهی؟ گفت آقا من که پولی ندارم جز همین پول. خدا بزرگ است؛ فردا گرسنه نمیمانیم انشاءالله؛ خدا کمک میکند. آن صد تومان را داد. بعد عملاً طوری شد که برای نان شب واقعاً به دردسر افتاد؛ نمیتوانست غذا تهیه کند؛ خیلی به سختی افتاد. بعد او همسایهشان بود؛ دید با این پول برای خودش میز و قفسه و کلی کتاب و تجهیزات خرید. ماند که خدایا چه اشتباهی کردم. کاش از او میپرسیدم برای چه میخواهد. اگر میگفت برای میز و قفسه میخواهم، هیچوقت این کار را نمیکردم؛ نیاز خودم ارجحیت داشت.
پس طبقهبندی. اینجا اشتباه کرد چون بدون توجه خود را در مشکل قرار داد که به خیال خود مشکل دیگران را حل کند؛ ولی مشکلی که حل کرد آنقدر اهمیت نداشت و مشکلی که به آن افتاد خیلی مهمتر بود. این محاسبه است. یعنی باید محاسبه کرد. یک وقت هست بله، من آنقدر دارا هستم که به هرچه هم به هرکی قرض بدهم دیگر کار به «مغلولةً الی عنقک» نمیکشد؛ آنجا لازم نیست حتماً بپرسم برای چه میخواهی؛ میدانم احتیاجی دارد، پول را میدهم.
قرضالحسنه یا سرمایه؟
از عجایب روزگار ما این است: طرف میآید میگوید پول دارید؟ قرض میخواهد. میگویی بله. پولت را به او میدهی؛ بعد میبینی رفته به کار انداخته و سودش را میگیرد. مگر من بلد نبودم؟ من هم میتوانستم همین پول را به کار ببندم و سودش را بگیرم. یک وقت هست او ناچار این کار را بکند که نان شبی دربیاورد؛ باز قصهاش فرق دارد. اما نه؛ الان مد شده میرویم قرضالحسنه گیر بیاوریم که تبدیلش کنیم برای خودمان به سرمایه. اشتباه است. اگر کسی میخواهد پولی را به کار بیندازد، این قرضالحسنه نیست. باید بگوید آقا من برای کار میخواهم، برای خرید و فروش میخواهم — مضاربه؛ برای تولید و ساختوساز میخواهم — شرکت؛ برای کار اقتصادی آزاد میخواهم — صلح. بالاخره یک عنوان معلومی که طرف مقابل هم در سود شریک شود. من هم پولی دادم؛ من هم برای این پول کار کردم و زحمت کشیدم تا به دست آمد.
در مسئلهٔ انفاق کردن این دقتها وجود دارد. برای همین قرآن میگوید انفاق میخواهی بکنی اقربین را در نظر بگیر؛ چون میدانی مسئله چیست؛ راحتتر میتوانی کنترل کنی، مدیریت کنی، کجا به جاست و کجا به جا نیست.
«علی حبّه» در سورهٔ انسان
در ماجرای سورهٔ انسان مسئله همین است. آنان گرسنه بودند ولی کسی که به آنان مراجعه کرده او هم گرسنه است و بلکه از اینها گرسنهتر؛ او را بر خودشان مقدم کردند. این یک ملکهٔ اخلاقی است که انسان بتواند در نیازی که خودش با دیگران مشترک است آنان را مقدم کند.
آیه نگفته همه را دادند؛ نگفته مطلق گرسنه ماندند. غذایشان بالاخره آنقدر نبود که بتوانند اضافی بدهند؛ چیزی بود از سهم خودشان — حالا یا همه بود یا بخشی؛ یا کامل گرسنه ماندند یا کم غذا تناول کردند. آیه به اینها نپرداخته. آن که آیه به آن پرداخته اصل ترجیح است، اصل ایثار است: یعنی آنان را بر خود مقدم داشتن. طبیعتاً اگر غذا آنقدر میبود که هم او را سیر کنند هم خودشان سیر شوند، این کار را میکردند؛ دیگر این نمیشد «یطعمون الطعام علی حبّه». «علی حبّه» یعنی چه؟ یعنی مقداری از آنچه خودشان باید میخوردند صرفنظر کردند — حالا یا کلی. روایات که میگوید کلاً؛ یعنی آنقدر نبود که دیگر چیزی برای خودشان بماند. روایات اینطور میگویند؛ اما آیه نخواسته چنین حرفی را شرط کند.
عدالت الهی در سنجش اختیار و شرایط محیطی
بحث تنه به تنهٔ عدالت میزند. میبینیم مثلاً آدمی در ایران، در شهری مذهبی، در خانوادهای مذهبی چشم به جهان گشود — مثل اکثر ما که در زندگینامهمان همین است. همین که سر از تخم درآورد دنیا را دید آخوندها دارند راهنماییاش میکنند؛ راست میرود یک آخوند، چپ میرود یک آخوند؛ شبکهٔ یک میزند یک آخوند، دو میزند یک آخوند؛ همهاش دارند هدایتش میکنند. تو مدرسه میرود آخوند نیست، آن معلم ولی از آخوند بدتر دارد او را هدایت میکند. بالاخره همینطور.
آدمی هم مثلاً در تگزاس آمریکا به دنیا آمده یا در لسآنجلس آمریکا؛ همین که سر از تخم بلند کرده یک هفتتیرکش اینسو، یک هفتتیرکش آنسو؛ یکی اینسو مشروب سرو میکند، یکی آنسو؛ همهاش فساد، بیبندوباری، لاابالیگری. انتخابهای این آدمها با هم هیچوقت شرایط یکسانی ندارد. این که دیگر نمیشود بگوییم به مشیت طبیعی است که او در راه هفتتیرکشی و بیبندوباری قدم برمیدارد و این در راه نجات و سعادت. تکلیف این چیست؟
عوامل بیرونی مجبور نمیکنند
خاطر را آسوده کنیم: دعا، محیط، تربیت، همهچیز — همهٔ این عوامل غیر از خودم، عوامل بیرونی. اولاً هیچوقت کسی به خاطر شرایط محیطی به چیزی مجبور نیست. شرایط محیطی میتواند یک انتخاب را خیلی سخت یا خیلی آسان بکند. مثلاً در راه تقوا حرکت کردن در خانوادهای مذهبی آسان است، در خانوادهای لاابالی سخت است؛ در شهر مذهبی آسان است، در شهر ولنگار سخت است. گناه کردن برای آدمی که در شهر فسق و فجور است آسان است، برای آدمی که در شهر باتقواست سخت است. این انتخابها سخت و آسان میشود؛ به صفر و صد نمیرسد. این یک. چون در نهایت آن که انتخاب میکند ماییم؛ و بالاخره هر جای دنیا هم که باشیم وجدانهایمان را خدا یکی قرار داده. یعنی همهٔ ما آدمها در وجدانمان خوب و بد را میشناسیم. هیچوقت به نقطهٔ صفر نمیرسیم. این نکتهٔ اول.
مثال پدر و دو پسر: سنجش نسبی
نکتهٔ دوم: مثال خیلی سادهای که همهجا به کار بگیرید و همهجا جواب میدهد. من پدری هستم دو تا پسر دارم؛ میخواهم پسرها را امتحان کنم و یکی را جانشین خودم قرار دهم. یکی بیست ساله است، یکی سی ساله. این دو را صدا میکنم. به پسر بیستساله میگویم بیا این یک میلیون را به تو میدهم؛ تا سال دیگر روش کار کن؛ ببینم چه میکنی. ببر تو بازار با آن کار کن؛ سال دیگر درست همین تاریخ باید بیایی پیش من ببینم این یک میلیون را چقدرش کردی. به پسر بزرگتر — چون بالاخره کمی بزرگتر است و اعتمادم هم بیشتر است و خیالم راحتتر — میگویم بیا این ده میلیون هم به تو میدهم؛ برو تا سال دیگر روش کار کن؛ همین تاریخ بیا اینجا ببینم چه کردی.
یک سال میگذرد. سال آینده پسر اول که یک میلیون برده میآید با دو میلیون؛ یک میلیون شده دو میلیون؛ یعنی پول دو برابر شده. پسر دوم میآید ده میلیون شده پانزده میلیون؛ پول یک و نیم برابر شده. این پدر کدام را میکند جانشین خود؟ اولی یک میلیون آورده؛ دومی پنج میلیون آورده. ولی یک میلیون این به پنج میلیون او شرف دارد. چرا؟ درصد است. یعنی این یک میلیونش از یک میلیون است؛ آن پنج میلیونش از ده میلیون. این دو برابر کرده؛ آن یک و نیم برابر. اینی که با یک میلیون آمده میرود بالاتر از آنی که با پنج میلیون آمده.
آخرت چنین است
آخرت اینشکلی است. تو آخرت نمیگویند آفرین، ایشان نماز شب میخواند، نماز صبحش هم قضا نمیشد، ظهر و عصرها درست بود، مغرب و عشا و روزهاش هم میگرفت، خمس مالش هم میداد؛ شما بیا برو طبقهٔ صد بهشت. بعد به این یکی نگاه کنند بگویند ایشان که نماز شب نمیخواند؛ گهگاهی هم نماز صبحش قضا میشد؛ روزههاش هم کمی شکستهبسته بود؛ خیلی احکامش را بلد نبود؛ گاهی اشتباهاتی کرده و روزههاش باطل است؛ شما بیا برو مثلاً یا تو جهنم یا طبقهٔ یک بهشت. نه اینگونه نیست.
میگویند ایشان که آیتاللهزاده بودند، در خانهٔ علم و تقوا چشم به جهان گشودند؛ چپ نگاه کردند آخوند دیدند، راست نگاه کردند آخوند دیدند؛ بالا رفتند خدا، پایین آمدند پیامبر؛ همهاش دین بود. نماز شب میخواند و نماز صبحش قضا نمیرفت؛ چنین هنری برای ایشان نبود؛ والا دیگر این باید همینگونه میبود. ایشان را میخواهند بکشند میگویند در ایثار کجا بود؟ در جهاد کجا بود؟ جهاد با نفس کجاها ایستاده؟ در ملکات اخلاقی به کجا رسید؟ ایشان را اینگونه میکشند؛ عیارش با این فرق دارد. میگویند تو این را داشتی؛ حالا چیستی؟
آن یکی هم بندهٔ خدا؛ باباش از وقتی که میدید باباش صبح خواب بود؛ هیچوقت ندید باباش نماز بخواند. هر وقت نگاه کرد دید مادرش تا تلویزیون آخوند نشان میدهد میگوید بزن آنور، اینها مملکت را داغون کردند. هیچوقت نگذاشت این آخوندی ببیند؛ همیشه در این فضاها سیر میکرد. همین که نمازش را خواند و همین که بالاخره یک روزهای گرفت — باریکلا؛ همین هم خوب آوردی. یعنی با آنی که داشتی خوب آمدی. یک وقت میبینی در قیامت این میرود بالاتر از آن. آن که نماز شبش گاهی حاشیهٔ طلایی میشد گاهی قضا میشد، یک وقت میبینی میرود بالاتر از آنی که نماز شبش ترک نمیشد.
به کی چه دادیم؟ چه میخواهیم؟ حساب خدا در قیامت این است. به کسی ذرهای خدا ظلم نمیکند؛ نوک سوزنی به کسی ظلم نمیکند. آن که در تگزاس آمریکا به دنیا میآید با توجه به مجموعهٔ شرایط خانوادگی، محیطی، ژنتیکی جواب میدهد. اینی که در شهر قم در بیت علم و تقوا به دنیا میآید هم با توجه به شرایط محیطی و ژنتیکی جواب میدهد. هرکی را حسب آنچه دارد.
شرط پنهانماندن سرمایه: مسابقه بدون حد یقف
قرآن این وسط چه کار میکند؟ قرآن همهٔ آدمها را در تمام سطوح کمک میکند که بهتر شوند. این تکه بسیار مهم است؛ چون اگر کسی این تکه را دقت نکند، حرف اول میتواند برایش اشکال ایجاد کند.
پدره وقتی به این بچهها پول داده به هر دوشان شرط کرده: تو حق نداری به او بگویی چقدر داری؛ به او هم گفته تو هم حق نداری به این بگویی چقدر داری. یعنی هیچکس از دیگری خبر ندارد که او چقدر دارد و قرار است چقدر کند. حالا اگر این پسر یک میلیونش شد دو میلیون، میتواند بنشیند و هر آینه احتمال دهد که شاید آن برادر هم که الان من دو میلیون دارم او هم دو میلیون دارد؛ ولی شاید آن دو میلیونش از پانصد است و من دو میلیونم از یک تومان. من هنوز عقبم؛ من نمیدانم او کجاست. بین اینها چه میافتد؟ رقابت، مسابقه. حد یقف ندارد. هیچکس نمیتواند بگوید ما که خدا به ما این را داده دیگر؛ حالا با اینی که به ما داده دیگر از ما خدا نماز شب نمیخواهد. تو چه میدانی که آنی که مثل توست چه برده؟ مسابقه است. بدو، بدو با این عصا. سارعوا، سابقوا؛ سبقت بگیر. نگو من در خانوادهٔ لامذهب بودم؛ او بگوید من در تگزاس بودم. هرچه بودی، آدم که هستی، وجدان که داری؛ برو جلو تا میتوانی کار کن.
آنوقت در قیامت تازه رونمایی میشود. ستارهها، خورشیدها، ماهها، تاریکها همه معلوم میشوند. میبینی طرف طوری میدرخشد در حد انبیا؛ از توی مثلاً آقازادهٔ یک سرمایهدار غربی است؛ ولی طوری دویده که در قیامت در اوج از آقازادهٔ یک آیتاللهالعظما در قم بالاتر است؛ رفته آن بالاها نشسته. چرا؟ چون دویده. صد رحمت به روح آن آقازادهٔ ادواردو آنیلی — چگونه زندگی کرد؟ چگونه دوید؟ چگونه راه شد؟ سلمان فارسی چگونه دوید؟ آقازاده بود، شاهزاده بود در ایران؛ ولی حرکت کرد.
پس عدالت خدا قطعی است؛ یقین بدانید خدا به کسی ظلم نمیکند. به هرکس به اندازهٔ آنچه از او داده مطالبه میکند و با همان خطکش او را میسنجد؛ با همان میزان او را میسنجد. قرآن را فرستاده که از این سرمایه استفاده کنیم و از همدیگر سبقت بگیریم.
«وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ» (آلعمران/۱۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به سوی آمرزشی از پروردگارتان بشتابید.
اتمام حجت، مستکبر و مستضعف
قبول داشتن یا نداشتن دین اسلام تابعی از اتمام حجت یا عدم اتمام حجت است. اگر کسی حجت برایش تمام شده و دین را قبول نکرده، این دیگر شر البریة است؛ بدترین جنبندهها آنانیاند که حق را فهمیدهاند و به آن اعتنایی نکردهاند. حجت الهی را با آن روبهرو شدهاند ولی حجت را زیر پا گذاشتهاند؛ پشت کردهاند، اعتنا نکردهاند، گوش ندادهاند. اینان میشوند بدترین جنبندهها — میخواهد در ایران باشد، میخواهد در آمریکا باشد، میخواهد هرجا باشد.
«إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ» (انفال/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا بدترین جنبندگان نزد خدا کران و لالانیاند که خرد نمیورزند.
از طرفی یک وقتی کسی در شرایطی است که خودش آدم بدی نیست؛ اگر او حق را میفهمید قبول میکرد؛ اما موانعی نگذاشتند. به اینان میگویند مستکبرین. مستکبرین مانع شدند و اینانی که تحت استکبار آنان قرار گرفتند اسمشان مستضعفین است — عین آیهٔ قرآن. مستکبرین نگذاشتند او ایمان بیاورد؛ صبح و شب او را به کفر دعوت کردند؛ رسانهها، تبلیغات، همهچیز داشت فریاد کفر میزد. این مقهور بود؛ در زندان استکباری آنان گرفتار بود؛ نمیتوانست راه حق را پیدا کند. این مستضعف است.
خدا در قرآن کریم قشنگ آیه دارد؛ میگوید من از اینان سؤال خواهم کرد که بگو ببینم تو درست است که حق به تو نرسید، ولی یک وجدان ته دلت بود؛ میفهمیدی که دارند سرت کلاه میگذارند؟ درست است؟ طرف مثلاً میگوید بله. میفهمیدی که دارند شانتاژ میکنند؛ این مقدار که میشد فهمید بله؛ نمیتوانستی اسلام را بشناسی اما این مقدار میتوانستی بفهمی که اینان دارند تلاش میکنند ذهنت بسته بماند، محدود باشد، فکرت باز نشود. این را که فهمیدی؟ میگوید بله. میگوید نمیتوانستی موقعیت زندگیات را تغییر بدهی؟ آیهٔ قرآن است؛ از خودم حرف نمیزنم. نمیتوانستی هجرت کنی؟ موقعیت زندگیات را عوض کنی؟ بروی جایی و در موقعیتی زندگی کنی که امکان تفکر، امکان آزاداندیشی وجود داشته باشد، حق را بتوانی پیدا کنی؟
«إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ لَا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَلَا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا» (نساء/۹۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر مردان و زنان و کودکان مستضعفی که چارهای نتوانند و راهی نیابند.
طرف اگر برگردد بگوید نه و خدا ببیند راست میگوید، میبخشدش؛ میگوید این واقعاً نمیتوانست؛ یعنی مقصر نیست. این را به همین اندازه با همین ترازو میسنجم؛ بالاخره عاقبتش با من. اما اگر طرف جوابی نداشته باشد — یعنی کوتاهی کرده باشد؛ میتوانست دنبال حق را بگیرد ولی نگرفت؛ عمداً نگرفت به خاطر راحتیاش، به خاطر اینکه گفت برای چه به سر که درد نمیکند دستمال نمیبندند، ولش کن — اینگونه برخورد کرد، خدا گوشش را میگیرد. یعنی باز همانطور. خدا هرکس را که در قیامت میخواهد بسنجد، او را کاملاً در فضای عادلانه و با توجه به مجموعهٔ داشتههای او میسنجد.
نکتهٔ فنی دربارهٔ فاعل «مَن يَشَاءُ»
دربارهٔ آیهٔ «يُدْخِلُ مَن يَشَاءُ فِي رَحْمَتِهِ» پرسیده شد آیا فاعل «یشاء» انسان باشد یا خدا. از نظر فنی، در «یشاء» یک «هُوَ» هست؛ این «هُوَ» ضمیر است و مرجع میخواهد. فنیش این است که مرجع این «هُوَ» با مرجع «هُوَ»ی داخل «یدخل» یکی باشد؛ چون دو تا «هُوَ» پشت سر هماند. «یدخل» به کی میخورد؟ و پیش از آن:
«وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ» (انسان/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما نمیخواهید مگر آنکه خدا بخواهد.
پس این «مَن يَشَاءُ» هم اولاً به الله میخورد. اگر میخواست به انسان بخورد، باید قرینهای، شاهدی میآمد که دل ما را قرص کند. الان دلمان قرص نیست به اینکه فاعلش انسان باشد؛ ولی به اینکه فاعلش الله باشد دلمان قرص است؛ چون تکلیفش را با «هُوَ»ی «یدخل» یکسان گرفتیم و بین این دو فرق نگذاشتیم.
برنامهٔ ادامهٔ دوره
برای هفتهٔ آینده پیشمطالعهٔ سورهٔ مرسلات را کامل کنید. سورهٔ مرسلات تمام مراحل تدبرش باید انشاءالله کامل شود. امروز جلسهٔ هشتم بود؛ یعنی هشت جلسهٔ دیگر داریم. سورههای پیش رو: یک مرسلات، دو نبأ، سه نازعات، چهار عبس، پنج تکویر، شش انفطار، هفت مطففین. یعنی ما فقط یکی از این سورهها را حق داریم دو جلسهای کنیم؛ بقیه همه باید یک جلسهای باشند. احتمال میرود مرسلات و نازعات هر کدام حدود یک و نیم جلسه شوند؛ بقیه را دیگر باید یک جلسهای برویم. لازمهاش این است که مطالعاتتان از اینجا به بعد کاملاً کامل باشد؛ یعنی دیگر بخواهم تکیه کنم روی مطالعات شما و کمتر به توضیح بپردازم. روی سورهٔ انسان بیشتر توقف کردیم به خاطر بحث کلامی که داخل سوره بود.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.