یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آموزش تدبّر در سورهٔ تکویر — بخش اول
سورهٔ مبارکهٔ تکویر. دستهبندیِ سیاقِ این سوره کار دشواری نیست. یک سیاقِ آن بسیار روشن است: همهٔ آیات شرطاند. پیدرپی میخوانیم «إذا»، «إذا»، «إذا»، تا در آیهٔ چهاردهم به جواب میرسیم: «عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا أَحْضَرَتْ». جوابِ آن همه شرط در آیهٔ چهاردهم آمده است؛ یعنی تا آیهٔ چهارده یک سیاقِ واحد است: چندین شرط و یک جزاء. این سیاقِ اول است.
از آیهٔ پانزدهم به بعد، فضا عوض میشود: اثباتِ حقّانیتِ قرآن و پیامبر. تا آیهٔ چهاردهم، چند شرط با یک جزاء دربارهٔ معاد است؛ از آیهٔ پانزدهم تا بیستونهم — یعنی تا پایانِ سوره — در فضایِ اثباتِ حقّانیتِ قرآن و پیامبریم. دو سیاق.
برخی، از جمله آقای دکتر، آیاتِ بیستوشش به بعد را سیاقِ تازه میدانند؛ با نظر به «لِمَن شَاءَ مِنكُمْ أَن يَسْتَقِيمَ» و «فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ». اما باید دید «أَيْنَ تَذْهَبُونَ» نسبت به چیست. این عبارت نسبت به حقّانیتِ قرآن است: پس از آنکه از حقّانیتِ قرآن دفاع شد — که قرآن کتابی است که پیامبر اکرم آن را از فرشتهٔ وحی دریافت کرده — میفرماید پس شما کجا میروید؟ چرا به این قرآن رو نمیکنید؟ چرا پشت میکنید؟ «فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ». این قرآن کتابِ هدایت است و برای هرکس که بخواهد راه هدایت را میگشاید. اتصالِ این آیات به معاد، مستقیم نیست؛ از مسیرِ قرآن به معاد میپیوندد: «لِمَن شَاءَ مِنكُمْ أَن يَسْتَقِيمَ» و «وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ» همان هدایتبودنِ قرآن را بیان میکند. از این رو آیاتِ بیستوشش به بعد نیز جزءِ همین سیاقِ دوماند؛ هرچند سیاقِ دوم در کلّیتِ خود در خدمتِ سیاقِ اول است — چنانکه در ادامه روشن خواهد شد.
ورودِ سهمگین: آیاتِ یک تا چهارده
بسم الله الرحمن الرحیم.
«إِذَا ٱلشَّمْسُ كُوِّرَتْ وَإِذَا ٱلنُّجُومُ ٱنكَدَرَتْ وَإِذَا ٱلْجِبَالُ سُيِّرَتْ وَإِذَا ٱلْعِشَارُ عُطِّلَتْ وَإِذَا ٱلْوُحُوشُ حُشِرَتْ وَإِذَا ٱلْبِحَارُ سُجِّرَتْ وَإِذَا ٱلنُّفُوسُ زُوِّجَتْ وَإِذَا ٱلْمَوْءُۥدَةُ سُئِلَتْ بِأَىِّ ذَنۢبٍ قُتِلَتْ وَإِذَا ٱلصُّحُفُ نُشِرَتْ وَإِذَا ٱلسَّمَآءُ كُشِطَتْ وَإِذَا ٱلْجَحِيمُ سُعِّرَتْ وَإِذَا ٱلْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّآ أَحْضَرَتْ» (تکویر/۱–۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هنگامی که خورشید درهم پیچیده شود؛ و هنگامی که ستارگان تیره و فروریخته گردند؛ و هنگامی که کوهها به حرکت درآیند؛ و هنگامی که شترانِ آبستنِ ده ماهه رها شوند؛ و هنگامی که وحوش گرد آورده شوند؛ و هنگامی که دریاها برافروخته و جوشان گردند؛ و هنگامی که نفوس جفتجفت و گروه گروه شوند؛ و هنگامی که دخترِ زندهبهگور پرسیده شود به کدامین گناه کشته شد؛ و هنگامی که صحیفهها گشوده شوند؛ و هنگامی که آسمان برکنده شود؛ و هنگامی که دوزخ برافروخته گردد؛ و هنگامی که بهشت نزدیک آورده شود؛ آنگاه هر نفسی خواهد دانست چه چیز حاضر کرده است.
ورود، ورودِ بسیار سهمگینی است. اگر اندکی از صرفِ شنیدنِ الفاظ فاصله بگیریم و خود را به معانی نزدیک کنیم، شاید درکی از این سهمگینی نیز داشته باشیم.
هر روز صبح از خواب برمیخیزیم و میبینیم زمین همان زمین است، آسمان همان آسمان، خورشید همان خورشید، کوهها همان کوهها، خانهها همان خانهها. شب که میشود، ماه همان ماه است و ستارهها همان ستارهها. همه چیز را در استقرار و ثبات میبینیم. همین باعث شده خیال کنیم همیشه چنین بوده، چنین خواهد رفت، و چنین خواهد ماند. و همین ما را با جدّ و جهد مشغولِ دنیا کرده است. دنیا را اصالت دادهایم؛ جدّی، بسیار جدّی گرفتهایم و برای آباد کردنِ دنیای خود گاه حاضریم هر کاری بکنیم و به هر سویی حرکت کنیم.
خورشیدِ درهمپیچیده و ستارگانِ کدر
وقتی انسان به یاد آورد که روزی خواهد رسید که همین خورشیدِ همیشه درخشان و روشن و گرم و نوردهنده درهم پیچیده شود — و پیچیدهشدن یعنی در خود فرورفتن؛ حالتِ فرورفتن در خویش و تاریکشدن — آنگاه میفهمد که برای این خورشید نیز روزی پیشبینی شده که مأموریتش تمام شود و به فرمانِ خدا تاریک گردد.
و این ستارههایی که همیشه در آسمان درخشاناند: بهخصوص کسانی که ظلمتِ محضِ کویر را تجربه کرده باشند و در آن ظلمت، کهکشانِ راه شیری و آسمانِ پرستاره را دیده باشند. امید آن است که آنان که این تجربه را نداشتهاند، بهزودی نصیبشان شود — هرچند امروز بسیاری از کویرها به صحنهٔ پایکوبی بدل شدهاند؛ با این همه، هنوز میتوان کویری سالم یافت. کویر واقعاً منحصربهفرد است. کسانی که تجربهاش نکردهاند، خوب است این تجربه را در کارنامهٔ مطالعاتِ آیاتِ آفاقیِ خود ثبت کنند: خود را در ظلمتِ محض قرار دهند؛ جایی که اثری از نورِ مصنوعی، شعاعِ چراغ و لامپ و ذراتِ نورِ برآمده از شهرها نباشد؛ ظلمتِ واقعی، شبِ بیماه. آنگاه نگاهی به آسمان بیندازند. احساس میکنند داخلِ کهکشانِ راه شیریاند؛ کهکشان را سهبعدی میبینند؛ حالتی بسیار زیبا و باشکوه.
استاد در میانِ سخن به خاطرهٔ کویرِ خود اشاره میکند: در دلِ ظلمتِ شبِ تاریک، جایی که اثری از نور نباشد تا کهکشان را نیک ببیند، محوِ تماشا بود که صدایِ نفسی شنید. در آن ظلمت به زحمت دید سگی بسیار بزرگ کنارِ پایش ایستاده است. مراقبِ سگها نیز باید بود؛ البته آن سگ کاری نداشت؛ پوزه را کنارِ پایش گذاشته بود و ناز میخواست. با پای خویش با او بازی کرد؛ سگ خوشحال شد و دم تکان داد — و خدارا شکر سیر بود.
آن ستارهها با آن نظمِ باشکوه و عظمت و جلالت، همه در جای خود، همه در نظم، همه درخشان. روزی میآید که همین ستارهها نیز تاریک و کدر میشوند؛ آن جلا و شفافیت و زیبایی و درخشندگی از میان میرود؛ مأموریتشان تمام میشود.
«وَإِذَا ٱلنُّجُومُ ٱنكَدَرَتْ» (تکویر/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که ستارگان تیره و فروریخته گردند.
کوهها به حرکت؛ داراییها رها
«وَإِذَا ٱلْجِبَالُ سُيِّرَتْ» (تکویر/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که کوهها به حرکت درآیند.
وقتی کوهها به حرکت درآیند. یکی از این کوههای باعظمت، همین دماوندِ تهران است؛ به یک معنا در عالمِ طبیعت سلطانِ تهران: زیبا، رعنا، رشید، بزرگ، باشکوه. روزی میآید که همین دماوند نیز به حرکت درآمده، تکهتکه شده، چنان در هم کوبیده شود که به تلی از غبار بدل گردد — بر اثرِ آن زلزلهٔ عظیم.
«وَإِذَا ٱلْعِشَارُ عُطِّلَتْ» (تکویر/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که شترانِ آبستنِ ده ماهه رها و بیصاحب شوند.
نگاهی به دنیا بیندازید: هرکس سخت مواظبِ داراییِ خویش است؛ یکی کلیدهایش، یکی ماشینش، یکی خانهاش، یکی حسابهای بانکیاش، یکی دکان و کارخانهاش؛ یکی جواهرش، یکی گلهٔ چندصدتایی یا چندهزارتاییِ گوسفند، یکی گاوداریِ چندهزار رأسی، یکی شترانِ گرانقیمتِ آبستن. «عِشار» شترانِ دهماههٔ آبستناند؛ چیزی به زاییدنشان نمانده و در فرهنگِ عرب نمادی از کالای بسیار ارزشمندند.
وقتی خطرِ جان در میان باشد، همان آدمهایی که سخت دلبستهٔ این داراییهایند و مواظبشان، رهاشان میکنند. آن ماشینی که صاحبش تا شش قفلِ فرمان نمیزد نمیرفت، در باز میماند و صاحبش در جوی افتاده؛ خانه چیست دیگر؟ این هولِ عجیب است.
زلزلهٔ سخت از تجربههای آموختنی است. استاد از زلزلهای در گرگان یاد میکند — حدود پنجوهشتدهم ریشتر، نزدیک دوازده ثانیه، کشتهٔ اندک اما سهمگین. همان شب مهمانِ بستگان بودند؛ حدود ساعتِ یکِ بامداد. احساس کردند گویی تریلیِ روشنی با غرشی مهیب واردِ اتاق شده است. زمین به شدّت میلرزید؛ هرکس در جای خود تکان میخورد و کسی نمیتوانست قدم از قدم بردارد. در ثانیههای هشتم و نهم یقین کرد سقف میریزد؛ دست بر سر نشست تا اگر چیزی فرود آید اول به دست بخورد نه به سر. سپس لرزه ایستاد و همه همچون گلوله در را گشودند و گریختند — فرار پس از توقف ممکن شد، نه پیش از آن. وقتی چراغ روشن شد، یکی از مادران دو کودک داشت: یکی پنجششماهه و یکی پنجششساله؛ دیدند کودکِ خردسال را روی زمین میکشد و بزرگتر را در بغل دارد؛ بیحجاب، همه ریخته بودند تا جان نجات دهند.
حالا آن زلزلهٔ عظیمِ قیامت که کوهها را از جا میکند: شترِ آبستن چیست؟ حساب چیست؟ خانه چیست؟ ماشین چیست؟
وحوش و دریاها؛ شش «إذا»ی مقدّمات
«وَإِذَا ٱلْوُحُوشُ حُشِرَتْ» (تکویر/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که وحوش گرد آورده شوند.
«وحشی» به حیواناتی میگویند که میل به اجتماع ندارند؛ گریزپایند، درندهخو و پرخاشگر. حیواناتِ اهلی هم دورِ هم جمع میشوند و هم نزدیکِ آدم؛ وحوش چنین نیستند و بسیار به ندرت اجتماع میکنند. «حُشِرَتْ» یعنی جمع شدن: آن هنگام که زلزلهٔ سهمگین چنان اثر کند که حیواناتِ وحشی برخلافِ طبیعتِ گریزپایشان کنارِ هم جمع شوند — نشانهای دیگر از هول و هراسِ آن حادثه.
«وَإِذَا ٱلْبِحَارُ سُجِّرَتْ» (تکویر/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که دریاها برافروخته و جوشان گردند.
وقتی دریاها آبِ خود را بیرون بریزند. برخی «سُجِّرَتْ» را اشتعالِ دریا دانستهاند؛ اگر اشتعال را هم مراد نگیریم، همان تلاطمِ سهمگین که آبها را بیرون میریزد — سونامیهای عظیم، نه اندکی آب. زیرا زمین کشیده و تسطیح خواهد شد؛ کوه و دریا و همه چیز.
این شش «إذا»ی نخست، همه مقدّماتِ برپاییِ صحرای قیامت و دادگاهِ عدلِ الهیاند: خورشید تاریک، ستارهها خاموش، کوهها به حرکت، اموالِ گرانبها رها، وحوش برخلافِ طبیعت جمع، دریاها متلاطم. اوضاع به سویِ آن دادگاهی میرود که همهٔ تاریخ منتظرش بوده است.
نفوسِ جفتجفت؛ پرچمِ موؤودة
حالا سخن به آدمها میرسد.
«وَإِذَا ٱلنُّفُوسُ زُوِّجَتْ» (تکویر/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که نفوس جفتجفت و گروه گروه شوند.
«زُوِّجَتْ» به معنایِ ازدواج در آن روز نیست؛ یعنی کنارِ هم قرار گرفتن: میلیونها نفر یکسو، میلیونها نفر سویِ دیگر. هرکس بنا بر باور و عملکرد گروهبندی میشود. خدا علم و پرچمی بلند میکند؛ نخستین علمی که برمیافرازد این است:
«وَإِذَا ٱلْمَوْءُۥدَةُ سُئِلَتْ بِأَىِّ ذَنۢبٍ قُتِلَتْ» (تکویر/۸–۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که دخترِ زندهبهگور پرسیده شود: به کدامین گناه کشته شد؟
این یک شاخص است؛ نه آنکه از میانِ همهٔ اعمال تنها مسئلهٔ زندهبهگور کردنِ دختران مهم باشد، بلکه شاخصی از میزانِ سقوط و هبوطِ فرهنگِ انسان: تا کجا تنزّل کرده که جگرگوشهٔ خویش را زنده در خاک دفن کند. تاریخ صحنههای بسیار دهشتناک و رقتبار از کشتهشدنِ دخترکانِ مظلومِ بیگناه به دستِ پدران، زنده در دلِ خاک، بسیار دارد.
مردی نزد پیامبرِ گرامی اسلام آمد و گفت گناهی کردهام که نمیدانم خدا میبخشد یا نه. چون گناه را گفت، حضرت فرمود اینجا نایست — نگفت نمیبخشد، اما گفت دیگر اینجا مباش. داستانش این بود که دخترش را میبرد زندهبهگور کند؛ انگشتِ او را میمکید؛ وقتی در قبرش نهاد، نمیدانست قبر است؛ پیوسته صدا میزد و طلب میکرد؛ و او خاک بر سرش ریخت و خفهاش کرد.
در سورهٔ نجم، اگر عمری باشد، به این بحث اشاره خواهد شد. به مطالعهٔ قرآن، این کارِ عامّهٔ عرب نبود؛ کارِ اغنیا و اشراف و چهرهها و شاخصها بود. دوست نداشتند دختر داشته باشند؛ زیرا — با توجّه به آیات — دخترداشتن را نفوذپذیری و ذلّت میشمردند: دختر را باید به دیگری داد تا برای دیگری فرزند آورد؛ احساس میکردند خانواده با داشتنِ دختر در معرضِ تعرّضِ قبایلِ دیگر قرار میگیرد؛ میخواستند خود غالب باشند نه مغلوب. با این همه، برای خدا قائل به دختر بودند. خدا میفرماید: همان را که برای خود نمیپسندید برای من پسندیدید؛ خود از مغلوبیت و ذلّت خوشتان نمیآمد و با جعلِ دختر برای من، خواستید مرا مغلوب و ذلیل قرار دهید. تا عظمتِ خاندان به خیالِ خودشان تحتالشعاع نرود و دیگران با ازدواج با دخترشان در خاندان نفوذ نکنند، رسمی بود که دختران را زنده بکشند.
وقتی انسانها گروه گروه میشوند، نخستین علمی که بلند میشود این است که جرمِ این دخترکانِ زندهکشتهشده چه بود؟ قرآن آمده تا بساطِ جاهلیّتِ بشر را جمع کند؛ تا جلویِ هبوط و سقوطِ بشر به این منجلاب را بگیرد.
استاد به مستندِ «ایکس سونامی» اشاره میکند — مستندی دیدنی، با مجریای که خود از چهرههای معروفِ فساد در غرب بوده، مسیری در منجلابِ گمراهی پیموده و در نقطهای متوجّهِ میزانِ هبوطِ بشر شده و برگشته است. به نظرِ او در این دست مستندها کمنظیر است: علمی، دقیق، گویا. آمارِ کودکانی که پس از دمیدهشدنِ روح در بدنِ مادر، تکهتکه میشوند و با زجر میمیرند، در دنیایِ امروز چنان بالاست که باورکردنی نیست. جاهلیّتِ بشر تمام نشده؛ بشر تا وقتی رو به قرآن نیاورد در منجلابِ جاهلیّت فرو میرود و ته ندارد. فساد را به جایی رساندهاند که آدمکشی لازمهاش شده؛ اگر آدمکشی نکنند نمیتوانند مهارش کنند. و متأسّفانه این سرایت به ما نیز رسیده: مرد و زنِ مسلمان راضی شود فرزندِ زنده در بدنِ مادر کشته شود. با زندهبهگور کردن چه فرقی دارد؟ فقط نمیبینی؛ دست و پا و سر و گوش و لبِ آن مخلوقی که خدا آفریده تکهتکه میشود.
این علمِ جاهلیّتِ بشر است؛ خدا در قیامت این پرچم را میانِ گروههایِ متعدّدِ انسانها برمیافرازد: چرا چنین کردید؟ چرا اینسو رفتید؟
صحیفهها، آسمان، دوزخ و بهشت؛ «عَلِمَتْ نَفْسٌ»
سپس میفرماید:
«وَإِذَا ٱلصُّحُفُ نُشِرَتْ» (تکویر/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که صحیفهها گشوده شوند.
بقیّهٔ نامهها و صحیفهها باز خواهد شد؛ پاسخگوییِ اعمالِ فردی و اجتماعی. هر فرد کتاب دارد، هر امّت کتاب دارد، هر ملّت کتاب دارد؛ باید جواب دهد.
«وَإِذَا ٱلسَّمَآءُ كُشِطَتْ» (تکویر/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که آسمان برکنده شود.
آسمان مراحلِ مختلفی طی میکند: از انفطار و انشقاق و «نَطْوِي السَّمَاءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ» تا «کُشِطَتْ». مانند هندوانهای که نخست سوراخش کنند، سپس پارهاش کنند، سپس بازش کنند، سپس برطرفش کنند؛ همین حالت در آسمان رخ میدهد. وقتی آسمان برکنده شود و زمین به عالمِ ملکوت متّصل گردد:
«وَإِذَا ٱلْجَحِيمُ سُعِّرَتْ» (تکویر/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که دوزخ برافروخته شود.
دوزخ زبانه کشد؛ و:
«وَإِذَا ٱلْجَنَّةُ أُزْلِفَتْ» (تکویر/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که بهشت نزدیک آورده شود.
بهشت زیرِ پایِ متّقین قرار گیرد.
شش «إذا»ی اول مقدّماتِ برپاییِ دادگاهِ عدلاند؛ شش تایِ بعدی خودِ دادگاهِ عدلِ الهی. آن روز که اینها رخ دهد:
«عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّآ أَحْضَرَتْ» (تکویر/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر نفسی خواهد دانست چه چیز حاضر کرده است.
هرکس بر سرِ سفرهٔ آنچه خود مهیّا کرده خواهد نشست؛ هیچکس دست به سفرهٔ دیگری نخواهد برد. هرچه خود بردهای، هرچه خود داری. هرکس خواهد دانست چه چیز آماده کرده؛ چه پخته؛ چه آورده سرِ سفرهٔ خویش؛ و بقیّهٔ زندگی را با چه باید طی کند.
رعد و برقِ معاد در جامعهٔ جاهلی؛ اصلاحِ دنیا با یادِ آخرت
این سخنان را خدا هزار و چهارصد سال پیش برای مردمی زد که غرقِ جاهلیّت بودند. در آن جامعه همچون رعد و برقی است که میخواهد خموشی و غفلت و رخوت را بزداید: چه میکنید؟ عروسی گرفتهاید، مجلس گرفتهاید — «عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا أَحْضَرَتْ»؛ فردایی هست؛ فکری برای خود کنید. اگر جامعه جهتگیری به سویِ صلاحِ آخرت کند، دنیایش نیز آباد میشود؛ درست آباد میشود.
امّالفساد آن است که به خود اجازه دهیم دزدی کنیم؛ سرِ هم کلاه بگذاریم؛ حقِ هم را بخوریم؛ زندهها را بکشیم. اینها فسادِ ماست؛ محصولِ فراموشیِ آخرت. جامعه کی درست خواهد شد؟ وقتی به یادِ آخرت باشد. آنگاه بسیاری از دعواهایِ لاطائلِ سیاسی جمع میشود؛ بسیاری از دروغگفتنها برای به کرسی نشستن؛ بسیاری از سوءاستفادهها از امانتهای بسیار مهم و خطیر. چند صد نفر نمایندهٔ چند دهمیلیون آدم میشوند؛ این امانتِ خطیری است. این آدمها باید بترسند از نشستن بر آن صندلی — نه آنکه آن را پدیده و هدیهای بسیار ویژه بینگارند. اگر کسی در آن جایگاه بر حق حرکت کند، آوردهٔ فراوان دارد؛ اما اگر اندکی از کسانی باشد که پایش بلغزد، صدایش بلرزد، دستش کج شود، نداند کجا سخن بگوید و کجا خاموش بماند، آنگاه در آن جایگاه برای خود قهرِ جهنّم میخرد.
همهٔ مسئله این است: جامعه و خود و خانواده و فرهنگمان چقدر تابلویِ آخرت پیشِ چشممان رسم است؟ چقدر فکر میکنیم این روز خواهد آمد؟ افسانه است؟ خرافه است؟ قرار نیست بیاید؟ اگر قرار است بیاید، باید جورِ دیگری زندگی کنیم، جورِ دیگری حرکت کنیم، جورِ دیگری بترسیم.
این سوره میگوید «عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا أَحْضَرَتْ»؛ سورهٔ دیگر میگوید:
«فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُۥ وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُۥ» (زلزال/۷–۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هرکس هموزنِ ذرّهای نیکی کند آن را میبیند؛ و هرکس هموزنِ ذرّهای بدی کند آن را میبیند.
آن روز هموزنِ یک ذرّه را حساب میکنند؛ نیّت را حساب میکنند؛ عمل را حساب میکنند.
جمعبندیِ آیاتِ یک تا چهارده بسیار آسان است؛ زیرا در کلّ یک جملهاند: دوازده شرط و یک جواب. اصلِ معنا در جواب است؛ شرطها گفته شدهاند تا ما را به آن جواب برسانند. آیاتِ یک تا چهارده فقط میخواهند یک سخن بگویند: در قیامت هرکس مهمانِ سفرهٔ آن چیزی است که خود مهیّا کرده؛ به چیزِ دیگر دلخوش نکند. «عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا أَحْضَرَتْ» — هرکس خواهد دانست چه چیز آماده کرده است.
سیاقِ دوم: سوگند برای زدودنِ ناباوری
سیاقِ دوم:
«فَلَآ أُقْسِمُ بِٱلْخُنَّسِ ٱلْجَوَارِ ٱلْكُنَّسِ وَٱلَّيْلِ إِذَا عَسْعَسَ وَٱلصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ إِنَّهُۥ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ذِى قُوَّةٍ عِندَ ذِى ٱلْعَرْشِ مَكِينٍ مُّطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ» (تکویر/۱۵–۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند نمیخورم به پنهانشوندگان؛ روانروندگانِ بازگردنده به آشیان؛ و به شب هنگامی که پشت کند؛ و به صبح هنگامی که بدمد؛ که آن قطعاً سخنِ فرستادهای گرامی است؛ دارای نیرو، نزدِ صاحبِ عرش دارای مکانت؛ فرمانبُرده در آنجا، و امین.
چند سوگند یاد میکند. اسلوبِ «فَلَا أُقْسِمُ» شبیهِ سورهٔ انشقاق است. آنجا نیز پس از چند شرط و جزاء — «إِذَا السَّمَاءُ انشَقَّتْ» و «وَإِذَا الْأَرْضُ مُدَّتْ» و القاء و تخلّی و رسیدن به «يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَىٰ رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ» و توصیفِ انواعِ ملاقات — میرسد به «فَلَا أُقْسِمُ بِالشَّفَقِ» و «وَاللَّيْلِ وَمَا وَسَقَ». این «فاء» نشان میدهد سخنی که خدا در این سیاق میخواهد بزند، در مقامِ پشتیبانی از سیاقِ یک است.
در سیاقِ یک سخنی رعدآسا و سهمگین بر جانها فرود آمده و ناباوری پدید آورده: راست راستی چنین است؟ واقعاً خورشید چنین میشود، ستارهها چنین، کوهها و دریاها چنین؟ واقعاً دادگاهِ عدل برپا میشود؟ واقعاً روزی خدا پرچمِ «إِذَا الْمَوْءُودَةُ سُئِلَتْ» را بلند میکند و از ابناءِ بشر میپرسد چقدر منحرف شدید و چرا؟ واقعاً هرکس سرِ سفرهٔ آنچه حاضر کرده مینشیند؟ گویا این ناباوری به ذهنها و دلها القا شده است. خدا میخواهد این ناباوری را بزداید و مخاطب را به باورِ آن سخن برساند؛ از این رو با سوگند آغاز میکند.
پیشتر نیز گفته شد که در «لَا أُقْسِمُ» نفیِ سوگند است؛ و سوگند نخوردن تأکیدش از سوگند خوردن بیشتر است، زیرا افزون بر تأکید میگوید مطلب آنقدر روشن است که به قسم نیاز ندارد.
خُنَّس، جَوار، کُنَّس؛ شب و صبح
«فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ» — سوگند یاد نمیکنم به خُنَّس، یعنی پنهانشوندگان. خُنَّس جمعِ خانس است؛ خانس یعنی پنهانشونده. از همان مادهٔ «خَنَّاس» در سورهٔ ناس است: «الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ» — خنّاس یعنی بسیار پنهانشونده؛ خُنَّس یعنی پنهانشوندگان.
سپس میفرماید «الْجَوَارِ» — جَوار جمعِ جاریة است؛ جاری یعنی جریانیابنده. صفتی برای خُنَّس بیان میکند: این خُنَّس جَوارند. صفتِ دیگر «الْكُنَّسِ» است؛ کُنَّس جمعِ کانِس، یعنی کسی که با حرکتی به جایگاهِ خود میرود و مستقر میشود. برخی به آهویی تشبیه کردهاند که میدود و به لانه میرود: آن قسمت که میدود جاری است؛ آن قسمت که در لانه پنهان میشود کانِس است.
خدا سوگند یاد کرده به پدیدهای که نخست پنهان است؛ سپس حرکتی میکند و از پنهانی درمیآید و رؤیت میشود؛ سپس در جایگاهِ خود قرار میگیرد. با توجّه به «وَاللَّيْلِ» و «وَالصُّبْحِ» که پس از آن آمده، تقریب به ذهن میکند که «الْخُنَّسِ الْجَوَارِ الْكُنَّسِ» صفتی برای اجرامِ نورانیِ آسمانی باشد.
برخی گفتهاند مراد ستارگانیاند که نخست دیده نمیشوند چون فضا هنوز نورانی است؛ چون فضا تاریک شود رؤیت میشوند؛ جریانی و حرکتی دارند؛ سپس همچون کسی که در لانه جای گرفته دوباره از رؤیت خارج میشوند. گویا اشاره به جلوه و خودنماییِ ستارگان در فاصلهٔ شب است: از لحظهای که دیده میشوند تا لحظهای که دوباره پنهان میگردند.
تعبیرِ دیگری نیز هست که شاید به ذهن نزدیکتر باشد: اشاره به شهابسنگها. شهابسنگ در آسمان ناگهان رؤیت میشود؛ وقتی مشتعل میشود و نور میگیرد از پنهانی درمیآید؛ حرکتی دارد — بارشِ شهابسنگ را شاید دیده باشید — سپس گویی در لانهٔ خود قرار گرفته تاریک و پنهان میشود. کدام یک از این دو است؟ استاد میگوید اجازه دهید جلوتر اشاره کنم.
«وَٱلَّيْلِ إِذَا عَسْعَسَ وَٱلصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ» (تکویر/۱۷–۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به شب هنگامی که پشت کند؛ و به صبح هنگامی که بدمد.
«عَسْعَسَ» یعنی پشت کند. شب کی پشت میکند؟ وقتی صبح میخواهد طلوع کند. بلافاصله میفرماید «وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ» — قسم به صبح وقتی میدمد. تنفّس یعنی دمیدن. در ادبیاتِ فارسی نیز طلوعِ صبح را دمیدن میگوییم؛ در عربی نیز چنین است. قسم به شب آنگاه که پشت کند؛ قسم به صبح آنگاه که بدمد.
این قسمها برای تأکیدِ این جمله است:
«إِنَّهُۥ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ» (تکویر/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که آن قطعاً سخنِ فرستادهای گرامی است.
«ه» به چه برمیگردد؟ به مطالبی که در آیاتِ پیشین گفته شد؛ یعنی آنچه در سیاقِ اول آمد و شما باور ندارید، آنچه به دیدهٔ ناباوری مینگرید و به گوشِ تعجّب میشنوید، قطعاً سخن و گفتارِ فرستادهای گرامی است. وقتی میگوید «قولِ رسول»، یعنی سخنی که رسول از خدا گرفته و برای شما آورده. اینجا رسول مراد جبرئیل است؛ حضرت جبرئیل علیهالسلام. سخن از زبانِ خودِ جبرئیل برنیامده؛ جبرئیل رسولِ این سخن است؛ سخنی که رسولِ کریم آورده است.
دلالتِ استقلالی و ارتباطی؛ ضمیر و اعتبار
دربارهٔ ضمیر نکتهای است که چند بار در کلاس آمده: مذکّر و مؤنّثِ ضمیر وقتی به مذکّر و مؤنّثِ واقعی برگردد، اعتباری نیست؛ نمیتوان به مرد «هی» گفت و به زن «هو». اما وقتی مذکّر و مؤنّث مجازی و اعتباری باشد، بنا بر اعتبارهایِ مختلف فرق میکند. میتوان چند آیه را «قول» نامید؛ قول مذکّر است: «إِنَّهُ لَقَوْلٌ». میتوان «آیه» یا «آیات» نامید؛ مؤنّث میشود. بستگی به اعتبار دارد؛ مشکلی نیست. بازگشتِ ضمیر به قرآن نیز درست است.
در آیاتِ قرآن یک دلالتِ استقلالی هست و یک دلالتِ ارتباطی. دلالتِ استقلالی یعنی آیهای را صرفنظر از قبل و بعد معنا کنید: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ» صرفنظر از آیاتِ پیشین یعنی کلِّ قرآن؛ درست هم هست. اما اگر با توجّه به آیاتِ قبل معنا کنید، کدام بخشِ قرآن مدّ نظر است؟ همین بخشی که از ابتدای سوره خوانده شد: «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ» تا «عَلِمَتْ نَفْسٌ مَّا أَحْضَرَتْ». حالا میفرماید قسم به چنین و چنان که اینها «لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ»اند. این حرفها افسانه نیست، خیال نیست، صحنهپردازیِ محیرالعقول نیست، سناریویِ فیلمهای هالیوودی نیست؛ واقعیتی است، حقیقتی است که فرشتهٔ وحی از آن خبر میآورد. لام برای تأکید است: قطعاً سخنِ فرستادهای گرامی است.
اگر بگوییم «إِنَّهُ» آیاتِ سیاقِ قبل است، این دلالتِ ارتباطی است؛ اگر بگوییم قرآن است، دلالتِ استقلالی. مجموعهاش را میتوان «قول» نامید؛ قول یعنی سخن؛ اعتبار است.
آیا هر دلالتِ استقلالی درست است؟ نه؛ نکتهٔ مهم. دلالتهایِ ارتباطی چون در جمله با قبل و بعد واقع شدهاند محدود میشوند و میتوان مطمئن بود درستاند. اما دلالتِ استقلالی — جدا کردنِ آیه از قبل و بعد و نتیجه گرفتن — کارِ عمومی نیست. کسی که میخواهد از آیات استقلالاً استفاده کند باید به آیاتِ دیگرِ قرآن استناد کند، یا به روایت، یا به ادلّهٔ قطعیِ عقلی؛ وگرنه اعتباری ندارد. از این رو استفاده از دلالتهایِ استقلالی کارِ اهلبیت علیهمالسلام است؛ و در طولِ علمِ اهلبیت، مجتهدانی که مسلّط به علوم و منابع باشند میتوانند این کار را انجام دهند.
اوصافِ رسولِ کریم؛ فرماندهٔ فرشتگانِ وحی
«ذِى قُوَّةٍ عِندَ ذِى ٱلْعَرْشِ مَكِينٍ مُّطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ» (تکویر/۲۰–۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دارای نیرو، نزدِ صاحبِ عرش دارای مکانت؛ فرمانبُرده در آنجا، و امین.
رسول یک صفتش کریم است؛ صفتِ دیگر «ذِي قُوَّةٍ» — دارای نیرو و قدرت. میخواهد بگوید این فرستاده قدرتمند است: فرستادهٔ گرامیِ قدرتمند. «مَكِينٍ» یعنی دارای منزلت، مکانت، شأن و شوکت؛ پیشِ کی؟ «عِندَ ذِي الْعَرْشِ» — نزدِ خدایِ صاحبِ عرش. پس جبرئیل فرشتهای است گرامی، دارای قدرت، دارای مکانت و منزلت نزدِ خدایِ صاحبِ عرش.
صفتِ چهارم: «مُطَاعٍ» — موردِ اطاعت؛ اسمِ مفعول، نه مطیع. از او اطاعت میشود. چه کسانی از جبرئیل اطاعت میکنند؟ زیردستانش؛ فرشتگانی که زیرِ دستِ اویند. پس این فرشته که سخن را میآورد تنها نیست؛ لشکر دارد؛ فرمانده است؛ دارای جایگاهِ ویژه و فرماندهی. فرماندهٔ هزارانهزار — شاید میلیونها — فرشتهٔ دیگر است که همه فرشتگانِ وحیاند و زیرِ دستِ او کار میکنند؛ همچون حضرت عزرائیل که فرشتهٔ مرگ است و تنها نیست و فرشتگانِ بسیار در خدمتِ اویند.
بعضی خود را چنان تحویل میگیرند که خیال میکنند هنگامِ مرگ حضرت عزرائیل شخصاً بالای سرشان میآید. برای ماها خودش نمیآید؛ کارمندان و نیروهایش را میفرستد: یکی هم آنجاست، بروید کارش را بسازید بیایید. خودش برای شخصیّتهایِ خاص شخصاً نزولِ اجلال میکند؛ از جمله کسانی که عزرائیل شخصاً برای گرفتنِ جانشان آمده، حضرت ابراهیم علیهالسلام، خلیلالله است.
وقتی عزرائیل بالای سرِ ابراهیم آمد و گفت وقتش رسیده جانت را بده، ابراهیم گفت پیش از گرفتنِ جان سؤالی از خدا بپرس. گفت بپرس تا حالا دیدهای رفیقی — خلیل یعنی رفیقِ صمیمی — جانِ رفیقِ صمیمیاش را بگیرد؟ خدا فرمود به او بگو: تا حالا دیدهای حبیبی از ملاقاتِ حبیبش رویگردان باشد؟ چون این را به ابراهیم رساندند، گفت جانم را بگیر. بعضی را اینگونه با تشریفات میبرند؛ یا پیامبرِ گرامی اسلام در میزند و حضرت زهرا میفرماید حال ندارند؛ باز در میزند؛ پیامبر میگوید برادرم است بگذار بیاید — با تشریفات. امید که کارمندانِ مرگ با ما خوب رفتار کنند.
جبرئیل علیهالسلام «مُطَاعٍ ثَمَّ» است — در آنجا، نزدِ ذیالعرش، فرشتگانِ بسیار از او اطاعت میکنند. صفتِ پنجم: امین؛ آنچه خداوند به او سپرده تا به عنوانِ رسول به پیامبرِ گرامی اسلام برساند، امانتدارانه بیکموکاست میآورد و میرساند. خدا در توصیفِ جبرئیل سنگِ تمام گذاشته: کریم؛ ذیقوّة؛ مکین عند ذیالعرش؛ مطاع؛ امین — پنج صفت.
پیامبر مجنون نیست؛ رؤیت در افقِ مبین
سپس میفرماید:
«وَمَا صَاحِبُكُم بِمَجْنُونٍ» (تکویر/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همنشینِ شما دیوانه و جنزده نیست.
«صاحبُکم» پیامبرِ گرامی اسلام است. «مَجْنُون» یعنی جنزده. گویا دو حالت متصوّر بوده: یکی آنکه این سخنانِ عجیب — خورشید چنین میشود، ستارهها چنین، آسمان و زمین و دریا چنان — از آن روست که جنیان بر او تسلّط یافتهاند؛ اعتدالش را از دست داده و نعوذبالله حرفهای بیربط میزند. مجنون فقط به معنایِ دیوانهٔ متعارف نیست؛ اگر به دیوانه نیز مجنون میگویند از این باب است که میگویند بسا جن بر او مسلّط شده و از اعتدال خارجش کرده. میگفتند این حرفها معلوم است حرفِ این دنیا نیست؛ اما مطمئن نیستیم خدا به او گفته باشد؛ شاید جنیان و شیاطین القا میکنند. خدا میفرماید: و همنشینِ شما مجنون نیست.
پس اگر مجنون نیست این حرفها چیست؟
«وَلَقَدْ رَءَاهُ بِٱلْأُفُقِ ٱلْمُبِينِ» (تکویر/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قطعاً او را در افقِ آشکار دید.
«رَآهُ» — دید؛ کی دید؟ صاحبُکم، همنشینِ شما، پیامبرِ شما؛ او را — همان رسولِ کریم را — کجا دید؟ «بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ» در افقِ آشکار؛ همین افقِ همین دنیا. پیامبر جبرئیل علیهالسلام را با تمامِ شوکت و عظمت و جلالتِ شأنش رؤیت فرموده در افقِ آشکارِ این عالم؛ به شکلِ اصلی؛ تمثّلِ حقیقیِ او را دیده — غیر از آن تمثّلِ عادیِ مادّی که شبیه انسان میآمد. حقیقتِ وجودیِ او را شهود کرده است. پیامبر او را دیده و سخن میگوید؛ شما میگویید معلوم نیست چه میگوید و جنیان بر او مسلّط شدهاند.
«وَمَا هُوَ عَلَى ٱلْغَيْبِ بِضَنِينٍ» (تکویر/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او بر غیب بخیل نیست.
پیامبر نسبت به غیب بخیل نیست؛ سخاوتمندانه آنچه را از فرشتهٔ وحی — در حالی که او را میدیده — شنیده، برای شما میگوید. آنها غیباند؛ شما نمیتوانید ببینید؛ او دیده و شنیده و سخاوتمندانه نقل میکند؛ و شما میگویید دیوانه شده.
سؤالی هست: پیامبرِ اکرم واقعاً فرشتهٔ وحی را در افق دید. میتوان تصویر کرد که سرتاسرِ افق را وجودِ معظمِ فرشتهٔ وحی و فرشتگانی که در خدمتِ اویند پوشانده؛ و فرشتهٔ وحی به اذنِ الله — آن فرشتهٔ گرامی، قدرتمند، بامنزلت، با خدم و حشم، امین — با پیامبر سخن گفته و آیاتِ یک تا چهارده را برای او خوانده. وقتی پیامبر این آیات را از زبانِ فرشتهٔ وحی شنید، چه حالی یافت؟ مدهوش شد؛ به زمین افتاد؛ برخاست؛ گریست؛ با حالی و حسّی. سپس به مردم گفت: ای مردم، «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ». او شنید؛ فرشته را دید؛ از زبانِ او شنید؛ حقیقت برای او همچون روز روشن است و برای مردم نقل میکند. حالِ او را میبینند و میگویند قاطی کرده. باور نمیکنید میانِ خودمان نیز از اینگونه آدمها کم داریم؟
استاد از عالمِ پیری در شهرِ خود یاد میکند که مردم چندان گردِ او نبودند؛ زیرا بسیار انذاری بود و بسیار انذار میداد. روزی — شاید اربعین یا عاشورا — در مسجدِ بزرگِ شهر دو سه هزار نفر گرد آمده بودند. آن عالم عصازنان آمد؛ ریشِ سفید و سیمایِ پیامبرگونه. ناگهان، نه به رسمِ رایجِ منبر و خطبه، از کنار برخاست و گفت: «وای مردم، قیامت هست.» صدا میلرزید. «خدا هست؛ بهشت هست؛ جهنّم هست.» میگفت و میگریست؛ شانه میلرزید. همانجا از دو سه نفر کنارِ خود شنید که گفتند دیوانه شده؛ قاطی کرده. ما هم دوست داریم این حرفها را خیلی باکلاس بشنویم.
«إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ» و «وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ» و «وَإِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ» را کسی که بفهمد نمیتواند عادی بگوید و عادی بشنود. او از حقیقتی خبر میدهد که دیر یا زود خواهد رسید. طبیعی — نه حق — بود که چون پیامبر را با حالِ دگرگون میدیدند که این آیات را میگوید، سخنانی معلوم از عالمِ غیب با حالی دگرگون، متوسّل به این اتّهام میشدند: قاطی کرده؛ جنزده شده؛ حالش خوب نیست.
نه قولِ شیطانِ رجیم؛ «فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ»
«وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَيْطَـٰنٍ رَّجِيمٍ» (تکویر/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن سخنِ شیطانِ راندهشده نیست.
این سخنانی که شنیدید، سخنانِ آن فرستادهٔ گرامیِ قدرتمندِ بامنزلتِ مطاعِ امین است که پیامبرِ شما او را در افقِ آشکار دید؛ پیامبری که جنزده نبود بلکه او را دیده بود؛ پیامبری که آنچه از او شنید سخاوتمندانه نقل کرد — نه سخنِ شیطانِ رجیم. وقتی میگویند مجنون، آن جنِ موردِ نظرشان شیطان است؛ یعنی میگویند این حرفها را تحتِ سیطرهٔ شیطان میگوید. نعوذبالله. تا جایی میتوانستند پیامبر را به شاعربودن متّهم کنند؛ از جایی به بعد که میدیدند سخنان از حالتِ عادی خارج و ماورائی است و نمیخواستند الهیبودنش را بپذیرند، میانداختند گردنِ شیطان. خدا میفرماید: این قولِ رسولِ کریم است نه قولِ شیطانِ رجیم.
«فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ» (تکویر/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به کجا میروید؟
کجا میروید؟ یک کلمه «قولِ شیطانِ رجیم» دارید میدهید. پس به کدام سو میروید؟
«إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَـٰلَمِينَ» (تکویر/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این نیست مگر یادآوری برای جهانیان.
«هُوَ» به همان قول برمیگردد — به دلالتِ ارتباطی، به آیاتِ سیاقِ قبل. نیست این سخن مگر مایهٔ ذکرِ جهانیان. ذکر یعنی یادآوری. یعنی در فطرتِ همهٔ ما هست. قرآن نیامده چیزی خارج از فطرت را بر فطرت تحمیل کند؛ آمده فطرتِ خفته و غافل را بیدار و هشیار کند. کارِ قرآن این است. اگر کسی به درونِ خود بازگردد، در اعماقِ وجود باور به قیامت را میبیند و مییابد. کدام انسان است که چون به درون رجوع کند احساس کند فانی است؟ کدام انسان احساس میکند روزی خواهد آمد که مطلقاً اثری از او نباشد؟ اگر باورِ انسان این باشد که روزی مطلقاً نباشد، نتیجهای جز افسردگی و خمودی ندارد. حتی دنیاطلبیِ انسان موتورَش باور به جاودانگی است. سورهٔ مبارکهٔ همزه را بنگرید:
«وَيْلٌ لِّكُلِّ هُمَزَةٍ لُّمَزَةٍ ٱلَّذِى جَمَعَ مَالًا وَعَدَّدَهُۥ يَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُۥٓ أَخْلَدَهُۥ» (همزه/۱–۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وای بر هر عیبجویِ طعنهزن؛ همان که مالی گرد آورد و پیدرپی شمردش؛ میپندارد که مالش او را جاودانه کرده است.
او فقط آدرس را اشتباه گرفته؛ خیال میکند جاودانگی با دنیا و پول به دست میآید. وگرنه میل به جاودانگی و بقایِ ابدی، باور به اینکه فانی نخواهیم بود و مرگ پایانِ کار نیست، امری فطری و درونی است. قرآن آمده این امرِ فطری را به یادِ ما بیندازد.
برای آنکه بخواهد استقامت کند؛ مشیّتِ انسان و مشیّتِ خدا
«لِمَن شَآءَ مِنكُمْ أَن يَسْتَقِيمَ» (تکویر/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای هرکس از شما که بخواهد راه راست پیش گیرد.
این ذکر به دردِ کسی میخورد از شما که بخواهد؛ کسی که مشیّت کند از میانِ شما که در راهِ مستقیم قرار گیرد؛ در صراطِ مستقیم. شرطِ بهرهمندی از ذکرِ قرآن، خواستنِ استقامت است؛ ارادهٔ استقامت. قرآن اخلاقی دارد: هر جا از مشیّتِ انسان سخن میگوید، بلافاصله تا انسان توهم نکند تذکّر میدهد که مشیّتِ تو در چارچوبِ مشیّتِ خداست. درست است باید مشیّت کنی «لِمَن شَاءَ مِنكُمْ أَن يَسْتَقِيمَ»، اما بدان:
«وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ رَبُّ ٱلْعَـٰلَمِينَ» (تکویر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مشیّت نمیکنید مگر آنکه خدا، پروردگارِ جهانیان، مشیّت کند.
شما مشیّت نمیکنید مگر آنکه خدا مشیّت کرده باشد؛ یعنی خدا پیش از شما مشیّت کرده که هرکس بخواهد بتواند مشیّتِ حرکت در صراطِ مستقیم کند. اگر خدا مشیّت نکرده بود، حتّی امکانِ ارادهٔ حرکت در مسیرِ مستقیم مهیّا نبود. نسبتِ مشیّتِ خدا و مشیّتِ انسان در سورهٔ انسان نیز بحث شده است: خدا گزینههایِ ممکن را مشیّت و طراحی کرده؛ انسان در چارچوبِ مشیّتِ خدا انتخاب میکند و به آنچه خدا ممکنالوجود نهاده، با ارادهٔ خویش به اذنِ الله فعلیّت میبخشد. تو از میانِ گزینههایی که او طراحی کرده انتخاب میکنی. اگر خدا گزینهٔ متذکّرشدن با قرآن را برای کسانی که میخواهند در راهِ مستقیم باشند مشیّت نکرده بود، این گزینه امکانِ انتخاب نداشت و همه در همان جهالت میماندند.
چرا مشیّت فقط در چارچوبِ مشیّتِ او ممکن است؟ چون «رَبُّ الْعَالَمِينَ» است. ربّ یعنی خالق و مالک و مدیر؛ خالق و مالک و مدیرِ همهٔ جهانیان اوست؛ پس انتخابِ شما در چارچوبِ مشیّتِ او صورت میپذیرد.
«يَسْتَقِيمَ» از نظرِ لغت یعنی استقامت بورزد. استقامت از بابِ استفعال است؛ بابِ استفعال معنایِ طلب دارد. «لِمَن شَاءَ مِنكُمْ أَن يَسْتَقِيمَ» — برای کسی از شما که بخواهد قیام را؛ بطلبد قیام را؛ مشیّت کند طلبیدنِ قیام را؛ طالبِ قیامبودن انتخابِ او باشد. آدمها به شکلِ طبیعی و غریزی شاید طالبِ قیام نباشند؛ دوست داشته باشند بیفتند، بخوابند، بنشینند. اما این ذکر به دردِ کسی میخورد که مشیّت کند، انتخاب کند، برگزیند، بخواهد طالبِ قیامبودن را — استقامت را.
ساختارِ جوابِ قسم؛ دفاع از آیاتِ یک تا چهارده
در این آیات تا آیهٔ بیستونهم، آنچه رخ میدهد دفاع از قرآن است؛ از کدام بخش؟ همین آیاتِ یک تا چهارده. از آن سخنان دفاع میکند.
مروری دیگر: «فَلَا أُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ الْجَوَارِ الْكُنَّسِ وَاللَّيْلِ إِذَا عَسْعَسَ وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ» و «وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَيْطَانٍ رَّجِيمٍ». اگر بخواهید جوابِ قسم را مشخّص کنید، دو جملهٔ اصلی دارد: یکی «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ» (آیهٔ نوزده)؛ دیگری «وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَيْطَانٍ رَّجِيمٍ». «باء» در «بِقَوْلِ» برای تأکید است: شما با تأکید میگویید قولِ شیطان است و من با تأکید میگویم نیست. میتوانست بگوید «مَا هُوَ قَوْلَ شَيْطَانٍ رَّجِيمٍ».
اگر رسولِ کریم خودِ پیامبر باشد، دیگر «صاحبُکُم» کیست که او را دیده؟ رسولِ کریم را معرفی میکند تا بگوید صاحبِ شما او را دیده: «وَمَا صَاحِبُكُم بِمَجْنُونٍ وَلَقَدْ رَآهُ بِالْأُفُقِ الْمُبِينِ». پس این رسولِ کریم قطعاً فرشتهٔ وحی است.
ذیلِ جوابِ قسمِ اول که گفت «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ» توضیحاتی داد: این رسول ذیقوّه است؛ عند ذیالعرش مکین است؛ مطاع است؛ امین است. صاحبِ شما مجنون نیست؛ او را در افقِ مبین دید؛ و چون سخاوتمند بود نه بخیل، آنچه از زبانِ او شنیده برای شما نقل میکند. پس سخنانی را که از زبانِ پیامبر در آیاتِ یک تا چهارده شنیدهاید به شیطان نسبت ندهید؛ آیاتِ شیطانی نیست؛ سخنانِ فرشتهٔ وحی است که پیامبر او را دیده و از زبانِ او نقل میکند.
وقتی این دو شد، آنگاه «فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ» بر این دو متفرّع است: حالا که «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ» و «وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَيْطَانٍ رَّجِيمٍ»، پس کجا میروید؟ یعنی این رفتنِ شما — گذاشتنِ پیامبر با حرفهایی که زده و رفتن — وقتی توجیه دارد که راستش این حرفها حرفِ شیطان باشد. وقتی حرفِ شیطان نیست و حرفِ خداست، کجا میروی؟ به کدام سو پراکنده میشوید؟
«إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ» شاهد است. از کجا بفهمم این حرفها حرفِ خداست نه حرفِ شیطان؟ به درونت مراجعه کن. شیطان میآید به تو بگوید ای انسان روزی این عالم برچیده میشود و باید جوابگویِ اعمالت باشی؟ به وجدانت مراجعه کن؛ ببین این حرفها حرفِ شیطانی است؟ ابلیس میآید بگوید ای بنیبشر چه نشستهاید؛ قیامت دارد میشود؛ باید سرِ سفرهٔ اعمالِ خود بنشینید؟ باور به قیامت در فطرتِ توست؛ الهیبودنِ این سخن با جانِ تو کاملاً قابلِ تشخیص است. از این رو کد میدهد: «أَيْنَ تَذْهَبُونَ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ».
البته این ذکر به دردِ هرکسی نمیخورد؛ اهل میخواهد. خدا بازارگرمی میکند؛ اهل میخواهد: کسی که بخواهد استقامت کند؛ بخواهد بایستد؛ نخواهد خود را به خواب بزند؛ نخواهد به غفلت بگذراند؛ بیخبری را ترجیح ندهد. بعضی دوست دارند بیخبر بمانند؛ میدانند چیزی پیش روست؛ ترجیح میدهند بیخبر بمانند تا راحتتر بچرند. اگر انسان ترجیح داد غافل زندگی کند، خوردنش چریدن است؛ در دنیا همچون حیوانات:
«يَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ ٱلْأَنْعَـٰمُ» (محمّد/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میخورند چنانکه چارپایان میخورند.
پس به دردِ کسی میخورد که بخواهد بایستد؛ بخواهد استقامت کند. و البته این خواستن نیز باید پیشتر خدا خواسته باشد: «وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ» — همین نیز در چارچوبِ مشیّتِ خداست؛ در چارچوبِ قضاء و قدرِ الهی. کسی نمیتواند خدا را دور بزند.
جمعِ سیاقِ دوم؛ دعوت به ایستادن کنارِ پیامِ معاد
پس این آیات چه کردند؟ یک قسم، یک جواب، یک نتیجه از جواب. قسم برای تأکیدِ جواب است. جواب چه بود؟ این سخنانِ آیاتِ یک تا چهارده سخنِ رسولِ کریم است، نه سخنِ شیطانِ رجیم. نتیجه: پس فراری نباشید. اگر کسی میخواهد فراری نباشد، به درونِ خود مراجعه کند حقّانیتش را مییابد. البته قابلِ درک است که این راه اهلِ خود را میطلبد؛ راه تو را میخواند؛ کسی را که اهلِ راه باشد و بخواهد بایستد. پس دعوت هست: دعوت میکند از حولِ پیامِ قرآن دربارهٔ معاد فرار نکنید؛ پای آن بایستید؛ با فرارکردن چیزی درست نمیشود.
این دعوت، دعوت به ایستادن است نه به فرار. سیاقِ دوم با سوگند و با توصیفِ فرشتهٔ وحی و با نفیِ جنزدگی و نفیِ قولِ شیطان، همان ضربهٔ رعدآسایِ سیاقِ اول را از ناباوری بیرون میکشد و بر فطرت مینشاند. آنچه در آیاتِ یک تا چهارده گفته شد، سناریو نیست؛ خبری است که رسولِ کریم از نزدِ ذیالعرش آورده و پیامبر در افقِ مبین دیده و بیبخل نقل کرده است. هرکه بخواهد استقامت کند، این ذکر برای اوست؛ و مشیّتِ او نیز در دایرهٔ مشیّتِ ربّالعالمین میماند.
نکتهای در بابِ تناسبِ قسم و جواب باقی است؛ و نیز نکتهای تکمیلکننده دربارهٔ ارتباطِ دو سیاق — که استاد میگوید در ساعتِ بعد به آن اشاره خواهد کرد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.