ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 029

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و تبریک سالروز پیروزی انقلاب

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و صلّی الله علی سیدنا و نبیّنا حبیب إله العالمین أبا القاسم المصطفی محمّد. اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم.

عرض سلام و ادب و احترام محضر خواهران و برادران گرامی. خدا را شکر می‌کنیم که توفیق داریم در پیشگاه مقدس و نورانی قرآن کریم حاضر باشیم، و از خدای بزرگ می‌خواهیم توفیق فهم قرآن، عمل به قرآن و حشر با قرآن را به ما عطا کند؛ به برکت صلوات بر محمّد و آل محمّد؛ اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد.

دیروز سالروز پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی ایران بود. تبریک می‌گویم خدمت برادران و خواهران، و آرزو می‌کنیم خدای بزرگ بر درجات امام عزیزمان و شهدای بزرگوار انقلاب و دفاع مقدس و شهدای مقاومت لحظه‌به‌لحظه بیفزاید و آنان را با سید و سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین علیه‌السلام محشور بفرماید. امیدواریم خدای بزرگ سلامتی و طول عمر با عزت به رهبر عظیم‌الشأنمان عطا کند و پرچم شکوهمند انقلاب را از دست رهبر عزیزمان به دستان مبارک امام زمان علیه‌السلام برساند. آرزو می‌کنیم شر دشمنان انقلاب اسلامی به خودشان برگردد؛ به‌ویژه آمریکا و اسرائیل و آل سعود و دشمنان داخلی منافقین به سزای اعمال خود برسند؛ و دست نامحرمان و بیگانگان و خائنان از انقلاب عزیزمان کوتاه شود؛ و مراتب آگاهی و هوشیاری ملت مسلمان ایران هر روز بیش از روزهای پیش و هر سال بیش از سال‌های پیش باشد تا بتوانیم این راه خطیر را با سلامتی و با عافیت دین و دنیا، در پرتو رهبری حکیمانهٔ رهبر عزیزمان، تا ظهور امام زمان علیه‌السلام طی کنیم.

برنامهٔ باقی‌ماندهٔ دوره و سورهٔ عبس

امروز بناست در سورهٔ مبارکهٔ عبس تدبر کنیم. از سوره‌های باقی‌ماندهٔ سطح دو در این محدوده، عبس و تکویر و انفطار و مطفّفین مجموعاً چهار سوره‌اند. انتظار این است که در هر جلسه یک سوره تمام شود؛ و در بعضی جلسات، اگر وقت اضافی آمد، برای پرسش و پاسخ نیز فرصت گذاشته شود. جلسهٔ پایانی دوره، طبق تقویمی که به دوستان داده شده، جلسهٔ برگزاری آزمون خواهد بود؛ همانند روال سطح یک. کسانی که می‌خواهند آماده باشند، از هم‌اکنون به فکر مطالعه و مرور باشند.

سورهٔ مبارکهٔ عبس اگر خوانده شود، به‌احتمال قوی در سیاق‌شناسی‌اش توافق شکل می‌گیرد و دعوای زیادی پیش نمی‌آید. نخست سراسر سوره را یک‌بار مرور می‌کنیم تا سه سیاق روشن آن آشکار شود. این مرور سریع، نه جایگزین تدبر تفصیلی است و نه مجوزی برای عبور شتاب‌زده از ظرافت‌های آیه؛ بلکه نقشهٔ کلی است تا بعداً هر قطعه در جای خود نشیند و پیوندش با همسایگان قطع نشود.

مرور سوره و سه سیاق روشن

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

«عَبَسَ وَتَوَلَّىٰ أَن جَاءَهُ الْأَعْمَىٰ وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّىٰ أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّكْرَىٰ أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَىٰ فَأَنتَ لَهُ تَصَدَّىٰ وَمَا عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّىٰ وَأَمَّا مَن جَاءَكَ يَسْعَىٰ وَهُوَ يَخْشَىٰ فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّىٰ كَلَّا إِنَّهَا تَذْكِرَةٌ فَمَن شَاءَ ذَكَرَهُ فِي صُحُفٍ مُّكَرَّمَةٍ مَّرْفُوعَةٍ مُّطَهَّرَةٍ بِأَيْدِي سَفَرَةٍ كِرَامٍ بَرَرَةٍ» (عبس/۱–۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چهره درهم کشید و روی برتافت، از آن‌رو که آن نابینا نزد او آمد. و تو چه می‌دانی؟ شاید او پاکیزه شود، یا پند گیرد و آن پند برایش سودمند افتد. اما آن‌که خود را بی‌نیاز پنداشت، تو به او می‌پردازی؛ و بر تو نیست که او پاکیزه نشود. و اما آن‌که شتابان نزد تو آمد در حالی که می‌ترسید، تو از او غافل می‌شوی. هرگز چنین مکن؛ همانا این قرآن تذکره‌ای است؛ پس هر که بخواهد آن را یاد کند؛ در صحیفه‌هایی گرامی، رفعت‌یافته و پاکیزه، به دست سفیرانی گرامی و نیکوکار.

تا آیهٔ شانزده سیر مفهومی روشن است: صحنه‌ای پدید آمده؛ کسی روی ترش کرده؛ کسی از قرآن احساس بی‌نیازی نشان داده؛ کس دیگری دنبال قرآن مشتاقانه دویده؛ و همهٔ این بحث‌ها حول تذکرهٔ قرآنی معنا می‌شود. اتصال مفهومی آیات تا آیهٔ شانزده روشن است.

از اول آیهٔ هفده باز می‌خوانیم:

«قُتِلَ الْإِنسَانُ مَا أَكْفَرَهُ مِنْ أَيِّ شَيْءٍ خَلَقَهُ مِن نُّطْفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ ثُمَّ السَّبِيلَ يَسَّرَهُ ثُمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبَرَهُ ثُمَّ إِذَا شَاءَ أَنشَرَهُ كَلَّا لَمَّا يَقْضِ مَا أَمَرَهُ فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَىٰ طَعَامِهِ أَنَّا صَبَبْنَا الْمَاءَ صَبًّا ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا فَأَنبَتْنَا فِيهَا حَبًّا وَعِنَبًا وَقَضْبًا وَزَيْتُونًا وَنَخْلًا وَحَدَائِقَ غُلْبًا وَفَاكِهَةً وَأَبًّا مَّتَاعًا لَّكُمْ وَلِأَنْعَامِكُمْ» (عبس/۱۷–۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرگ بر انسان؛ چه ناسپاس است! از چه چیز آفریده‌اش؟ از نطفه‌ای آفریدش و اندازه‌اش داد؛ سپس راه را برایش آسان ساخت؛ سپس او را میراند و به گور سپرد؛ سپس چون بخواهد برمی‌انگیزدش. هرگز؛ هنوز آنچه را فرمان یافته به‌جا نیاورده است. پس انسان باید به خوراک خویش بنگرد: ما آب را به فراوانی فرو ریختیم؛ سپس زمین را شکافتیم؛ پس در آن دانه و انگور و سبزی و زیتون و نخل و باغ‌های انبوه و میوه و علف رویاندیم؛ بهره‌ای برای شما و برای چارپایانتان.

اینجا پایان سیاق دوم است. سپس سیاق سوم:

«فَإِذَا جَاءَتِ الصَّاخَّةُ يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ لِكُلِّ امْرِئٍ مِّنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُّسْفِرَةٌ ضَاحِكَةٌ مُّسْتَبْشِرَةٌ وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهَا غَبَرَةٌ تَرْهَقُهَا قَتَرَةٌ أُولَٰئِكَ هُمُ الْكَفَرَةُ الْفَجَرَةُ» (عبس/۳۳–۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون آن بانگ کرکننده درآید، روزی که آدمی از برادر خود و از مادر و پدر خود و از همسر و فرزندانش می‌گریزد؛ برای هر کس از آنان در آن روز کاری است که او را بس است. چهره‌هایی در آن روز روشن‌اند؛ خندان و شادمان؛ و چهره‌هایی در آن روز غبارآلودند و تیرگی آنان را فروپوشانده است؛ آنان همان کافران تبهکارند.

پس سه سیاق روشن در این سوره پیش روی ماست:

سیاق اول آیاتی است پیرامون مسئلهٔ ذکر و تذکره: «فتنفعه الذکرى»، «کلّا إنّها تذکرة»، «فمن شاء ذکره». گویا صحنه‌ای پدید آمده: کسی روی ترش کرده؛ کوری آمده و به‌خاطر آمدن آن کور، فردی دیگر روی ترش کرده است. سپس تصدّی‌ای هست برای هدایت‌گری کسی که استغنا می‌ورزد، و تلهّی‌ای احتمالی برای هدایت کسی که به‌دنبال هدایت است.

سیاق دوم فضای ناسپاسی انسان نسبت به پروردگارش است که تا جایی کاملاً روشن جلو می‌رود؛ و از جایی که می‌فرماید «فلینظر الإنسان إلى طعامه» درمانی ارائه می‌دهد: انسان ناسپاس را به طعام توجه می‌دهد. «قتل الإنسان» مرگ بر او باد؛ «فلینظر الإنسان» باید نگاه کند؛ این در واقع درمان است.

سیاق سوم از اول «فإذا جاءت الصاخّة» در فضای قیامت و توصیف احوالات قیامت است.

امروز سیاق اول را با هم می‌خوانیم.

پیش از ورود تفصیلی باید یادآوری شود که سیاق‌شناسی در تدبر معنایی، بیش از آن‌که بازی با شماره‌گذاری آیات باشد، کشف وحدت موضوعی و خط هدایتی هر قطعه است. وقتی می‌گوییم سیاق اول تا آیهٔ شانزده دربارهٔ ذکر و تذکره است، مراد این است که همهٔ اجزای صحنه — روی‌ترش‌کردن، آمدن نابینا، استغنای یکی، سعیهٔ دیگری، تصدّی و تلهّی، و سرانجام توصیف قرآن به‌عنوان تذکره در صحف مکرمّه — بر یک مدار می‌چرخند. سیاق دوم با «قتل الإنسان» وارد نقد ناسپاسی می‌شود و با نگاه به طعام درمان می‌دهد؛ سیاق سوم با صاخّه وارد قیامت می‌شود. این مرزبندی، خواننده را از خلط موضوعات بازمی‌دارد و اجازه می‌دهد هر قطعه با پرسش هدایتی خودش بررسی شود.

هشدار دربارهٔ فهم رایج و اعتنای بیش از حد به شأن نزول

سیاق اول سورهٔ مبارکهٔ عبس از آن سیاق‌هایی است که به‌نظر می‌رسد به‌خاطر اعتنای بیش از حد بعضی مترجمان و مفسران به شأن نزول، خوب فهمیده نشده است. فهم رایج و مشهوری که از این سیاق وجود دارد، به‌خاطر همان اعتنای بیش از حد به شأن نزول شکل گرفته و عارضه‌هایی دارد. پیش از طرح آن فهم رایج، آنچه به‌نظر حقیر صحیح می‌رسد در ترجمه و فهم این آیات تقدیم می‌شود. هنگام گوش‌دادن، ابتدا فقط مطلب را جا بیندازید؛ بعد اگر خواستید می‌توانید سؤال و اشکال کنید.

این توصیه از آن‌روست که فهم پیشنهادی، خلاف جریان مشهور بسیاری از ترجمه‌ها و تفاسیر است. اگر از همان ابتدا ذهن در مقام رد و اشکال بنشیند، فرصت جاافتادن تصویر سه‌شخصیتی از دست می‌رود. نخست باید تصویر جایگزین را کامل شنید؛ سپس در پرتو آیات بعدی و تناسب ادبی ضمایر، آن را سنجید. بسیاری از عارضه‌های فهم رایج، دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود که پیش از استماع کامل خط هدایتی آیات، قالب شأن نزول مشهور بر متن تحمیل می‌گردد.

دو خوانش از آیهٔ یک و دو: صحنهٔ دوشخصیتی یا سه‌شخصیتی؟

«عَبَسَ وَتَوَلَّىٰ أَن جَاءَهُ الْأَعْمَىٰ» (عبس/۱–۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چهره درهم کشید و روی برتافت، از آن‌رو که آن نابینا نزد او آمد.

«عبس و تولّى» یعنی روی ترش کرد و پشت کرد. فاعل «عبس و تولّى» هویتی مستتر در داخل این دو فعل است؛ کسی روی ترش کرد و پشت کرد؛ نگفته کیست. چرا؟ «أن جاءه الأعمى» به‌خاطر اینکه آمد نزد او آن نابینا.

سؤال مهمی که باید دربارهٔ این دو آیه پرسیده شود این است که اگر این خوب فهمیده شود، تقریباً می‌توان گفت بقیهٔ آیات هم خوب فهمیده می‌شود. در آیهٔ یک و دو چند شخصیت داریم؟

ظاهر اول این است که دو شخصیت داریم: یکی فاعل «عبس و تولّى» یعنی آن‌که روی ترش کرده و پشت کرده؛ و یکی «الأعمى» یعنی آن کور. عملاً ضمیر «أن جاءه» را با هوای «عبس و تولّى» یکی می‌گیریم: نفری روی ترش کرده چون کوری نزد همین نفر آمده است. صحنه دوشخصیتی می‌شود: کسی نشسته؛ کس دیگری که کور بوده آمده پیشش؛ به‌محض ورود آن کور، این روی ترش کرده و پشت کرده به او.

حالت سه‌شخصیتی چیست؟ «عبس و تولّى» یک «هو» دارد؛ این شخصیت اول، فاعل عبس و تولّى است. ضمیر «أن جاءه» شخصیت دومی است که دیگر همان هوای عبس و تولّى نیست. «الأعمى» هم شخصیت سوم است. در این صورت دو نفر با هم حرف می‌زنند؛ نفر سومی وارد می‌شود بر نفر اول. فرض کنید الف و ب با هم صحبت می‌کنند؛ جیم که کور است وارد می‌شود بر الف؛ ب بدش می‌آید که «دور و بری‌ات این آدم‌های ناتوان‌اند؛ این کور مثلاً رفیق توست»؛ ب بدش می‌آید و پا می‌شود که برود. کی روی ترش کرده؟ ب، نه الف.

در حالت اول کلاً یک الف و ب داریم: ب که کور است آمده به الف رسیده؛ الف روی ترش کرده و رفته. در حالت دوم الف و ب با هم حرف می‌زنند؛ جیم که کور است بر الف وارد می‌شود؛ ب بدش می‌آید و می‌رود.

ما دومی را قبول داریم. چرا؟

این انتخاب صرفاً سلیقه‌ای یا برای تبرئهٔ پیامبر از یک نسبت ناخوشایند نیست؛ هرچند تبرئهٔ پیامبر از نسبت قبیح خود ارزشی بزرگ است. انتخاب خوانش سه‌شخصیتی، هم با تناسب اعرابی ضمایر سازگارتر است و هم با ادامهٔ آیات که آشکارا سه نقش را پیش چشم می‌گذارد: مخاطب پیامبر، منِ استغناورز، و منِ سعیهٔ خاشع. اگر خوانش دوشخصیتی را بپذیریم، ناگزیر «عبس و تولّى» را به پیامبر می‌چسبانیم و سپس مجبور می‌شویم با ده‌ها توجیه مصلحتی، آن لکه را پاک کنیم؛ در حالی که اگر از ابتدا لکه را نمی‌چسباندیم، پاک‌کردن هم لازم نمی‌شد.

استدلال ادبی: تناسب ضمیر مجرور با «عنه»، نه با فاعل مرفوع

به‌لحاظ ادبی ضمیر «جاءه» درست است که دوپهلوست؛ می‌تواند به فاعل «عبس» برگردد یا به آدم دیگری. اما ضمیر «جاءه» ضمیر مفعولی است؛ ضمیر «عبس و تولّى» ضمیر فاعلی است. ضمیر فاعلی با ضمیر مفعولی در یک تراز نیست؛ پس اگر این دو یکی نبودند چیز عجیبی نیست.

در حقیقت مقصود «عبس و تولّى عنه» است؛ «عنه» را نیاورده‌اند. یعنی ب روی ترش کرد و پشت کرد به الف؛ «أن جاءه الأعمى» به‌خاطر اینکه آمد نزد الف آن نابینا. در این صورت هوای «جاءه» با ضمیر «عنه» که به «تولّى» وصل می‌شود یکی می‌شود؛ نه با هوای «تولّى» و نه با هوای «عبس» به‌عنوان فاعل.

«تولّى» در زبان عربی پشت‌کردن است؛ پشت‌کردن به کسی یا چیزی. آن «به کسی یا چیزی» اینجا در کروشه و محذوف است؛ ذکر نشده چون نیازی نبوده و معلوم است. آنچه محذوف است همین است: «عبس و تولّى عنه»؛ چهره درهم کشید و پشت کرد به او؛ «أن جاءه الأعمى» به‌خاطر اینکه آمد نزد او آن کور.

این «عبس» یک هو دارد و این «تولّى» هم همان هو را دارد. سؤال این است که هوای «جاءه» به هوای «عبس» می‌خورد یا به هوای «عنه»؟ صحیح، به هوای «عنه» است. چرا؟ چون هوای «جاءه» ضمیر مجروری است. «جاء» فعل لازم است نه متعدی؛ پس اگر ضمیر مفعولی گرفته، حرف جری مقدّر است: یعنی «جاء إلیه». پس این ضمیر مجروری است؛ ضمیر «عنه» هم مجروری است. اما هوای فاعل «عبس» مرفوعی است.

برای کسانی که مرفوع و مجرور را کمتر کار کرده‌اند: مرفوع نقشی است که کلمه در جمله می‌پذیرد مثل فاعل. وقتی می‌گویند «جاء علیٌّ»، علی فاعل جاء است و نقشش مرفوع. یک‌بار می‌گویند «ضرب علیٌّ العدوَّ»؛ علی فاعل و مرفوع است؛ العدو مفعول و منصوب. جایی که حرف جر بر سر اسمی بیاید آن را مجرور می‌کند.

«جاء» ضمیر مفعولی نمی‌گیرد؛ چون فعلی که می‌خواهد ضمیر مفعولی بگیرد باید متعدی باشد؛ یعنی احتیاج به مفعول داشته باشد. «زد» متعدی است؛ می‌توان پرسید چه کسی را زد؟ اما «آمد» لازم است؛ نمی‌گویند چه کسی را آمد؟ پس این هو در «جاءه» ضمیر مجروری است؛ در واقع «جاء إلیه» که «إلى» حذف شده و شده «جاءه».

خلاصه: ضمیر «جاءه» مناسب با ضمیر «عنه» است نه مناسب با ضمیر فاعلی «هو»؛ چون آن مرفوعی است ولی «عنه» و «جاءه» هر دو مجروری‌اند؛ ضمیرها باید با هم تناسب داشته باشند.

این توضیح ادبی برای کسانی که صرف و نحو کمتر کار کرده‌اند، ممکن است در نگاه اول سنگین بنماید؛ اما مقصود نهایی ساده است: متن قرآن ضمیرها را چنان چیده که بازگشت «جاءه» به «عنه»ی محذوف کاملاً روان است، و بازگشت اجباری آن به فاعل «عبس» هیچ ضرورتی ندارد. دوپهلویی ادبی وجود دارد، اما دوپهلویی مفهومی پس از نگاه به آیات بعدی از میان می‌رود. تدبر معنایی دقیقاً همین کار را می‌کند: از میان وجوه ادبی ممکن، وجهی را برمی‌گزیند که با کل سیاق و خط هدایت هماهنگ باشد.

پس تصویر صحنه این است: آقای ب روی ترش کرد و پشت کرد «عنه» یعنی به آقای الف؛ «أن جاءه» به‌خاطر اینکه آمد نزد آقای الف «الأعمى» یعنی جیم که نابینا بود. ب چون از آمدن فرد نابینا خوشش نیامده، جلسهٔ صحبت با الف را ترک کرده و پشت کرده و گذاشته رفته. این کل ماجراست.

با این تصویر، «عبس و تولّى» دیگر رفتار پیامبر نیست؛ رفتار فرد مستغنی است که از حضور نابینا در محضر پیامبر ناخوشنود شده و جلسه را ترک می‌کند. پیامبر در کانون صحنه می‌ماند؛ نه به‌عنوان روی‌ترش‌کننده، بلکه به‌عنوان مخاطبی که هنوز دلش می‌خواهد آن گریزپا را نگه دارد. همین تمایز، کلید فهم «وما یدریک» و دو «أما»ی بعدی است.

تأیید از آیات بعدی: دقیقاً سه شخصیت

اگر به مابعد نگاه کنیم، آیات بعدی که ناظر به همین دو آیه‌اند دقیقاً سه شخصیت دارند:

«وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّىٰ أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّكْرَىٰ أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَىٰ فَأَنتَ لَهُ تَصَدَّىٰ وَمَا عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّىٰ وَأَمَّا مَن جَاءَكَ يَسْعَىٰ وَهُوَ يَخْشَىٰ فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّىٰ» (عبس/۳–۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه می‌دانی؟ شاید او پاکیزه شود، یا پند گیرد و آن پند برایش سودمند افتد. اما آن‌که خود را بی‌نیاز پنداشت، تو به او می‌پردازی؛ و بر تو نیست که او پاکیزه نشود. و اما آن‌که شتابان نزد تو آمد در حالی که می‌ترسید، تو از او غافل می‌شوی.

«وما یدریک» مخاطب است؛ شخصیت اول در خطاب. سپس «لعلّه یزکّى» و ادامه. دقت کنید: یک «أنت» داریم؛ «أنت»، «علیک»، «تصدّى»، «تلهّى» همه مخاطب‌اند. این مخاطب کیست؟ پیامبر گرامی اسلام. بعد غیر از آن «أنت» که پیامبر باشد، دو «مَن» داریم: یک «من استغنى» و یک «من جاءک یسعى». یعنی در ادامه دقیقاً سه شخصیت داریم: یک پیامبر؛ یک منِ استغناورز؛ یک منِ که دوان‌دوان آمده و خشیت دارد.

بازسازی صحنه در جلسه

استاد برای روشن‌شدن مطلب، با دو نفر از حاضران صحنه را بازسازی می‌کند: پیامبر با فرد مستغنی سخن می‌گوید؛ نابینا وارد می‌شود و تقاضا می‌کند سوره‌ای بخواند و هدایتی بدهد؛ فرد مستغنی از حضور چنین آدمی خوشش نمی‌آید و می‌خواهد برود و پشت کند. پیامبر که دلش با هدایت آدم‌هاست و می‌خواهد رئیس قبیلهٔ مهمی را جذب کند تا قبیله‌اش نیز جذب شود، لحظه‌ای می‌خواهد به او بگوید کجا می‌روی؟ در همین لحظه که حواسش جلب آن فرد می‌شود، از نابینا حاضر می‌شود. اینجا خدا با پیامبر حرف دارد.

اول صحنه را ترسیم می‌کند:

«عَبَسَ وَتَوَلَّىٰ أَن جَاءَهُ الْأَعْمَىٰ» (عبس/۱–۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چهره درهم کشید و روی برتافت، از آن‌رو که آن نابینا نزد او آمد.

آقا روی ترش کرد و پشت کرد؛ چرا که آمد نزد پیامبر آن فرد نابینا. حالا خطاب به پیامبر:

«وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّىٰ» (عبس/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه می‌دانی؟ شاید او پاکیزه شود.

پیامبر هنوز دنبال آن بابا است و می‌خواهد نگهش دارد. در ذهنش چه می‌گذرد؟ می‌گوید شاید او تزکیه شود؛ شاید تذکر را بپذیرد و تذکر سودی به حالش دهد. به امید همین، می‌خواهد لحظه‌ای نگهش دارد: کجا می‌روی؛ یک دقیقه بایست ببین من چه می‌گویم.

خدا می‌پرسد: «وما یدریک»؛ چه چیز تو را آگاه کرد که شاید او تزکیه شود؟ خیلی خودمانی: کی به تو گفته شاید او تزکیه شود؟ این امید از کجا به ذهنت آمد؟ منشأش چیست؟

«أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّكْرَىٰ» (عبس/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا پند گیرد و آن پند برایش سودمند افتد.

این از آن پایین‌تر است. ممکن است بگویی تزکیه نمی‌شود؛ لااقل متذکر شود؛ شاید الان تزکیه نشود ولی برود خانه و شب که خوابیده یاد حرف‌های من بیفتد و تکانی به او بدهم. خدا می‌گوید کی گفته شاید او متذکر شود و این تذکر به حالش سودمند افتد؟

گویا پیامبر به خدا بگوید: خدایا این احتمال طبیعی است؛ من این احتمال را دربارهٔ هر کسی می‌دهم. خدا می‌گوید کاری با این احتمالت ندارم؛ ولی می‌دانی الان چه داشت می‌شد؟

«أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَىٰ فَأَنتَ لَهُ تَصَدَّىٰ وَمَا عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّىٰ وَأَمَّا مَن جَاءَكَ يَسْعَىٰ وَهُوَ يَخْشَىٰ فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّىٰ» (عبس/۵–۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما آن‌که خود را بی‌نیاز پنداشت، تو به او می‌پردازی؛ و بر تو نیست که او پاکیزه نشود. و اما آن‌که شتابان نزد تو آمد در حالی که می‌ترسید، تو از او غافل می‌شوی.

کسی که استغنا ورزید، با روی‌ترش‌کردن و پشت‌کردنش گفت قرآن تو را نخواستم. خیال کرد کسی است؛ چون این آقای کور نزد من آمده، شأن او اجلّ از این است که مخاطب قرآن باشد. «أما من استغنى فأنت له تصدّى»: این‌که بی‌نیازی ورزید و می‌خواست برود، تو می‌خواهی متصدی امر او شوی. «وما علیک ألّا یزکّى»: در حالی که مسئولیت تزکیه‌نشدن او را نداری؛ فردا من از تو سؤال نخواهم کرد چرا او را تزکیه نکردی یا چرا با او حرف نزدی.

«وأما من جاءک یسعى وهو یخشى فأنت عنه تلهّى»: اما این دیگری که دوان‌دوان سراغ تو آمد و خشیت از خدا داشت، تو می‌خواهی از او غافل شوی.

تمام این آیات از «وما یدریک» تا آخر را می‌توان سؤالی خواند. یعنی پیامبر واقعاً متصدی منِ استغنا نشد و متلهّی از منِ جاءک یسعى هم نشد؛ اما در آستانه‌اش بود. اگر خدا اینجا با پیامبر حرف نمی‌زد، ممکن بود پیامبر اکرم بخواهد آن فرد روی‌ترش‌کننده را بنشاند و به همان اندازه از فرد مشتاق غافل شود. خدا می‌گوید این یک لحظه را اجازه نداری؛ بیشترش که بماند. اینکه یک لحظه حواست از این پرت شود و مشغول آن شوی، به خیال اینکه او تزکیه می‌شود یا تذکر می‌پذیرد یا تذکر به حال او سودمند می‌افتد: کی گفته این حرف‌ها را به تو؟ او استغنا ورزیده؛ دنبالش هستی. این دنبالت دویده؛ ازش غافل می‌خواهی بشوی؟

دو منطق در مقولهٔ تبلیغ

کل ماجرا یک جور نظام‌دادن به مقولهٔ تبلیغ است. سوره نمی‌خواهد فقط یک واقعهٔ تاریخی را روایت کند؛ می‌خواهد منطق ترجیح را در میدان دعوت روشن سازد. اینکه چه کسی را در لحظهٔ تضاحم نگه می‌داری و از چه کسی غافل می‌شوی، شاخص نظام ارزشی دعوت است. در مقولهٔ تبلیغ دو منطق می‌تواند حاکم باشد.

یک منطق، منطق تلاش برای جذب گریزپایان است: کسانی که رو نمی‌دهند به دین و قرآن؛ خوششان نمی‌آید از آیات وحی؛ استغنا می‌ورزند و بی‌نیازی می‌جویند؛ و تو بخواهی دنبال آنان باشی. اصل اینکه دنبال آنان باشی چیز بدی نیست. کجا بد می‌شود؟ وقتی این ترجیح پیدا کند بر توجهت به کسانی که می‌خواهند، مشتاق‌اند، علاقه‌مندند و دنبال می‌کنند؛ ولو طبقهٔ اول اشراف باشند و طبقهٔ دوم مستضعفین.

قرآن می‌خواهد بگوید این مستضعفی که مشتاق هدایت است، در منطق تبلیغ ترجیحی دارد؛ یعنی باید بیشتر حواست به او باشد نسبت به آن اشرافی که از هدایت بی‌نیازی می‌جوید و خود را مستغنی از هدایت می‌بیند. منطق مورد قبول در تبلیغ دین، منطق یافتن طبقات مشتاق است حتی اگر ضعیف باشند؛ نه پرداختن به طبقات مستغنی و اغنیا و اشراف حتی اگر اغنیا و اشراف باشند. این مشتاقان ترجیح دارند.

حالا یک وقت تضاحم پیش می‌آید و صحبت از ترجیح‌هاست؛ ممکن است تضاحمی هم نباشد و مسئله‌ای نباشد. اما در تضاحم، یعنی مجبوری یکی را انتخاب کنی و ولو برای یک لحظه از یکی غافل شوی و یکی را رها کنی به یکی بچسبی، می‌گوید آنی که قرار است در تضاحم رهایش کنی، آن مستغنی است؛ نه این مشتاقی که آمده دنبالت. او هر کی می‌خواهد باشد، رئیس قبیله باشد که باشد؛ فرمانده فلان‌جا باشد که باشد؛ رئیس‌جمهور فلان‌جا باشد که باشد. اینی هم که آمده دنبالت طالب هدایت است هر کی می‌خواهد باشد که باشد؛ حتی آدم ناتوان نابینایی که اساساً خودش را به تو رسانده؛ ایمان هم از پیش داشته باشد؛ اما مشتاق است که هدایت شود.

تطبیق بر زمان ما: رسانه و برنامه‌های کوتاه جذاب

یکی از مسائلی که ما گرفتارش هستیم همین است: در منطق تبلیغمان مشتاقان دنبال‌کننده را خیلی هوایشان را نداریم؛ آن گریزپایان فراری را بدجور دنبال می‌کنیم. همه‌اش می‌خواهیم آنان را بکشانیم بیاوریم تو گود؛ از این‌ور افرادی که خودشان در ماجرا هستند و مشتاق‌اند دستشان خالی است. هی می‌خواهیم آنان را جذب کنیم؛ و وقتی تضاحم پیش می‌آید باز کیا را ترجیح می‌دهیم؟ آنان را.

مدت‌هاست تهیه‌کننده‌های مختلفی از صدا و سیما و جاهای مختلف می‌آیند سراغ ما و می‌گویند بیایید برنامه‌ای بسازیم؛ برنامهٔ قرآنی جذاب. حرف اول را در تولیدات رسانه‌ای جذابیت می‌زند. می‌رسیم به این نقطه که کلیپ‌های یک‌دقیقه‌ای و دو‌دقیقه‌ای و سه‌دقیقه‌ای با یک نکتهٔ جذاب از قرآن. چهار تا آدمی که حوصله ندارند پای درس قرآن بنشینند، در یک دقیقه یا حداکثر سه دقیقه چیزی به دستشان برسد.

همیشه حرف من با این عزیزان این است: الان اینهایی که در وادی قرآن‌اند، قرآن را دوست دارند، حال گوش‌دادن و دیدن دارند، برای اینها چه دارید؟ چه یاد اینها داده‌اید از قرآن؟ عرض و طول شبکهٔ قرآن رادیویی و تلویزیونی‌تان را بگویید ببینم چه برنامهٔ متناسبی دارید که در ابعاد علمی و فنی به مشتاقان قرآن قرآن را یاد بدهد؛ غیر از بحث قرائت و حفظ؛ بحث مفاهیم و تدبر و تا حدی تفسیر. چیزی در بشقاب گذاشتنی نداریم. پس اینهایی که داریم دست خالی‌اند. می‌خواهیم آنهایی را که نیستند جذب کنیم و به انجمن دست‌خالی‌ها اضافه کنیم؟

می‌گویم برای رضای خدا اینهایی که مشتاق‌اند را دریابید؛ یک برنامهٔ آموزشی تدبر درست کنید. یک نفر تن نمی‌دهد. می‌گویم یک ساعت زیاد است؛ باشد بیست دقیقه؛ با تایم یک ربعی. نیست هیچ‌کسی که در کشور بخواهد گوش بدهد و نگاه کند؟ درست است جمعیتشان شاید کم باشد؛ ولی معیارهای امروز ما با جمعیت کم سازگاری ندارد. رسانه اداره‌کلی دارد که شاخص ارزیابی‌اش تعداد استقبال‌کنندگان و بینندگان است: اگر برنامه‌ای بینندگان میلیونی دارد خوب است؛ اگر به میلیون نمی‌رسد خوب نیست. این معیار تبلیغ با سورهٔ عبس نمی‌خواند. همه‌اش دنبال جذب مستغنی‌هاست. موفق می‌شود؟ نمی‌شود.

مسئله فقط ناکامی آماری نیست؛ مسئلهٔ از‌دست‌رفتن سرمایهٔ مشتاقان است. وقتی شبکه و بودجه و زمان محدود همواره صرف جلب گریزپایان شود و برای مشتاقان برنامهٔ عمیق آموزشی گذاشته نشود، نتیجه انجمن بزرگ‌تری از دست‌خالی‌هاست، نه جامعهٔ قرآنی توانمند. سورهٔ عبس هشدار می‌دهد که غفلت یک‌لحظه‌ای از مشتاق، در مقیاس سازمانی می‌تواند به غفلت ساختاری بدل شود. کسانی که حال نشستن پای تدبر دارند اگر دستشان خالی بماند، شعاع وجودی پیدا نمی‌کنند؛ و بدون آن شعاع، جذب بیرونی نیز پایدار نمی‌شود.

علت اینکه خدا در مقابل این قضیه موضع دارد و می‌گوید پیامبر نکند به او بپردازی از این غافل شوی، این است که خدا می‌داند اگر به او پرداختی از این غافل شدی، این را از دست می‌دهی و آن را هم به دست نمی‌آوری؛ اما اگر به این پرداختی، این را نگه می‌داری و آن هم جذب می‌شود. راه دعوت او همین است: اگر آنی را که مشتاق است یافتی و نگه داشتی و دستش را پر کردی، خودش شعاع وجود پیدا می‌کند؛ غنی می‌شود مثل غنی‌سازی هسته‌ای؛ و وقتی غنی شد کلی اثر دارد. خیلی فرق می‌کند با اینکه اینها همین‌طور دست خالی بمانند و تو همه‌اش بخواهی آنهایی را که بیرون گودند جذب کنی.

تمثیل غنی‌سازی از آن‌رو زنده است که نشان می‌دهد کمیتِ خامِ افراد بی‌عمق، جای کیفیتِ انباشتهٔ فهم را نمی‌گیرد. یک جمع کوچک مشتاق که مفاهیم و تدبر و عمل را آموخته باشد، می‌تواند محیط پیرامون خود را تغییر دهد؛ اما انبوهی از مخاطبان لحظه‌ای که فقط با کلیپ کوتاه لمس شده‌اند، نه خود می‌مانند و نه دیگران را نگاه می‌دارند. سورهٔ عبس به پیامبر — و به همهٔ مبلغان پس از او — می‌گوید اولویت را وارونه نکنید.

در مصداق‌های کوچک هم برای ما اتفاق می‌افتد. بعضی‌ها ناخواسته این گرایش را دارند: هرکه گریزپاتر و متکبرتر است و برای قرآن تره خرد نمی‌کند، گویا دیگران بیشتر حس دارند جذبش کنند؛ و آنی که مشتاق است ولی به‌نظر می‌آید کاره‌ای نیست و آدم خاکی و افتاده‌ای است، کسی برایش تره‌ای خرد نکند. فرق نمی‌کند؛ آنی که مشتاق است را باید دریافت. در تضاحم‌ها نمی‌گوییم کلاً باید رها کرد یا جذب کلاً بی‌فایده است یا تلاش برای نگهداشتن فرد مستغنی کلاً بی‌فایده است؛ بحث این نیست. اما جایی که انرژی محدود و بودجه محدود و وقت محدود داری، یا در صحنه‌ای یکی از این دو را باید انتخاب کنی، ترجیحت باید این ضعیف مشتاق باشد؛ ولو ضعیف.

معمولاً هم همین‌طور بوده. در مورد انبیا در طول تاریخ همیشه می‌گفتند:

«أَنُؤْمِنُ لَكَ وَاتَّبَعَكَ الْأَرَاذِلُ» (شعراء/۱۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا به تو ایمان آوریم در حالی که فرومایگان پیرو تو شده‌اند؟

توقع داری ما به تو ایمان بیاوریم در حالی که پابرهنه‌ها و ضعفا و حاشیه‌نشین‌ها و بیچاره‌ها دنبالت‌اند؟ یکی از نقطه‌ضعف‌هایی که معمولاً صاحبان ثروت و قدرت دربارهٔ انبیا قائل بودند همین بود که دور و بر انبیا آن‌قدر که پابرهنه و مستضعف و ضعیف و گرفتار بود، اشراف و اغنیا و بزرگان نبود. «اراذل» از نظر آنان طبقات پست اجتماعی‌اند؛ پست مادی و طبقاتی، نه پست شخصیتی؛ دهک‌های پایین پایین.

دو روحیه: پیوند با دستگاه قدرت یا پایبندی به شاخص الهی

فیلم امام رضا علیه‌السلام را یادتان هست؟ جزء فیلم‌های شاخص صدا و سیما بود. یکی از چیزهای جالبی که نشان می‌داد صحابی‌ای از امام رضا بود که خیلی دوست داشت مأمون امام را دعوت کند و یاران مأمون پیش امام بیایند؛ همه‌اش دنبال این بود که میان امام و دستگاه ثروت و قدرت مأمونی آشتی و عنصر الفت جدی برقرار کند. در حالی که عده‌ای دیگر اصلاً این‌طور نبودند. این دو روحیه است: بعضی‌ها عشقشان همین است که این افراد را بکشند با اینها باشند و این پیوند برقرار شود. خدا در این سوره شاخص را داده است. شاخص این نیست که پیوند با قدرت و ثروت فی‌نفسه حرام باشد؛ شاخص این است که در لحظهٔ انتخاب، دل و انرژی دعوت به کدام سو خم شود. اگر عشقِ پیوند با دستگاه مأمونی چنان غالب شود که یاران مشتاق و خاکی امام به حاشیه روند، همان منطق منِ استغنا بر منطق منِ جاءک یسعى چیره شده است.

نقد فهم رایج مبتنی بر شأن نزول

فهم رایج چیست؟ می‌گویند پیامبر نعوذ بالله چهره درهم کشید و پشت کرد؛ چرا که أعمى آمد نزد او. یعنی پیامبر داشته با فرد مستغنی صحبت می‌کرده؛ کور آمده پیشش؛ حضرت برای اینکه دل این مستغنی را به دست بیاورد این‌گونه کرده تا مستغنی بگوید ببین خودش هم از این آدم‌ها خوشش نمی‌آید و انگیزه پیدا کند بنشیند گوش بدهد.

بعد خودشان مانده‌اند در این نسبت: آخه پیامبر چنین کاری می‌کند؟ کلی مقاله نوشته‌اند که پیامبر اکرم این کار را برای مصلحت اسلام و مسلمین کرده؛ پای ایمان طبقات زیادی در میان بوده؛ اگر آن فرد را جذب می‌کرد چه می‌شد؛ ولی خدا می‌خواهد به پیامبر بگوید این کار را دیگر نکن.

سپس «وما یدریک لعلّه یزکّى أو یذّکّر فتنفعه الذکرى» را این‌گونه معنی کرده‌اند: به پیامبر گفته چه می‌دانی شاید همین کوری که چهره‌ات را نسبت به او ترش کردی و سرت را برگرداندی، همین تزکیه شود. گویا پیامبر خیال می‌کرده این که آدم نمی‌شود؛ بگذار با آن یکی حرف بزنم. چه می‌دانی شاید او تزکیه شود؛ چرا ولش می‌کنی؟ و دربارهٔ منِ استغنا گفته تو از این خوشت آمده؛ و دربارهٔ کور گفته تو نسبت به او تلهّی می‌کنی.

فهم رایج چند جا فرق کرد: یکی در «عبس و تولّى»؛ یکی در این آیات «ما یدریک لعلّه یزکّى». در قول مشهور «لعلّه» فرد کور است: پیامبر که کور را رها کردی و چهره‌ات را ترش کردی، چه می‌دانی شاید همین تزکیه شود. این وجه ندارد. پیامبر مگر چنین خیالی راجع به کسی که دوان‌دوان با خشیت آمده نزد او داشته؟ اگر پیامبر این خیال را راجع به فرد مستغنی می‌کرد یک چیزی؛ راجع به این کوری که آمده دنبالش چرا باید چنین خیالی کند؟

جالب است بدانید وقتی بعضی‌ها جانب شأن نزول را ابتدا می‌گیرند این‌همه به زحمت می‌افتند؛ و خودشان گاه در کتاب‌هایشان توجه دارند که شاخص صحت شرح نزول هماهنگی آن با آیات قرآن است. این خوندن فقط عددی نیست؛ مقداری هم مفهومی و هدایتی است؛ یعنی نتیجه‌ای که از شرح نزول به پیامبر نسبت داده می‌شود باید قابل استناد باشد. عملاً این‌گونه پیامبر متهم می‌شود که به‌خاطر یک آدم ثروتمند به این کور بی‌اعتنایی کرده. این را نمی‌شود به پیامبر نسبت داد. شأن نزول اگر با نتیجهٔ اخلاقی و هدایتی آیات نخواند، حتی اگر اسناد تاریخی‌اش پررنگ باشد، در مقام تدبر معنایی نمی‌تواند متن را به اسارت بگیرد. شاخص صحت، هماهنگی مفهومی با آیات است؛ نه صرفاً تکرار نام‌ها و اعداد.

«وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ» (قلم/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی تو بر خویی بزرگ هستی.

بالاترین اخلاق و کرامت و شرافت و نجابت مال پیامبر است. کاری را که فرد عادی اگر بکند قبیح و زشت است، پیامبر انجام نمی‌دهد؛ حاشا و کلا.

بله، اینکه با آمدن آن کور این بخواهد برود و لحظه‌ای به ذهن پیامبر برسد من او را نگه دارم، عجیب نیست. خدا می‌گوید نه؛ او را نمی‌خواهد نگه داری؛ ولش کن بگذار برود؛ این را بچسب. بی‌خود کرده که می‌خواهد برود؛ اصلاً نمی‌خواهم بنشیند؛ اصلاً نمی‌خواهم گوش بدهد. از آیات بعدی دقیقاً همین معناست:

«كَلَّا إِنَّهَا تَذْكِرَةٌ فَمَن شَاءَ ذَكَرَهُ فِي صُحُفٍ مُّكَرَّمَةٍ مَّرْفُوعَةٍ مُّطَهَّرَةٍ» (عبس/۱۱–۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ همانا این تذکره‌ای است؛ پس هر که بخواهد آن را یاد کند؛ در صحیفه‌هایی گرامی، رفعت‌یافته و پاکیزه.

یعنی او خودش را بالا گرفته خیال می‌کند کسی است؛ ولش کن بگذار برود.

دو روی یک سکه: تصدّی مستغنی و تلهّی از مشتاق

در صحنه‌ای که پدید آمده، دو چیز لازم و ملزوم هم‌اند و دو اتفاق همزمان می‌افتد. اگر پیامبر خدا به آن فردی که دارد می‌رود توجه کند، این توجه مساوی است با غفلت از کسی که الان آمده. این دو طرف سکه را با دو «أما» خدا توضیح می‌دهد: «أما من استغنى» و «أما من جاءک یسعى». برای منِ استغنا سؤال این است «فأنت له تصدّى»؛ برای منِ جاءک یسعى وهو یخشى سؤال این است «فأنت عنه تلهّى». تصدّی یعنی پرداختن؛ تلهّی یعنی غفلت. آیا می‌پردازی به آنی که بی‌نیازی ورزید و غفلت می‌کنی از آنی که دنبالت دوید؟

وقتی آن فرد کور می‌آید و فرد مستغنی می‌گذارد می‌رود، در دل پیامبر آمد که من مستغنی را نگه دارم؛ نرود به صرف آمدن این کور. اگر از پیامبر سؤال شود چرا می‌خواهی نگهش داری؟ می‌گوید شاید آدم شد؛ شاید تذکر من تأثیری گذاشت. خدا همین را سؤال می‌کند: «وما یدریک لعلّه یزکّى»؛ چه چیز تو را آگاه کرد که شاید او تزکیه شود یا تذکر بپذیرد و تذکر به حال او سودمند افتد؟ خدا می‌خواهد بگوید می‌دانم نیت خیر داری؛ می‌دانم می‌خواهی او تزکیه شود و تذکر بپذیرد؛ ولی از کجا می‌دانی می‌پذیرد؟ این توجه تو به او باعث غفلتت از این می‌شود. اگر او تزکیه نشود هم مسئولیتی نداری؛ ولی اگر از این غفلت کنی این قابل بخشش نیست.

«أما» وقتی در عربی دوتا می‌شود یعنی تفصیل؛ دو بخش. خدا می‌خواهد بگوید این اقدام تو برای نگهداشتن و نشاندن آن فرد دو پهلو دارد: یک پهلوش توجه به آدمی است که می‌گوید نمی‌خواهم؛ یک پهلوش غفلت از آدمی است که مشتاق هدایت است. این دو پهلو قابل قبول نیست.

به‌لحاظ ادبی اگر کسی بگوید هوای «جاءه» به همان هوای فاعل «عبس» برمی‌گردد، غلط ادبی نیست؛ فقط مشکل این است که با ادامهٔ آیات همخوانی ندارد: صحنه دوشخصیتی می‌شود و متهم پیامبر می‌شود. در حالی که اگر متوجه شوی سه شخصیت وجود دارد — یکی هوای فاعل عبس، یکی هوای جاءه، یکی الأعمى — و در ادامه هم سه شخصیت می‌بینی — پیامبر که أنت باشد، منِ استغنا، منِ جاءک یسعى — کاملاً همخوانی حاصل می‌شود؛ نه به‌لحاظ ادبی و نه به‌لحاظ مفهومی مشکلی پدید نمی‌آید.

آنچه برای ما خیلی سرنوشت‌ساز بود این بود که این مسیر را روان جا بیندازیم: معلوم شد کی روی ترش کرده و کی پشت کرده. پیامبر روی‌ترش‌کنندهٔ صحنه نیست؛ پیامبر پشت‌کنندهٔ صحنه نیست. پیامبر آن دلسوزی است که با وجود روی‌ترش‌کردن آن فرد هنوز امید دارد او را نگه دارد؛ و خدا می‌خواهد بگوید مواظب باش این امید تو باعث غفلتت از این دیگری نشود. اگر به آن پرداختی و از این غفلت کردی اشتباه است. توجه تو باید همیشه در مقام تضادّم ترجیح را به آنی بدهی که مشتاقانه به‌دنبال هدایت است.

نکته‌ای دربارهٔ نمایندگی و امانت‌داری

اتفاقاً چند روز پیش بنده‌خدایی می‌گفت عده‌ای می‌خواهند بروند مجلس و مشتاق‌اند درخواست‌های شما چیست. گفتیم به‌راستی هیچ درخواستی نداریم؛ تنها درخواست آب داریم؟ نه؛ تنها درخواست این است که اگر به کرسی‌های مجلس رسیدید امانت‌دار باشید. اگر در حوزه‌ای باید رأی بدهید که تخصص لازم دارد، وقت بگذارید آن تخصص را به دست آورید؛ مطالعات لازم را انجام دهید؛ خدایی زدوبندی رأی ندهید؛ به خاطر اینکه این خوشش بیاید یا آن بدش بیاید رأی ندهید؛ خدا را در نظر بگیرید با تخصص و تعهد رأی بدهید. در جاهایی که احساس می‌کنید حق دارد ضایع می‌شود نطق کنید؛ نطق حق‌مدارانه و آگاهی‌بخش و روشنگرانه داشته باشید و اجازه ندهید مافیای ثروت و قدرت و زدوبندهای سیاسی بر تصمیماتی حاکم شود که در آن‌ها رضای خدا و مصلحت ملت باید سنجیده شود. صد و بیست و چهار هزار پیامبر برای همین فرستاده شده‌اند. ما هم همین را می‌خواهیم. اینکه بیایید برای تدبر بودجه تصویب کنید اگر حق است تصویب کنید و اگر نیست نکنید؛ خودتان می‌دانید.

نکتهٔ اصلی همان است: آنی که مشتاق است را باید دریابیم ولو ضعیف باشد؛ آنی که روی‌گردان است نباید ترجیح داده شود ولو غنی و ثروتمند و از اشراف باشد.

این قاعده هم در میدان دعوت دینی جاری است و هم در میدان مسئولیت اجتماعی و نمایندگی. امانت‌داری در رأی و نطق حق‌مدارانه، جلوه‌ای از همان ترجیح حق بر خوشایند قدرتمندان است. اگر نماینده از ترس یا طمع، حق مستضعف مشتاق عدالت را فدای دلجویی از مافیای ثروت کند، همان منطق «تصدّی للمستغنی و تلهّی عن الساعی» را تکرار کرده است؛ هرچند نام سورهٔ عبس را بر زبان نیاورد.

فقط این نکته را دقت کنید: اشراف‌بودن او را از استغنا فهمیده‌ایم یا نه؟ نه. استغنا یعنی بی‌نیازی‌ورزیدن از قرآن. پس از کجا اشراف‌بودن را درآوردیم؟ از رفتاری که در مقابل الأعمى نشان داد. وقتی الأعمى آمد و او این‌گونه کرد، معلوم است خودش را بالا می‌بیند؛ خیال می‌کند برای خودش کسی است. علی‌القاعده یا پول این‌گونه کرده یا زور یا شهرت؛ خلاصه چیزی باعث شده.

بدین‌سان، سیاق اول نه داستان تحقیر یک نابینا به دست پیامبر، بلکه درس ترجیح در دعوت است: مشتاق خاشع را رها مکن تا گریزپای مستغنی را بنشانی. امید خیرخواهانهٔ پیامبر محترم است، اما خدا حتی یک لحظه غفلت از طالب هدایت را روا نمی‌دارد. این پیام، هم تفسیر آیات یک تا شانزده را سامان می‌دهد و هم سنجهٔ عمل امروز مبلغان و نهادهای فرهنگی است.

جمع‌بندی فرازهای سیاق اول

«عَبَسَ وَتَوَلَّىٰ أَن جَاءَهُ الْأَعْمَىٰ وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُ يَزَّكَّىٰ أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّكْرَىٰ أَمَّا مَنِ اسْتَغْنَىٰ فَأَنتَ لَهُ تَصَدَّىٰ وَمَا عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّىٰ وَأَمَّا مَن جَاءَكَ يَسْعَىٰ وَهُوَ يَخْشَىٰ فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّىٰ» (عبس/۱–۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چهره درهم کشید و روی برتافت، از آن‌رو که آن نابینا نزد او آمد. و تو چه می‌دانی؟ شاید او پاکیزه شود، یا پند گیرد و آن پند برایش سودمند افتد. اما آن‌که خود را بی‌نیاز پنداشت، تو به او می‌پردازی؛ و بر تو نیست که او پاکیزه نشود. و اما آن‌که شتابان نزد تو آمد در حالی که می‌ترسید، تو از او غافل می‌شوی.

روی ترش کرد و پشت کرد به پیامبر؛ چرا که آمد نزد پیامبر آن فرد نابینا. پیامبر من که امید داری این فرد استغناورز روی‌ترش‌کنندهٔ پشت‌کننده را بنشانی و در جلسه نگه داری؛ چه چیز آگاهت کرد که شاید او تزکیه شود یا تذکر بپذیرد پس تذکر به حال او سودمند افتد؟ آیا می‌خواهی بپردازی به کسی که می‌گوید نیازی ندارم به آنچه می‌خواهی بگویی؟ و تو مسئولیتی نداری که او تزکیه نشود؛ نشود که نشود. اما آن کسی که نزد تو می‌آید دوان‌دوان در حالی که خشیت دارد، آیا تو نسبت به او می‌خواهی غفلت کنی و بی‌توجهی کنی؟

اینجاست که آماده می‌شویم برای ورود به این فضا:

«كَلَّا إِنَّهَا تَذْكِرَةٌ فَمَن شَاءَ ذَكَرَهُ فِي صُحُفٍ مُّكَرَّمَةٍ مَّرْفُوعَةٍ مُّطَهَّرَةٍ بِأَيْدِي سَفَرَةٍ كِرَامٍ بَرَرَةٍ» (عبس/۱۱–۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ همانا این تذکره‌ای است؛ پس هر که بخواهد آن را یاد کند؛ در صحیفه‌هایی گرامی، رفعت‌یافته و پاکیزه، به دست سفیرانی گرامی و نیکوکار.

«کلّا» یعنی این رویکرد غیرقابل قبول است: پرداختن به کسی که بی‌نیازی می‌ورزد و غفلت از کسی که مشتاق است؛ هرگز. چرا؟ چون «إنّها تذکرة»؛ همان متاعی که در دستت داری یعنی قرآن، این آیات الهی، تذکره است. این تذکر مال کیست؟ «فمن شاء ذکره»؛ هرکه بخواهد این تذکر را می‌پذیرد و بر اثر این تذکره خدا را یاد می‌کند. او باید بخواهد. او که رفت نشان داد نمی‌خواهد؛ این که مشتاقانه دوان‌دوان آمده نشان داده می‌خواهد. معیار همین است.

سپس صفات قرآن را ذکر می‌کند و قرآن را بالا می‌برد تا به آن فرد استغناورز بگوید خیال نکن کسی هستی؛ تو لیاقت قرآن را نداشتی؛ تو نمی‌ارزیدی پای درس قرآن باشی؛ وگرنه خیال نکن قرآن چیزی نبود؛ قرآن خیلی چیزی بود؛ تو کسی نبودی؛ تو عددی نبودی. در صحیفه‌های گرامی‌داشته‌شده، رفعت‌یافته، پاکیزه، به دست سفیرانی که فرشتگان الهی‌اند؛ گرامیان و نیکان. قرآن این شأن را دارد. تو با این استغنا و روی‌ترش‌کردن و رفتن، نشان دادی لیاقت قرآن را نداری.

هرچند این رویکرد در عرصه‌های مختلف می‌تواند وجود داشته باشد، در آیات سورهٔ مبارکهٔ عبس ناظر به خصوص قرآن است: قرآن را با چه نظام ارزشی تبلیغ می‌کنیم و جلو می‌بریم.

جمع‌بندی دو فراز

فراز یک: آیات یک و دو (صحنه). فراز دو: آیات سه تا ده (خطاب و دو أما). مجموعهٔ یک تا ده می‌خواهد بگوید اگر کسی استغنا می‌ورزد از قرآن، نباید بر کسی که مشتاق قرآن است ترجیح داده شود.

فراز بعدی (یازده تا شانزده) می‌خواهد بگوید علتش این است که قرآن یک تذکرهٔ عالی‌مقام است که به درد کسانی می‌خورد که مشتاق آن باشند.

پس یک فراز می‌گوید بی‌نیازی‌ورز بر مشتاق ترجیح ندارد؛ دومی می‌گوید چرا: چون قرآن کتاب عالی‌مقامی است برای مشتاقان. جمع‌بندی همین دو جمع‌بندی است.

فراز اول (یک تا ده) صحنه و خطاب و دو روی سکه را نشان می‌دهد؛ فراز دوم (یازده تا شانزده) با «کلّا» خط بطلان بر رویکرد نادرست می‌کشد و شأن رفیع قرآن را یادآوری می‌کند تا معلوم شود استغناورز از قرآن بی‌نیاز نشده، بلکه از مدار لیاقت بهره‌بری بیرون رفته است. این دو فراز با هم، هم «چه نباید کرد» را می‌گویند و هم «چرا نباید کرد» را.

در پایان این بخش شایسته است بار دیگر خط هدایتی سیاق اول را یک‌جا مرور کنیم: صحنه سه‌شخصیتی است؛ روی‌ترش‌کننده پیامبر نیست؛ امید پیامبر به نگهداشتن مستغنی فی‌نفسه مذموم نیست، اما وقتی با تلهّی از مشتاق همراه شود مردود است؛ قرآن تذکرهٔ عالی‌مقامی است که معیار بهره‌بری از آن «فمن شاء ذکره» است؛ و نظام تبلیغ باید مشتاق را — ولو ضعیف — بر مستغنی — ولو اشراف — ترجیح دهد.

ان‌شاءالله اگر خدا بخواهد در ساعت بعدی سیاق‌های بعدی سورهٔ عبس را دنبال خواهیم کرد؛ با ذکر صلوات بر محمّد و آل محمّد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.