ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 036

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آموزش تدبر در سورهٔ مطفّفین — بخش دوم (آخرین جلسهٔ سطح دو)

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

از آیهٔ هفت تا هفده را خوانده بودیم. اکنون آیات هجده تا بیست‌وهشت را می‌خوانیم تا به جمع‌بندی سیاق دوم برسیم.

کتاب ابرار در علیّین

«كَلَّآ إِنَّ كِتَـٰبَ ٱلْأَبْرَارِ لَفِى عِلِّيِّينَ» (مطفّفین/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز چنین نیست؛ همانا نامهٔ نیکان در علیّین است.

«کَلّا» را فعلاً برای مرحلهٔ بعد می‌گذاریم. اصل جمله این است: همانا کتاب ابرار — یعنی سرنوشت ابرار — «لَفِی عِلِّیِّینَ» است. اگر فجّار «لَفِی سِجِّینٍ»اند، اینان قطعاً در علیّین‌اند. علیّین از نظر لغت یعنی آن بالا بالاها؛ جایگاه‌های مرتفع و رفیع و با منزلت. سرنوشت ابرار در آن جایگاه‌های بلندمرتبه و رفیع است.

«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا عِلِّيُّونَ» (مطفّفین/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه می‌دانی علیّون چیست؟

مثل همان‌جا که فرمود «وَمَا أَدْرَاکَ مَا سِجِّینٌ»، اینجا نیز می‌پرسد: چه چیز تو را آگاه کرد که علیّون چیست؟ جایگاه‌های بلند چیست؟ این سؤال، سؤال حقیقی نیست؛ برای بیان عظمت علیّون است. یعنی علیّون بسیار بسیار جایگاه باعظمتی است.

«كِتَـٰبٌ مَّرْقُومٌ» (مطفّفین/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نامه‌ای است رقم‌خورده.

همان جوابی که آنجا داد، اینجا نیز می‌دهد. چنان‌که سجّین سرنوشتی رقم‌زده‌شده برای فاجران است، علیّین نیز سرنوشتی رقم‌زده‌شده برای ابرار است: «کِتَابٌ مَّرْقُومٌ».

«يَشْهَدُهُ ٱلْمُقَرَّبُونَ» (مطفّفین/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مقربان آن را گواهی می‌دهند / در حضورشان است.

علیّین جایگاهش طوری است که مقرّبان شاهد آن‌اند. «یَشْهَدُهُ» یعنی شاهد هستند آن را. مرجع «هُ» چیست؟ علیّین؛ یا این کتاب؛ یا این سرنوشت. شاهد این سرنوشت‌اند؛ چه کسانی؟ مقرّبها.

پس علیّین جایگاه کیست؟ ابرار. و این جایگاه در مشهد کیست؟ مقرّبان. دو گروه اینجا پدید می‌آید: گروهی ابرار که در علیّین‌اند؛ گروهی مقرّبان که خوشا به حال ابرار که جایگاه آنان محلّ شهادت و شهود مقرّبان است. پس در این آیات بحث از مقرّبان به‌عنوان موضوع اصلی نیست؛ بحث از ابرار است. می‌گوید ابرار در علیّین‌اند؛ آن‌گاه به‌عنوان مقام و منزلتی برای علیّین می‌فرماید: جایگاه شما مورد شهادت و در مشهد و منظر و مرآی مقرّبان است. این امتیازی است برای ابرار که مقرّبون سرزمین آنان را می‌بینند؛ سرزمینشان زیر نظر مقرّبان است.

از همین عبارت معلوم می‌شود که مقرّبون از ابرار بالاترند.

تقابل ابرار و مقرّبان در سوره‌های دیگر

شبیه این را در کدام سوره داشتیم؟ سورهٔ انسان. آنجا عنوان‌ها چه بود؟ عبادالله و ابرار. آنجا عبادالله همان مقرّبون همین‌جایند. در سورهٔ انسان یک عبادالله بود و یک ابرار؛ اینجا نیز یک مقرّبین و یک ابرار. مقرّبین همان عبادالله‌اند.

باز در سورهٔ واقعه داریم. آنجا عنوان چیست؟ سابقون:

«وَٱلسَّـٰبِقُونَ ٱلسَّـٰبِقُونَ ۝ أُو۟لَـٰٓئِكَ ٱلْمُقَرَّبُونَ» (واقعه/۱۰–۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سبقت‌گیرندگان، سبقت‌گیرندگان؛ آنان مقرّبان‌اند.

آن‌گاه ابرار آنجا عنوانشان چیست؟ اصحاب الیمین.

«وَأَصْحَـٰبُ ٱلْيَمِينِ مَآ أَصْحَـٰبُ ٱلْيَمِينِ» (واقعه/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یاران دست راست؛ یاران دست راست چیستند؟

در سورهٔ الرحمن نیز داریم، ولی عنوان خاصی ذکر نمی‌کند. می‌فرماید:

«وَلِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِۦ جَنَّتَانِ» (رحمن/۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای کسی که از مقام پروردگارش بترسد دو باغ است.

«وَمِن دُونِهِمَا جَنَّتَانِ» (رحمن/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پایین‌تر از آن دو، دو باغ دیگر است.

یعنی دو جنّت؛ کلاً در جنّت دو سرزمین عمده وجود دارد: سرزمین مقرّبها و عبادالله، و سرزمین ابرار. جنّت دو طبقه است — اصطلاحاً دو رتبهٔ عمده در جنّت هست. هر کدام در دل خود مراتب بسیار دارد؛ اما از نظر جایگاه، دو جایگاه اصلی است.

ابرار در نعیم؛ بر ارائک می‌نگرند

«إِنَّ ٱلْأَبْرَارَ لَفِى نَعِيمٍ» (مطفّفین/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا نیکان در ناز و نعمت‌اند.

این ابرار که در علیّین قرار می‌گیرند «لَفِی نَعِیمٍ» غرق در نعمت‌ها هستند. مقرّبان در جایگاه شاهد از بالا به پایین‌اند؛ ابرار در جایگاه مشهود از پایین به بالا. نعیم نعمت پایدار را می‌گویند. غرق در نعمات پایدار پروردگارند.

«عَلَى ٱلْأَرَآئِكِ يَنظُرُونَ» (مطفّفین/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر تخت‌ها تکیه زده می‌نگرند.

«أرَائِک» جمع اریکة است؛ اریکه تخت فرمانروایی است؛ تختی که حکایت از مقام و منزلت کسی می‌کند. اینان بر تخت‌هایی که حکایت از مقام و منزلتشان می‌کند تکیه داده‌اند و می‌نگرند: «عَلَی الْأَرَائِکِ یَنظُرُونَ».

«تَعْرِفُ فِى وُجُوهِهِمْ نَضْرَةَ ٱلنَّعِيمِ» (مطفّفین/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در چهره‌هایشان شادابی نعمت را می‌شناسی.

«تَعْرِفُ» می‌بینی، می‌شناسی، می‌فهمی؛ «فِی وُجُوهِهِمْ» در چهره‌های ایشان؛ «نَضْرَةَ النَّعِیمِ» شادابی نعمت را. یعنی از قیافه‌شان آن خوشحالی و شادابیِ ناشی از نعمت پیداست.

در همین دنیا نیز چنین است. آدم‌هایی که از نعمت‌های بیشتری برخوردارند از چهره‌شان پیداست، و آنان که در گرفتاری‌ها و سختی‌ها زندگی می‌کنند نیز از چهره‌شان پیداست. بخشی از حالت و وضعیت زندگی آدم‌ها از قیافه‌شان پیداست: این در فشار است، این در آسایش و راحت. در قیامت این بیشتر است. می‌فرماید به قدری اینان از این نعمت‌ها بهره می‌برند و در لذّت و آرامش‌اند که از چهره‌شان پیداست. شادابی نعمت را در چهره‌شان می‌شناسی.

رحیق مختوم؛ ختامش مشک؛ تنافس

«يُسْقَوْنَ مِن رَّحِيقٍ مَّخْتُومٍ» (مطفّفین/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از شرابی مُهرشده نوشانده می‌شوند.

«یُسْقَوْنَ» از مادّهٔ سقایت به معنی نوشاندن است. نوشانده می‌شوند از «رَحِیقٍ مَّخْتُومٍ» — شرابی مُهرشده. شرابی مُهرشده یعنی شراب را در جام ریخته‌اند، پلمپ شده، دست‌نخورده است. از شرابی مُهرشده نوشانده می‌شوند که:

«خِتَـٰمُهُۥ مِسْكٌ ۚ وَفِى ذَٰلِكَ فَلْيَتَنَافَسِ ٱلْمُتَنَـٰفِسُونَ» (مطفّفین/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مُهر آن مشک است؛ و در این باید رقابت‌کنندگان رقابت کنند.

«خِتَامُهُ مِسْکٌ»: پلمپش، مهرش — مهر این شراب، مهر این جام که باید باز کنی و بنوشی — مشک است. مشک عالی‌ترین و ارزنده‌ترین عطری است که بشر می‌شناسد؛ از آهوی ختن گرفته می‌شود؛ نژادی خاص در جایی از دنیا که از ناف او مشک ترشح می‌کند؛ گران‌ترین عطر عالم. خدا می‌فرماید پلمپ شرابی که به این ابرار داده می‌شود از مشک است.

و «فِی ذَٰلِکَ فَلْیَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ». این جمله با بیانی کوتاه می‌خواهد کلّ مطلب را بفهماند. «فِی ذَٰلِکَ» یعنی دربارهٔ آن — آن چیست؟ رحیق مختوم. دربارهٔ این شراب پس باید مسابقه بدهند آنان که اهل مسابقه‌اند.

چرا به مسابقه «تنافس» می‌گوید؟ وقتی مسابقهٔ دو می‌گذارند، هرکس می‌خواهد تندتر بدود بیشتر نفس‌نفس می‌زند؛ چون نفس می‌زنند و با هم رقابت می‌کنند، این می‌شود تنافس. می‌فرماید برای رسیدن به این، جای تنافس است.

امروز برای رسیدن به جامی که می‌گویند جام قهرمانی المپیک است یا جام فلان مسابقات جهانی، بشر چه نفس‌نفس‌هایی می‌زند؛ نگو و نپرس. از سه‌چهار سال پیش شروع می‌کنند؛ تمرین، تمرین، مسابقات مقدّماتی؛ همین‌طور با هم رقابت می‌کنند تا برسد به فینال که اوج نفس‌نفس زدن دو تیم است. پایش می‌شکند، دستش می‌شکند، زمین می‌افتد، لباسش پاره می‌شود؛ هر بلایی سرش بیاید تیم دست از مسابقه برنمی‌دارد. چرا؟ می‌خواهد به آن جام برسد. چون در آن جام ارزشی دیده که فکر می‌کند به قدری ارزشمند است که میلیون‌ها و میلیاردها برایش خرج شود؛ کلی وقت و آسایش صرف شود تا به دست آید.

خدا می‌فرماید: «وَفِی ذَٰلِکَ فَلْیَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ». کسی که به او رحیق مختوم داده می‌شود بداند که رحیق مختوم آن چیزی است که ارزش نفس‌نفس زدن دارد؛ ارزش مسابقه گذاشتن و دویدن دارد؛ هر طور شده خود را به آن برساند ارزشش را دارد. چطور ارزشش را دارد؟ باید بروی و ببینی. خدا دارد می‌گوید ارزشش را دارد.

مزاج از تسنیم؛ چشمهٔ مقرّبان

«وَمِزَاجُهُۥ مِن تَسْنِيمٍ» (مطفّفین/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آمیزه‌اش از تسنیم است.

قاطی این شراب — مزاجش — از تسنیم است. تسنیم چیست؟

«عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا ٱلْمُقَرَّبُونَ» (مطفّفین/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چشمه‌ای که مقرّبان از آن می‌نوشند.

تسنیم چشمه‌ای است که مقرّبون به اصلش دسترسی دارند. دوباره معلوم شد که ابرار غیر از مقرّبون‌اند. مقام ابرار این است که به آنان جامی داده می‌شود: رحیق مختوم، مُهرشده، پلمپ‌شده؛ جامی که ارزش رقابت بالایی دارد و برای رسیدن به آن جا دارد آدم‌ها مسابقه بگذارند و نفس‌نفس بزنند.

مگر چیست این جام؟ کسی می‌پرسد مگر چیست؟ می‌گوید آخه قاطی‌اش تسنیم دارد. تسنیم چیست؟ چشمه‌ای است که مقرّبان مستقیم از آن می‌نوشند. از آن چشمه گویا جرعه‌ای، مقداری، در جام ابرار ریخته شده. یعنی از آن سرمستی عاشقانه‌ای که مقرّبان با خدا خواهند داشت، به ابرار نیز چشانده می‌شود؛ در حدّ خودشان آن سرمستی را تجربه می‌کنند.

مقرّبان درگاه خدا قرار است چگونه مست خدا شوند؛ از آن جنسِ مست‌خداشدن مقداری نیز در جام ابرار هست. هرکس به درجهٔ خودش: مقرّبان از اصلش برخوردارند — خالص آن تسنیم، خالص مستی عاشقانه‌ای که با خدا دارند — و از آن چشمه‌ای که آنان دارند جرعه‌ای نیز در جام ابرار است تا ابرار بگویند: درست است ما در جایگاه مقرّبان نبودیم، ولی آنچه را از قرب خدا که آنان تجربه می‌کنند ما نیز در حدّ خودمان تجربه می‌کنیم. این همان نقطهٔ لقاء الله است.

شراب طهور و حال قرب

در میان انواع سقایت‌هایی که در قرآن آمده، جایی می‌فرماید:

«وَسَقَىٰهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا» (انسان/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارشان به آنان شرابی پاک نوشاند.

که دیگر ساقی خود پروردگار است. این حرف‌ها از دهان گوینده بزرگ‌تر است؛ نمی‌توان خیلی رویشان مانور داد. حقیقت آن است که با الفاظ و عباراتی که در دست و بالمان داریم جمع نمی‌شود؛ حقّ مطلب را نه خیلی می‌فهمیم — چون در چاه دنیا گرفتاریم و از عالم بالا چه می‌دانیم — و نه خیلی لمس و درک می‌کنیم.

شاید گاهی برای هرکدام پیش آمده باشد: شبی، ساعتی، حالی از تقرّب به خدا دست داده؛ حسّ نزدیکی به خدا؛ که خدا را در قلبت می‌یابی؛ جوری حالت را دگرگون کرده که بهترین حالت زندگی‌ات است؛ از این قشنگ‌تر و زیباتر حالی نیست؛ دوست نداری تمام شود؛ و در آن لحظه با خود می‌گویی اگر همیشه حالم این باشد چه می‌شود؟ گاهی در سجده‌ای، گاهی در شب قدری، در حسّ و حال قربی قرار گرفته‌ای که فکر می‌کنی در آغوش خدایی؛ هیچ‌چیز میان تو و خدا فاصله نیست؛ لذّت حضور خدا را می‌چشی. آن شراب، دیگر همان است. جنس شراب قیامت این است: وقتی کسی از آن می‌چشد، مست حضور می‌شود؛ فاصله‌ها برداشته می‌شود.

در رسالهٔ لقاء الله مرحوم ملکی تبریزی آمده است که خدا بندهٔ خود را فرا می‌خواند و با بنده عشق‌بازی می‌کند؛ آن شراب طهورا را به او می‌نوشاند؛ بنده غرق می‌شود، مدهوش می‌شود، غرق در ذات پروردگار، از خود بی‌خود — به اصطلاح امروز کاملاً نشئه می‌شود. این حالت چندان به طول می‌انجامد که همسران بهشتی و خدم و حشم بهشتی دست به دعا می‌شوند که خدایا حال او را به سر جایش بازگردان تا برگردد و چرخی هم در بهشت بزند؛ پس ما را برای چه آفریدی؟ آن‌گاه خدا زنگ تفریحی می‌دهد؛ کمی از آن حالت اوج حضور فرود می‌آید، حسّ لذّات مادّی هم پیدا می‌کند، باز در بهشتش متنعّم است. اصل بهشت همان حضور است؛ اصل ماجرا لحظهٔ لقاء و محو شدن انسان در ذات پاک پروردگار است که هیچ‌چیز با آن قابل مقایسه نیست.

خدا در قرآن گاهی می‌فرماید من چه بگویم؟ با این عبارات می‌گوید: «فَلْیَتَنَافَسِ الْمُتَنَافِسُونَ» — همین‌قدر بگویم مسابقه بگذارید به آن برسید؛ برسانید خودتان را هر طور شده. می‌ارزد؛ خیلی بیشتر از جام المپیک می‌ارزد. آن جام وقتی می‌گیری‌اش در نهایت چیزی نیست؛ به چیزی نرسیده‌ای. ولی این فرق دارد.

جمع‌بندی سیاق دوم: فجّار در سجّین، ابرار در علیّین

اکنون می‌خواهیم این سیاق را جمع‌بندی کنیم. در این سیاق چند فراز اصلی داریم؟ دو فراز: یکی آیات هفت تا هفده؛ یکی آیات هجده تا بیست‌وهشت. هفت تا هفده راجع به فجّار؛ هجده تا بیست‌وهشت راجع به ابرار.

راجع به فجّار اصل مطلبی که در آیات هفت تا هفده بیان شده این است که جایگاه فجّار سجّین است. نکته‌ای نیز خدا در پرانتز افزوده — از «وَیْلٌ یَوْمَئِذٍ لِّلْمُکَذِّبِینَ» تا «هَٰذَا الَّذِی کُنتُم بِهِ تُکَذِّبُونَ» — که می‌خواهد بگوید فجّار در سجّین‌اند؛ چرا در سجّین می‌افتند؟ به‌خاطر تکذیب روز جزا.

چرا روز جزا را تکذیب می‌کنند؟ به‌خاطر تجاوزپیشگی و گناه. چرا تجاوزپیشگی و گناه پیدا می‌کنند؟ به‌خاطر عدم ایمان به آیات خدا؛ با چه بیانی؟ «أَسَاطِیرُ الْأَوَّلِینَ». چرا به این روز افتادند؟ به‌خاطر زنگار دل بر اثر دستاوردهای خود: «رَانَ عَلَیٰ قُلُوبِهِم مَّا کَانُوا۟ یَکْسِبُونَ».

پس زنجیره چنین است: فجّار در سجّین‌اند به‌خاطر تکذیب روز جزا؛ تکذیب روز جزا به‌خاطر تجاوزپیشگی و گناه؛ تجاوزپیشگی و گناه به‌خاطر عدم ایمان به آیات خدا و اساطیر الأوّلین دانستن قرآن؛ و آن به‌خاطر زنگار دل بر اثر دستاوردهای خود. تمام این‌ها برای این بود که بگوید فجّار به‌علّت تکذیب روز جزا کجا هستند.

نقطهٔ مقابل: ابرار در علیّین. آیا گفته که ابرار چرا در علیّین‌اند؟ اصلاً نگفته؛ خودمان می‌فهمیم: به‌خاطر تصدیق روز جزا. اگر همین تقابل را تا ته بیاوریم جلو می‌آید: تصدیق روز جزا می‌کنند چون اهل تجاوز به حقوق دیگران نیستند؛ چون به آیات خدا توجّه می‌کنند؛ چون دلشان زنگ نزده و دستاوردهایشان منجر به زنگار دل نشده.

اما خداوند دربارهٔ ابرار چیزی گفت که دربارهٔ فجّار نگفت: هم علیّون‌شان زیر نظر مقرّبان است، هم عالی‌ترین نعمت‌شان جامی است که از شراب مقرّبان آمیزه دارد. پس ابرار جماعتی‌اند که در قیامت سر سفرهٔ مقرّبان‌اند.

سؤال: آیا ممکن است کسی در این دنیا سر سفرهٔ مقرّبان نباشد و در قیامت باشد؟ پس اگر خدا چیزی را از قیامت می‌گوید، مابه‌ازایش در دنیا وجود دارد. دربارهٔ ابرار حرف اضافه این است که ابرار از مقرّبان خط می‌گیرند، الگو می‌گیرند. گویا خدا با این بیان می‌خواهد بفهماند: ابرار بودن بدون سرمشق داشتن، بدون معلّم داشتن، بدون الگو داشتن ممکن نیست. ابرار بودن امام می‌خواهد، پیشوا می‌خواهد، الگو می‌خواهد؛ باید به خطّ مقرّبان توجّه کنی.

قرآن نه یک‌جا و دو جا، خطّ شکر و عبادت و نیکوکاری را همواره به ولایت متّصل کرده است. جدا از شاهراهی که انبیا و اولیا پیش روی بشر گذاشته‌اند و خودشان راهبران آن‌اند، راه دیگری وجود ندارد. هر راه دیگری بروی از جادّهٔ ابرار می‌افتی بیرون؛ باید در همین مسیر حرکت کنی.

اصل مطلب همین بود: ابرار در علیّین، فجّار در سجّین. اگر بپرسند با توجّه به این تقابل این سیاق چه می‌خواهد بگوید، می‌گوییم: مقایسه‌ای می‌کند میان عاقبت فجّار که در سجّین است و عاقبت ابرار که در علیّین است؛ در این مقایسه ریشه را تکذیب یا تصدیق روز جزا می‌داند؛ و می‌افزاید که تصدیق روز جزا با پیروی مقرّبان حاصل می‌شود. باید دنباله‌رو مقرّبان باشی؛ وگرنه آن‌قدر راه‌های فرعی و انحرافی زیاد است که اگر چشمت به راهبران الهی نباشد هر آینه از راه بیرون می‌افتی. این لطف خدا بر ابرار است که در دنیا همواره پیشوایانی برای آنان گذاشته: پیامبران، اولیا، ائمّه، بزرگانی که راه را نشان دهند و آنان را حرکت دهند.

پس مقایسهٔ فجّار و ابرار از نظر سرنوشت اخروی — یکی سجّین، یکی علیّین — با توجّه به ریشهٔ این تفاوت که تکذیب روز جزا یا تصدیق آن است، و با توجّه دادن به اینکه سرنوشت ابرار از خطّ مشی مقرّبان می‌گذرد و باید در این جادّه حرکت کنند تا در راه ابرار پیش بروند. همین در مقام جمع‌بندی کافی است.

سیاق سوم: مجرمان و خنده به مؤمنان

سیاق آخر:

«إِنَّ ٱلَّذِينَ أَجْرَمُوا۟ كَانُوا۟ مِنَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ يَضْحَكُونَ» (مطفّفین/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا کسانی که جرم کردند به مؤمنان می‌خندیدند.

همان کسانی که مرتکب جرم شدند؛ در دنیا که بودند به مؤمنان می‌خندیدند. ظرف زمانی این سخن قیامت است؛ گویا خدا در قیامت می‌گوید: مجرمان قبلاً در دنیا به مؤمنان می‌خندیدند.

«وَإِذَا مَرُّوا۟ بِهِمْ يَتَغَامَزُونَ» (مطفّفین/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون بر آنان می‌گذشتند با گوشهٔ چشم و ابرو اشاره می‌کردند.

وقتی از کنار مؤمنان می‌گذشتند — مجرمان وقتی از کنار مؤمنان عبور می‌کردند — «یَتَغَامَزُونَ». از مادّهٔ غمزه است؛ غمزه یعنی گوشهٔ چشم. یعنی با گوشهٔ چشم و ابرو مؤمنان را مورد اشاره قرار می‌دادند: این‌هایند یارو.

«وَإِذَا ٱنقَلَبُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَهْلِهِمُ ٱنقَلَبُوا۟ فَكِهِينَ» (مطفّفین/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به سوی کسان خود بازمی‌گشتند شاد و شوخ بازمی‌گشتند.

وقتی رد می‌شدند و به هم‌کیشان و هم‌صفت‌های خود — بقیّهٔ مجرمان — می‌رسیدند، در جمع مجرمانهٔ خودشان شروع می‌کردند از این مؤمنان فکاهی گفتن و خندیدن. مؤمنان سوژهٔ خندهٔ آنان بودند؛ در جمع‌های خصوصی‌شان نیز سوژهٔ خنده‌شان مؤمن‌ها بودند: این‌ها چقدر بیچاره‌اند، چقدر گیج‌اند، چقدر پخمه‌اند؛ هر لفظی بگویی.

«وَإِذَا رَأَوْهُمْ قَالُوٓا۟ إِنَّ هَـٰٓؤُلَآءِ لَضَآلُّونَ» (مطفّفین/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون آنان را می‌دیدند می‌گفتند: اینان گمراه‌اند.

وقتی نیز مواجه می‌شدند با مؤمنان می‌گفتند این‌ها ضالّون‌اند؛ گمراه‌اند؛ آنان را گمراه معرّفی می‌کردند.

پس: خندیدن؛ با گوشهٔ چشم و ابرو مورد اشارهٔ تمسخرآمیز قرار دادن؛ سوژهٔ خنده کردنشان؛ و در نهایت متّهم کردنشان به گمراهی. این کارهایی است که مجرمان در دنیا دربارهٔ مؤمنان می‌کنند.

خدا یک جواب نقد می‌دهد:

«وَمَآ أُرْسِلُوا۟ عَلَيْهِمْ حَـٰفِظِينَ» (مطفّفین/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در حالی که نگهبان آنان فرستاده نشده بودند.

جواب نقد این است — اصطلاح فارسی‌اش: به این‌ها چه مربوط بود؟ این‌ها چه کاره بودند؟ چرا به خودشان اجازه می‌دادند دربارهٔ مؤمنان این‌طور رفتار کنند، بخندند، مسخره‌شان کنند، با گوشهٔ چشم و ابرو اشاره‌شان دهند؟ یعنی من این‌ها را نفرستاده بودم که نگهبان مؤمنان باشند. این‌ها نگهبانان مؤمنان نبودند؛ وکیل مؤمنان نبودند. چه کاره بودند که مسخره می‌کردند؟

پس امروز — حالا که اینان به ناحقّ و ناروا مؤمنان را مسخره می‌کردند و حقّ این کار را نداشته‌اند — عوضش را باید به آنان داد:

«فَٱلْيَوْمَ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مِنَ ٱلْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ» (مطفّفین/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس امروز کسانی که ایمان آورده‌اند به کافران می‌خندند.

امروز ورق برگشته. مؤمنان به کفّار می‌خندند. روز قیامت صحنه برعکس است. به کدام کفّار؟ همان کفّاری که در دنیا به مؤمنان می‌خندیدند، مسخره‌شان می‌کردند، اذیّتشان می‌کردند، متّهمشان می‌کردند، سوژهٔ خنده می‌کردند، فضولانه در امورشان دخالت می‌کردند.

«عَلَى ٱلْأَرَآئِكِ يَنظُرُونَ» (مطفّفین/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر تخت‌ها تکیه زده می‌نگرند.

بر تخت‌ها تکیه زدند و نظاره می‌کنند؛ به چه؟

«هَلْ ثُوِّبَ ٱلْكُفَّارُ مَا كَانُوا۟ يَفْعَلُونَ» (مطفّفین/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کفّار پاداش آنچه می‌کردند را یافتند؟

نظاره می‌کنند ببینند آیا کفّار «ثُوِّبَ» — ثواب — «مَا کَانُوا۟ یَفْعَلُونَ» رفتار خود را گرفتند؟ طعنه است. کفّار علی‌القاعده به ثواب نمی‌رسند؛ به عقاب می‌رسند. اما با بیانی طعنه‌آمیز می‌گوید مؤمنان تکیه زدند ببینند آیا کفّار ثواب رفتارهای مجرمانهٔ خود را — ثواب خندیدن‌ها، مسخره‌کردن‌ها، با گوشهٔ چشم و ابرو نشان‌دادن‌ها، سوژهٔ خنده‌کردن‌ها، فضولی‌کردن‌ها — گرفتند.

اینجا خدا برای «الَّذِینَ أَجْرَمُوا۟» چه عنوانی گذاشت؟ کفّار. پس این جرم تن به تنهٔ کفر می‌زند. حالا کسی ولو اسماً مؤمن باشد اما دربارهٔ مؤمنان همین رفتارها را انجام دهد، تن به تنهٔ کفر می‌زند. لذا در قیامت با این تعبیر یاد می‌کند: «هَلْ ثُوِّبَ الْکُفَّارُ مَا کَانُوا۟ یَفْعَلُونَ».

جمع‌بندی سیاق سوم

جمع‌بندیش در همان دو آیه‌ای است که اصل‌اند. اوّلی اصل جرم را مشخص می‌کند: خندیدن مجرمان به مؤمنان در این دنیا. جوابش: خندیدن مؤمنان به کفّار در قیامت. آیات سی تا سی‌وسه توضیحات تکمیلی آیهٔ بیست‌ونه؛ آیات سی‌وپنج و سی‌وشش توضیحات تکمیلی سی‌وچهار. پس اصل این سیاق دو آیه است: امروز مجرمان به مؤمنان می‌خندند؛ قیامت مؤمنان به کفّار می‌خندند. تمام شد؛ جمع‌بندیش روشن است.

مرحلهٔ چهارم: ربط سیاق‌ها و مصداق‌شناسی

در این مرحله سوره باید خود را کامل نشان دهد. در فرهنگ قرآن کلمات کافر، منافق، مؤمن، متّقی، مجرم، فاجر، فاسق و کلماتی از این دست که آدم‌ها را با صفتی توصیف می‌کند، به تناسب سیاق و فضای سخن مصداق‌شناسی می‌شود؛ ممکن است کاملاً فرق کند. اکنون در ربط سیاق‌ها روشن می‌شود که کفّار اینجا یا مجرمان اینجا کی‌اند و مسئله دقیقاً چه بوده است.

ربط سیاق اوّل و دوم

سیاق اوّل اصل مطلبش تهدید مطفّفین بود. در سیاق دوم دو گروه داشتیم: فجّار و ابرار. اگر دنبال ارتباط سیاق یک و دو باشیم، ارتباط از قبلِ فجّار با مطفّفین برقرار می‌شود؛ یعنی فجّار سیاق دوم علی‌القاعده ناظر است به مطفّفین سیاق اوّل.

اگر شکّی داشته باشی این شک را «کَلّا» برطرف می‌کند؛ «کَلّا»ای که خدا آورده اوّلِ «کَلَّا إِنَّ کِتَابَ الْفُجَّارِ لَفِی سِجِّینٍ» می‌خواهد بگوید اگر دارم از فاجران حرف می‌زنم چون می‌خواهم علیه تطفیف صحبت کنم. «کَلّا» یعنی همین. اگر از ابرار هم حرف می‌زنم می‌خواهم علیه تطفیف حرف بزنم. یعنی از فجّار و ابرار صحبت می‌کنم تا تطفیف را مهار کنم. این دو «کَلّا» کارکردشان در سوره همین است. خیال نکن بحث مطفّفین تمام شد و بحث فجّار شروع شد؛ بحث مطفّفین تمام شد، اما بحث فجّار ناظر است به بحث مطفّفین به‌خاطر «کَلّا»؛ بحث ابرار هم ناظر است به بحث مطفّفین به‌خاطر «کَلّا».

چگونه ناظر است؟ مطفّف چرا مطفّف بود؟ عدم باور به روز قیامت. اگر این تطفیفی که ریشه در عدم باور به روز قیامت دارد ادامه پیدا کند چه خواهد شد؟ آن عدم باور به قیامت کم‌کم تبدیل به تکذیب می‌شود. چرا؟ چون در سیاق دوم خواندیم چه کسانی تکذیب می‌کنند: متجاوزان. متجاوزان سیاق دو به لحاظ مفهومی تطبیق می‌کند با مطفّفین. مطفّف یعنی آن که به حقّ دیگران تجاوز می‌کند. دقیقاً مطلب همین است.

خدا می‌خواهد بگوید: این چرخهٔ تطفیف و بی‌توجّهی به قیامت اگر کنترل شد که شد؛ اگر کنترل نشد سر از تکذیب و فجور درمی‌آورد. فکر نکن همین‌جا متوقّف می‌شود. تو نوعی مطفّفی؛ تطفیفت محصول بی‌توجّهی به یوم‌الدّین است. اگر این جریان تطفیف را ادامه دهی، کار را می‌کشاند به فاجر شدن؛ چون ادامهٔ فرایند تطفیف و بی‌توجّهی به یوم‌الدّین کار را کشانده به تکذیب یوم‌الدّین؛ و تکذیب یوم‌الدّین نتیجه‌اش فاجر است. یعنی مطفّفِ بی‌توجّه به قیامت در سیاق یک، ادامه داده در سیاق دو شده فاجرِ مکذّب روز جزا.

خداوند برای حلّ این مشکل توجّه شما را به عاقبتش جلب می‌کند. چون ممکن است در نگاه اوّل تطفیف خیلی ساده بیاید: من چه کردم؟ ماشینی دو جا پارک کردم؛ حقوقی از اداره می‌گیرم، دو ساعت مرخصی قایمکی رفتم؛ کاری نکردم که. برای خودش هزار توجیه دارد: این‌همه حقّ ما را خوردند، حالا دو ساعت هم ما رفتیم. یکی از حقوق آقا یا خانم یا بچّه را بی‌اعتنایی کردم. از همین تجاوزهای یکی‌دوتا‌سه‌تا شروع می‌شود؛ کار می‌کشد به فاجر شدن. از همین بی‌توجّهی به یوم‌الدّین شروع می‌شود؛ کار می‌کشد به تکذیب روز جزا. لذا عاقبت تطفیف فجور است؛ عاقبت بی‌توجّهی تکذیب است؛ و اگر فاجر مکذّب شد کارش به سجّین می‌کشد — می‌افتد در جهنّم، در زندانی که از آن خلاصی ندارد.

چه کنم؟ باید ابرار باشی. باید با ترک تطفیف به‌جای آنکه به سمت فجور بروی، روی تطفیف خط بکشی و به سمت ابرار شدن بروی. به‌جای بی‌توجّهی که به تکذیب منجر می‌شود باید توجّهی داشته باشی که به تصدیق منجر شود. این چگونه حاصل می‌شود؟ با پیروی از مقرّبان؛ یعنی الگو بگیر از مقرّبانی که چقدر در زندگی خودشان توجّه به قیامت داشته‌اند و مراقب بوده‌اند؛ تو هم همان‌طور حرکت کن.

پس سیاق دوم در ادامهٔ سیاق اوّل و برای کنترل و مهار کردن سیاق اوّل آمده است. این یک ربط.

ربط دوم: خدا در سیاق اوّل فرمود تطفیف ریشه در بی‌توجّهی به قیامت دارد. در سیاق دوم می‌خواهد توجّه ما را به قیامت جلب کند تا با توجّه به قیامت دست از تطفیف برداریم. این هم ربط دوم.

پس سیاق دو ربطش به سیاق یک معلوم است: هم از قبلِ مقایسهٔ فاجر با مطفّف و مقایسهٔ تکذیب روز جزا با بی‌توجّهی به قیامت دو محور ارتباطی روشن است؛ هم از این‌که کلّ سیاق دو توجّه دادن به قیامت است — چیزی که ریشهٔ تطفیف بوده. پس هم ریشه را خشک می‌کند و هم عاقبت را مشخص می‌کند.

ربط سیاق سوم: گره اجتماعی‌روان‌شناختی سوره

چیزی باقی می‌ماند برای مقابله با تطفیف. تا اینجا همه‌چیز خوب است: اگر مطفّف‌اند به عاقبت کار توجّه کنند، دست از تطفیف بردارند چون بدبخت می‌شوند. اما یک عامل اجتماعی و روان‌شناختی مزاحم قضیه است؛ بستری که اگر مهار و کنترل نشود تطفیف حل نمی‌شود. این گرهٔ سوره است؛ سوره آخرش را گره می‌زند.

تطفیف معمولاً بیماری مسری است؛ بیماری‌ای که در فضای جامعه رقم می‌خورد. مجرمان سیاق سه — «إِنَّ الَّذِینَ أَجْرَمُوا۟ کَانُوا۟ مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا۟ یَضْحَکُونَ» — با توجّه به سوره کی‌اند؟ مطفّف‌ها. مطفّف‌ها برای اینکه فرهنگ تطفیفی‌شان در جامعه جلو برود و با مشکل برخورد نکند، یک گارد روان‌شناختیِ ناخواسته یا خواسته‌ای دارند: مسخره کردن غیر خودشان.

از ساده‌ترین جریانات دوران کودکی حساب کنید تا الان. در مدرسه برای اینکه دانش‌آموزی درس‌خوان است و بقیّه درس‌خوان نیستیم، او را بشکنیم تا درس‌خوان نباشد چه می‌کنیم؟ اسمی رویش می‌گذاریم: خرخون. اگر اتوکشیده و مرتّب است: بچّه‌ننه. اگر مؤدّب است: پاستوریزه. بالاخره چیزی گیر می‌آوریم که به آن آدمِ مثبت اطلاق کنیم. چرا؟ چون تا او را نکوبیم نمی‌توانیم خودمان را توجیه کنیم؛ نمی‌توانیم برای خودمان جایگاه تعریف کنیم. من با درس‌نخواندنم چه کنم؟ با مؤدّب‌نبودنم چه کنم؟ هیچی؛ با انگی به او بزنم تا وضعیت توجیه شود. شروع می‌کند به خندیدن و مسخره کردن.

بزرگ‌تر که می‌شویم اگر آقایی را ببینیم به حقوق خانمش توجّه دارد می‌گوییم زن‌ذلیل؛ و اگر خانمی توجّه به آقا کند ممکن است عنوان مردسالار بگیرند. با عنوانی، انگی، چیزی. در اداره کارمند بیچاره‌ای که می‌خواهد منظّم بیاید و برود، به بیت‌المال تجاوز نکند، ارباب‌رجوع را راه بیندازد، در جمع بقیّهٔ کارمندها مزاحم محسوب می‌شود. آنان که می‌خواهند کارت‌ها را به هم قرض دهند برای کارت کشیدن، یا بگویند رفتم دستشویی الان برمی‌گردم، یا زود زنگ بزن خودم را برسانم — تجاوز به حقوق دیگران با توافق بقیّه — اگر کارمندی غیر از این باشد باید مسخره‌اش کرد؛ چاره‌ای نیست. وقتی می‌آید: یا الله! حاجی‌ها آمدند؛ خوش آمدید؛ تا از نظر شخصیّتی احساس خلع کند و مجبور شود دست از منضبط بودن و پایبندی به حقوق بقیّه بردارد و همرنگ شود.

در راستهٔ بازاری همه تصمیم می‌گیرند جنسی را قایم کنند: نداریم، نداریم. یکی همرنگ نیست می‌گوید دارم؛ در انبارم برنج دارم. این همه را خراب می‌کند؛ بازار همه را می‌شکند. باید بگویند فلانی گیج است، بیخ است، نفهم است، گمراه است؛ انگی بزنند تا بتوانند به جریان تطفیفی خود ادامه دهند.

خدا این را پیش‌بینی کرده. می‌گوید در مقابله با تطفیف، ای کسانی که می‌خواهید دست از تطفیف بردارید و با نگاه به عاقبت تطفیف بی‌خیال تطفیف شوید تا روابط انسانی در جامعه‌تان اصلاح شود، بدانید با چیزی روبه‌روید: مسخره شدن، مورد پوزخند و نیشخند قرار گرفتن، مورد اشارهٔ بقیّه قرار گرفتن، متّهم به گمراهی شدن و این‌جور چیزها.

چه کنیم که از این گردنه عبور کنیم؟ توجّه‌تان به فردا باشد. دنیا موقّت است. از این فشار و هجمهٔ تبلیغاتی که در دنیا مجرمانِ مطفّف علیه شما درست می‌کنند جا نزنید؛ میدان را خالی نکنید. دیری نخواهد پایید که قیامت می‌رسد و ورق برمی‌گردد؛ پس صبر کنید. بگویند فلانی گیج است، بگذار بگویند؛ مسخره کنند، بگذار بکنند؛ با گوشهٔ چشم و ابرو نشان دهند، بگذار بدهند؛ بخندند، بگذار بخندند؛ فکاهی درست کنند، بگذار بکنند؛ سوژهٔ خنده‌ای، باش. جا نزن؛ عقب نرو از این. باید مقاومت کنی؛ به چه امید؟ به امید فردا؛ فردایی که ورق برمی‌گردد؛ آنان که خندیدند پشیمان خواهند شد؛ فردا تو هستی که خواهی گفت: ها، چه شد؟ می‌خندیدی؛ مسخره می‌کردی.

این دربارهٔ پیشوایان نیز صادق است؛ مثلاً همین تهمت‌هایی که به پیامبر زدند. این یک نمونهٔ عالی‌اش است. به‌طور کلّی این فضا را که اینجا در سورهٔ مطفّفین آورده، خدا پیش‌بینی می‌کند: به این بنده‌ام گفتم دست از تطفیف بردار وگرنه فاجر می‌شوی، جهنّمی می‌شوی؛ می‌خواهی ابرار شوی به مقرّبان نگاه کن، دست از تطفیف بردار. بعد حساب می‌کند: حالا این بنده می‌خواهد دست از تطفیف بردارد، اینان نمی‌گذارند؛ شروع می‌کنند می‌خندند، مسخره‌اش می‌کنند، اشاره می‌کنند، انگ می‌زنند، تهمت می‌زنند، اذیّت می‌کنند. این را چه کنم؟ می‌گوید بندهٔ من، فردایی هست که ورق برمی‌گردد؛ شما در جایگاهی قرار می‌گیری که آن وقت به کفّار می‌خندی. این موقّت تمام می‌شود اما آن تمام نمی‌شود. پس با نگاه به فردا…

درمان باز هم چه شد؟ توجّه به قیامت. چه برای اصل ترک تطفیف باید به قیامت توجّه کنی، چه برای مواجه شدن با عملیات روانی و تبلیغات و هجمه‌های تبلیغاتی مجرمان باز باید به قیامت توجّه کنی.

ما کجاییم؟ عناوین هوشمندانه

بخش قابل توجّهی از ما مطفّفیم. بعضی‌مان داریم هر روز به آخرت مؤمن‌تر و از تطفیف دورتر می‌شویم؛ عملاً به سمت ابرار شدن پیش می‌رویم؛ به خودمان یاد می‌دهیم قیامت هست، باید دست از تطفیف بردارم؛ و وقتی مسخره‌مان می‌کنند اعتنا نمی‌کنیم و این راه را ولو با سختیِ مسخرهٔ دیگران به سمت ابرار شدن پیش می‌رویم. این یک گروه ماست. گروه دیگر متأسّفانه مطفّفیم؛ هر روز بیشتر قیامت را از یاد می‌بریم؛ هر روز بیشتر به حقوق دیگران تجاوز می‌کنیم؛ در نتیجه روزی می‌رسد که می‌گوییم قیامت کیلو چند؟ راحت هر گناهی می‌کنیم؛ و آن روز دیگر فقط مستحقّ سجّین‌ایم.

لذا خدا در این سوره عناوین را هوشمندانه انتخاب کرده. در مقابل «الَّذِینَ آمَنُوا۟» اوّل نگفت «کَفَرُوا۟»؛ گفت «أَجْرَمُوا۟» — جرم. یعنی این آدم ای‌بسا از نظر اعتقادی مؤمن است اما جرم مرتکب می‌شود؛ جرمش تطفیف است و جرمش مسخره کردن کسانی است که می‌خواهند دست از تطفیف بردارند. اما همین آدم را فردا چه عنوان می‌کند؟ کفّار.

تراز سوره و دو راه پیش رو

ناظر به همهٔ سوره‌های قرآن: ما در نگاه به سوره‌های قرآن با میزان‌هایی مواجه می‌شویم. هر سوره‌ای ترازی از انسانیّت و بندگی پیش روی ما می‌گذارد که وقتی خودمان را با این سوره مقایسه می‌کنیم می‌بینیم خیلی از آنچه این سوره می‌خواهد عقبیم — خودم یا جامعه‌ام، عزیزانم. دو راه جلو پاست.

یک راه این است که بگوییم خدایا راه راست را به سوی ما کج کن؛ ما که تکان نمی‌خوریم؛ ما همین‌جاییم؛ تو قرآن را بکش به سمت ما. خودمان هم به خدا کمک می‌کنیم؛ هی تصرّف می‌کنیم: این مطفّفین که گفته ما را که نمی‌گوید؛ آن پدرسوخته‌هایی را گفته که حقوقی مثل قتل مرتکب می‌شوند؛ وگرنه یک قران‌دوزار، یک ساعت‌دوساعت وقت تلف کردن، حقّ کوچکی از بچّه و شوهر و همسر، سر مشتری کلاه گذاشتن را که نمی‌گوید؛ اگر این‌ها باشد که ماییم؛ پس منظور خدا نیست. خدایا راه راست را به سمت ما کج کن. قرآن باید تکان بخورد؛ طوری توجیه کنیم که با ما جور دربیاید. این راه قطعاً غلط است.

راه دیگر: پس ما عقبیم؛ باید برویم خودمان را برسانیم. اصلاً قرآن برای همین است؛ کارکرد قرآن همین است. جامعهٔ شیعیان، خداوند به اسم چیزی نمی‌دهد. حالا من شیعه‌ام، اسمم شیعه است. مگر امام صادق علیه‌السلام نمی‌فرماید برای ما عار نباشید، ننگ نباشید؟ شیعه‌ای که امانت‌دار نباشد، وظیفهٔ خود را در قبال همسایه انجام ندهد، به وظیفهٔ بندگی در قبال خدا عمل نکند، این شیعه عار ماست، ننگ ماست. با آن شیعه‌گری کسی می‌خواهد فردا بهشت برود؟ نمی‌رود.

همین امام صادق علیه‌السلام در وصیّت پایان عمرشان در حال احتضار که همه را جمع کردند فرمودند به شیعیان ما، به دوستداران ما بگویید: کسی که نماز را سبک بشمارد شفاعت ما به او نمی‌رسد. اگر امام می‌گوید نماز، کدام نماز را می‌گوید؟ نمازی را که خدا گفته «فَوَیْلٌ لِّلْمُصَلِّینَ»؟

«فَوَيْلٌ لِّلْمُصَلِّينَ ۝ ٱلَّذِينَ هُمْ عَن صَلَاتِهِمْ سَاهُونَ» (ماعون/۴–۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس وای بر نمازگزاران؛ آنان که از نمازشان غافل‌اند.

آن نماز را می‌گوید؟ نه. نمازی که خدا گفته خاک بر سر این نمازگزار، لعنت بر این نمازگزار — آن نماز منظور امام است؟ آن نماز را سبک بشماری یا نشماری فرقش چیست؟ نماز ملعون‌هاست؛ نماز عمر سعدهاست؛ نماز شمرهاست. آن را که نمی‌گوید. پس نمازی دیگر را می‌گوید: آن نمازی که سورهٔ معارج گفته — نماز، انفاق، تصدیق روز جزا، ترس از عذاب، پاکدامنی، امانت‌داری، مسئولیّت‌پذیری؛ این‌ها همه با هم نماز بر اساس سورهٔ معارج. کسی این را سبک بشمارد به شفاعت ما نمی‌رسد.

سبک شمردن یعنی بی‌اهمیّت بودن. ما یک‌دفعه که معصوم نیستیم؛ یک‌دفعه اصلاح نمی‌شویم. روند اصلاح و تربیت ما تدریجی است؛ دفعی نیست. کسی که به نماز اهمیّت می‌دهد یعنی به تدریج خودش را با معیارهای نماز وفق می‌دهد، نزدیک‌تر می‌کند. اگر تا دیروز انفاق داشته امروز بیشتر؛ اگر تا دیروز امانت‌دار بوده امروز بالاتر؛ اگر تا دیروز متعهّد و مسئولیّت‌پذیر بوده امروز بیشتر. این می‌شود اهمیّت. بی‌اهمیّتی این است که هر روز بدتر می‌شود.

فرض کنید درجات نماز را از یک تا ده بشمارم. یکی الان در درجهٔ سه است، یکی در درجهٔ هفت. برای من فرض دارد که این درجهٔ سه‌ای پیش خدا از درجهٔ هفتی بالاتر باشد. چرا؟ چون دارد به سمت بالا حرکت می‌کند ولی هفتی دارد پایین می‌آید. این اهمیّت می‌دهد دارد بالاتر می‌رود؛ او اهمیّت نمی‌دهد دارد پایین‌تر می‌آید. اینکه کجای کاری یک بحث است؛ اینکه چه تلاشی داری می‌کنی که وضعیت را بهبود ببخشی بحثی دیگر. هرکس را به اندازهٔ خودش خواهند سنجید. ممکن است آدمی در جایی به دنیا آمده، در خانواده‌ای، در وضعیّتی که نماز درجهٔ دو او را به‌جای نماز درجهٔ ده من قبول کنند؛ می‌گویند این آنجا بوده این بوده؛ تو کجا بودی، چه شدی؟ درصدی حساب می‌کنند.

پس وقتی می‌گوییم باید خودمان را تطبیق دهیم یعنی باید تمام تلاش‌مان را بکنیم:

«وَٱلَّذِينَ جَـٰهَدُوا۟ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ ٱللَّهَ لَمَعَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (عنکبوت/۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که در راه ما مجاهدت کردند قطعاً آنان را به راه‌های خود هدایت می‌کنیم؛ و همانا خدا با نیکوکاران است.

کم نباید بگذاریم. کسی نباید بر خودش خیلی آسان بگیرد که یک ذرّه تلاش کافی است. نه؛ هرچه می‌توانیم تلاش کنیم که خودمان را با معیارها نزدیک‌تر کنیم.

از بی‌توجّهی تا تکذیب؛ از ترک تطفیف تا ابرار شدن

آنچه در ربط سیاق‌ها روشن شد یک مسیر دو سویه است. یک سو: تطفیفِ برخاسته از بی‌توجّهی به یوم‌الدّین، اگر مهار نشود، به تکذیب روز جزا و فجور می‌انجامد و فاجرِ مکذّب را به سجّین می‌سپارد. سوی دیگر: ترک تطفیف، توجّه به قیامت، تصدیق روز جزا، و حرکت در خطّ مقرّبان، انسان را به سمت ابرار شدن و علیّین می‌برد. سیاق سوم می‌گوید این حرکت در خلأ اجتماعی رخ نمی‌دهد؛ با پوزخند و انگ و تهمت گمراهی روبه‌روست. درمان همان دارو است که ریشه را خشک می‌کرد: توجّه به فردا. دنیا موقّت است؛ ورق برمی‌گردد؛ مؤمنان بر ارائک به کفّار می‌نگرند و می‌پرسند آیا ثواب آنچه می‌کردند را یافتند — طعنه‌ای تلخ بر عقابی که ثواب‌نما خوانده شده است.

این سوره از تهدید شخصیِ مطفّف آغاز می‌کند، عاقبت فاجر و نعیم ابرار را مقابل هم می‌نهد، و سرانجام گره روانی‌اجتماعی مسخره کردن را باز می‌کند. هرسه لایه بر یک محور می‌چرخد: قیامت. بی‌توجّهی به قیامت ریشهٔ تطفیف است؛ توجّه به قیامت هم ترک تطفیف را ممکن می‌کند و هم تاب‌آوردن در برابر هجمهٔ مسخره‌کنندگان را.

جمع‌بندی کلّ سورهٔ مبارکهٔ مطفّفین

سیاق اوّل: تهدید مطفّفان و ریشه‌یابی تطفیف.

سیاق دوم: تهدید فاجران و تشویق ابرار به نفع جریان مقابله با تطفیف.

سیاق سوم: ترسیم صحنه‌ای که برای ترک تطفیف همه با آن روبه‌رویم، و ایجاد امیدی در قلب مؤمنان تا بتوانند از این چالش روانی و تبلیغاتی عبور کنند و به سلامت تطفیف خود را از بین ببرند.

اصل مطلب کاملاً روشن است: سوره برای مقابله با تطفیف و حلّ و فصل جریان تطفیف آمده. سوره‌ای که اگر سرلوحهٔ زندگی انسان‌ها، مسلمان‌ها، شیعه‌ها قرار نگیرد از جای دیگری طرفی نمی‌بندند. باید درست شود. این نیست که کسی بگوید نمازم را می‌خوانم حالا مطفّف هم بگذار باشم. نه؛ مطفّف بودن آدم را فاجر می‌کند.

آیا می‌شود کسی فاجر باشد نمازخوان هم باشد؟ می‌شود؛ اتّفاقاً عجیب می‌شود. بعضی مصادیق فاجر شدن جز با نماز خواندن جور درنمی‌آید؛ حتماً باید نماز هم بخوانی توش. فاجرتر از قاتلان اباعبدالله نداریم که نماز ظهرشان را به جماعت خواندند و امامشان را کشتند، قربتاً الی الله.

فاجر یعنی آن آدمی که رسماً عمر سعد خودش گفت: می‌دانم جهنّم است کشتن حسین، اما نمی‌توانم از گندم ری بگذرم؛ نمی‌شود؛ نمی‌توانم. پس فاجر شدن لازمه‌اش این نیست که فقط آدم لاابالی و لات و لوط شود؛ ممکن است آن‌شکلی لاابالی نشود ولی بدتر از هزار تا لاابالی شود. گریه هم می‌کردند؛ چون خودشان می‌دانستند دارند چه می‌کنند؛ می‌دانستند بهترین و کامل‌ترین انسان آن زمان را دارند با قساوت به قتل می‌رسانند؛ می‌دانستند ولی انجام می‌دادند؛ چون دنیا را انتخاب کرده بودند؛ چون خدا و آخرت را از یاد برده بودند.

تطفیف — می‌گویم او از بچّگی وقتی حالش شده حق‌خوری کرده. کسی اهل حق‌خوری نباشد نمی‌تواند؛ به خدا نمی‌تواند. حق‌خوری بد دردی است. کسی عادت کند از حقّ دیگران کم بگذارد، حقّ دیگران را چپاول کند ولو یک لقمه‌ها، این بد دردی است. حقّ دیگران همیشه نان نیست؛ گاهی وقت است، گاهی آبرو است، گاهی نان است، گاهی وظیفه‌ای است که داشتی و انجام ندادی؛ او را در خلأ گذاشتی، در فشار گذاشتی. این‌ها همه حق است. آدمی که عادت کرد به خوردن حقّ دیگران معتاد می‌شود؛ روز قیامت را تکذیب می‌کند؛ بالاخره تکذیب می‌کند — مگر برگردد، مگر توبه کند. قرآن می‌گوید عاقبت تکرار حق‌خوری تکذیب است؛ آخرش در دل خودش هم که شده می‌گوید قیامت کیلو چند؟ ول کن؛ گندم ری را بچسب؛ جهنّم دیگر چیست؟

خدایا به تو پناه می‌بریم از مطفّف بودن، از مطفّف ماندن، از مطفّف‌تر شدن، از فاجر شدن، از بی‌توجّهی به قیامت، از تداوم این بی‌توجّهی و رسیدن به تکذیب روز قیامت. و از تو می‌خواهیم در پرتو شخصیّت مقرّبان درگاهت، در پرتو نور شخصیّت اباعبدالله، در پرتو نور شخصیّت امام صادق علیه‌السلام، در پرتو نور قرآن کریم به ما توفیق بدهی که بیشتر به آخرت فکر کنیم؛ بیشتر از حق‌خوری و تجاوز دست بکشیم؛ بیشتر به سمت ابرار شدن حرکت کنیم؛ هر روز از فرهنگ تطفیف و فجور فاصله بگیریم.

در این سوره عناوین متعدّدی را خدا به کار گرفته تا به جهات مختلف اشاره کند. آنجا که می‌گوید کفّار می‌خواهد بگوید حقیقت اخروی این‌ها همان کفر است. کفر یعنی انکار حقیقت. این درست در دنیا در نمود یک فاجر ظهور کرد؛ ای‌بسا از نظر اسم و عنوان کافر هم نبود، جزء مؤمنان بود؛ اما به‌خاطر جرمی که مرتکب شد… ما همین الان خیلی‌ها را می‌شناسیم: مسلمان‌اند یعنی اگر پاسپورت بخواهد بگیرد اسم دین را می‌زند اسلام، مذهب را می‌زند شیعه، اما اصلاً قرآن را قبول ندارد و به تبع برای قیامت تره خرد نمی‌کند. اسمش مسلمان است؛ بمیرد باید غسلش دهیم، دفنش کنیم؛ ازدواج با او اشکال ندارد؛ از مزایای دنیایی اسلام برخوردار است؛ جزء کفّار محسوب نمی‌شود که بخواهیم از او مالیات بگیریم یا با او بجنگیم. اسمش مسلمان است ولی روش و حقیقت کارش کار کافر است. این می‌خواهد بگوید در دنیا «الَّذِینَ أَجْرَمُوا۟»، در آخرت کافر است؛ در صفّ کفّار محشور می‌شود.

کتاب مثل این می‌ماند که می‌گوید عاقبت این‌ها در سجّین است. وقتی عاقبت را می‌خواهد اشاره کند جوری به ذهن القا می‌کند: عاقبت‌اندیش باش؛ اندیشه کن پایان را، فردا را، عاقبت را. می‌گوید الان شاید به خودت نگاه کنی خیال کنی خبری نیست مشکلی نیست، ولی به ته مسیر هم یک نگاه بینداز سر از کجا درمی‌آوری. «کِتَابُ الْفُجَّارِ» یعنی جایی که فاجران سر از آنجا درمی‌آورند؛ یک‌دفعه خودشان را در سجّین خواهند دید. یک توجّه است فقط. اگر هم می‌گفت «کَلَّا إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِی سَجِینٍ» غلط نبود؛ اما این نکتهٔ عاقبت‌سنجی و عاقبت‌نگری در «کتاب» هست. کتاب یعنی سرنوشت؛ سرنوشت فاجران در سجّین است؛ در زندان ابدی جهنّم.

قرائت کامل سوره و پایان سطح دو

اکنون سوره را با هم می‌خوانیم و بحث‌های پایانی را خواهیم داشت. صلواتی ختم بفرمایید. اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم.

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

استاد سورهٔ مبارکهٔ مطفّفین را از آغاز تا انجام قرائت کرد: از «وَیْلٌ لِّلْمُطَفِّفِینَ» تا «هَلْ ثُوِّبَ الْکُفَّارُ مَا کَانُوا۟ یَفْعَلُونَ» — سیاق تهدید مطفّفین، سیاق فجّار و ابرار، و سیاق خندهٔ مجرمان و پاسخ قیامت. آیات تفصیلیِ همین جلسه پیش‌تر با قالب آیه آمده‌اند؛ اینجا تکرار نمی‌شوند تا داستان و آیه یک‌بار بماند.

صدق الله العلیّ العظیم. اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجه.

سپاس پایان سطح دو و توصیهٔ انس با قرآن

الحمد لله ربّ العالمین. الحمد لله الذی هدانا لهذا و ما کنّا لنهتدی لولا أن هدانا الله. خدا را شکر می‌کنیم صمیمانه، با همهٔ وجودمان، به درگاه پاک او سر ستایش و سپاس و بندگی می‌ساییم که این توفیق را عطا فرمود در بخش دیگری از عمر محدود و کوتاه‌مان در محضر باسعادت کلام او قرار گرفتیم. والحمد لله والمنّه؛ دومین سطح از سطوح شش‌گانهٔ آموزش تدبّر با رویکرد معرفتی را پشت سر گذاشتیم. در سطح اوّل سی‌ویک سوره، در سطح دوم یازده سوره؛ مجموعاً تا اینجا چهل‌ودو سوره از قرآن کریم را در این دوره‌ها توانستیم تدبّر کنیم که خدا را به خاطرش شکر می‌کنیم.

شکر نعمت به چیست؟ به استفاده از نعمت در جای خود، و به تلاش برای تثبیت آن نعمت، و درخواست افزایش آن نعمت. نعمتی مثل علم به قرآن چگونه شکرش به‌جا می‌آید؟ با تلاش در حوزهٔ عمل — یعنی جهاد برای عمل به آموزه‌های قرآن — و با تلاش برای تثبیت آموخته‌هایمان از قرآن.

همیشه در پایان همهٔ سطوح تأکید می‌شود: آنچه را آموختید به مثابهٔ گنجی ببینید از کلام خدا که باید از آن مراقبت کنید. فهرستی داشته باشید؛ سوره‌هایی که تدبّر کردید را در آن فهرست بنویسید و مرتّب آن سوره‌ها را در زندگی‌تان مرور کنید؛ در نمازهایتان، خارج از نمازهایتان بخوانید، مرور کنید، تثبیت کنید. اگر می‌توانید زکات علمتان را بدهید. این سوره‌ها را با خواهر، برادر، فرزند، همسر، پدر، مادر، دوست، همکار، آشنا در میان بگذارید. مباحثات قرآنی داشته باشید در خانه‌هایتان و هرجا که برایتان ممکن است، به هر اندازه که ممکن است. تنها نه. هرکس هرچه می‌تواند برای قرآن یار جمع کند. نماند که من تنها خواندم، تنها یاد گرفتم، تنها فهمیدم، تنها آمدم. در سورهٔ حمد گفتیم «إِیَّاکَ نَعْبُدُ» متکلّم مع‌الغیر: خدایا تو را می‌پرستیم — نه من فقط می‌پرستم؛ همه می‌پرستیم. «إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ»: همه از تو کمک می‌خواهیم. باید جمعی: «وَاعْتَصِمُوا۟ بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا». این شکر نعمت است. اگر خدا از ما شکر نعمت دید، آن نعمت را برای ما ثبات می‌دهد، پایدار می‌کند و بیشتر می‌کند:

«وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِن شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ ۖ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِى لَشَدِيدٌ» (ابراهیم/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که پروردگارتان اعلام کرد: اگر شکر کنید قطعاً بر شما می‌افزایم؛ و اگر ناسپاسی کنید همانا عذاب من سخت است.

خدا نکند مشمول کفران نعمت قرار بگیریم.

پس این نشود که اگر به هر دلیلی میان سطح دو و سطح سه فاصله افتاد، به هر دلیلی نتوانستیم در خدمت باشیم یا شما نتوانستید در کلاس شرکت کنید، روزگار به گونه‌ای پیش رفت — در ایّام کرونا سه ماه و خرده‌ای چهار ماه کلاس‌ها تعطیل شد — این نشود که اگر کلاس تعطیل می‌شود قرآن تعطیل شود؛ میان ما و قرآن فاصله بیفتد. این خیلی خسارت بزرگی است. اصل هدفی که از این کلاس‌ها تعقیب می‌شده انس با قرآن بوده؛ اینکه راهی باز شود که ما اهل مطالعهٔ قرآن شویم؛ قرآن از روی طاقچه‌ها بیاید در دست‌ها؛ به خواندن اکتفا نکنیم، بفهمیم؛ بتوانیم به قرآن عمل کنیم، پایبند شویم. هدف این بوده. ببینیم چقدر به این هدف نزدیک شده‌ایم. اگر هنوز به آنجا نرسیده‌ایم — از گوینده تا شنونده — که به قرآن احساس محبّت کنیم؛ که بتوانیم به قرآن عشق بورزیم؛ که با قرآن به آرامش برسیم؛ که اگر روز ما شب شود بدون قرآن خوابمان نبرد و بگوییم امروز با قرآن نبودم گم‌کرده دارم انگار؛ ولو شده پنج دقیقه قرآن عزیز را باز کنم، نگاهش کنم، چند آیه‌اش را بخوانم — اگر به اینجا نرسیده‌ایم هنوز کار داریم و باید حرکت کنیم.

لذا خواهش از خود و از شما این است: پایان دوره پایان انس ما با قرآن نباشد؛ بلکه شروعی بر انس بیشتر ما با قرآن باشد. بنا را بر این بگذاریم که از امروز، از فردا، با اعتنای بیشتر، با توجّه بیشتر کلام‌الله را بخوانیم و ان‌شاءالله از آن در زندگی‌مان بهره ببریم. قرآن ما را هدایت خواهد کرد، شفا خواهد داد، به آرامش خواهد رساند؛ دنیا و آخرت ما را تضمین خواهد کرد ان‌شاءالله.

جهت تعجیل در فرج پرشکوه امام زمان علیه‌السلام، شادی قلب نازنین آن حضرت، سلامتی وجود مقدّسش، اجماعاً صلوات. اللهمّ صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم.

طبق روال با سلام به اباعبدالله الحسین علیه‌السلام دوره را تمام می‌کنیم. السّلام علیک یا أبا عبدالله و علی الأرواح الّتی حلّت بفنائک؛ علیک منّی سلام الله أبداً ما بقیتُ و بقی اللّیل و النّهار؛ و لا جعله الله آخر العهد منّی لزیارتکم. السّلام علی الحسین و علی علیّ بن الحسین و علی أولاد الحسین و علی أصحاب الحسین. به نیابت از امام زمان علیه‌السلام. السّلام علی الحسین و علی علیّ بن الحسین و علی أولاد الحسین و علی أصحاب الحسین و رحمة الله و برکاته. التماس دعا از همه‌تان.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.