ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 030

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آموزش تدبر در سورهٔ عبس — بخش دوم

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

پایان سیاق اول و آغاز سیاق دوم

سیاق اول سورهٔ مبارکهٔ عبس در فضایی تمام شد که خدا به پیامبر می‌فرماید: آن‌که چهره در هم کشید و پشت کرد و رفت، رهایش کن؛ بگذار برود؛ به‌خاطر او از کسی که مشتاق هدایت است غافل مشو. قرآن کتابی با شان و منزلت بلند است؛ هر کس که بخواهد می‌تواند از آن تذکر بپذیرد. قرآن التماس کسی نمی‌کند که «بیا، بنشین، یک کلمه با تو سخن بگویم». قرآن خود می‌داند چه کسی اهل تذکر است.

اکنون در سیاق بعدی خدا سر وقت «انسان» می‌آید.

«قُتِلَ ٱلْإِنسَـٰنُ مَآ أَكْفَرَهُۥ» (عبس/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کشته باد انسان؛ چه بسیار ناسپاس است!

«کشته باد انسان»؛ مرگ بر انسان؛ چقدر ناسپاس است. مخاطبانِ متدبرِ این جلسه می‌دانند این «الانسان» به چه مناسبت اینجا مطرح شده است: به مناسبت همان استغناء؛ به مناسبت همان انسانی که در سیاق پیشین پایش در میان بود و می‌گفت هدایت نمی‌خواهم. این «انسان» به مناسبت پیامبر مطرح نشده؛ به مناسبت آن نابینایی که «جاءک یسعی و هو یخشی» نیز مطرح نشده. این به مناسبت همان فردی آمده که از قرآن بی‌نیازی ورزید، چهره در هم کشید، روترش کرد و رفت؛ با این مضمون که «پیامبری که این آدم‌های ضعیف دور و برش‌اند، قرآنش را هم نخواستیم». اکنون خدا به همین مناسبت سر وقت این انسانِ ناسپاس می‌آید: مرگ بر انسان؛ چقدر ناسپاس است.

سیاست «با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن»

برای اینکه این آیات به دل بنشیند، مثالی لازم است. گاهی می‌گویند کسی «با دست پس می‌زند و با پا پیش می‌کشد». در سیاق پیشین خدا به پیامبر فرمود رهایش کن:

«أَمَّا مَنِ ٱسْتَغْنَىٰ فَأَنتَ لَهُۥ تَصَدَّىٰ وَمَا عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّىٰ» (عبس/۵–۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما آن‌که بی‌نیازی ورزید، تو به او روی می‌آوری؛ و بر تو نیست که او پاکیزه نشود.

یعنی ولش کن. اما در این سیاق خدا چه می‌کند؟ او را جذب می‌کند. پس چه شد؟ خودت گفتی رهایش کن؛ اکنون داری او را می‌کشی؟ سخن علیه اوست، درست؛ اما هدف چیست؟ هدایت شدن و متذکر شدن او. این چه سیاستی است؟ از یک سو خدا می‌گوید رهایش کن؛ از سوی دیگر خود سخنانی می‌گوید تا بلکه بر او اثر بگذارد.

مثال همیشه در ذهن استاد چنین است: در خانه‌ای تصور کنید کودکی را که به غذا بهانه می‌گیرد. بعضی کودکان می‌گویند این پیاز دارد، این سیر دارد، این بادمجان دارد، این گوجه دارد؛ از این‌گونه بهانه‌ها می‌گیرند و غذا نمی‌خورند. مادران معمولاً از محبت مادرانه می‌خواهند کودک را راضی کنند که غذا را بخورد. کودک می‌گوید پیاز دارد؛ مادر می‌گوید به خدا پیاز ندارد؛ کو پیازش؟ نشان بده ببینم. سیر دارد؛ نه، سیر ندارد. بخور ببین چقدر خوشمزه است. مادر پیوسته غذا را تبلیغ می‌کند و کودک را ترغیب می‌کند که بخورد.

وقتی پدر می‌بیند کودک لوس و پررو شده و خیال می‌کند کیست، می‌گوید بلند شو؛ برو ببینم؛ نمی‌خواهم اصلاً سر سفره بنشینی؛ بشقاب را بگیر؛ امشب غذا برای تو نداریم؛ امشب برو گرسنه بخواب. پدر هم می‌خواهد همان کودک را به خوردن ترغیب کند، اما با سبک پدرانه و با روش خودش. مادر اگر می‌گوید قربانت بروم عزیزم بخور خوشمزه است و اثر نمی‌بیند، پدر می‌گوید اصلاً پاشو برو؛ اصلاً غذا نیست. حتی ممکن است هولی هم به او بدهد. سپس می‌گوید: غذا به این خوشمزگی؛ خیال کرده کیست؟ این‌قدر ناسپاسی؟ این‌قدر سیری؟ از بس سیر شده چنین شده.

نطق پدر و اقدام مادر هدف واحد دارند؛ دو سبک‌اند. اگر پیامبر گرامی اسلام بخواهد آن شخص را نگه دارد که بنشیند، خدا می‌گوید رهایش کن؛ بگذار برود. سپس خود خدا آغاز می‌کند: مرگ بر انسان؛ چقدر ناسپاس است.

ربوبیت جامع: از نطفه تا نشر

«مِنْ أَىِّ شَىْءٍ خَلَقَهُۥ» (عبس/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از چه چیز او را آفرید؟

«مِن نُّطْفَةٍ خَلَقَهُۥ فَقَدَّرَهُۥ» (عبس/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از نطفه‌ای او را آفرید؛ سپس او را تقدیر کرد.

از چه چیز او را آفرید؟ از نطفه‌ای او را آفرید و قدرت خود را به کار گرفت؛ او را سامان داد. «قدّره» یعنی قدرت خود را در رشد و کمال او به کار برد.

«ثُمَّ ٱلسَّبِيلَ يَسَّرَهُۥ» (عبس/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس راه را برای او آسان کرد.

سپس امکان پیمودن راه را برای او فراهم ساخت؛ راه را به او نشان داد و طیّ آن را آسان کرد.

«ثُمَّ أَمَاتَهُۥ فَأَقْبَرَهُۥ» (عبس/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس او را میراند و به قبر درآورد.

«ثُمَّ إِذَا شَآءَ أَنشَرَهُۥ» (عبس/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس هرگاه بخواهد او را برمی‌انگیزد.

«كَلَّا لَمَّا يَقْضِ مَآ أَمَرَهُۥ» (عبس/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ هنوز آنچه را پروردگارش فرمان داده به جا نیاورده است.

هرگز، هرگز؛ او هنوز آنچه را پروردگار به او فرمان داده اطاعت نکرده و به جا نیاورده است. ماجرا چیست؟ انسان بسیار ناسپاس است. چرا؟ خدا یک دور در زندگی انسان می‌زند: از لحظه‌ای که او را خلق کرده، راه را برای او هموار کرده، سپس او را میرانده و به قبر وارد کرده، دوباره از قبر برانگیخته. این مجموعه، سیر کامل در ربوبیت خدا نسبت به انسان است. آفریده — کی آفریده؟ او. از نطفه‌ای خلقت کرده؛ رشد داده — کی رشد داده؟ او قدره؛ قدرت خود را به کار گرفته و تو را رشد داده. راه زندگی را نشان داده و هموار کرده — کی؟ او. مرگت را رقم زده — کی؟ او. قبرت را رقم زده — کی؟ او. پس از قبر تو را محشور خواهد کرد؛ دوباره از مرگ برخواهی خاست — کی این کار را خواهد کرد؟ او. یعنی صفر تا صد تمام مراحل زندگی‌ات — خلق و رشد و راه و مرگ و قبر و نشر — همه کار اوست.

اما «کلّا»؛ هرگز. یعنی هرگز انسان قدر این همه لطف و نعمت و بزرگواری و ربوبیت را نمی‌داند. از کجا فهمیدیم قدر نمی‌داند؟ از «لمّا یقض ما أمره»: هنوز آنچه را پروردگارش به او فرمان داده به جا نیاورده. فواعجبا از این انسان. مرگ بر انسان؛ چقدر ناسپاس است. از نطفه‌ای خلقش کرده؛ قدرت خود را به کار گرفته؛ راه زندگی را هموار کرده؛ حتی مرگش با اوست؛ قبرش با اوست؛ هر وقت بخواهد او را از قبر برمی‌انگیزد. اما این انسان انگار نه انگار. چیزی که برای او مهم نیست فرمان همین پروردگار است؛ نسبت به فرمان پروردگارش هیچ تکانی نمی‌خورد؛ اصلاً دنبالش نیست.

اگر کسی توجه داشته باشد که همه‌کاره‌اش از مرحلهٔ پیش از نطفه و نطفه تا مرگ و پس از مرگ خداست، علی‌القاعده باید منتظر باشد ببیند این کسی که همه‌کاره است از او چه می‌خواهد. علی‌القاعده وقتی می‌بینی چنین است، با خیال راحت نمی‌گوید قرآنی را که تو می‌خواهی بگویی نخواستم؛ با خیال راحت استغنا نمی‌ورزد و از کنار قرآن عبور نمی‌کند؛ نمی‌گوید چون اطرافیانت این آدم‌های کور و بیچاره‌اند پس من قرآن تو را نمی‌خواهم. یعنی نسبت به خدا بسیار ناسپاس است.

درمان آسان: نظر به طعام

خدا می‌خواهد این انسان را بیدار کند. در مرحلهٔ پیشین تمام مسیر را گفت: از چه چیز خلقش کرد؛ از نطفه؛ سپس تقدیر کرد؛ راه را آسان کرد؛ میراند و به قبر درآورد؛ هرگاه بخواهد برمی‌انگیزد. اینجا زوم می‌کند روی یک چیز. می‌گوید اصلاً اینکه نطفه بودی و من خلقت کردم، با قدرت خود سامان دادم، راه را هموار کردم، مرگ و قبر و حشر با من است — این را بی‌خیال. غذایت را نگاه کن. اگر درک از تولد تا قیامت برایت سخت است، نگاه کردن به غذا هم سخت است؟ این غذایی که می‌خوری چطور به دستت می‌آید؟ هیچی نه؛ فقط اگر ربوبیت او همین غذایی بود که می‌خوری، لازمه‌اش چه بود؟ لازمه‌اش این نبود که بگویی کسی که با تأمین غذا جلوی نابودی مرا می‌گیرد، باید ببینم از من چه می‌خواهد؛ در قبال این نعمت توقعش از من چیست؟

«فَلْيَنظُرِ ٱلْإِنسَـٰنُ إِلَىٰ طَعَامِهِۦٓ» (عبس/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس باید انسان به خوراک خود بنگرد.

«أَنَّا صَبَبْنَا ٱلْمَآءَ صَبًّا» (عبس/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آب را به فراوانی فرو ریختیم.

«ثُمَّ شَقَقْنَا ٱلْأَرْضَ شَقًّا» (عبس/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس زمین را شکاف شکاف کردیم.

این ما هستیم که آب را به فراوانی از آسمان فرو ریختیم — چه فرو ریختنی! سپس زمین را شکاف دادیم — چه شکاف دادنی! این شکاف همان شکافی است که به خاطرش گل و گیاه و دانه‌ها بیرون می‌آید.

«فَأَنۢبَتْنَا فِيهَا حَبًّا» (عبس/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در آن دانه رویاندیم.

«وَعِنَبًا وَقَضْبًا» (عبس/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و انگور و سبزیجات.

«وَزَيْتُونًا وَنَخْلًا» (عبس/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زیتون و درخت خرما.

«وَحَدَآئِقَ غُلْبًا» (عبس/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و باغ‌های انبوه و پرثمر.

«وَفَـٰكِهَةً وَأَبًّا» (عبس/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و میوه و علف/گیاه خوراکی (و به قولی موز).

«أنبتنا» یعنی رشد نباتی دادیم؛ ما رویاندیم و پرورش دادیم در زمین دانه‌ها را، و انگور را، و انواع سبزیجات را، و زیتون را، و انواع خرما را، و باغ‌های انبوه و پرثمر را، و انواع میوه را، و «أبّا» را. بعضی گفته‌اند «أبّا» موز است؛ میوه‌ای شاخص که خدا اینجا از آن یاد می‌کند. معانی دیگری نیز برای «أبّا» گفته‌اند، اما غالباً بحث موز مطرح است.

«مَّتَـٰعًا لَّكُمْ وَلِأَنْعَـٰمِكُمْ» (عبس/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهره‌ای برای شما و برای چهارپایانتان.

آنچه رویاندیم هم خودتان استفاده کنید — «متاع» یعنی مایهٔ استفاده — هم چهارپایانتان، تا وقتی آنان استفاده کردند شما دوباره از چهارپایان بهره ببرید: سوارشان شوید؛ از پوست و مو و پشم‌شان استفاده کنید؛ از گوشت و شیرشان بخورید. همهٔ این‌ها را ما برای شما پدید آوردیم.

ساختار سیاق دوم: دو فراز

این سیاق در دو فراز سخن می‌گوید: یکی آیهٔ هفده تا بیست‌وسه؛ یکی آیهٔ بیست‌وچهار تا سی‌ودو.

آیهٔ هفده تا بیست‌وسه اشاره می‌کند به ناسپاسی انسان در برابر پروردگار، به رغم ربوبیت جامع پروردگار نسبت به او. ربوبیت جامع چیست؟ کل آن مراحل از «من أیّ شیء خلقه» تا «إذا شاء أنشره»؛ تمام مراحل زندگی در چند جمله آمده. انسان به رغم این ربوبیت جامع، ناسپاس است. ظهور این ناسپاسی در «لمّا یقض ما أمره» است: نافرمانی؛ اصلاً دنبال این نیست که ببیند امر خدا چیست و آن را اجابت کند.

در زندگی عادی اگر کسی پیدا شود که هرچه نیاز ماست برآورده کند، ناخواسته احساس می‌کنیم باید در اطاعت او باشیم: خانه می‌خواهم، این خانه؛ ماشین می‌خواهم، این ماشین؛ زندگی و پول و امکانات؛ بیمار شدم، این دکتر و دارو و درمان و پرستاری. ذات انسان چنین است که اگر یکی پشتیبان و حامی‌اش باشد و شئوناتش را تدبیر کند، به‌شکل طبیعی و فطری و غریزی باید دنبال این باشد که او از من چه می‌خواهد و آنچه را می‌خواهد اجرا کنم. خدا می‌گوید چطور می‌شود این انسان نبوده، من خلقش کردم، راه را نشان دادم، رشدش دادم، مرگ و قبر و حشر با من است، همه‌چیز با من است — اما وقتی پای سخن من می‌رسد حوصله ندارد؛ استغنا می‌ورزد: نمی‌خواهم؛ نخواستیم. همین سادگی. این زاویهٔ دید منحصر به سورهٔ عبس است: خیلی راحت رد شدی.

سپس در آیهٔ بیست‌وچهار تا سی‌ودو درمان می‌دهد؛ درمان آسان. می‌گوید اگر این ربوبیت جامع را نمی‌فهمی اشکال ندارد؛ غذا را که می‌توانی ببینی. طعام. کی طعامت را تأمین می‌کند؟ تو باید فرمانبردار همان کسی باشی که غذایت را تأمین می‌کند. جالب است: خدا غذا برای ما طبخ نمی‌کند؛ به وجود می‌آورد. غذایی که نیست را پدید می‌آورد. همین هم بس بود که ناسپاس نباشی.

پس جمع‌بندی: این سیاق در پی درمان ناسپاسی انسان نسبت به پروردگار است. «ف» در «فلینظر» همیشه عاطفه است؛ گاهی نتیجه است، گاهی تفرّع، گاهی ترتّب — با فرق‌های ریز. ترتّب یعنی «حال که چنین است، پس». بعضی به آن فصیحه هم می‌گویند. یعنی حال که انسان ربوبیت جامع را می‌بیند ولی باز ناسپاس است، پس اقلاً به طعام خود نظر کند. اگر ربوبیت جامع برایت روشن نمی‌شود، طعام که روشن می‌شود؛ این‌ها را ما داریم به وجود می‌آوریم.

تماشاگاه راز: تنوع طعام در میدان

خوب است این تذکرات را لابه‌لای زندگی نگه داریم. همیشه آدم به میدان برای خریدن و خوردن نمی‌رود؛ گاهی رفتن به میدان برای گشتن بد نیست — میدان تره‌بار. خانواده برود میدانِ تماشا؛ تماشاگاه راز. چه خبر است؟

می‌روی به میوه‌فروشی. خدا می‌توانست ماده‌ای تولید کند بی‌طعم و بی‌مزه و بی‌بو و بی‌رنگ؛ بگوید آدم گرسنه می‌شود این را می‌خورد و تمام؛ برای برطرف شدن گرسنگی و گرفتن انرژی. آن ماده هم می‌توانست قیمت داشته باشد. اما نگاه کن به قسمت سبزیجات: هر سبزی عطری؛ تره، جعفری، گشنیز، پیازچه، شنبلیله، مرزه، ترخون — سبزی‌های متنوع با عطرهای مختلف. بگذر از کاهو و کرفس و کلم‌پیچ و انواع کلم و بروکلی. برس به میوه‌ها: یکی دو تا سه تا ده تا؛ یکی قرمز، یکی زرد، یکی ارغوانی، یکی سفید؛ با طعم‌ها و بوها و اسانس‌ها و رنگ‌ها و خاصیت‌های مختلف. قسمت حبوبات: انواع حبوبات با طعم و مزه و شکل و رنگ مختلف. سپس انعام: ماهی، مرغ، گوسفند، گوساله، شتر، بوقلمون، کبک — هرکدام طعمی و خاصیتی.

این تنوعی که خدا در حوزهٔ طعام ایجاد کرده — در سبزیجات و میوه‌جات و دانه‌ها، و سپس در انعام و حیوانات — برای چیست؟ او می‌توانست خیلی ساده از کنار این مسئله عبور کند و کسی هم نمی‌توانست خرده بگیرد. هدفی دارد: خود را در این سفره‌ای که می‌چیند به ما معرفی می‌کند؛ ربوبیت خود را روزانه و مرتب به ما نشان می‌دهد.

چقدر خوب است سر سفره، همان‌طور که می‌نشینیم و غذا تناول می‌کنیم و لذت می‌بریم و سیر می‌شویم و انرژی و ویتامین و پروتئین می‌گیریم، ذکری هم داشته باشیم. خودمان و فرزند و همسر و دیگران را یادآوری کنیم: این برنج را او آماده کرده؛ این لیمو را او؛ این لپه را او؛ این گوشت را او؛ این مربا را او. این‌ها را معرفی کنیم و به یاد خود بیاوریم.

«فلینظر الانسان إلی طعامه» اگر انسان هیچ‌چیز نباشد، همین غذایش را روزانه مطالعه کند. «فلینظر» فقط نگاه کردن نیست؛ نگاه از دید عبرت و برداشت و فهم است. مطالعه کند آنچه را می‌خورد. این مطالعه خود او را سپاسگزار می‌کند و از ناسپاسی درمی‌آورد. می‌فهمی یکی دیگر ولی‌نعمت است؛ باید ممنون او بود. ممنون بودن چیست؟ اینکه آنچه از من می‌خواهد اطاعت کنم. این همه را ناخواسته به من ارزانی کرده؛ پس آنچه می‌خواهد باید اطاعت کنم. آن را کجا گفته؟ در قرآن. حالا چطور شد به قرآن می‌رسی خوش نمی‌آید؛ می‌گذاری و می‌روی؛ فکر می‌کنی کسی هستی. این مسئلهٔ ماست.

بسم‌الله سر سفره و آداب شکر

به همین خاطر در آداب سفره داریم: هر غذایی می‌خواهید بخورید بگویید بسم‌الله. اقلاً یک بار سر سفره بسم‌الله بگویید. این بسم‌الله صرفاً لفظ نیست؛ یعنی یادت بیاید الله تأمین کرده است. می‌گوید برای هر تنوعی هم بسم‌الله بگو: برنج هست، بسم‌الله برنج؛ خورش هست، بسم‌الله خورش. اهل دل بسم‌الله لپه‌اش را جدا می‌گفتند؛ بسم‌الله لیمو و گوشتش را جدا. همه بسم‌الله. این بسم‌الله شما را با معرفت می‌کند؛ معرفت سپاسگزار می‌کند؛ سپاسگزاری انسان را آمادهٔ دریافت فرامین خدا می‌کند؛ دیگر بر او سنگین نمی‌آید.

برای همین پس از طعام می‌گویند: «الحمد لله الذی یطعم و لا یطعم» — شکر آن خدایی که طعام می‌دهد و کسی به او طعام نمی‌دهد؛ «یرزق و لا یرزق» — رزق می‌دهد و کسی به او رزق نمی‌دهد؛ «زاد الله النعم» — خدا نعمت‌ها را بیشتر کند؛ «و دفع الله النقم» — خدا نقمت‌ها و گرفتاری‌ها و بیماری‌ها را برطرف کند. چنین دعایی در پایان سفره، سفره را مبارک می‌کند؛ این می‌شود مصداق «فلینظر الانسان إلی طعامه». کسی با چنین مانورِ روزانه می‌تواند کم‌کم به این هم فکر کند که از کجا شروع کردیم.

گاهی اصلاً خجالت می‌کشیم به طعام نگاه کنیم. چرا؟ چون نگاه می‌کنیم و می‌بینیم مثلاً سوسیس و کالباس با خمیر مرغ تهیه شده؛ می‌خواهیم راجع به آن مطالعه کنیم و می‌بینیم پوست مرغ و آت‌وآشغال چگونه جور شده، ممزوج شده، ادویه زده و به خورد ما داده می‌شود. خودِ روحِ «فلینظر الانسان إلی طعامه» تغذیهٔ ما را هم اصلاح می‌کند. اگر انسان بفهمد غذا را باید بسم‌الله بخورد و آن را از خدا ببیند، برایش مهم می‌شود مسیر فرآوری غذا چه بوده: پاک است یا نه؛ حلال است یا نه. غذای حرام را که نمی‌شود با بسم‌الله خورد؛ بسم‌الله برای غذای حلال است. غذایی که با مسیر آلوده به دست آمده با بسم‌الله جور درنمی‌آید — هرچند لفظ بسم‌الله بگوییم. خودبه‌خود توجه به خدا هنگام خوردن و توجه به غذا و مطالعه در آن، زمینهٔ سپاسگزاری را فراهم می‌کند.

«الانسان» جنس است؛ استثنا دارد

«انسان» اینجا جنس است؛ الف و لامش جنس است. نوع انسان‌ها این ناسپاسی را دارند؛ یک نفر نیست. اما وقتی جنس است مفهومش این نیست که استثنا ندارد. مثل:

«وَٱلْعَصْرِ إِنَّ ٱلْإِنسَـٰنَ لَفِى خُسْرٍ إِلَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّـٰلِحَـٰتِ» (عصر/۱–۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به عصر؛ که انسان قطعاً در زیان است؛ مگر کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند…

استثنا هم دارد: استثنا آن انسانِ با معرفت است؛ آن انسانی که به ربوبیت جامع خدا توجه دارد و سپاسگزار است؛ یا دست‌کم به طعام توجه می‌کند و سپاسگزار است.

روش صحیح تدبر: با سیر سخن حرکت کن

گاهی پرسشی پیش می‌آید: آنجا که می‌گوید «قتل الانسان ما أکفره» به کفر اشاره می‌کند؛ اینجا «فلینظر الانسان إلی طعامه» به طعام. هر دو «الانسان» دارند. آیا رابطه‌ای میان طعام و کفر برقرار می‌شود که اگر انسان به آنچه می‌خورد بی‌توجهی کند ممکن است به کفر او منجر شود؟

این مدل ارتباط در سیر سخن نیست. یعنی یک تکه آیه را گرفته‌اید و تکهٔ دیگر را، از بالا به هم وصل کرده‌اید و برداشتی به دست آورده‌اید — فارغ از اینکه آن برداشت صحیح باشد یا غلط، اصلِ روش نادرست است. در روش باید با سیر حرکت کنیم.

سیر چیست؟ اینجا که می‌گوید «قتل الانسان ما أکفره»، «ما أکفره» صیغهٔ تعجب است: چقدر ناسپاس است. مرگ بر انسان؛ چقدر ناسپاس است. سپس خودش توضیح می‌دهد چرا ناسپاس است: چون خلقش با خداست؛ رشدش با خداست؛ راه را خدا هموار می‌کند؛ مرگ و قبر و حشر دست خداست؛ همه دست خداست و این همه را ندیده گرفته. چگونه ندیده گرفته؟ خودش توضیح می‌دهد: «کلّا لمّا یقض ما أمره». همین که ربوبیت جامع خدا دربارهٔ خود را مورد توجه قرار نداده و به فرمان خدا اعتنا نکرده، یعنی ناسپاسی او. تمام.

گام بعدی: همین انسانی که ربوبیت جامع را توجه نکرد و سپاسگزار نشد، دست‌کم به طعام خود نگاه کند. «دست‌کم» از کجا می‌آید؟ از اینکه در فراز پیشین ربوبیت جامع مطرح بود و در این فراز فقط به یک چیز اشاره شده؛ گویا خواسته بگوید خلق و تقدیر و راه و مرگ و قبر و قیامت را کنار بگذار؛ حالا غذا که هست، غذایی که می‌خوری. اگر به همین هم نگاه نمی‌کنی، پس باید انسان به غذای خویش نگاه کند. اینجا نمی‌خواهد بگوید اگر متوجه نباشی چه می‌خوری کافر می‌شوی؛ می‌خواهد بگوید نگاه کن به غذای خویش تا بفهمی کی برایت تدبیر کرده: خدا. «أنّا صببنا الماء صبّا ثم شققنا…» همه را خودم کردم؛ برای تو و چهارپایانت متاع تأمین کردم؛ بهره‌مند باشید.

حالا حرف من مهم نیست؛ حرف هرکس مهم است. استاد می‌گوید معمولاً وقتی یاد کسانی می‌افتم که وقتی می‌گویی خدا در قرآن فرموده، انگار چیز بی‌اهمیت و پیش‌پاافتاده‌ای گفته‌ای — اما اگر بگویی فلان پروفسور چنین گفته، می‌گویند آه بله؛ یک بار دیگر بگو — خجالتی در خود می‌کشم. تا اسم خدا می‌آید انگار کسی حرفی نزده؛ قرآن دیگر حالا قرآن. نعوذ بالله از این حس. همهٔ کارها را خدا کرده؛ قرآن چیزی نیست؛ آنان که هیچ کاری برای ما نکرده‌اند — نه خلقمان کرده‌اند، نه رشدممان می‌دهند، نه راهمان را هموار می‌کنند، نه مرگ و قبر و حشر با آنان است، نه حتی غذامان را تأمین می‌کنند — حرف‌شان بسیار مهم است؛ در بشقاب می‌گذاری: این را فلانی گفته، آن را فلانی. به خدا که می‌رسد انگار کسی حرفی نزده؛ از کنار قرآن راحت عبور می‌کنیم. پس این سیاق شد درمان ناسپاسی انسان.

سیاق سوم: هنگامی که صاخّه برسد

«فَإِذَا جَآءَتِ ٱلصَّآخَّةُ» (عبس/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هنگامی که آن فریاد گوش‌خراش فرا رسد.

«صاخّه» از مادّه‌ای به معنی فریاد گوش‌خراش است؛ فریادی که گوش را کر کند و بخراشد. مقصود از فریاد گوش‌خراش اینجا سرآغاز قیامت و رسیدن قیامت است. خدا می‌گوید پس آن وقتی که برسد آن فریاد گوش‌خراش.

«يَوْمَ يَفِرُّ ٱلْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَأُمِّهِۦ وَأَبِيهِ وَصَـٰحِبَتِهِۦ وَبَنِيهِ» (عبس/۳۴–۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که آدمی از برادرش و مادرش و پدرش و همسرش و فرزندانش می‌گریزد.

روزی که انسان از برادرش فرار می‌کند؛ و از مادر و پدرش؛ و از همسرش؛ و از فرزندانش. این‌ها حامی‌ترین آدمیان‌اند: پشتیبان هر انسانی برادرش است؛ حامی هر انسانی مادر و پدرش. روزی که از پشتیبان و حامی خود فراری است.

چرا فرار می‌کند؟

«لِكُلِّ ٱمْرِئٍ مِّنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ» (عبس/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای هر یک از آنان در آن روز کاری است که او را بس است.

برای هر یک از آنان در آن روز شأنی است که او را کفایت می‌کند؛ بسش است. آن‌قدر مشغول امور خود است که دیگر برای دیگران مجالی ندارد. نه پدر می‌پرسد پسرم تو چطوری، کجایی، چه کار می‌کنی؛ نه مادر می‌گوید عزیزم بیا ببینم چه خبر. هرکس آن‌قدر امر خودش او را به خود مشغول کرده که او را کفایت می‌کند؛ دیگر مجالی برای احوال‌پرسی و رسیدگی به عزیزان نیست.

دو گونه چهره در آن روز

«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُّسْفِرَةٌ ضَاحِكَةٌ مُّسْتَبْشِرَةٌ» (عبس/۳۸–۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آن روز چهره‌هایی تابناک‌اند؛ خندان و بشارت‌گرفته.

در همان روزِ واویلا و وانفسا که همه از هم فرار می‌کنند، چهره‌هایی را می‌بینی تابناک و درخشان؛ خندان و مستبشر؛ بشارت گرفته؛ در انتظار اتفاقات خوب. انگیزهٔ در رفتن از این و آن ندارند؛ حالشان خوب است.

«وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهَا غَبَرَةٌ تَرْهَقُهَا قَتَرَةٌ» (عبس/۴۰–۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چهره‌هایی در آن روز بر آن‌ها غبار است؛ تاریکی آن‌ها را فرا گرفته.

چهره‌هایی هم دیده می‌شود که بر آن‌ها غبار نشسته؛ غبارآلود؛ تاریکی گویا روی این چهره‌ها ریخته شده؛ غرق در تاریکی‌اند.

«أُو۟لَـٰٓئِكَ هُمُ ٱلْكَفَرَةُ ٱلْفَجَرَةُ» (عبس/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان همان کافرانِ فاجرند.

اینان همان ناسپاس‌های فاجرند؛ کسانی که هرگز نه به ربوبیت خدا توجه کردند و نه حتی به طعام خویش. کارشان به ناسپاسی کشید؛ و در پی ناسپاسی، فجور آمد. فجور یعنی از فرمان خدا بیرون آمدن. کسی که ناسپاس شود، دیگر برای او اینکه خدا چنین گفته و من باید چنان باشم که خدا می‌خواهد معنا ندارد؛ اینکه خدا این‌گونه از من راضی می‌شود مفهوم پیدا نمی‌کند. لذا کارش به فجور می‌کشد و مستحق آن عاقبت ناپسند می‌شود.

جمع‌بندی سیاق سوم

از «إذا جاءت الصاخّة» تا آیهٔ سی‌وهفت — یعنی از آیهٔ سی‌وسه تا سی‌وهفت — یک فراز است: توصیف وضعیت بحرانی قیامت. وضعیت بحرانی است؛ هیچ‌کس دنبال هیچ‌کس نیست؛ هیچ‌کس حال کسی را نمی‌پرسد؛ عزیزترین عزیزها از احوال هم خبر نمی‌گیرند.

از آیهٔ سی‌وهشت تا چهل‌ودو، توصیف اقسام انسان‌ها در قیامت است. دو قسم: چهره‌های تابناک و شاد؛ و چهره‌های غبارآلود و تاریک. آنان که غبارآلود و تاریک‌اند کیا هستند؟ «أولئک هم الکفرة الفجرة». کفرة جمع کافر؛ فجرة جمع فاجر. کافرانِ فاجر.

خودبه‌خود می‌فهمیم نقطهٔ مقابلِ آنان که تابناک‌اند، کافر نیستند؛ شاکرند. نگاه تدبری همین را می‌گوید: این کفری که در سوره مطرح است، نقطهٔ مقابلش کلمهٔ ایمان نیست؛ کلمهٔ شکر است. صحبت از ناسپاسی است نه از رد و انکار — هرچند ممکن است کافر بودن به معنی ناسپاس بودن گاهی با رد و انکار همراه شود. اما اینجا کافر در مقابل شاکر است. اگر آنان کافرِ فاجرند، اینان شاکرِ صالح‌اند. این را از قرینهٔ تقابل می‌فهمیم.

جمع‌بندی سیاق سوم: در وضعیت بحرانی قیامت، چهره‌های غبارآلودِ تاریک همان ناسپاسانِ فاجرند؛ و در نقطهٔ مقابل، چهره‌های تابناک و شاد، شاکرانِ صالح‌اند.

دربارهٔ واژهٔ صالح: فاجر معمولاً در مقابل صالح به کار می‌رود. صالح لزوماً فقط در اطاعت تجلی نمی‌کند؛ گاهی با محبت است، گاهی با توجه، گاهی با اطاعت، گاهی با کمک — همه مظهر توجه به ولی‌نعمت بودن. «لمّا یقض ما أمره» آنچه خدا فرمان می‌دهد هنوز به جا نیاورده؛ گاهی کمک است، گاهی انفاق، گاهی جان، گاهی مال، گاهی عبادت. صالح کمی جامع‌تر و برای این جایگاه مناسب‌تر به نظر می‌رسد.

سه سیاق و یک نخ تسبیح

در سورهٔ مبارکهٔ عبس عملاً سه سیاق داشتیم.

در نگاه اول، قهرمان — شخص اول — سیاق یک کی بود؟ پیامبر گرامی اسلام. اگر ما بودیم و فقط سیاق یک سورهٔ عبس، شخص اول پیامبر است. شخص اول سیاق دو کیست؟ انسانِ ناسپاس: «قتل الانسان ما أکفره». شخص اول سیاق سه؟ باز همان ناسپاسِ فاجر — ناسپاسِ نافرمان؛ صالح را تصریح نکرده؛ ما از تقابل برداشت کرده‌ایم. پس شخص اول سیاق دو و سه یکی است: ناسپاسِ نافرمان.

آیا این شخص اول سیاق دو و سه در سیاق یک حضور داشته؟ داشته. شخص اول فقط نبوده، ولی حضور داشته؛ به عنوان «من استغنی» — کسی که از قرآن بی‌نیازی می‌ورزد.

نتیجه: سیاق یک در ارتباط با سیاق دو و سه، شخص اولش تغییر می‌کند. در سیاق یک عملاً شخص اول همان انسانِ ناسپاسِ نافرمان می‌شود؛ همان که «عبس و تولّی». یک بار دقت کنید: اگر ما باشیم و فقط سیاق یک، شخص اول پیامبر است و می‌خواهد تأثیر روی پیامبر بگذارد که در دوراهیِ انسانِ مستغنی و انسانِ مشتاق، مشتاق را ترجیح دهد. این آموزه‌ای برای پیامبر است — به شرط آنکه ما باشیم و فقط سیاق یک.

اما وقتی دیدیم شخص اول سیاق دو و سه ناسپاسِ نافرمان است — یعنی در بقیهٔ سوره غیر از سیاق یک، قهرمان داستان ناسپاسِ نافرمان بوده — برمی‌گردیم به سیاق یک و می‌گوییم: این ناسپاسِ نافرمان اینجا هم بود؛ نکند او شخص اول این سیاق باشد؟ بله هست.

اگر شخص اول اوست، چرا خطاب‌ها به پیامبر است؟ اینجاست که می‌گویند: «ایّاک أعنی و اسمعی یا جارة» — به تو می‌گویم تا همسایه بشنود؛ به در می‌گویم که دیوار بشنود. پیامبر دارم با تو حرف می‌زنم تا حساب دست این بیاید. پیامبر، اگر می‌بینی دارم به تو می‌گویم چرا به این توجه می‌کنی، ولش کن بگذار برود؛ من با تو دعوا ندارم؛ دارم گوش او را می‌گیرم. می‌خواهم بگویم ای آدمِ مستغنی، این‌قدر بر من کوچکی که حتی راضی نمی‌شوم پیامبرم یک لحظه به‌خاطر تو از این آدمِ کوری که از او خوشت نمی‌آید غافل شود. تو عددی برای من نیستی؛ برو سر جایت؛ خیال کرده‌ای کیستی که ایستاده‌ای جلو من این‌گونه از خود درمی‌آوری؟

پس همان سیاق یک هم در دلالت ارتباطی — یعنی سیاق یک در ارتباط با سیاق دو و سه — شخص اولش همان انسانِ ناسپاسِ نافرمان است؛ منتها خدا گوش او را با خطاب به پیامبر گرفته است.

مسیر سه سیاق روی انسان ناسپاس فاجر

در سیاق دو می‌آید سراغ همان: چقدر نمک‌نشناسی؛ از نطفه خلقت کردم؛ با قدرتم بزرگت کردم؛ راه زندگی را برایت هموار کردم؛ می‌میری منم؛ به قبر می‌روی منم؛ از قبر درمی‌آیی منم؛ از حرف من خوشت نمی‌آید؛ از فرمان من روگردانی؛ می‌خواهی قرآن به گوشت نخورد. خیلی بدبختی. اقلاً طعامت را نگاه کن: من آب را ریختم؛ من زمین را شکافتم؛ من دانه و انگور و سبزی و زیتون و خرما و باغ‌های انبوه و میوه‌های متنوع و موز را پدید آوردم تا متاعی باشد برای تو و چهارپایانت.

گوش سنگین است. گویا سیاق اول فایده نکرد؛ سیاق دوم هم فایده نکرد. می‌گوید باشد؛ آن فریادی که بالاخره هر گوشی را شنوا می‌کند خواهد رسید. حالا که با این دو سخن سر درنمی‌آوری و دست از ناسپاسی و غرور و استغنا برنمی‌داری، بدان آن فریادی که هر ناسپاسی را هم شنوا می‌کند خواهد رسید:

«فَإِذَا جَآءَتِ ٱلصَّآخَّةُ» (عبس/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هنگامی که آن فریاد گوش‌خراش فرا رسد.

آن روز دیگر هیچ‌کس به دادت نمی‌رسد: این پدرم، این مادرم، این همسرم، این فرزندم، این داداشم — کسی دنبال کار تو نیست چون هرکس دنبال کار خود است. آن روز بله، عده‌ای چهره‌ها تابناک و شادند؛ اما کافران — ناسپاسانِ فاجر — چهره‌های غبارآلودِ تاریک دارند. روسیاهی می‌ماند برای این چهره‌های ناسپاسِ فاجر.

نخ تسبیح هر سه سیاق سوره شد انسانِ ناسپاسِ فاجر.

  • سیاق یک چگونه می‌خواهد او را به راه بکشد؟ با عتاب به پیامبر که چرا او را بر آن کور ترجیح می‌دهی؛ این ترجیح ندارد؛ این ارزشش را ندارد. هشداری است شکننده برای انسانِ ناسپاسِ فاجر: بفهم کسی نیستی؛ ما به‌خاطرش حتی با پیامبرمان عتاب می‌کنیم که چرا به این توجه می‌کنی؛ ولش کن بگذار برود.
  • سیاق دو چگونه می‌خواهد اثر بگذارد؟ با ارائهٔ راه درمان برای ناسپاسی‌اش: توجه به ربوبیت خدا به شکل جامع، یا حداقل ربوبیت خدا در امر طعام.
  • سیاق سوم چگونه می‌خواهد تأثیر بگذارد؟ با یادآوری بحران قیامت؛ که در بحران قیامت انسانی که ناسپاس و فاجر زیسته کارش زار است و هیچ راه نجاتی ندارد.

ارتباط سیاق‌ها لفظاً روشن است؛ معنایش نیز کاملاً روشن است.

مسئلهٔ سورهٔ عبس در چند دقیقه

از مقطعی به بعد، مطالب چنان روشن می‌شود که گفتنِ دوباره چندان لازم نیست؛ زمان آن می‌رسد که کم‌کم وارد فاز ارائه شویم: سوره را در سه تا پنج دقیقه منتقل کنیم.

وقتی سوره‌ای را در زمان کوتاه منتقل می‌کنیم، خوب است اول مسئلهٔ سوره را برای مخاطب جا بیندازیم. مسئله چیست؟ انسان‌هایی که شأن خود را اجلّ از آن می‌بینند که پای حرف قرآن بنشینند؛ به بهانه‌های واهی مثل اینکه ما چنینیم و چنانیم اما اطرافیان پیامبر چنین‌اند و چنان‌اند، خود را بزرگ‌تر از آن می‌بینند که قرآن بشنوند و بفهمند و سخن خدا را درک کنند.

مشکل اصلی این انسان‌ها غفلت از ربوبیت پروردگار دربارهٔ خودشان است. توجه ندارند سخنی را پس می‌زنند که همه‌کاره‌شان است؛ از خلقت تا نشر و حشر پس از مرگ، تمام مراحل زندگی‌شان با اوست؛ و سخن او را با تکبر و تبختر پس می‌زنند و می‌گویند نمی‌خواهیم. از این بدتر: حتی اگر به ربوبیت جامع او توجه نداشتند، به چیز ساده‌ای مثل غذا هم توجه می‌کردند باز این‌گونه نمی‌شدند. پس معلوم است حتی به همین غذایی که می‌خورند — جزئیاتی که در زندگی روزمره‌شان رقم می‌خورد — هم توجه ندارند. در نتیجه در این سوره با کسانی مواجه‌ایم که از سر ناسپاسی گوششان در مقابل سخن خدا سنگین شده و دیگر حرف خدا را خریدار نیستند؛ راه فجور و فسق را طی می‌کنند. این مسئلهٔ اصلی سوره است.

خدا برای حل این مسئله سه گام برمی‌دارد.

گام اول: عتاب و خطاب با پیامبرش. پیامبر، مبادا این آدم‌های متکبرِ مستغنی را بر مشتاقانِ طبقات ضعیف ترجیح دهی. قرآن کتابی با شان و منزلت است که در شئون بالا قرار دارد و فقط کسانی که بخواهند به آن دسترسی پیدا می‌کنند؛ پس به زور قرآن را به خورد اینان نده. عتاب با پیامبر، اما در حقیقت قهری از انسانِ ناسپاس: اصلاً تو را به حساب نمی‌آورم.

گام دوم: پس از این هشدار و عتاب، اگر انسانِ ناسپاس تکانی بخورد و حرف گوش دهد، خدا با او حرف می‌زند اما غایبانه: چقدر بی‌معرفتی؛ چقدر نمک‌نشناسی؛ همه‌کاره‌ات منم و حرف مرا نمی‌خواهی بفهمی؛ غذات را من تأمین می‌کنم و به این هم اعتنا نمی‌کنی. باز می‌کند: این منم، این منم — آنچه می‌خوری ریزبه‌ریز از آبش تا شکافتن زمینش تا رویش دانه‌ها همه از من است؛ نمی‌خواهی اعتنا کنی؟

گام سوم: گویا گوشت خیلی سنگین است؛ عیبی ندارد. می‌رسد آن فریاد گوش‌خراشی که هر گوش سنگینی را هم تکان می‌دهد؛ همان روزی که بیچاره می‌شوی؛ از پدر و مادر و بچه‌ها و همسر و داداش و همهٔ کست فرار می‌کنی. اگر می‌خواهی از وانفسای آن روز هم نجات پیدا کنی، یک راه بیشتر ندارد: دست از کفرِ فاجر بودن برداری.

یعنی این سوره می‌خواهد انسانِ ناسپاسِ فاجر را به مرتبهٔ شکرگزاری و صلاح — شاکرِ صالح — برساند. ان‌شاءالله خدا قسمت کند همهٔ ما مشمول آموزهٔ بلند و نورانی این سوره باشیم؛ به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

قرائت سورهٔ عبس

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

«عَبَسَ وَتَوَلَّىٰٓ أَن جَآءَهُ ٱلْأَعْمَىٰ وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّهُۥ يَزَّكَّىٰٓ أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ ٱلذِّكْرَىٰٓ أَمَّا مَنِ ٱسْتَغْنَىٰ فَأَنتَ لَهُۥ تَصَدَّىٰ وَمَا عَلَيْكَ أَلَّا يَزَّكَّىٰ وَأَمَّا مَن جَآءَكَ يَسْعَىٰ وَهُوَ يَخْشَىٰ فَأَنتَ عَنْهُ تَلَهَّىٰ كَلَّآ إِنَّهَا تَذْكِرَةٌ فَمَن شَآءَ ذَكَرَهُۥ فِى صُحُفٍ مُّكَرَّمَةٍ مَّرْفُوعَةٍ مُّطَهَّرَةٍۭ بِأَيْدِى سَفَرَةٍ كِرَامٍۭ بَرَرَةٍ» (عبس/۱–۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چهره در هم کشید و روی برتافت از آنکه آن نابینا نزد او آمد. و تو چه می‌دانی؛ شاید او پاکیزه شود، یا متذکر گردد و تذکر به او سود دهد. اما آن‌که بی‌نیازی ورزید، تو به او می‌پردازی؛ و بر تو نیست که او پاکیزه نشود. و اما آن‌که شتابان نزد تو آمد در حالی که می‌ترسید، تو از او روی می‌گردانی. هرگز؛ این قرآن تذکری است؛ پس هرکه بخواهد آن را یاد می‌کند؛ در صحیفه‌هایی گرامی، بلندمرتبه و پاکیزه؛ به دست فرشتگانِ سفیرِ ارجمند و نیکوکار.

«قُتِلَ ٱلْإِنسَـٰنُ مَآ أَكْفَرَهُۥ مِنْ أَىِّ شَىْءٍ خَلَقَهُۥ مِن نُّطْفَةٍ خَلَقَهُۥ فَقَدَّرَهُۥ ثُمَّ ٱلسَّبِيلَ يَسَّرَهُۥ ثُمَّ أَمَاتَهُۥ فَأَقْبَرَهُۥ ثُمَّ إِذَا شَآءَ أَنشَرَهُۥ كَلَّا لَمَّا يَقْضِ مَآ أَمَرَهُۥ» (عبس/۱۷–۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کشته باد انسان؛ چه بسیار ناسپاس است! از چه چیز او را آفرید؟ از نطفه‌ای آفرید و تقدیر کرد؛ سپس راه را آسان کرد؛ سپس میراند و به قبر درآورد؛ سپس هرگاه بخواهد برمی‌انگیزد. هرگز؛ هنوز آنچه را فرمان داده به جا نیاورده است.

«فَلْيَنظُرِ ٱلْإِنسَـٰنُ إِلَىٰ طَعَامِهِۦٓ أَنَّا صَبَبْنَا ٱلْمَآءَ صَبًّا ثُمَّ شَقَقْنَا ٱلْأَرْضَ شَقًّا فَأَنۢبَتْنَا فِيهَا حَبًّا وَعِنَبًا وَقَضْبًا وَزَيْتُونًا وَنَخْلًا وَحَدَآئِقَ غُلْبًا وَفَـٰكِهَةً وَأَبًّا مَّتَـٰعًا لَّكُمْ وَلِأَنْعَـٰمِكُمْ» (عبس/۲۴–۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس باید انسان به خوراک خود بنگرد: که ما آب را به فراوانی فرو ریختیم؛ سپس زمین را شکاف شکاف کردیم؛ پس در آن دانه رویاندیم و انگور و سبزی و زیتون و خرما و باغ‌های انبوه و میوه و أبّ؛ بهره‌ای برای شما و برای چهارپایانتان.

«فَإِذَا جَآءَتِ ٱلصَّآخَّةُ يَوْمَ يَفِرُّ ٱلْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ وَأُمِّهِۦ وَأَبِيهِ وَصَـٰحِبَتِهِۦ وَبَنِيهِ لِكُلِّ ٱمْرِئٍ مِّنْهُمْ يَوْمَئِذٍ شَأْنٌ يُغْنِيهِ وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ مُّسْفِرَةٌ ضَاحِكَةٌ مُّسْتَبْشِرَةٌ وَوُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ عَلَيْهَا غَبَرَةٌ تَرْهَقُهَا قَتَرَةٌ أُو۟لَـٰٓئِكَ هُمُ ٱلْكَفَرَةُ ٱلْفَجَرَةُ» (عبس/۳۳–۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هنگامی که آن فریاد گوش‌خراش فرا رسد؛ روزی که آدمی از برادر و مادر و پدر و همسر و فرزندانش می‌گریزد؛ برای هر یک از آنان در آن روز کاری است که او را بس است. در آن روز چهره‌هایی تابناک‌اند؛ خندان و بشارت‌گرفته؛ و چهره‌هایی بر آن‌ها غبار است و تاریکی آن‌ها را فرا گرفته؛ آنان همان کافرانِ فاجرند.

صدق الله العلیّ العظیم. اللهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.