یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آموزش تدبّر در سورهٔ انفطار — بخش اول
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی سیّدنا و نبیّنا حبیب إله العالمین، أبیالقاسم المصطفی محمّد. اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد. و علی آله الطیّبین الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.
سلام و ادب و احترام به خواهران و برادرانِ گرامی. خدا را سپاس که عافیت و سلامتی و توفیقِ حضور در محضرِ نورانیِ قرآن عطا فرموده است. از خدا میخواهیم هم به ما و هم به مردمِ عزیزمان عافیتِ کامل عنایت کند و شرِّ بیماریها و آفات را از جامعهٔ مؤمنین و از جامعهٔ انسانی دور گرداند؛ به برکتِ صلوات بر محمّد و آلِ محمّد.
پس از وقفه؛ ادامهٔ سطحِ دو
وقفهای در برنامه افتاده بود. امید آن است که این وقفه در فعالیتها و مطالعاتِ قرآنیِ دوستان رخنه نکرده باشد. زندگی خبر نمیکند: یک روز شرایط عادی است و روزِ دیگر نیازمندِ مدیریتِ بحران. فراز و نشیب از زندگی خالی نیست. پس از این وقفه، با ریزشِ حسابی از حضورِ حضوری روبهرو بودیم؛ ولی انشاءالله بسیاری از پشتِ دوربینها مطلب را دنبال میکنند. اگر زنده پخش شود، زنده؛ وگرنه فایلها در اختیارشان قرار میگیرد.
در این شرایط نمیشد توقع داشت همه بتوانند در کلاس حاضر شوند؛ از اینرو حضور اختیاری شد و غیبتِ کسانی که نمیتوانند بیایند موجه محسوب میشود. فایدهٔ حضورِ حضوری البته در ارتباطِ مجازی یا استفاده از فایلِ صوتی و تصویری نیست؛ اما از قدیم مثلی در میانِ طلبهها هست:
«مَا لَا يُدْرَكُ كُلُّهُ لَا يُتْرَكُ كُلُّهُ» (مثلِ طلبگی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه تمامش درک نمیشود، تمامش ترک نمیشود.
فارسیاش همان است که: آبِ دریا را اگر نتوان کشید، هم به قدرِ تشنگی باید چشید. اگر دست نمیرسد که به مصلحتِ سلامتی یا شرایطِ خانوادگی در جلسات حاضر شوند، خدا توفیق دهد که فایلها را دنبال کنند و از کلاس عقب نمانند تا مراحلِ بعدی را نیز در عافیت و سلامتی با هم طی کنیم.
اینجا سطحِ دومِ دورهٔ معرفتیِ تدبّر است. دستورِ کارِ تدبّری، سورههای مبارکهٔ مزمّل تا مطفّفین است. خدا را شکر بیشترِ این سورهها تدریس شده و دو سورهٔ انفطار و مطفّفین باقی مانده است. بنا بر این بوده که در جلسهٔ پایانیِ سطحِ دو آزمون نیز برگزار شود؛ دربارهٔ آزمون اگر بعضی مطالبی داشتهاند شنیده خواهد شد و تصمیمی گرفته میشود که شرایطِ شما بیشتر رعایت شده باشد. اکنون نوبتِ سورهٔ انفطار است.
سطحِ دو از مزمّل آغاز شده و تا مطفّفین ادامه دارد؛ بیشترِ مسیر طی شده و اکنون دو سورهٔ پایانی پیش روست. آزمونِ پایانِ سطح نیز در افق است و قرار است شرایطِ شرکتکنندگان در تصمیمگیری دربارهٔ آن لحاظ شود. این یادآوری فقط برای آن است که نقشهٔ کلیِ دوره از نظر دور نماند و انفطار در جای درستِ خود دیده شود: حلقهای از زنجیرهٔ سورههای معادمحورِ جزءِ سیام که پس از تکویر میآید و پیش از مطفّفین قرار میگیرد.
چهار مرحلهٔ مقدّماتی؛ خودِ تدبّر تکرارپذیر است
روالِ تدبّر را نباید فراموش کرد. مرحلهٔ اول: فهمِ آیات. مرحلهٔ دوم: تشخیصِ سیاقها. مرحلهٔ سوم: جمعبندیِ هر سیاق. مرحلهٔ چهارم: ارتباطیابی میانِ سیاقها. همین چهار کارِ ساده را در هر سورهای انجام دهیم، مقدّماتِ تدبّر در آن سوره فراهم شده است.
چرا میگوییم «مقدّمات»؟ مگر اینها خودِ تدبّر نیست؟ نه؛ اینها تازه مقدّمهٔ تدبّرند. کسی این چهار کار را انجام دهد تازه آماده میشود که تدبّر در سوره را شروع کند. اینها برای برطرفکردنِ موانعاند: موانعِ تدبّر کنار بروند تا بتوان تدبّر را آغاز کرد.
برای برطرفکردنِ موانع، آدم یک بار این کارها را میکند. مثلاً در سورهٔ انفطار یک بار دربارهٔ لغات مطالعه میکند، یک بار سیاقشناسی و جمعبندی و ارتباطیابی میکند؛ تمام. ده بار و صد بار سیاقبندیِ همان سوره نمیشود. اما خودِ تدبّر در سورهٔ انفطار چند بار باید انجام شود؟ هر قدر. هر روز تدبّر کنیم، هر روز بخوانیم و بفهمیم؛ هر روز بیشتر چیزی به دست میآید — هم از نظرِ معرفتی، هم از نظرِ ایمانی.
بعضی خیال میکنند تدبّر همان کارهایی است که ما در کلاس میکنیم و میگویند خدا را شکر شما تدبّر کردید، بقیه بینیازند. نخیر؛ ما اقدام کردیم به برطرفکردنِ موانع. بعدش کی باید تدبّر کند؟ تکتکِ آدمها. در هر سورهای چند بار؟ هر قدر بیشتر، بهتر.
قرآن شفاست نه نسخهٔ داروخانه
اساسِ تربیت در قرآن، قرائتِ متدبّرانه است؛ تکرارِ قرائتِ متدبّرانه است. قرآن کتابی نیست که صرفاً اطلاعات بدهد؛ کتابی است که ما را شفا میدهد. قرآن مثلِ نسخهٔ پزشکها نیست که باید بروی داروخانه. نسخهخوانی بهتنهایی فایده ندارد. اگر پیشِ پزشکی بروید و نسخهای برایتان بنویسد، اگر خوشخط بنویسد و شما انگلیسی هم بلد باشید، تا صبحِ قیامت هزار بار آن نسخه را بخوانید باعثِ سلامتی نمیشود. فرض کنید چهار اسمِ دارو را حفظ کنید — استامینوفن که همه میدانیم، یا مثلاً اومپرازول را پشتِ سر هم تکرار کنید؛ تا قیامت هم بخوانید هیچ اتفاقی نمیافتد. دارو را باید تهیه کرد و مصرف کرد.
اما دربارهٔ قرآن، خودش شفاست. بخوان، شفا بگیر. به چه قصدی؟ به قصدِ اینکه بفهمم و به اندازهٔ وسعِ خود به آنچه میفهمم پایبند باشم. خودِ این خواندن قلب را تنظیم میکند، فکر را تنظیم میکند. خواندنِ متدبّرانه دیگر یکبار نیست؛ هرچه بیشتر بهتر. مدلِ تربیتیِ قرآن همین است.
پس آنچه در کلاس انجام میدهیم برطرفکردنِ مانع است تا راه برای قرائتِ متدبّرانهٔ مادامالعمر باز شود. اگر کسی گمان کند با یک دورهٔ آموزشی پروندهٔ تدبّر در انفطار بسته شده، درست عکسِ مقصود را فهمیده است. تربیتِ قرآنی با تکرارِ فهمنده زنده میماند؛ همانطور که دارو با مصرف تکرار میشود و نسخه با خواندنِ مکرّر شفا نمیدهد، قرآن با خواندنِ فهمنده و ملتزم شفا میبخشد و با هر بار خواندن لایهٔ تازهای میگشاید.
اکنون همین مراحل را در سورهٔ مبارکهٔ انفطار دنبال میکنیم. مرحلهٔ اول: فهمِ آیات. یک بار سوره را میخوانیم.
إذا السماء انفطرت؛ شکافتنِ آسمان
«إِذَا ٱلسَّمَآءُ ٱنفَطَرَتْ» (انفطار/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هنگامی که آسمان شکافته شود.
«إذا» اداتِ شرط است که متضمّنِ ظرف نیز هست؛ یعنی زمان را هم دارد: آن وقتی که آسمان «انفطرت». انفطار چیست؟ از همخانوادههایی که میشناسیم به معنی میرسیم — همان روشی که در سیستمِ فهمِ لغت داریم: چهار پنج همخانوادهٔ آشنا را پیدا میکنیم و از آنها به معنی میرسیم. افطار را میدانیم؛ عیدِ فطر را میدانیم. در ماهِ رمضان هنگامِ افطار رژیمِ ترکِ غذا و آب را میشکنیم؛ روزِ عیدِ فطر نیز رژیمِ سیروزه را میشکنیم. این میشود فطر، افطار، انفطار.
پس انفطار یعنی آن وقتی که آسمان بشکند. این شکستن چگونه است؟ از وسط ترک برمیدارد؛ میشکند و دو قطعهای که شکسته شد از هم جدا میشوند. انفطار همان ترکِ اول است؛ بعد جداشدنِ دو طرف از هم انشقاق است؛ بعد این دو طرف مانندِ طومار لوله میشود:
«يَوْمَ نَطْوِى ٱلسَّمَآءَ كَطَىِّ ٱلسِّجِلِّ لِلْكُتُبِ» (انبیاء/۱۰۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که آسمان را درهم میپیچیم چنانکه طومارِ نوشتهها درهم پیچیده شود.
مثلِ شناسنامهها و نامههای قدیمی که در فیلمها اینگونه باز میکنند: اول از وسط شکافی و انفطاری، بعد فاصله، بعد لوله شدن مانند دو طرفِ طومار. «إذا السماء انفطرت» تا اینجا فهمیده شد؛ اما درکِ معنای آیه با مکث و تأمّل ایجاد میشود.
آسمان در تصورِ ما و محدودیتِ احاطه
واقعاً از این آسمان چه تصویری داریم؟ فضای بیانتها؛ تا جایی هوا و جو هست و از آن پس خلأ؛ و در خیالِ ما این خلأ بیانتهاست و ستارهها و سیارهها با فاصلههای سرسامآور در مدارِ خود حرکت میکنند. پس انفطارش یعنی چه؟ چون از آنسوی آسمان بیاطلاعیم و خیال میکنیم آسمان بیانتهاست، درک و تصورِ حسّی از شکافتهشدن، ترکبرداشتن و جمعشدنِ آسمان نداریم. فضای خالی را چه چیز بشکند؟ ترکبرداشتنِ فضای خالی چیست؟ این بهخاطرِ ناتوانی و محدودیتِ ماست. ما احاطه نداریم؛ محاطیم نه محیط. تحتِ احاطهایم، نه احاطهکننده.
اما خدا در قرآن آسمان را محدود میداند یا نامحدود؟ آسمان محدود است. کجا میگوید؟
«وَٱلسَّمَآءَ بَنَيْنَـٰهَا بِأَيْي۟دٍۢ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ» (ذاریات/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آسمان را با قدرت بنا کردیم و ما گسترشدهندهایم.
آسمان را با دستِ قدرتِ خود آفریدهایم و ما در حالِ توسعهدادنیم. چیزی که نامحدود باشد، توسعهیافتن دارد؟ توسعه مییابد؟ پس آسمان محدود است؛ و همین محدودبودن است که شکافتن و پیچیدنِ آن معنا پیدا میکند.
استاد در میانِ کلاسِ خلوتتر — بهخاطرِ شرایطِ بیماری — یادآوری میکند که مربّیِ قرآن باید بتواند به حول و قوّهٔ الهی کلاس را زنده اداره کند. اگر کلاس سرد شود، یک ربعِ اول چشمها خیره است ولی گوش نمیدهد؛ ربعِ دوم در عالمِ معنا دنبال میشود و آخرِ کلاس با عطسهای بیدار میشوند و میگویند خیلی استفاده کردیم — چون جای دیگر خوابشان نمیبرد و اینجا خوب توانستهاند بخوابند! باید انرژیِ کلاس را نگه داشت.
وإذا الکواکب انتثرت؛ پراکندگیِ سیارات
«وَإِذَا ٱلْكَوَاكِبُ ٱنتَثَرَتْ» (انفطار/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که سیارهها پراکنده شوند.
انتثار از نثر است. همخانوادهاش نثر؛ نثر در مقابلِ نظم. نظم موزونبودن است؛ شعر نظم است؛ متنِ سادهای که شعر نباشد نثر نامیده میشود. انتثار یعنی از حالتِ نظم خارجشدن.
کواکب، کوکبها: سیارهها. میتوان معنای عامتری داد و ستارهها را هم زیرمجموعه کرد؛ اما کوکب سیاره است — ثابتات نیست، سیارات است. سیارات در مداری میچرخند؛ دورِ ستارهها — دورِ ثابتات. مانندِ خورشید که ستارهٔ ماست و در منظومهٔ شمسی مدارهایی هست که سیارهها به دورِ این ستاره میچرخند.
«انتثرت» یعنی از این حالتِ نظم خارج میشوند؛ مدارها به هم میریزد. دیگر زمین با آن سرعت، عطارد با سرعتی، زحل با سرعتی — دیگر این نظم نیست. (اینجا استاد با شوخیِ کلاس میگوید عطارد و تیر یکیاند؛ لحظهای حدس زد که کسی در کلاس دقتِ نجومی دارد و سریع اصلاح کرد.) خلاصه: آن وقتی که کوکبها پراکنده میشوند و از مدار خارج میگردند.
وإذا البحار فجّرت؛ فورانِ دریاها
«وَإِذَا ٱلْبِحَارُ فُجِّرَتْ» (انفطار/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که دریاها شکافته و منفجر شوند.
فجّرت از انفجار، تفجیر، فجر. از آب و دریا چه توقعی داریم؟ سردی و آرامش؛ این خاصیتِ دریاست. گاه دریا موّاج میشود و به هم میریزد؛ اما در حدِّ «فجّرت» نیست. موجهای معمولی سطحیاند و بهخاطرِ باد پدید میآیند. اگر در دلِ دریا زلزله شود و از پایین آبها تکان بخورند و بالا بیایند چه میشود؟ سونامی. دیگر باد نیست که سطح را بالا و پایین ببرد؛ دریایی بلند میشود روی هوا و شهر را میبرد.
تازه این سونامی که ما میبینیم مالِ زلزلهٔ کوچکی در گوشهای از یک دریا یا اقیانوس است. اگر زلزلهٔ کلِّ زمین بیاید — نه یک جای زمین، نه اندک — طوری که کوهها مانندِ غبار شوند، روان شوند مانندِ شن، آنقدر کوبیده که مثلِ شنِ روان و سپس مانندِ غبار در آسمان پخش شوند؛ آنگاه دریا چه وضعی پیدا میکند؟ کلِّ دریا را میبینی روی هواست؛ کلّش در غلیان و فوران. این میشود «إذا البحار فجّرت». خدا صحنههایی را ترسیم میکند که آسمان شکسته، سیارهها پراکنده، دریاها به حالتِ انفجار درآمدهاند.
وإذا القبور بعثرت؛ زیر و رو شدنِ قبرها
«وَإِذَا ٱلْقُبُورُ بُعْثِرَتْ» (انفطار/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که قبرها زیر و رو شوند.
در همین بحبوحهٔ تحولاتی که در عالم رخ میدهد، یکی از تحولات همین است که قبرها زیر و رو خواهند شد. مردگان از قبرها بیرون خواهند افتاد. اجزای پیکرهایی که در طولِ تاریخِ طولانیِ انسانها پراکنده شدهاند، همه خواهند آمد تا مقدّماتِ زندهشدنِ انسانها و پاسخگو بودنِ آنان در مقابلِ پروردگار فراهم شود.
علمت نفس ما قدّمت و أخّرت؛ پیشفرستاده و باقیگذاشته
وقتی این اتفاقها میافتد، جوابِ شرط چیست؟
«عَلِمَتْ نَفْسٌۭ مَّا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ» (انفطار/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر نفسی خواهد دانست آنچه پیش فرستاده و آنچه بازپس نهاده است.
آن موقع هر انسانی — نفسِ هر انسانی — علم خواهد یافت به آنچه «قدّمت» پیش فرستاده و آنچه «أخّرت» پشت سر نهاده است.
یک سری اعمال داریم که عمل، هرچه هست، بستهبندی میشود و بالا میرود؛ این پیشفرستادن است؛ این میشود «قدّمت». یک وقت اعمالی داریم که آثارِ آن عمل روی زمین بر جای میماند. ما میمیریم و میرویم، ولی عملِ ما هنوز باقی میماند. به این میگویند آثارِ ما تقدّم و ما تأخّر.
«ٱلْمَالُ وَٱلْبَنُونَ زِينَةُ ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا ۖ وَٱلْبَـٰقِيَـٰتُ ٱلصَّـٰلِحَـٰتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ ثَوَابًۭا وَخَيْرٌ أَمَلًۭا» (کهف/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مال و فرزندان زیورِ زندگیِ دنیاست؛ و کارهای ماندگارِ صالح نزدِ پروردگارت از نظرِ پاداش بهتر و از نظرِ امید نیکوتر است.
مال و بنون زینتِ حیاتِ دنیا هستند و آنچه باقی میماند بهتر است. اگر توانستی مقداری از مالت را، از فرزندان و اعمالت را باقی کنی — کاری کنی که ولو خودت از دنیا رفتی آثارش بماند — آن بهتر است.
این فازِ منفی هم دارد. اگر کسی خداینکرده بدعتی، گناهی، ظلمی مرتکب شد که آثارِ آن ظلم تا دهها و صدها و هزاران سال باقی ماند — چه در فازِ خیر، چه در فازِ شر — آثار باقی میماند. خیلی باید به خدا پناه برد. گاه میگوییم «اللهمّ العن أوّل ظالمٍ ظلم حقَّ محمّدٍ و آلِ محمّد»؛ اوّلِ ظالم چرا؟ چون ظلمی کرد که جهان از آن ظلم خلاصی پیدا نکرد. چه ظلمهای بدی در این عالم پدید میآید: شاید آدم نکشت، ولی کاری کرد که هزاران انسان در طولِ تاریخ کشته شدند؛ کاری کرد که هزاران انسان فرصتِ رشد و هدایت و کمال را از دست دادند؛ کاری کرد که میلیونها انسان در رنج و شکنجه و تنگنا زندگی کردند. پناه بر خدا.
چه اعمالِ بد، چه اعمالِ خوب؛ آنچه باقی میماند — چه کوچک، چه بزرگ. گاه میبینی کسی جایی مهربانی کرده و با آن مهربانی یک زندگی متحوّل شده، و با تحوّلِ آن زندگی دهها و صدها انسان در طولِ تاریخ از مصیبتهایی نجات یافتهاند؛ یک مهربانیِ ساده. یا خداینکرده بدی و ظلمی کرده و خیال کرده ظلمِ سادهای است، اما از آن تا دهها و صدها سال آثار بر جای مانده.
از این جهت توبه را خیلی جدّی بگیریم: خدایا ما را ببخش و آثارِ بدِ اعمالِ ما را محو کن. این را خیلی باید از خدا خواست. مبادا غافلانه، نادانسته یا از روی جهل جایی اشتباهی کرده باشم که همان اشتباه دامنکشان ادامه یابد. جایی خدایا به آقایی و کرامتت آن را برگردان و جبران کن. برای همین خدا را به صفتِ جبّار صدا میزنیم: جبّار، جبران کن؛ وگرنه اگر او جبران نکند کارمان زار است.
استاد بر همین نقطه پای میفشارد: گاه ظلمِ بهظاهر کوچک، زنجیرهای از محرومیت و رنج میسازد که نسلها را دربر میگیرد؛ و گاه مهربانیِ ساده، زنجیرهای از نجات. انسان مسئولِ همان چیزی است که «أخّرت» — باقی گذاشته — نه فقط آنچه همان لحظه به آسمان فرستاده است. از اینرو محاسبهٔ قیامت دو ستون دارد: بستههای پیشفرستاده و ردّپای ماندگار روی زمین.
پس آن روزی که آسمان چنان میشود، کواکب چنان، بحار چنان، قبور چنین؛ هرکس خواهد دانست چه چیزی را پیش فرستاده و چه چیزی را باقی گذاشته است.
یا أیها الإنسان ما غرّک بربّک الکریم
«يَـٰٓأَيُّهَا ٱلْإِنسَـٰنُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ ٱلْكَرِيمِ» (انفطار/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای انسان، چه چیز تو را به پروردگارِ کریمت فریفت؟
غرّک از مغرور، غرور، غرّه. میگویند فلانی غرّه شد؛ یعنی فریفته شد. غرّهشدن فریفتهشدن است. «ما غرّک»: چه چیز تو را فریفت؟ فریفتن چگونه؟ با چشمکزدن، با زرق و برق، با خودنمایی. چه چیزی در نظرت جلوه کرد و تو را فریب داد — نسبت به پروردگارِ کریمت؟
اگر خیلی سرراست بگوییم: ای انسان، چه چیزی در چشمِ تو برق زد، تو را به خودش متوجّه کرد و از پروردگارِ کریمت غافل ساخت؟
پیشفرضِ آیه این است که علیالقاعده هیچ چیزی قشنگتر، جذابتر، جالبتوجّهتر از خدا نیست. هیچ. قدرت دوست داشتی؟ کی قادرتر از خدا؟ علم دوست داشتی؟ کی عالمتر از خدا؟ ثروت؟ کی ثروتمندتر از خدا؟ حکمت؟ کی حکیمتر؟ کسی میخواستی که بتوانی به او عشق بورزی؛ کی قابلتر از خدا؟ کسی میخواستی که بشود با او دردِ دل کرد؛ کی از خدا سزاوارتر؟ کمک میخواستی؛ کی بیشتر از خدا؟
هر چیزی که ممکن است انسان را به خود جلب کند — زیبایی، قدرت، ثروت، شهرت، آبرو، حکمت، مخاطبِ خوببودن، خوب گوشدادن، دلدادن — از خدا بیشتر کسی واجدِ آن نیست. لذا خدا با تعجّب سؤال میکند: آخر آدم، چه در چشمت برق زد؟ بگو؛ من خیلی دوست دارم بگویی. چه نظرت را به خودش جلب کرد و از من جدا کرد و به خودش وصل کرد؟ هرچه نگاه میکنم معلوم نیست. خدایا، مگر چیزی داشت که تو نداشتی؟ «ما غرّک بربّک الکریم» یعنی همین: چه داشت که بهخاطرش مرا رها کردی و از منِ پروردگارِ باکرامت غافل شدی؟
الّذی خلقک فسوّاک فعدلک؛ سه کارِ خدا با انسان
سپس خودِ خدا توصیف میکند تا سؤال غلیظتر شود:
«ٱلَّذِى خَلَقَكَ فَسَوَّىٰكَ فَعَدَلَكَ» (انفطار/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان که تو را آفرید، سپس راست و سامان داد، سپس معتدل ساخت.
چه چیز باید کشش داشته باشد که انسان را از پدر و مادرِ مهربان جدا کند؟ فرض را بر پدر و مادرِ مهربان بگذارید — نه پدر و مادری که بیرحم یا زورگو باشند. بچهای در خانهٔ آنان پرورش یافته؛ چه چیز باید ظرفیت داشته باشد که او را از پدر و مادرِ مهربان غافل کند؟ تازه این پدر و مادرِ مهربان است. بسیاری از انسانها، هر قدر هم به خیالِ ما آدمهای مثبتی نباشند، پدر و مادرشان را دارند و به آنان عشق میورزند و چیزی را به آنان ترجیح نمیدهند.
حالا نه پدر و مادر؛ آن که نبودی و تو را به وجود آورد. اگر پدر و مادر به گردنِ تو حقی دارند، بلا تشبیه صدها و هزاران و میلیونها برابرِ پدر و مادر، او به گردنِ تو حق دارد؛ چون پدر و مادر فقط واسطهٔ خلقِ تو بودند و او خالقِ توست.
«خلقک فسوّاک»: چگونه خلقت کرد؟ موزون. تسویه کرد تو را: به اندازهٔ عقل، احساس، اراده، چشم، گوش، دست، پا، اعضا و جوارحِ جسمی و روانی و ابعادِ مختلفِ روحی به تو عطا کرد. سپس «فعدلک».
تشبیهِ نجّار
نجّار با در سه کار میکند. اول به وجودش میآورد: وقتی تکّه یا صفحهٔ چوبی به او میدهند، برشی میزند — مثلاً دو در یک — و میگوید این در؛ این قسمتِ «خلقک» است. بعد شروع میکند رنده میکند، صاف میکند، تراشهها را میگیرد، منبتکاری میکند؛ کلی روی این در کار میکند؛ این میشود «سوّاک». بعد در را سرِ جای خودش سوار میکند؛ این میشود «عدلک». عدلک یعنی تنظیم میکند: بالا و پایین میکند، از پایین چکش میزند، لولاها را تنظیم میکند، چپ و راست میکند تا در جا بیفتد؛ راحت بسته شود، راحت باز شود.
خدا سه کار با انسان کرده است. یک: خلقک — تو را خلقت کرده، به وجود آورده؛ گفته این تکّه از گِل، این سهم از حیات مالِ تو. دو: تو را سوّا کرده، اعتدال بخشیده؛ تمامِ اعضا و جوارح و روح به تو بخشیده. سه: عدلک — تو را در این جهان جا داده؛ با جهان هماهنگ کرده؛ وفق داده با زمین، آسمان، هوا، خوراکیها، پوشاک، با همه چیز. اینها در واقع توصیفِ کریمبودنِ خداست. این ربِّ پروردگارِ توست که کریم است و این کارها را انجام داده.
فی أیّ صورة ما شاء رکّبک؛ نه سری، سفارشی
«فِىٓ أَىِّ صُورَةٍۢ مَّا شَآءَ رَكَّبَكَ» (انفطار/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در هر صورتی که خواست تو را ترکیب کرد.
او تو را — چه در خلقت، چه در تسویه، چه در اعتدال با عالم — در هر صورتی که خودش خواست ترکیب کرد. میخواهد بگوید خلقک، سوّاک، عدلک را سری انجام نداده. نجّاری داریم که سری در تولید کرده؛ خیّاطی که سری شلوار و مانتو و کت دوخته؛ همه عینِ هم. یک بار هم سفارشی است: درِ سفارشی، کتشلوارِ سفارشی، مانتوی سفارشی — قابِ تنِ شما، ویژهٔ شما، پارچه و مدلِ متناسب با پیکرِ شما.
خداوند انسان را نه سری آفریده. فرشتهها را ردیفِ الف هزار تا ببرید و اعتدالِ شمارهٔ دو ب را بچسبانید؛ اینگونه نیست. دانهدانهاست؛ نفرنفر. شخصِ جنابعالی؛ خدا برای شما روی شخصِ خودتان کار کرده. تو کی باشی و چه باشی — خلقتت، تسویه و اعتدالِ درونیات، هماهنگیات با جهان — همه را فردیِ منحصر به فرد تنظیم کرده تا سرِ انگشتت. دو تا از شما عینِ هم نیست؛ نه اکنون روی زمین، از اولِ تاریخِ بشریت تا روزی که خدا انسان را روی این کرهٔ خاکی خواهد آفرید.
کسی که اینگونه برای تو سرمایهگذاری کرده و از هر نظر شایسته است که تمامِ توجّهات به او معطوف باشد — همهٔ فکر و ذکرت او باشد — خدا سؤال میکند: چه تو را از من منصرف کرد و به خودش مشغول ساخت؟ «ما غرّک»: چه برق زد در چشمت؟ چه ارزید؟ چه فریبت داد نسبت به ربِّ کریمت که خلقک فسوّاک فعدلک فی أیّ صورةٍ ما شاء رکّبک؟
کلّا؛ هیچ پاسخی نیست
«كَلَّا بَلْ تُكَذِّبُونَ بِٱلدِّينِ» (انفطار/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز چنین نیست؛ بلکه شما جزا را تکذیب میکنید.
«کلّا» میخواهد بگوید امکان ندارد برای این سؤال جوابی بتوانید بدهید. امکان ندارد کسی بگوید خدایا بله، در عالم چیزی یا چیزهایی، کسی یا کسانی بود که ارزشش را داشت من به او توجّه کنم و از تو غافل شوم. امکان ندارد. کلاً نیست؛ نبوده، نیست، نخواهد بود. نگرد؛ گشتیم نبود، نگرد نیست. «کلّا» از موضعِ کبریاست: کی توانسته با من رقابت کند؟ هیچکس. تو بگویی فلان قدرت؛ میگوید من از او زورم بیشتر بود. فلان ثروت؛ داراتر بودم. فلان زیبایی؛ زیباتر بودم. فلان کسی که گوش میداد؛ من بیشتر گوش میدادم. آن مهربان؛ من مهربانتر بودم. تو چه میخواستی که من نداشتم؟
پس اگر «کلّا»، پس چطور شد ما فریفته شدیم؟ وقتی هیچ چیزی نبوده که بیارزد ما را به سمتِ خودش بکشد، پس چطور شد کشیده شدیم به سمتِ غیرِ خدا؟ یکی به قدرتها خود را باخت، یکی به شهوتها، یکی به زیباها. پس چطور شد؟
میگوید فقط یک عامل میتواند زمینهسازِ این فریفتهشدن باشد. «بل» یعنی ریشه. ریشهٔ «غرّک» چیست؟ «تکذّبون بالدّین».
جایگاهِ باور به جزا
جایگاهِ باور به جزا در دین چقدر مهم است. بعضی چون انسان را خوب نمیشناسند خیال میکنند اگر انسان را به حالِ خودش بگذاری بهطورِ طبیعی به خدا ایمان میآورد. بله، طبیعیاش همین است؛ علیالقاعده هیچچیز نباید بتواند انسان را از خدا غافل کند. پس چه میشود که غافل میکند؟ وقتی به جزا توجّه نکنی غافل میکند. این را خدا در انسان شناسایی کرده است.
میگوید انسان، من چون میخواستم امتحانت کنم، یک گزینه در مجموعهٔ چیزهایی که داری هست: اگر حواست به جزا — به قاعدهٔ جزا — نباشد، خیلی چیزها میتوانند در ذهنِ تو به من ترجیح پیدا کنند. اگر حواست به جزا نباشد، پول لازم نیست چند صد میلیارد باشد؛ گاه یک میلیارد، گاه چند میلیونش هم میتواند به من ارزش پیدا کند؛ چون غافل میشوی. اگر حواست به جزا نباشد، ثروت، قدرت، شهوت، شهرت، انواعِ متاعِ دنیا میتوانند تو را به خود جلب کنند و از من غافل کنند. لازم نیست خیلی خیلی بزرگ باشند.
میگویند هر آدمی یک قیمتی دارد. ممکن است کسی به یک میلیارد خود را نبازد ولی به ده میلیارد چرا؛ به ده میلیارد نبازد ولی به هزار میلیارد چرا. مهم میزانش نیست؛ اصلش مسئله است.
تا وقتی کسی باور به جزا… داستانِ عمر سعد — لعنة الله علیه — را به یاد آورید: وقتی در کربلا میخواست در مقابلِ اباعبدالله علیهالسلام قرار بگیرد و با او صحبت میکردند، میگفت از ملکِ ری نمیتوانم بگذرم. یعنی باورش به جزا آنقدر نبود که بتواند ملکِ ری را حل کند. تا حدّی، تا کمتر از ملکِ ری را با جزا حل کرده بود؛ گفته بود نمیتوانم خدای عظیم را از خودم ناراضی کنم. اما جایی رسید که دیگر خدای عظیم را هم حاضر شد از خود ناراضی کند؛ یعنی در ذهنِ او ملکِ ری از خدا بزرگتر شد. چرا؟ باورش به جزا تا آنجا نیامد؛ کمتر از آن بود.
این قاعده است. همهٔ ما با میزانِ باورمان به جزا در عالم تعریف میشویم. جنس و حد و اندازهمان همه با همین. هرکسی هرجا از میدان بیرون رفت، بدان باورش به جزا تا همینقدر بود؛ از اینجا به بعد با او نیامد؛ از اینجا به بعد در ذهنِ او خدا کوچکتر شد از پول، از شهوت، از قدرت، از ثروت، از هرچه. جا ماند.
پس هر شکستِ اخلاقی در میدانِ زندگی، در تحلیلِ قرآنی این سوره، پیش از آنکه فقط ضعفِ اراده باشد، نشانهٔ کمبودِ حضورِ جزا در ذهن است. تا جزا جدّی باشد، متاعِ دنیا نمیتواند از خدای کریم پیشی بگیرد؛ وقتی جزا کمرنگ شد، حتی متاعِ کوچک هم میتواند جای او را بگیرد. انفطار با ترسیمِ فروپاشیِ نظامِ ظاهر، همین جدّیتِ جزا را در جان مینشاند.
چقدر مهم است مسئلهٔ جزا. خدا مرا میشناسد که دارد میگوید جزا؛ شناخت به من دارد؛ میداند اگر جزا را جدّی نگیرم خیلی راحت این خدای بزرگ را به یک متاعِ ناچیزِ دنیا معاوضه خواهم کرد و دنیا را بر او ترجیح خواهم داد. لذا میگوید «بل تکذّبون بالدّین». دین در اینجا یعنی جزا؛ از آیاتِ بعد فهمیده میشود. جزا مطلقِ جزا است؛ ولی در اینجا مراد مشخصاً قیامت است.
عبادتِ تجّار و بردگان و احرار؛ نگاهِ عارفانه
در مسئلهٔ عبادتِ تاجرانه یا عبادتِ بردگان و تاجران و احرار، مسئله خیلی ظریف است. بعضی این ظرافت را درست متوجّه نشدهاند.
گاه میگویند مثلِ تجّار عبادت نکنید — تجّار برای کاسبی عبادت میکنند، شما برای کاسبی عبادت نکنید — یا مثلِ بردهها عبادت نکنید؛ بردهها از ترسِ کتک عبادت میکنند، شما از ترسِ کتک عبادت نکنید. آنگاه میبینیم همان بزرگوارانی که این حرفها را زدهاند، خودشان از میل به بهشت در مقامِ عبادت خبر دادهاند که بله من دنبالِ بهشتم؛ و از ترس از جهنّم در ادعیه و مناجاتهای خود خبر دادهاند و به ما یاد دادهاند که تمامِ ماهِ رمضان — ماهِ عرفانِ ما — همهاش بگوییم جهنّم نبر ما را. هر شب، هر صبح، مرتّب: فقط «فکاکَ رقبتی من النّار». پس چطور شد؟
نکته اینجاست: بیش از اهلِ بیت و بیش از عارفان به الله کسی از جهنّم نمیترسد؛ و بیش از عارفان به الله کسی میل و طمع به بهشت ندارد. فرقش با بردگان و با تاجران چیست؟ تاجر چون منافع و ثروت را دوست میدارد، بهخاطرِ همان به صاحبش اعتنا میکند؛ چون تاجر است، ثروت را دوست دارد و آن که ثروت دستش هست را موردِ اعتنا قرار میدهد. اما عارف چون آن فرد را دوست میدارد، آنچه را او دارد میپسندد. فقط از اینور و آنور فرق است.
هیچکس مثلِ عرفای واقعیِ الله بهشت را اینقدر دوست ندارد. چرا؟ چون در نگاهِ او بهشت جلوهٔ رضایتِ محبوب است؛ پس او عاشقِ بهشت است. مگر میشود کسی کسی را دوست داشته باشد و لبخندِ او را نه؟ وقتی خدا را دوست دارم، لبخندش را هم دوست دارم. لبخندِ خدا بهشت است؛ رضایتِ خدا بهشت است؛ خوشحالیِ خدا بهشت است. خدا جسم نیست که اینگونه بخندد؛ با بهشت خوشحالیاش را نشان میدهد. میفهمم او خیلی خوشحال است، خیلی از من راضی است که اینگونه دارد به من میخندد — با این بهشتی که برایم ساخته.
حالا جهنّم: مگر میشود کسی کسی را دوست داشته باشد و از اخم و غضبِ او ناراحت نشود؟ هرچه بیشتر کسی را دوست داشته باشی، بیشتر از غضب و اخم و ناراحتیاش ناراحت میشوی. پس هیچکس اندازهٔ عارفان به الله از جهنّم نمیترسد؛ چون هیچکس اندازهٔ آنان خدا را دوست ندارد. جهنّم اخمِ خداست، غضبِ خداست؛ نمیتوانم تحمّلش کنم.
برای همین است که علی علیهالسلام در دعای کمیل آنقدر اول از جهنّم مینالد، بعد وقتی جلوتر میآید میگوید:
«فَهَبْنِي صَبَرْتُ عَلَىٰ حَرِّ نَارِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَىٰ فِرَاقِكَ» (دعای کمیل)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گیرم بر حرارتِ آتشِ تو صبر کردم؛ پس چگونه بر فراقِ تو صبر کنم؟
اصلاً فرض کن بر حرارتِ آتشِ تو صبر کردم؛ فراقِ تو را چه کنم؟ این که به خودم بگویم او مرا دوست ندارد را چه کنم؟ آتش را حالا… من که نمیتوانم آتش را تحمّل کنم. میفرماید: یا ربّ ارحم ضعفَ بدنی و رقّةَ جلدی و دقّةَ عظمی — خدایا بدنم ضعیف است، پوستم نازک است، استخوانهایم باریک؛ تحمّلِ آن آتش را ندارم. اما اصلاً بگیر که داشته باشم؛ فراقِ تو را چه کنم؟ بعد میگوید اگر مرا به جهنّم ببری، در جهنّم داد میزنم و فریاد میکشم و اعلام میکنم که خدایا تو را دوست دارم. این مراتبِ عاشقانهٔ ارتباط است.
پس در نگاهِ عارفانه یا احرار این نیست که ترس از جهنّم نداریم و شوق به بهشت نداریم. شوق به بهشت در اوج داریم؛ ترس از جهنّم هم در اوج. ولی با چه نگاهی؟ اول به محبوب و معشوق نگاه میکنیم؛ بهخاطرِ آن محبوب و معشوق، بهشتش ارزشمند میشود و جهنّمش نگرانکننده — برخلافِ آدمهایی که شاید این معرفت را نداشته باشند.
پس تکذیبِ جزا — جزا در نگاهِ عارفانهاش همان رضایت یا نارضایتیِ پروردگار است. وقتی این را کنار گذاشتی، یعنی به آن خدا فقط در جایگاهِ خالق و رب نگاه کردی؛ در جایگاهِ جزادهنده نگاه نکردی. اصلاً فکر نکردی چه چیز او را خوشحال میکند و چه چیز ناراحت. دین را — جزا را — تکذیب کردی. وقتی تکذیب کردی، آنگاه خیلی چیزهای بیارزشِ این دنیا میتوانند از تو دلبری کنند، بکشندت، ببرندت، جذبت کنند و از مسیرِ او جدایت کنند. این خیلی مهم است.
و إنّ علیکم لحافظین؛ نگهبانانِ نویسنده
شما جزا را تکذیب کردید؛ ولی جزا با تکذیبِ شما منتفی نمیشود.
«وَإِنَّ عَلَيْكُمْ لَحَـٰفِظِينَ كِرَامًۭا كَـٰتِبِينَ يَعْلَمُونَ مَا تَفْعَلُونَ» (انفطار/۱۰–۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیگمان بر شما نگهبانانیاند؛ بزرگوارانی نویسنده؛ میدانند آنچه میکنید.
حافظ یعنی نگهبان. بر شما انسانها نگهبانانی گماشته شدهاند. کراماً کاتبین: گرامیانی که نویسندگاناند. حافظینی که کراماند؛ کرامی که کاتباند. منظور فرشتگانی است که بر هر انسانی فرشتهای یا فرشتگانی گماشته شدهاند تا آن انسان را از تباهی — از نابودشدن — نگه دارند. در سورهٔ طارق خواندهایم:
«إِن كُلُّ نَفْسٍۢ لَّمَّا عَلَيْهَا حَافِظٌۭ» (طارق/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ نفسی نیست مگر آنکه بر او نگهبانی است.
هیچکس نیست مگر آنکه حافظ و نگهبانی دارد. این نگهبان کاری که میکند این است که مینویسد؛ گرامیِ نویسنده است. تمامِ اعمالِ شما، اخلاقِ شما، افکارِ شما، حتی نیّاتِ شما را ثبت میکند. «یعلمون ما تفعلون»: هر کاری انجام میدهید آنان میدانند.
إنّ الأبرار لفی نعیم؛ جزای نیکان و فاجران
اکنون سرِ وقتِ جزا:
«إِنَّ ٱلْأَبْرَارَ لَفِى نَعِيمٍۢ وَإِنَّ ٱلْفُجَّارَ لَفِى جَحِيمٍۢ يَصْلَوْنَهَا يَوْمَ ٱلدِّينِ وَمَا هُمْ عَنْهَا بِغَآئِبِينَ» (انفطار/۱۳–۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بیگمان نیکان در نعمتاند؛ و بیگمان بدکاران در دوزخاند؛ روزِ جزا در آن درآیند؛ و آنان از آن غایب نیستند.
همانا ابرار — نیکان — در نعمتِ پایدارِ الهی مستقرند. و همانا فجّار — کسانی که از مسیرِ بندگی خروج میکنند — قطعاً در جحیم، در دوزخ، مستقرند. «یصلونها»: داخلِ جحیم میشوند؛ کی؟ «یوم الدّین» — در روزِ جزا. از همین «یوم الدّین» میفهمیم که «الدّین» در آیهٔ نهم منظورِ جزا است. اگر «یوم الدّین» آنجا نبود، ممکن بود بگوییم دین همان دینِ اصطلاحی است و تکذیبِ دین یعنی اسلام را تکذیب میکند؛ اما با این قرینه مراد جزا روشن میشود.
«و ما هم عنها بغائبین»: فجّار در روزِ جزا از جحیم غایب نیستند؛ یعنی امکانِ فرار برایشان وجود ندارد. میخواهد از اطلاق و اتقانِ جزا حرف بزند: جزا اینقدر محکم و مطلق است.
و ما أدراک ما یوم الدّین
«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا يَوْمُ ٱلدِّينِ ثُمَّ مَآ أَدْرَىٰكَ مَا يَوْمُ ٱلدِّينِ» (انفطار/۱۷–۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه دانی روزِ جزا چیست؟ سپس چه دانی روزِ جزا چیست؟
گفتیم یومُالدّین در جهنّم میافتند. چه چیز آگاه کرد تو را که روزِ جزا چیست؟ یک بار دیگر سؤال میکند — برای تأکید.
«يَوْمَ لَا تَمْلِكُ نَفْسٌۭ لِّنَفْسٍۢ شَيْـًۭٔا ۖ وَٱلْأَمْرُ يَوْمَئِذٍۢ لِّلَّهِ» (انفطار/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که هیچ نفسی برای نفسی چیزی در اختیار ندارد؛ و فرمان در آن روز از آنِ خداست.
گفته بود «علمت نفس ما قدّمت و أخّرت»: آن روز هرکس سرِ سفرهٔ عملِ خود است؛ سرِ سفرهٔ مقدّم و مؤخّرِ خود. آن روز هیچکس به جایِ هیچکس مالکِ چیزی نیست. «لا تملک نفس لنفس شیئا»: هیچکس برای هیچکس مالکِ هیچ چیز نیست. «والأمر یومئذٍ لله»: امر در آن روز از آنِ خداست. تمامِ امر، همه چیز متعلّق به خداست و هیچکس نمیتواند هیچیک از قوانینِ الهی را در آن روز دور بزند.
جمعِ تصویریِ سیاقِ آغازین
چهار شرطِ پیدرپی — شکافتنِ آسمان، پراکندگیِ کواکب، فورانِ دریاها، زیر و رو شدنِ قبرها — همه مقدّمهاند برای یک جزاء: هر نفس خواهد دانست چه پیش فرستاده و چه بازپس نهاده است. فهمِ آیات در این مرحله هنوز سیاقبندیِ رسمی نیست؛ همان مرحلهٔ اول است: لغت، تصویر، و پیوندِ معناییِ شرط و جزاء. استاد تأکید میکند که تا این صحنه در ذهن زنده نشود، سؤالِ «ما غرّک» هم سنگینیِ واقعیاش را پیدا نمیکند. قیامت فقط خبرِ آینده نیست؛ زمینهٔ طرحِ سؤال از انسانِ امروز است: با این همه کرامتِ رب، چه چیز توانست تو را بفریبد؟
آسمانِ محدودِ در حالِ توسعهیافته، سیارههای از مدار خارجشده، دریایِ در غلیان، و قبرِ گشودهشده، همه یک پیام دارند: نظامِ ظاهریِ دنیا که به آن دل بستهای پایدار نیست. آنچه پایدار میماند همان «ما قدّمت و أخّرت» است — بستهای که پیش فرستادهای و اثری که روی زمین نهادهای. از اینرو توبه نه فقط پاککردنِ پروندهٔ شخصی، بلکه درخواستِ محوِ آثارِ بدِ دامنگستر است؛ و نامِ جبّار در دعا همین طلبِ جبران است.
پیوندِ کرامتِ رب با تکذیبِ دین
وصفِ «ربّک الکریم» با خلق و تسویه و عدل و ترکیبِ فردی، سؤال را بیپاسخ میگذارد؛ «کلّا» درِ هر توجیهی را میبندد. تنها راهی که قرآن برای تبیینِ فریب باز میگذارد، تکذیبِ دین به معنای تکذیبِ جزا است. باور به جزا همان کلیدی است که اندازهٔ انسان را در میدانِ امتحان معیّن میکند؛ داستانِ ملکِ ری نشان میدهد که مرزِ ایمانِ عملی همان جایی است که متاعِ دنیا از خدا در ذهن بزرگتر میشود.
نگاهِ عارفانه به بهشت و جهنّم این باور را نفی نمیکند؛ ژرفتر میکند: بهشت لبخندِ محبوب است و جهنّم اخمِ او. از اینرو شوق و خوفِ عارف از شوق و خوفِ تاجر و برده بیشتر است، نه کمتر؛ فقط محورِ توجّه عوض شده — از متاع به صاحبِ متاع. تکذیبِ جزا یعنی خدا را فقط خالق و مربّی دیدن و جزادهنده ندیدن؛ آنگاه دلبریِ چیزهای کوچکِ دنیا ممکن میشود. اما تکذیب، جزا را برنمیدارد: حافظانِ کاتب بر شما گماشتهاند و میدانند چه میکنید؛ ابرار در نعیماند و فجّار در جحیم، و روزی میرسد که هیچ نفسی برای نفسی چیزی ندارد و امر تنها از آنِ خداست.
ختمِ دورِ اول؛ ادامه در جلساتِ بعد
دورِ مفهومی را با شرح و بسطِ کاملی تقریباً طی کردیم. انشاءالله پس از استراحتِ کوتاه، ابتدایِ جلسهٔ آینده صحبتِ مقدّماتی دربارهٔ یکی از موضوعات خواهد بود و سپس دورِ دومِ تدبّر در سورهٔ انفطار — دورِ دوم و سوم و چهارم — در فرصتِ باقیمانده طی خواهد شد؛ به حول و قوّهٔ الهی. از فرصتِ استراحت استفاده کنید؛ آبی به سر و صورت بزنید. توقع آن است که ساعتِ بعدی سرحالتر باشید. به برکتِ صلوات بر محمّد و آلِ محمّد.
بدینسان دورِ اول — فهمِ آیات با لغت و تصویر و پیوندِ شرط و جزاء و سؤال و جواب — به انجام رسید. آنچه مانده تشخیصِ سیاقها، جمعبندیِ هر سیاق، و ارتباطیابی است؛ همان سه گامی که استاد وعده میدهد در فرصتِ باقیمانده، پس از صحبتِ مقدّماتیِ جلسهٔ بعد، پی گرفته شود. خوانندهٔ این متن نیز میتواند پیش از ادامه، یک بار دیگر سوره را با همین فهمِ لغوی و تصویری از سر بخواند تا مرحلهٔ سیاقشناسی روی زمینهٔ روشنتری بنشیند.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.