یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آموزش تدبّر در سورهٔ نبأ — بخش سوم
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
در فاصلهٔ میان دو کلاس چند پرسش مطرح شد که قرار است پاسخ کامل آنها در آغاز جلسهٔ آینده بیاید؛ با این حال، پیش از ورود به ادامهٔ آیات، دو پرسش را در همین وهله کوتاه و روشن پاسخ میدهیم، زیرا به مبانیِ همین مرحله از آموزش مربوط است و اگر حل نشود، فهمِ ادامهٔ سوره نیز دچار ابهام میماند.
چرا در تدبّر از روایات بسیار استفاده نمیکنیم؟
پرسش نخست این است که چرا در تدبّر این آیات از روایات بسیار بهره نمیگیریم؛ یعنی آیات را میخوانیم و معنا میکنیم، اما مباحث رواییِ ذیل آیات را همزمان نمیآوریم. پاسخ تفصیلی این پرسش در مبانیِ تدبّرِ سطح یک آمده است؛ تقریباً در دو سه ساعتِ نخستِ آن دوره، نسبتِ تدبّر با روایات گشوده و توضیح داده شده است. کسانی که این دغدغه برایشان جدی است، شایسته است همان بخش را یکبار دیگر با دقت بشنوند. آنچه در اینجا میآید، پاسخِ کوتاه و کاربردی برای همین مرحله است.
کارکردِ روایات، تفهیمِ قرآن نیست. در روایات، قرآن بهعنوان کتابی که خود قابل فهم است معرفی شده است؛ و بر همین اساس پیامبر خدا و ائمه علیهمالسلام به ذکرِ معنیِ لغوی و ترکیبِ نحویِ آیات نپرداختند. نگفتند «یتساءلون» از تساؤل است و تساؤل یعنی پرسیدن از یکدیگر؛ نگفتند «نبأ» یعنی خبر و «عظیم» یعنی بزرگ و «مختلفون» یعنی با هم اختلاف دارند و «مهاد» یعنی چنین و چنان. روایات نه معنیِ لغتاند و نه ترکیبِ فعل و فاعل و مفعول و حال و تمییز و مبتدا و خبر. ائمه علیهمالسلام اقدام به معنیکردنِ کلمات و ترکیبِ جملات و ترجمهکردنِ آیات نکردند؛ چرا؟ چون بر این باورند که قرآن متنی عربی، سلیس، روان و قابل فهم است. عربی زبان شناختهشده است؛ مردم میتوانند لغات را بفهمند، ترکیب را بفهمند، و دربارهٔ معنیِ آیه یا پاراگراف یا سوره خود به نتیجه برسند. نمیگوییم اصلاً روایتی نداریم که معنی گفته باشد؛ اما بسیار ناچیز و اندک است، و اغلب همانجا که کسی پرسیده «این یعنی چه؟» و حضرت پاسخ دادهاند. وگرنه خودبهخود قرآن را آیه به آیه معنی نکردهاند.
پس ذیل آیات عمدتاً چه داریم؟ تطبیق داریم: معنیِ آیه را بر مصداقی بیرونی تطبیق دادهاند؛ گفتهاند منظور از این آیه فلان است، یا منظور منم، یا مصادیقِ این قصه چنیناند. بیانِ باطن داریم: باطنِ آیه را توضیح دادهاند؛ مثلاً باطنِ «أفرأیت من اتخذ إلهه هواه» یا «لا یمسه إلا المطهرون». یا معنای آیه را توسعه دادهاند — آنچه طلبهها «تنقیح مناط» میگویند — یا قید زده و تخصیص کردهاند. کارِ روایات با قرآن، تفهیم نیست؛ تفسیر و تبیین است. تدبّر، تفهیم است: میخواهیم آنچه گفته شده را بفهمیم. تدبّر به مرحلهٔ تفسیر نمیرسد. پیش از آنکه قرآن را تفسیر کنیم، باید آن را بفهمیم.
مثال قانون اساسی و مثال ماست
اگر بگویند متن قانون اساسی را بخوانید و بفهمید، و در جملهای نوشته باشد «آموزش عمومی حقّی است همگانی»، آیا این جمله مفهوم نیست؟ مفهوم است. یکبار میگویند تفسیرش کنید: مصداقهای آموزش عمومی دقیقاً چیست؟ فقط ابتدایی؟ راهنمایی؟ دبیرستان؟ دانشگاه؟ از کجا به بعد دیگر عمومی نیست و تخصصی است؟ اینها در خودِ آن جمله نیست؛ این تفسیر است. «حقّ همگانی» یعنی رایگان، یا میشود بابت آموزش عمومی پول گرفت و پولگرفتن با حقّ همگانی بودن منافات ندارد؟ این نیز تفسیر است. یکبار جملهای را میخواهی بفهمی، یکبار تفسیر کنی؛ یکبار سورهای را میخواهی بفهمی، یکبار تفسیر کنی. کار روایات تفسیر و تبیین قرآن است، نه تفهیم آن.
مثالی که در دورهٔ سطح یک نیز آمده این است: پدر به پسر میگوید «پسرم، برو ماست بخر». آیا جمله مفهوم است یا نامفهوم؟ مفهوم است. پسر میداند یعنی چه؛ برو یعنی برو؛ ماست لبنیاتِ شناختهشده است؛ بخر یعنی تهیه کن. جمله مفهوم است. اما پسر به ماستفروشی میرود و فروشنده میپرسد: شرکتی یا فلهای؟ پرچرب یا کمچرب؟ کدام برند؟ یک کیلو یا دو کیلو؟ پسر از خود پاسخ میدهد و با خاراندن سر جواب درنمیآید. تو چه میدانی پدرت چه ماستی میخواهد؟ باید بپرسی. این تفسیر است. باید از پدر بپرسی: فله یا شرکتی، پرچرب یا کمچرب، کدام نوع. ماست را میخرد و میبرد؛ پدر میگوید این چیست آوردی؟ ما شرکتی نمیخوریم؛ اگر هم بخوریم فلان برند را نمیخوریم؛ پرچرب نمیخوریم؛ مهمان داریم و یک کیلو کم است. چرا؟ چون جمله را تفسیر به رأی کردی. باید از کی میپرسیدی؟ از پدر. جملههای قرآن را میفهمی؛ وقتی میخواهد پیاده شود و تحقق یابد و جزئیاتش درک شود، باید از امام بپرسی. امام میگوید منظور این است و آن. ما در حال فهمِ معنیِ آیاتیم، نه در حال تشخیصِ معنی باطنی و تطبیقِ مصداق و توسعه و تخصیص؛ خلاصه در یک کلمه: در حال تفسیر نیستیم، در حال فهمیم، و این تدبّر است.
فهم حدیث و فهم قرآن؛ دو منبع مکمل
همانطور که اگر بخواهی روایتی را بفهمی، فهمِ روایت منوط نیست به اینکه زیر آن آیات بچینی. مثلاً روایت از امام صادق علیهالسلام: «ما ضعف بدنٌ عما قویت علیه نیّة»؛ بدن از آنچه نیت بر آن قوی باشد ضعیف نمیشود؛ اگر نیت قوی باشد بدن کم نمیآورد؛ ضعف آنجا است که نیت و اراده ضعیف باشد. برای فهم این حدیث آیا باید آیات را ذیلش بچینی و بگویی چون حدیث و قرآن با هماند پس حدیث فهمیده نمیشود مگر با مراجعه به آیات، و بعد بگویی آیات هم فهمیده نمیشود مگر با حدیث؟ آنگاه هیچکدام را نمیفهمی؛ دور باطل است. قرآن قابل فهم است و حدیث قابل فهم است؛ اما هیچکدام بدون دیگری برای سعادت بشر کفایت نمیکند. قرآن اصول اساسی، خطمشی، حقیقت ایمان و نگاه راهبردی را تأمین میکند؛ روایات ریزهکاریها، نگاه کاربردی و عملیاتی، آییننامهای و فقهی را. این پاسخ را کامل دادیم چون در این وهله از آموزش لازم بود یکبار دیگر به این مسئله رجوع شود.
تدبّر پیش از تفسیر؛ ترتیب ضروری فهم
بنابراین ترتیب کار روشن است: نخست تفهیم، سپس تفسیر. کسی که هنوز ظاهرِ سخن را درست نفهمیده، حق ندارد به باطن و مصداق و تخصیص و توسعه بپردد. تدبّر همان مرحلهٔ نخست است؛ میخواهیم بدانیم قرآن چه گفته، با چه زبانی گفته، در چه سیاقی گفته، و چه نتیجهای از ظاهرِ کلام برمیآید. روایات در مرحلهٔ بعد میآیند تا آنچه فهمیدهایم را تبیین کنند، بر مصادیق تطبیق دهند، حدودش را روشن کنند، یا باطن هماهنگ با ظاهر را بنمایانند. اگر این ترتیب وارونه شود، هم فهمِ ظاهر آسیب میبیند و هم بهرهبردن از روایت. ازاینرو در کلاس تدبّر، عمداً روایات را همزمان با خواندنِ هر آیه ردیف نمیکنیم؛ نه از سر بیاعتنایی به حدیث، بلکه از سرِ رعایتِ جایگاهِ حدیث و جایگاهِ فهمِ متن.
هشدار دربارهٔ تفاسیر اثری و روایات ضعیف
سخن دیگری نیز هست که کسانی با دغدغهٔ حدیثی باید به آن توجه ویژه کنند. آنچه در تفاسیر اثری یا نقلی رایج شده این است که آیهای میخوانند و زیر آن چند حدیث میآورند: سبب نزول چنین بوده، امام معصوم ذیل این آیه چنین فرموده. متأسفانه بیشتر این احادیث ضعیفاند. اگر بنا بود آیات را با روایات بفهمیم، دو چالش جدّی داشتیم: روایاتی که آیه را معنی کند بسیار کم است؛ و همانها نیز از نظر سند غالباً ضعیفاند. علیالقاعده باید بگوییم پس چیزی از قرآن نمیفهمیم؛ چنانکه برخی اخباریها به همین رسیدند و ظاهر قرآن را حجّت ندانستند و گفتند ما نمیفهمیم چه میگوید. انسان باید خود را به نفهمی بزند تا نفهمد؛ وگرنه وقتی میخوانیم، میفهمیم. میگویند آنچه خیال میکنی میفهمی توهّم است. آنگاه میپرسیم: حرف خودِ شما توهّم نیست؟ خود را به نفهمی میزنی و میگویی توهّم نیست، و من که میفهمم و میگویم دارم میفهمم، توهّم است؟ روایات را نیز قرار است به قرآن عرضه کنیم.
عرضهٔ روایت «نبأ عظیم» به سیاق سوره
مثلاً روایتی ذیل همین سوره میگوید مقصود از «النبأ العظیم» علی علیهالسلام است. سؤال این است: آیا در این سوره تا آخر، حرفی از علی علیهالسلام هست؟ کل سوره راجع به قیامت است. اول، نبأ عظیم را نگفته چیست؛ بعد استدلال آورده و استدلال را بر چیز خاصی تطبیق نداده؛ بعد بحث یوم الفصل را آغاز کرده و تا آخر راجع به قیامت سخن گفته. کجای سوره راجع به علی علیهالسلام داریم؟ کسی که غیرکارشناسانه سراغ روایت میرود همینجا میگوید شما نمیفهمید؛ نبأ عظیم علی علیهالسلام است، هرچند یوم الفصل و مباحث دیگر در سوره باشد. برای او در سوره حالت تکهتکه پیش میآید: اول راجع به حضرت، وسط راجع به آسمان و زمین، ته راجع به قیامت. سوره از سورگی میافتد و تکهتکه میشود؛ چون رویکردش کارشناسانه و متدبّرانه نیست.
اگر کسی متدبّر باشد مسیر را درست میآید: نبأ عظیم در سوره، خبر قیامت است. قیامت در این سوره با چه اسمی یاد شده؟ یوم الفصل. یکی از اسامی علی علیهالسلام «قسیم النار والجنّة» است. ایمان به آن حضرت مگر یکی از مهمترین معیارهای جدایی بهشتیان و جهنمیان نیست؟ هست. پس نبأ عظیم میتواند خبر علی علیهالسلام باشد؛ اما از چه جهت؟ از آن جهت که ایمان به ایشان شاخصِ جدایی بهشتیان از جهنمیان است؛ شاخصی برای یوم الفصل. دیگر سوره تکهتکه نیست. قرار نیست برای فهم باطن قرآن منکر ظاهرش شوی. آن باطنی که ظاهر را به هم بزند باطن نیست؛ باطن با ظاهر همراه و هماهنگ است.
این نکته را دوباره تأکید میکنیم: انکارِ ظاهر به نام باطن، نه خدمت به اهلبیت است و نه خدمت به قرآن. متدبّر ظاهر را حفظ میکند و باطنِ هماهنگ را میپذیرد. اگر روایتی گفت نبأ عظیم علی علیهالسلام است، متدبّر نمیگوید سوره راجع به قیامت است پس روایت باطل است؛ و نمیگوید روایت هست پس سوره راجع به قیامت نیست. میگوید قیامت در این سوره یوم الفصل است، و ایمان به ولیّ خدا یکی از محورهای فصل و جدایی است؛ پس روایت میتواند باطنِ هماهنگِ همین ظاهر باشد. این مسیر، هم سورگیِ سوره را نگه میدارد و هم حرمتِ روایت را.
بگذریم از بسیاری روایات که مسئلهٔ اهلبیت علیهمالسلام را بسیار ارزان کردهاند؛ هر آیهای میخوانی حجر علیه، شجر امام حسن، شمس فلان. اینها برای لوسکردن شخصیت اهلبیت است. بله، قرآن دربارهٔ اهلبیت نوشته شده؛ شکی نیست. قرآن علی علیهالسلام نوشتهشده است و علی علیهالسلام قرآنِ مجسّم و ناطق است؛ عینیت این دو تردیدبردار نیست. اما هماهنگی قرآن و عترت یعنی این نیست که آیهای بخوانی با روایاتی که دو سند درستوحسابی ندارند و بگویی این علی است، آن حسن است، این حسین است؛ آنگاه نه قرآن را فهمیدهای چیست و نه اهلبیت را که کیاند. این سرریزِ احساساتِ مهارنشدهٔ یک عده است. یکی از بدترین راههای دفاع از کسی، بد دفاعکردن است؛ و یکی از بهترین راههای کوبیدن کسی، بد دفاعکردن از اوست. وقتی از اهلبیت در قرآن بد دفاع کنی، دفاع نکردهای؛ کوبیدهای. اگر بپرسند چه ربطی داشت و چرا این امام شماست، جوابی نیست. این چه جور دفاعی است؟
جالب اینجاست که مهمترین آیاتی که بر ولایت اهلبیت دلالت دارد، گاه گفته میشود از سیاق جداست. به ما نمیخندند؟ میگویند برای اثبات حرف خودتان، وقتی میگوییم این آیه آن نیست که میگویی، میگویید به قبل ربط ندارد؛ به بعد هم ربط ندارد. چون میخواهی از آیه این معنا را بگیری، نه به قبل ربط دارد نه به بعد. این دفاع نیست؛ تضعیف است. هر کسی میتواند آیهای را از قبل و بعد جدا کند و منظور خود را بر آن تطبیق دهد. اگر دشمن چنین کند قبول نمیکنی؛ خودت هم نکن. همان آیات را اگر با نگاه تدبّری بکاوی، میبینی بدون آنکه لازم باشد آیه را از قبل و بعد جدا کنی، به بهترین بیان بر ولایت دلالت میکند؛ بینیاز از توجیهات و تکلفات. فقط صبر میخواهد؛ در محضر قرآن عجولانه نباید رفتار کرد. تفصیل این پرسش در مقدمهٔ سطح یک آمده است.
این نکته را دوباره تأکید میکنیم: انکارِ ظاهر به نام باطن، نه خدمت به اهلبیت است و نه خدمت به قرآن. متدبّر ظاهر را حفظ میکند و باطنِ هماهنگ را میپذیرد. اگر روایتی گفت نبأ عظیم علی علیهالسلام است، متدبّر نمیگوید سوره راجع به قیامت است پس روایت باطل است؛ و نمیگوید روایت هست پس سوره راجع به قیامت نیست. میگوید قیامت در این سوره یوم الفصل است، و ایمان به ولیّ خدا یکی از محورهای فصل و جدایی است؛ پس روایت میتواند باطنِ هماهنگِ همین ظاهر باشد. این مسیر، هم سورگیِ سوره را نگه میدارد و هم حرمتِ روایت را.
چرا خدا انسان را آفرید تا به جهنّم ببرد؟
پرسش دوم: وقتی این آیات را میشنویم با خود میگوییم خدا اصلاً چه کاری بود انسان را خلق کرد؟ اینهمه آدم بیافریند و بعد آنان را به جهنّم بکشاند. پاسخ را از زوایای بسیار میتوان داد؛ فعلاً از یک زاویهٔ ساده. سؤال میپرسم: آیا امکان دارد بهشت بروی یا نه؟ در تمام عالم یک نفر نیست که بگوید امکان ندارد من بهشت بروم. پس بهشت برو. خدا میخواهد تو را به جهنّم ببرد یا خودت میخواهی بروی؟ نرو. خدا مخلوقی آفریده که اگر بخواهد بهشت برود میتواند برود؛ برو. تو بهشت نمیروی و بعد به خدا اعتراض میکنی که چرا میخواهد مرا به جهنّم ببرد. خدا چرا بخواهد تو را به جهنّم ببرد؟ تو خودت داری میروی؛ نرو. اگر بگویی امکان ندارد نرم، دروغ است؛ حتماً امکان دارد جهنّم نروی. اگر همهٔ مردم دنیا بخواهند بهشت بروند، خدا جا تنگ ندارد و مشکل ندارد. جهنّم را برای چه روشن کرده؟ نه از اسرافِ آتشِ جهنّم نگران است و نه در بهشت جا کم دارد. همه بروید بهشت؛ کی جا را گرفته؟ نمیگوید من مکذّب و کافر و ظالم باشم ولی به بهشت بروم؛ آنوقت خدا خوب میشود؟ این خدای خوبی است؟ خدا انسان را خلق نکرده که او را به جهنّم ببرد؛ انسان خودش میخواهد جهنّم برود؛ نرود. تمام.
خلاصهٔ این زاویهٔ پاسخ این است که خلقت برای اجبارِ جهنّم نیست؛ خلقت برای اختیار است. راه بهشت باز است؛ راه جهنّم نیز باز است؛ و مسئولیتِ انتخاب بر دوشِ خودِ انسان است. اعتراضِ «چرا خدا مرا به جهنّم میبرد» وقتی معنا دارد که اجبار در میان باشد؛ وقتی اجبار نیست و امکانِ نرفتن هست، اعتراض جای خود را به توبه و بازگشت میدهد. خدا دعوت میکند، هشدار میدهد، فرصت میدهد؛ انسان است که میپذیرد یا رد میکند.
«اکثرهم» در قرآن به چه معناست؟
قرآن بسیار گفته «اکثر» شما چنیناید. برخی این «اکثر»ها را نفهمیدهاند و خیال کردهاند خدا انسان را طوری خلق کرده که اکثرش ناگزیر جهنّمیاند. حال آنکه بسیاری از این «اکثرهم»ها جمعیت خاصیاند. مثلاً خدا میگوید عدهای در مقابل پیامبر ایستادهاند؛ بعد میگوید «اکثرهم لا یعقلون». اکثرِ آن عده؛ مضافالیه مهم است، نه اکثرِ همهٔ بشریت. اکثرِ آن کفّار، اکثرِ آن یک عده، لا یعقلون و لا یشکرون و لا یهتدوناند. مثل اینکه از مردم تهران هزار نفر را جمع کنی و بگویی اکثر اینها جهنّمیاند یا حکمشان اعدام و زندان است؛ اکثرِ این عده را میگویی، نه اکثر مردم تهران را. حتی «اکثر الناس» هم وقتی آمده، آن ناس را بنگر؛ مردم خاصی است که در مقابل انبیا مقاومت و تکذیب و عناد نشان میدهند؛ میگوید اکثرشان جهنّمیاند. نه اینکه من خلق کردم تا اکثر جهنّمی باشند. عدهای که در مقابل حق میایستند، اکثرشان جهنّمی میشوند؛ اقلّشان ممکن است توبه کنند و راه عوض کنند. هیچ حکمی نیست که اکثر مردم باید به جهنّم بروند. همهٔ مردم به بهشت بروند، یک آیه از قرآن دروغ درنمیآید. خدا به شیطان میگوید جهنّم را از تو و تابعانت پر میکنم؛ تابع شیطان نباش، جهنّم نرو؛ آیه دروغ نمیشود. بگذار شیطان تنهایی به جهنّم برود.
«لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنكَ وَمِمَّن تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعِينَ» (ص/۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرآینه جهنّم را از تو و از همهٔ کسانی که از تو پیروی کنند پر خواهم کرد.
پس هرگاه در قرآن «اکثرهم» دیدید، نخست مضافالیه را بجویید: اکثرِ چه کسانی؟ اکثرِ چه جمعیتی؟ اغلب، جمعیتِ مقاوم در برابر حقّاند نه کلّ بشریت. این دقتِ ادبی و سیاقی، بسیاری از سوءظنها به عدل الهی را برطرف میکند و نشان میدهد قرآن نگفته است که سرنوشتِ محتومِ اکثرِ آدمیان جهنّم است؛ گفته است کسانی که در برابر حقیقت میایستند، غالباً هدایت نمیپذیرند.
مدّت محدود و عذاب نامحدود؛ دنیا آزمون است
پرسشِ مدّتِ محدود و عذابِ نامحدود نیز با مفهوم آزمون روشن میشود. آزمون ورود به دانشگاه چقدر طول میکشد؟ یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت؛ فوقش چهار ساعت کنکور. آیا رشته چهار ساعته طول میکشد چون چهار ساعت سؤال جواب دادی؟ نه. رشتهات معلوم میشود، تحصیل میکنی، شغل انتخاب میکنی؛ پزشک میشوی برای همیشه، با چهار ساعت آزمون. اگر بگویند این چهل سال پزشکبودن بازتابِ چهار ساعت آزمون توست، تعجب نمیکنی؛ میگویی بله. حتی اگر چهارصد سال پزشک باشی، طرح عوض نمیشود؛ یک انتخاب است. قیامت بازتابِ آزمون ماست؛ عمل ما آزمون ماست. وقتی امتحان دادی و این گزینه را زدی، تمام شد. نمیتوانی بگویی یکبار جواب غلط دادم، چرا همیشه رفوزه باشم؟ آن یکبار جواب غلط دادی و تمام شد.
خدا لطف کرده در قرآن میگوید سالی یک آزمون جدّی از شما میگیرم؛ یا هر انسان در زندگیاش شاید یکبار فرصت مردودی پیدا کند، بار دوم نه. خداوند تا کسی تکلیفش را با خدا روشن نکرده باشد او را از دنیا نمیبرد؛ و اگر بنا به حادثهای تکلیف روشن نشده از دنیا برود، خداوند تا در آن دنیا تکلیفش را معلوم نکند و آزمون نگیرد، او را به جهنّم نمیبرد. آزمون است؛ انتخاب میکنی. اگر گزینهٔ جهنّم را انتخاب کردی، توقع نداشته باش عوض شود. درست انتخاب کن. به یک سال و دو سال و یک روز و دو روز نیست. مثل انتخابهای دیگر دنیا: یک لحظه سر سفرهٔ عقد میگوید بله، یک عمر زندگی را باید بپذیرد؛ میگوید یک لحظه گفتم بله، پانزده سال پوستم کنده شده. در دنیا گاهی راه فرار هست؛ اما خدا ده سال، پانزده سال، بیست سال، سی سال، چهل سال فرصت میدهد؛ طرف چهل سال به جهنّم میگوید بله بله بله؛ یکبار بگو نه؛ توبه کن؛ نمیکند؛ همانطور بلهگویان به جهنّم میمیرد و همیشگی میشود. میگوید خدایا من فقط چهل سال بله گفتم؛ اگر یکبار هم میگفتی بسط بود. تو انتخاب کردی. جهنّم بازتابِ عمل خودت است؛ هیچی بیشتر از انتخاب تو نیست.
از همینجاست که مدّتِ کوتاهِ دنیا با پیامدِ بلندِ آخرت ناسازگار نیست. دنیا ظرفِ انتخاب است نه ظرفِ جزایِ کامل. انتخاب در چند دهه انجام میشود؛ بازتابِ آن انتخاب در ابدیت آشکار میگردد. کسی که چهل سال پیاپی به مسیرِ تکذیب و طغیان «بله» گفته، نمیتواند بگوید من فقط چهل سال گفتم؛ زیرا آن چهل سال همان انتخابِ نهاییِ او بوده است. فرصتِ توبه در میان بوده و استفاده نشده؛ پس جزاء، ظلم نیست؛ وفای به همان انتخاب است.
چرا جهنّم را مطرح نمیکنیم؟ ابزار هدایت و «اسلام رحمانی»
حرف آخر پیش از بازگشت به آیات: از بس جهنّم را مطرح نمیکنیم — کی انتخابش برای منبر جهنّم است؟ کی انتخابش برای تلویزیون جهنّم است؟ — قرآن انتخاب اولش برای هدایت، سخن از جهنّم و قیامت است؛ با توجه به شناختی که خدا از انسان دارد. از بس مطرح نمیکنیم، مسئله برایمان جدّی نمیشود حتی تا بپرسیم. دو آیه دربارهٔ جهنّم خواندهایم و کلی سؤال کلیدی آمده؛ چون طرف برایش مهم میشود: این جهنّم شوخیبردار نیست؛ میخواهند ما را ببرند بسوزانند. مگر میتوانی سوختن دنیا را تحمل کنی که سوختن آخرت را؟ وقتی شوخیبردار نیست، خدا با این ابزار انسانها را به میدان تفکر و مطالعه و بررسی و پرسیدن و جوابگرفتن میکشاند؛ و ما این ابزار را ناکارآمد کردهایم. دیگر در شأن خود و جامعه نمیبینیم بگوییم جهنّمی هست که پوست آدم در آن میریزد و دوباره میروید؛ آتشی هست که آبِ چرکِ جوشان در حلق میریزند. میگوییم اینها در شأن ما نیست؛ منظور چیز دیگری است؛ آبِ چرک یعنی کمی کدر شده؛ جوشان یعنی قرص جوشان کلسیم؛ جهنّم مثل بیمارستان است و همه خوب میشوند و به بهشت میروند. اخیراً — چند سال پیش — پاپ اعلام کرد جهنّم تعطیل است؛ بیایید برای خوببودن. بعضی در اسلام همین میخواهند: اسلام رحمانی، جهنّم تعطیل. خدا مگر جلّاد است که به جهنّم ببرد؟ جلّاد تویی که با دروغ بزرگ مردم را به مسلخ میکشی. خدا مهربان است که گفته نتیجهٔ این راه آتش است؛ تو جلّادی که بر حرف خدا پرده میاندازی تا بشر نفهمد نتیجه آتش است.
کفّار سورهٔ یس و تابلوی پلیس
در سورهٔ یس بسیار زیباست. انبیا هشدار میدادند؛ مردم میگفتند شما شومید؛ نشستید جهنّم، بلند شدید جهنّم؛ خسته شدیم از حرفهایتان. اگر تمام نکنید سنگسارتان میکنیم و عذاب دردناکی از ما به شما میرسد. استدلالشان این بود: خدایی که ما میشناسیم مهربان است؛ از این حرفهای سخت و آتش و چرک نمیگوید؛ خدای ما رحمان است. «اسلام رحمانی» ترجمهٔ مطابقِ کفّار سورهٔ یس است: نمیگویند خدا نیست؛ میگویند خدا هست و رحمان است؛ پس چون رحمان است جهنّم نیست. خدا به انبیا میگوید جواب دهید:
«قَالُوا۟ طَٰٓئِرُكُم مَّعَكُمْ ۚ أَئِن ذُكِّرْتُم ۚ بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ مُّسْرِفُونَ» (یس/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: شومیِ شما با خود شماست. آیا چون پند داده شدید [چنین میگویید]؟ بلکه شما قومی اسرافکارید.
این شومی در حرف ما نیست؛ در رفتار و افکار و سبک زندگی شماست. اینکه ما شما را متوجه شومی خودتان کردیم جرم ماست؟ شبیه این است که بگوییم پلیس بیرحم است چون تابلو زده «احتمال ریزش سنگ» یا «پیچ تند، خطر تصادف». بیانصافی است؛ احتمال ریزش سنگ مال پلیس نیست، مال جاده است. پلیس مهربان است که تابلو زده. اگر بگویند هیچ پیچی نیست، هیچ سقوطی نیست، حالش را ببرید، آن پلیس جلّاد است نه مهربان. انبیا آمدند گفتند اینجا جاده باریک میشود، سنگ میریزد، سقوط است، لغزنده است، غفلت نگیر، گناه نکن. بشر به انبیا گیر میدهد که شما شومید؛ وگرنه خیلی خوش میگذشت. خوش میگذشت با کله به جهنّم میرفتید؛ آن چه خوشگذشتنی است؟
اگر آن انذار را قبول کردی، خودبهخود به جای آنکه طاغی شوی متّقی میشوی. متّقی یعنی کسی که باور کرد عذابی هست و خود را از آن عذاب حفظ کرد. تقوا حفظِ خود از آن عذاب است. اگر باور کردی، نتیجه این است که خود را حفظ میکنی و متّقی میشوی.
پس انذارِ جهنّم نه ضدّ رحمت است و نه ضدّ کرامت انسان؛ عینِ رحمتِ هشداردهنده است. حذفِ جهنّم از گفتمانِ دینی، حذفِ تابلوی خطر از جاده است؛ ظاهرِ مهربانی دارد و باطنِ بیمسئولیتی. قرآن با شناختی که از انسان دارد، انذار را ابزارِ بیداری قرار داده است؛ و ما اگر این ابزار را از کار بیندازیم، خود و جامعه را از جدّیترین انگیزهٔ محاسبه و بازگشت محروم کردهایم. متّقی کسی است که انذار را باور کرده و خود را نگاه داشته؛ طاغی کسی است که انذار را انکار یا سبک شمرده و پیش رفته است.
توصیف بهشت برای متّقین
اکنون به ادامهٔ آیات بازمیگردیم. پس از توصیف جهنّم برای طاغیها، قرآن بهشت را برای باتقواها توصیف میکند:
«إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفَازًا» (نبأ/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بیگمان برای پرهیزگاران رستگاریگاهی است.
به جای آنکه به جهنّم بروی، به مفازِ متّقین بیا. مفاز جایگاه فوز و رستگاری است؛ خانهای، سرایی، جنّتی، جایگاهی که جای رستگاری است. «فُزتُ وربِّ الکعبة» از همین مفازه است. چه خوب است انسان وقتی میخواهد بمیرد زبان حالش این باشد: خدایا راحت شدم؛ امتحان را پس دادم؛ سرِ سلامت عبور کردم. راه باز است.
«حَدَآئِقَ وَأَعْنَٰبًا» (نبأ/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): باغهایی و تاکستانهایی.
حدائق جمع حدیقه است. حدیقه جنّت است اما دارای حفاظ. جنّت آن مجموعهٔ سرسبز است که در اختیار هر انسان باتقوا قرار میگیرد؛ پر از درختان و نهرها و میوهها. حدیقه یعنی باغچههای متنوعی که دیواری دورشان هست تا شخصِ متّقی در آن باغ احساس آرامش کند؛ نه آنکه همهجا باز باشد و همه بر هم اشراف داشته باشند. حدائق و اعنابا: باغچهها و تاکستانها. اعناب یعنی تاکستانها. اگر فرصت کردید، بهویژه میان اذان تا طلوع، در تاکستانی که تازه انگور داده قدم بزنید تا بفهمید تاکستان چیست؛ بسیار باصفا و فرحبخش است. قرآن اینقدر بر تاکستانها تأکید دارد چون از فرحبخشترین و انرژیبخشترین باغچههاست؛ گذشته از انگورها و خواصّشان. انگور از معجزات خلقت است؛ از سرکه تا شیره، از تازه تا کشمش، از غوره تا انگور، همه شفاست. انسانها البته میتوانند از آن شراب هم بسازند — و در قیامت نیز شرابِ بهشتی هست — اما این کجا و آن کجا.
«وَكَوَاعِبَ أَتْرَابًا» (نبأ/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همسرانی خوشاندام و همسال.
کواعب جمع کاعب است؛ از کعب و مکعّب. مقصود خوشاندام است. اتراب جمع تِرب؛ همسان و کفء. همسرانِ خوشاندامِ کاملاً متناسب با شخصیت و حال و وضعیتِ آن فرد بهشتی.
«وَكَأْسًا دِهَاقًا» (نبأ/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جامی لبریز.
جامِ لبریز؛ یار موجود و جام لبریز و بهشت و رضای خدا؛ کیفشان کامل است.
«لَّا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا كِذَّٰبًا» (نبأ/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آنجا نه سخن بیهودهای میشنوند و نه دروغی.
چند لایه میتوانست بگوید: یک، در بهشت لغو و کذابی نیست. پیشرفتهتر: در بهشت لغو و کذابی نمیبینی؛ یعنی در دسترس و در شعاع دید تو نیست. وقتی میگوید نمیشنوی، یعنی اصلاً وجودی ندارد تا خبرش به تو برسد. نشنیدن از ندیدن بالاتر است؛ ندیدن از آنکه صاف بگویی «نیست» بالاتر است. هیچ اثری از لغو و کذاب در بهشت نیست. در دنیا تا دلت بخواهد امر بیهوده هست؛ چون انسان را از یاد خدا و انجام وظیفه غافل میکند. در بهشت خوردنش، نوشیدنش، در کنار همسر بودنش، قدم زدنش، لذت بردنش هیچچیزش لغو نیست؛ هیچچیز توهّم و تخیّل و کذاب نیست؛ همه حقیقت است.
«جَزَآءً مِّن رَّبِّكَ عَطَآءً حِسَابًا» (نبأ/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پاداشی از پروردگارت؛ بخششی حسابشده.
قبلاً دربارهٔ جهنّم فرموده بود «جزاءً وفاقاً». اینجا میگوید جزاء من ربّک عطاءً حساباً. فرق عطاء با وفاق چیست؟ وفاقاً یعنی مساویِ مساوی، موافقِ موافق؛ نه کمتر نه بیشتر. عطاءاً یعنی بیشتر؛ خدا وقتی نعمت میدهد موافق عمل نمیدهد، بالاتر میدهد. آیا بیحساب؟ نه؛ آن هم رو حساب است. وقتی عطا شد فرق میان ابرار و مقرّبون، سابقون و اصحاب یمین از میان نمیرود. عطا هم به هرکس در خور حالش و در خور آنچه آورده عطا میکند: عطاءً حساباً.
در مجموع، تصویرِ بهشت در این آیات تصویرِ فوزِ کامل است: جایگاه، باغهای محفوظ، تاکستانهای فرحبخش، همدمِ متناسب، جامِ لبریز، و فضایِ بدون لغو و کذب. این تصویر در برابر تصویرِ جهنّمِ مرصاد و حمیم و غسّاق مینشیند تا یوم الفصل ملموس شود: جداییِ دو سرنوشت، نه در شعار، بلکه در جزئیاتِ زیستِ ابدی. و جزایِ متّقین «عطاءً حساباً» است؛ لطفِ افزون، اما در مدارِ حساب؛ تا نه یأس بیاورد و نه توهّمِ بیحسابی.
ربّ السماوات والأرض؛ رحمانیت و قاطعیت حکم
جهنّم را برای طغیانگران توصیف کرد؛ بهشت را برای باتقواها. حالا میخواهد بگوید این جدایی و این حکم — کی به جهنّم و کی به بهشت — چه جور حکمی است:
«رَّبِّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا ٱلرَّحْمَٰنِ ۖ لَا يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطَابًا» (نبأ/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است؛ [همان] رحمان؛ که از او حقّ خطاب ندارند.
آنکه جزا میدهد یا عطا میکند، پروردگار آسمانها و زمین و مابین این دو است؛ و او رحمان است. اینجا به رحمانیت اشاره میکند نه به رحیمیت؛ چون رحیمیت اختصاص به مؤمنین دارد، اما رحمانیت به کلیّت این حکم مربوط است. اگر عدهای را به جهنّم آورده و عدهای را به بهشت، کلّش به رحمانیت او مربوط است؛ چون رحمان است اتفاقاً جهنّم دارد. در سورهٔ یس که میخواهند بگویند او رحمان است پس جهنّم ندارد، رد میکند. در سورهٔ الرحمن کلّ سوره میخواهد رحمانیت را شرح دهد؛ «الرحمن علّم القرآن» و اوصاف الرحمن؛ اما موضوع سوره الرحمن تکذیب است: «فبایّ آلاء ربّکما تکذبان». تکذیب چیست؟ جهنّم. وقتی میاندازدشان میان آن و حمیم میگوید این همان جهنّمی است که به آن تکذیب میکردید؛ سپس «فبایّ آلاء ربّکما تکذبان». تکذیب جهنّم موضوع سورهٔ الرحمن است و جوابش توصیف رحمان. میخواهد بگوید رحمانیت خدا به این است که عالم حساب و کتاب و میزان داشته باشد:
«ٱلرَّحْمَٰنُ ﴿١﴾ عَلَّمَ ٱلْقُرْءَانَ ﴿٢﴾ خَلَقَ ٱلْإِنسَٰنَ ﴿٣﴾ عَلَّمَهُ ٱلْبَيَانَ ﴿٤﴾ ٱلشَّمْسُ وَٱلْقَمَرُ بِحُسْبَانٍ ﴿٥﴾ وَٱلنَّجْمُ وَٱلشَّجَرُ يَسْجُدَانِ ﴿٦﴾ وَٱلسَّمَآءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ ٱلْمِيزَانَ ﴿٧﴾ أَلَّا تَطْغَوْا۟ فِى ٱلْمِيزَانِ ﴿٨﴾ وَأَقِيمُوا۟ ٱلْوَزْنَ بِٱلْقِسْطِ وَلَا تُخْسِرُوا۟ ٱلْمِيزَانَ ﴿٩﴾» (الرحمن/۱–۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): رحمان؛ قرآن را آموخت؛ انسان را آفرید؛ به او بیان آموخت. خورشید و ماه با حساباند؛ و گیاه و درخت سجده میکنند. و آسمان را برافراشت و میزان را نهاد تا در میزان طغیان نکنید؛ و وزن را به قسط برپا دارید و از میزان نکاهید.
اگر رحمان است باید کارش حساب و کتاب داشته باشد. اگر میزان آمد، آنگاه «ألا تطغوا فی المیزان»؛ نباید دربارهٔ میزان تخلف کنی؛ باید وزن را به قسط اقامه کنی و کم نگذاری. رحمانیت او به این است که عالم میزان داشته باشد. میزانداشتن انسانها را به دو گروه تقسیم میکند: طغیانگران نسبت به میزان، و وفاداران به میزان. پس خدای رحمان علیالقاعده باید طغیانگران را از دورِ عالم جدا کند و به زبالهدان بیندازد؛ اسم آن زبالهدان جهنّم است. هی بگو الرحمن جهنّم ندارد؛ اتفاقاً الرحمن است که جهنّم دارد. جهنّمداشتن لازمهٔ رحمانیت اوست؛ اگر جهنّم نداشته باشد رحمانیتش زیر سؤال است: عالم بیحسابوکتاب که هرکس هر جور دلش میخواهد زندگی کند، رحمانیت نیست. در همین دنیا اگر قرار باشد هرکس هر جور دلش بخواهد زندگی کند، سنگ روی سنگ بند نمیشود؛ امنیت نمیماند. همانها که منکر قیامتاند در کشورها و شهرهای خود قانون میگذارند و نسبت به تخلف سختگیرند. مگر ضدّ خشونت نیستید؟ پس چرا متخلفان از قانون را سخت مجازات میکنید؟ طوری سختگیرند که اگر یکدهم آن سختگیری را در مملکت ما پیاده کنند تحمل نمیکنیم. عبور از چراغ قرمز در بعضی کشورها مجازات سنگین دارد. میگوید من حساب و کتاب دارم؛ آنطرف عالم حساب و کتاب ندارد و هرکس هر طور خواست زندگی کند؟ اینطور نیست.
پس ربّ السماوات والأرض وما بینهما؛ همهٔ آسمانها و زمین و مابین؛ این پروردگار همه است و اساس پروردگاریاش رحمانیت اوست. لذا آن روز که انسانها را به طاغی و متّقی جدا میکند، «لا یملکون منه خطاباً»: هیچکس در تمام آسمانها و زمین مالک نیست که در برابر او حرفی بزند یا خطابی به او کند.
«يَوْمَ يَقُومُ ٱلرُّوحُ وَٱلْمَلَٰٓئِكَةُ صَفًّا ۖ لَّا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ ٱلرَّحْمَٰنُ وَقَالَ صَوَابًا» (نبأ/۳۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که روح و فرشتگان صفکشیده میایستند؛ سخن نمیگویند مگر کسی که رحمان به او اذن دهد و سخنِ درست گوید.
روزی که روح — آن حقیقت برخاسته از کلمهٔ ایجاد پروردگار — و ملائکه — تمام فرشتگانی که در طول سالیان حاملان روح بودهاند و امر خدا را اجرا میکردهاند — در صفی میایستند و حرفی به زبان جاری نمیکنند مگر کسی که خدای رحمان به او اجازه دهد و «قال صواباً». به کی اجازه میدهد؟ به کسی که حرف حساب بزند. آن روز کسی اجازهٔ خطاب به خدا ندارد؛ حتی روح و ملک در صف ایستادهاند و اجازهٔ تکلم ندارند مگر کسی که صواب بگوید و خدا اذن دهد. صواب یعنی مطابق حق. پارتی و چشمک و رشوه و پایینآوردن فتیلهٔ جهنّم و خواب نگهبانان جهنّم در کار نیست. هیچکس نمیتواند از زیر بار حکم او فرار کند.
«ذَٰلِكَ ٱلْيَوْمُ ٱلْحَقُّ ۖ فَمَن شَآءَ ٱتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِ مَـَٔابًا» (نبأ/۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن روز، روزِ حق است؛ پس هرکه خواهد، به سوی پروردگار خود بازگشتگاهی برگیرد.
«ذلک» یعنی اینی که تا اینجا توصیف کردیم. تا اینجا در چهار فراز توصیف شده: یک، خودِ یوم الفصل؛ دو، جهنّم؛ سه، بهشت؛ چهار، قاطعیت حکم پروردگار. ذلک الیوم الحق؛ هرکه میخواهد راه حرکت و توجّه و بازگشتی به سوی پروردگارش اتخاذ کند.
جمعبندی سیاق توصیف یوم الفصل
کل این سیاق، یوم الفصل را توصیف کرده است: توصیف اصل و ماهیت یوم الفصل؛ یعنی فصل میان طاغیها و متّقین؛ و قاطعیت یوم الفصل که این فصل اتفاق میافتد، ردّخور و اعتراضبردار نیست، دادگاه تجدیدنظر و بدوی ندارد؛ او حکم میکند و اجرا میشود. کسی حق دخالت در حکم او ندارد مگر «قال صواباً» باشد؛ مگر طبق خواست و رضای او حرف بزند. پادرمیانی برخلاف رضای او در قیامت نیست.
قاطعیتِ حکم در آیهٔ روح و ملائکه اوج میگیرد. حتی حاملانِ امر الهی در آن روز بیاذن سخن نمیگویند. این صحنه دو پیام دارد: نخست عظمتِ مقامِ حکم؛ دوم بسته بودنِ راههای غیرحق. صواب، معیارِ اذن است؛ نه نسبت، نه رشوه، نه پارتی. ازاینرو ذلک الیوم الحقّ؛ آن روز حق است، و هر که میخواهد از هماکنون مآب و بازگشتگاهی به سوی پروردگار برگزیند. توصیف تمام شده؛ نوبتِ تصمیمِ مخاطب است.
معیار جدایی متّقین و طاغیها
نکتهٔ جالب: معیار جدایی متّقین و طاغیها کجا معلوم میشود؟ راجع به متّقین در دنیا چه جوری بودهاند خدا حرفی نزده؛ فقط گفته متّقی: «إن للمتقین مفازاً…». راجع به طاغیها اما فرموده:
«إِنَّهُمْ كَانُوا۟ لَا يَرْجُونَ حِسَابًا ﴿٢٦﴾ وَكَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا كِذَّابًا ﴿٢٧﴾» (نبأ/۲۶–۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان امید به حساب نداشتند؛ و آیات ما را سخت دروغ شمردند.
دو جرم: یک، امید به حساب نداشتند؛ دو، آیات ما را تکذیب کردند. این آیات، آیاتی بود که میخواست حقانیت حساب را مشخص کند؛ نشانههایی که ثابت میکرد حساب و کتابی در کار است. آنان آن آیات را دروغ میشمردند و به خودِ حساب و کتاب هم امیدی نداشتند. اگر مقابلش را در نظر بگیریم، متّقین چگونه متّقی شدند؟ امید به حساب داشتند؛ چون آیات را تصدیق کردند؛ نشانههای یوم الفصل را تصدیق کردند. پس معیار جدایی طاغیها و متّقین دقیقاً ایمانداشتن یا نداشتن به یوم الفصل است. در توصیف یوم الفصل وقتی گفته یوم الفصل واقع میشود و طاغیها را از متّقین جدا میکند، بر چه حسابی؟ بر حساب باورداشتنِ همین یوم الفصل. آنان که باور داشتند متّقینیاند که راه تقوا پیش گرفتند و به سعادت رسیدند؛ آنان که باور نداشتند طاغیاند که سرکشی کردند و سر از جهنّم درآوردند؛ و این حکم قاطع. پس توصیفِ کل این آیات، توصیف یوم الفصل بهعنوان روز جدایی باورمندان به یوم الفصل از ناباوران و مکذّبان یوم الفصل است. یوم الفصل اتفاقاً روز جدایی کسانی است که قبولش داشتند از کسانی که قبولش نداشتند.
سیاق آخر: هشدار پایانی
سیاق آخر یک آیه است:
«إِنَّآ أَنذَرْنَٰكُمْ عَذَابًا قَرِيبًا يَوْمَ يَنظُرُ ٱلْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ وَيَقُولُ ٱلْكَافِرُ يَٰلَيْتَنِى كُنتُ تُرَٰبًا» (نبأ/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما شما را از عذابی نزدیک بیم دادیم؛ روزی که آدمی بنگرد آنچه دو دستش پیش فرستاده، و کافر گوید: ای کاش خاک بودم.
ای مردم، ما شما را از عذابی نزدیک ترساندیم. کجا ترساند؟ در همین سوره؛ با همین سوره. چرا نزدیک است؟ جلسهٔ قبل توضیح داده شد: مرگ. مرگ آمد تمام است؛ دستت کوتاه است؛ چه در برزخ بهشت بری چه جهنّم، مرگ پایانِ فرصتِ عمل است. این عذاب در روزی اتفاق میافتد که هر کس نظاره میکند آنچه دو دستش آماده کرده؛ نگاهش به عملکرد و آوردههای خودش است. چه آوردی؟ اخلاق، وفا، صبر، انسانیت، شرافت، نجابت، عفت، مهربانی، دستگیری از مستمند، ایمان و تصدیق حقیقت؟ یا خداینکرده مشتی گناه و فسق و غفلت و نسیان و بیتوجهی و بیتفاوتی و بیمسئولیتی؟ و کافر — آنکه دستش خالی است — میگوید ای کاش خاک بودم؛ ای کاش از اول به دنیا نیامده بودم؛ یا وقتی مردم و خاک شدم همانطور میماندم. «یا لیتها کانت القاضیة»: کاش مرگ همه چیز را تمام کرده بود. اما انسان بدان: پایانی برای تو نیست؛ و عاقبت و سرنوشت خود را تو تعیین خواهی کرد. این آیهٔ آخر هشدار پایانی است: آنچه شرط بلاغ است گفتم؛ تو خواه پند گیر و خواه ملال.
این هشدارِ پایانی حلقهٔ سوره را میبندد: آنچه در آغاز با تساؤل و اختلاف و «کلا سیعلمون» شروع شد، در پایان با انذارِ عذابِ قریب و نگاهِ انسان به دستاوردِ خویش و حسرتِ کافر تمام میشود. فاصلهٔ میانِ این دو سر، استدلالِ آفاقی، توصیفِ یوم الفصل، تصویرِ جهنّم و بهشت، و قاطعیتِ حکم رحمان است. سوره نمیخواهد فقط بترساند؛ میخواهد بیدار کند تا انسان پیش از مرگ، آوردهٔ دستانش را اصلاح کند.
ارتباط سیاقهای سورهٔ نبأ
ارتباط سیاقهای سوره کاملاً مشخص است. سیاق اول: هشدار دربارهٔ یوم الفصل و انکار آن. سیاق دوم: احتجاج و اثبات یوم الفصل. سیاق اول و دوم خودبهخود برچسبِ صریحِ «یوم الفصل» نداشتند؛ بیبرچسب بودند. دو سیاق بعدی برچسب یوم الفصل دارند؛ و آن دو برچسب به اول و دوم نیز سرایت میکند. یعنی دو سیاق بعدی تعیین تکلیف میکند که اولی و دومی هم مربوط به یوم الفصل بود. به همین آسانی: اثبات یوم الفصل. سیاق سوم: توصیف یوم الفصل بهعنوان روز جدایی باورمندان به یوم الفصل از مکذّبان آن. سیاق چهارم: هشدار پایانی نسبت به ایمان به یوم الفصل؛ که اگر کسی ایمان آورد خود دست به کار میشود — «ما قدّمت یداه» — و اگر ایمان نیاورد مینشیند نگاه میکند؛ و اگر نشست نگاه کرد فردای قیامت میگوید ای کاش خاک بودم. کل سوره فراخوانِ ایمان به یوم الفصل است.
اگر با سورهٔ مرسلات مقایسه کنید، در مرسلات تأکید بیشتر بر وعدهها و صدق وعدهها و وقوع آنها بود: «إنما توعدون لواقع» تا آنجا که به یوم الفصل میرسد؛ تأکید رفته بود روی «ما توعدون». در این سوره تأکید آمده روی خودِ یوم الفصل. سیاق اول هشدار نسبت به انکار یوم الفصل است: اگر انکارش کنی، انکار باعث نیامدنش نیست؛ او خواهد آمد. سیاق دوم استدلال برای یوم الفصل است؛ استدلال از نظر منطقی بعد از هشدار معنی پیدا میکند. این ترتیب منطقی در سورهٔ مرسلات نیز گفته شد: هشدار زمینه را برای استدلال آماده میکند؛ استدلال که شد، توصیف تثبیتش میکند؛ بعد از استدلال، توصیف میآید آن را در ذهن مینشاند؛ و در پایان هشدار پایانی از باب «آنچه شرط بلاغ است گفتم».
بدینترتیب منطقِ درونیِ سوره از هشدار به استدلال، از استدلال به توصیف، و از توصیف به انذارِ نهایی پیش میرود؛ همان منطقِ تربیتی که در مرسلات نیز دیده شد، با این تفاوت که اینجا کانونِ تأکید خودِ «یوم الفصل» است نه صرفاً «ما توعدون». مخاطب اگر انکار کند، انکارش واقع را عقب نمیاندازد؛ اگر استدلال را بشنود و وصف را ببیند و باز ایمان نیاورد، در قیامت جز حسرتِ «کاش خاک بودم» چیزی ندارد. فراخوانِ سوره روشن است: ایمان به یوم الفصل، و عملِ متناسب با آن ایمان.
تلاوت سورهٔ نبأ
و اکنون تلاوت سوره:
«عَمَّ يَتَسَآءَلُونَ ﴿١﴾ عَنِ ٱلنَّبَإِ ٱلْعَظِيمِ ﴿٢﴾ ٱلَّذِى هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ ﴿٣﴾ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ ﴿٤﴾ ثُمَّ كَلَّا سَيَعْلَمُونَ ﴿٥﴾ أَلَمْ نَجْعَلِ ٱلْأَرْضَ مِهَٰدًا ﴿٦﴾ وَٱلْجِبَالَ أَوْتَادًا ﴿٧﴾ وَخَلَقْنَٰكُمْ أَزْوَٰجًا ﴿٨﴾ وَجَعَلْنَا نَوْمَكُمْ سُبَاتًا ﴿٩﴾ وَجَعَلْنَا ٱلَّيْلَ لِبَاسًا ﴿١٠﴾ وَجَعَلْنَا ٱلنَّهَارَ مَعَاشًا ﴿١١﴾ وَبَنَيْنَا فَوْقَكُمْ سَبْعًا شِدَادًا ﴿١٢﴾ وَجَعَلْنَا سِرَاجًا وَهَّاجًا ﴿١٣﴾ وَأَنزَلْنَا مِنَ ٱلْمُعْصِرَٰتِ مَآءً ثَجَّاجًا ﴿١٤﴾ لِّنُخْرِجَ بِهِۦ حَبًّا وَنَبَاتًا ﴿١٥﴾ وَجَنَّٰتٍ أَلْفَافًا ﴿١٦﴾ إِنَّ يَوْمَ ٱلْفَصْلِ كَانَ مِيقَٰتًا ﴿١٧﴾ يَوْمَ يُنفَخُ فِى ٱلصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجًا ﴿١٨﴾ وَفُتِحَتِ ٱلسَّمَآءُ فَكَانَتْ أَبْوَٰبًا ﴿١٩﴾ وَسُيِّرَتِ ٱلْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَابًا ﴿٢٠﴾ إِنَّ جَهَنَّمَ كَانَتْ مِرْصَادًا ﴿٢١﴾ لِّلطَّٰغِينَ مَـَٔابًا ﴿٢٢﴾ لَّٰبِثِينَ فِيهَآ أَحْقَابًا ﴿٢٣﴾ لَّا يَذُوقُونَ فِيهَا بَرْدًا وَلَا شَرَابًا ﴿٢٤﴾ إِلَّا حَمِيمًا وَغَسَّاقًا ﴿٢٥﴾ جَزَآءً وِفَاقًا ﴿٢٦﴾ إِنَّهُمْ كَانُوا۟ لَا يَرْجُونَ حِسَابًا ﴿٢٧﴾ وَكَذَّبُوا۟ بِـَٔايَٰتِنَا كِذَّابًا ﴿٢٨﴾ وَكُلَّ شَىْءٍ أَحْصَيْنَٰهُ كِتَٰبًا ﴿٢٩﴾ فَذُوقُوا۟ فَلَن نَّزِيدَكُمْ إِلَّا عَذَابًا ﴿٣٠﴾» (نبأ/۱–۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از چه چیز از یکدیگر میپرسند؟ از آن خبر بزرگ؛ همان که در آن اختلاف دارند. هرگز؛ بهزودی خواهند دانست. سپس هرگز؛ بهزودی خواهند دانست. آیا زمین را بستر نساختیم و کوهها را میخها؟ و شما را جفتجفت آفریدیم و خوابتان را مایهٔ آرام ساختیم و شب را پوششی و روز را وقت معیشت. و بر فرازتان هفت آسمانِ استوار بنا کردیم و چراغی فروزان نهادیم و از ابرهای فشرده آبی ریزان فروفرستادیم تا با آن دانه و گیاه و باغهای درهمپیچیده بیرون آوریم. همانا روز جدایی میقاتی بود. روزی که در صور دمیده شود و گروه گروه بیایید؛ و آسمان گشوده شود و درهایی گردد؛ و کوهها به راه افتد و سرابی شود. همانا جهنّم کمینگاهی بود؛ برای طغیانگران بازگشتگاهی؛ که در آن روزگاران دراز درنگ کنند؛ در آن نه خنکی چشند و نه نوشیدنی، جز آب جوشان و چرکابه؛ کیفری برابر. آنان امید به حساب نداشتند و آیات ما را سخت دروغ شمردند؛ و هر چیز را در کتابی برشمردهایم. پس بچشید؛ که جز عذاب بر شما نیفزاییم.
خدایا همهٔ ما را از عذاب جهنّم نجات کرامت بفرما. اللهمّ آمین.
«إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ مَفَازًا ﴿٣١﴾ حَدَآئِقَ وَأَعْنَٰبًا ﴿٣٢﴾ وَكَوَاعِبَ أَتْرَابًا ﴿٣٣﴾ وَكَأْسًا دِهَاقًا ﴿٣٤﴾ لَّا يَسْمَعُونَ فِيهَا لَغْوًا وَلَا كِذَّٰبًا ﴿٣٥﴾ جَزَآءً مِّن رَّبِّكَ عَطَآءً حِسَابًا ﴿٣٦﴾ رَّبِّ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا ٱلرَّحْمَٰنِ ۖ لَا يَمْلِكُونَ مِنْهُ خِطَابًا ﴿٣٧﴾ يَوْمَ يَقُومُ ٱلرُّوحُ وَٱلْمَلَٰٓئِكَةُ صَفًّا ۖ لَّا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ ٱلرَّحْمَٰنُ وَقَالَ صَوَابًا ﴿٣٨﴾ ذَٰلِكَ ٱلْيَوْمُ ٱلْحَقُّ ۖ فَمَن شَآءَ ٱتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِ مَـَٔابًا ﴿٣٩﴾ إِنَّآ أَنذَرْنَٰكُمْ عَذَابًا قَرِيبًا يَوْمَ يَنظُرُ ٱلْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ وَيَقُولُ ٱلْكَافِرُ يَٰلَيْتَنِى كُنتُ تُرَٰبًا ﴿٤٠﴾» (نبأ/۳۱–۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بیگمان برای پرهیزگاران رستگاریگاهی است؛ باغها و تاکستانها؛ و همسرانی خوشاندام و همسال؛ و جامی لبریز. در آنجا نه بیهوده میشنوند و نه دروغ. پاداشی از پروردگارت؛ بخششی حسابشده. پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آن دو است؛ رحمان؛ که از او حقّ خطاب ندارند. روزی که روح و فرشتگان صفکشیده بایستند؛ سخن نگویند مگر آنکه رحمان اذن دهد و سخن درست گوید. آن روز، روز حق است؛ پس هرکه خواهد به سوی پروردگار خود بازگشتگاهی برگیرد. ما شما را از عذابی نزدیک بیم دادیم؛ روزی که آدمی بنگرد آنچه دو دستش پیش فرستاده، و کافر گوید: ای کاش خاک بودم.
صدق الله العلی العظیم. اللهمّ صلّ علی محمّد وآل محمّد.
طبق وعدهای که هفتهٔ گذشته داده شده بود، ثواب این جلسه را اهدا میکنیم به ارواح طیّبهٔ شهدا، روح پرفتوح امام، اموات مؤمنین و مؤمنات، و امواتِ جمعِ حاضر.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.