یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
گشایش: چهار سیاقِ سورهٔ مرسلات
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
سلامِ دوباره به خواهران و برادران. سورهٔ مرسلات — چنانکه پیشتر توضیح داده شد — چهار سیاق دارد. پیش از ورود به تفصیلِ سیاقِ اول، شبههای دربارهٔ دستهبندی مطرح میشود: چرا یک تا هفت را یکجا دیدهایم و سپس هشت تا آخرِ سوره را یکجا؟ آیا استدلالی این دستهبندی را توجیه میکند؟
در تشخیصِ سیاق، مسئله یکسره اعتباری نیست؛ تا حدی سلیقه و وسعتِ نگاه دخیل است — یکی وسیعتر میبیند، یکی ریزتر — اما این اعتبار تا حدی است. اگر کسی آیهٔ هشت را از هفت جدا میکند، چرا آیهٔ شانزده را از پانزده جدا نکند؟ چرا آیهٔ بیستونه را از بیستوهشت جدا نکند؟ وقتی خدا میفرماید «انطلقوا»، این دیگر ادامهٔ احتجاج نیست. تنها عاملی که بهظاهر میتواند دستهبندیِ «یک تا هفت، سپس هشت تا پنجاه» را توجیه کند، تکرارِ این آیه است:
«وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ» (مرسلات/۱۵ و تکرارها)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وای در آن روز بر تکذیبکنندگان.
استدلالِ پیشنهادی این است: چون این آیه در سوره تکرار شده، بگوییم از آیهٔ هشت تا آخر خدا میخواهد مکذّبانِ همان هفت آیهٔ اول را تهدید کند. هفت آیهٔ اول تأکید بر این است که:
«إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَوَٰقِعٌ» (مرسلات/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا آنچه وعده داده میشوید حتماً واقعشدنی است.
این وعده مکذّبانی دارد؛ از آیهٔ هشت به بعد خدا آنان را تهدید میکند — و عاملِ این جمعبندی همان «وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ» است.
اما استاد تأکید میکند: چون این آیه در سوره تکرار شده، نباید آن را در سیاقبندی دخالت داد و لحاظ کرد؛ باید منهایِ آن سیاقبندی کرد. آری، کلِّ سوره ناظر به مکذّبین سخن میگوید؛ اما یکجا با بیانِ استدلال، یکجا با تهدید و توصیفِ عاقبتشان در یومالفصل، یکجا با اشاره به عاقبتِ متقین در یومالفصل، و یکجا با هشدار به آنان که چرا از قرآن کریم بهاندازهٔ کافی تأثیر نمیپذیرید. صرفِ اینکه سوره مکذّبین را تهدید میکند نباید ما را از سیاقبندیِ درست غافل کند.
سیاقِ اول: آیاتِ یک تا پانزده
سیاقِ اول آیاتِ یک تا پانزده است و خود از دو قسمت تشکیل شده: یک تا هفت، و هشت تا پانزده.
فرازِ یکم: سوگندها و جوابِ قسم (آیاتِ ۱–۷)
آیاتِ یک تا هفت چند سوگند است با یک جوابِ قسم:
«وَٱلْمُرْسَلَـٰتِ عُرْفًا» (مرسلات/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به فرستادهشدگانِ پیدرپی.
«فَٱلْعَـٰصِفَـٰتِ عَصْفًا» (مرسلات/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند به تندوزندگانِ سخت.
«وَٱلنَّـٰشِرَٰتِ نَشْرًا» (مرسلات/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به گستراندگانِ گشودن.
«فَٱلْفَـٰرِقَـٰتِ فَرْقًا» (مرسلات/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند به جداکنندگانِ جدایی.
«فَٱلْمُلْقِيَـٰتِ ذِكْرًا» (مرسلات/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند به القاکنندگانِ ذکر.
«عُذْرًا أَوْ نُذْرًا» (مرسلات/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای عذرآوردن یا بیمدادن.
«إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَوَٰقِعٌ» (مرسلات/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا آنچه وعده داده میشوید حتماً واقعشدنی است.
این سوگندها دو سرفصلِ اصلی دارند. سرفصلِ اول با «واو» میآید و سرفصلِ دوم نیز با «واو»؛ این دو واو، واوِ قسماند — یا عطف به قسمِ پیشیناند — اما بقیه همه با «فاء» آمدهاند.
خطِّ اول: ارسال و حرکتِ فرشتگان
در خطِّ اول به ویژگیای از فرشتگان سوگند یاد شده است: قسم به فرستادهشدگان. «مرسلات» یعنی فرستادهشدگان. چرا جمعِ مؤنث؟ چون صفتِ ملائکه است. قسم به ملائکهای که مرسلاند.
«عرفاً» یعنی چه؟ پیدرپی. این تعبیر معمولاً دربارهٔ یالِ اسب به کار میرود: وقتی اسب میدود و یالش بلند است، موها یا موجهای یال یکی بر دیگری میخوابد؛ یال موج میخورد. عرب از این حالتِ شاخص در دویدنِ اسب به «عرفاً» تعبیر میکند. پس «والمرسلات عرفاً» گویا فرشتگان را در حرکتِ پیدرپی و متناوبشان — که فرستاده شدهاند — به یالِ اسب تشبیه کرده که همچنان دنبالِ هم بر هم موج میخورد.
اگر این اصطلاح را نپذیریم، خودِ لغتِ «عرفاً» از «عرفه» میآید: شناختهشدگی، شاخصبودن، معروفبودن. قسم به این فرستادهشدگانی که شناختهشدهاند؛ اسم و رسم دارند؛ شناسنامه دارند؛ معلوم است کیاند.
سپس صفتشان در این ارسال چیست؟ «فالعاصفات». با فاء عطف شده تا عاصفات را به مرسلات بچسباند: وقتی خدا آنان را ارسال میکند و دنبالِ کاری میفرستد، آرامآرام دنبالِ آن کار نمیروند؛ بلکه مثلِ توفان. «عاصفات» جمعِ «عاصفه» است؛ عاصفه یعنی بسیار شدیدوزنده؛ چیزی که با شدت میوزد؛ توفان را عاصفه میگویند. «فالعاصفات عصفاً» یعنی این فرشتگانی را که خدا ارسالشان میکند مثلِ توفان میوزند؛ با شدت و سرعت حرکت میکنند.
این خطِّ اول از اصلِ ارسالِ فرشتگان و حرکتِ سریعشان برای انجامِ مأموریت خبر میدهد؛ اما هنوز از اصلِ مأموریت حرفی نزده است. خدا اینان را میفرستد؛ اینان با سرعت خود را میرسانند — کجا؟ چه میخواهند بکنند؟
خطِّ دوم: ذاتِ مأموریت
خطِّ دوم همین را میگوید. اینان فرستاده میشوند و با سرعت مثلِ باد میوزند تا بشوند «والناشرات نشراً»: بیانِ صحیفههای وحی را بگشایند. مأموریتشان گشودنِ صحیفههای وحی است.
«فالفارقات فرقاً» میخواهد فارقات را به ناشرات بچسباند: صحیفههای وحی را چگونه باز میکنند؟ اینگونه که فرق ایجاد میکنند. فرق یعنی جداکردن. چه را جدا میکنند؟ الفاظ، کلمات، جملات. خدای بزرگوار در قرآن کریم میفرماید:
«وَقُرْءَانًا فَرَقْنَـٰهُ لِتَقْرَأَهُۥ عَلَى ٱلنَّاسِ عَلَىٰ مُكْثٍ» (اسراء/۱۰۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قرآنی که آن را جدا جدا کردیم تا آن را با درنگ بر مردم بخوانی.
قرآن از عالمِ بالا که نازل میشود، در تنزّلش مراحلی را طی میکند. در یک مرحله حقیقتِ قرآن نور میشود — «جعلناه نوراً». در مرحلهٔ پایینتر احکام میشود؛ یعنی گره میخورد به جایِ محکمی، به عرشِ خدا. در مرحلهٔ پایینتر تفصیل داده میشود؛ گویا آن نورِ گرهخورده شروع میکند به بازشدن. یک مرحله پایینتر از آن «فرق» است: آن شاخهها خود خرد میشود، ریز میشود، تبدیل میشود به حروف و کلمات و جملات تا قابلِ خواندن شود. این مرحله را «فرق» مینامند. این کار را فرشتگان به دستورِ خدا انجام میدهند.
پس قسم به این فرشتههایی که فرستاده میشوند، با سرعت خود را میرسانند، صحیفهها و گنجینههای وحی را باز میکنند، سپس به اذنِ الله فرق ایجاد میکنند؛ کلمات و حروف و جملات را ادا میکنند: «فالفارقات فرقاً». نتیجه چیست؟ القای ذکر. القای ذکر یعنی ذکر را — یاد را — به ذهنِ انسانها بیفکنند. مراد از ذکر، ذکرِ خداست و مراد از آن قرآن است. این یادِ الهی را به بشریت القا کنند.
این فرشتهها به این منظور ارسال شدند، با سرعت وزیدند و خود را رساندند: صحیفهها را باز کنند، کلمات و جملات را تفکیک کنند تا فرق ایجاد شود و قابلِ قرائت گردد؛ سپس بهوسیلهٔ آن کلمات و آیات و جملات ذکر را به مخاطبان — به بشریت — القا کنند.
عذراً أو نذراً
ذکری که این فرشتهها القا میکنند دو حالت میتواند داشته باشد: «عذراً أو نذراً». اگر بشر به این ذکر عنایت کند و توجه کند، در پیشگاهِ خدا معذور میشود؛ فردای قیامت عذر دارد و عذرش پذیرفته است. چرا؟ چون طبقِ همان ذکری حرکت کرده که خدا به او القا کرده. خدا میگوید چرا اینگونه زندگی کردی؟ میگوید خودت گفتی؛ خودت اینگونه یادم دادی؛ فرشتهها را فرستادی، کتاب فرستادی؛ آنان این کتاب را به ذهنِ من القا کردند؛ کلماتش را بیان کردند؛ من خواندم، فهمیدم، این شدم. معذور است؛ از او پذیرفته است.
«نذراً» یعنی مایهٔ انذار؛ انذار برای کسانی که نمیخواهند حقیقتِ قرآن را قبول کنند — برای منکرین و مکذّبین. اینان هم فردا نمیتوانند بهانه بیاورند؛ عذرشان پذیرفته نیست. به آنان گفته میشود که انذار دربارهٔ شما تمام شد اما عنایتی نکردید. پس «عذراً أو نذراً» برمیگردد به رویکردی که انسانها در قبالِ ذکر دارند: برای یک عده عذر است، برای یک عده نذر. آنان که توجه میکنند معذور میشوند؛ آنان که توجه نمیکنند هشدار داده میشوند تا بلکه توجه کنند؛ و اگر توجه نکردند باید جوابگو باشند.
مرورِ مسیرِ سوگندها
یکبار دیگر مسیر را مرور کنیم. در دو خط سوگندها یاد شده است. خطِّ اول ویژگیِ فرشتگان است در ارسال و حرکت: اصلِ ارسال و اصلِ حرکت — «والمرسلات عرفا فالعاصفات عصفا». خطِّ دوم قسم به ویژگیهای فرشتگان است در ذاتِ مأموریتشان: گشودنِ صحیفههای وحی، جداکردنِ کلمهها و جملهها بهگونهای که قابلِ خواندن شود، سپس بهوسیلهٔ این کلمهها و جملهها ذکر به بشر القا شود. بشر آن ذکر را بپذیرد: عذراً؛ نپذیرد: نذراً.
خدا به این فرشتهها سوگند یاد کرده تا حرفی بزند: «إنّما توعدون لواقع». آنچه به شما وعده داده میشود — وعدههای الهی؛ شاخص و گلِ سرسبدش قیامت و بهشت و جهنم — همانا واقع میشود. لام برای تأکید است: «لواقع»؛ آن حتماً واقع میشود.
رابطهٔ قسم و جوابِ قسم
میانِ سوگند و جواب، مهمترین رابطه تأکید است. سوگند میآید تا جوابِ خود را تأکید کند. من میگویم به خدا قسم این کار را نکردم؛ میخواهم با «به خدا قسم» جملهٔ بعدی را تأکید کنم. در حقیقت با این سوگندها خدا میخواهد «إنّما توعدون لواقع» را تأکید کند. خودِ «إنّ» تأکید است؛ خودِ لام تأکید است؛ خودِ جملهٔ اسمیهٔ «ما توعدون واقعٌ» تأکید است. این سه تأکید؛ و خدا قسم نیز یاد کرده است.
اما میانِ قسم و جوابِ قسم، علاوه بر تأکید، باید مناسبتی هم باشد. آن مناسبت اینجا چیست؟ این «ما توعدون» را که خدا میخواهد بگوید قطعاً واقع خواهد شد، کی برای ما آورده؟ فرشتهها آوردهاند. خدا میخواهد به همان فرشتههایی که این خبر را برای ما میآورند — که بهشتی هست و جهنمی هست — سوگند یاد کند. کارِ این فرشتهها چه بود؟ «ملقیات ذکراً» تا این ذکر «عذراً أو نذراً» شود. همین «ما توعدون» است. یکی باور میکند و ذکر را میپذیرد؛ یکی باور نمیکند و نمیپذیرد. پس نسبتِ قسم و جوابِ قسم از ارتباطِ «ما توعدون» با «ذکراً» است: این «ما توعدون» جزئی از همین ذکر است. فرشتگان القای ذکر میکنند؛ ذکر یعنی قرآن؛ «ما توعدون» — وعدهٔ بهشت و جهنم — کجا آمده؟ در قرآن. تناسب برقرار است و روشن.
یکبار آیات را میخوانیم: والمرسلات عرفا فالعاصفات عصفا؛ والناشرات نشراً فالفارقات فرقاً؛ فالملقیات ذکراً عذراً أو نذراً — چه؟ إنّما توعدون لواقع. قطعِ یقین بدانید آنچه به شما وعده داده میشود به وقوع خواهد پیوست.
محورِ باور به وعدهها: شاخصِ دو گروهِ بشر
چرا سوره با اینهمه تأکید در شروع روی این مسئله مانور میدهد؟ تمامِ تفاوتِ ما آدمها از یک منظر در همین جمله خلاصه میشود. میتوان بشر را بر اساسِ این جمله به دو گروه تقسیم کرد: یا آدم باورش شده به وعدههای خدا و مطمئن است که اگر خدا وعده بدهد عمل هم میکند، یا باورش نشده. اگر باورش شد، قطعاً سبکِ زندگی، فکر، اخلاق و رفتارش متأثر از این باور است.
هر چیزی را در دین حساب کنید. همیناکنون برای سردار سلیمانی — رحمة الله علیه — نمازِ لیلةالدفن خواندیم. چرا؟ چون وعدهای را باور کردیم: باور کردیم کسی که به ما میگوید این نماز را بخوان، گفته که اگر بخوانی ثوابی از این نماز به روحِ او میرسانم و ثوابِ بزرگی هم به خودِ تو میدهم. نماز را میخوانم چون این وعده را باور دارم. اگر وعده را باور نداشته باشم چرا باید بروم نماز بخوانم؟
یا میگوید این خمسِ مالت را بده؛ میروم میگویم چشم، میدهم. چرا؟ چون باور دارم این قضیه واجب است و اگر نکنم فردای قیامت نمیتوانم جواب بدهم؛ مؤاخذه و بازخواست و محاسبه میشوم؛ جواب ندارم؛ جهنمی میشوم. وگرنه اگر باور نداشته باشم چرا باید یکپنجمِ سودِ خالصم را — پس از مصارفِ شخصی — به پیامبر و امام و جانشینانشان بدهم؟
در تمامِ مسائلِ اخلاقی، رفتاری، فکری، فرهنگی، سیاسی، اقتصادی همین است. در عرصهٔ سیاست یکی میآید میگوید به خدا تکیه کن؛ نگران نباش؛ به خاطرِ نگرانی از دشمن از حقیقت کوتاه نیا؛ روی حقیقت محکم بایست؛ خدا از تو حمایت خواهد کرد. خدا میفرماید:
«يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِن تَنصُرُوا۟ ٱللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ» (محمد/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، اگر خدا را یاری کنید شما را یاری میکند و قدمهایتان را استوار میدارد.
این وعده نیست؟ یاری کنید، یاریتان میکند؛ اقدام و قدمهای شما را ثبت میکند. یا:
«فَلَا تَهِنُوا۟ وَتَدْعُوٓا۟ إِلَى ٱلسَّلْمِ وَأَنتُمُ ٱلْأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ» (محمد/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سست نشوید و به سازش فرا مخوانید در حالی که شما برترید، اگر مؤمن باشید.
سست نشوید؛ دشمنِ خدا را به سازش فرا نخوانید. به چه پشتوانهای؟ «وأنتم الأعلون إن کنتم مؤمنین» — اگر مؤمن باشید شما برترید؛ من از شما حمایت خواهم کرد. این وعده است. با باورکردن یا نکردنِ این وعده در سیاست دو تا میشویم؛ در اقتصاد دو تا میشویم؛ در سبکِ زندگی دو تا میشویم؛ در حجاب دو تا میشویم؛ در خوشخلقی دو تا میشویم؛ در انفاق دو تا میشویم. این شاخص است؛ این محور است: وعده چقدر قابلِ باور است.
حالا در اولِ راه خدا با قسم میگوید: قسم به همان فرشتههایی که خودم پیدرپی فرستادهامشان؛ اینان مثلِ توفان وزیدند و با سرعت خود را رساندند. قسم به همان فرشتههایی که مأمور بودند از جانبِ من صحیفههای وحی را باز کنند و کلمات و آیات را تفکیک کنند و ذکری را به بشر القا کنند. قسم به همین فرشتههایی که القای ذکر کردند — خواهد ذکرشان عذر باشد برای شما یا نذر. قسم به این فرشتهها که مقدساند و عظیماند و مأمورند: همان آنچه شما از جانبِ خدا وعده داده میشوید قطعاً به وقوع میپیوندد. خدا کسی نیست که وعده کند و خلف کند:
«إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُخْلِفُ ٱلْمِيعَادَ» (آلعمران/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدا وعده را خلاف نمیکند.
او وعدهٔ خود را تخلف نمیکند؛ وعدهٔ او به وقوع میپیوندد.
گاهی در مقامِ هشدار هیجانِ بحث را بالا میبرد تا امرِ مهم را یاد کند. ماشینهای پلیس با سرعت میرفتند؛ آمبولانسها با سرعت میرفتند — این سرعت را دلیل میگیری بر اهمیتِ موضوع: موضوعی بود که وقت را دربارهٔ آن نمیشد از دست داد. برای اینکه این مأموریت انجام شود، القای ذکر اتفاق بیفتد و تکلیفِ بشر روشن شود، این فرشتهها با سرعت حرکت میکردند — به خاطرِ اهمیتِ این مسئله.
فرازِ دوم: ظرفِ وقوعِ وعده (آیاتِ ۸–۱۵)
حالا خدایا گفتی «إنّما توعدون لواقع» — کی؟ چگونه؟ توضیح میدهد:
«فَإِذَا ٱلنُّجُومُ طُمِسَتْ» (مرسلات/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هنگامی که ستارگان محو شوند.
پس در آن هنگام که نجوم — اجرامِ نورانیِ آسمان، اعم از ستاره و سیاره — طمست، محو شوند. محو شدنشان به خاطرِ چیست؟ قرآن مراحلی ذکر میکند: هوا میشوند، فرو میریزند. فروریختن نه اینکه روی زمین بیفتند؛ یعنی آن نخِ تسبیحی که اینها را در مدارِ خودشان در حرکت قرار داده — گویا آن نخ پاره میشود و اینان در عالم از هم میپاشند. دیگر آسمان را نگاه میکنی خبری از ستاره و سیارهای که بدرخشد نیست.
«وَإِذَا ٱلسَّمَآءُ فُرِجَتْ» (مرسلات/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که آسمان شکافته شود.
وقتی ستارهها و سیارهها فرو ریختند و مضمحل شدند، خواهی دید که آسمان در نقطهای شروع میکند به شکافخوردن. استاد مثالی میزند: در قرآن کریم دربارهٔ حالتِ آسمان در قیامت هم «فرجت» دارید هم «انشقاق». اگر هندوانهای را تصور کنید، آن لحظهای که چاقو را واردِ هندوانه میکنید میشود «فرجت»؛ آن لحظهای که چاقو را پایین میکشید و هندوانه را به دو قسمت تقسیم میکنید میشود «انشقاق». آن وقتی که ستارهها محو شوند و شاهد باشید که آسمان شکاف برداشته — شاهد بودنش را استاد اضافه کرده؛ در آیه نیست — آن وقتی که آسمان شروع کند به پارهشدن و شکافبرداشتن: این نقطهٔ اولِ شکافبرداشتنِ آسمان است.
«وَإِذَا ٱلْجِبَالُ نُسِفَتْ» (مرسلات/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که کوهها از ریشه کنده شوند.
آن وقتی این وعدهها محقق میشود که کوهها را ببینی از جا کنده شدهاند. کوه مظهرِ صلابت است؛ آنقدر شدید لرزیده که از جای خود کنده شده. این هنوز قبل از آن است که آنقدر در هم کوبیده شود که ریزهریز شود؛ و باز آنقدر کوبیده شود که غبار شود؛ و باز آنقدر ادامه پیدا کند که این غبار در هوا کاملاً پخش شود و هیچ چیزی باقی نماند. اینها مراحلی دارد؛ این مرحلهٔ اولش است.
«وَإِذَا ٱلرُّسُلُ أُقِّتَتْ» (مرسلات/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که برای رسولان وقت تعیین شود.
آن وقتی که برای پیغمبران تعیینِ وقت میشود؛ نوبت بهشان داده میشود که یکییکی بیایند نسبت به امتهای خود شهادت بدهند. خدا دارد هشدار میدهد: در عینِ اینکه میخواهد بگوید کی آن وعدهها واقع میشود، برای بیانِ ظرفِ وقوعِ آن وعدهها بیانِ هشدارآمیز میآورد: إذا النجوم طمست؛ وإذا السماء فرجت؛ وإذا الجبال نسفت؛ وإذا الرسل أقّتت.
گویا اینجا سؤال میکنی: اینها پس کی اتفاق میافتد؟
«لِأَىِّ يَوْمٍ أُجِّلَتْ» (مرسلات/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای کدام روز به تأخیر افکنده شدهاند؟
برای کدامین روز «أُجّلت» از اجل؟ اجل یعنی سرآمد؛ یعنی این اتفاقات برای کدامین روز سرآمد و چشمانداز تعریف شده؛ کی قرار است اتفاق بیفتد؛ تا کی قرار است به تأخیر بیفتد؟ یک تعجیل داریم و یک تأجیل. تعجیل با همزه درست عکسِ تعجیلِ بدون همزه است: اجل با همزه یعنی مهلت؛ تأجیل یعنی مهلتدادن. «أُجّلت» یعنی مهلت داده شده. یعنی این چهار اتفاق که ذکر شد برای کدامین روز مهلت داده شده؟ کی بناست انجام شود؟ تا کی مهلت دارد؟
خدا جواب میدهد:
«لِيَوْمِ ٱلْفَصْلِ» (مرسلات/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای روز جدایی.
برای روزِ جدایی؛ برای روزی که میخواهم تفکیک کنم. معیارِ فصل با توجه به سیاق چیست؟ فصل یعنی جدا؛ معیارش شد «ما توعدون». یعنی آدمها با باورکردن یا باورنکردنِ «إنّما توعدون لواقع» دو گروه میشوند؛ میشود یومالفصل: روزِ جداکردنِ مؤمنان و باورمندان به «إنّما توعدون لواقع» از کسانی که هیچ اعتقاد و باوری به آن ندارند.
«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا يَوْمُ ٱلْفَصْلِ» (مرسلات/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چه چیز تو را آگاه کرد که روز جدایی چیست؟
«وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ» (مرسلات/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وای در آن روز بر تکذیبکنندگان.
وای در آن روز بر مکذّبها. عملاً در نگاهِ ما مکذّبها یک طرفِ یومالفصلاند؛ طرفِ دیگر علیالقاعده مصدّقیناند. با معیارِ تصدیق یا تکذیبِ «إنّما توعدون لواقع»، آدمها در یومالفصل به دو گروه تقسیم میشوند. خدا میگوید این اتفاقات که افتاد، «إنّما توعدون لواقع» به وقوع خواهد پیوست؛ وعدههای خدا به وقوع خواهد پیوست؛ و آن روز، روزِ جداشدنِ مکذّبانِ وعدههاست از مصدّقانِ وعدهها. وای و وای در آن روز بر مکذّبانِ وعدهها؛ وای بر کسانی که هرچه خدا وعده کرد گفتند دروغ است؛ با خودشان گفتند دروغ است؛ گفت عذابت میکنم — دروغ است؛ پاداشت میدهم — دروغ است؛ باور نکرد. وای بر آنان.
جمعبندیِ سیاقِ اول
سیاقِ اول تمام. در سیاقِ اول دو فراز دارید. فرازِ یک — آیهٔ یک تا هفت — اصلِ تأکید بر وقوعِ وعدههای خداست. چرا نگفتیم یک تا هفت توصیفِ فرشتگانِ وحی است — در حالی که آیاتِ راجع به فرشتگان بیشتر بود از آیهٔ «إنّما توعدون لواقع»؟ چون وقتی کسی قسم میخورد حرفِ اصلی آن قسم نیست؛ جوابِ قسم است. من قسم خوردم چیزی بگویم؛ آنی را که میخواهم بگویم بگیر. این قسمها را یاد کردم که بگویم إنّما توعدون لواقع: تأکید بر وقوعِ وعدههای الهی.
آیهٔ هشت تا پانزده چه میخواهد بگوید؟ میخواهد بگوید کی اتفاق میافتد. چهار شاخص گفت: وقتی ستارهها تاریک شوند؛ وقتی آسمان شکاف بردارد؛ وقتی کوهها کنده شوند؛ وقتی پیامبران وقت برایشان تعیین شود که بیایند شهادت بدهند. این چهار تا کی به وقوع میپیوندد؟ یومالفصل.
این دو را با هم ترکیب کن: تأکید بر وقوعِ وعدههای خدا در یومالفصل. در یومالفصل آدمها به دو گروه تقسیم میشوند: باورمندانِ وعدهها و مکذّبانِ وعدهها؛ و وای به حالِ مکذّبانِ وعدهها. این جمعبندیِ سیاقِ اول است.
در سیاقِ اول فقط هشدار دیدهاید؛ هنوز چیزی اثبات نشده. هشداری که مسئله را جدی بگیر؛ مسئله شوخی برنمیدارد. حالا اگر میخواهی بگویی وعدهٔ خدا محقق نمیشود — وقتی به وقوع پیوست چه میخواهی بکنی؟ آن روز نجوم و ستارهها تاریک شدهاند؛ آسمان شکاف برداشته؛ کوهها کنده شدهاند؛ پیغمبران به نوبت صف کشیدهاند شهادت بدهند. آن روز که روزِ جدایی است — آن روز که با توجه به شاخصِ قبولداشتن یا نداشتنِ وعدهها آدمها تقسیم میشوند — تازه میخواهی ایمان بیاوری به وعدهها؛ به چه درد میخورد؟
این هشدار انسانِ عاقل را بر آن میدارد که دنبالِ راهی باشد برای یقین. وقتی هشدار را جدی گرفتی، صرفِ نظر از هر استدلالی که بشود کرد یا نشود کرد، نفسِ اینکه اینهمه پیغمبران آمدند، فرشتهها آمدند، کتابهای آسمانی آمدند و به انسان وعدهٔ بهشت و جهنم دادند، آیا هشدار درست نمیکند برای بشر؟ بشر به این نقطه هم نمیرسد که بگوید نکند باشد؟ وقوعش هنوز نرسیده؛ اما همین که بیان شده و وحی شده، خود این برای ما هشدار درست نمیکند که مسئله را موردِ مطالعه قرار دهیم؟
هشدار داریم تا هشدار. یک وقت هشدار داده میشود که مواظب باشید قرار است روزی در تهران زلزله شود. هشدار است اما کسی به این هشدار خیلی اعتنا نمیکند: حالا زلزله شد میمیریم؛ میخواهیم چه کنیم؟ از اینجا بلند شویم برویم قزوین؟ آنجا زلزله نمیشود؟ برویم قم؟ آنجا نمیمیریم؟ حالا زندگیمان را میکنیم؛ روزی اگر زلزله هم شد شده. این هشداری است که آدمهای عاقل خیلی به آن اعتنا نمیکنند؛ چون خیلی راهحلی در مقابلش نمیتوانند اتخاذ کنند و فرقی در زندگیشان نمیتواند خیلی ایجاد کند.
یک وقت جایی هشدار میدهند: اینجا بارندگی شدید است؛ ممکن است سیل بیاید؛ ماشینت را توی رودخانه نگذار. یقین نداری که سیل میآید؛ ولی به این هشدار اعتنا میکنی: ماشینم را میگذارم بیرون؛ حالا اگر سیل آمد ماشینم را نبرد. هشدار داریم تا هشدار.
حالا اگر این هشدار در عالم هست که خدا وعدهای اگر میدهد — که داده؛ در طولِ تاریخ بارها از بهشت حرف زده، از جهنم حرف زده — هشدار میدهد این وعدهها به وقوع میپیوندد؛ اگر کسی عاقل باشد حداقل باید روی این هشدار مطالعه کند. سیاقِ بعدی برای مطالعه است: میگوید میخواهی مطالعه کنی، بیایید با هم مطالعه کنیم. این مطالعه به دردِ کسانی میخورد که این هشدار را جدی گرفتهاند.
اگر مصداقِ «نؤمن و نکفر» باشد — به بعض ایمان دارم به بعض نه — این کافر است. قرآن «نؤمن و نکفر» را ایمان نمیداند؛ کفر میداند: یعنی به خودت ایمان داری؛ هرچه را خودت قبول میکنی؛ برای تو معیار حرفِ خدا نیست. اما اگر مصداقِ نؤمن و نکفر نیست، مصداقِ ناتوانی در عمل است — یعنی من ایمان به همهاش دارم، به همه مؤمنم، اما جایی شاید نتوانستم، سهلانگاری کردم، غفلت بوده — مسئلهاش فرق میکند؛ امید به رحمتِ خدا هست برای این آدم.
قرآن کریم شاخصِ روشنی داده. اگر کسی به نقطهای برسد در گناه:
«بَلَىٰ مَن كَسَبَ سَيِّئَةً وَأَحَـٰطَتْ بِهِۦ خَطِيٓـَٔتُهُۥ فَأُو۟لَـٰٓئِكَ أَصْحَـٰبُ ٱلنَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَـٰلِدُونَ» (بقره/۸۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آری، هر کس بدی کند و گناهش او را فراگیرد، آنان اهل آتشاند؛ در آن جاودانهاند.
گناه میکند و گناهش بر او غلبه میکند؛ غرق میشود زیرِ بارِ گناهش؛ میرود جهنم و جاودانه است. اما کسی ممکن است «کسب سیئةً» بشود اما «أحاطت به خطیئته» نشود؛ چرا؟ چون «یتوبون من قریب»؛ خطا که میکند توبه میکند؛ میگوید نفهمیدم؛ سعی میکند جبران کند؛ از دستش در رفته. این میشود:
«ٱلَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَـٰٓئِرَ ٱلْإِثْمِ وَٱلْفَوَٰحِشَ إِلَّا ٱللَّمَمَ ۚ إِنَّ رَبَّكَ وَٰسِعُ ٱلْمَغْفِرَةِ» (نجم/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که از گناهانِ بزرگ و زشتیها دوری میکنند مگر لغزشهای کوچک؛ همانا پروردگارت آمرزشی گسترده دارد.
از دستش در رفته. خدا این «لمم» را — این ازدستدررفتن را، این سوتیهای ناخواسته را — میبخشد. وگرنه کبائر باید ترک شود. کسی از کبیرهها دوری نکند نباید توقعِ بهشت داشته باشد؛ باید ترک شود، باید توبه شود. کبائر هم گناهانی است که خدا در قرآن وعدهٔ جهنم بهشان داده.
حالا ما این هشدار را جدی گرفتیم و میخواهیم مطالعه کنیم.
سیاقِ دوم: استدلال برای اثباتِ حقانیتِ وقوعِ وعدهها
استدلالِ اول: سیرهٔ عملی با مجرمان (آیاتِ ۱۶–۱۹)
صفحهٔ اول — استدلالِ اول. خدا میگوید من میگویم «إنّما توعدون لواقع»؛ لطفاً شما به من بگویید:
«أَلَمْ نُهْلِكِ ٱلْأَوَّلِينَ» (مرسلات/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا پیشینیان را هلاک نکردیم؟
آیا ما گذشتگان را هلاکشان نکردیم؟ بروید تاریخهایتان را بخوانید — تاریخِ دینیتان، تاریخِ انسانیتان. چه بسیار بودند کسانی که در طولِ تاریخ زندگی کردند ولی خداوند آنان را هلاک کرد، نابود کرد. فقط در گذشته نبوده:
«ثُمَّ نُتْبِعُهُمُ ٱلْـَٔاخِرِينَ» (مرسلات/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس دیگران را در پی آنان میآوریم.
«نتبعهم» یعنی به دنبالِ آنان قرار میدهیم؛ تابعِ آنان میکنیم. چه کسانی را؟ الآخرین — این آیندگان را. اولین را هلاک کردیم؛ آخرین را هم تابعِ آنان قرار میدهیم؛ یعنی اینها را هم هلاک میکنیم. چرا؟
«كَذَٰلِكَ نَفْعَلُ بِٱلْمُجْرِمِينَ» (مرسلات/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینگونه با مجرمان رفتار میکنیم.
ما اینگونه با مجرمان رفتار میکنیم. اگر کسی بیاید تاریخِ بشریت را ورق بزند میبیند که ما در صفحاتِ زیادی از تاریخِ بشریت مجرمان را به کامِ هلاکت کشاندیم: قومِ لوط، قومِ شعیب، اصحابِ ایکه، قومِ عاد، ثمود، قومِ نوح، مؤتفکات. در طولِ تاریخ آنقدر این کار را انجام دادیم که کسی نمیتواند از اصلِ این مسئله شانه خالی کند و انکارش کند. این قابلِ انکار نیست؛ در طولِ تاریخ مکرر اتفاق افتاده.
این شاهدی است بر اینکه ما وقتی وعده کردیم به وعدهٔ خود عمل کردیم. آمدیم گفتیم ای قومِ نوح باید استغفار کنید وگرنه غرق میشوید؛ استغفار نکردند؛ غرق شدند یا نه؟ شدند. گفتیم عاد باید توبه کنی وگرنه نابود میشوی؛ توبه نکردند، نابود شدند. ثمود همینطور؛ بقیه همینطور. فقط در گذشتگان نبوده؛ همینالان هم نگاه کنی در سیرهٔ جاریِ خدا، در سنتِ جاریِ خدا، میبینی ما مجرم را به هلاکت میرسانیم. به مجرم تا زمانی مجال میدهیم؛ مجالش که سر آمد، وقتش که پر شد، هلاکش میکنیم، از بین میبریمش.
مصداقِ هلاکت در تجربهٔ روشنِ تاریخِ خودمان
مصداقِ هلاکت را در تجربهٔ روشنِ تاریخِ خودمان بیان میکنم: اباعبدالله علیهالسلام و یزیدیان. هلاکت منظور فقط مردن نیست که طرف مرد؛ همه میمیرند؛ خوبان هم میمیرند، بدان هم میمیرند؛ اما هر مردنی هلاکت نیست. یزیدیان چه ماند ازشان؟ کی امروز از یزیدیان به بقا، به بزرگی، به عظمت یاد میکند؟ کدام منصفی؟ کدام آدمِ صاحبِ احساس و صاحبِ عقل؟ یعنی در وجدانِ همه آنان محاکمه شدند و از بین رفتند. مرگشان هلاکت است. این یک جور مرگ: بنیامیه، یزیدیها، شمر، دارودستهاش.
اباعبدالله علیهالسلام هم شهید شد؛ یارانِ ایشان هم شهید شدند؛ اما هلاک شدند؟ پرچم بلند، در اهتزاز، با افتخار، زندهاند. هیچکس نمیتواند بگوید اینان هلاک شدند. آری حیاتِ ظاهری ندارند ولی هلاک نشدند. دشمنانِ پیامبر را میتوانی بگویی هلاک شدند؛ پیامبر را نه.
الان در انقلابِ خود ما امام — رحمة الله علیه — از دنیا رفته، صدام هم از دنیا رفته. شهدا شهید شدند و رفتند؛ دشمنانشان هم مردند و رفتند. ابوبکر بغدادی هم مرد، سردار سلیمانی هم شهید شد. خودت ببین. این شاهد نیست؟ ما چگونه دنیا را اداره کردیم؟ ما مجرم را گذاشتیم همینطور ولش کنیم؟ ما مجرم را رسوا کردیم؛ ما مجرم را هلاک کردیم؛ با فضاحت کشتیم؛ آبرویش هم رفته با خودش؛ نابود شده. این سیرهٔ ما بوده هم در اولین هم دربارهٔ آخرین — آیندگانِ تاریخ — بعد هم همین است: «کذلک نفعل بالمجرمین». ما اینگونه با مجرمان رفتار میکنیم.
این هم شاهدی است بر اینکه خدا وعده میکند، عمل میکند — یک شاهدِ عینی — هم توی دلِ خودش تهدید دارد به رفتارهای مجرمانه. یعنی اگر میخواهی با تکذیبِ وعدهها سر از جرم دربیاوری، خدا دارد روانشناسی میکند. مگر میدانی اینانی که میخواهند وعدهها را تکذیب کنند دنبالِ چیاند؟ دنبالِ مجرمشدناند. اینان میخواهند مجرمانه زندگی کنند. وگرنه آدمی که نخواهد مجرمانه زندگی کند چرا بخواهد وعدهها را تکذیب کند؟ انگیزهٔ روانیِ تکذیبِ وعدهها میل به جرم است؛ علاقهٔ غریزیِ مهارنشده به جرم و گناه. لذا این استدلال در عینِ استدلالبودنش آن مسیرِ مجرمین را — نگرانی از ختمشدنِ تکذیبِ وعده به جرم را — بیان میکند و هشدار میدهد: اگر خواستی وعدهها را تکذیب کنی، بدان که ما با مجرمان رفتارِ ثابتی در طولِ تاریخ داشتهایم.
چندپهلو بودنِ این آیات
چندپهلو شد این آیات؟ پهلوی اولش شاهد است بر اینکه وعده میکنیم عمل هم میکنیم. «کذلک نفعل بالمجرمین» نشانی است از اینکه وعده میکنیم عمل هم میکنیم. ما در طولِ تاریخ — چه قبل، چه الان — نشان دادهایم که اگر وعده کردیم کسی را عذابش کنیم، هلاکش کنیم، این کار را انجام دادیم.
واقعاً قدری فکر کنیم به این مسئله. حججی — رحمة الله علیه — را گرفتند؛ مظلومانه بردند؛ سرش را از تنش جدا کردند؛ چقدر در خیمههایشان جسارت به او کردند؛ قبل از شهادت به حالِ نزار؛ چقدر توهین، جسارت، آبِ دهن، سیلی، اذیت. خدا چه کارش کرد؟ بردش آفتابش کرد؛ شد یک آفتاب؛ در دنیا و در آخرت — و خواهیم دید. دنیایش را که دیدیم؛ آخرتش را هم میبینیم. حالا آن طرف میآید میگوید نهصد تا را کشتم عینِ کفتار؛ حالتش، قیافهاش، روحیهاش، شخصیتش از بین رفته، هلاک شده. این هم میمیرد، آن هم میمیرد. عبرتِ بزرگی است.
پس یک پهلوش: ما وعده میکنیم، عمل میکنیم. پهلوی دوم: شما با تکذیبِ وعدهها مگر نه که دنبالِ جرمیاید؟ مگر نمیخواهید با تکذیبِ وعدهها به جرم برسید؟ بترسید. مجرمشدن عاقبت ندارد. بیخیال. درست راه بروید. درست راهرفتن چه اشکالی دارد؟
استاد به یاد میآورد: بچه که بودم مسیری را دائماً با مینیبوس طی میکردم. داخلِ مینیبوس شعری نوشته بود که تا مدتها مثلِ یک آیهٔ قرآن برایم عمل میکرد: «صد بار بدی کردی و دیدی اثرش را؛ خوبی چه بدی داشت که یکبار نکردی؟» یکبار هم خوبی میکردی، میدیدی. انسان اگر خوبی کند خودش وجدان میکند که خوبی چیزِ خوبی است؛ آدم باید خوب باشد؛ خوببودن خیلی شیرینتر و جذابتر است. چرا میخواهی خودت را بکشی به وادیِ مجرمین؟ ما که با مجرمین خوب رفتار نکردهایم در طولِ تاریخ؛ مجرم را ضایع کردیم، کشتیم، بد هم کشتیم. مجرم را ضایع میکنیم؛ هلاک میکنیم — نه اینکه جانش را میگیریم؛ جانِ همه را میگیریم ولی این را هلاک میکنیم.
«وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ» (مرسلات/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وای در آن روز بر تکذیبکنندگان.
این همان یادآور است. پس وای در آن روز بر مکذّبان — یعنی وای در آن روز بر کسانی که استدلالِ «ألم نهلك الأولین ثم نتبعهم الآخرین کذلک نفعل بالمجرمین» را شنیدند ولی قبول نکردند و پا در راهِ تکذیب گذاشتند و کارشان به جرم کشید. وای در آن روز بر اینها؛ بیچاره میشوند در آن روز.
استدلالِ دوم: خلقت از ماءِ مهین (آیاتِ ۲۰–۲۴)
«أَلَمْ نَخْلُقكُّم مِّن مَّآءٍ مَّهِينٍ» (مرسلات/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا شما را از آبی پست نیافریدیم؟
آیا شما را از آبی پست خلقتان نکردیم؟ ارجاع میدهد به آن نقطهای که شما چیزی نبودید؛ یک قطره آبِ پستی بودید. پست چرا میگوید؟ از نظرِ فقهی این قطره آبِ اولیهای که خلقتِ انسان است نجس است؛ پست است؛ ناچیز است. شما را از یک قطره آبِ پستی خلقتان کردیم.
«فَجَعَلْنَـٰهُ فِى قَرَارٍ مَّكِينٍ» (مرسلات/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آن را در جایگاهی استوار قرار دادیم.
آن قطره آبِ پست را قرار دادیم در یک جایگاهِ مکین — دارای مکانت، با منزلت و با مکانت؛ حسابشده، درستودرمان.
«إِلَىٰ قَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (مرسلات/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا مدتی معلوم.
زمانی هم برایش تعیین کردیم؛ گفتیم این تا مدتی باید در این جایگاه باشد.
«فَقَدَرْنَا فَنِعْمَ ٱلْقَـٰدِرُونَ» (مرسلات/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس توانستیم؛ پس چه نیکو توانایانی هستیم.
پس ما توانستیم؛ پس چه خوب توانایی هستیم. الله اکبر. ما آدمها عجیبیم: صدف از دلِ دریا درمیآوریم؛ یک قطره آبی از دریا رفته توی دلِ صدف، آنجا شده مروارید؛ میگوییم جلّ الخالق؛ ببین چه کرد؛ این قطره آب شده مروارید؛ بعد بفروش ببین چقدر میارزد. یک قطره آبِ پستی در جایگاهی خدا قرار میدهد، آدم درمیآید؛ آدم به دنیا میآید. هیچی نداشت؛ هیچی نبود؛ یک قطره آب بود. چه شدی؟ آدم شد: گوش، چشم، بینی، دهان، زبان، مو، پوست، گردن، بدن، دست، پا… بعد یواشیواش جلوِ چشمِ خودمان رشد میکند — و ما نمیتوانیم؟ و ما به شما وعده میدهیم نمیتوانیم عمل کنیم؟ ما لنگیم، ناتوانیم؟ پس این هم استدلالِ دوم است.
استدلالِ دوم با توجهدادنِ انسان به خلقتِ اولیهٔ خودش — به خلقتی که در دسترسش است — تأکید میکند. لازم نیست برای مطالعهٔ قدرتِ خدا اعماقِ اقیانوسها را بکاوی ببینی آنجا چه میشود؛ آن هم باشد، آن کار را هم بکن؛ اما همین در دسترس جلوِ چشمت، توی خانهٔ خودت اتفاق میافتد، توی خانهٔ خواهرت، برادرت، عمو و عمهات. کیست که تا حالا تولدِ بچه ندیده باشد؟ شگفتآور نیست؟ نشاندهندهٔ قدرتِ بیانتهای او نیست؟ میگوید ما این کار را کردیم و توانستیم.
«وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ» (مرسلات/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وای در آن روز بر تکذیبکنندگان.
وای در آن روز بر کسانی که این استدلال را شنیدند، دیدند، ولی اعتنا نکردند و باز هم به اینکه وعدههای ما واقع میشود باور نکردند.
استدلالِ دوم این شد که انسان برگردانده میشود به خلقتِ اولیهٔ خود تا به قدرتِ خدا پی ببرد. قدرت را برای چه به آن ایمان بیاوریم و پی ببریم؟ برای اینکه به وعدهها باور کنیم. چون یکی از چیزهایی که ممکن است خیال کنیم وعدهها محقق نمیشود، شک در قدرتِ خداست: اصلاً میتواند؟ اصلاً میشود؟ اصلاً شدنی است؟ اصلاً از عهدهاش برمیآید؟ اینهمه گفته میبرم بهشت چون این و چنان میکنی — میتواند؟ اینهمه گفته جهنم چون این و چنان است — میتواند؟ یک نگاه به همین بکند؛ اگر کسی بفهمد که من میتوانم.
استدلالِ سوم: زمینِ کفات و رواسی شامخات (آیاتِ ۲۵–۲۸)
«أَلَمْ نَجْعَلِ ٱلْأَرْضَ كِفَاتًا» (مرسلات/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا زمین را نگاهدارنده قرار ندادیم؟
«أَحْيَآءً وَأَمْوَٰتًا» (مرسلات/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای زندگان و مردگان.
آیا ما زمین را نگهبان و نگاهدارنده قرار ندادیم؟ نگاهدارندهٔ چه؟ احیاءً وأمواتاً — نگاهدارندهٔ زندهها و مردهها. زمین هم نگاهدارندهٔ زندههاست: رویش زندگی میکنند؛ آنان را نگه داشته؛ از آنان پشتیبانی میکند؛ رزق و روزی و کاشت و ساخت و راه و حرکتشان، همهچیزشان. هم اموات: اموات را هم قشنگ در فرایندی به کامِ خودش برمیگرداند. چرخهای درست کرده؛ آدمها توش زنده میشوند، میمیرند؛ زمین هم دارد اینها را پشتیبانی میکند. آیا ما این ویژگی را به زمین ندادیم که نگاهدارندهٔ احیا و اموات باشد؟
«وَجَعَلْنَا فِيهَا رَوَٰسِىَ شَـٰمِخَـٰتٍ وَأَسْقَيْنَـٰكُم مَّآءً فُرَاتًا» (مرسلات/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در آن کوههای استوارِ سربهفلککشیده قرار دادیم و آبی گوارا به شما نوشاندیم.
در همین زمین کوههای سر به فلک کشیده قرار دادیم. «راسیه» یعنی ثابت؛ ثابت منظور کوه است؛ ثابتاتی که شامخاتاند — سر به فلک کشیدهاند. تمامِ کوهها را ببین؛ حالا قلهها و رشتهکوههای عظیمِ دیگرِ کرهٔ زمین را هم در نظر بگیر.
این رواسی شامخات به چه دردی میخورد؟ «وأسقیناکم ماءً فراتاً»: روی همین کوههایی که باعثِ ثباتِ زمیناند برف ذخیره میشود؛ از همانجا به سفرههای آبِ زیرزمینی یا روزمینی منتقل میشود؛ رودها و چشمهها و نهرها و قناتها. آبی گوارا هم به شما نوشاندیم. زمینی که زنده و مردهتان روی آن است و دارید ازش بهره میبرید؛ محکم و پابرجا. همان چیزی که در زمین باعثِ استحکام است، وسیلهٔ سقایت و آبنوشیدنِ شما هم هست.
با این چه میخواهد بگوید؟ اگر این را برگردانیم به استدلالِ قبلی، استدلالِ قبلی چه نتیجهای گرفت؟ «قدرنا فنعم القادرون». این را به قبلی برگردانیم؛ این هم میشود ضمیمهٔ دوم برای همان «قدرنا فنعم القادرون».
چرا بعضی استدلالها جمعبندیِ صریح دارند و بعضی ندارند؟
یک سؤال: چرا خدا گاهی مثلِ اینجا استدلالی را ذکر میکند و خودش هیچ جمعبندیای از این استدلال ارائه نمیدهد؛ اما گاهی مثلِ استدلالِ قبلی استدلال را ذکر میکند و خودش جمعبندی ارائه میدهد؟ در قبلی استدلال را گفته و گفته «قدرنا» — از این استدلال خودش جمعبندی کرده به قدرت. اما از این استدلالِ سوم هیچ چیزی جمعبندی نکرده. چرا؟
میخواهد بگوید هر جور دوست داری جمعبندی کن. میخواهی از این علم استفاده کنی — ما داریم. میخواهی قدرت استفاده کنی — ما داریم. میخواهی حکمت استفاده کنی — ما برای چه زنده و مرده را روی زمین داریم مدیریت میکنیم؛ سرگرمی و بازی نیست؛ این را هم داریم. میخواهی مهر و محبت استفاده کنی — «أسقیناکم ماءً فراتاً»؛ ما داریم. میخواهی استحکام و رسوخ و ثبات استفاده کنی — ثبات جلوهٔ من است؛ ما داریم؛ ما از موضعِ سست حرف نمیزنیم؛ کوههایی که میبینی با این استحکام را من درست کردم؛ من توی زمین گذاشتم.
هرچه میخواهی جمعبندی کن. هرچه کم داری که به خاطرِ آن باور نمیکنی وعدههای او واقع است، آن را از اینجا بردار. چه کم داری؟ چه نداری که نمیخواهی وعده را باور کنی؟ بردار دیگر؛ در اختیارت است؛ باز است. پس حداقلِ این استدلالِ سوم قدرت است — به خاطرِ عطف به قبلی. حداکثرش علم، حکمت، ثبات، مهر و محبت؛ هرچه میخواهی؛ هرچه لازم داری. مثل اینکه این باز گذاشته شده؛ آخرش را خودت بنویس. چه دوست داری بنویسی؟ میخواهی بگویی پس علمنا فنعم العالمون؛ قدرنا فنعم القادرون؛ رحمنا فنعم الراحمون. هرچه دوست داری بنویس؛ همهاش هست؛ همهاش از توش فهمیده میشود.
«وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ» (مرسلات/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وای در آن روز بر تکذیبکنندگان.
وای در آن روز بر کسانی که این را هم شنیدند باز هم وعدههای خدا را تکذیب کردند.
جمعبندیِ سیاقِ دوم
استدلالِ اول — فرازِ اول — نمیخواهد روی مدارِ اثباتِ قدرت و حکمت و علم بچرخد؛ میخواهد استناد کند به گذشته: سیرهٔ عملی؛ هم گذشته هم حال و آینده. استدلالِ اول یک پروندهٔ اینمدلی باز میکند برای رسیدن به یقین دربارهٔ وعدهها.
استدلالِ دوم قدرت را مشخصاً میخواهد ثابت کند؛ و البته میخواهد به یادِ انسان بیاورد که بابا تو چیزی نبودیها؛ حالا پرروپررو جلوِ من ایستادهای میگویی وعدهها دروغ است. میدانی چه بودی دیگر: یک قطره آبِ پستی بودی؛ من کردمت این. حالا لطفاً آنقدر راجع به قدرتِ من إنقلت نیاور؛ آنقدر حرف نزن.
استدلالِ سوم باز هم قدرت، ولی بهعلاوهٔ هرچه که شما برای باور به وعده لازم دارید ازش بردارید. یعنی اگر کسی این سیره را ببیند — «کذلک نفعل بالمجرمین» — آن خلقت را ببیند و این تدبیرِ حکیمانه را دربارهٔ زندگیِ بشر ببیند، باز هم شک کند در «ما توعدون لواقع»، دیگر باید کی را ملامت کند به خاطرِ این شک؟ خودش را دیگر. دیگر چه باید بگوییم؟
لذا اینجا پروندهٔ سیاقِ دوم — که اعتراض و استدلال برای اثباتِ حقانیتِ وقوعِ وعدههای خداست — بسته میشود.
تکلیفِ جلسهٔ آینده
انشاءالله در جلسهٔ آینده اگر عمری باقی بود و خدا توفیق عطا فرمود، در محضرتان خواهیم بود برای سیاقهای سوم و چهارم و جمعبندیِ کل. لطفاً سورهٔ بعدی — سورهٔ نبأ — را هم کامل کار کرده باشید: تمامِ چهار مرحلهٔ مفاهیم، دستهبندی، جمعبندیِ دستهها و ارتباطِ دستهها.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.