یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و تسلیت سالروز شهادت امام جعفر صادق علیهالسلام
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی سیّدنا و نبیّنا حبیبِ إله العالمین أبیالقاسم المصطفی محمّد. اللهمّ صلّ علی محمّد و علی آله الطیّبین الطاهرین و لعنة الله علی أعدائهم أجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین.
استاد علی صبوحی طسوجی سلام و ادب و احترام به خواهران و برادران گرامی عرض میکند و سالروز شهادت امام جعفر صادق علیهالسلام — امام ششم شیعیان، پرچمدار مکتب تشیّع، رئیس فقه جعفری و بزرگمردِ توسعۀ فرهنگ و دانشِ قرآن و اهلبیت علیهمالسلام — را تسلیت میگوید. از طرف خود و جمعِ حاضر، این مصیبت را به محضر امام زمان علیهالسلام نیز تسلیت میرساند؛ باشد که در روز شهادت آن بزرگوار همه مشمول شفاعت او باشند و از دعای خیرش بهرهمند گردند.
وصیّت امام صادق علیهالسلام به زید شحّام
مطلع کلاس، مرور یکی از وصایای امام صادق علیهالسلام است. حضرت خطاب به زید شحّام — از «شحم» به معنی پیه؛ شحّام یعنی دمفروش؛ گویا نام خانوادگی او از این ریشه بوده — میفرماید: به همهٔ کسانی که به نظر تو مطیع ما هستند و از ما حرف میشنوند سلام برسان. من همهٔ شما را به تقوای الهی و ورعِ دینی فرامیخوانم، و اینکه برای خدا کوشش کنید؛ راستگو باشید؛ ادای امانت کنید؛ سجدههای طولانی داشته باشید؛ و برای یکدیگر همسایگان خوبی باشید؛ که محمّد صلّیاللهعلیهوآلهوسلم با این تعالیم آمده است.
امانت و ودیعهٔ کسانی را که شما را امین شناختهاند و چیزی به شما سپردهاند — چه نیکوکار باشند چه بدکار — سالم به ایشان بازگردانید. در امانتداری فرق نمیکند که امانتگذار آدم خوبی باشد یا نباشد؛ باید متعهّد بود و امانت را سالم برگرداند. زیرا رسولالله صلّیاللهعلیهوآلهوسلم دستور دادهاند که حتی نخ و سوزنِ امانتی هم تحویل شود.
به خویشاوندان و اقوام خود صله و احسان کنید؛ بر جنازهٔ آنان و در تشییعشان حضور یابید؛ بیمارانشان را عیادت کنید؛ و حقوق ایشان را ادا نمایید. چون اگر یکی از شما چنین رفتار کند و در دین خود ورع داشته باشد، راست بگوید، ادای امانت کند و با مردم خوشاخلاق و خوشرفتار باشد، گفته میشود «این جعفری است» و من خوشحال میشوم و از این وضع دلشاد میگردم؛ و گفته میشود «اینگونه است ادب و تربیتِ جعفر». اما اگر جز این باشید، گرفتاری و ننگ و عارِ شما بر من است؛ و گفته میشود «اینگونه است تعلیم و تربیتِ جعفر».
به خدا سوگند، پدرم برای من حدیث کرد که مردی در میان قبیلهای از شیعیان علی علیهالسلام شمرده میشود که معیارِ شیعه بودن او این است: وارستهترین، امانتدارترین، راستگوترین و در زمینهٔ قضاوت عادلترینِ آنان باشد. وقتی از افراد قبیله راجع به او سؤال شود که او چگونه مردی است، پاسخ دهند: چه کسی همانند اوست؟ راستی که او امینترین و صادقترینِ ماست.
استاد میگوید این وصیّت را خواندیم تا خدا توفیق عمل عطا کند. حضرت وصایای متعدّدی دارند — به مؤمن طاق، به عنوان بصری، به همین زید شحّام و به بسیاری از اصحاب و شاگردان. وصایای بسیار ارزشمندند؛ هر یک جای آن دارد که چون تابلویی پیشِ دیدگان باشد و دائم به آن توجّه شود؛ از بابِ موعظه هم که شده، خود را مخاطب قرار دهیم و بهره ببریم. فضای کلّی این وصایا با درسِ امروز — ادای حق و پرهیز از تطفیف — همخوان است.
ثواب این جلسه به روح پرفتوحِ ملکوتی حضرت امام جعفر صادق علیهالسلام اهدا میشود. صلواتِ خواستهٔ آن حضرت خوانده میشود تا در روز شهادتش از محضر قرآن کریم فیض برند و مشمول شفاعتِ قرآن و اهلبیت گردند.
اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
«اللهمّ صلّ علی جعفر بن محمّد الصادق خازن العلم الداعی إلیک بالحقّ النور المبین. اللهمّ و کما جعلته معدن کلامک و وحیک و خازن علمک و لسان توحیدک و ولیّ أمرک و مستحفظ دینک فصلّ علیه أفضل ما صلّیت علی أحدٍ من أصفیائک و حججک إنّک حمید مجید»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر جعفر بن محمّد صادق درود فرست؛ خزینهدارِ علم، دعوتکنندهٔ بهسوی تو به حق، نورِ آشکار. خدایا، همانگونه که او را معدنِ کلام و وحیت، خزینهدارِ علمت، زبانِ توحیدت، ولیّ امرت و نگاهبانِ دینت قرار دادی، بر او برترین درودی را بفرست که بر یکی از برگزیدگان و حجّتهایت فرستادهای؛ که تو ستوده و بزرگواری.
صلواتی ختم فرمایید. اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد.
آخرین جلسهٔ سطح دو و ورود به سورهٔ مطفّفین
به خواست خدا این هفته آخرین جلسهٔ سطح دوم از دورهٔ آموزش معرفتیِ تدبّر در قرآن کریم است و سورهٔ مطفّفین آخرین سورهای است که در این سطح خوانده میشود و از آن بهره برده میشود. پس از آن، اگر خدا توفیق دهد، با فاصلهای حدود دو هفته، بناست سطح سه آغاز شود؛ امّا مقدّماتش از نظر مکان و امور دیگر باید فراهم آید تا بتوان در محضر قرآن خدمتگزار بود و قرآنآموزانِ خوب نیز بتوانند ادامه دهند.
چهار قدمِ تدبّر در سورهها
روال تدبّر در سورههای قرآن این است که در هر سوره چهار قدم برداشته شود:
1. فهمِ آیاتِ سوره؛ 2. تشخیصِ سیاقها؛ 3. جمعبندیِ هر سیاق؛ 4. ارتباطِ سیاقها و جهتیابیِ کلّ سوره.
در این سورهٔ شریفه، دستکم در نظرِ استاد، ابهامِ مفهومیِ خاصّی در آیات دیده نمیشود. اگر قرآنآموزان در مطالعهٔ خود دربارهٔ معنای آیهای اشکال یا ابهامی دارند، باید مطرح کنند تا پیش از ورود به مرحلهٔ دوم روشن شود. عمدهٔ آیات سوره از نظر مفهومی روشناند؛ مفهومی که نیاز به مذاکرهٔ جدّی برای رفع اشکال داشته باشد، در این آیات کمتر دیده میشود. البته ضمنِ بحث، آیات معنا میشوند؛ امّا برای آنکه گامبهگامِ فنّی پیش روند، با فرضِ روشنیِ معانی، به مرحلهٔ دوم میروند.
سیاقشناسیِ سورهٔ مطفّفین
سؤال دوم این است: سوره را سیاقشناسی کردهاید؟ نظرهای گوناگونی مطرح میشود: کلّ سوره یک سیاق (از آیهٔ یک تا سیوشش)؛ یک تا دوازده؛ یک تا شش؛ یک تا بیستوهشت. استاد بحث را از «سیاقِ اوّل» آغاز میکند.
کسی که «یک تا شش» گفته، نظرش این بوده که بحثِ مستقیم دربارهٔ مطفّفین در آیاتِ یکم تا ششم آمده است. کسی که تا هجده یا تا بیستوهشت رفته، چنین اندیشیده: مطفّفین مطرح شدهاند؛ سپس به خاطرِ مطفّفین، خدا از فجّار نیز سخن گفته و آنان را تهدید کرده است — زیرا مطفّفان نوعی فاجرند. به خاطرِ مطفّفین، فاجران تهدید شدهاند؛ و در نقطهٔ مقابلِ فاجران، خدا ابرار را تشویق کرده تا تهدیدِ فاجران بهتر نمایان شود. پس تهدیدِ فاجران و تشویقِ ابرار هر دو به خاطرِ مطفّفین آمدهاند؛ ازاینرو تا بیستوهشت امتداد مییابد.
متدبّران به تدریج پیشرفتهتر شدهاند؛ هر مرحله از تدبّر افقِ تازهای میگشاید. پیشرفتهترین حالتِ تدبّری آن است که بگویند: خدا دربارهٔ مطفّفین سخن گفته؛ سپس به خاطرِ آنان پای فاجران را وسط کشیده و تهدیدشان کرده؛ بعد برای آنکه تهدیدِ فاجران خوب خود را نشان دهد ابرار را تشویق کرده؛ و در نهایت در قسمتِ پایانی صحنهای از قیامت را به تصویر کشیده که در آن مؤمنان و انسانهای باصلاح باید جوابِ یک جنایت را بدهند. آن جنایت چه بوده؟ در دنیا مجرمان، مؤمنان را مسخره میکردند؛ جوابِ این جنایت در قیامت داده خواهد شد. این مجرمان همان فجّارند، و فجّار همان مطفّفیناند؛ این مؤمنان همان ابرارند. پس آن مسخرهکردنِ مجرمان نسبت به مؤمنان، در قیامت وارونه میشود: مؤمنان مجرمان را مسخره خواهند کرد. این تکملهای است برای بحثِ فجّار و ابرار، که خود در راستای مطفّفین بوده؛ یعنی کلّ تدبّرِ سوره را در همین سیاقبندی کشیدهاند.
آیا «کلّا» مانعِ تعویضِ سیاق است؟
اگر فنّی نگاه کنیم، همینکه بحثِ مطفّفین تمام شده و بحثِ بعدی با عنوانِ دیگری — فجّار — آغاز شده، یعنی سیاق عوض شده است. سیاق وقتی عوض میشود اعلام نمیکند که «همانا من سیاقم و در این نقطه در حالِ تغییرم»؛ داد نمیزند. بحث عوض میشود و سیاق نیز عوض میشود.
صاحبِ قولی که خواسته از شش رد شود میگوید: قبول داریم که بحث عوض میشود و سیاق هم عوض میشود؛ امّا در آیهٔ هفت «کلّا» داریم. «کلّا» یعنی هرگز. معمولاً جایی که «کلّا» میآید نظر به آیاتِ قبلی دارد؛ میخواهد مطلبی از آیاتِ پیشین را رد کند: هرگز تطفیف قابل قبول نیست؛ هرگز مطفّف بودن پذیرفتنی نیست. به خاطرِ همین «کلّا» از شش رد شدهاند و گفتهاند برو تا هجده، یا برو تا بیستوهشت.
استاد پاسخ میدهد: نمونههای مشابه داشتهایم. مثلاً در سورهٔ انشقاق، اوّلِ سیاقِ دوم «ف» داشتیم:
«فَلَآ أُقْسِمُ بِٱلشَّفَقِ ﴿١٦﴾ وَٱلَّيْلِ وَمَا وَسَقَ ﴿١٧﴾ وَٱلْقَمَرِ إِذَا ٱتَّسَقَ ﴿١٨﴾» (انشقاق/۱۶–۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند نمیخورم به شفق، و به شب و آنچه فروپوشاند، و به ماه چون تمام شود.
چرا با وجودِ «ف» آنجا گفتیم سیاق عوض میشود؟ «ف» عاملِ اتصال است. هر جا به عاملِ اتصال برخورد کنیم، لزوماً نتیجه نمیگیریم که سیاق تغییر نکرده. «واو»، «ف»، «ثمّ»، «بل»، «کلّا» همه اداتِ اتصالاند. امّا این ادات گاهی یک کلمه را به یک کلمه وصل میکنند، گاهی یک جمله را به یک جمله، و گاهی یک سیاق را به یک سیاق.
وقتی میبینی بعد از «کلّا» چندین آیه دربارهٔ فجّار آمده، پس میفهمی یک دسته مطلب دربارهٔ فجّار داری، و قبلش یک دسته آیات دربارهٔ مطفّفین. این «کلّا» دارد این دسته را به دستهٔ قبل وصل میکند. پس این عاملِ اتصالِ درونسیاقی نیست؛ عاملِ ارتباطِ دو سیاق است. ازاینرو «کلّا» وجاهتِ کافی برای عبور از مرزِ شش ندارد.
اگر «کلّا» به گونهای بود که جملهٔ بعد از خود را به جملهٔ قبل وصل میکرد — جملهٔ قبل چیست؟ «مبعوثون لیومٍ عظیم» —
«أَلَا يَظُنُّ أُو۟لَـٰٓئِكَ أَنَّهُم مَّبْعُوثُونَ ﴿٤﴾ لِيَوْمٍ عَظِيمٍ ﴿٥﴾» (مطفّفین/۴–۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا آنان گمان نمیکنند که برانگیخته میشوند برای روزی بزرگ؟
و سپس:
«كَلَّآ إِنَّ كِتَـٰبَ ٱلْفُجَّارِ لَفِى سِجِّينٍ» (مطفّفین/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ همانا نامهٔ فاجران در سجّین است.
اگر جملهٔ بعد را به جملهٔ قبل وصل میکرد، میگفتیم هنوز درونِ سیاقیم. امّا وقتی مجموعه را به مجموعه وصل میکند، دیگر نمیتوان از «کلّا» برای ادامهٔ همان سیاق استفاده کرد. پس رد شدن از شش قابل قبول نیست.
مقایسهٔ اسلوبیِ فجّار و ابرار: چرا تا بیستوهشت؟
یک تا شش سیاقِ اوّل است. از هفت تا کجا؟ کسی تا هفده آمده — زیرا تا هفده بحثِ فجّار ادامه دارد و بحثِ ابرار را از فجّار جدا کرده است. استاد میگوید از نظرِ اسلوبی اگر بحثِ فجّار را با بحثِ ابرار مقایسه کنید، کاملاً قالبِ برابری دارند:
«كَلَّآ إِنَّ كِتَـٰبَ ٱلْفُجَّارِ لَفِى سِجِّينٍ» (مطفّفین/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ همانا نامهٔ فاجران در سجّین است.
«كَلَّآ إِنَّ كِتَـٰبَ ٱلْأَبْرَارِ لَفِى عِلِّيِّينَ» (مطفّفین/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ همانا نامهٔ نیکان در علیّین است.
«لفی سجّین» در برابرِ «لفی علیّین»؛ «و ما أدراک ما سجّین» در برابرِ «و ما أدراک ما علیّون»؛ «کتابٌ مرقوم» در برابرِ «کتابٌ مرقوم». همین اسلوبِ شبیه به هم در ابتدای هر یک از این دو قسمت نشان میدهد که خدا میخواهد این دو بحث را در یک فضا ببینی و با هم مقایسهشان کنی. وگرنه اگر قصدِ مقایسه نداشت، آنها را چنین شبیه بیان نمیکرد: آنجا کتابی هست، اینجا هم کتابی؛ آنجا سجّین، اینجا علیّین؛ آنجا مرقوم، اینجا مرقوم.
وقتی سیاق به دنبالِ مقایسه است، روا نیست وسطِ سیاق را جدا کنیم و دو طرفِ مقایسه را از هم بگسلیم. پس ایستادن در هفده بهعنوانِ پایانِ سیاق جایز نیست. باید تا بیستوهشت آمد: هفت تا بیستوهشت، در دو فراز — هفت تا هفده دربارهٔ فجّار، و هجده تا بیستوهشت دربارهٔ ابرار — در قیامت سخن میگوید.
سیاقِ سوم: بیستونه تا سیوشش
کسی در بیستوهشت ایستاده و کسی رد شده. آنکه ایستاده، به نظرِ استاد درست ایستاده است. چرا؟ چون قالبِ مقایسهٔ فجّار و ابرار تمام شده؛ از آن حالتِ مقایسهای بیرون آمده و مطلبِ دیگری مطرح میکند: مجرمان مؤمنان را امروز مسخره میکنند، امّا فردا مؤمناناند که به مجرمان خواهند خندید. این مطلبِ دیگری است و ربطی به مقایسهٔ فجّار و ابرار ندارد؛ پس سیاقِ جداگانهای است.
سه سیاقِ سورهٔ مبارکهٔ مطفّفین چنین است:
- سیاقِ اوّل: آیاتِ یک تا شش؛
- سیاقِ دوم: آیاتِ هفت تا بیستوهشت (در دو فراز: هفت تا هفده، و هجده تا بیستوهشت)؛
- سیاقِ سوم: آیاتِ بیستونه تا سیوشش.
گامِ سوم: جمعبندیِ سیاقها
وقتی پاراگرافهای سوره تشخیص داده شد، باید یکبهیک جمعبندی شوند. تشخیصِ سیاق بهتنهایی کافی نیست؛ هر پاراگراف باید در چند خط روشن کند که چه میگوید و چه میخواهد. وقتی جمعبندی شدند، روشن میشود که ربطِ منطقیشان به یکدیگر چیست و سوره دنبال چه بوده است. بدونِ این جمعبندی، سیاقشناسی در حدِّ قطعهقطعهکردنِ متن میماند و جهتِ کلّ سوره نمایان نمیشود.
سیاقِ اوّل: ویلٌ للمطفّفین
«وَيْلٌ لِّلْمُطَفِّفِينَ» (مطفّفین/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وای بر کمفروشان.
مطفّفین اسمِ فاعلِ جمع است؛ یعنی تطفیفکنندگان. تطفیف در لغت یعنی کمگذاشتن. خداوند میخواهد اصطلاحِ مطفّفین را برای ما توضیح دهد. وقتی میگوید مطفّفین، منظورش کیاناند؟ «الّذین…» — این معرفیِ مطفّفین است. در قرآن بسیار دیده میشود که واژهای را نمیدانی؛ به بعدش نگاه میکنی و میبینی خودِ آیه توضیح میدهد.
«ٱلَّذِينَ إِذَا ٱكْتَالُوا۟ عَلَى ٱلنَّاسِ يَسْتَوْفُونَ» (مطفّفین/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که چون از مردم پیمانه میستانند، تمام میستانند.
«اکتالوا علی النّاس» یعنی از مردم پیمانه میستانند؛ میخواهند حقِ خود را از مردم بگیرند؛ پیمانه و سهم و حقِ خویش را بستاند. وقتی از مردم پیمانه میستانند، «یستوفون» — استیفا میکنند. استیفا در فارسی هم کاربرد دارد: میگویند فلانی اهلِ استیفای حق است؛ یعنی حقِ خود را کامل میگیرد. لببهلب میستانند؛ مبادا ذرّهای از حقشان نزدِ مردم بماند.
«وَإِذَا كَالُوهُمْ أَو وَّزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ» (مطفّفین/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون برای آنان پیمانه یا وزن کنند، کم میگذارند.
«کالوهم» یعنی برای مردم پیمانه کردن؛ خودش میخواهد به مردم حقّی بدهد. «أو وزنوهم» — یا میخواهد برای مردم چیزی را وزن کند. «یخسرون» یعنی خسارت میزنند؛ کم میگذارند. خودش که میخواهد بگیرد استیفا میکند؛ وقتی میخواهد به دیگران پیمانه دهد، کم میگذارد.
در سورهٔ رحمن آمده است:
«وَٱلسَّمَآءَ رَفَعَهَا وَوَضَعَ ٱلْمِيزَانَ ﴿٧﴾ أَلَّا تَطْغَوْا۟ فِى ٱلْمِيزَانِ ﴿٨﴾ وَأَقِيمُوا۟ ٱلْوَزْنَ بِٱلْقِسْطِ وَلَا تُخْسِرُوا۟ ٱلْمِيزَانَ ﴿٩﴾» (رحمن/۷–۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آسمان را برافراشت و ترازو را نهاد، تا در ترازو تجاوز نکنید؛ و وزن را به عدالت برپا دارید و از ترازو نکاهید.
کم نباید گذاشت. پس دو صفتِ همزمان اگر در کسی بود، از نظرِ قرآن مطفّف شناخته میشود و قرآن میگوید وای بر او. «ویل» از عمیقترین و جدّیترین حسرتهایی است که قرآن برای کسی مطرح میکند. در روایات آمده که تجسّمِ اخرویِ «ویل» عمیقترین چاهِ جهنّم است. خداوند چنین هشداری به مطفّفین میدهد: عملاً دارید بهسوی عمیقترین چاهِ جهنّم پیش میروید — کسانی که وقتی از مردم پیمانه میستانند استیفا میکنند، ولی وقتی به مردم پیمانه میدهند یا برای مردم وزن میکنند، کم میگذارند.
انسانِ اجتماعی و حقوقِ متقابل
انسان موجودی اجتماعی است؛ ذاتاً نیز اجتماعی است. در تمامِ جاهای دنیا انسانها اجتماعی زندگی میکنند؛ موجودِ فردی نیستند. آنچه اساسِ اجتماع را شکل میدهد رابطههاست. آدمها با هم رابطه برقرار میکنند: از رابطهٔ زوجیّت تا پدر و مادری و فرزندی، برادر و خواهری، همسایگی، رئیس و مرئوسی، اربابرجوعی، پاسخگو بودن. اگر محیطِ اطراف را مطالعه کنید، همه رابطههاست. در هر رابطهای حقوقی برای طرفین هست.
اگر استاد اینجا معلّم است و قرآنآموزان درس میگیرند، رابطهای هست: حقوقی شما بر گردنِ او دارید که باید ادا کند؛ حقّی او بر گردنِ شما دارد که باید ادا کنید. رابطه متقابل است؛ حقوقِ متقابل قهراً تکالیفِ متقابل دارد. آنچه حقِ من است تکلیفِ شماست؛ آنچه حقِ شماست تکلیفِ من است. پس هر حقّی در مقابلِ یک تکلیف است. در خانه زن و شوهر حق و تکلیفاند؛ در مدرسه، در اداره، در خرید و فروش. بخواهی سیبزمینی از مغازهای بخری هم فرق نمیکند. همهٔ روابطِ انسانی عبارت است از حق و تکلیفِ متقابل.
آفتِ تطفیف: طلبکاریِ یکطرفه
اگر آسیبی در روابط بیفتد به این عنوان که «حقّم را میستانم امّا تکلیفم را ادا نمیکنم»، همه از هم طلبکارند و کسی احساسِ بدهکاری به دیگری نمیکند. آقا میگوید حقِ من این است، خانم باید ادا کند؛ امّا حقِ خانم چیست که تو باید ادا کنی؟ کاری ندارد. خانم میگوید حقِ من این است، آقا باید ادا کند؛ امّا حقِ آقا چیست که تو باید ادا کنی؟ کاری ندارد. در کلاس، در مدرسه، در اداره، حتی در یک خرید و فروشِ ساده از فروشگاه، حتی حقوقِ مشتری بر گردنِ کارخانههای تولیدکننده، حتی حقوقِ ملّت بر گردنِ دولت، حقوقِ امّت بر گردنِ امام، حقوقِ امام بر گردنِ امّت — همه جا این مسئله تسری دارد؛ یک جا نیست.
اگر آدمها گرفتارِ این بیماری شوند که حقِ خود را کامل بستانند — محکم بایستند که کسی از حقشان چیزی کم نگذارد — امّا حقِ بقیه را کامل ندهند و کم بگذارند؛ مثلاً: تو بچهٔ منی، وظیفهات یک و دو و سه و چهار و پنج؛ من بابای توام امّا گویا وظیفهای ندارم یا قرار نیست به وظیفهام کامل عمل کنم؛ یا برعکس — هیچ فسادی بیش از تطفیف جامعه را تهدید نمیکند. هیچ آفتی برای جامعه بدتر از تطفیف نیست. چرا؟ چون سنگ روی سنگ بند نمیشود؛ ظلم میآید وسط. وقتی هر کس فقط طلبکار است و هیچکس خود را بدهکارِ ادای حقِ دیگری نمیبیند، اعتماد میشکند، همکاری میمیرد، و بنیانِ زندگیِ مشترک سست میشود. آدمها فقط طلبکارانه به دنبالِ استیفای حقِ خودند، ولی ذرّهای یا به اندازهٔ کافی نسبت به ادای حقِ دیگران مسئول نیستند. این جامعه را ویران میکند؛ اساسِ جامعه را خراب میکند. خانواده باشد ویران میشود؛ امنیّت و آرامش در آن نمیماند. مدرسه باشد ویران میشود؛ کلاس باشد ویران میشود؛ خرید و فروش باشد تباه میشود.
آنچه خواسته شده: عکسِ تطفیف
آنچه از ما خواسته شده عکسِ این است. وقتی مطفّف نیستی، وقتی حقِ خود را میخواهی بگیری لازم نیست پر بگیری؛ بگذار از بخشی از آن بگذرد؛ نایست که بگویی این حقِ من بود چرا کامل ندادی. امّا برعکس، وقتی حقِ دیگران را میخواهی بدهی، خیلی حسّاس باش که کامل ادا کنی. یعنی خدا میخواهد افرادِ جامعه به نفعِ یکدیگر کار کنند و کوتاه بیایند؛ ایثاری در جامعه بیاید.
مثالی ساده از آدابِ اسلامی: میروی فروشگاه، سه کیلو پیاز یا یک کیلو تخممرغ میخری. تخممرغ را وزن میکند یا پیاز را در پاکت میگذاری روی ترازو. دو کیلو میخواهی بخری؛ ترازو مثلاً زده دو کیلو و هفتاد گرم. تو که خریداری یک پیاز بردار تا بشود یک کیلو و نهصد و شصت گرم؛ چهل گرم کمتر بردار. پولِ دو کیلو را بده ولی چهل گرم کمتر بگیر؛ استیفا نکن. این کارِ توست. حالا فروشنده: اسلام به او میگوید آن پیاز را که برداشت سرِ جایش بگذار؛ بگو درست است دو کیلو داری میبری، دو کیلو و پنجاه گرم یا هفتاد گرم ببر؛ طوری نمیشود. سرِ این پیاز اینگونه با هم دعوا کنید: تو بردار، او بگوید بگذار؛ تو بگو نه؛ او بگوید آقا بگذار، برکتش همین است. اگر دعوا دارید، اینشکلی دعوا کنید.
در زندگی گاه زنگ میزنند و میپرسند: حاجآقا، آقاییِ ما چه وظایفی دارد؟ استاد میگوید: ببخشید، اول خودت را بپرس — خانم، من چه وظایفی دارم؟ اول خودت را سؤال کن. مسلمان اولین دغدغهاش این نیست که حقّم چیست؛ اولین دغدغهاش این است که تکلیفم چیست، حقِ دیگران چیست. تو دنبالِ تکلیفت باش، او هم دنبالِ تکلیفش باشد؛ زندگی شیرین میشود؛ خرید و فروش شیرین میشود؛ رابطهٔ فروشنده و خریدار در شرکتها منطقی میشود.
متأسّفانه بعضی کارخانهها اساسِ اقتصادیشان این است: این جنس را عرضه کردم، موردِ استقبال واقع شد، کیفیت و قیمت خوب بود؛ حالا ببینم کجایش میشود کم گذاشت تا برای من ارزانتر درآید. قیمت در بازار یک تومان تثبیت شده؛ ببینم کجایش میتوانم پنجاه تومان هم که شده بزنم، مثلاً این قسمتش را با شرکتی دیگر قرارداد ببندم که کیفیتش پایینتر است و در تهش برای من فرق میکند. هی میخواهد از حقِ مشتری کم بگذارد تا به سودِ بیشتر برسد. در تمامِ رابطهها این آفتِ بزرگ است. لذا خدا میگوید اگر این حل نشود، وای به حالِ آن جامعه؛ وای به حالِ مردمی که همه میخواهند از هم بکنند؛ همه دنبالِ استیفای حقِ خویشاند، ولی برای رساندن و ادای حقِ دیگران نمیسوزند، تلاشی نمیکنند، دست و پایی نمیزنند.
کیل و وزن: فقط ترازو و سرتاس نیست
سؤالِ فنّی پیش میآید پیش از آنکه سؤالِ خدا مطرح شود. در آیه گفته «اکتالوا علی النّاس» یا «کالوهم أو وزنوهم». کیل و اکال و کال همه از «کیل»اند. کیل همان سرتاس است؛ در مغازه این سرتاسها کیلاند. قدیم بعضی جنسها را با ترازو میدادند — وزنی بود — و بعضی پیمانهای: دو کیل، دو تا سرتاس برنج یا گندم؛ وزنِ دقیقِ آن دو سرتاس کار نداشتند. آیه کیل و وزن گفته؛ پس معلوم است بحث فقط در خرید و فروشهایی است که سر و کار با پیمانه و سرتاس یا ترازو دارد. چطور این را به همه جا ربط دادهاید؟
استاد پاسخ میدهد: حتی کلمهٔ کیل و کلمهٔ وزن هیچکدام اختصاص به خرید و فروش و ترازو و سرتاس ندارند. کیل پیمانه است، اندازه است برای هر چیز به حسبِ خودش. وزن هر چیز به حسبِ خودش است. آنچه در مغازه روی میزِ ترازو میگذاری میزان است؛ امّا کیلومترشمار نیز میزان است؛ دماسنج نیز میزان است. همه میزاناند. میزانِ هر چیز به اندازهٔ خود اوست.
پارچهفروش اگر بخواهد کم بگذارد چگونه کم میگذارد؟ به جای یک متر، نود و هشت سانت یا نود و پنج سانت میدهد؛ میگوید این که ندید. پس اینجا میزان خطکش و متر شد. یک وقت میزان ترازوست؛ یک وقت خطکش؛ یک وقت سرتاس؛ یک وقت تعهداتی است که در قرارداد نوشتهاید؛ یک وقت تعهداتی است که خدا بر گردنِ هر یک از طرفینِ این ارتباط گذاشته. میزانِ هر چیز به حسبِ خودش است، متناسب با خودش. پس «اذا اکتالوا علی النّاس» لازم نیست فقط سرتاس باشد؛ «کالوهم أو وزنوهم» لازم نیست فقط سرتاس و ترازو باشد. میتواند خطکش باشد؛ میتواند تعهدِ طرفینیِ مکتوب باشد؛ میتواند قوانینی باشد که خدا در قرآن — تعهداتی که بر عهدهٔ آدمها در ارتباطاتِ مختلف گذاشته، مثلاً ارتباطِ زن و شوهری با تعهداتِ اسلامی — همانها باشد. میزان، ابزارِ سنجشِ عدالت در هر رابطه است؛ شکلش عوض میشود، حقیقتش یکی است: کمنگذاشتن و تمامدادن.
ریشهٔ بیماریِ تطفیف: بیتوجّهی به قیامت
حالا خدا سؤال میکند. «اولئک» کیاناند؟ مطفّفین.
«أَلَا يَظُنُّ أُو۟لَـٰٓئِكَ أَنَّهُم مَّبْعُوثُونَ ﴿٤﴾ لِيَوْمٍ عَظِيمٍ ﴿٥﴾ يَوْمَ يَقُومُ ٱلنَّاسُ لِرَبِّ ٱلْعَـٰلَمِينَ ﴿٦﴾» (مطفّفین/۴–۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا آنان گمان نمیکنند که برانگیخته میشوند برای روزی بزرگ؟ روزی که مردم در برابر پروردگار جهانیان میایستند.
آیا مطفّفها گمان نمیکنند که روزی پس از مرگ مبعوث میشوند و باید جواب دهند؟ این مبعوث شدن در روزی بسیار بزرگ است: روزی که مردم در پیشگاهِ پروردگارِ جهانیان میایستند. خدا با یک سؤال مشخص میکند که ریشهٔ تطفیف چیست.
برای درمانِ یک بیماری باید اول ریشهاش را شناخت. این بیماری از کجا نشأت میگیرد؟ اگر آن ریشه شناخته شد، با کنترلِ آن میتوان درمان کرد. میخواهیم بیماریِ تطفیف حل شود؛ ریشه کجاست؟ خدا میگوید اینانی که مطفّفاند حواسشان به مبعوث شدن در روزِ باعظمتِ قیامت نیست — روزی که انسانها باید در پیشگاهِ پروردگارِ جهانیان بایستند و پاسخگو باشند. آدمی که حواسش به قیامت باشد، بداند که روزی باید از قبر بلند شود، در مقابلِ پروردگارِ جهانیان بایستد و جوابِ ریزبهریزِ لقمههایی که خورده، کارهایی که کرده، حقوقی که ضایع کرده، حقوقی که دنبالش بوده و در قبالِ آن به تکلیف عمل نکرده را بدهد.
آخرِ ماه میشود؛ اگر در فیشِ حقوقش یک قلم، یک ردیف اینور و آنور شود، تا آن را به هر قیمتی شده نگیرد ول نمیکند. امّا در طولِ ماه چه کارهایی باید میکرده، کجاها جیم شده که نباید میشده، چه تکالیفی داشته و عمل نکرده — به آنها کار ندارد؛ فقط استیفا. این نمیداند روزی باید بایستد و جواب دهد. میپرسند؛ و اگر جوابی نداشته باشد برای حقوقی که ضایع کرده، اگر جوابی نداشته باشد برای تکالیفی که بر گردنش بوده و عمل نکرده — فقط حقوقش را ستانده امّا به تکلیفش عمل نکرده — چه خواهد شد؟ چگونه میخواهد از عهدهٔ پاسخ به ربّ العالمین برآید؟ و اگر نتوانست پاسخ دهد، چگونه از عهدهٔ عذابش برآید؟
دقیقاً آدمها در همین نقطهٔ حسّاس به دو گروهِ مطفّف و غیرمطفّف تقسیم میشوند. آدمهایی که باور دارند باید روزی جواب پس دهند مطفّف نمیشوند؛ برعکس میشوند. اگر من و شما معامله یا رابطهای داشته باشیم و من نگرانِ آخرت باشم، مواظبم فردا در پیشگاهِ خدا بدهکارِ شما نباشم؛ شما هم همین را مراقبت میکنید. من و شما فقط مراقبیم بدهکار نشویم در قیامت. این تعامل سازنده و ماندگار و رشدآفرین است. امّا اگر خدا را از یاد بردیم، قیامت را از یاد بردیم، پاسخگویی به پروردگارِ جهانیان را فراموش کردیم — «ألا یظنّ»؛ خیال نکردیم که روزی باید جواب دهیم — آنوقت من خیال میکنم هرچه بیشتر از شما بکنم برندهترم؛ شما هم همین خیال را دربارهٔ من میکنید. هرچه بیشتر بتوانی به نفعِ خودت تمام شود؛ هرچه بیشتر بخوری زرنگتری؛ هرچه کمتر تکلیف انجام دهی زرنگتری.
اکنون میتوان در رفتارهای عادیِ روزمره تشخیص داد که چه کسانی قیامت یادشان است و مراقباند مبادا یک قران از کسی به اموالشان بیاید، مبادا حقِ کسی بر گردنشان بیاید، مبادا اینجا پارک کردهاند و دو دقیقه راهِ کسی را بستهاند و به دردسر انداختهاند و فردا نتوانند جواب دهند — پس اینجا پارک نکنند؛ مبادا دوبل ایستادهاند و اعصابِ یکی را خرد کردهاند، دادی کشیده و هزار مصیبت سرش آمده و آنان سهیم بودهاند — پس اینجا نایستند. استاد از مثالهای خیلی دمدستیِ روزمره میگوید و از سادهترین چیزهایی که ممکن است خیالِ آدم نکند. «ولش کن» — چه را ولش کن؟ نباید جواب بدهی؟ باید جواب بدهی. اگر قرار است جواب بدهی، پس بدهکار نباید بشوی؛ پس مراقب میشوی. از یک پارک کردنِ ماشین بگیر تا مهمترین تکالیفی که بهعنوانِ شغل بر دوش است، تا تکالیفِ شهروندی، مسلمانی، شیعه بودن، همسایه بودن، فامیل بودن، پدر بودن، پسر بودن، دختر بودن، مادر بودن، خواهر بودن. هر عنوانی که بر آدم هست — استاد همینجا که ایستاده پدر است، پسر است، برادر است، فامیل است، معلّم است، همسایه است، روحانی است — هر عنوان حقوقی برای او ایجاد کرده و تکلیفی ایجاد کرده که باید ادا کند. باید حواسش باشد که قیامت هست و جواب باید داد؛ پس همه را باید ادا کند.
جمعبندیِ سیاقِ اوّل: دو فراز
تا اینجا دو فراز داشتهاید:
- فرازِ اوّل (آیاتِ یک تا سه): معرفی و تهدیدِ مطفّفان؛
- فرازِ دوم (آیاتِ چهار تا شش): ریشهیابیِ بیماریِ تطفیف.
خودبهخود وقتی ریشه معلوم شد درمان هم معلوم میشود. درمانِ تطفیف چیست؟ توجّه به قیامت؛ باور به قیامت. هرچه باور به قیامت قویتر، انسان از تطفیف دورتر و سالمتر. وصیّتی که از امام صادق علیهالسلام در اولِ جلسه خوانده شد، فضای کلّیاش همین بود: ادای وظیفه کنید؛ فقط دنبالِ ستاندنِ حقوق از مردم نباشید؛ ادای حقِ بقیه را بکنید — همسایه در جایگاهِ همسایگیاش، فامیل در جایگاهِ فامیل بودنش، هر کس را.
پس در این دو فراز: یک تا سه معرفی و تهدیدِ مطفّفان؛ چهار تا شش ریشهیابیِ بیماریِ آنان. کلّش میشود تهدیدِ مطفّفان و ریشهیابیِ بیماریِ آنان. کسی که به خاطرِ تطفیف تهدید میشود و ریشهٔ تطفیف او معلوم است، علیالقاعده برای آنکه خود را از تهدید نجات دهد سعی در جبرانِ این مشکل میکند؛ سعی در حلِّ این معضل و از بین بردنِ این ریشه. پس از سیاقِ یک تا شش نتیجه میگیریم: باید به آخرت توجّه کنیم. تهدید بهتنهایی کافی نیست؛ ریشه که شناخته شد، راه درمان هم باز میشود: زنده کردنِ باور به قیامت و پاسخگویی در پیشگاهِ ربّ العالمین.
سیاقِ دوم: بسترِ توجّه به آخرت — کتابِ فجّار در سجّین
سیاقِ بعدی میخواهد بسترِ توجّه به آخرت را فراهم کند. قرار شد به آخرت توجّه کنیم تا دست از تطفیف برداریم؛ برویم سراغِ آخرت. قرآن اینگونه است: حرف میزند و پیِ حرفش را میگیرد تا به نتیجه برسد؛ همینطوری حرفی نمیاندازد وسط و کنار نمیرود. دعوت به توجّه به آخرت را رها نمیکند؛ بستر میسازد، صحنه نشان میدهد، سرنوشتِ فجّار و ابرار را پیشِ چشم میآورد. خدا دعوت میکند بیایید با هم سری بزنیم ببینیم قیامت چه خبر است.
«كَلَّآ إِنَّ كِتَـٰبَ ٱلْفُجَّارِ لَفِى سِجِّينٍ» (مطفّفین/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ همانا نامهٔ فاجران در سجّین است.
در آخرت بعضیها فاجر محشور میشوند. فاجر از «فجر» است؛ فجر یعنی شکاف. فاجر کسی است که پوستهٔ بندگی را شکافته و زده بیرون؛ از چارچوبِ بندگی خارج شده. در لغت به همین خاطر میگویند فاجر. در ادبیاتِ ما معمولاً همخانوادهٔ فاسق است؛ میگوییم فلانی فاسق و فاجر است. فجّار جمعِ آن است.
«کتاب» یعنی آنچه نوشته شده. کتابُ الفجّار یعنی آنچه برای فاجران نوشته شده؛ یعنی سرنوشتِ فاجران. لام برای تأکید است: همانا کتابِ فاجران، سرنوشتِ فاجران، قطعاً در سجّین نوشته شده.
سجّین چیست؟
سجّین یکی از اسامیِ جهنّم است؛ از «سجن» گرفته شده به معنای زندان. فرقِ سجن و سجّین چیست؟ زندان، زندان است؛ مبالغه در زندان بودن چیست؟ تنگیِ بیشتر؛ ابدیّت. سجّین زندانِ ابد است؛ زندانی که از آن خلاصی نیست. در دنیا سجّین نداریم؛ چرا؟ چون حتی اگر در دنیا به کسی ابد بخورد، بالاخره با مرگ تمام میشود؛ حداقل وقتی مُرد خلاص میشود. امّا سجّین زندانِ آخرت و قیامت است؛ خلاصی ندارد.
«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا سِجِّينٌ» (مطفّفین/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه دانی سجّین چیست؟
قبلاً گفتهایم: وقتی «ما أدراک» میآید معمولاً سؤال برای عظمت است؛ میخواهد بگوید سجّین آنقدر جایگاهِ مخوف و هولناک است که چه میدانی چیست.
«كِتَـٰبٌ مَّرْقُومٌ» (مطفّفین/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نامهای است نوشتهشده و رقمخورده.
کتاب اینجا یعنی سرنوشت؛ میگوید سرنوشتی رقمخورده است؛ چارهای از آن نیست. کاش — و این کاش توهّمی است — کاش اصلاً فجّار سجّینی نداشتند؛ امّا دارند. کاش میشد فاجر باشم و هیچکس عقابم نکند؛ امّا میکنند. «کتابٌ مرقوم» یعنی همین: دستِ شما نیست؛ این رقم خورده؛ سرنوشتی است رقمخورده.
ویلٌ یومئذٍ للمکذّبین
«وَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِّلْمُكَذِّبِينَ ﴿١٠﴾ ٱلَّذِينَ يُكَذِّبُونَ بِيَوْمِ ٱلدِّينِ ﴿١١﴾» (مطفّفین/۱۰–۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وای در آن روز بر تکذیبکنندگان؛ کسانی که روز جزا را دروغ میشمارند.
وای در آن روز — در کدام روز؟ در روزِ قیامت که فجّار را در سجّین میاندازند — وای بر مکذّبها. اینجا که گفت مکذّبها، منظورش گروهی غیر از فجّار است یا همان فجّار را میگوید؟ همان فجّار. چرا اینبار به فجّار گفت مکذّبین؟ چون اگر کسی مکذّب نبود — مکذّبِ قیامت نبود — فاجر نمیشد. فاجر شدن از کجا آغاز شد؟ از تکذیب آغاز شد؛ تکذیبِ یومِ الدّین.
یادتان میآید در سیاقِ قبلی مطفّف بودن ریشه در چه داشت؟ عدمِ باور به قیامت. حالا فاجر بودن ریشه در چیست؟ مکذّبِ یومِ الدّین بودن. اگر کسی مکذّبِ یومِ الدّین باشد فاجر هم میشود. فاجر چیست مگر؟ فاجر کسی است که هیچ حساب نمیکند که کاری که میکند جوابش را میدهند. پس به خیالِ خودش آدمکشی خرج ندارد؛ مالِ مردمخوری خرج ندارد؛ زورگویی خرج ندارد؛ دشنام دادن خرج ندارد؛ هیچچیز برایش خرج ندارد. خیال میکند هر کاری دلش میخواهد میتواند انجام دهد. پس اینجا هم خدا وقتی میخواهد فاجران را تهدید کند اشاره میکند به اینکه فاجران مکذّبِ روزِ جزا بودند؛ همانطور که مطفّفها باور به قیامت نداشتند: «ألا یظنّ أولئک أنّهم مبعوثون لیومٍ عظیم» در برابرِ «الّذین یکذّبون بیومِ الدّین».
زنجیره: معتدی اثیم ← مکذّب ← فاجر
من الان از فاجر بودن ترسیدم. خدا گفت اگر میخواهی فاجر نباشی باید مکذّبِ یومِ الدّین نباشی. چه میشود که یکی مکذّبِ روزِ جزا میشود؟
«وَمَا يُكَذِّبُ بِهِۦٓ إِلَّا كُلُّ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ» (مطفّفین/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روز جزا را تکذیب نمیکند مگر هر متجاوزِ گناهکاری.
معتدیِ اثیم بودن قبل از تکذیبِ روزِ جزا است و بالطبع قبل از فاجر بودن. اینها مراحلِ یک فرایندند. اینی که میبینی فاجر است و الان باید برود در سجّین و خلاصی ندارد، این فاجر که به دنیا نیامده بود فاجر. قبل از آنکه فاجر شود مکذّبِ روزِ جزا شده بود؛ ریشهٔ فاجر بودنش تکذیبِ روزِ جزا بود. حالا چرا مکذّبِ روزِ جزا شده بود؟ چون متجاوزِ گناهکار بود.
متجاوز بودن یعنی چه؟ تعدّی کردن یعنی چه؟ یعنی از حقِ خود پا را فراتر گذاشتن و به حقوقِ دیگران تجاوز کردن. این همان نقطهٔ اتّصالِ این سیاق به سیاقِ قبلی است. معتدی یعنی آدمی که عادت کرده به تجاوز به حقوقِ دیگران؛ که گناه است. پس فاجر اگر فاجر شده چون مکذّبِ روزِ جزا بوده؛ اگر مکذّبِ روزِ جزا بوده چون متجاوزِ گناهکار بوده. پس آدمی که متجاوزِ گناهکار است هنوز تا فاجر شدن راه دارد؛ به صرفِ متجاوزِ گناهکار شدن انسان فاجر نیست. متجاوزِ گناهکار به حقوقِ دیگران تجاوز میکند گناهکارانه، و کمکم این باعث میشود باورش را به روزِ جزا از دست بدهد؛ دیگر از مسیر و از چارچوب کاملاً خارج میشود؛ آدمی میشود که جز به دردِ سجّین به دردِ جای دیگری نمیخورد.
در سیاقِ قبلی خدا اشاره کرد به بیتوجّهی به قیامت. اول تکذیب نیست؛ اول «ألا یظنّ» است — یعنی بیتوجّهی. بیتوجّهی به قیامت او را مطفّف و متجاوز میکند. متجاوز شدن آنان را مکذّبِ یومِ الدّین میکند؛ مکذّب شدن او را فاجر میکند.
نقطهٔ آغاز: اساطیرُ الاوّلین
قبل از آن بیتوجّهی نیز چیزی میتوان در نظر گرفت: چرا او بیتوجّه میشود؟ آیات در این عالم خدا گذاشته؛ او به آن آیات بیتوجّهی میکند. اینجا نقطهٔ آغازِ مسئله است:
«إِذَا تُتْلَىٰ عَلَيْهِ ءَايَـٰتُنَا قَالَ أَسَـٰطِيرُ ٱلْأَوَّلِينَ» (مطفّفین/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون آیات ما بر او خوانده شود گوید: افسانههای پیشینیان است.
از اینجا آغاز میشود. آیاتِ ما بر آنان تلاوت میشود که اگر به آیاتِ ما توجّه کنند دیگر متجاوز نمیشوند؛ در نتیجه مکذّبِ یومِ الدّین هم نمیشوند؛ در نتیجه فاجر هم نمیشوند. ولی آنان به این آیات اینگونه بیاعتنایی میکنند؛ میگویند اساطیرُ الاوّلین.
اساطیرُ الاوّلین چیست؟ حرفهای قدیمی، حرفهای کهنه؛ امّا کهنه به معنای حرفهای بزرگِ قدیمی. نمیخواهند بگویند قرآن هیچ و پوچ است؛ میگویند قرآن اسطوره است؛ اسطورههایی که از گذشته نقل شده و به دردِ زندگیِ امروز نمیخورد. حرفهای قلمبهسلمبهای که به دردِ قدیمها میخورده؛ مالِ آن وقتهایی بود که هنوز علم پیشرفت نکرده بود؛ هنوز معلوم نبود فلان پدیده عاملش چیست؛ مردم فکر میکردند باید با این حرفها سرِ مردم را گرم کنند؛ پای خدایی را وسط کشیده بودند، پای قیامتی را وسط کشیده بودند. مالِ دورانِ گذشتهٔ بشر بوده و به دردِ امروزِ بشر نمیخورد.
خیلیها امروز قرآن را کتابِ کهنهٔ قدیمیِ بهدردنخور میدانند؛ با آنان حرف بزنی میگویند این کتاب مالِ هزار و چهارصد سال پیش است. در حالی که همان هزار و چهارصد سال پیش هم خیلیها مثلِ همین امروزیها آن را قدیمی و کهنه میدانستند. یعنی کهنهپنداشتنِ قرآن ریشه در ارادهٔ این آدم دارد که نمیخواهد بپذیرد؛ کار به این ندارد که قرآن الان نازل شده یا هزار و چهارصد سال پیش. همان موقع که قرآن تازه داشت نازل میشد، «إذا تتلی علیه آیاتنا قال أساطیرُ الأوّلین».
کلاّ بل ران علی قلوبهم: آینهٔ زنگارگرفته
خدا جواب میدهد:
«كَلَّا ۖ بَلْ ۜ رَانَ عَلَىٰ قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا۟ يَكْسِبُونَ» (مطفّفین/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز چنین نیست؛ بلکه آنچه میکردند بر دلهایشان زنگار بسته است.
اینجا «کلّا» جمله را به جمله وصل میکند. «بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون» جوابِ «قال أساطیرُ الأوّلین» است. خدا چه جوابِ حکیمانهای میدهد. میگوید میدانید اینان چرا قرآن را کهنه قلمداد میکنند؟ با یک مثال توضیح میدهد.
یک وقت در آینه نگاه میکنی؛ آینه دستمالکشیده و شفاف و تمیز؛ خودت را میبینی؛ میگویی به به چه شفاف. آینه شفاف است؛ تو را شفاف نشان میدهد. حالا اگر آینه غبار گرفته باشد، خودت را در آینه نگاه کنی چگونه نشان میدهد؟ غبارآلود. حالا آینه زنگ زده؛ یعنی چندین سال در محیطِ مرطوب مانده و زنگار گرفته؛ دیگر تصویری کاملاً مبهم و تیره و تار از تو نشان میدهد. «ران علی قلوبهم» یعنی همین. خدا میگوید قرآن کهنه نیست؛ آینهٔ دلشان کهنه است؛ قلبشان زنگ زده. قلبِ زنگزده هر چیزِ تازهای را که در آن منعکس کنی، زنگار را نشان میدهد؛ کهنه نشان میدهد. تلقّیِ آنان از قرآن کهنهبودن است، نه آنکه قرآن کهنه باشد. قلبشان زنگار گرفته.
زنگارِ قلب چیست؟ «ما کانوا یکسبون» — همانهایی که خودشان کاسب شدهاند؛ رفتارهای خودشان، کردههای خودشان، عملکردِ خودشان، حرفهای خودشان، دنیاگراییهای خودشان. اینها شده زنگارِ دل. این دل زنگار گرفته؛ هرچه هم در آن قرآن نشان بدهی، قرآن را کهنه نشان میدهد. در نتیجه اعتنا نمیکند؛ در نتیجه تجاوز میکند؛ در نتیجه قیامت را تکذیب میکند؛ در نتیجه میشود فاجر و مستحقِّ سجّین.
رجوع به سورهٔ شمس: نقطهٔ مبدأ
استاد میگوید یک رقابتِ تدبّری بگذاریم. از جایی که خدا میگوید دل زنگ زده برای همین قرآن را کهنه میبیند، کار به کجا رسید؟ نقطهٔ مبدأ را دنبال میکردید. مبدأ به زنگ زدنِ دل رسیده؛ دلی که «ما کانوا یکسبون» در آن شده زنگار. اگر از اینجا قبلتر بخواهیم برویم کدام سوره به دادمان میرسد؟
سورهٔ شمس. همه چیز از اینجا آغاز میشود. انسان اگر سورهٔ شمس را به سلامت رد نکند، سورههای دیگر به دردش نمیخورد. یکی از سورههایی که باید به سلامت ردش کنی شمس است. خدا میگوید دلِ شما، نفسِ شما را به طورِ خاصّی خلق کردم: مُلهَم. طوری خلق کردم که میتواند خوب را از بد تشخیص دهد؛ حق را از باطل تشخیص دهد. ولی شرط این است که این آینه را پاک نگه داری. اگر اجازه دادی غبار بگیرد و غبار بگیرد و غبار بگیرد، بالاخره روزی زنگ میزند؛ بالاخره روزی دیگر حق را نشان نمیدهد. مسئول کیست؟ خودتی.
بحثِ رسولِ باطنی در سورهٔ شمس است. کسی اگر برخلافِ وجدانش رفتار کند، برخلافِ فریادِ نفسش — نفسِ ملهمه میگویم نه نفسِ امّاره — برخلافِ هشدارِ نفسِ ملهمه عمل کند، چیزهایی به دست میآورد به نامِ غبار که مینشیند روی دل. کار از اینجا خراب میشود. نقطهٔ آغازِ فسادِ هر انسان، بیاعتنایی کردنِ او به ندای وجدانش است؛ بیاعتنایی به فریادِ پیامبرِ درونش؛ بیاعتنایی به هشدارِ دلش. دل دارد به او میگوید نکن. اینجا نه پیامبر میخواهد نه چیزی؛ وجدان دارد به او میگوید خلاف است.
مثالش در سورهٔ شمس زده شد: مثلِ کسی که سیگار میکشد؛ ششِ او به او میگوید این را نکش، این به دردِ من نمیخورد؛ سرفه میکند و پس میزند. ملهمه است. یا غذای آلوده میخورد؛ معده میگوید این مالِ من نیست، میاندازد بیرون؛ یعنی برای من ضرر دارد؛ واکنش دارد. انسان نفسش نسبت به بدیها واکنش دارد. اگر به این واکنش اعتنا نکرد، کمکم غبار میگیرد و غبار میگیرد و غبار میگیرد و زنگ میزند. اگر زنگ زد، قرآن هم در آن بیندازی کهنه دیده میشود. لذا آدمهای باوجدان و باانصاف، قرآن میتواند کمکشان کند. کسی که روی خودش پا گذاشته باشد، پیامبر و قرآن و صد و بیست و چهار هزار پیامبر هم جمع شوند به او کمکی نمیتوانند بکنند؛ چون خودش روی خودش پا گذاشته. به خودت دیگر نباید بیاعتنایی کنی؛ این دیگر صدای درونِ تو بود؛ فطرتِ تو بود.
وجدان باید زنده بماند. اگر کسی وجدانش غبار گرفت، راه حل دارد؛ اگر زنگ زد نیز راه دارد، امّا دشوارتر. مثلِ همان آدمی که اگر مدّتی سیگار کشیده دیگر سرفه خبری نیست؛ باید پاکسازی کند؛ باید این شش تمیز شود؛ باید یک بار دیگر برگردد به آن خودِ اوّل، به آن روزهای صفای باطن؛ یک بار دیگر برگردد به جایی که وجودش در مقابلِ بدیها واکنش داشت. باید آینهٔ دل را تزکیه کند — «قد أفلح من زکّاها». آینهٔ دل پاک شد درست میشود. دو مرتبه قرآن اثر میکند. قرآن اثر کرد دیگر تجاوز نمیکند انسان؛ تکذیبِ روزِ جزا نمیکند؛ فاجر هم نمیشود. مسیرِ نجات، از پاککردنِ همان آینهای میگذرد که روزی غبار و زنگار گرفته بود.
پس: «کلّا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون» — اگر میبینی آیاتِ ما را میگوید اساطیرُ الاوّلین، به خاطرِ این است که قلبش زنگار گرفته.
کلّای دوم: محجوبون از پروردگار
خدا یک «کلّا»ی دیگر هم میگوید. کلّای اوّل و کلّای دوم. کلّای اوّل یعنی بیخود میگوید قرآن اساطیرُ الاوّلین است.
«كَلَّآ إِنَّهُمْ عَن رَّبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَّمَحْجُوبُونَ» (مطفّفین/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز؛ همانا آنان در آن روز از پروردگارشان در پردهاند.
همانا ایشان در آن روز — یعنی روزِ ورودِ فجّار به سجّین — از پروردگارشان در حجاباند. دقّت کنید: بعد از کلّای اوّل، ریشهٔ اساطیرُ الاوّلین گفتن را میگوید؛ بعد از کلّای دوم تهدید میکند. دو «کلّا» میآورد: با یکی ریشهیابی میکند چرا میگویند قرآن اساطیرُ الاوّلین است — چون «ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون» — و با یکی دیگر تهدید میکند: اینانی که میگویند قرآن اساطیرُ الاوّلین است بدانند که در روزِ قیامت از پروردگارِ خویش در حجاب خواهند بود. یعنی مجازاتشان این است که خدا اجازهٔ رؤیتِ جلوهٔ جمالِ خود را به آنان نمیدهد؛ اجازهٔ رؤیتِ رحمتِ خود را نمیدهد.
اینان در حجاباند؛ آن جلوه را نمیبینند. خدا که در حجاب نیست؛ ایناناند که در حجاباند. پروردگارِ خویش را نمیبینند. در نتیجه فرقی نمیکند؛ امّا آنکه در حجاب و در غلاف رفته کیست؟ ایناناند؛ اینان محروم شدهاند. وگرنه بقیه چشمانشان به جلوهٔ رحمتِ خدا باز است؛ بقیه آن آیتِ جمالِ خدا، جلوهٔ رحمتِ خدا را میبینند؛ ولی اینان چون در حجاباند نمیبینند.
این را سهل نگیرید. «حالا در قیامت پروردگار را نمیبینیم» — اینطوری نیست. یکی از سختترین و سنگینترین عقابها و عذابها در قیامت همین است که نمیتوانند جلوهٔ رحمتِ او را ببینند. قرآن تعبیر میکند وقتی محشور میشوند «ناکِسُو رءوسهم» محشور میشوند. همه ایستادهاند رو به جلوهٔ رحمت و جمالِ پروردگار؛ اینان میایستند امّا کلههایشان برعکس است؛ هرچه هم میخواهند سر را برگردانند نمیشود. یکی از عذابهای سختِ قیامت است؛ همانطور که نمیتوانند سجده کنند از عذابهای سختِ قیامت است. خدا دستورِ سجده میدهد؛ میگوید سجده کنید؛ همه سجده میکنند؛ اینان نمیتوانند سجده کنند. آنجا با اینجا خیلی فرق میکند؛ آنجا حقیقت مکشوف شده؛ همهٔ پردهها کنار رفته. از اینکه نمیتوانند سجده کنند قرآن میگوید طوری به آنان اضطراب میآید که شروع میکنند به گزیدنِ دستهایشان؛ اینقدر اضطراب میگیرند از این حالت. میخواهد بیفتد؛ خدا میگوید نمیگذارم؛ بمیری نمیگذارم سجده کنی. در دنیا میتوانستی و نکردی؛ الان هم نمیگذارم. الان میبینی و میخواهی ولی نمیتوانی. دوست داری یک بار اجازه دهد جلوهٔ رحمتِ او را ببینی که اگر دیدی تمام است؛ میگوید بمیری نمیگذارم. اگر با این دستفرمان بخواهید بیایید، بدانند: «کلّا إنّهم عن ربّهم یومئذٍ لمحجوبون».
«ثُمَّ إِنَّهُمْ لَصَالُوا۟ ٱلْجَحِيمِ» (مطفّفین/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس همانا آنان واردشوندگانِ دوزخاند.
سپس همینطور که چهرهها در حجاب است از رؤیتِ پروردگار، به دوزخ میافتند. «صَالُوا» جمعِ «صالی» است؛ نونش افتاده. «لصالوا الجحیم» یعنی کسانی که به دوزخ درافتندگاناند — میخواهد اسمِ فاعلیاش را در فارسی بیاورد: نه «درافتادگان» که اسمِ مفعولی میشود؛ «درافتندگان» — یعنی کسانیاند که واردِ دوزخ میشوند.
«ثُمَّ يُقَالُ هَـٰذَا ٱلَّذِى كُنتُم بِهِۦ تُكَذِّبُونَ» (مطفّفین/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس گفته میشود: این همان است که آن را دروغ میشمردید.
سپس به آنان گفته میشود — پرانتز را دارد میبندد — «هذا الّذی کنتم به تکذّبون». تکذّبون به یومِ الدّین. در جهنّم که میافتند میگوید این همانی است که تکذیبش میکردید. پس از اینجا که گفت «ویلٌ یومئذٍ للمکذّبین» یک پرانتز باز کرده بود؛ اینجا آن پرانتز را بست. در کلِّ این مجموعه — ده تا هفده — دارد مکذّبانِ روزِ جزا را معرفی میکند؛ میخواهد بگوید فاجران همان مکذّبانِ روزِ جزا هستند.
پایانِ بخشِ اوّلِ جلسه
تا اینجا آمدهایم؛ فعلاً هنوز این سیاق کامل جمعبندی نمیشود؛ یک فرازش — معرفیِ مکذّبانِ روزِ جزا و پیوندشان با فجّار — جمعبندی شد. فرازِ مقایسه با ابرار و ادامهٔ سیاق در ساعتِ بعد پی گرفته میشود. استاد استراحت میدهد و میگوید ساعتِ بعدی در خدمتتان هستم؛ به برکتِ صلوات بر محمّد و آلِ محمّد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.