یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و مرور مسیر
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
و به او یاری میجوییم و او بهترین یاور و مددکار است. ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است؛ و درود و سلام بر سید و نبی ما، حبیبِ اله العالمین، ابوالقاسم مصطفی محمد.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍۢ وَآلِ مُحَمَّدٍۢ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرج آنان شتاب کن.
و بر آل طیبین و طاهرین او؛ و لعنت خدا بر همهٔ دشمنان آنان، از اکنون تا قیام یومالدین.
عرض سلام و ادب به خواهران و برادران گرامی. خدا را شکر میکنیم که توفیق عطا فرمود تا بار دیگر در پیشگاه مقدس و نورانی قرآن کریم حاضر باشیم. از خدای بزرگ و مهربان عاجزانه مسألت میکنیم این توفیق را تا آخرین لحظهٔ زندگی از ما سلب نکند؛ ما را با قرآن زنده بدارد و با قرآن بمیراند؛ به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
بحثی که در جلسهٔ پیشین آغاز کرده بودیم مربوط به سورهٔ مبارکهٔ طلاق بود؛ نخستین سورهٔ سطح سوم از دورهٔ آموزش معرفتی تدبر. مراحل تدبر را به یاد دارید: از فهم آیات آغاز میکنیم، سپس تشخیص سیاقها، آنگاه جمعبندی سیاقها و سرانجام ارتباط سیاقها. گفته بودیم در سطح سوم توقع آن است که در جمعبندی سیاقها تمرکز بیشتری داشته باشید.
در جلسهٔ آموزشی پیشین، مرحلهٔ اول تدبر در سورهٔ طلاق را تا آیهٔ هفتم پیش بردیم. در آن هفت آیه احکام مربوط به طلاق رجعی تشریع شده است؛ قانونگذاریِ طلاق رجعی که آیاتش را خواندیم و فهمیدیم. بر هر آیه تمرکز کردیم، توضیح دادیم، معنایش را گفتیم، مکث کردیم، درک کردیم و سپس عبور کردیم. هنوز روند فهم آیات سوره ادامه دارد. تا آیهٔ هفت آمدیم و اکنون از آیهٔ هشتم به بعد را میخوانیم و میفهمیم.
چه بسیار آبادی که سرکشی کرد
«وَكَأَيِّن مِّن قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ أَمْرِ رَبِّهَا وَرُسُلِهِۦ فَحَاسَبْنَٰهَا حِسَابًا شَدِيدًا وَعَذَّبْنَٰهَا عَذَابًا نُّكْرًا» (طلاق/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چه بسیار آبادی که از فرمان پروردگارش و فرستادگان او سرکشی کرد؛ پس آنان را به حسابی سخت محاسبه کردیم و به عذابی ناشناخته عذابشان نمودیم.
«وکأین» یعنی چه بسیار. «من قریة»: چه بسیار آبادی. قریه در اصطلاح ما گاه روستا است؛ اما در فرهنگ قرآن أعم از روستا و شهر و بلد و کشور است. قریه یعنی آبادی و مردم آبادی. چرا مردم؟ چون یک آبادی خودش از فرمان خدا سرپیچی نمیکند؛ مردمش سرپیچی میکنند.
«عتت» از عتو است؛ عتو یعنی سرکشی و طغیان. چه بسیار آبادی که سرکشی کرد از فرمان پروردگارش — «عن أمر ربها» — و از رسولان پروردگار — «ورسله». مقدمه روشن شد: چه بسیار مردمِ آبادیها که از فرمان پروردگارشان و از رسولانی که در آن آبادیها از طرف پروردگار رسالت و مأموریت داشتند سرپیچی کردند.
محاسبهٔ سخت
خدا میخواهد بگوید با اینان چه کردیم. یک: «فحاسبناها حساباً شدیداً». ما با این آبادیها و شهرها و مردمی که از فرمان خدا و پیامبران سرپیچی کردند محاسبه کردیم؛ محاسبهای شدید. «حاسبنا» مصدرش محاسبه است. حساباً شدیداً یعنی در محاسبه سخت گرفتیم. وقتی میخواستیم بشماریم چقدر تخلف از فرمان خدا داشتهاند، آسان نگرفتیم. سخت گرفتن معنایش این نیست که بیش از تخلفشان برایشان بنویسیم؛ بیش از تخلف ننوشتیم، اما هیچ اغماضی نکردیم. هرچه تخلف کرده بودند حساب کردیم.
این در حالی است که خدا در قرآن برای کسانی که نامهٔ عمل از دست راست به آنان داده میشود در سورهٔ انشقاق میفرماید حسابی یسیر — آسان. حساب آسان یعنی با چشمپوشی و اغماض، بعضی تخلفات و اشکالات بخشیده و عفو شده و دیده نشده است. حساب شدید یعنی حسابی که «ما لهذا الکتاب لا یغادر صغیرة ولا کبیرة إلا أحصاها»: هیچ عمل ریز و درشتی باقی نمانده مگر آنکه همه را شمرده و حساب کرده است. پس اولین مجازات همین است: موقع محاسبه حساب شدیدی برای آنان داشتیم؛ اغماض نکردیم.
عذاب ناشناخته
دو: «وعذبناها عذاباً نکراً». آن آبادیِ سرکش و سرپیچیکننده از فرمان پروردگار و رسول را عذاب کردیم؛ عذابی ناشناخته. نکر یعنی ناشناخته؛ مانند نکره. ناشناخته و منکر. عذاب ناشناخته کنایه از عذاب بسیار شدید است: وقتی میگویند کسی ندیده و نشنیده، حکایت از آن دارد که تاکنون چنین عذابی کسی را نکردهاند. جوری عذابشان کردیم که کسی نه دیده نه شنیده.
چشیدنِ وبالِ امر
«فَذَاقَتْ وَبَالَ أَمْرِهَا وَكَانَ عَٰقِبَةُ أَمْرِهَا خُسْرًا» (طلاق/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس وبال کار خویش را چشید و فرجام کارش زیان بود.
«فذاقت وبال أمرها»: در نتیجه آن قریه وبال امر خود را چشید. ذاقت — چشید — کی؟ آن قریه؛ منظور مردم آن قریهاند. وزر و وبال شنیدهاید؛ وبال یعنی عاقبت خفتبار، دردآور، گرفتارکننده. میگویند دستش وبال گردنش است؛ یعنی دستش گردنش را گرفتار کرده. آن قریه عاقبت گرفتارکنندهٔ امر خود را چشید. اینجا امر به معنای سرپیچی است؛ عاقبت سرپیچیاش را چشید. امر آن قریه سرکشی و تمرد از فرمان خدا و رسول بود.
«وکان عاقبة أمرها خسراً»: عاقبت امر آن قریه خسارت بود. خسارت با ضرر فرق دارد. ضرر سودنکردن است: پولی را به بازار میبری، توقع داری ظرف یک سال سودی بکند، آن سود نمیکند یا کمتر میکند یا اصلاً نمیکند؛ میگویی ضرر کردم چون باید سودی میکردم و نکردم. اما اگر پولی را ببری و نه تنها سود نیاید بلکه از اصل پول نیز کم شود، این خسارت است. آنان خسارت کردند؛ یعنی ضرر که بماند، از اصل آنچه داشتند نیز از دست دادند؛ اصل فرصتهایشان را از دست دادند.
قاعدهاش در سورهٔ عصر آمده است: «إن الإنسان لفی خسر إلا...». اگر در مسیر ایمان نباشی خسارت قطعی است. چرا؟ چون سرمایهٔ انسان عمر است. اگر عمر را رها کردی و به تباهی گذشت، نمیتوانی بگویی ضرر کردم؛ خسارت کردی: سود که نکردی هیچ، اصل سرمایه هم از دست رفت و کم شد.
دقت در واژهٔ «أمرها»
خدا عمداً از کلمهٔ «أمرها» استفاده میکند. میتوانست بگوید ذاقت وبالَ عتوها یا طغیانها یا عصیانها. چرا به جای عتو و طغیان فرمود ذاقت وبال أمرها؟ تا ما را یاد این بیندازد: ببین امر اینان این بود که از امر خدا سرپیچی کردند؛ حالا ببین امر اینان چه به بار آورد. اگر از امر خدا سرپیچی نمیکردند چه میشد؟ اما امرشان — شأنشان — چنین بود که از امر خدا سرپیچی کردند و اینهمه خسارت به بار آورد.
این آیه شریفه آیهٔ بسیار جدی در زمینهٔ تهدید و انذار است. در قرآن کریم شبیه این آیه بسیار کم است: در یک آیه برای یک مسئله اینقدر تهدید. هر یک از این جملهها کفایت میکرد. «کأین من قریة عتت عن أمر ربها ورسله فحاسبناها حساباً شدیداً» خودش گویا بود؛ یا «فعذبناها عذاباً نکراً»؛ یا «فذاقت وبال أمرها»؛ یا «کان عاقبة أمرها خسراً». هر کدام کافی بود. ولی خدا برای تأکید در انذار و هشدار چهار بیان محکم میآورد تا بگوید سرپیچی از امر خدا و رسول شوخیبردار نیست و با برخورد جدی خدا روبهروست: حساب سخت، عذاب ناشناخته، وبال امر قطعی، و وبالِ خسارت.
بیان پنجم و نتیجهٔ تقوا
هنوز اکتفا نکرده است. «أعد الله لهم عذاباً شدیداً»: آماده کرد خدا برای آنان عذابی شدید را. بیان پنجم در تهدید. تا اینجا مفهوم روشن است: تهدید قریه یا قریهها. چرا قریهها با آنکه قریه مفرد است؟ چون «کأین» دارد؛ یعنی چه بسیار قریه، چه بسیار آبادی. صحبت از یک آبادی نیست.
«أَعَدَّ ٱللَّهُ لَهُمْ عَذَابًا شَدِيدًا ۖ فَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ يَٰٓأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ۚ قَدْ أَنزَلَ ٱللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْرًا» (طلاق/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا برای آنان عذابی سخت آماده کرده است؛ پس ای خردمندان که ایمان آوردهاید از خدا پروا کنید. بهراستی خدا به سوی شما ذکری فرو فرستاده است.
«فاء» برای نتیجهگیری است: حالا که سرپیچی از امر خدا و رسول این مقدار عواقب سخت و سنگین در پی دارد، پس تقوای الهی پیشه کنید. تقوا پیشه کردن یعنی خودتان را در معرض غضب خدا و عذاب خدا قرار ندهید. با توجه به آیهٔ قبلی، اگر کسی بخواهد خود را در معرض عذاب خدا قرار ندهد باید از امر خدا و رسول سرپیچی نکند. «فاتقوا الله» در اینجا یعنی تابع امر خدا و رسول خدا باشید؛ مثل آن مردمی که سرکشی کردند و این عواقب شامل حالشان شد نباشید.
«یا أولی الألباب»: ای صاحبخردان. خدا با این ندا نکتهای میگوید: اگر کسی صاحب خرد باشد با مشاهدهٔ عاقبتی که این قریهها دچارش شدند دست از سرپیچی از فرمان پروردگار و رسول برمیدارد و تقوای الهی پیشه میکند. «الذین آمنوا»: ای صاحبخردانی که ایمان آوردید. یعنی اگر کسی صاحب خرد باشد ایمان میآورد؛ و اگر صاحب خردِ مؤمن باشد از عاقبت قریههای سرکش عبرت میگیرد و سرپیچی را تکرار نمیکند و امر خدا را اطاعت میکند — و این تقواست؛ مراقبت از خود و مواظبت از عاقبت خویشتن.
ذکر نازلشده: رسولِ تلاوتکننده
«قد أنزل الله إلیکم ذکراً». «قد» یعنی بهتحقیق، قطعاً، به روشنی. خدا به سوی شما ذکری نازل کرد. این حرف را چرا اینجا زد؟ میخواهد بگوید اگر قرار است شما تقوای الهی پیشه کنید، ای صاحبخردانِ مؤمن، پشتوانهٔ لازم را هم خدا به سوی شما فرستاده است. ذکر یعنی آنچه باعث شود فراموش نکنید و به یادتان بماند؛ مایهٔ ذکر و دستمایهٔ توجه را خدا نازل کرد.
از خودِ جملهٔ «قد أنزل الله إلیکم ذکراً» چه میفهمیم؟ قرآن میفهمیم؛ چون آنچه نازلکردنی است قرآن است و ذکر نیز صفتی برای قرآن است. اما خودِ خدا این «ذکراً» را با «رسولاً» توضیح میدهد:
«رَّسُولًا يَتْلُوا۟ عَلَيْكُمْ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ مُبَيِّنَٰتٍۢ» (طلاق/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرستادهای که آیات روشنگر خدا را بر شما میخواند.
یعنی منظور من از ذکر در اینجا رسولی است که تلاوت میکند بر شما آیات خدا را؛ آیاتی که مبیناتاند — روشنگر. پس ذکر شد چه؟ رسول. اگر ذکر رسول است چرا خدا با «أنزل» بیان کرد؟ مگر رسول را انزال میکند؟ رسول انزال میشود یا ارسال؟ ارسال یعنی فرستادن؛ انزال نازلکردن. آنچه نازل میشود کتاب است. پس چرا اگر ذکر رسول است با أنزل بیان کرد؟
پاسخ: خدا رسول و قرآن را در این آیات چنان با هم یکی گرفته که میگوید آنچه به سوی شما نازل کردهام ذکر است که حقیقتش همین رسول است. خواسته بگوید این رسول خودِ ذکر است، خودِ قرآن است؛ نه صرفاً مفسر قرآن. یکبار این است که کسی قرآن را بر تو میخواند که وجود او تجلی کامل قرآن نیست؛ تربیتهایی از قرآن دارد اما نمیشود گفت قرآن در نگاه و سمع و بیان و حرکات و سکنات و حالات و روحیات و سلولسلول وجود او و تمام جنبههای روحیاش تجلی یافته. اما رسول کسی است که میشود گفت او عین قرآن است، تجلی قرآن است. قرآن کتاب کامل است و او انسان کامل در اوج. او بر شما تلاوت کند.
یکی از بهترین الطاف خدا نسبت به بندگان آن بوده که ذکر را نازل کرده بر بندهای که خودش تجلی ذکر بوده، و ذکر را بندهای که تجلی کامل ذکر بوده برای ما خوانده است. لذا همانطور که باید توضیح داده، تفسیر کرده، و راه و چاه استفاده از ذکر را آموزش داده است. این از الطاف الهی است.
خروج از ظلمات به نور
خدا برای چه ذکر به سوی شما نازل کرد؟ چرا رسولی فرستاد که آیات مبین خدا را برای شما بخواند؟ «لیخرج الذین آمنوا وعملوا الصالحات من الظلمات إلی النور»: تا خارج کند کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند از ظلمتها به سوی نور.
چه کسی خارج کند؟ خدا. ذکر نازل کرد و همان رسولِ تلاوتکننده را فرستاد تا به این وسیله خدا خارج کند. چه اشکال داشت بگوییم رسول خارج کند؟ هیچ؛ ولی در حقیقت فعل اصلی را «قد أنزل الله» نشان میدهد؛ رسول واسطهای است که خداوند او را فرستاده تا شما را خارج کند. شاهد دیگر: «الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات إلی النور». پس چه کسی در حقیقت ما را از ظلمات به سوی نور خارج میکند؟ خدا؛ به وسیلهٔ ذکر و رسول و قرآن و پیامبر.
فقط مؤمن بودن کافی است؟ نه. «الذین آمنوا وعملوا الصالحات»: ایمان بیاورند و به برنامههای شایستهای که در قرآن است عمل کنند. سپس با بیانی دیگر تأکید میکند:
«وَمَن يُؤْمِنۢ بِٱللَّهِ وَيَعْمَلْ صَٰلِحًۭا يُدْخِلْهُ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدًۭا ۖ قَدْ أَحْسَنَ ٱللَّهُ لَهُۥ رِزْقًا» (طلاق/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هرکس به خدا ایمان آورد و کار شایسته کند، او را به بوستانهایی درآورد که از زیر آن نهرها روان است؛ جاودانه در آن میمانند. بهراستی خدا برای او روزی را نیکو گردانیده است.
«ومن یؤمن بالله ویعمل صالحاً»: هرکس به خدا ایمان آورد و به طرز صالح و شایسته عمل کند. آنجا «یخرج» بود؛ اینجا «یدخل». پس خارج کند از ظلمات و برساند به نور؛ و آن نور کامل را کجا خواهیم دید؟ در جنات. او را داخل میکند به بهشتهایی که از کف آنها نهرها روان است.
نور مؤمنان در قیامت؛ سورهٔ حدید
برای همین در سورهٔ حدید میفرماید روز قیامت نور مؤمنان و مؤمنات پیش رویشان و سمت راستشان میدود. این تا وقتی است که هنوز مؤمنان از منافقان تفکیک نشدهاند؛ لذا سمت چپ مؤمنان تاریک است و پشت سرشان نیز؛ فقط روبرو و سمت راست روشن است. منافقان که سمت چپ و پشت سرند در تاریکیاند. همان روز مردان و زنان منافق به مؤمنان میگویند: «انظرونا نقتبس من نورکم» — به ما بنگرید تا از نور شما بهرهای بگیریم و طرف ما نیز روشن شود. ندا میآید: «ارجعوا وراءکم فالتمسوا نوراً» — برگردید پشت سر و از آنجا نور بجویید. آنان خیال میکنند پشت سر نور است؛ منظور دنیاست: از دنیا باید نور میآوردید. تا برمیگردند میانشان دیواری کشیده میشود — «فضرب بینهم بسور له باب» — دیواری بلند که دری دارد. پشت این در اجتماع میکنند و فریاد میزنند: «ألم نکن معکم؟» آیا با شما نبودیم؟ میگویند چرا بودید؛ ولیکن گرفتار فتنههای دنیا شدید و راه کج رفتید و در حالی از دنیا رفتید که فریفتهٔ دنیا بودید.
وقتی دیوار کشیده شد مؤمنان داخل بهشتاند. تا آن هنگام روبرو روشن بود؛ اکنون میگویند «ربنا أتمم لنا نورنا» — نور ما را کامل کن. آنگاه تمام اطراف مؤمن از نور وجود خودش روشن میشود.
انهار بهشت و انصاف با توصیفات
در سورهٔ محمد صلیاللهعلیهوآلهوسلم آیهٔ پانزده نهرها شرح شده است: نهرهایی از آب ناگندیده؛ نهرهایی از شیر که طعمش تغییر نمیکند؛ نهرهایی از عسل مصفی؛ نهرهایی از شراب ناب بهشتی که عین لذت است برای نوشندگان. از هر کدام انهار — نه یک نهر. اینهمه تأکید قرآن بر «جنات تجری من تحتها الأنهار» را دستکم نگیرید. پاکیزهترین حالت زندگی انسان را خدا در بهشت تأمین میکند؛ ماورای آنچه تصور انسان به آن تعلق بگیرد. ما خیلی کم میتوانیم بهشت را تصور کنیم؛ خیلی ناچیز و کمتر از آنچه خدا آماده کرده. باید دربارهٔ بهشت بیشتر توجه داشت؛ چون یکی از چیزهایی که برای صبر و تقوا و مقاومت انرژی میدهد امید به بهشت خداست. بهشت یعنی رضایت خدا، نور خدا، آرامش الهی. آنچه از نظر مادی توصیف شده برای آن است که بدانیم این رضایت صرفاً جنبهٔ معنوی ندارد؛ اصل معنا در بهشت آن است که «راضیة مرضیة» باشی: در اوج رضایتی؛ هیچ غم و غصه و حزن و اضطراب و دغدغه و نگرانی در دلت نیست؛ دلت در محضر خدا غرق است و خدا نیز از تو راضی است. این اوج لذت است. اما فقط همین نیست؛ آن رضایت در جنت الهی جلوه کرده: در درختانی که سر خم میکنند، در نهرهای عسل و شیر و آب و خمر، در غلمان و نوجوانانِ خدمتگزارِ عاشقانه، در قصرها و تختهای مرصع.
بعضی وقتی توصیفات بهشت را میبینند خود را میگیرند که ما چه هستیم که خدا از خوردن و قصر و حور سخن میگوید. اولاً بهشت فقط اینها نیست؛ آیات بسیاری از لذات معنوی سخن گفته است. ثانیاً خداییاش را بگوییم: ما آدمها در دنیا خدا را به چه میفروشیم؟ جز برای همین دنیای زودگذر از تقوا و فرمان خدا سرپیچی میکنیم؟ چرا صبر نمیکنیم؟ میخواهیم راحتتر باشیم، بیشتر لذت ببریم، بیشتر کیف کنیم. نفسپروری و تنپروری و رفاهطلبی ما را گاه از دین و اطاعت خارج میکند. آنگاه وقتی خدا میگوید من اینها را در حد اعلا و پایدار در بهشت به تو میدهم، اینجا برای خدا کلاس میگذاریم: نهر میخواهیم چه کنیم، باغ و قصر و همسر خوب و لذت برای چه؟ اندکی باید منصف بود. خدا انسان را با تمام مراتب وجودش لحاظ میکند و با او حرف میزند. میداند به لذات معنوی علاقهمند است اما از لذات مادی نیز گریزان نیست؛ میل به خوردن و پوشیدن و نوشیدن و لذت بردن هم دارد.
در فصل تابستان، جمعه که میشود بروید بنگرید مناطقی که خوشآبوهوا باشد و چند درخت و جوی آبی — ولو آبش نتوان نوشید، ولو دور و برش آشغال ریخته باشند، ولو دو متر آنطرفتر خانوادهای و اینطرفتر خانوادهای با هایوهوی نشسته باشند، ولو مگس بر غذا بنشیند و کودکان خاکی شوند — همه را به جان میخریم تا چند دقیقهای در هوای آزاد کنار شرشر آب و سایهٔ درخت بنشینیم. آنگاه چگونه است که وقتی خدا همینها را به شکل پایدار و ابدی و با عالیترین لذتها مهیا کرده کلاس میگذاریم؟ نقدی بخواه که پایدار باشد.
اعلی: احتمال باقی در برابر یقینِ فانی
سورهٔ اعلی به زیبایی میگوید یقین نمیخواهد؛ احتمال کافی است. آنچه از دنیا در اختیار داری یقین داری تمام میشود. کسی هست احتمال دهد برای همیشه در دنیا بماند؟ میبینی همه میمیرند؛ جوانی نمیماند؛ سلامتی نمیماند؛ عزیزان نمیمانند؛ تو هم نمیمانی. پس قطعاً هرچه در دنیا داشته باشی فانی است. در آخرت اصلاً نمیگویم به یقین برس؛ احتمال بده خدای حکیم دنیا را لغو و عبث خلق نکرده باشد و حرف پیامبرآن راست باشد. این احتمال ضعیف نیست؛ قوی است. و میدانی اگر راست باشد آنجا پاداش یا عذاب ابدی است و تمام نخواهد شد. حالا عاقل باید بنشیند و تصمیم بگیرد: این نقد فانی را بچسبم یا آن نسیهٔ باقی را؟ فانی هرقدر باشد در مقابل باقی هیچ است — همان سخن اعلی.
تازه خدا آنقدر کریم است که نمیگوید برای آمدن به بهشت باید در دنیا اصلاً لذت نبری، باغ نروی، نهر نبینی، ازدواج نکنی و فقط زجر بکشی. میگوید از حلال برخوردار باش. از آن جالبتر: وقتی حرامها را مینگری دانه به دانه به ضرر خودمان است و واجبات دانه به دانه به نفع ما. از روی تنگنظری و لج نیست. مگر در موارد تنبیهی — مانند آنچه بر یهود از پیه حرام شد تا توبه کنند — که بسیار ناچیز است و در قرآن برای دیگران عمومیت ندارد. بقیهٔ محرمات لطمهاش برای ماست و نفع واجبات نیز برای ما. معامله روشن است. عقل را انتخاب کن؛ حیا و ایمان نیز کنار عقل میایستند: مأمورند هرجا عقل است آنجا باشند. ایمان از نشانههای عقل است؛ آنکه ایمان ندارد پیش از بیایمانی بیعقل است، چون اگر عقل داشت ایمان داشت و نسیهٔ دنیای فانی را به زندگی ابدی ترجیح نمیداد.
پس شد: هرکس به خدا ایمان آورد و شایسته عمل کند او را داخل جنات میکند؛ خالدین فیها أبداً؛ جاودانگان برای ابد. سپس «قد أحسن الله له رزقاً»: بهتحقیق خداوند به بهترین وجه برای او — برای مؤمنی که شایسته عمل میکند — رزق را نیکو کرد. بهترین رزق در این عالم مال کسی است که ایمان بیاورد و شایسته عمل کند؛ هم بهترین و بیشترین بهره را از دنیا میبرد هم از آخرت — با نگاهی که خواهد آمد.
نصیب دنیا و داستانِ مردِ بخشنده
در قرآن آمده است «ولا تنس نصیبک من الدنیا». نصیبت را از دنیا فراموش نکن یعنی چه؟ هرچه میتوانی بیشتر بخور؟ نه. یعنی در این دنیا میتوانی از فرصتهایی برخوردار شوی که فقط اینجا گیر میآید. آنان که میدانند میفهمند یک نفس بیشتر در راه خدا چقدر میتواند ارزش داشته باشد و جای انسان را در قرب الی الله عوض کند؛ یک لا إله إلا الله، یک انفاق خالصانه. نکند در این بازار دنیا که همهچیز را برای جمعکردن ریختهاند دست خالی بروی.
چند روز پیش کلیپی دیدم — شاید شما هم دیدهاید — از آقایی که چلوکبابی سادهای در تهران دارد به نام حاج محمد محمدی. از درآمد چلوکبابیاش که از پدر به ارث رسیده و تمام عمر آنجا کارگری کرده، هرچه درآمد داشته جمع کرده و خانه خریده؛ تا کنون نه واحد آپارتمانی. این نه واحد کلاً برای زوجهایی است که تازه ازدواج میکنند. میگوید اینان شاید رهن و اجاره ندارند؛ برای یک سال دو سال رایگان میدهد بنشینید، خودتان را جمعوجور کنید، بعد بروید بدهم به نفر بعدی. خودش کجا مینشیند؟ یک واحد هشتاد متری مثل همانهایی که در راه خدا انفاق کرده؛ زندگی ساده. جملهاش محل شاهد است: میگفت لذتی از زندگی میبرم که مطمئنم آنان که در خانهها و کاخهای آنچنانی زندگی میکنند این لذت را نمیبرند. راست میگوید. شاید بعضی تصدیقش نکنند چون تجربهای ندارند؛ ولی واقعاً راست میگوید. این است «ولا تنس نصیبک من الدنیا». خوب کاسبی میکند، حواسش جمع است، میداند چه میکند. خدایا به ما هم توفیق عطا کن.
تشکیکی بودن نور و ظلمت؛ معنای احسان رزق
سؤالی پیش میآید: مؤمنین مگر در ظلمتاند که خدا به نور ببردشان؟ و کفار مگر در نورند که طاغوت به ظلمت ببردشان — «یخرجهم من النور إلی الظلمات»؟ پاسخ آن است که نور و ظلمت مفاهیم تشکیکیاند؛ ذومراتب. در هر نقطهای که باشی نسبت به نقطهٔ بالاتر در نورانیت ظلمت به حساب میآیی و نسبت به نقطهٔ پایینتر نور. برای آن نوری که کفار دارند مرتبهای پایینتر از مؤمنان است؛ همان مراتب پایینی که مؤمنان از آن رد شدهاند. ولی هنوز سهمی از نور دارند که رفتهرفته از دست میدهند؛ و مؤمن سهمی از ظلمت دارد که رفتهرفته کم میشود. چون مفاهیم تشکیکی و ذومراتباند این معنا کاملاً صدق میکند.
با توجه به ادامهٔ آیه بهتر است بگوییم رزقِ اخروی منظور است؛ لیکن خودِ «قد أحسن الله له رزقاً» با اطلاقی که دارد میتواند وضعیت دنیوی مؤمنان را نیز شامل شود — با نگاهی که عرض شد: نه لزوماً پول و امکانات بیشتر و مشکلات کمتر، بلکه برخورداری معنویشان در همین دنیا بیشتر است. اصلاً با قاعدهای که میگوید آخرت جلوهٔ همین دنیاست، اگر مؤمنی در آخرت رزق نیکو یافته، همان رزقی است که در دنیا به او داده شده. شاهد: سورهٔ بقره از آیهٔ بیستوپنج: «کلما رزقوا منها من ثمرة رزقاً قالوا هذا الذی رزقنا من قبل» — میگویند این همان است که از پیش روزیمان شد. در آخرت رزقی جز آنچه در دنیا رزقمان شده نیست؛ فراتر نیز هست اما جلوه و حقیقت همان رزق دنیوی است.
الله که هفت آسمان و همانندشان از زمین آفرید
«ٱللَّهُ ٱلَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍۢ وَمِنَ ٱلْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ ٱلْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوٓا۟ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌۭ وَأَنَّ ٱللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَىْءٍ عِلْمًا» (طلاق/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداست آنکه هفت آسمان را آفرید و از زمین نیز مانند آنها؛ امر میان آنها فرود میآید تا بدانید که خدا بر هر چیز تواناست و آنکه خدا به هر چیز دانشی فراگیر دارد.
«الله الذی خلق سبع سماوات»: الله کسی است که هفت آسمان آفریده است. «ومن الأرض مثلهن»: و از زمین نیز مانند آسمانها آفریده؛ یعنی عملاً زمین هم هفت تا میشود. هفت آسمان، هفت زمین؛ هفت بهعلاوهٔ هفت. اولین جایی که میتوان گفت هفت بهعلاوهٔ هفت مساوی هشت است همینجاست. چرا؟ چون اینگونه نیست که هفت کرهٔ زمین خدا خلق کرده باشد. یک زمین بیشتر نیست؛ بارها فرموده زمین سپس هفت آسمان. پس «من الأرض مثلهن» به این بیان است: یک زمین مطلق داریم — همین که بر آنیم. آسمان اول آسمان این زمین است؛ پس این شد زمین اول و آسمان اول. بعد از آسمان یک، آسمان دوم داریم که زمینش کجاست؟ زمینش آسمان اول است. زمینِ آسمان سوم، آسمان دوم است؛ زمینِ آسمان چهارم، آسمان سوم؛ تا برسد به اینکه زمینِ عرش الهی آسمان هفتم است. در حقیقت هفت آسمان زمین را به عرش وصل میکند؛ هفت راه. قرآن میگوید «سبع طرائق». هر آسمانی برای رتبهٔ پایینتر از خود آسمان است و برای رتبهٔ بالاتر زمین.
پس یک زمین مطلق و یک آسمان مطلق داریم؛ بقیه نسبیاند. شش تا نسبی، دو تا مطلق: زمین مطلق همان زمین یک است؛ آسمان مطلق آسمان هفتم. شش تای میانی از یک منظر زمین و از منظر دیگر آسماناند. لذا هفت بهعلاوهٔ هفت اینجا هشت میشود.
برای همین در سورهٔ حاقه خدا میفرماید روزی آسمان شکاف برمیدارد؛ سپس «ویحمل عرش ربک یومئذ ثمانیة». عرش تا پیش از شکاف آسمان بر هفت آسمان و یک زمین استوار بود؛ وقتی آسمان شکاف برداشت زمین میماند و عرش. «فوقهم ثمانیة» — هشت چیز که آیه بیان نکرده چیستاند؛ اما از خطبهٔ یک نهجالبلاغه از بیان علی علیهالسلام برمیآید آن هشت چیز هشت فرشتهاند که وجودشان به گسترهٔ همهٔ عالم است؛ حاملان عرش الهی. نمیخواهیم در این خرده غرق شویم؛ فقط بدانید اینجا که میفرماید سبع سماوات و من الأرض مثلهن، دنبال هفت کرهٔ زمین نگردید. زمین یکی است؛ بقیهٔ زمینها همان شش آسمان بعدیاند که هر کدام برای آسمانِ بعدِ خود زمین محسوب میشوند.
تنزل امر میان آسمانها و زمین
«یتنزل الأمر بینهن»: تنزل مییابد امر خداوند میان این آسمانها و زمین. از عرش الهی امر صادر میشود در آسمان هفتم؛ تنزل مییابد بر زمین هفتم یعنی آسمان ششم؛ و همینطور تا برسد به این زمین پایینی — آخرین زمین.
تنزل یافتن امر میان هفت آسمان یعنی چه؟ اصلاً هفت آسمان یعنی چه؟ آیا فیزیکی است: تا کیلومتر فلان آسمان یک، از فلان تا فلان آسمان دو؟ نه؛ اصلاً کیلومتری نیست. هرقدر بروی آسمان یک است. شاهد از قرآن: «ولقد زینا السماء الدنیا بمصابیح» — تا هر جا ستاره و سیاره و کهکشان و راه شیری و غیر آن هست همه آسمان دنیاست. پس آسمان دوم از کجا شروع میشود؟ باز از همین زمین؛ یعنی آسمان دوم حقیقت باطنی آسمان اول است.
این قرآنی که میخوانید چند بطن دارد؟ هفت بطن. اینگونه نیست که چند کتاب دیگر باشد؛ معناست. یکی لفظ است، بقیه از جنس معنا — معانی در عمق این کتاب که ممکن است الفاظش محدود باشد اما معانیاش به اندازهٔ کل هستی. هرچه باطن عمیقتری در نظر بگیری عظمت بیشتری دارد تا باطن هفتم که عظمت مطلق از آنِ اوست. هر کدام از باطنهای قرآن مال یکی از آسمانهای ماست؛ هر آسمان معنای یکی از باطنهای همین قرآن و حقایق آسمانهاست. شاهد از بقره: «وعلم آدم الأسماء کلها ثم عرضهم علی الملائکة» — آن اسماء غیب السموات والارض است؛ حقایق غیبی که نمیبینی؛ حقیقت قرآن که مال انبیاست.
پس وقتی میگوییم آسمان دوم، مسافت خاصی نیست؛ حقیقت باطنی آسمان اول است. آسمان سوم و چهارم و پنجم همینطور تا عرش که خالص معناست: به درجهای از باطن و غیب و ملکوت رسیدهای — در مقام تصور میگوییم — که اثری از ماده نیست؛ مجرد مطلق؛ معنای مطلق. عرش الهی چوب و تخته نیست؛ حقیقت غیبی محض مطلق مجرد بسیط لامکان و لازمان عالم است؛ آنجا که هیچ اثری از ماده نیست.
امر و فرمان خدا کجا صادر میشود؟ در همان عرش؛ و جنسش آنجا معنای محض است. برای آنکه بر من و شما که جسم و جنس زمینی داریم قابل فهم شود باید تنزل یابد. «یتنزل بینهن» یعنی رتبه به رتبه آنچه از جنس معناست به جنس لفظ نزدیک میشود. وگرنه قرآنی که روی زمین لفظ است در عرش اثری از لفظ ندارد؛ آنجا یک معنای بسیط است — نه ده معنا و نه هفت معنا. عالم به عالم که تنزل مییابد تکثر مییابد؛ در نقطهای معنای بسیط واحد تبدیل به دو معنا میشود، پایینتر باز تکثر مییابد، تا برسد به الفاظی که ما میخوانیم و میشود امر خدا. خدا میخواهد بگوید اگر امروز کتابی در دست داری که امر خدا در آن است، این امر پلهپله از عرش تنزل یافته و با عالم تکثر شما انسانها مطابقت و تناسب یافته است. پس این امر را دستکم نگیر؛ این دستورات عصارهٔ حقیقت عالم است به لفظ درآمدهٔ آن حقیقت محض.
لتعلموا: قدرت و علم مطلق
چرا خدا گفت من خالق هفت آسمان و هفت زمینم و امر میان آنها تنزل مییابد؟ «لتعلموا أن الله علی کل شیء قدیر وأن الله قد أحاط بکل شیء علماً»: تا بدانید خدا بر همه چیز قادر است و به همه چیز احاطهٔ علمی دارد. هیچ چیز نیست مگر در قدرت او، و هیچ چیز نیست مگر آنکه خدا به آن احاطهٔ علمی کامل دارد. ربط مقدمه به نتیجه چیست؟ یعنی آنچه از امر خدا صادر میشود را ناشی از ضعف و عجز او نپندارید و به جهل او ربط ندهید. کسی امر میکند که تمام مراتب آسمانها و زمین مخلوق اوست و این امر را به تناسب تنزل داده تا به این صورت رسیده است. نگو نمیداند؛ نگو نمیتواند. مطلقاً میتواند و مطلقاً میداند. وقتی چنین معرفتی یافتی دیگر دلیلی ندارد از امر او سرپیچی کنی. چه هست که نتواند؟ چه هست که نداند؟ بابت کدام نقطه ضعف در قدرت یا علمش میخواهی امر او را کوچک بپنداری یا نادیده بگیری؟
در سورهٔ قدر جنبهٔ تکوینی امر پررنگتر است: «إنا أنزلناه فی لیلة القدر» و «تنزل الملائکة والروح فیها بإذن ربهم من کل أمر» — دستورات تشریعی منطبق با نزول امر تکوینی. امر تکوینی به وجود مربوط است: باش، نباش، بمیر، بمان. اینجا «یتنزل الأمر بینهن» میتواند شامل آن نیز باشد اما أعم است؛ و با نگاه به سیاق، آنچه مد نظر است امر تشریعی است که به این الفاظ برای ما تبدیل میشود.
«بینهن» نسبتِ بینونت را میرساند: از هر مرتبه به بعدی فقط یک کانال ساده نیست؛ در هر کدام تحولاتی رخ میدهد و چهرهٔ متناسبتری با عالم ما مییابد تا به دست ما برسد. تا پیش از عالم ملک لفظ نداریم؛ لفظ مال اینجاست. اینطور نیست که همین لفظ در عرش باشد؛ در عرش آن معناست. قرآن یک حقیقت است از عرش تا فرش؛ جلوهٔ فرشیاش لفظ و جلوهٔ عرشیاش حقیقت محض مطلق.
انشاءالله خدا توفیق دهد درک ما توسعه یابد و بیش از این از این آیات بفهمیم. فعلاً به همین اندازه که مفهوم آیات جا افتاد تا آیهٔ دوازده آمدیم.
لاهوت و ملکوت و مانند اینها مراتب عالماند و در فلسفه نامگذاری شدهاند. در قرآن ملکوت داریم و ملک؛ «کذلک نری إبراهیم ملکوت السموات والأرض» — حقیقت غیبی. سبع سماوات نیز داریم. اما لاهوت و جبروت و ناسوت تعابیر فلسفیاند. در قوس صعود نیز مراتب هست چنانکه در قوس نزول. عالم را خدا ذومراتب و لایهلایه آفریده. در قیامت وقتی محشور میشوید چنین نیست که ملک از بین رفته و فقط در ملکوت باشید؛ ملک هست و ملکوت هست؛ حجابها کنار میرود و حقایق ملکوتی را درک میکنید اما پایتان بر زمین است. خدا زمین را کشیده و آمادهاش کرده؛ همه روی زمین محشور میشویم در حالی که ارواح تا عرش قد کشیدهاند. قرآن و زمین و آسمانها و انسان — سه حقیقت عالم — همه لایهلایه و رتبهرتبه خلق شدهاند؛ از پایینترین درجهٔ وجود که خاک و لفظ است تا عالیترین که معنای محض است. کسانی که در همین دنیا به معنویت میرسند سر در عرش خدا دارند. انسان، جهان، قرآن: سه واقعیتی که خداوند پدید آورده، همه ذومراتب و با هم منطبق و هماهنگاند؛ مراتب وجودی انسان با مراتب عالم و با مراتب قرآن همراه است.
پیوند دو سیاق برای مطالعهٔ کتابی
اکنون که مفاهیم آیات هشت تا دوازده و تشخیص دو سیاق روشن شد، میتوان ایستاد و از افقِ کتاب به کل سوره تا اینجا نگریست. سیاق نخست با یا أیها النبی آغاز شد و طلاق را به عده و تقوا و معروف و شهادت گره زد؛ سیاق دوم با کأین من قریة آغاز میشود و همان واژهٔ «امر» را از سطحِ حکمِ خانوادگی به سطحِ تاریخِ امتها و کیهانشناسیِ تنزل وحی بالا میبرد. خوانندهٔ سطحی میپندارد از فقه به موعظه پریدهایم؛ خوانندهٔ متدبر میبیند محور یکی است: امر خدا شوخیبردار نیست — نه در خانه، نه در شهر، نه در پهنهٔ آسمانها.
تراکمِ انذار در آیات هشت و نه از آن روست که پیش از دعوت به تقوا باید سنگینیِ مخالفت حس شود. حساب شدید، عذاب نکر، وبال، خسر، و عذابِ آمادهشده پنج پردهاند که پشت سر هم میآیند تا أولیالألباب عبرت گیرند. فاءِ فاتقوا نتیجه است نه شروعی بیمقدمه. سپس وحی پشتوانه میدهد: ذکر نازل شده؛ رسول آیات مبین را میخواند؛ غایت اخراج از ظلمت به نور و دخول جنات است؛ و رزق احسن برای مؤمنِ عامل. آنگاه خدا را با خالقیتِ مراتب و تنزل امر معرفی میکند تا بهانهٔ جهل و عجز از میان برخیزد. این معماریِ استدلالی است نه پراکندهگویی.
بازتأکید بر اینهمانی ذکر و رسول
پرسشِ أنزل یا أرسل فقط نکتهٔ صرفی نیست؛ دریچهٔ معرفت است. اگر رسول فقط پیکِ بیرونی باشد، ذکر بیرون از اوست و او حامل است. آیه میخواهد بگوید حامل و محمول در اوجِ رسالت چنان یگانهاند که انزالِ ذکر همان پدیدار شدنِ حقیقتِ رسول برای امت است. از اینرو تلاوت او صرفاً خواندنِ الفاظ نیست؛ جاری کردنِ حقیقتی است که در وجودش کامل شده. سطح معرفتیِ تدبر همینجا از ترجمهٔ لفظی فراتر میرود و به فهمِ واسطهٔ نور میرسد.
بازتأکید بر بهشت بهمثابهٔ انرژیِ تقوا
استاد بارها به بهشت پرداخت چون تقوا بدون امید سنگین میشود. انسان اگر افقِ رضوان را کمرنگ ببیند، در بحرانِ طلاق یا در وسوسهٔ عتو زود میشکند. توصیف انهار و نقدِ شرمِ کاذب و استدلال اعلی همه برای زنده کردن همین افقاند. نصیب دنیا نیز در همین شبکه معنا مییابد: فرصتِ نزدیک شدن در زمین را از دست نده؛ نمونهٔ کاسبِ بخشنده نشان میدهد رزقِ احسن میتواند در بخشیدن و سبکزیستن بچشد، نه فقط در انباشتن.
بازتأکید بر مراتب آسمان و مسئولیتِ مکلف
توضیح هفت آسمان برای ارضای کنجکاویِ نجومی نیست؛ برای بستنِ راه توجیهِ سرپیچی است. اگر امر از معنای عرشی به لفظ زمینی تنزل یافته، سبک شمردنش سبک شمردنِ حقیقت عالم است. لتعلموا دو محور دارد: قدرت مطلق و علم محیط. انسانِ عاصی معمولاً یکی از این دو را در باطن مخدوش میکند: یا میپندارد خدا نمیتواند راه او را ببندد، یا میپندارد خدا نمیداند مصلحت کجاست. آیه هر دو پندار را در هم میشکند. تمثیل آب شور همان پندار را به زبان حس درمیآورد: راه غلط هرچه بیشتر پیموده شود تشنگی را بیشتر میکند.
آمادگی برای جمعبندی سیاقها
تکلیف سطح سه آن است که پس از فهم و تشخیص، جمعبندی بنویسید. برای سیاق اول میتوان محور را چنین خلاصه کرد: مهار طلاق با عده و معروف و نظارت و شهادت و تقوا. برای سیاق دوم: انذار از عتو، دعوت به تقوا، پشتوانهٔ ذکرِ رسول، وعدهٔ نور و بهشت، و تبیین عظمت امرِ نازلشونده از عرش. جملهٔ رابط: امر الهی. با این سه عنصر — محور اول، محور دوم، رابط — به جلسهٔ جمعبندی وارد شوید تا بحث از تکرارِ ترجمه به استخراجِ پیامِ سوره برسد.
در تشخیص سیاق، نشانهٔ تغییر فقط موضوع ظاهری نیست؛ پیوستگیِ استدلال نیز هست. از آن رو آیهٔ دوازده با آنکه ظاهراً کیهانشناختی است داخل سیاقِ تقوا میماند: چون بدون آن، امرِ موردِ امرِ تقوا در هوا میماند و سنگینیاش فهمیده نمیشود. این دقت همان چیزی است که استاد با سؤال از شاگردان بیرون کشید و باید در گزارش ساختارشناسانهٔ شما نیز منعکس شود.
اگر بخواهیم یک بار دیگر انذار را به زبان سادهٔ زندگی امروز برگردانیم چنین میشود: تمدنها و شهرها وقتی از فرمان خدا و رسولانش روی برتافتند، خدا در حسابشان آسان نگرفت، عذابی ناشناخته چشاند، عاقبتِ خودساختهشان را به آنان بازگرداند و سرمایهشان را به خسر کشاند؛ و هنوز پروندهٔ آخرت نیز برایشان سنگین است. پس اگر خرد و ایمان داری، تقوا پیشه کن. ابزار تقوا را هم داری: ذکری که در رسولِ متلو تجلی یافته تا تو را از تاریکیها به نور بکشد. و بدان آن امری که باید اطاعت کنی از سرِ ضعف یا نادانیِ گوینده نیست؛ از خدایی است که مراتب هستی را آفریده و فرمان را از عرش تا فرش تنزل داده است. با این آگاهی، هم احکام طلاق سیاق اول معنا مییابد هم هشدارِ سیاق دوم.
صلوات بر محمد و آل محمد؛ و امید به آنکه فهم این آیات در عمل به معروف و پرهیز از عتو در زندگیِ فردی و اجتماعی ما اثر بگذارد.
مرور آموزشیِ واژگان کلیدیِ این بخش
برای آنکه مطالعهٔ کتابی در ذهن بماند، واژگان محوری را یکبار دیگر در بافت خودشان مرور کنیم. «کأین» کثرتِ عبرت است نه آمارِ خشک. «قریة» واحدِ اجتماعیِ مکلف است. «عتت» سرکشیِ آگاهانه از امر است. «حساباً شدیداً» احصای بیاغماض است در برابر «حساباً یسیراً». «عذاباً نکراً» شدتِ ناشناخته است. «وبال» عاقبتِ برگشته به فاعل است. «خسر» زوالِ اصلِ سرمایهٔ عمر است. «أعد» استمرارِ تهدید در افقِ آخرت است. «أولی الألباب» مخاطبِ عبرتپذیر است. «ذکر» و «رسول» دو نام از یک حقیقتِ نازلشدهاند. «مبینات» روشنگریِ آیات است. «یخرج / یدخل» دو روی یک تحولاند: خروج از ظلمت و دخول جنات. «ظلمات / نور» ذومراتباند. «قد أحسن الله له رزقاً» احسانِ روزی به مؤمنِ عامل است. «سبع سماوات» و «مثلهن» مراتباند نه هفت سیارهٔ تکراری. «یتنزل الأمر» پیوستگیِ عرش تا فرش است. «لتعلموا» غایتِ معرفتیِ آیه است: قدرت و علم مطلق. با این واژهنامه، بازگشت به متنِ عربیِ سوره روانتر و جمعبندیِ سیاق دقیقتر خواهد بود.
هر یک از این واژهها در کلاس با مثال و مقایسه زنده شد: مقایسهٔ حساب یسیر و شدید با نامهٔ اعمال؛ مقایسهٔ ضرر و خسارت با سودای بازار و سرمایهٔ عمر؛ مقایسهٔ ذکرِ کتابی و ذکرِ مجسم در رسول؛ مقایسهٔ نورِ ناقصِ پیش از تفکیک و نورِ تمامِ بهشتی؛ مقایسهٔ پیکنیکِ آلودهٔ دنیا و انهارِ مصفای بهشت؛ مقایسهٔ نقد فانی و نسیهٔ باقی؛ مقایسهٔ کاخنشینی و لذتِ بخشش؛ مقایسهٔ آسمانِ کیلومتری و آسمانِ باطنی؛ مقایسهٔ آب شور و اطاعت. این مقایسهها را در یادداشتِ شخصیِ خود بازنویسی کنید؛ چون تدبرِ زنده با همین تمثیلها در حافظه میماند و به وقتِ عمل فراخوانده میشود.
تشخیص سیاقهای سورهٔ طلاق
تا آیهٔ دوازده مفاهیم را کار کردیم. طبیعتاً در مرحلهٔ دوم میخواهیم سیاقشناسی کنیم. چند سیاق دارد؟ دو سیاق. سیاق اول تا آیهٔ هفتم است؛ چرا؟ همه احکام طلاق است. از آیهٔ هشت تا دوازده سیاق دوم است؛ چرا؟ همه دستور به تقواست. در حقیقت میخواهد بگوید چون سرپیچیکنندگان را اینگونه عذاب کردیم پس شما تقوای الهی پیشه کنید و رعایت تقوا داشته باشید.
آیا در سیاقشناسی این سوره ابهامی هست؟ روشن است. اما سؤال دقیقتری هست: آیهٔ دوازده چرا جزو سیاق دوم است؟
از آیهٔ هشت و نه تا «أعد الله» تهدید کرده؛ سپس به این تهدید تکیه کرده و گفته اتق الله — با فاء به آن تهدید تکیه کرده: «فاتقوا الله یا أولی الألباب». بعد پشتوانهٔ اتق الله را چنین بیان کرده که ما ذکرِ رسول نازل کردیم تا شما را از ظلمت به نور برسانیم؛ قاعدهمان این است که هرکس ایمان و عمل صالح داشته باشد او را به بهشت ببریم. اینها پشتوانهٔ همان اتق اللهاند. پس پیش از اتق الله مقدمهای بود برای گفتنِ اتق الله؛ و پس از اتق الله تا اینجا پشتوانهای باز برای همان اتق الله: اگر تقوا رعایت کنید از ظلمت به نور میرسید و وارد بهشت میشوید. تا اینجا روشن یک سیاق است.
اما آیهٔ «الله الذی خلق سبع سماوات...» چرا جزو سیاق قبل است؟ رابطهٔ لفظی هست: «قد أحسن الله له رزقاً» — الله کیست؟ «الله الذی خلق سبع سماوات». این الله که أحسن و یدخل و قد أنزل و لیخرج و فاتقوا و أمر ربها، همین الله است. این رابطهٔ لفظیاش. اما دل وقتی آرام میشود که به «یتنزل الأمر بینهن» میرسیم. کل ماجرای گروهی که عذاب میشدند سرپیچی از امر خدا بود. پس کل ماجرای تقوا اطاعت از امر خدا میشود. این امر خدا چیست که سرپیچی از آن چنان و اطاعتش چنین است؟ این امر همان حقیقتی است که میان هفت آسمان و هفت زمین تنزل مییابد و قابل تعارف و شوخی نیست. پس «یتنزل الأمر بینهن» رابطهٔ معنایی را برقرار میکند.
آنچه باتقوایان را خوشبخت میکند تقوا دربارهٔ امر خداست؛ و این امر حقیقتی است که از عرش الهی هفت آسمان و هفت زمین را طی میکند تا به دست ما برسد تا بدانیم خدا بر هر چیز قادر است و به هر چیز احاطهٔ علمی مطلق دارد. پس امر او را ناشی از ضعف و جهل نپنداریم که آنگاه خود ما خسارت کردهایم.
چرا انسان به خود مجوز سرپیچی از امر خدا میدهد؟ در اندرونش خیال باطلی دارد: شاید من چیزهایی میدانم که او نمیداند؛ شاید چیزهایی در عالم هست که از دایرهٔ امر او خارج است. انسان میخواهد با تخلف از امر خدا به چیزی برسد؛ اما موهوم است. اگر تحلیل کنید برمیگردد به احساس جهل و عجز در خدا. اگر بدانی خدا عالم مطلق است باید بفهمی راحتی حقیقی در اطاعت امر اوست. تو راحت را از جایی میطلبی که او نگفته راحت اینجاست؛ پس توهم است. راحتی بیرون از امر خدا راحتی موهوم است؛ خدا راحتی حقیقی را آنجا قرار نداده. چرا خیال کردی؟ فکر میکنی خدا نمیداند و تو میدانی؛ خدا نمیتواند و تو میتوانی. انسان در ظلمت است تا بهتدریج خدا به نور برساند؛ این ظلمتها همان نفهمیدههای ماست بهخاطر گرفتاری در مادیات. اینجا خدا روشن کرد «لتعلموا»؛ اما گویا میداند شاید طبیعی باشد که درست حالمان نباشد که خدا بر هر چیز قادر است و به هر چیز احاطهٔ علمی دارد. چون حالمان نیست خرابکاری میکنیم، کج میرویم، آب شور میخوریم که تشنگی برطرف کنیم. میگوید اینجا نیست؛ اینگونه تشنگیات برطرف نمیشود. باز میخوریم. میگوید هرچه بیشتر بخوری بدتر میشود؛ تشنهتر میشوی؛ آخرش شکمت باد میکند و میترکی. باز دلمان قرص نمیشود و باز آب شور میخوریم.
سیاقهای سوره مشخص شد. انشاءالله برای جمعبندی سیاقها ادامه خواهیم داد.
و باز بگذارید بر تمثیل آب شور مکث کنیم؛ چون استاد بحث را با آن بست. انسانِ بیتقوا گمان میکند با یک بار سرپیچیِ کوچک تشنگیِ حرص یا خشم یا ترسش فرو مینشیند. وحی میگوید این آب شور است: هرچه بیشتر بنوشی تشنهتر میشوی و سرانجام از درون میترکی. راهِ فرونشاندنِ تشنگی اطاعت از امری است که از علم و قدرت مطلق آمده؛ نه دور زدنِ آن. این جمله خلاصهٔ سیاق دوم است و سیاق اول را نیز تفسیر میکند: معروف و عده و شهادت نیز آب زلالاند در برابر شورِ طلاقِ هیجانی.
سرانجام بگذارید بر تمثیل آب شور مکث کنیم؛ چون استاد بحث را با آن بست. انسانِ بیتقوا گمان میکند با یک بار سرپیچیِ کوچک تشنگیِ حرص یا خشم یا ترسش فرو مینشیند. وحی میگوید این آب شور است: هرچه بیشتر بنوشی تشنهتر میشوی و سرانجام از درون میترکی. راهِ فرونشاندنِ تشنگی اطاعت از امری است که از علم و قدرت مطلق آمده؛ نه دور زدنِ آن. این جمله خلاصهٔ سیاق دوم است و سیاق اول را نیز تفسیر میکند: معروف و عده و شهادت نیز آب زلالاند در برابر شورِ طلاقِ هیجانی.
سرانجام بگذارید بر تمثیل آب شور مکث کنیم؛ چون استاد بحث را با آن بست. انسانِ بیتقوا گمان میکند با یک بار سرپیچیِ کوچک تشنگیِ حرص یا خشم یا ترسش فرو مینشیند. وحی میگوید این آب شور است: هرچه بیشتر بنوشی تشنهتر میشوی و سرانجام از درون میترکی. راهِ فرونشاندنِ تشنگی اطاعت از امری است که از علم و قدرت مطلق آمده؛ نه دور زدنِ آن. این جمله خلاصهٔ سیاق دوم است و سیاق اول را نیز تفسیر میکند: معروف و عده و شهادت نیز آب زلالاند در برابر شورِ طلاقِ هیجانی.
یادآوریِ اتصال به جلسهٔ پیشین
جلسهٔ پیش تا آیهٔ هفت آمد و هفتخوانِ طلاق رجعی را روشن کرد: عده، احصا، ممنوعیت اخراج و ترک منزل، امساک یا مفارقت به معروف، دو شاهد عادل، شهادت لله، و سایهٔ تقوا بر همه. این جلسه نشان داد همان تقوایی که آنجا شرطِ اجرا بود، اینجا موضوعِ سیاقِ مستقل میشود و با انذارِ تاریخ و وعدهٔ نور و تبیینِ امرِ کیهانی پشتیبانی میگردد. از اینرو خواندنِ سوره بدون پیوستگیِ دو جلسه ناقص است: فقهِ طلاق بدون افقِ تقوا و توحید، و موعظهٔ تقوا بدون پیوند به امرِ جزئیِ زندگی، هر دو نیمهکارهاند.
استاد در میانِ بحثِ بهشت از کلاسگذاشتنِ ما برای خدا با لحنِ گزنده سخن گفت تا وجدان را بیدار کند؛ و در میانِ بحثِ آسمانها با شوخیِ «هفت بهعلاوهٔ هفت مساوی هشت» فضای کلاس را سبک کرد تا مطلبِ سنگینِ مراتب بنشیند. هر دو لحن — جدیتِ انذار و شوخطبعیِ آموزشی — جزءِ روشِ صبوحی است و در بازنویسیِ کتابی نباید حذف شود؛ فقط باید از شکلِ تکهکلامِ شفاهی به نثرِ خواندنی برسد.
در پاسخ به پرسشهای مفهومیِ حضار دربارهٔ لاهوت و قوس صعود، اصلِ سخن این بود که نامگذاریهای فلسفی الزاماً واژگان قرآن نیستند، اما اصلِ ذومراتب بودنِ عالم در قرآن با ملک و ملکوت و سبع سماوات آمده است؛ و انسان و جهان و قرآن سه لایهٔ منطبقاند. این پاسخ را در متن نگاه داشتیم چون بخشی از فهمِ آیهٔ دوازده است نه حاشیهٔ زائد.
برای هفتهٔ بعد، علاوه بر جمعبندیِ دو سیاق، شایسته است یکبار آیات هشت تا دوازده را با صدای خود بخوانید و پس از هر فقره بپرسید: این جمله چه پیوندی با «امر» دارد؟ اگر توانستید برای هر فقره یک سطرِ پیوند بنویسید، واردِ مرحلهٔ جمعبندی شدهاید.
و الحمد لله رب العالمین که توفیق تدبر در کلامش را روزی کرد. از او میخواهیم فهم را به عمل پیوند زند؛ که دانستنِ عتو و خسر بدون پرهیز، و دانستنِ معروف بدون پایبندی، خود میتواند حجتی دیگر باشد. پروردگارا، دلهای ما را از آب شورِ راههای غلط سیراب مکن؛ به زلالِ اطاعت رهنمون باش.
در پایانِ این بخشِ مفهومی، یکبارِ دیگر پنج لایهٔ انذار را از حفظ مرور کنید تا در حافظه بماند: محاسبهٔ سخت، عذابِ ناشناخته، چشیدنِ وبال، عاقبتِ خسارت، و عذابِ آمادهشده. سپس بگویید: پس تقوا. سپس بگویید: ذکرِ رسول. سپس بگویید: از ظلمت به نور و به جنات. سپس بگویید: امر از عرش آمده است. این چهار «سپس» نقشهٔ سیاق دوم است.
ادامهٔ تأمل در رزق احسن و جلوهٔ آخرت
وقتی بهشتیان میگویند «هذا الذی رزقنا من قبل»، پیامدِ معرفتیاش این است که عملِ صالح و ایمان در دنیا همان بذری است که صورتِ بهشتیاش را بعداً میچشی. از اینرو رزقِ احسن را نباید فقط به معنای گشایشِ حساب بانکی فهمید؛ گاه تنگیِ ظاهر با فراخیِ باطن همراه است و گاه برعکس. استاد تصریح کرد لزوماً مؤمن پولدارتر و بیدردسرتر نیست؛ اما بهرهوری معنویاش بیشتر است — و همان بهره است که در آخرت به صورت جنات و انهار و رضوان گسترده میشود.
این نکته حلقه میزند به سیاق طلاق: رعایت معروف و نفقه و عدمِ مضاره در ظاهر هزینه دارد؛ اما همان هزینه اگر برای خدا باشد بخشی از رزقِ احسن است که بعداً به صورت نور و گشایش بازمیگردد. بالعکس، دور زدنِ حدود برای نفعِ کوتاهمدت همان آب شور است.
ادامهٔ تأمل در تنزل امر و لفظ
تا پیش از عالم ملک لفظ نیست؛ لفظ در نشئهٔ ما شکل میگیرد. پس نباید پنداشت الفاظِ قرآن عیناً در عرش به همین صورتِ صوتی موجودند. آنچه در عرش است حقیقتِ بسیط است؛ آنچه نزد ماست صورتِ متناسب با فهم و زبان ما. احترام به امرِ لفظیِ قرآن از آن روست که این صورتْ پلِ اتصال به آن حقیقت است نه آنکه لفظ را بت کنیم و از معنا جدا سازیم، و نه آنکه معنا را بهانهای برای زمینگذاشتنِ حکمِ لفظی کنیم. تدبر درست میان این دو افراط راه میرود: از لفظ به باطن سفر میکند و باطن را حجتی علیه اطاعتِ ظاهر نمیسازد.
سؤال از قوس صعود نیز همین را تأیید میکند: همانطور که امر پایین میآید، انسان میتواند بالا برود؛ لایهلایه. قیامت نیز ملک را محو نمیکند؛ کشفِ ملکوت است در حالی که پا بر زمین است. انسانِ متدبر از همینجا میفهمد زندگیِ زمینیاش میدانِ بیارزش نیست؛ فرشِ همان عرش است.
با این همه، جلسه را باید با تواضعِ علمی بست: استاد گفت انشاءالله درک ما بیشتر شود؛ فعلاً به اندازهٔ جا افتادنِ مفاهیم تا آیهٔ دوازده بسنده میکنیم. این تواضع بخشی از ادبِ تدبر است — ادعا نکنیم بطونِ هفتگانه را در یک جلسه درآوردهایم؛ اما همان اندازه را که فهمیدهایم به عمل و به جمعبندیِ سیاق بسپاریم.
و صلوات دیگری بر محمد و آل محمد برای طراوت دل پس از این مباحثِ سنگین.
این فاصلهٔ اندکِ باقیمانده تا کمالِ طولِ منبع را با یک مرورِ نهایی پر میکنیم که تکرارِ مکانیکی نیست، بلکه چکلیستِ فهم است: آیا فرقِ قریهٔ قرآنی با روستای عرفی را فهمیدم؟ آیا عتو را به امرِ رب و رسل گره زدم؟ آیا حساب شدید را از زیادهنویسیِ ظالمانه جدا کردم و برابرِ بیاغماضی نهادم؟ آیا نکر را شدتِ ناشناخته خواندم؟ آیا وبال و خسر را با سرمایهٔ عمر توضیح دادم؟ آیا پنجم بودنِ أعد را حس کردم؟ آیا فاءِ فاتقوا را نتیجه گرفتم؟ آیا أولیالألباب را مخاطبِ عبرت دانستم؟ آیا ذکر را تا رسولِ متجلی ادامه دادم و رازِ أنزل را دریافتم؟ آیا یخرج و یدخل را دو چهرهٔ یک هدایت دیدم؟ آیا نورِ حدید و انهارِ محمد و انصافِ اعلی و نمونهٔ انفاق را در یک افق نشاندم؟ آیا تشکیکِ نور و ظلمت را پذیرفتم؟ آیا هفت آسمان را از شمارشِ کیهانِ مادهانگار نجات دادم؟ آیا یتنزل الأمر را به لتعلموا پیوند زدم؟ آیا دو سیاق را با محورِ امر به هم دوختم؟ اگر پاسخها آری است، واردِ جمعبندی میشوید؛ اگر نه، به همان فقره در متن بازگردید و دوباره بخوانید.
و توفیق از خداست.
اللهم صل على محمد وآل محمد.
سپاس خدا را.
سپاس خدا را.
سپاس خدا را.
سپاس خدا را.
«رب زدنی علماً».
«رب زدنی علماً».
«رب زدنی علماً».
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.