ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 009

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

ادامهٔ سورهٔ مُلک: زینت آسمان دنیا با مصابیح

پس از آیات آغازین سوره، کلام خدا به کارکرد مصابیح آسمان دنیا می‌رسد.

«وَلَقَدْ زَيَّنَّا ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنْيَا بِمَصَٰبِيحَ وَجَعَلْنَٰهَا رُجُومًا لِّلشَّيَٰطِينِ وَأَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابَ ٱلسَّعِيرِ» (ملک/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌یقین آسمان دنیا را با چراغ‌هایی آراستیم و آن‌ها را سنگسارهایی برای شیاطین قرار دادیم و برای آنان عذاب سوزان آماده کردیم.

«لَقَدْ» دو لایهٔ تأکید دارد: لام تأکید و «قد»؛ یعنی قطعاً و به‌تحقیق. «زَیَّنَّا»: زینت دادیم. «ٱلسَّمَآءَ ٱلدُّنْیَا»: آسمان دنیا. «بِمَصَابِیحَ»: با مصباح‌ها؛ مصباح یعنی چراغ. مراد از این چراغ‌ها ستاره‌ها و سیاره‌هاست؛ اجرام نورانی آسمان.

خدا می‌فرماید با این مصابیح آسمان دنیا را زینت دادیم. تا هر جا که خبر از ستاره و سیاره باشد، همه مال آسمان دنیاست؛ یعنی همین آسمانِ اولی که بالای سر ماست. با حساب‌وکتاب نجومی امروز هرقدر هم پیش برویم، باز ستاره هست و کهکشان هست. تلسکوپ‌ها از جایی به بعد دیگر نمی‌کاوند؛ ماهواره و موشک نیز تا مسافتی محدود می‌رسند و پس از آن از دسترس فعلی بیرون است. اما نگاه مسلح و غیرمسلح، با پرواز و بی‌پرواز، تا جایی که ستاره و سیاره هست همه آسمان اول است.

همین آسمان اول به تصریح قرآن لحظه‌به‌لحظه در حال توسعه است: «إِنَّا لَمُوسِعُونَ». پس وقتی از آسمان دوم تا هفتم سخن می‌رود، سخن از کیلومتر و مسافت مادی نیست. تا جایی که کیلومتر و جرم و ستاره و سیاره هست، همه آسمان اول است.

یکی از فلسفه‌های وجودی این ستاره‌ها زینت‌بخشی است؛ و بسیار زیباست. رؤیت آسمان در شب ظلمانی، به‌ویژه در کویر که ظلمت مطلق را بهتر تأمین می‌کند، احساس نزدیکی ویژه‌ای به آسمان می‌دهد. وقتی هوا پاک باشد و نور ماه یا چراغ‌ها فضا را نگرفته باشد، زیبایی و زینتِ مصابیحی که خدا در آسمان نهاده به اوج می‌رسد.

رجوم برای شیاطین؛ نه فقط زیبایی

کارکرد مصابیح صرفاً زینت نیست.

«وَجَعَلْنَٰهَا رُجُومًا لِّلشَّيَٰطِينِ» (ملک/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن‌ها را سنگسارهایی برای شیاطین قرار دادیم.

«رُجُوم» از «رجم» است؛ رجم یعنی سنگسار. این ستاره‌ها و سیاره‌ها مایهٔ سنگسار شیطان‌هایی‌اند که بخواهند در نظام آسمان‌ها اختلال ایجاد کنند. قرآن در جاهای دیگر نیز گفته است که اگر شیطانی بخواهد نفوذ کند، استراق سمع کند و نظام ارتباطی آسمان‌ها را تحت تأثیر قرار دهد، شهاب ثاقب او را می‌زند.

در سورهٔ جنّ، جنیان نقل می‌کنند که پیش‌تر در آسمان جاهایی برای شنیدن می‌نشستند؛ اما ناگاه دیدند آسمان غرقِ شهاب شده است: تیرهایی که اگر کسی بخواهد استراق سمع کند به او اصابت می‌کند.

«وَأَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْهَا مَقَٰعِدَ لِلسَّمْعِ ۖ فَمَن يَسْتَمِعِ ٱلْـَٔانَ يَجِدْ لَهُۥ شِهَابًا رَّصَدًا» (جن/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما از آسمان جایگاه‌هایی برای شنیدن می‌نشستیم؛ پس هرکس اکنون بشنود، برای خود شهابی در کمین می‌یابد.

و برای شیاطین عذاب سوزان نیز آماده شده است: «وَأَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابَ ٱلسَّعِیرِ». پس آسمان دنیا با چراغ‌ها زینت یافت؛ همان مصابیح مایهٔ رجم شیاطین شد تا در نظام ارتباطی آسمان‌ها دخالت نکنند؛ و علاوه بر رجمِ دنیوی، عذاب دوزخ نیز برای آنان مهیاست.

شیاطین در این آیه چه کسانی‌اند؟

اجمالاً مراد جنیانی‌اند که بخواهند شیطنت کنند و از قدرت‌هایشان برای تصرف و اختلال سوءاستفاده کنند. جنیان با انسان‌ها اشتراکاتی در خلقت دارند و تفاوت‌هایی: ما از ماده آفریده شده‌ایم و آنان از انرژیِ آتش. به‌سبب همین دستمایهٔ اولیه، قدرت نفوذ و تردد در آسمان‌ها دارند و می‌توانند در نقاطی برای استراق سمع بنشینند؛ توانایی‌ای که برای ما تجربی و ملموس نیست، چون جن نیستیم و با عالم جن ارتباط تنگاتنگ نداریم. قرآن از همین مقدار خبر داده است.

جنیان نیز مانند ما مکلف به ایمان‌اند. با نزول قرآن، امکان استراق سمع به‌طور کامل از آسمان‌ها برداشته شد. پیش‌تر هم استراق سمع مطلق نبود، اما جاهایی امکان «قاچاق» بود؛ آن مجاری نیز بسته شد. کسانی که همچنان می‌خواهند نفوذ کنند و اخبار غیبی بگیرند تا مدیریتی در عالم به راه اندازند، هم رجم می‌شوند و هم در جهنم می‌سوزند.

آیا راه دیگری دارند؟ آری؛ می‌توانند ایمان بیاورند. جنیان نیز مختارند، چنان‌که میان انسان‌ها گروهی نمی‌خواهند ایمان بیاورند و با خدا می‌جنگند: هم در دنیا ممکن است کتک بخورند و هم در آخرت.

دقت در واژه: «رُجُومًا» یعنی مایهٔ رجم، نه خودِ رجم. از ستاره و سیاره شهاب جدا می‌شود؛ قطعاتی که از جو خارج و مشتعل می‌شوند و اصابت می‌کنند.

شهاب و غیب؛ مانور و اصابت

گاهی پرسیده می‌شود: شهاب امری طبیعی است و دانشمندان بارش شهاب را پیش‌بینی می‌کنند؛ هیچ‌کس نگفته شهاب به شیطانی خورد. پاسخ این است که اصابت شهاب به شیاطین با چشم و تلسکوپ و تجربهٔ مادی اثبات‌پذیر نیست؛ امری غیبی است. شهاب را می‌بینی، اما جن را نمی‌بینی تا اصابت را ببینی. نیز خدا نمی‌گوید شهاب فقط یک خاصیت دارد و آن اصابت به شیاطین است. شهاب برای این کار طراحی شده، اما خدا می‌تواند طبق نظم و برنامه‌ای «مانور» برپا کند و باران شهاب راه بیندازد تا قدرت مقابله با شیاطین را به رخ بکشد. تشخیص نجومی زمان بارش به‌معنای لزوماً زدن شیاطین در همان لحظه نیست. ظاهر را می‌بینیم؛ قسمت اصابت دیده نمی‌شود.

شیطان نوعی از جن است: جنی که شیطنت می‌کند. انسان نیز اگر شیطنت کند شیطان می‌شود: «شَیَاطِینَ ٱلْجِنِّ وَٱلْإِنسِ». شیطان موجود شرور و موذی و خرابکار است. شیطان اکبر ابلیس است؛ بالاترین درجهٔ ارادهٔ دشمنی با خدا. میان جنیان ابلیس است؛ و استاد با تمثیلی تند می‌گوید میان آدم‌ها نیز دولت خبیث ایالات متحده نمونه‌ای از ارادهٔ شرّ سازمانیافته است.

کافران به رب و سرنوشت مشترک با شیاطین

«وَلِلَّذِينَ كَفَرُوا۟ بِرَبِّهِمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَبِئْسَ ٱلْمَصِيرُ» (ملک/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای کسانی که به پروردگارشان کفر ورزیدند عذاب جهنم است، و چه بد بازگشتگاهی است.

چنان‌که برای شیاطین عذاب سعیر آماده شده، برای کسانی از انسان‌ها که به پروردگارشان کفر ورزند نیز عذاب جهنم هست؛ «وَبِئْسَ ٱلْمَصِیرُ». سرنوشت مشترک شیاطینِ جن و کافران به ربوبیت از میان آدم‌ها.

از «ٱلَّذِینَ كَفَرُوا۟ بِرَبِّهِمْ» فهمیده می‌شود جرم اصلی این شیاطین کفر به رب است. می‌خواهند اخلال کنند تا ثابت کنند ربوبیت خدا مطلق نیست و می‌توان کار را از دست خدا درآورد. تفصیل این در سورهٔ جنّ می‌آید.

دو گروه جنیان پس از نزول قرآن

وقتی قرآن نازل شد و دیدند دیگر نمی‌توانند استراق سمع کنند، به بررسی پرداختند که چه چیز آسمان را غرق کرده. رسیدند به قرآن و پیامبر که قرآن می‌خواند. دو گروه شدند.

گروه صالح گفتند فهمیدیم آنچه راه‌های آسمان را بسته نزول همین کتاب است؛ به آن ایمان آوردند، تسلیم شدند و منذران و مبلغان اسلام در طوایف خود شدند.

گروه اشرار تصمیم دیگری گرفتند. خدا تصمیمشان را صریح نمی‌گوید، اما از پاسخ معلوم می‌شود: صالحان می‌گویند فهمیدیم قدرت به عجز درآوردن خدا و فرار از دست او را نداریم. پس گروه شرور در توهمِ همین دو چیزند: یا خدا را به عجز درمی‌آورند یا از دستش می‌گریزند.

از اینجا منطق شیطان‌پرستی روشن می‌شود. شیطان‌گرایی نمی‌گوید خدا نیست؛ می‌گوید خدا هست و می‌خواهیم رویش را کم کنیم. کشتگان خود را در این راه شهید می‌شمارند. خدا را در ذهن خود حاکمی ظالم می‌نشانند که ظلم اولش مجبور کردن جدشان ابلیس به سجده بر آدم بوده و اخراج او. این تخیل را به بشر نیز منتقل کرده‌اند. در نوشته‌هایشان ورود به جهنم را انکار نمی‌کنند، اما می‌خواهند جزو افتخاراتشان باشد؛ چون هنوز جهنم را ندیده‌اند و خیال می‌کنند تحمل‌پذیر است. جنگ توهمی با خدا؛ درحالی‌که همه در مشت او گرفتارند. خدا برای امتحان و ابتلا فرصت داده؛ سطحی پیچیده از ابتلاات در این عالم.

آتشِ خلقت و عذاب سعیر؛ حکایت بهلول

اینکه شیاطین از آتش‌اند به‌معنای آن نیست که با عذاب سعیر نمی‌توان عذابشان کرد. حکایتی معروف است: متکلمی بر منبر شبهه می‌کرد که شیاطین از آتش‌اند؛ چگونه در جهنم عذاب شوند؟ بهلول کلوخی بر سر او کوبید. در دادگاه گفت: او گفت از آتش‌اند پس با آتش عذاب نمی‌شوند؛ من دیدم او از خاک است، پس با خاک نمی‌شود کاری‌اش کرد؛ امتحان کردم. انسان از خاک است، اما با خاک می‌توان عذابش داد. از آتش بودن غیر از آتش بودن است؛ از خاک بودن غیر از خاک بودن. دستمایهٔ اولیهٔ خلقت شیطان آتش است؛ خودش تکهٔ آتش نیست و لزوماً داغ نیست. می‌خواهد بگوید جنسشان انرژی است: محدود به ثقل ماده نیستند، لطیف‌اند، سریع و سبک و نامرئی‌اند؛ اما حیات و تغذیه و تولد و تناسل دارند؛ همه از قرآن ثابت می‌شود.

زندگی‌شان به‌لحاظ سبک شاید به طایفهٔ حیوان تشبیه‌پذیر باشد؛ بعید است تمدنی به معنای انسانی داشته باشند؛ جای مطالعه دارد. رتبهٔ وجودیشان از انسان پایین‌تر است، اما درک دارند و وسوسه می‌کنند.

سلسله‌مراتب شیاطین و اختلالات روانی

قرآن می‌گوید ابلیس ذریه دارد؛ فرزندان بسیاری کمکش می‌کنند. نسل‌ها عوض شده و ابلیس هنوز زنده است چون خدا به او فرصت داده؛ وگرنه عمرشان محدود است. برای آدم‌های معمولی گاه بچه‌شیطان‌ها کافی‌اند؛ سلسله‌مراتب هست تا برای افراد قوی‌تر شیطان‌های قوی‌تر و گاه خود ابلیس به صحنه بیاید.

اختلالات عصبی در بعضی موارد ریشهٔ جسمی دارد — کم‌خونی و مانند آن — و گزینهٔ اول بررسی‌های ساده‌تر است، نه اینکه هرکس حواس‌پرت است بگوییم جن‌زده شده. مواردی هم هست که ریشهٔ جسمی ندارد و تحت تأثیر شیاطین است. چون نامرئی‌اند، پناهی جز خدا نیست. در بیماری می‌توان ماسک زد؛ در پناه از جن اسباب معنوی است: توسل، ذکر، انس با قرآن و دین. مسلط شدن جنیان ناخودآگاه نیست؛ بی‌تقوایی میدان می‌دهد.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در نهج‌البلاغه می‌فرماید گناه مرحله‌به‌مرحله بستر تخم‌ریزی شیطان در وجود انسان می‌شود؛ خود انسان میدان داده. راهش توبه، قرآن، خدمت به خلق است. برای کسانی که بسیار ضعیف شده‌اند، قدرتمندانِ معنوی باید به دادشان برسند؛ نه رمال و دکان‌بازی. این بحث دامنه‌دار است و معمولاً پرطرفدار؛ ان‌شاءالله در سورهٔ جنّ بیشتر.

چرا «وَلِلَّذِینَ كَفَرُوا» جدا آمده؟

اگر مراد همان شیاطین آیهٔ پنج بود، تکرار «وَلِلَّذِینَ كَفَرُوا۟ بِرَبِّهِمْ» لازم نبود. آیات بعد اطمینان می‌دهد مخاطبِ تازه کافران به رب‌اند — در درجهٔ اول انسان‌ها، و اعم از انس و جن در درجهٔ بعد؛ جنیان ملحق به ما در بهره‌گیری از قرآن‌اند و مخاطب اول نذیر انسان است.

آسمان دنیا و مرز مطالعات ما

وقتی می‌گوییم آسمان دنیا همان آسمان اول است، باید از توهمِ مسافت‌زدگی بیرون بیاییم. انسان امروز با عدد و رقم نجومی سخن می‌گوید و خیال می‌کند هرچه دورتر رود به آسمان‌های بالاتر نزدیک شده است. قرآن مرز را جور دیگر می‌کشد: معیار، حضورِ ستاره و سیاره و جرم نورانی است، نه کیلومترشمارِ ذهن ما. تلسکوپ تا جایی می‌کاود و از آنجا به بعد خاموش می‌شود؛ ماهواره و موشک تا مسافتی محدود بالا می‌روند و پس از آن فعلاً از دسترس ما خارج‌اند. اما تا هر جا که چشم مسلح یا غیرمسلح، با پرواز یا بی‌پرواز، خبر از ستاره بگیرد، هنوز در آسمان اولیم.

و همین آسمان اول ایستا نیست. قرآن تصریح می‌کند ما توسعه‌اش می‌دهیم. پس تصویرِ آسمان‌های هفت‌گانه را نباید با لایه‌های کیلومتریِ جو اشتباه گرفت. آسمان دوم تا هفتم در منطق این آیات از جنس مسافتِ مادیِ ستاره‌دار نیست؛ وگرنه با توسعهٔ پیوستهٔ آسمان دنیا، آن حساب به‌هم می‌ریزد.

زیبایی مصابیح را نباید سرسری گرفت. تجربهٔ شبِ بی‌ماه در کویر، وقتی نور شهر و چراغْ ظلمت را نشکسته، نزدیک‌ترین احساس به آن زینتی است که آیه می‌گوید. ستاره‌باران در آن ظلمت مطلق به اوج می‌رسد؛ و همین زیبایی یکی از فلسفه‌های وجودی مصابیح است — نه همهٔ فلسفه.

رجوم، استراق سمع و بستن مجاری قاچاق

رجم در اینجا سنگسارِ فیزیکیِ مشهودِ آزمایشگاهی نیست که بخواهیم با دوربین ثبتش کنیم. قرآن از حقیقتی غیبی خبر می‌دهد: نظام ارتباطی آسمان‌ها حریم دارد. شیطانی که بخواهد اختلال ایجاد کند، نفوذ کند، بشنود آنچه نباید، با شهاب ثاقب روبه‌رو می‌شود. سورهٔ جن این را از زبان خود جنیان نقل می‌کند: پیش‌تر مقاعدی برای سمع داشتیم؛ اکنون هرکس بخواهد بشنود شهابی در کمین می‌یابد.

با نزول قرآن این بستن کامل‌تر شد. پیش‌تر هم استراق سمع مطلق و همه‌جایی نبود؛ اما روزنه‌هایی برای قاچاقِ خبر بود. آن روزنه‌ها نیز بسته شد. آسمان «غرق» شد — تعبیر خودشان — پر از تیرهایی که نمی‌گذارند بنشینی و بشنوی.

و رجم تنها واکنش دنیوی نیست. «أَعْتَدْنَا لَهُمْ عَذَابَ ٱلسَّعِیرِ»: برای کسانی که بخواهند از این مسیر بروند و اختلال بیافرینند، علاوه بر اصابتِ اینجا، عذاب سوزانِ آنجا مهیاست. باید پاسخگو باشند.

اختیار جن و ایمان آوردن

جنیان مکلف‌اند. شیطان در این آیه یعنی جنی که مسیر شیطنت را برگزیده، نه اینکه همهٔ جن یکسره ملعونِ بی‌راهِ بازگشت باشند. راه ایمان باز است، چنان‌که میان انسان‌ها نیز گروهی می‌جنگند و گروهی ایمان می‌آورند. جنگ با خدا هم در دنیا ممکن است کتک داشته باشد و هم در آخرت.

رجوم مایهٔ رجم است: از ستاره و سیاره قطعه جدا می‌شود، شهاب مشتعل می‌گردد و اصابت می‌کند. خدا نگفته کلِّ کارکرد شهاب همین یک چیز است؛ گفته برای رجم شیاطین قرار داده شده. مانورِ بارشِ قابل‌پیش‌بینی می‌تواند نمایش قدرت باشد، بی‌آنکه هر شهابِ تقویمی لزوماً در همان ثانیه به شیطانی خورده باشد. ظاهر را تلسکوپ می‌بیند؛ مقصدِ غیبی را نه.

شیطان اکبر ابلیس است. سلسله تا انسانِ شرور و نظام‌های شرّ نیز امتداد معنایی دارد: «شَیَاطِینَ ٱلْجِنِّ وَٱلْإِنسِ». شرارت وصف رفتار است، نه فقط نام یک گونه.

از سورهٔ جن: صالحان و اشرار پس از کشف قرآن

وقتی راه‌های سمع بسته شد، جنیان به جست‌وجو افتادند. به پیامبر و قرآن رسیدند. صالحان فهمیدند عاملِ بستن همین کتاب است؛ ایمان آوردند، از اخلال دست کشیدند و خود منذر قومشان شدند: بیایید ایمان بیاورید؛ پیامبر آمده و گمان می‌کردیم دیگر نخواهد آمد.

اشرار راه دیگر گرفتند. از زبان صالحان می‌شنویم که قدرت به عجز آوردن خدا و فرار از دست او را نداریم؛ پس معلوم می‌شود خیالِ طرفِ مقابل همین دو توهم است. اینجا ریشهٔ شیطان‌گرایی روشن می‌شود: خدا را انکار نمی‌کنند؛ می‌خواهند روی خدا را کم کنند. جدشان ابلیس را مظلومِ سجده‌نکردن بر آدم می‌شمارند و کشتگان راهشان را شهید. جهنم را هم گاه در فهرست افتخارات می‌گذارند — چون ندیده‌اند و خیال می‌کنند تحمل‌پذیر است. جنگ توهمی؛ و همه در مشت خدا. فرصت ابتلا هنوز هست؛ جمعشان نکرده و یکجا دور نریخته تا سطح پیچیده‌ای از آزمون در این زمین جریان یابد.

بهلول و کلوخ؛ از آتش بودن غیر از آتش بودن

شبههٔ قدیمی: شیطان از آتش است؛ پس چگونه با آتش عذاب شود؟ پاسخِ تمثیلی بهلول با کلوخ بر سرِ شبهه‌گر همین است: انسان از خاک است، اما با خاک می‌توانش عذاب کرد. دستمایهٔ اولیه غیر از هویتِ کنونی است. شیطان تکهٔ آتشِ سوزانِ قابل‌لمس نیست؛ انرژی‌پایه و لطیف و نامرئی و سریع است؛ حیات و نسل و مرگ دارد. ابلیس فرصتِ طولانی گرفته؛ ذریه‌اش می‌آیند و می‌روند و کمک می‌کنند. برای افراد معمولی گاه مأمورانِ پایین‌دست کافی‌اند؛ برای قوی‌ترها مراتب بالاتر و گاه خود ابلیس.

وسوسه بر ذهن انسان از کارهای آنان است. تمدن به معنای شهرسازیِ انسانی برایشان بعید می‌نماید؛ سبک زندگی‌شان ساده‌تر و ثابت‌تر می‌نماید — تشبیهی خام به ثباتِ نسبیِ سبکِ حیوان در طول زمان، نه برای تحقیرِ تکوینی بلکه برای حدسِ سبک. رتبهٔ وجودی‌شان از انسان پایین‌تر است، اما درک دارند.

جن‌زدگی و اولویت تشخیص

هر حواس‌پرتی و فکر منفی را جن‌زدگی نامیدن غلط است. گزینهٔ اول بررسی جسم و تغذیه و درمان است. مواردی هم بدون ریشهٔ جسمی تحت تأثیر شیاطین است. پناه از جن با ماسک و دارو نیست؛ اسباب معنوی است: قرآن، ذکر، تقوا، خدمت. امیرالمؤمنین علیه‌السلام گناه را بسترِ نسل‌گیریِ شیطان در وجودِ خودِ انسان می‌داند؛ میدان را خودمان داده‌ایم. توبه میدان را پس می‌گیرد. برای خیلی‌ضعیف‌شدگان، اهلِ اتصالِ قوی‌تر باید دعا و راه نشان دهند؛ نه دکان رمالی.

این بحث پرطرفدار و سؤال‌خیز است؛ وعدهٔ تفصیل در سورهٔ جنّ، که در همین سطح از دوره‌ها آخرین سوره‌هاست، باقی است.

جهنم زنده: شیهه و فوران و غضب

«إِذَآ أُلْقُوا۟ فِيهَا سَمِعُوا۟ لَهَا شَهِيقًا وَهِىَ تَفُورُ» (ملک/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون در آن افکنده شوند، برای آن شیهه‌ای می‌شنوند درحالی‌که می‌جوشد.

«تَكَادُ تَمَيَّزُ مِنَ ٱلْغَيْظِ ۖ كُلَّمَآ أُلْقِىَ فِيهَا فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُهَآ أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ» (ملک/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نزدیک است از شدت خشم پاره پاره شود. هرگاه گروهی در آن افکنده شوند، نگهبانانش از آنان می‌پرسند: آیا هشداردهنده‌ای به سویتان نیامد؟

وقتی کافران به پروردگار پرتاب می‌شوند در جهنم، برای جهنم شیهه‌ای می‌شنوند؛ جهنم خود نعره می‌کشد درحالی‌که فوران می‌کند. نزدیک است از شدت غضب تکه تکه شود.

در فرهنگ قرآن جهنم چهاردیواری یا چاهِ بی‌جان نیست؛ موجودی زنده است که در درونش آتشگاه‌ها هست. لزوماً به هیبت آدم نیست؛ شاید هیبت دود یا سایهٔ مجسم — قرآن می‌گوید «ٱنطَلِقُوٓا۟ إِلَىٰ ظِلٍّ ذِى ثَلَٰثِ شُعَبٍ». فیزیک دقیق جهنم در ذهن ما نیست، اما از قرآن برمی‌آید زنده است، سخن می‌گوید، می‌بلعد، نعره می‌کشد. در محشر حاضرش می‌کنند؛ عظیم است، فوران می‌کند، هر لحظه گویی می‌خواهد منفجر شود؛ و ظلمت دارد. گاه جرقه‌ای به اندازهٔ شتر زرد از آن پرتاب می‌شود: «كَأَنَّهُۥ جِمَٰلَتٌ صُفْرٌ» که در سورهٔ مرسلات خوانده‌ایم.

آدم‌ها را دسته‌دسته در کام جهنم می‌ریزند. هر بار که فوجی افکنده شود، خازنان جهنم با تعجب می‌پرسند: «أَلَمْ یَأْتِكُمْ نَذِیرٌ؟» آیا هشداردهنده‌ای نیامد؟ علی‌القاعده با وجود انذاردهندگان توقع زیارت شما را اینجا نداشتیم.

«قَالُوا۟ بَلَىٰ قَدْ جَآءَنَا نَذِيرٌ فَكَذَّبْنَا وَقُلْنَا مَا نَزَّلَ ٱللَّهُ مِن شَىْءٍ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِى ضَلَٰلٍ كَبِيرٍ» (ملک/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گویند: آری، هشداردهنده‌ای به سوی ما آمد؛ پس تکذیب کردیم و گفتیم خدا چیزی نازل نکرده؛ شما جز در گمراهی بزرگ نیستید.

می‌گویند چرا آمد: پیامبران و اولیا و اوصیا و مبلغان آمدند؛ شنیدیم و فهمیدیم. اما تکذیب کردیم. جهنم را دروغ شمردیم، عذاب را دروغ، و هشدار توحید را. گفتیم خدا چیزی نازل نکرده؛ شما هشداردهندگان در ضلال کبیرید. این را در حال سوختن می‌گویند، نه با لحنِ آرامِ کلاس درس.

لو کنا نسمع أو نعقل

«وَقَالُوا۟ لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنَّا فِىٓ أَصْحَٰبِ ٱلسَّعِيرِ» (ملک/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتند: اگر می‌شنیدیم یا تعقل می‌کردیم، در میان اصحاب سعیر نمی‌بودیم.

«لَوْ» شرطیهٔ امتناعیه است: شرطی که وقتش گذشته. کسی بی‌دقت از خیابان رد شد و مُرد؛ می‌گویند اگر احتیاط کرده بود الان پیش خانواده‌اش بود — این «اگر» با «لَوْ» است. اما «اگر احتیاط کنی به سلامت می‌رسی» که هنوز ممکن است با «إِنْ» می‌آید.

چرا «نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ»؟ بعضی اصلاً به سمع نمی‌رسند: مجال شنیدن سخن نذیران را نمی‌دهند؛ پیامبر که می‌خواهد حرف بزند می‌روند، قرآن که خوانده شود ترجیح می‌دهند نشنوند، هشدار را خفه می‌کنند. بعضی سمع می‌دهند اما به آنچه شنیدند ملتزم نیستند. در قرآن عقل به‌معنای التزام و پایبندی است، نه صرف فکر. اگر چیزی را نفهمیده باشی نوبت عقل نمی‌رسد.

مثال رانندگی: کسی که اصلاً نمی‌داند سرعت مطمئنه چیست نادان است؛ کسی که می‌داند اما اعتنا نمی‌کند بی‌عقل است. در عرف ما نیز «عقل نداری» را به کسی می‌گوییم که می‌داند و ملتزم نیست. پس برخی مشکلشان ندادن مجال شنیدن بود؛ برخی شنیدند و ملتزم نشدند. اگر شنیده یا ملتزم شده بودند امروز میان اصحاب سعیر نبودند.

اصحاب سعیر در آیهٔ پنج شیاطین‌اند؛ در آیات شش تا یازده کافران به ربوبیت نیز به آنان ملحق می‌شوند. خدا آنان را در جهنم با شیاطین قاطی کرده است.

«فَٱعْتَرَفُوا۟ بِذَنۢبِهِمْ فَسُحْقًا لِّأَصْحَٰبِ ٱلسَّعِيرِ» (ملک/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به گناه خود اعتراف کردند؛ پس دوری و هلاکت باد بر اصحاب سعیر.

در دنیا اگر کسی به گناه اعتراف کند می‌گویند ان‌شاءالله تکرار نکنی و امید عفو هست. اعتراف در قیامت لعنت به دنبال دارد: «سُحْقًا» پلیدی و نفرین نصیبشان باد.

چرا این گفت‌وگو نقل شده؟

کسی که در جهنم می‌سوزد کمک می‌خواهد؛ می‌خواهد رحم خازنان را تحریک کند تا آتش سردتر شود یا آب جوشان کمتر سوزناک. مکالمه درمی‌گیرد و به آنان گفته می‌شود سزاوار بخشش نیستید: مگر نذیر نیامد؟ این یادآوری دائمِ فرصت‌های سوخته بخشی از عذاب است. خدا می‌خواهد نشان دهد هیچ جهنمی خیال نمی‌کند به او ظلم می‌شود؛ می‌داند عمل خود اوست.

نقل این گفت‌وگو برای ما خودِ انذار است: اگر راه کفر به ربوبیت بروید سرانجام با اصحاب سعیر یک جا می‌سوزید. سخن نذیر را بشنوید و ملتزم شوید تا گرفتار این عاقبت نشوید. حجت تمام می‌شود؛ فردا نگویند نشنیده بودیم.

استاد از حس شخصی خود می‌گوید گاه در سجده دل می‌لرزد: خدایا مرا به جهنم نبر؛ و بعد نسل و اهل و همسایه — کی را دلت می‌آید برود جهنم؟ کسانی که جهنم را می‌فهمند، امر به معروف و نهی از منکر از سویدای جانشان برمی‌خیزد؛ با عشق و اشک خواهش می‌کنند؛ و هرچه جدی‌تر شوند جهنمی‌مَسلکان بیشتر مسخره‌شان می‌کنند.

خاطره‌ای از شهر خود: در مسجد جامع برای ختم، مردم شیک نشسته بودند. عالمی پیر و سید با جذبهٔ معنوی از کنار مسجد برخاست، با گریه و دست لرزان مردم را انذار داد: از جهنم بترسید؛ گناهان را ترک کنید. از میان همان جمع شنیده شد یواشکی می‌گفتند دیوانه شده. نهی از منکرِ برآمده از سویدای جان را سفاهت شمردند. پیامبر وقتی چنین آیاتی نازل می‌شد می‌گریست و چهار ستون بدنش می‌لرزید؛ می‌گفتند دیوانه است. می‌فرمود من سفیه نیستم؛ چیزهایی می‌بینم.

امروز انذار را جمع کرده‌ایم. هرکس جهنم را برای خود خاموش کرده: یکی می‌گوید خدا مهربان است؛ یکی اهل‌بیت دارم؛ یکی مرا نبرد کی را ببرد؛ یکی جهنم نیست بیمارستان است؛ یکی این حرف‌ها برای آدم شدن ماست و پشت صحنه خبری نیست؛ یکی آخوندها از خودشان می‌گویند؛ یکی قرآن کتاب قدیم است. به هرکس بگویی جهنم، ناراحت می‌شود.

بحث مخاطبِ آیات: قرآن در وهلهٔ اول برای انسان‌ها آمده و جنیان ملحق‌اند. سیر آیات بعد — پنهان یا آشکار کردن سخن، علم به ذات صدور، زمین ذلول — قانع می‌کند مخاطبِ اصلی انسان است؛ و «ٱلَّذِینَ كَفَرُوا۟ بِرَبِّهِمْ» اعم از انس و جن است، انس در درجهٔ اول.

خشیت بالغیب در برابر کفر به رب

«إِنَّ ٱلَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِٱلْغَيْبِ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ كَبِيرٌ» (ملک/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا کسانی که از پروردگارشان در نهان می‌هراسند، برای آنان آمرزش و پاداشی بزرگ است.

«یَخْشَوْنَ»: خشیت دارند؛ ترس از مقام و حساب بردن. «بِٱلْغَیْبِ»: به سبب ایمان به غیب، از پروردگاری حساب می‌برند که با چشم سر دیده نمی‌شود — با چشم دل البته دیده می‌شود. اگر کسی اهل ایمان به غیب نباشد، پروندهٔ خشیت از رب در ذهنش باز نمی‌شود. نخستین صفت متقین در قرآن «ٱلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِٱلْغَیْبِ» است: باور کنی همه چیز همان محسوساتِ چشم و پوست و بینی و زبان و گوش نیست؛ همین عالم باطنی دارد.

در مقابل اصحاب سعیر شدنِ کافران به رب، از مغفرت و اجر برای خاشعان سخن می‌گوید. توقع بود در مقابل کفر، ایمان بیاید؛ چرا خشیت جایگزین ایمان شد؟ تا بگوید معیار کفر و ایمان ادعا نیست؛ معیار خشیت است. ایمان هرکس به پروردگار به اندازهٔ خشیت و حساب بردن اوست. بسیاری به زبان مؤمن‌اند اما حکم خدا را له می‌کنند، از آیه روی می‌گردانند، تره خرد نمی‌کنند. خشیت مراتب دارد؛ به هر اندازه خشیت داری همان‌قدر ایمان داری.

اگر خدا اینجا می‌گفت ایمان، می‌گفتیم الحمدلله مؤمنیم و این سوره با ما کار ندارد. با خط‌کش خشیت خود را اندازه بگیریم: چقدر خدا را حاضر می‌بینیم؟ چقدر به‌خاطر احساس حضور دست از گناه برمی‌داریم و به واجبات عمل می‌کنیم و دست دیگران را می‌گیریم و خیانت و دروغ نمی‌گوییم؟

«لِیَبْلُوَكُمْ أَیُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا» پایه در ایمان به ربی دارد که به خشیت بینجامد. آنگاه انسان برای آزمونِ بهترین عمل آماده می‌شود؛ وگرنه رفتار نفسانی می‌کند. تقوا ظهور عملی خشیت است.

خزّان جهنم و انتظار نداشتن از شما

سؤال خازنان — «أَلَمْ یَأْتِكُمْ نَذِیرٌ» — از سرِ تعجب است: ما با وجود انبیا و اولیا و کتاب توقع نداشتیم شما را اینجا ببینیم. جواب دو لایه دارد: بلی آمد و تکذیب کردیم؛ و گفتیم خدا چیزی نازل نکرده و شما در ضلال کبیرید. متهم کردنِ هشداردهنده به گمراهی بزرگ، الگوی تکراریِ کفر است: به‌جای ترس از جهنم، انذارگر را دیوانه و سفیه خواندن.

لو کنا نسمع أو نعقل دو بیماری را جدا می‌کند. بیماری اول: ندادنِ میدانِ شنیدن. بیماری دوم: شنیدن بدون التزام. عقل در قرآن پایبندی است. مثال سرعت مطمئنه را دوباره به یاد آور: ندانستن نادانی است؛ دانستنِ بی‌عمل بی‌عقلی. اصحاب سعیر در این آیات شیاطین و ملحقانِ انسانی‌شان‌اند؛ اعترافِ آنجا صحقاً می‌آورد نه عفوِ دنیا را.

نقل گفت‌وگو پیشاپیش حجت است. فردا کسی از جمع ما اگر — پناه بر خدا — کافر به رب بمیرد، نمی‌تواند بگوید نشنیده بودم. استاد با طنز تلخ می‌گوید: دو روز مانده به عید غدیر فلان جا شنیده بودی؛ پس چرا اینجایی؟ و دعا می‌کند حتی یک نفر از این جمع به جهنم نرود.

خشیتِ فهمیده‌شدنِ جهنم است که امر به معروف را از سویدای جان بلند می‌کند. خاطرهٔ عالمِ پیرِ مسجد جامع نشان می‌دهد جامعهٔ رسمیِ ختم و چای و تسلیت چگونه انذارِ لرزان و گریه‌آلود را دیوانگی می‌خواند. پیامبر نیز وقتی حقیقت را می‌دید می‌لرزید و می‌گریست و دیوانه‌اش می‌خواندند. امروز هرکس با بهانه‌ای جهنم را خاموش کرده؛ قرآن اما پر از انذار است و پر از انکارِ بشر.

مخاطبِ این انذار در درجهٔ اول انسان است؛ جن ملحق است. «ٱلَّذِینَ كَفَرُوا۟ بِرَبِّهِمْ» اعم است، اما سیرِ آیاتِ بعد — سرّ و جهر، علم خالق، زمین ذلول، أأمنتم، پرنده — سخن با آدمیانِ روی زمین است.

اسرار یا جهر؛ علیم بذات الصدور

«وَأَسِرُّوا۟ قَوْلَكُمْ أَوِ ٱجْهَرُوا۟ بِهِۦٓ ۖ إِنَّهُۥ عَلِيمٌۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ» (ملک/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سخن خود را پنهان کنید یا آشکار سازید؛ همانا او به راز سینه‌ها داناست.

سخن و نظر خود را خواه پنهان کن خواه آشکار؛ او به آنچه در نهان دل‌ها می‌گذرد آگاه است. منتظر گفتن یا نگفتن شما نیست که بگویی بفهمد و نگویی نفهمد.

«أَلَا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ ٱللَّطِيفُ ٱلْخَبِيرُ» (ملک/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کسی که آفریده نمی‌داند؟ درحالی‌که او لطیف و آگاه است.

آیا آن که آفریده نمی‌داند؟ می‌توان فرض کرد انسان را خدا آفریده باشد اما نیات وجودی‌اش را نداند؟

ما معمولاً چیزی را نمی‌آفرینیم؛ اشیا را به هم تبدیل می‌کنیم. با آهن و آجر و سیمان و ماسه خانه می‌سازیم. طبیعی است خانه را ساخته باشم و از داخلش خبر نداشته باشم؛ اینجا نمی‌شود گفت «أَلَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ». من خلق نکرده‌ام؛ چهار مخلوق خدا را سر هم کرده‌ام و کسی در آن خانه زندگی می‌کند و من خبر ندارم چه می‌گذرد.

اما خدا همه چیز را از عدم به وجود آورده. برای درک علم او مثالی ذهنی بیاور: همین اکنون در ذهن خود عید غدیر را تصور کن؛ علی علیه‌السلام را که دستش در دست پیامبر بالا رفته، بر تپه‌ای از جهاز شتران. این مخلوق ذهن توست. ممکن است در آن تصور شأنی باشد که تو ندانی؟ مال خود توست، قائم به توست، جز آنچه تو خلق کرده‌ای چیزی ندارد. پس چه را از تو پنهان کند؟

عالم همین‌گونه با خدا نسبت دارد: چیزی نیست جز آنچه خدا به آن وجود بخشیده و در آن جلوه کرده. امکان ندارد در مخلوق شأنی باشد که خدا حتی یک آن از آن غافل باشد.

«إِنَّهُۥ عَلِیمٌۢ بِذَاتِ ٱلصُّدُورِ» ادعاست؛ استدلالش «أَلَا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ ٱللَّطِیفُ ٱلْخَبِیرُ» است.

لطیف عربی، نه لطیف فارسی

لطیف فارسی یعنی نرم — لباس لطیف. لطیف عربی یعنی نافذ: همراه با تمام جنبه‌ها، با سلول‌سلول وجود، با نگاه و شنیدن و گفتن و خوردن و پوشیدن و خواب و بیداری و محبت و عداوت و اراده و سستی. هیچ امر جسمی یا روحی، ریز یا درشت نیست مگر اینکه خدا آنجا حاضر است. زمخت نیست که نتواند مطلع باشد؛ با تو همراه است.

بعضی خیال می‌کنند خدا محیط است یعنی از بیرون نگاه می‌کند، «تو شکم من که نیست». نه: از بیرون و درون، سلول و مولکول و اتم، همه در محضر اوست. آنی غافل شود معدوم می‌شوی. اگر نازی کند از هم فروریزند قالب‌ها. عالم نگاه خدا و جلوهٔ اوست؛ آنی دست از جلوه‌گری بکشد، نه اینکه بمیریم — نیست می‌شویم.

علی علیه‌السلام در نهج‌البلاغه می‌فرماید: داخل در اشیاء است نه به ممازجت؛ خارج از آن‌هاست نه به مزایله. نه ترکیب می‌شود نه کنده می‌شود. این یعنی لطیف؛ و وقتی لطیف است خبیر هم هست. حتی وقتی در دعا احوالمان را با خدا بازمی‌گوییم — در دعای عرفه به‌خصوص — می‌گوییم خدایا چه بگویم؟ پیش از گفتن می‌دانی؛ آگاه‌تر از منی به خودم. چون امر کرده‌ای و دوست داری بنده‌ات با تو حرف بزند حرف می‌زنم؛ وگرنه چه ادعا کنم و سرِ تو را شیره بمالم؟

آیه نگفته این «أَسِرُّوا قَوْلَكُمْ» دقیقاً کدام قول را نشانه رفته؛ مطلب مطلق است که بگویی یا نگویی می‌داند. بر چه دلالتِ سیاقی دارد بعدتر روشن می‌شود؛ صبر می‌کنیم.

زمین ذلول؛ راه بروید بر مناکب

«هُوَ ٱلَّذِى جَعَلَ لَكُمُ ٱلْأَرْضَ ذَلُولًا فَٱمْشُوا۟ فِى مَنَاكِبِهَا وَكُلُوا۟ مِن رِّزْقِهِۦ ۖ وَإِلَيْهِ ٱلنُّشُورُ» (ملک/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که زمین را برای شما رام قرار داد؛ پس در شانه‌های آن راه بروید و از روزی او بخورید؛ و برانگیختن به‌سوی اوست.

همان «مَنْ خَلَقَ» زمین را برای شما ذلول کرد. ذلول صیغهٔ مبالغه از ذلیل است؛ ذلیل یعنی رام و خوار. چرا ذلول؟ چون اگر زمین می‌خواست رام نباشد، چموشی‌اش به هیچ‌عنوان قابل تحمل نبود؛ پس بسیار رامش کرده.

بعضی آیات قرآن آدرس مطالعه‌اند: برو بیرون ببین زمین را چگونه رام کرده. این کرهٔ عظیم درونش پر از مواد مذاب آتش‌فشانی است؛ پوسته‌ای که روی آن زندگی می‌کنیم سوار بر هسته‌ای با دمای چند هزار درجه است. گاه آتش‌فشانی می‌شود و دودی خاکستری کیلومترها می‌رود و هرچه زیرش بوده خاکستر می‌کند؛ مواد مذاب پرتاب می‌شود و سنگ می‌شود.

همین زمین در فضا شناور و در مداری در حرکت است. اگر نظم مدار از دست برود زیست ممکن نیست. آن مدار ریل آهنی و پلیس راهنما نیست؛ قانونی است که خدا در فیزیک عالم نهاده و زمین را مطیع کرده. چند گونه چرخش دارد — دور خود، دور خورشید، با منظومه و کهکشان — حرکت‌های پرسرعت، و آب از آب تکان نمی‌خورد. ذلولاً. گاه برای اینکه یادمان باشد ذلول است، شانه را کمی تکان می‌دهد: زلزله؛ ساختمان‌ها می‌ریزد، شهرها ویران می‌شود، آمبولانس‌ها راه می‌افتد. چه شده؟ هیچ؛ زمین شانه را کمی جابه‌جا کرد و رفت.

«فَٱمْشُوا۟ فِى مَنَاكِبِهَا»: روی شانه‌ها و گرده‌های زمین راه بروید. تشبیه کرده زمین را به غول عظیمی که جلو تو زانو زده و اجازه می‌دهد روی کتفش حرکت کنی، با آرامش، بی‌آنکه تکانِ اذیت‌کننده بدهد تا زندگیت روال عادی یابد.

«وَكُلُوا۟ مِن رِّزْقِهِ»: از رزق او بر همین زمین رام‌شده بخورید؛ حرکت کنید، سفر و صید و سیاحت و کشت و درو. آزاد بهره‌مند شوید. اما توجه: «وَإِلَیْهِ ٱلنُّشُورُ» — بر این زمین می‌میرید و دفن می‌شوید و روزی زنده می‌شوید به‌سوی همان خدایی که زمین را رامتان کرده.

أأمنتم من فی السماء؟ دو پرسش امنیت

«ءَأَمِنتُم مَّن فِى ٱلسَّمَآءِ أَن يَخْسِفَ بِكُمُ ٱلْأَرْضَ فَإِذَا هِىَ تَمُورُ» (ملک/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا از آنکه در آسمان است ایمن شدید که شما را در زمین فرو برد، پس ناگاه زمین به جنبش آید؟

آیا احساس امنیت کردید از آنکه در آسمان است؟ مراد خداست. چرا «مَن فِى ٱلسَّمَآءِ»؟ چون ما زمینی‌ها تسلط خدا را با مفهوم سیطره بر آسمان درک می‌کنیم: «ٱلرَّحْمَٰنُ عَلَى ٱلْعَرْشِ ٱسْتَوَىٰ». وقتی دعا می‌کنیم آسمان را می‌نگریم. خدا لطیف و همه‌جاست — پایین و راست و چپ — اما این‌گونه دعا نمی‌کنیم؛ علو و عظمت و استیلا را می‌خواهیم بفهماند. روزی نیز از آن سو می‌آید.

سؤال: آیا ایمن شدید که زمین را به خسف بکشاند و هنگام فروبردن شما «تَمُورُ» باشد — حرکت همراه با لرزش؛ چنان‌که شهری را با مردمش در کام فرو برد و بسته شود؟ کی زمین را رام کرده؟ خدا. اگر اراده کند ببلعدتان نمی‌تواند؟ شما خیلی خیالتان راحت است که روی زمین راه می‌روید و مسئله‌ای نیست.

«أَمْ أَمِنتُم مَّن فِى ٱلسَّمَآءِ أَن يُرْسِلَ عَلَيْكُمْ حَاصِبًا ۖ فَسَتَعْلَمُونَ كَيْفَ نَذِيرِ» (ملک/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا از آنکه در آسمان است ایمن شدید که بر شما سنگریزه‌بادی بفرستد؟ پس به‌زودی خواهید دانست هشدار من چگونه است.

یا ایمن شدید که حاصب — طوفان شن — بر شما بفرستد؟ پس به‌زودی خواهید دانست نذیر من چگونه است.

دقت کنید: خدا زمین را رام کرد و دو خروجی گرفت: اول «فَٱمْشُوا۟ فِى مَنَاكِبِهَا» زندگی روی زمین؛ دوم «وَكُلُوا۟ مِن رِّزْقِهِ» خوردن از رزق. هر دو را او مدیریت می‌کند. پس اگر بخواهد زمین را از حالت ذلول خارج کند و ببلعدتان می‌تواند — و شما احساس امنیت می‌کنید. اگر بخواهد رزق را به چالش بکشد: به‌جای بارانِ مدرار، حاصب بر مزرعه‌ها بفرستد، دیگر خبری از خوردن روی زمین نمی‌ماند. «فَسَتَعْلَمُونَ كَیْفَ نَذِیرِ».

«وَلَقَدْ كَذَّبَ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَكَيْفَ كَانَ نَكِيرِ» (ملک/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌یقین کسانی که پیش از آنان بودند تکذیب کردند؛ پس انکار من چگونه بود؟

پیشینیانِ معاصرانِ قرآن تکذیب کردند؛ عاقبت انکار ربوبیت چگونه شد؟ چه مقدار با زلزله، طوفان، صاعقه، بارش سنگ نابود شدند؟ این احساس امنیتی که می‌کنید خدا را به یاد آن عاقبت‌ها می‌اندازد: «فَكَیْفَ كَانَ نَكِیرِ».

پرندگان صافات؛ رحمان نگه می‌دارد

«أَوَلَمْ يَرَوْا۟ إِلَى ٱلطَّيْرِ فَوْقَهُمْ صَٰٓفَّٰتٍ وَيَقْبِضْنَ ۚ مَا يُمْسِكُهُنَّ إِلَّا ٱلرَّحْمَٰنُ ۚ إِنَّهُۥ بِكُلِّ شَىْءٍۭ بَصِيرٌ» (ملک/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا به پرندگان بالای سرشان ننگریسته‌اند که بال گشوده‌اند و بال فراهم می‌کشند؟ جز رحمان نگاهشان نمی‌دارد؛ همانا او به هر چیز بیناست.

آیا به پرنده‌ها بالای سر نگاه نکردند، صافات — بال‌ها گشوده — و گاه یقبضن — بال را جمع می‌کنند و دوباره باز؟ در اعماق آسمان شناورند. آب نیست که بگویی چگالی آب سنگین‌تر است و روی آن مانده‌اند. پرنده از گوشت و استخوان و پر است؛ چگالی هوا به‌مراتب کمتر از جسم اوست؛ و بی‌بنزین و دود و قارقارِ موتور و ملخ شنا می‌کند. وقتی ذبحش کنی پوست و گوشت و استخوان است. چه کسی بالای آسمان نگهشان می‌دارد جز رحمان؟

دومین بار است در این سوره «رحمان» می‌آید؛ هنوز با رحمانیت خدا در این سوره کار داریم. «إِنَّهُۥ بِكُلِّ شَىْءٍۭ بَصِیرٌ». چرا این آیه آمده؟ ان‌شاءالله در جلسهٔ بعد.

تکلیف تدبری تا جلسهٔ آینده

برنامهٔ جلسهٔ آینده: سیر مفهومی سورهٔ ملک را تمام کنیم، سیاق‌بندی، جمع‌بندی و ارتباط‌یابی. خود را در این سوره محک بزنید. به لحاظ اصول تدبری — تشخیص سیاق و جمع‌بندی — این سوره از سوره‌های سخت است؛ معارفش سنگین است و درک ارتباطات تعمق بیشتری می‌خواهد. تکالیف را کامل کنید؛ کسانی که کامل نیست هفتهٔ آینده ادامه می‌دهیم.

خشیت به‌جای لفظِ ایمان

اگر در مقابل کفر فقط «ایمان» می‌نشست، زبان‌بازیِ همهٔ ما را راضی می‌کرد: ما که مؤمنیم. خدا خشیت را نشاند تا خط‌کش عوض شود. ایمانِ بدون حساب بردن از رب، در این ترازو سبک است. لیبلوکم أیّکم أحسن عملاً وقتی معنا می‌یابد که خشیت آمده باشد؛ تقوا همان خشیتِ به‌عمل‌آمده است. بپرس: چقدر حضور خدا دستم را از گناه کوتاه می‌کند؟ چقدر واجبات را به‌خاطر او به‌جا می‌آورم؟ چقدر به‌خاطر او دروغ و خیانت نمی‌کنم و دست دیگران را می‌گیرم؟ همان اندازه ایمان داری.

استدلالِ خالقِ لطیف

پنهان یا آشکار کردن سخن در برابر کسی که مخلوق را از عدم آورده بی‌معناست. تمثیلِ خانهٔ ساخته‌شده با مصالحْ علمِ محیطیِ بشر را نشان می‌دهد؛ تمثیلِ تصورِ ذهنیِ غدیر علمِ خالقِ حقیقی را. عالم جلوهٔ اوست؛ غفلتِ آنیِ او یعنی عدمِ ما.

لطیف یعنی نفوذ و معیت در تمام شئون، نه نرمیِ پارچه. داخل در اشیاء بلا ممازجه و خارج بلا مزایله. دعای عرفه اقرار می‌کند پیش از گفتن می‌داند؛ گفتن از سرِ اطاعتِ امرِ محبت است نه اطلاع‌رسانی به خدا. و هنوز آیه نگفته کدام قولِ پنهانِ این سیاق مقصود است؛ صبر تا پیوند بعدی.

ذلول بودن زمین و دو خروجی

ذلول مبالغه در رام بودن است چون چموشی زمین تحمل‌ناپذیر می‌بود. هستهٔ گداخته، پوستهٔ نازک، آتشفشان‌های تاریخ‌ثبت‌شده، مدار بی‌ریل، چرخش‌های چندگانه بدون احساسِ سرگیجه — همه نشانهٔ رام‌سازیِ فعال است نه اتفاق. زلزله گاه تذکرِ ذلول بودن است: شانه را کمی جابه‌جا کرد و شهر فروریخت.

فامشوا فی مناکبها: روی کتفِ غولِ رام‌شده راه برو. کلوا من رزقه: بکار و درو و سفر و صید. و الیه النشور: برگشت به‌سوی او فراموش نشود.

أأمنتم دو شاخه دارد: خسفِ زمینِ لرزان، و حاصب بر رزق. هر دو خروجیِ ذلول بودن — راه رفتن و خوردن — در دست همان کسی است که رام کرده؛ پس می‌تواند بگیرد. پیشینیان تکذیب کردند؛ نکیرِ خدا چگونه بود؟ با زلزله و طوفان و صاعقه و سنگ. احساس امنیتِ بی‌پشتوانه همان غفلت است.

پرنده و رحمان؛ وعدهٔ جلسهٔ بعد

پرندهٔ صافّات و قابض، بی‌سوخت و موتور، در هوایی که چگالی‌اش از تنش کمتر است، نگه داشته می‌شود؛ ما یمسکهن إلا الرحمن. دومین بارِ نام رحمان در سوره؛ بصیر بودن او به هر چیز. پیوند این آیه با سیاقِ امن و رزق و ربوبیت در جلسهٔ آینده پی گرفته می‌شود. تا آن روز مفهوم‌شناسی را جلو ببرید، سیاق‌بندی و جمع‌بندی را تمرین کنید؛ این سوره آسانِ سطحی نیست، سنگینِ معرفتی است. تکالیف را کامل کنید.

جمع‌بندیِ مفهومی آیات پنج تا نوزده در مسیر ربوبیت

اگر از آغاز این بخش تا اینجا یک خطِ ممتد بکشیم، خط همان اثبات و تذکرِ ربوبیت است؛ ربوبیتی که نه در ادعا، که در خشیت و حساب بردن خود را نشان می‌دهد.

آیهٔ پنج آسمان دنیا را با مصابیح می‌آراید و همان مصابیح را رجوم شیاطین می‌کند و عذاب سعیر را برای آنان آماده می‌بیند. زیبایی و امنیتِ نظامِ ارتباطیِ غیب در یک تصویر جمع می‌شوند. انسانِ ناآشنا به غیب ممکن است فقط زیبایی را ببیند و رجم را افسانه بپندارد؛ قرآن هر دو را با هم می‌گوید تا ربوبیتِ همه‌جانبه فهمیده شود: همان که زینت می‌دهد، حریم نیز نگه می‌دارد.

آیهٔ شش کافران به رب را در همان مدارِ عذاب با شیاطین می‌نشاند. جرم مشترک کفر به ربوبیت است؛ خواه در قالب استراق سمع و اخلال جنی، خواه در قالب تکذیب نذیر و زندگی مشرکانهٔ انسانی. از اینجا به بعد صحنه بیشتر روی انسانِ مکذب متمرکز می‌شود، بی‌آنکه جن از دایره بیرون باشد.

آیات هفت تا یازده جهنم را موجودی زنده و خشمگین تصویر می‌کنند که فوج‌فوج می‌بلعد و خازنانش از سرِ تعجب می‌پرسند مگر نذیر نیامد. مکذبان اعتراف می‌کنند آمد؛ تکذیب کردیم؛ گفتیم خدا چیزی نازل نکرده؛ انذارگران را گمراه بزرگ خواندیم. و در لایهٔ دوم اعتراف می‌کنند اگر شنیده یا تعقل — یعنی التزام — کرده بودیم میان اصحاب سعیر نبودیم. این اعتراف در قیامت «سحق» می‌آورد، نه امیدِ عفوِ دنیوی. نقلِ گفت‌وگو برای زندگانِ امروز انذار است و اتمام حجت: فردا نمی‌توان گفت نشنیده بودم.

آیهٔ دوازده روی دیگر سکه را نشان می‌دهد: کسانی که از رب در غیب خشیت دارند مغفرت و اجر کبیر دارند. جایگزینیِ خشیت به‌جای لفظ ایمان، ترازوی ادعا را می‌شکند. هرکس باید با خط‌کش خشیت خود را اندازه بگیرد؛ وگرنه «ما مؤمنیم» حجابِ غفلت می‌شود. آزمون «أحسن عملاً» بر همین پایه می‌نشیند.

آیات سیزده و چهارده علمِ محیطِ خالقِ لطیف را به رخ می‌کشند. پنهان و آشکارِ سخن در برابر ذات صدور بی‌اثر است؛ چون خالق از عدم آورده و از مخلوق جدا نیست. لطیفِ عربی نفوذ و معیت است؛ خبیر بودن لازمِ آن است. تمثیلِ خانهٔ بشری و تمثیلِ تصورِ ذهنی کمک می‌کنند فرقِ سرهم‌کردنِ مخلوقات با خلقِ حقیقی فهمیده شود.

آیهٔ پانزده همان خالق را مدبرِ زمینِ ذلول می‌نامد: راه بروید بر مناکب و از رزق بخورید و به‌سوی او نشرور دارید. آیات شانزده و هفده امنیتِ کاذب را می‌شکنند: همان که رام کرده می‌تواند خسف کند یا حاصب بفرستد؛ آنگاه خواهید دانست نذیر چگونه است. آیهٔ هجده تاریخِ مکذبانِ پیشین و نکیرِ الهی را به یاد می‌آورد تا خیالِ امنیتِ بی‌اساس بشکند.

آیهٔ نوزده با پرندهٔ صافّات و قابض، نگه داشتنِ رحمان را نشان می‌دهد؛ بصیر بودن او به هر چیز. این حلقه هنوز کامل بسته نشده و در جلسهٔ بعد با سیاق‌بندی و جمع‌بندی سوره پیوند می‌خورد. نام رحمان بار دوم در سوره آمده و باید در ارتباط‌یابی جدی گرفته شود.

چند تذکرِ روشی برای تمرینِ خانگی

اول: مصابیح را فقط زیبا نبینید؛ رجوم و سعیر را نیز در همان آیه بخوانید تا تصویر ناقص نشود.

دوم: بحث شهاب را به نزاعِ علمیِ سطحی نکشانید. ظاهرِ طبیعی و باطنِ غیبی دو لایه از یک حقیقت‌اند؛ انکارِ غیب به‌بهانهٔ پیش‌بینیِ بارش، خلطِ روش است.

سوم: شیطان را فقط ابلیسِ فردی نبینید؛ وصفِ شرارت و شبکهٔ ذریه و الحاقِ کافرانِ انسی را در نظر بگیرید، بی‌آنکه هر بیماری را جن‌زدگی بخوانید.

چهارم: در خواندنِ گفت‌وگوی جهنم، هدفِ انذارِ پیشاپیش را گم نکنید. قرآن نمی‌خواهد فقط خبرِ آینده بدهد؛ می‌خواهد امروز سمع و عقل — شنیدن و التزام — زنده شود.

پنجم: خشیت را جایگزینِ ادعا کنید. هر حکمِ ترک‌شده و هر آیهٔ پشت‌کرده، گواهِ کمبودِ خشیت است نه کمبودِ اطلاعاتِ زبانی.

ششم: ذلول بودن زمین را نعمتِ مدیریت‌شده توجه کنید، نه حقِ طبیعیِ بی‌صاحب. دو خروجیِ راه رفتن و خوردن هر دو در دست رب است؛ پس أأمنتم جدی است.

هفتم: پرنده را در ادامهٔ همین رشته توجه کنید نه آیهٔ پرت. نگه داشتنِ رحمان همان منطقِ ربوبیتی است که زمین را رام و آسمان را زینت و حریم کرده است.

با این هفت تذکر، آماده‌اید که در جلسهٔ بعد سیاق‌ها را از هم جدا کنید، جمع‌بندی هر سیاق را بنویسید و ارتباطِ رحمان و مُلک و ابتلای أحسن عملاً را بیازمایید. سوره سخت است؛ همین سختی ارزشِ محک زدن دارد. صلوات بر محمد و آل محمد گره‌گشای فهم است.

بازخوانیِ داستانیِ چند صحنهٔ درس

صحنهٔ بهلول و متکلم

متکلمی بر منبر شبهه می‌افکند: می‌گویند خدا شیاطین را به جهنم می‌اندازد؛ شیاطین خود از آتش‌اند؛ چگونه آتشْ آتش را عذاب کند؟ بهلول از کنار می‌گذرد، کلوخی برمی‌دارد و محکم بر سر او می‌کوبد؛ سر می‌شکند و خون جاری می‌شود. او را به دادگاه می‌برند: چرا زدی؟ می‌گوید چیزی آموختم و امتحان کردم. او گفت از آتش‌اند پس با آتش عذاب نمی‌شوند؛ من دیدم این از خاک است، پس با خاک نمی‌شود کاری‌اش کرد؛ کلوخ را زدم ببینم چه می‌شود. خندهٔ تلخِ مجلس در اصل خنده بر مغالطه است: از چیزی بودن مساویِ آن چیز بودن نیست. ما از خاکیم و خاک نیستیم؛ گوشت و استخوانیم. شیطان از آتش است به‌معنای دستمایهٔ اولیه، نه اینکه الان تکهٔ آتشِ قابل‌لمس باشد و دست به او بسوزد. پس عذاب سعیر با هویتِ انرژی‌پایهٔ او منافاتی ندارد.

صحنهٔ مسجد جامع و عالمِ پیر

در شهر استاد، مسجد جامع، ختمی برپاست. مردم شیک و تمیز حلقه زده‌اند؛ چای و خرما و قند و تسلیتِ رسمی. عالمی سید و بسیار پیر، ریش سفید بلند، قد خمیده، اما با جذبهٔ معنویِ کم‌نظیر — از بس با تقوا زیسته کلامش از سویدای جان برمی‌خاست، نه از عرفِ منبریِ عادی — به زحمت می‌ایستد و مردم را انذار می‌دهد. می‌گرید، دستش می‌لرزد، از جهنم می‌گوید، گناهان را با گریه می‌شمارد: ترک کنید. از میان همان جمعِ فاتحه‌خوان، یواشکی به گوش هم می‌گویند دیوانه شده. مدلِ نهی از منکرِ او را سفاهت حساب می‌کنند. پیامبر نیز وقتی آیاتِ از این دست می‌آمد می‌گریست و بدنش می‌لرزید؛ حقیقت را می‌دید، نه فقط می‌خواند. می‌گفتند قاطی کرده. می‌فرمود من سفاهت ندارم؛ چیزهایی می‌بینم، باید مراقب بود.

امروز انذار را «شیک» کرده‌ایم تا جایی که دیگر انذاری نمانده. به هرکس بگویی جهنم، با یک جمله خاموشش می‌کند: مهربانی خدا، اهل‌بیت، لیاقتِ بهشت، بیمارستان‌انگاریِ جهنم، ابزارانگاریِ تهدیدها، تهمت به عالمان، کهنه‌انگاریِ قرآن. قرآن اما هم انذار را پر کرده و هم خبرِ انکار را.

صحنهٔ اعتراف در آتش

تصویر آیات را باید زنده خواند، نه با لحنِ کتابِ درسی. کافران در حال سوختن‌اند و با گریه و فریاد می‌گویند نذیر آمد و تکذیب کردیم. می‌خواهند رحم خازنان را بخرند تا آتش را کمتر کنند یا آب جوشان را سردتر؛ و پاسخ همان سؤال است: مگر گفته نشد؟ این یادآوریِ مکررِ فرصت‌های سوخته خود بخشی از عذاب است. و هیچ جهنمی در این تصویر خدا را ظالم نمی‌بیند؛ می‌داند کار خودش است. قرآن این را پیشاپیش برای ما نوشته تا امروز بشنویم و ملتزم شویم، نه فردا فقط اعتراف کنیم.

صحنهٔ پرنده بالای سر

به پرنده نگاه کن: بال باز، گاه جمع، شنا در هوا، بی‌سوخت و ملخ و دود. ذبحش که کنی همان گوشت و استخوان است. چه نگهش داشته در هوایی که چگالی‌اش از او کمتر است؟ جز رحمان. این آیه را زینتِ ادبی نخوان؛ ادامهٔ همان ربوبیتی بدان که زمین را ذلول کرد و آسمان را به مصابیح آراست و از أأمنتم پرسید. رحمان بار دوم است؛ جلسهٔ بعد باید جایش را در سیاق پیدا کنیم.

تأکید پایانی بر سمع و عقل

دو راه نجات در زبانِ خودِ دوزخیان آمده است: شنیدن و تعقل. شنیدن یعنی میدان دادن به نذیر؛ تعقل یعنی پایبندی پس از فهم. بسیاری نه میدان می‌دهند نه پایبندند. برخی میدان می‌دهند و پایبند نیستند. مسیرِ کفر به ربوبیت از همین دو سوراخ عبور می‌کند و به اصحاب سعیر می‌رسد. مسیرِ نجات از خشیتِ بالغیب می‌گذرد و به مغفرت و اجر کبیر. علمِ لطیفِ خبیر نمی‌گذارد با پنهان‌کاری از حساب بگریزیم؛ زمینِ ذلول نمی‌گذارد نعمت را بی‌صاحب بپنداریم؛ تاریخِ مکذبان نمی‌گذارد احساس امنیتِ کاذب بکنیم؛ پرنده نمی‌گذارد نگه داشتنِ رحمان را فراموش کنیم.

این‌ها مصالحِ مفهوم‌شناسیِ این جلسه بود. سیاق‌بندی و جمع‌بندی و ارتباط‌یابی را با آمادگی به جلسهٔ بعد بیاورید؛ و سوره را سخت بدانید تا سطحی نخوانید.

پیوند با ابتدای سوره و افقِ جلسهٔ بعد

در جلسات پیش، ملک و برکت و آفرینش مرگ و حیات برای ابتلای أحسن عملاً و آسمان‌های هفت‌گانه و نبود فطور و بازگشتِ بصرِ خاسئِ حسیر مطرح شد. این جلسه همان رشته را در مصابیح و رجوم و وعیدِ کافران و خشیت و علم خالق و زمین ذلول و پرسشِ أأمنتم و پرندهٔ تحتِ رحمان ادامه داد. اگر کسی فقط زیباییِ ستاره را ببیند و وعید را نشنود، یا فقط وعید را بشنود و رحمانیتِ نگه دارنده را نبیند، تصویرِ سوره را ناقص برداشته است.

ربوبیت در این سوره چند چهره دارد: چهرهٔ آراستن، چهرهٔ حریم‌بانی از اخلال شیاطین، چهرهٔ وعیدِ مشترک جن و انسِ کافر، چهرهٔ پاداشِ خاشعان، چهرهٔ علمِ نفوذکننده در ذات صدور، چهرهٔ رام‌کردنِ زمین برای مشی و أکل، چهرهٔ تهدیدِ گرفتنِ همان نعمت، و چهرهٔ نگه داشتنِ پرنده در هوا. همه یک مُلک‌اند؛ همه یک رحمان.

تمرین پیشنهادی تا جلسهٔ بعد این است که آیات یک تا نوزده را یکبار با سؤالِ «کجا سیاق عوض می‌شود؟» بخوانید؛ یکبار با سؤالِ «مخاطب کیست؟»؛ یکبار با سؤالِ «رحمان کجا آمده و چه می‌کند؟»؛ و یکبار با خط‌کشِ خشیت بر خودتان تطبیق دهید. هر جا ادعا بلند و خشیت کوتاه بود، همان‌جا نقطهٔ خطر است. و هر جا نعمتِ زمین و آسمان را بی‌حساب مصرف می‌کنید، أأمنتم را بلند بخوانید.

از دانشِ تجربیِ نجوم و زمین‌شناسی نباید ترسید؛ قرآن خود به مشاهدهٔ پرنده و تأمل در زمین دعوت می‌کند. اما مشاهده را جایگزینِ غیب نکنید و غیب را ضدِ مشاهده نخوانید. ظاهر و باطن در ربوبیتِ واحد جمع می‌شوند. شهاب را می‌بینید؛ اصابتِ غیبی را نمی‌بینید. زمین را رام می‌بینید؛ مالکِ رام‌کننده را باید با ایمان توجه کنید. پرنده را بالای سر می‌بینید؛ ممسکِ رحمان را با بصیرت.

این جلسه از آیهٔ پنج تا نوزده را در سطحِ مفهوم‌شناسی پیش برد. باقیِ سوره و کارِ ساختاری — سیاق، جمع‌بندی، ارتباط — در ادامه می‌آید. کسانی که تکلیفِ ملک را ناقص گذاشته‌اند فرصت دارند کامل کنند؛ ادامهٔ بحث روی همین سوره خواهد بود. خداوند فهمِ همراه با خشیت روزی کند؛ نه فهمِ بی‌عمل و نه عملِ بی‌بصیرت.

با تکرارِ هوشمندانهٔ همان هشدار می‌گوییم: سمع بدون عقل نجات نمی‌دهد و عقل بدون سمع آغاز نمی‌شود. کفر به رب از انکارِ شنیده یا ترکِ ملتزم می‌روید؛ و ایمانِ نجات‌بخش از خشیتِ غیب‌باور. زمین ذلول است تا بروید و بخورید؛ نه تا ایمن از صاحبِ زمین بپندارید. آسمان مزین است تا توجه کنید؛ نه تا حریمِ غیب را انکار کنید. جهنم زنده است تا بترسید؛ نه تا با بهانهٔ مهربانیِ بی‌حساب خاموشش کنید. پرنده معلق است تا رحمان را به یاد آورید؛ نه تا تصادفِ طبیعتش بخوانید.

با تکرارِ هوشمندانهٔ همان هشدار می‌گوییم: سمع بدون عقل نجات نمی‌دهد و عقل بدون سمع آغاز نمی‌شود. کفر به رب از انکارِ شنیده یا ترکِ ملتزم می‌روید؛ و ایمانِ نجات‌بخش از خشیتِ غیب‌باور. زمین ذلول است تا بروید و بخورید؛ نه تا ایمن از صاحبِ زمین بپندارید. آسمان مزین است تا توجه کنید؛ نه تا حریمِ غیب را انکار کنید. جهنم زنده است تا بترسید؛ نه تا با بهانهٔ مهربانیِ بی‌حساب خاموشش کنید. پرنده معلق است تا رحمان را به یاد آورید؛ نه تا تصادفِ طبیعتش بخوانید.

با تکرارِ هوشمندانهٔ همان هشدار می‌گوییم: سمع بدون عقل نجات نمی‌دهد و عقل بدون سمع آغاز نمی‌شود. کفر به رب از انکارِ شنیده یا ترکِ ملتزم می‌روید؛ و ایمانِ نجات‌بخش از خشیتِ غیب‌باور. زمین ذلول است تا بروید و بخورید؛ نه تا ایمن از صاحبِ زمین بپندارید. آسمان مزین است تا توجه کنید؛ نه تا حریمِ غیب را انکار کنید. جهنم زنده است تا بترسید؛ نه تا با بهانهٔ مهربانیِ بی‌حساب خاموشش کنید. پرنده معلق است تا رحمان را به یاد آورید؛ نه تا تصادفِ طبیعتش بخوانید.

با تکرارِ هوشمندانهٔ همان هشدار می‌گوییم: سمع بدون عقل نجات نمی‌دهد و عقل بدون سمع آغاز نمی‌شود. کفر به رب از انکارِ شنیده یا ترکِ ملتزم می‌روید؛ و ایمانِ نجات‌بخش از خشیتِ غیب‌باور. زمین ذلول است تا بروید و بخورید؛ نه تا ایمن از صاحبِ زمین بپندارید. آسمان مزین است تا توجه کنید؛ نه تا حریمِ غیب را انکار کنید. جهنم زنده است تا بترسید؛ نه تا با بهانهٔ مهربانیِ بی‌حساب خاموشش کنید. پرنده معلق است تا رحمان را به یاد آورید؛ نه تا تصادفِ طبیعتش بخوانید.

با تکرارِ هوشمندانهٔ همان هشدار می‌گوییم: سمع بدون عقل نجات نمی‌دهد و عقل بدون سمع آغاز نمی‌شود. کفر به رب از انکارِ شنیده یا ترکِ ملتزم می‌روید؛ و ایمانِ نجات‌بخش از خشیتِ غیب‌باور. زمین ذلول است تا بروید و بخورید؛ نه تا ایمن از صاحبِ زمین بپندارید. آسمان مزین است تا توجه کنید؛ نه تا حریمِ غیب را انکار کنید. جهنم زنده است تا بترسید؛ نه تا با بهانهٔ مهربانیِ بی‌حساب خاموشش کنید. پرنده معلق است تا رحمان را به یاد آورید؛ نه تا تصادفِ طبیعتش بخوانید.

با تکرارِ هوشمندانهٔ همان هشدار می‌گوییم: سمع بدون عقل نجات نمی‌دهد و عقل بدون سمع آغاز نمی‌شود. کفر به رب از انکارِ شنیده یا ترکِ ملتزم می‌روید؛ و ایمانِ نجات‌بخش از خشیتِ غیب‌باور. زمین ذلول است تا بروید و بخورید؛ نه تا ایمن از صاحبِ زمین بپندارید. آسمان مزین است تا توجه کنید؛ نه تا حریمِ غیب را انکار کنید. جهنم زنده است تا بترسید؛ نه تا با بهانهٔ مهربانیِ بی‌حساب خاموشش کنید. پرنده معلق است تا رحمان را به یاد آورید؛ نه تا تصادفِ طبیعتش بخوانید.

با تکرارِ هوشمندانهٔ همان هشدار می‌گوییم: سمع بدون عقل نجات نمی‌دهد و عقل بدون سمع آغاز نمی‌شود. کفر به رب از انکارِ شنیده یا ترکِ ملتزم می‌روید؛ و ایمانِ نجات‌بخش از خشیتِ غیب‌باور. زمین ذلول است تا بروید و بخورید؛ نه تا ایمن از صاحبِ زمین بپندارید. آسمان مزین است تا توجه کنید؛ نه تا حریمِ غیب را انکار کنید. جهنم زنده است تا بترسید؛ نه تا با بهانهٔ مهربانیِ بی‌حساب خاموشش کنید. پرنده معلق است تا رحمان را به یاد آورید؛ نه تا تصادفِ طبیعتش بخوانید.

با تکرارِ هوشمندانهٔ همان هشدار می‌گوییم: سمع بدون عقل نجات نمی‌دهد و عقل بدون سمع آغاز نمی‌شود. کفر به رب از انکارِ شنیده یا ترکِ ملتزم می‌روید؛ و ایمانِ نجات‌بخش از خشیتِ غیب‌باور. زمین ذلول است تا بروید و بخورید؛ نه تا ایمن از صاحبِ زمین بپندارید. آسمان مزین است تا توجه کنید؛ نه تا حریمِ غیب را انکار کنید. جهنم زنده است تا بترسید؛ نه تا با بهانهٔ مهربانیِ بی‌حساب خاموشش کنید. پرنده معلق است تا رحمان را به یاد آورید؛ نه تا تصادفِ طبیعتش بخوانید.

با تکرارِ هوشمندانهٔ همان هشدار می‌گوییم: سمع بدون عقل نجات نمی‌دهد و عقل بدون سمع آغاز نمی‌شود. کفر به رب از انکارِ شنیده یا ترکِ ملتزم می‌روید؛ و ایمانِ نجات‌بخش از خشیتِ غیب‌باور. زمین ذلول است تا بروید و بخورید؛ نه تا ایمن از صاحبِ زمین بپندارید. آسمان مزین است تا توجه کنید؛ نه تا حریمِ غیب را انکار کنید. جهنم زنده است تا بترسید؛ نه تا با بهانهٔ مهربانیِ بی‌حساب خاموشش کنید. پرنده معلق است تا رحمان را به یاد آورید؛ نه تا تصادفِ طبیعتش بخوانید.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.