یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آموزش تدبّر در سورهٔ نبأ — بخش دوم
سلام و ادب و احترام به خواهران و برادران گرامی. خدا را شکر میکنیم که توفیق داریم در پیشگاه مقدس قرآن کریم حاضر باشیم، و آرزو میکنیم خدای بزرگ ما را از سفرهٔ پربرکت قرآن کریم بهرهمند فرماید؛ به برکت صلوات بر محمّد و آل محمّد. اللهمّ صلّ علی محمّد وآل محمّد وعجّل فرجهم.
بحث ما در سورهٔ مبارکهٔ نبأ دو مرحله را طی کرده است: فهم اولیهٔ آیات که مخاطبان خود کار کرده بودند، و مرحلهٔ تشخیص سیاقها. در این جلسه جمعبندی سیاقها را کامل میکنیم و اگر فرصت شد به کشف ارتباط سیاقها میپردازیم. همانطور که پیشتر گفته شد، در سورههای مکّی تشخیص ارتباط سیاقها چندان دشوار نیست؛ زیرا معمولاً موضوع سوره دستخوش دگرگونی نمیشود. اگر از آغاز تا پایان سورهٔ نبأ بنگرید، محورِ بههمپیوستهٔ مباحث را بهآسانی تشخیص میدهید. با اینهمه، جمعبندی را کامل میکنیم تا فهم و بهرهمندی از سوره افزون گردد.
سیاق اول: آیات یک تا پنج — هشدار نسبت به انکار یوم الفصل
سیاق اول، آیهٔ یک تا پنج است:
«عَمَّ يَتَسَآءَلُونَ ﴿١﴾ عَنِ ٱلنَّبَإِ ٱلْعَظِيمِ ﴿٢﴾ ٱلَّذِى هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ ﴿٣﴾ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ ﴿٤﴾ ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ ﴿٥﴾» (نبأ/۱–۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از چه چیز از یکدیگر میپرسند؟ از آن خبرِ بزرگ؛ همان که ایشان در آن اختلاف دارند. هرگز؛ بهزودی خواهند دانست. سپس هرگز؛ بهزودی خواهند دانست.
«عمّ» مخفّف «عن ما» است: از چه چیز؟ مصدرِ «یتساءلون» تساؤل است؛ یعنی پرسش از یکدیگر. مردمی را تصوّر کنید که موضوعی با آنان در میان نهاده شده؛ موضوع برایشان سؤالبرانگیز بوده یا میانشان محلّ اختلاف. آنان دربارهٔ آن موضوع با هم سخن میگویند و از یکدیگر میپرسند: تو چه میگویی؟ نظر تو چیست؟ من چنین میگویم. «یتساءلون» همین پرسشِ دوطرفه است. «عمّ» ذهن را همان آغاز سوره به صحنهای میبرد که گروهی دربارهٔ چیزی از یکدیگر میپرسند. آیهٔ بعد خود پاسخ میدهد: دربارهٔ چیست؟ دربارهٔ خبرِ با عظمت.
الف و لامِ «النبأ» الف و لام تعریف است؛ یعنی خبری معلوم که عظمت دارد. این خبرِ معلومِ با عظمت سبب شده آنان از یکدیگر بپرسند. چرا میپرسند؟ اگر خبر معلوم است، پرسش برای چیست؟ میفرماید:
«ٱلَّذِى هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ» (نبأ/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که ایشان در آن اختلاف دارند.
این خبرِ با عظمت خبری است که ایشان «فیه» — دربارهٔ آن — «مختلفون»اند. از ادامهٔ آیات روشن میشود که مقصود از مختلفون این نیست که گروهی آن را پذیرفتهاند و گروهی نپذیرفتهاند؛ هیچکس آن را نپذیرفته، اما هر کس به بیانی آن را انکار میکند. اختلاف در نوعِ انکارِ قیامت است، نه اختلافِ ایمان و کفر. از کجا؟ از «کلّا»ی بعدی:
«كَلَّا سَيَعْلَمُونَ» (نبأ/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ بهزودی خواهند دانست.
این «کلّا» به همهٔ کسانی که اختلاف دارند میگوید: هرگز. پس هیچیک از طرفینِ آن اختلاف مؤمن به آن خبر نیست؛ هیچکس آن را قبول ندارد، اما هر کس بیانی برای انکارش دارد. یکی میگوید چطور ممکن است؛ چنین چیزی علمی میطلبد که ناممکن است. یکی میگوید قدرتی میطلبد که آن قدرت ناممکن است. دیگری میگوید فرض کنیم ممکن باشد؛ حکمتی میطلبد که ثابت نیست. یکی میگوید جسم پس از خاک شدن چگونه زنده میشود. دیگری میگوید روح چگونه دوباره به جسم میپیوندد. دیگری میگوید این حرفهاست؛ کی رفته و دیده؟ از کجا معلوم؟ هر کس سخنی دارد، اما همه در یک چیز مشترکند: انکار. از این رو میفرماید «کلّا سیعلمون»: هرگز این اختلاف به جایی نمیرسد؛ بهزودی خواهند دانست. سپس:
«ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ» (نبأ/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس هرگز؛ بهزودی خواهند دانست.
«ثمّ کلّا» تأکیدِ «کلّا»ی نخست است: باز هم همین اختلاف به جایی نمیرسد؛ بهزودی خواهند دانست.
تمثیلِ هشدارِ نزدیک
نقشِ «بهزودی خواهند دانست» را با تمثیلی میتوان دریافت. فرض کنید کسی دمِ در میگوید: خانمها و آقایان چه نشستهاید؟ همین الان گروهی در حرکتاند تا اینجا بیایند و با چماق و چاقو شما را بزنند — اشراری که خبردار شدهاند عدهای محجّبه و قرآنی اینجایند. نخست میگوید: دارند میرسند؛ سرِ همین خیاباناند. شنوندگان با خود میگویند شاید راست نگوید. دوباره میگوید: باور کنید نزدیک میشوند؛ هرچه زودتر پراکنده شوید. نگرانی بیشتر میشود. تردید میآید: راست میگوید یا نه؟ سپس میگوید: حالا خودتان میبینید. وقتی گفت «خودتان میبینید»، همان کسانی که نمیخواستند باور کنند میگویند: بلکه راست بود. اگر راست باشد چه باید کرد؟
گویا خدا میخواهد بگوید: این خبر با عظمت است؛ دارید انکارش میکنید و از هم میپرسید چگونه انکارش کنید و در نحوهٔ انکار اختلاف دارید؛ اما اشتباه میکنید؛ بهزودی خواهید دانست. این «بهزودی» چیست؟ مرگ است. تا مرگ فاصلهٔ زیادی نیست؛ هر آن ممکن است مرگ فرا رسد. وقتی مرگ رسید پردهها کنار میرود؛ اگر این حقیقت مبهم بود، آشکار میشود. «ثمّ کلّا سیعلمون». برخی گفتهاند «کلّا سیعلمون» نخست ناظر به مرگ است و «ثمّ کلّا سیعلمون» ناظر به خودِ روز قیامت. تا آیهٔ پنج هنوز نامی از قیامت نیامده؛ پس چرا از قیامت سخن میگوییم؟ چون در مرورِ دور اولِ سوره معلوم شد مقصود از خبرِ عظیم، قیامت است — خبرِ یوم الفصل. اگر تنها آیهٔ یک تا پنج بود، از خودِ این آیات معلوم نمیشد مقصود از خبرِ عظیم چیست.
جمعبندیِ آیات یک تا پنج
آیاتِ یک تا سه فضای تساؤلِ همگانی را خبر میدهد: پرسشی عمومی دربارهٔ خبرِ عظیمِ قیامت که در نحوهٔ انکارش اختلاف دارند. آیاتِ چهار و پنج با «کلّا سیعلمون ثمّ کلّا سیعلمون» همین فضا را زیر سؤال میبرد: دلتان را خوش کردهاید که راحت انکار میکنید؛ چنین نیست؛ دیر یا زود اتفاق میافتد و با وقوعش همهٔ ابهامات برطرف میشود. این همان مرحلهٔ هشدار است: هشدار نسبت به انکارِ یوم الفصل. میخواهی منکرِ یوم الفصل باشی یا نباشی؛ یوم الفصل میآید.
سبک قرآن در مواجهه با باورهای اعتقادی
قرآن کریم بهطور کلّی در مواجهه با مسائل اعتقادی سبکی دارد متفاوت از سبک رایج ما. این نکته را معلّمان دین و قرآن و عربی، و کسانی که دغدغهٔ کارِ اعتقادی با جوانان و مردم دارند، باید جدّی بگیرند. نگاه رایج چنین است: در کتاب اعتقادی دربارهٔ قیامت میگوییم قیامت روزی است که انسانها پس از مرگ دوباره زنده میشوند و باید پاسخگوی اعمالشان باشند؛ سپس ادلّهای برای اثبات میشماریم — دلیل علم، دلیل حکمت، دلیل قدرت — تا ثابت شود قیامت ممکن است و حتماً رخ خواهد داد؛ سپس شبهات را مطرح و یکبهیک پاسخ میدهیم. این سبک در ایجاد باور به قیامت همهجا کارگر نیست و لزوماً منتج نیست؛ چون فقط یک جنبه از وجود انسان را پوشش میدهد: فکر. انسان فقط فکر نیست. اگر گمان کنیم انسان فقط فکر است، تنها با سخنِ علمی باید پاسخ داده شود؛ اما انسان فکر است و عاطفه و احساس و اراده و غرور و ترس و امید؛ وجودش سرشار از حالات و عواطف و افکار است و جامعهاش نیز با اوست.
قرآن برای ایجاد باور نسبت به یک پدیده، سبکِ صرفاً موضوعی یا علمی را برنمیگزیند که تعریف کند، چهار دلیل بگوید، شبهات را برطرف کند و تمام. نخستین اقدام هشدار است. هشدار یعنی به مخاطب بگویی: تو با دو حالت مواجهای؛ این قیامتی که از آن سخن میرود یا هست یا نیست. اگر نبود چه میشود؟ آیا ما که گمان میکردیم هست ضرر میکنیم؟ قطعاً نه؛ قیامتی نبوده که چیزی از دست بدهیم. چند روزی بر ما گذشته و بر شما؛ فرض کنیم بر شما خوشتر گذشته باشد. چه از دست دادهایم؟ چند روز زندگی موقت دنیا که قرار بوده به نابودی ختم شود؛ شما کمی بیشتر خوش گذراندهاید و تمام شده است. اما اگر بود چه؟ آنگاه ما میتوانیم امید به زندگی سعادتمند و ابدی داشته باشیم؛ شما باید برای همیشه در آتش بسوزید. پس اگر باشد، کی ضرر میکند؟ شما. این همان «کلّا سیعلمون ثمّ کلّا سیعلمون» است: میخواهد هشدار دهد که اگر قرار باشد دربارهٔ قیامت با آمدنش به نتیجه برسی، آن نتیجه دیرهنگام است و به درد نمیخورد؛ اکنون باید به نتیجه برسی. هشدار، پیش از استدلال و پیش از رفعِ شبهه، اصلِ اهمیّت مسئله را در دل مینشاند: بدانی که با خبری طرفی که همه چیز به بودن یا نبودنش بستگی دارد.
به کسی میگویند سقف خانهات دارد میریزد؛ میگوید ممکن است نریزد. میگویند میریزد؛ ستونها متزلزل است؛ میگوید ممکن است بریزد و ممکن است نریزد. وقتی ریخت چه میکنی؟ با ریختنش باید قبول کنی؟ آن روز قبول کردن به چه کار میآید؟ هشدار یعنی همین: به هوش باشید. پدیدهٔ قیامت نبأ عظیم است؛ خبر از یوم الفصل بزرگترین خبری است که به انسانها داده شده.
بعثت و خبرِ عظیم
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله هنگامی که به رسالت مبعوث شدند، بر تپهای ایستادند و قریش را صدا زدند. جمع شدند. پرسیدند: مرا چگونه کسی میشناسید؟ گفتند: امین، راستگو، درستکار؛ صفات نیک شمردند. فرمود: اگر بگویم پشت این تپه کسانی در کمیناند یا خطری شما را تهدید میکند، قبول میکنید؟ گفتند: بله؛ راست میگویی؛ موضعمان را اصلاح میکنیم. فرمود: اگر بگویم خدا با من سخن گفته و خبر داده که پس از مرگ دنیایی دیگر هست، ارواح شما دوباره به اجسام بازمیگردند و باید پاسخگوی افکار و اخلاق و رفتارتان باشید، و برای سعادت در آن زندگیِ بیپایان باید چنین زندگی کنید و برای نجات از عذاب چنین، قبول میکنید؟ گفتند: نه. پس خودت باید صبر کنی ببینی. آن روز که دیدی به چه درد میخورد؟ قیامت آمد؛ قیامتی که خیال میکردیم نمیآید آمد؛ دیگر چه میکنی؟
این قسمت هنوز پیش از استدلال است، پیش از اعتراضات و رفع شبهات؛ اصلِ اهمیّتدادن به مسئله است: بدانی مسئله مهم است. مهمترین خبری که از ازل تا ابد به بشر داده شده خبر قیامت است؛ خبری بزرگتر از آن نیست. همه چیز به بودن یا نبودن قیامت بستگی دارد. نبأ عظیم یعنی این.
جالب است که در کتابهای اعتقادی ما معمولاً نخست توحید را ثابت میکنیم، سپس نبوّت، سپس معاد؛ اما قرآن نخست معاد را ثابت میکند. اگر کسی معاد را پذیرفت، تازه انگیزه پیدا میکند بشنود توحید چیست و پیامبر راست است یا نه. معاد خبری بزرگ است؛ مهمترین چالشی که بشر بهمعنای حقیقی با آن مواجه میشود، راست بودن یا نبودن همین خبرِ عظیم است. باید دانست که در دین ما نیز آنچه در کتابهای اعتقادی نخست ثابت میشود معمولاً توحید است و سپس نبوّت؛ اما ترتیبِ تربیتیِ قرآن در بسیاری از سورههای مکّیِ آغازین بر معاد تکیه دارد. وقتی معاد در جان بنشیند، گوش برای شنیدنِ توحید و سنجشِ صدقِ پیامبر باز میشود. نبأ عظیم همان چالشِ بودن یا نبودن است به معنای حقیقی کلمه.
اگر سورههای آغازینِ نزول را بشمارید، در بیشتر آنها فازِ اثباتِ قیامت بر اثباتهای دیگر میچربد. نخستین سوره — علق — از وحی سخن میگوید؛ چون استارت نبوّت و رسالت است؛ اما در همان سوره نیز تعابیر هشدار از قیامت هست:
«إِنَّ إِلَىٰ رَبِّكَ ٱلرُّجْعَىٰٓ» (علق/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا بازگشت بهسوی پروردگار توست.
حتی آنجا که میخواهد اثبات کند، باز تکیه بر اثبات قیامت است. در بیشتر سورههای کوچک — که اوائل بعثتاند — بحث قیامت مطرح است و انسانها خواهینخواهی باید دربارهٔ آن به موضع برسند. یکی از بهترین راهها برای درگیر کردن ذهن دانشآموزان و جوانان، مواجههکردن آنان با همین مسئله است: ابزار هنر و رسانه را به کار بگیریم؛ و برای مواجهه با خبرِ عظیمِ قیامت، توجّه به اینکه مرگ پیش روست و دیر یا زود ما را میگیرد، از بهترین راهکارهاست. انسان خواهینخواهی باید دربارهٔ این مسئله به موضع برسد؛ نمیتواند تا ابد آن را به تعویق اندازد. مواجههٔ صادقانه با مرگ، پرده از اهمیّتِ خبرِ عظیم برمیدارد و هشدارِ آیاتِ نخست را زنده میکند. پس جمعبندی سیاق اول: هشدار نسبت به انکارِ یوم الفصل.
سیاق دوم: آیات شش تا شانزده — احتجاجِ بدون شرح برای اثبات یوم الفصل
سیاق دوم با این آیات آغاز میشود:
«أَلَمْ نَجْعَلِ ٱلْأَرْضَ مِهَـٰدًا» (نبأ/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا زمین را گاهوارهای نساختیم؟
نکتهٔ تربیتی: بزنگاهِ سوره برای نوجوانان
پیش از آغاز جلسه، یکی از خواهران دربارهٔ انتقال قرآن به نوجوانان پرسیده بود. لازم نیست بگویید «میخواهم سورهٔ نبأ بگویم» و آیه بخوانید. باید بزنگاهی از سوره برگزینید — خودتان به سوره مسلّط باشید — و همان بزنگاه را به گفتوگو بگذارید؛ بگذارید همه سخن بگویند و ذهن را خالی کنند. مثلاً بهسادگی: میخواهیم دربارهٔ بستر بودن زمین برای زندگی حرف بزنیم. زمین بستری برای زندگی هست یا نیست؟ زمین را توصیف کنیم. درست است که در زمینشناسی زمین را برای علم توصیف میکنند؛ اینجا میخواهیم از زاویهٔ مهیا بودن زمین برای زندگی بشر بنگریم: مزرعهها، باغها، جنگلها، رودها، دریاها، اقیانوسها، کوهها، تپهها، معدنها؛ در مزرعهها و باغها انواع روییدنیها؛ آبها با طعمها و خواص گوناگون. دستکم یک ساعت میتوان دربارهٔ بستر بودن زمین برای زندگی سخن گفت. سپس: خدایی که زمین را مهیای زندگی بشر کرده چرا چنین کرده؟ این همه دستبهدست هم داده تا موجودی به نام انسان روی زمین زندگی کند؛ برای اینکه بخورد و بخوابد و بچرد و بمیرد و برود؟ این همه ابر و باد و مه و خورشید و فلک؟ ممکن است کسی بگوید آری. بگذار بگوید؛ حرف خود را بزن و برو. آیا این بحث قرآن نیست؟ همین آیهٔ قرآن است؛ حتی اگر آیه نخوانده باشی، بحثی درگیرکننده است.
«أَلَمْ نَجْعَلِ ٱلْأَرْضَ مِهَـٰدًا ﴿٦﴾ وَٱلْجِبَالَ أَوْتَادًا ﴿٧﴾» (نبأ/۶–۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا زمین را گاهوارهای نساختیم و کوهها را میخهایی؟
«مهاد» یعنی مهدِ مناسب برای زندگی؛ بسترِ مناسب. وقتی میگوید مهد، یادِ گهواره میافتید. گهواره حرکتی دارد، اما حرکتِ آرامبخش. بهمحض توجّه به این نکته، نگرانی از استحکامات پیش میآید: اگر میخواهید کودک را در گهوارهای بگذارید تا تاب بخورد، حواستان به چیست؟ آیا محکم است؟ از هر دو طرف استوار است؟ مبادا آرامشی کاذب باشد و با دو بار رفتن و آمدن کنده شود و سرِ کودک بشکند. از این رو بلافاصله میفرماید «والجبال أوتاداً»: زمین همانگونه که مهدِ مناسب زندگی است، مستحکم هم هست؛ شبکهٔ کوهها را عامل استحکام زمین قرار دادیم. زمین اسکلتی محکم دارد؛ این کوهها آن بخش از اسکلت زمیناند که بیرون زده، وگرنه درون زمین نیز هست. افزون بر این، وجود کوهها در سطح زمین مانع زلزلههای مکرّر و شدید و رانشها و حرکتِ ناسازِ پوستهٔ زمین و مانند آن میشود.
«وَخَلَقْنَـٰكُمْ أَزْوَٰجًا» (نبأ/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما را جفتجفت آفریدیم.
آغاز با همزهٔ استفهام است: «ألم نجعل الأرض مهاداً والجبال أوتاداً»؛ یعنی آیا زمین را مهد نساختیم؟ آیا کوهها را میخ نساختیم؟ اما «خلقناکم أزواجاً» دیگر علامت سؤالِ آشکار ندارد. با اینهمه، ترجیح آن است که لحنِ سؤالِ پدیدآمده را تا آخر ادامه دهیم. در فارسی هم گاه سؤال را با لحن میپرسیم، نه همیشه با «آیا»: یکبار میگویید «آیا حال شما خوب است؟»؛ یکبار «حالتان خوب است؟» — نوع خواندن سؤال میسازد. این آیات را نیز باید با لحن پرسشی خواند: ما شما را جفتجفت آفریدیم، نه؟
زوجزوج آفریدن به چه اشاره دارد؟ میخواهد بگوید در این عالم تولید و تناسل و انس و الفت نهادهایم. این لطفی بزرگ و پدیدهای عظیم است. فرض کنید بشر همه مرد بود؛ دیگر روی زمین زندگی ممکن نبود: نه تولّد و تناسلی، و حتی اگر بود الفت و انسی نبود؛ یا همه زن بود. زوجزوج بودن — از انسان تا حیوانات تا حشرات تا گیاهان — سامانهای از تکاثر و تناسل و الفت و صمیمیت و حیات را تضمین کرده است. این زوجیّت فقط سازوکارِ زیستی نیست؛ لطفی بزرگ و پدیدهای عظیم است که انس و الفت را در تار و پودِ حیات نهاده و زندگی جمعی را ممکن ساخته است.
«وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا» (نبأ/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خواب شما را مایهٔ آرامش قرار دادیم.
با زوج قرار دادن، بخشی از الفت تأمین شد؛ بخش دیگر خوابیدن است. فرض کنید مخلوقات همیشه بیدار و در فعالیت بودند؛ زندگی تحملناپذیر میشد. خواب را مایهٔ آرامش نهادیم: هرقدر خسته باشی، چند دقیقهای چشم میبندی و استراحت میکنی. کسانی که بیماری بیخوابی دارند، خود نشانهاند که خواب چه نعمت بزرگی است. یکی از اطرافیان استاد مشکل بیخوابی دارد؛ گاه چند قرص میخورد تا بخوابد و نمیتواند؛ در تمام مدتی که دیگران خواباند، کلافه اینسو و آنسو میرود. میگویند کار کن؛ مگر میشود؟ نخوابیدن به معنای توان کار کردن نیست؛ نه شب استراحت دارد و نه روز میتواند دوباره کار کند.
«وَجَعَلْنَا ٱلَّيْلَ لِبَاسًا ﴿١٠﴾ وَجَعَلْنَا ٱلنَّهَارَ مَعَاشًا ﴿١١﴾» (نبأ/۱۰–۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شب را پوششی قرار دادیم و روز را وقتِ معیشت.
شب را لباس قرار دادیم. فرض کنید دنیایی که همه روز است و شب نیست؛ باز هم چندان قابل تحمّل نیست. شب پوششی است برای تأمین همان آرامش؛ برای آنکه زندگی آرام شکل بگیرد. همیشه همهجا روشن نباشد؛ گاهی تاریکی. این تاریکی پوششی میسازد که ذهن به تمرکز و آرامش برسد. و روز را برای کسبوکار و تأمین زندگی قرار دادیم؛ جریان حیات در طول روز رخ میدهد. اگر همه شب بود، زندگی نبود.
«وَبَنَيْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعًا شِدَادًا» (نبأ/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر فراز شما هفت آسمانِ استوار بنا کردیم.
این همه را در سطح زمین انجام دادیم؛ بالای سر شما هفت آسمانِ محکم بنا کردیم و زمین شما را به عرش متصل ساختیم.
«وَجَعَلْنَا سِرَاجًا وَهَّاجًا» (نبأ/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چراغی فروزان قرار دادیم.
در آسمان چراغی نورافشان نهادیم. گفتنش آسان است؛ چند حرف علمی میسازیم و میگوییم در خورشید انفجارهای هستهای رخ میدهد. کی این را ساخته؟ میلیونها سال است میدرخشد؛ نه نورش کم میشود نه زیاد، و در اوج عظمتی که خدا بخشیده نورافشانی میکند. نه لامپی میزنیم و نه نفتی میریزیم؛ خودش روشن است تا هر وقت او اراده کند جمعش کند. هیچکس نمیتواند بگوید کی خاموش میشود — یک میلیون سال دیگر یا صد میلیون. هر کس چنین بگوید از اوهام خود سخن گفته است: حجمش اینقدر است، مواد هستهایش اینقدر، با این سرعت فلان سال خاموش میشود. باش تا خاموش شود؛ آنگاه تو را از کدام قبر بیرون بکشیم؟ برای خود ادعای خدایی میکنید. خورشید را دیگری روشن کرده و هر وقت اراده کند خاموشش میکند. تحلیلهای مادّی غالباً به آنجا میرسند که کلّ این رویدادها حادثهای از انفجاری است که روزی خودبهخود مسیرش تمام میشود. انسانها را در ذهن خود شبیه کرمهایی میبینند که از پاکت زباله برآمدهاند — حال آنکه همان کرمها نیز از نگاه ما خالق دارند؛ تقدیر شدهاند بیایند و زباله را تجزیه کنند. تفکرهای عجیب مادّی، انسان را کرمهای هوشمندی میپندارند که روی دو پا راه میروند و میمیرند.
«وَأَنزَلْنَا مِنَ ٱلْمُعْصِرَٰتِ مَآءً ثَجَّاجًا» (نبأ/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از ابرهای فشردهشده آبی ریزان فروفرستادیم.
«معصرات» ابرهایی است که فشار داده میشوند. اعصار یعنی چکاندن: ابری را خیس کنی و در دست بفشاری، آب میریزد. از ابرهای بارانزا آبی ریزان نازل کردیم. خودِ نازل کردن آب شگفت است: میلیونها تن آب — شاید بیشتر — در آسمان معلّق حرکت میکند؛ نه کشتی دارد نه هواپیما نه چرخ زیرش. چه قدرتی چنین میکند؟ تودههای عظیمی که گاه سطح یک کشور را میپوشاند؛ نصف ایران یا دوسومش زیر پوششی است که میریزد. آب چگونه میریزد؟ میچکد؛ شدید یا خفیف، در حالتهای گوناگون.
باران، برف، و پرسشهای طبیعی
یکی از چیزهایی که برای استاد جای پرسش بوده این است: در پاییز و زمستان ابرها میآیند و علیالقاعده با بخار آب شکل میگیرند؛ بیشترین بخار آب کی است؟ تابستان. چرا در تابستان آسمان غالباً صاف است؟ آیا ابرها از نیمکرهٔ پایین میآیند بالا؟ آقای دارابی کوشیده قانع کند که بخار در آسمان هست و دیده نمیشود و متراکم نمیشود؛ اما اگر سخن از تراکم باشد، در زمستان که ابرها بخارِ متراکماند، پایین باید خشک باشد؛ در حالی که هوا در زمستان تر است و در تابستان خشک. اینکه قرآن برف را نگفته محلّ بحث است. اولاً وقتی میفرماید از آسمان آب نازل میکنیم، لزوماً مساوی باران نیست؛ آب در اشکال گوناگون میتواند نازل شود. گاه میگوید «مطر» یعنی باران؛ گاه «ماء». آب در قالب برف یا قطره، بالاخره آب است که نازل میشود. ثانیاً در سورهٔ نور آمده است:
«أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ يُزْجِى سَحَابًا ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُۥ ثُمَّ يَجْعَلُهُۥ رُكَامًا فَتَرَى ٱلْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلَـٰلِهِۦ وَيُنَزِّلُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مِن جِبَالٍ فِيهَا مِنۢ بَرَدٍ فَيُصِيبُ بِهِۦ مَن يَشَآءُ وَيَصْرِفُهُۥ عَن مَّن يَشَآءُ ۖ يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِۦ يَذْهَبُ بِٱلْأَبْصَـٰرِ» (نور/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدهای که خدا ابری را میراند، سپس میانش پیوند میدهد، سپس آن را انبوه میسازد، آنگاه باران را میبینی که از خلالش بیرون میآید، و از آسمان از کوههایی که در آن تگرگ است فرو میفرستد، پس به هر که خواهد میرساند و از هر که خواهد بازمیگرداند؛ نزدیک است درخشش برقش چشمها را ببرد.
تعبیر به تگرگ است؛ بعید نیست برف را نیز بهخاطر جنس سرما به آن ملحق کنیم، چنانکه گویی از کوه یخ نازل میشود. این دو پاسخ فعلاً به ذهن میرسد. «ثجّاجاً» تا جایی که دانسته میشود یعنی ریزان یا فراوان؛ اگر ریزان باشد، بیشتر با آبِ ریختنی هماهنگ است تا با برف.
«لِّنُخْرِجَ بِهِۦ حَبًّا وَنَبَاتًا ﴿١٥﴾ وَجَنَّـٰتٍ أَلْفَافًا ﴿١٦﴾» (نبأ/۱۵–۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا بدان دانه و گیاه برویانیم و باغهایی درهمتنیده.
تا بهوسیلهٔ آن آب، دانه و گیاه و باغهای انبوه برویانیم.
احتجاجِ آزاد: بدون شرح
چند پدیده از پدیدههای عالم بیان شد. تقریباً در همهٔ اینها یک ملاحظه هست: انتفاع و بهرهمندی ما. زمین اگر مهاد است، کوهها اگر اوتاد، شما اگر أزواج، نوم اگر سبات، لیل اگر لباس، نهار اگر معاش، بالای سر اگر هفت آسمان محکم، اگر چراغ روشن، اگر آب نازل میکنیم و دانه و نبات و جنّات میرویانیم — همه گویا خبر میدهد که خداوند عالم را برای زندگی شما مدیریت و تدبیر میکند. در این عالم از علم و قدرت و حکمت چیزی کم نگذاشته تا بتوانید زندگی تعریفشده و سامانمندی شکل دهید.
هیچ نتیجهای هم در خودِ این آیات نگرفته است. اگر به یاد باشد، در سورهٔ مرسلات یکی از احتجاجات نتیجهٔ صریح نداشت؛ اعتراض اول و دوم را خدا فرموده بود و برای سومی آزاد گذاشته بود که خود نتیجه بگیری. اینجا نیز کلّ این استدلال بدون نتیجهٔ مصرّح است: حالا چه کنیم؟ از اینها چه استنباط کنیم؟ بگوییم آن کس که زمین را مهاد کرد و کوهها را اوتاد و شما را أزواج و خواب را آرامش و شب را لباس و روز را معاش و هفت آسمان و چراغ روشن و ابر بارانزا و بیرون آوردن دانه و نبات و باغها — عالم است؟ هست. قادر است؟ هست. حکیم است؟ هست. راستگوست؟ هست. مهربان است؟ هست. روی حساب و کتاب کار میکند؟ هر نتیجهای میخواهی بگیر؛ حرف بعدی را میخواهیم بزنیم. اینها احتجاجات آزادند؛ اصطلاحاً «بدون شرح». گاه عکسی میبینی و زیرش نوشتهاند بدون شرح: نگاه کن خودت نتیجه بگیر. اگر به این عالم به دیدهٔ مطالعه بنگری، چه نتیجهای میگیری؟ به زبان بیزبانی میگوید: هر نتیجهای از این صحنه بگیری قطعاً مؤیّد بودن روز قیامت است؛ هیچ نتیجهای نمیتوانی بگیری که از آن انکارِ قیامت برآید. از علم فهمیده میشود مؤیّد قیامت است؛ از قدرت؛ از حساب و کتاب؛ از حکمت؛ از مهربانی — چون بیمهری به بشر است که بشر بیهوده آفریده شود و نابود گردد. جز نفسی بیمارگونه که بخواهد بگوید اینها همه اتفاقات است و نه علم است نه قدرت نه حکمت نه مهر، هیچ منصفی جز این نمیگوید.
اگر کسی میخواهد سیاق دوم سورهٔ نبأ را جمعبندی کند باید برود در عالم ببیند: بنشین خورشید را نگاه کن؛ دربارهٔ خورشید و ابر و زمین و کوهها مطالعه کن. اینها همه آدرسهای مطالعاتیاند. آیا مطالعه در این پدیدهها به علم و قدرت و حکمت نمیرساند؟ شگفتا از بشرِ مغرورِ متکبّرِ خودکامه که هرچه بیشتر میفهمد کافرتر میشود؛ هرچه بیشتر به ذرایع خلقت و عظمت و قدرت و نشانههای او واقف میشود، همانقدر بیشتر ملحد و مدّعی میگردد، بهجای آنکه خاضع و خاشع شود و بفهمد خودش کسی نیست. درست عکسِ استفاده از استدلال است؛ گویا خاصیت اصلی آب سیراب کردن باشد و کسی از آب برای تشنهتر شدن استفاده کند. بشر با پدیدهها چنین رفتار میکند.
پیوند سیاقها: نبأ عظیم همان یوم الفصل است
از کجا میفهمیم نبأ عظیم چیست؟ از بقیهٔ سوره. وقتی سورهٔ نبأ را پیش میرویم، میرسیم به جایی که میبینیم اینها همه مقدّمهای بوده تا بحث از یوم الفصل آغاز شود؛ پس نبأ عظیم خبرِ یوم الفصل است. وقتی پس از اختلاف در خبرِ یوم الفصل این پدیدهها را برمیشمرد، میفهمیم میخواهد آن اختلاف را از میان بردارد: چرا یوم الفصل را انکار میکنید؟ در علم او شک دارید؟ در قدرت او؟ در لطف او؟ در حکمت او؟ همین پدیدههای اطرافتان را بنگرید؛ هر شکی برطرف میشود. پس به استناد سیاقهای بعدی میگوییم نبأ عظیم یوم الفصل است و اینجا احتجاج و استدلال برای اثبات آن.
اما از چه زاویهای؟ آیا نتیجهٔ علم میگیریم و میگوییم یوم الفصل ثابت شد؟ قدرت؟ حکمت؟ بیان «بدون شرح» است؛ بیانش با شماست. ممکن است بگویید خدا میخواهد بگوید من همهٔ اینها را پدید آوردم و از تو انتظاراتی دارم؛ یکی از انتظارات — و در این سوره مطرح شده — ایمان به یوم الفصل است: در قبال این همه لطف و بزرگواری، خبرِ یوم الفصل را که دادهام بپذیر و تسلیم شو. دیگری بگوید شک داشتم در قدرت خدا، برطرف شد؛ در علم؛ در حکمت. وقتی میگوییم بدون شرح، یعنی با بیانهای مختلف میتوانی از این آیات برای ایمان به یوم الفصل بهره ببری.
نقشِ «سبعاً شداداً» در میانِ نعمتهای محسوس
همهٔ نعمتهایی که اینجا بیان شده قابل حس و لمس و تأییدند: زمین مهاد، جبال اوتاد، أزواج، سبات، لیل، نهار، سراج، معصرات، حبّ و نبات و جنّات. در این میان یک آیه چه نقشی دارد؟
«وَبَنَيْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعًا شِدَادًا» (نبأ/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر فراز شما هفت آسمانِ استوار بنا کردیم.
ما هفت آسمان نمیبینیم؛ هرچه نگاه کنیم یک آسمان میبینیم. از بستری که همهٔ قطعاتِ پازل را لمس و حس و تأیید میکنی استفاده میکند و میگوید: اینها را کی کرده؟ من. اکنون من به تو میگویم این آسمان یکی نیست؛ هفت تاست. همین من که زمین را مهاد کردم و از ابرها باران میریزم و شب و روز و آب و حبّ و نبات را چنین ساختم، همین من میخواهم به تو خبر دهم — میدانم نمیبینی، اما خبر میدهم — آنچه میبینی هفت طبقهٔ محکم است. در ذهن چه پدید میآید؟ علامت سؤال: چرا هفت طبقه؟ چه میخواهد بگوید؟ در قرآن میبینی گفته «سبعاً شداداً» و «سبع طرائق»؛ آدرس مطالعاتی میدهد. ذهن را متوجّه میکند که این عالم را که سامان دادیم به ملکوت متصل کردیم؛ راه ارتباطش را هفت طبقه تا ملکوت تأمین کردیم. این جنبه بحث را کامل میکند و از طبیعیِ محض بودن و تحلیلِ صرفاً مادّی خارج میسازد. این عالم طبقه طبقه به عرش الهی متصل میشود؛ هر اتفاقی و هر تأثیر و تأثّری اینجا رقم میخورد، طبقه طبقه اثر دارد تا خودِ عرش. خیلی چیزها را در عالم عوض میکند: فقط تو و یک زمین و یک خاک نیستی. از بسترِ معلومات استفاده میکند و چیزی به معلومات میافزاید: به این آسمان صرفاً به دیدهٔ طبیعی نگاه نکن.
ترتیبِ منطقیِ آیاتِ سیاق دوم
این آیات ترتیبی زیبا و منطقی دارند. از زمین شروع میکند: زمین را مهدِ مناسب زندگی قرار دادیم. تا میگوید مهد، استحکام مطرح میشود: استحکام را نیز تأمین کردیم. زمین مهد است و استحکام دارد تا چه؟ تا شما تشکیل خانواده دهید و جفتجفت بر زمینی آرام و مستحکم زندگی کنید. خانواده هم که تشکیل شد، خوابی لازم است برای آرامش؛ وگرنه بیخوابی چه فایده دارد؟ خواب را کی راحت میتوان داشت؟ شبی که پوشیده باشد؛ بروید شب بخوابید و بهره ببرید. همه شب نه؛ روز هم هست: روز برخیزید دنبال کار و زندگی و رسیدگی به اوضاع. تا اینجا گویا قسمتِ زمینی ماجرا را گفته است.
از اینجا به آسمان میآید: «وبنینا فوقکم سبعاً شداداً». همهاش زمین نیست؛ آسمان هم هست، آن هم هفت طبقه. سپس چراغ روشنتان را در آسمان قرار دادیم — نخستین و مهمترین فضیلت آسمان برای شما. پس از همان آسمان آب نیز نازل کردیم؛ نور و آب را از آسمان تأمین کردیم. آب برای چه؟ تا بدان دانهها و نبات و باغها برویانیم. دوباره به چرخهٔ زمین بازمیگردد. میخواهد بگوید چرخهای تدبیرشده و حکیمانه و کامل از زندگی بشر رقم زدهایم که اگر کسی آن را مطالعه کند، علم و قدرت و حکمت و مهر و محبت خدا و حسابوکتابدار بودن کارهای او را میفهمد؛ و همهٔ اینها بدون نیاز به توضیح میگویند قیامت حق است و یوم الفصل حق است. ممکن نیست صاحب این علم از برپا کردن قیامت به لحاظ دانایی کم بیاورد، یا صاحب این قدرت به لحاظ قدرت، یا صاحب این تدبیرِ حکیمانه عبث کرده باشد، یا صاحب این مهر و محبت انسان را رها کند تا تباه شود. اینها اتفاق نخواهد افتاد. صاحبِ این علم نمیتواند از برپاییِ قیامت ناتوان باشد؛ صاحبِ این قدرت نمیتواند عاجز باشد؛ صاحبِ این تدبیرِ حکیمانه نمیتواند عالم را عبث نهاده باشد؛ صاحبِ این مهر نمیتواند انسان را رها کند تا تباه شود. همهٔ حلقههای این چرخه — از زمینِ مهد تا کوهِ میخ، از زوجیّت تا خواب و شب و روز، از آسمانِ هفتلایه تا چراغِ وهّاج و آبِ ثجّاج و حبّ و نبات و جنّات — یک پیامِ بینیاز از شرح میفرستند: یوم الفصل حق است.
پس سیاق دوم: اثبات یا احتجاج برای اثباتِ یوم الفصل. یوم الفصل را از کجا میفهمیم؟ از سیاقهای بعدی. تا اینجا هنوز نامی از یوم الفصل نیامده؛ یک هشدار داریم بیبرچسب و یک اثبات بیبرچسب. از سیاق بعدی میفهمیم برچسبِ این هشدار و این اثبات یوم الفصل بوده است.
هدف، انتظار، و منتِ الهی
انتظار یعنی پاسخگو بودن بشر نسبت به همان حکمت و هدف. هدف همین است. جنبهٔ منّت نیز هست، اما فعلاً بحث اصلی روی آن نیست. همین که اقرار میکنید این مدیریت را به کار گرفتم و هدفی داشتم، کافی است. دربارهٔ منّتگذاشتنِ خدا بر بشر نکتهای هست. یکی از اسامی خدا «منّان» است — بسیار منّتگذار — و این از صفات اوست. اما منّتگذاشتن دو حالت دارد. یکبار کسی منّت میگذارد که حقّ منّتگذاری ندارد؛ چون صاحب حقیقی چیزی نبوده. اگر پدری سرِ فرزند منّت بگذارد، نعمت را خدا به او داده و او به فرزند داده؛ واسطه بوده. باز فرزند باید تشکر کند، اما برای پدر پسندیده است که منّت نگذارد؛ همچنین مادر و همسر و هر که لطفی میکند. چرا از اینان منّت را نمیپذیریم یا بهتر است نگذارند؟ چون صاحب حقیقی نیستند. اما خدا صاحب حقیقی همه چیز است؛ پس برای همه چیز میتواند بر بشر منّت بگذارد و منّتگذاشتنِ او تحقیر نیست؛ چون بهجاست. منّتِ تحقیرآمیز آن است که بیجا باشد. این مانند تکبّر است: تکبّر برای ما پسندیده نیست، اما خدا میگوید من متکبّرم؛ چون او واقعاً کبیر است. خدا متکبّر است و برای او ایراد نیست؛ منّان است و برای او ایراد نیست. ما نباید متکبّر و منّان باشیم چون مخلوقیم.
سیاق سوم: آیات هفده به بعد — توصیف یوم الفصل
سیاق سوم از آیهٔ هفده تا سیونه میخواهد به توصیفِ یوم الفصل بپردازد. قسمت اول، توصیفِ خودِ یوم الفصل است:
«إِنَّ يَوْمَ ٱلْفَصْلِ كَانَ مِيقَـٰتًا» (نبأ/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا روز جدایی وعدهگاهی بوده است.
فصل یعنی جدایی. میقات یعنی وقتِ تعیینشده. روز جدایی وقتی است تعیینشده؛ یعنی این عالم قرار است در وقتی معلوم به پدیدهٔ فصل — جداسازی — برسد. تا پیش از آن همه درهماند: خوب و بد، مؤمن و کافر و منافق. اما روزی میرسد که جدا شوند. میقات به معنای ملاقات نیست؛ وقتِ تعیینشده است. یوم الفصل روز جدا شدن است؛ و از ادامهٔ سیاق معلوم میشود جدا شدنِ کی از کی: طاغین از متّقین. طاغین یعنی طغیانگران؛ متّقین پرهیزکاران. متّقی و طغیانگر اکنون درهماند؛ اما این عالم به سمتی مدیریت میشود که در نقطهای طاغین از متّقین جدا شوند. خدا وعده میکند: وقتش را من تعیین کردهام؛ معلوم است.
تا آن موقع نگاه میکنی و میگویی چه فرقی دارد؟ باتقوا باشیم یا نباشیم چه شده؟ بیتقوایان چه کم دارند که ما بخواهیم بیتقوا نباشیم؟ اکنون همه درهماند؛ همه از زمین و آسمان و شب و روز و کوهها و ابرها بهره میبرند. خدا نگفته سراجاً وهّاجاً للمؤمنین یا للمتّقین؛ برای همه. نگفته انزلنا من المعصرات ماءً ثجّاجاً فقط برای مصدّقین و نه برای مكذّبین. آب برای همه، آسمان برای همه، زمین و کوه و زوج و خواب و شب و روز و حبّ و نبات و جنّات برای همه. اما روزی میآید، میقاتی، زمانی تعیینشده که یوم الفصل جدا میکند.
«يَوْمَ يُنفَخُ فِى ٱلصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجًا» (نبأ/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که در صور دمیده شود، پس فوجفوج بیایید.
روزی که در صور — شیپور — دمیده میشود. مراد از دمیدن در شیپور، اعلان با صدای بلندِ آغازِ قیامت است. آنگاه همه فوجفوج و گروه گروه حاضر میشوید؛ آن که مرده بود زنده میشود و آن که زنده بود نیز؛ همه حاضر میشوید. احتمال قوی آن است که این صورِ دوم باشد. صحرای محشر از گروههای گوناگون انسانها پر میشود.
«وَفُتِحَتِ ٱلسَّمَآءُ فَكَانَتْ أَبْوَٰبًا» (نبأ/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آسمان گشوده شود و درهایی گردد.
آسمان گشوده میشود. قرآن در سورهٔ ذاریات میفرماید:
«وَٱلسَّمَآءِ ذَاتِ ٱلْحُبُكِ» (ذاریات/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به آسمانِ دارای راهها و چینهای استوار.
آسمان اکنون دارای دربهای بستهشده است؛ روزی دربهای آسمان گشوده میشود: آسمان هست، اما با درهای باز؛ یعنی از روی زمین حقیقتِ عالم غیب قابل رؤیت و مشاهده است. آسمان گشوده میشود و به دربهایی بدل میگردد. چون فوجفوج شدهاید، هر فوجی را بابی است برای اتصال به عالم غیب.
«وَسُيِّرَتِ ٱلْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَابًا» (نبأ/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کوهها به راه افتند و سرابی شوند.
آن روز کوهها به حرکت درآمده و سراب شدهاند؛ از کوهها چیزی جز سراب نمانده. سراب یعنی شمایلِ کوهمانندی میبینی، اما نزدیک که شوی کوهی در کار نیست؛ مانند سرابی که در دنیا چیزی آبمانند میبینی و نزدیک که شوی آب نیست.
آیاتِ هفده تا بیست خودِ یوم الفصل را توضیح دادهاند: میقات است، وقتی تعیینشده. اما چون فرمود یوم الفصل روز جدایی است، اکنون منتظریم این جدایی را ببینیم.
جهنّم مرصاد برای طاغین
«إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَادًا ﴿٢١﴾ لِّلطَّـٰغِينَ مَـَٔابًا ﴿٢٢﴾» (نبأ/۲۱–۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا جهنّم کمینگاهی بوده است؛ برای طغیانگران بازگشتگاهی.
«مرصاد» محلّ رصد است؛ یعنی در کمین. جهنّم در کمین است. در روز جدایی عدهای راهی جهنّم میشوند؛ گویا همین اکنون در کمین آنان است. برای طغیانگران «مآباً» است — محلّ عوب یعنی بازگشت. طغیانگران بازمیگردند به جهنّم؛ عاقبت و محلّ رجعت است. همه از عالم بالا بازمیگردیم، اما برای طاغین بازگشتگاه کجاست؟ جهنّم.
«لَّـٰبِثِينَ فِيهَآ أَحْقَابًا» (نبأ/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آن روزگارانی درنگکنندگاناند.
«لابثین» از لبث است؛ لبث یعنی توقّف. طغیانگران توقّفکنندگاناند در جهنّم، «أحقاباً». أحقاب جمعِ حقبه است؛ حقب دورهٔ تقریباً هشتادساله است. زندگی جهنّمیان به دورههای حدوداً هشتادساله تقسیم میشود؛ هر حدود هشتاد سال دورِ تازهای از جهنّم برایشان رقم میخورد. در روایات نیز به این هشتادسال بودنِ عذابهای جهنّم اشاره شده؛ مثلاً دربارهٔ کسی که در نماز کاهلی دارد — البته آنچه شنیده شده دربارهٔ یک نماز صبحِ کاهلانه بوده و تفصیلش را اینجا باز نمیکنیم. دورهها هشتادسالهاند. چند حقبه؟ یک، دو، سه؟ قرآن میفرماید برای بعضی ابدی است؛ تمام نمیشود؛ هشتاد سال به هشتاد سال تمدید میشود. برای کسانی که عملِ سیّئ وجودشان را یکسره فرا نگرفته باشد و مغلوبِ کاملِ گناه نشده باشند و امیدی و راه نجاتی مانده باشد، روزی انشاءالله از جهنّم خلاصی مییابند. اما:
«بَلَىٰ مَن كَسَبَ سَيِّئَةًۭ وَأَحَـٰطَتْ بِهِۦ خَطِيٓـَٔتُهُۥ فَأُو۟لَـٰٓئِكَ أَصْحَـٰبُ ٱلنَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَـٰلِدُونَ» (بقره/۸۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آری، هر که بدی کند و گناهش او را فرا گیرد، آنان دوزخیاناند؛ در آن جاودانهاند.
برای همیشه در جهنّم میمانند.
«لَّا يَذُوقُونَ فِيهَا بَرْدًۭا وَلَا شَرَابًا ﴿٢٤﴾ إِلَّا حَمِيمًۭا وَغَسَّاقًۭا ﴿٢٥﴾» (نبأ/۲۴–۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آن نه خنکی میچشند و نه نوشیدنی؛ جز آب جوشان و چرکابه.
در جهنّم هیچ خنکی نمیچشند — حتی یک لحظه در باز شود و هوای خنکی بیاید — و نه هیچ نوشیدنی گوارایی. وقتی در گرمای طاقتفرسای دنیا قرار بگیری — هنوز سخن از آتشِ آخرت نیست — به هیچ چیز بهاندازهٔ خنکی و آب نیازمند نمیشوی: هوایی خنک بوزد، جرعهای آب خنک بنوشی. نمیچشند در جهنّم هیچ خنکی و هیچ نوشیدنی مگر حمیم و غسّاق. حمیم آب داغِ در حالِ غلیان است؛ غسّاق — با کمال تأسّف — چرکابه و خونابه است که از زخمِ تن جاری میشود. هیچ خنکی و هیچ نوشیدنی مگر آبِ جوشان و چرکابهٔ زخمِ تنِ خودِ جهنّمیان.
«جَزَآءًۭ وِفَاقًا» (نبأ/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کیفرى همساز و موافق.
خدا میگوید جزاءً وفاقاً: اتفاقاً هیچ بیش از گناهشان نیست؛ موافق همان وضعیتی است که خود برای خود پدید آوردند. برخی چون به آیاتِ جهنّم میرسند احساس میکنند خشونت بهشدّت به خرج داده شده: در این حد که هیچ خنکی نیاید، هیچ جرعهٔ آبِ گوارایی نباشد، و آبِ داغ یا چرکابهٔ زخمِ تن را بخورانند. اینجا باید پرسشی مطرح کرد و از آن نتیجه گرفت.
درکِ زشتیِ عمل و تناسبِ کیفر — نقلِ سردار شهید حاج قاسم سلیمانی
سردار شهید حاج قاسم سلیمانی نقل میکند از جنایات داعشیها جنایتی که در طول تاریخ جنایات جنگی سابقه نداشت: پدر را جلوی بچهها سر بریدن، بچه را جلوی مادر سر بریدن. یکی از جنایتها را ذکر کرد که استاد از ذکرِ تفصیلش در محضر خواهران و مادران عذر میخواهد — اینکه بچهٔ آدم را جلویش ذبح کنند و بپزند و به خوردش بدهند. اگر از زبان شهید نشنیده بود نمیگفت؛ میگفت شاید شایعه است یا اغراق. آن انسانی که در رذالت و قساوت به اینجا رسیده را چقدر باید عذاب کرد؟ هرچه عذابش کنند کم است. بجوشانندش، آبِ داغ در حلقش بریزند، چرکابهٔ تنش را به خوردش بدهند؛ نجاتی برای او نمیبینیم. چرا؟ چون با شنیدنِ آن، در دل اتفاقی افتاد که حکم کردیم به بدترین عذاب برای او. چرا این حکم را کردیم؟ چون قبح و زشتیِ این رفتار را میتوانیم لمس کنیم. تمام ماجرا همین است.
زشتیِ خیلی چیزها را اصلاً لمس نمیکنیم. اگر کسی بچهٔ ما را بزند یا بکشد یا پوست بکند و بخواهد به خورد ما بدهد، هرچه بگویی حکم به عذابش میکنیم. اما در نگاه ما اینکه انسانی بهرغمِ این همه الطاف و سرمایهگذاریهایی که خدا کرده بود تا از او مخلوقی متعالی پدید آید، همه را عمداً شنید و فهمید و زیر پا گذاشت و همه چیز را ضایع کرد، گویا چیزِ خاصّی نیست. «حالا ضایع کرده دیگر.» چه را ضایع کردی؟ پردهٔ چه را دریدی؟ با که در افتادی؟ خودت را چه حساب کردی؟ من که همه چیز را برایت روشن کردم. فاصلهٔ ادراک همین است: آنجا که زشتی را با گوشت و پوست حس میکنیم، کیفرِ سخت را عادلانه میشماریم؛ آنجا که زشتیِ کفر و تکذیب و پایمال کردنِ سرمایههای الهی را حس نمیکنیم، آیاتِ جهنّم را خشونت میپنداریم. در حالی که جزاء وفاق است؛ موافق همان وضعیتی که خود انسان با انکار و تکذیب و ناامیدی از حساب برای خود ساخته است.
تازه خدا میگوید عذابهای من از این جنس نیست که بگویم این گناه را بکنی من اینسو پوستت را بکنم؛ یا عمداً این چرک را در حلقت بریزم. نه. میگوید:
«وَلَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (صافات/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جز آنچه میکردید کیفر داده نمیشوید.
من فقط برای آنکه امتحان شوی بر بعضی چیزها پرده کشیدم؛ پنهان کردم تا ببینم به حرف من اعتماد میکنی یا نه و با اختیار خود راهت را بروی. وگرنه آنچه در جهنّم رخ میدهد هیچ چیز جز همان نیست که خودت انجام دادی؛ چیزی است که خود برای خود پدید آوردی. خدا پیوسته گفت نکن؛ اعتنا نکردی. حجّت را تمام کرد؛ اعتنا نکردی. به خودت ستم کردی. ما به تو ستمی نکردیم و نمیکنیم. خدا در قرآن بارها فرموده سرِ سوزنی به کسی ظلم نکردهایم و نمیکنیم. «جزاءً وفاقاً» جزایی است موافق همانچه آوردند.
آنچه آوردند: ناامیدی از حساب و تکذیبِ آیات
«إِنَّهُمْ كَانُوا۟ لَا يَرْجُونَ حِسَابًا ﴿٢٧﴾ وَكَذَّبُوا۟ بِـَٔايَـٰتِنَا كِذَّابًا ﴿٢٨﴾» (نبأ/۲۷–۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا آنان هیچ حسابی را امید نمیداشتند و آیات ما را سخت تکذیب کردند.
کسانی بودند که هیچ امیدی به حساب و کتاب در عالم نداشتند. کسی که امید به حساب ندارد، در گناه کوتاهی نمیکند. وقتی امید نداری که حسابی در کار است، هر کاری از دستت برآید برای منفعتطلبی و شهوترانی و آرام کردنِ حسِّ غضب انجام میدهی. آدمها طبایعشان فرق دارد: یکی خوک است، یکی گاو، یکی گرگ. همه گرگ نیستند؛ بعضی خوکاند. چرا گرگ بد باشد و خوک نه؟ چرا گرگ بد باشد و گاو نه؟ آدم برای آدم بودن است؛ نه برای خوک بودن و گرگ بودن و گاو بودن و گوسفند بودن. همهٔ اینها بد است. «لا یرجون حساباً»: هیچ حسابی را امید نداشتند. در نتیجه آیات ما را همه تکذیب کردند؛ هر نشانهای نشانشان دادیم تکذیب کردند؛ برایشان خواندیم تکذیب کردند. گویا یک حرف راست از دهان ما بیرون نیامده باشد و اینگونه با ما برخورد کردند. آیا هرچه به تو گفتیم دروغ بود؟
«وَكُلَّ شَىْءٍ أَحْصَيْنَـٰهُ كِتَـٰبًا» (نبأ/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر چیزی را در کتابی برشمردهایم.
هر کار را همه نوشتیم؛ دانه دانه، ریز ریز: نیّتش، عملش، فکرش، ارادهاش، اقدامش، زندگیاش. حالا که چنین است:
«فَذُوقُوا۟ فَلَن نَّزِيدَكُمْ إِلَّا عَذَابًا» (نبأ/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس بچشید؛ که جز بر عذابتان نمیافزاییم.
پس بچشید. پس زیاد نمیکنیم شما را جز بر عذابتان. آیا این زیاد کردن بر عذاب ظلم است؟ نه. اینکه در قیامت در هر حقبی عذاب نسبت به حقبِ قبلی بیشتر شود، زاییدهٔ آن است که در دنیا در هر مرحله از زندگی از مرحلهٔ پیشین بدتر شده بودند: روندِ تصاعدیِ ظلم و کفر و تکذیب و فسق و عصیان. افتاده بودند روی غلطکِ بدتر و بدتر شدن؛ امتحانشان با همین شیب تمام شد و با همین شیب میروند. اگر افتاده بودند روی مسیرِ بهتر و بهتر شدن، با آن شیب میرفتند.
ختمِ این بخش از جلسه
تا اینجا سه سیاق روشن شد. سیاق اول — آیات یک تا پنج — هشدار نسبت به انکارِ یوم الفصل است: فضای تساؤلِ همگانی در نحوهٔ انکارِ خبرِ عظیم، و سپس «کلّا سیعلمون ثمّ کلّا سیعلمون» که آن فضا را فرو میریزد. سیاق دوم — آیات شش تا شانزده — احتجاجِ بدون شرح است؛ چرخهٔ تدبیرِ الهی در زمین و آسمان را پیش چشم مینهد تا هر نتیجهٔ منصفانهای مؤیّدِ قیامت باشد. سیاق سوم از آیهٔ هفده آغاز میشود: توصیفِ یوم الفصل بهعنوان میقات، نفخِ صور، گشایشِ آسمان، سیرِ جبال، و آنگاه سرنوشتِ طاغین در جهنّمِ مرصاد تا آیهٔ سی با «فذوقوا فلن نزیدکم إلا عذاباً». ادامهٔ بحث — از جمله توصیفِ متّقین و تتمهٔ سوره — انشاءالله در جلسهٔ آینده در ساعتِ اول پی گرفته میشود. صلواتی ختم بفرمایید.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.