ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 017

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه: سورهٔ حاقّه و روال چهارمرحله‌ای تدبر

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. دوباره خدمت خواهران و برادران سلام و احترام عرض می‌شود. بحث این جلسه سورهٔ مبارک حاقّه است.

برای تدبر در سورهٔ حاقّه همان روال آشنایی که پیش‌تر پیموده‌اید برقرار است: فهم آیات، دسته‌بندی، جمع‌بندی دسته‌ها، و ارتباط دسته‌ها. این حرکت در آشنایی با یک سوره در چهار سطح و چهار مرحله از آن روست که چهار رویکرد مختلف تأمین شود. اگر بخواهیم این‌ها را همزمان طی کنیم، ممکن است بسیاری از این لایه‌ها در بیان ما جا بماند یا اصلاً به‌دست نیاید. یک‌بار تا پایان می‌رویم و تمام دقت و توجهمان به مفاهیم است؛ یک‌بار توجهمان به سیاق‌هاست؛ یک‌بار جمع‌بندی؛ و یک‌بار ارتباط. بدین‌سان به خود فرصت بیشتری می‌دهیم که به‌شکل منظم با یک سوره مأنوس شویم. اکنون مرحلهٔ اول را در سورهٔ حاقّه با توکل به خدا پیاده می‌کنیم.

ٱلْحَآقَّةُ: مادهٔ حق، ثبات، و عظمت قیامت

«ٱلْحَآقَّةُ» (حاقّه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حاقّه.

حاقّه ماده‌اش «حقق» است، مانند حقیقت. این ماده در زبان عربی به معنی ثبوت و ثبات است. حاقّه یعنی امری ثابت و پایدار. حقیقتی که در فارسی خود می‌گوییم همین است: امر ثابت و پایدار حقیقت نام می‌گیرد. فرق حقیقت با باطل چیست؟ حق و باطل: حق ثابت و پایدار است؛ باطل بی‌اساس و بی‌پایه است؛ باطل توهم است، سراب است، چیزی نیست. اما حق ثابت است و پایدار.

حاقّه در اینجا صفتی است برای قیامت، روز قیامت؛ منتها آن موصوف ذکر نمی‌شود. خدا نمی‌گوید «روز قیامتی که حاقّه است»؛ مستقیم می‌گوید «الحاقّه»؛ یعنی همان حقیقت ثابت و پایدار.

«مَا ٱلْحَآقَّةُ» (حاقّه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حاقّه چیست؟

«ما الحاقّه»: چیست آن حقیقت ثابت و پایدار؟ این پرسش مانند «و ما أدراک» و مانند «ما لیلة القدر» است؛ مانند «القارعة ما القارعة» — چیست قارعه؟ این سؤال برای بیان عظمت است. یعنی این حقیقت ثابت — ما الحاقّه — چیست؟ یعنی حقیقت ثابت امری بسیار باعظمت است.

«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا ٱلْحَآقَّةُ» (حاقّه/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه می‌دانی که حاقّه چیست؟

«و ما أدراک ما الحاقّه»: چه چیز تو را آگاه کرد که حاقّه چیست؟ این پرسش نیز، مانند ما الحاقّه، می‌خواهد بیان بیشتری از عظمت حاقّه داشته باشد. می‌خواهد بگوید حاقّه آن‌قدر عظمت دارد که کسی و چیزی جز خدا نمی‌تواند آن را برای تو روشن کند. چه چیز آگاه کرد تو را؟ کی آگاه کرد تو را که حاقّه چیست؟ کی می‌تواند از عهدهٔ بیان عظمت حاقّه برآید؟ اینجا خدا قیامت را به حاقّه وصف می‌کند: یعنی قیامت بی‌تردید ثابت و پایدار است، اتفاق خواهد افتاد، رخ خواهد داد؛ امر بسیار باعظمتی است که کسی و چیزی نمی‌تواند از عمق عظمتش به تو ر دهد.

کَذَّبَتْ ثَمُودُ وَعَادٌۢ بِٱلْقَارِعَةِ

«كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَعَادٌۢ بِٱلْقَارِعَةِ» (حاقّه/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ثمود و عاد قارعه را تکذیب کردند.

ثمود و عاد دو قوم‌اند که می‌شناسید؛ در سورهٔ فجر نیز نامشان آمده بود. قوم ثمود که پیامبرشان حضرت صالح است و قوم عاد که پیامبرشان حضرت هود علیهم‌السلام. این دو قوم تکذیب کردند «بالقارعة» — قارعه را تکذیب کردند.

قارعه به‌خودی‌خود تکذیب‌کردنی نیست. تکذیب یعنی کسی ادعایی کرده باشد و تو بگویی او دروغ گفته است. پس وقتی می‌گوید «کذّبت ثمود و عاد بالقارعة» یعنی به‌سبب قارعه چه کسی را تکذیب کردند؟ پیامبرانشان را. یعنی قوم عاد و قوم ثمود گفتند پیامبرانی که می‌گویند قارعه‌ای وجود دارد دروغ می‌گویند؛ قارعه‌ای وجود ندارد.

قارعه یعنی چه؟ قارعه یعنی کوبیدن؛ قارعه یعنی کوبنده. اینجا نیز مراد از قارعه قیامت است. چرا قیامت قارعه نامیده شده؟ به‌خاطر کوبنده‌بودنش. در سورهٔ قارعه می‌خوانیم:

«ٱلْقَارِعَةُ» (قارعه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کوبنده.

«مَا ٱلْقَارِعَةُ» (قارعه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کوبنده چیست؟

«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا ٱلْقَارِعَةُ» (قارعه/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه می‌دانی که کوبنده چیست؟

«يَوْمَ يَكُونُ ٱلنَّاسُ كَٱلْفَرَاشِ ٱلْمَبْثُوثِ» (قارعه/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که مردم چون پروانه‌های پراکنده‌اند،

«وَتَكُونُ ٱلْجِبَالُ كَٱلْعِهْنِ ٱلْمَنفُوشِ» (قارعه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کوه‌ها چون پشمِ حلاجی‌شده.

به‌قدر کافی قیامت کوبنده است که مردم بر اثر مواجهه با کوبندگی قیامت مانند پروانه‌هایی که سرگردان شده باشند این‌سو و آن‌سو تلوتلو می‌خورند؛ و به‌قدری کوبنده است که کوه‌ها — مظهر صلابت و استحکام — بر اثر پدیدهٔ قیامت و قارعهٔ قیامت مانند پشم زده‌شده، پشم حلاجی‌شده، خواهند شد: سست و بی‌قوت و قدرت. این نشان کوبندگی قیامت است. می‌گوید ثمود و عاد پیامبران خود را در ادعای قارعه تکذیب کردند؛ گفتند دروغ می‌گویند، قارعه‌ای در کار نیست. چه شد؟

فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا۟ بِٱلطَّاغِيَةِ

«فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا۟ بِٱلطَّاغِيَةِ» (حاقّه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما ثمود با طاغیه هلاک شدند.

این «أمّا» را أمّای تفصیلیه می‌گویند: یعنی خدا بیان آیهٔ چهار را تفصیل می‌دهد. در آیهٔ چهار ثمود و عاد را با هم آورد؛ اکنون در بیان عاقبتی که برای ثمود و عاد اتفاق افتاد تفصیل می‌آورد و فاصله ایجاد می‌کند؛ جدا جدا بیان می‌کند: ثمود را جدا، عاد را جدا.

«فأما ثمود» — اما قوم ثمود — «فأهلكوا بالطاغية»: اینان بر اثر تکذیب پیامبران خود دربارهٔ قارعه هلاک شدند؛ اهلاک شدند؛ از میان برده شدند. به‌وسیلهٔ چه؟ طاغیه. طاغیه یعنی طغیان‌کننده؛ یعنی یک پدیدهٔ سرکش. با یک پدیدهٔ سرکش از میان رفتند. در مقابل تکذیبشان امری سرکش آنان را درهم‌کوبید. در تفاسیر گفته شده مراد از طاغیه اینجا صاعقهٔ سرکش است: آنچه قوم ثمود را از میان برد صاعقه‌ای بود سرکش؛ یعنی در مقایسه با صاعقه‌های عادی سرکش بود — البته تحت کنترل خدا، اما نسبت به صاعقه‌های متعارف سرکشی کرد و این قوم را نابود کرد. ماجرای قوم ثمود را می‌دانید؛ چون آیات تفصیل نکرده‌اند، لزومی به بازگویی نیست؛ اجمال ماجرا همان جریان ناقه است.

وَأَمَّا عَادٌ فَأُهْلِكُوا۟ بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عَاتِيَةٍ

«وَأَمَّا عَادٌ فَأُهْلِكُوا۟ بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عَاتِيَةٍ» (حاقّه/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما عاد با بادی بسیار سرد و سرکش هلاک شدند.

اما قوم عاد نیز اهلاک شدند؛ مانند قوم ثمود از میان رفتند. فقط آنان با طاغیه از میان رفتند؛ اینان با «ریحٍ صرصرٍ عاتیة». ریح یعنی باد؛ صرصر یعنی سرد — باد سرد مانند باد زمستانی — منتها نه باد سرد عادی؛ باد سرد «عاتیة»، یعنی باز هم سرکش. عتو نیز مانند طغیان به معنی سرکشی و شدت و حدت است. باد سرد سرکشی عاد را نابود کرد.

«سَخَّرَهَا عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَالٍ وَثَمَٰنِيَةَ أَيَّامٍ حُسُومًا فَتَرَى ٱلْقَوْمَ فِيهَا صَرْعَىٰ كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْلٍ خَاوِيَةٍ» (حاقّه/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن را هفت شب و هشت روز پیاپی بر آنان گماشت تا ریشه‌کن شوند؛ پس آن قوم را در آن می‌بینی که به رو افتاده‌اند، گویی کنده‌های درخت خرمای پوک‌اند.

«سخرها علیهم»: خدای بزرگ آن ریح صرصر عاتیة را مسخر و مسلط کرد. ضمیر به ریح برمی‌گردد. «سبع لیال و ثمانیة أیام»: هفت شب و هشت روز؛ یعنی هفت شب پیاپی که در روز هشتم تمام شد و به شب هشتم نرسید — حدود هفت شبانه‌روز به‌اضافهٔ نیم‌روز. به‌مدت هفت شب و هشت روز این باد را خدا بر این قوم مسلط کرد. «حسوماً» یعنی برای ریشه‌کن‌کردن.

نتیجه: «فترى القوم فیها صرعى». می‌بینی قوم را — مراد قوم عاد — در میانهٔ این باد سرد سرکش چگونه؟ صرعى. صرعى جمع صریع است؛ صریع یعنی بر زمین افتاده. پیکرهایشان بی‌جان بر خاک افتاده است. سپس تشبیه می‌کند. خود «فترى» — «ترى» مضارع است یا ماضی؟ مضارع. ماجرای قوم عاد وقتی این آیه نازل می‌شد اتفاق افتاده بود یا پیش‌تر؟ پس چرا با بیان مضارع می‌گوید «ترى القوم»؟ می‌خواهد صحنه را زنده بیان کند: ببین؛ این قوم را در ذهن تصور کن؛ آن باد سرد سرکش هفت‌شبه را که برای ریشه‌کن‌کردن وزیده تصور کن؛ می‌بینی آنان را در میانهٔ باد که بر زمین افتاده‌اند، «کأنهم أعجاز نخل خاویة».

أعجاز جمع عَجْز است؛ عجز کندهٔ درخت است — درختی که از بالا قطعش کنی و نصف تنه بماند. أعجاز نخل خاویة یعنی گویی کنده‌های درخت نخل‌اند که بر زمین افتاده‌اند. پیکر قوم عاد به کنده‌های نخل فروافتاده تشبیه شده؛ خود «خاویة» فروافتادگی را می‌رساند. این تشبیه نشان می‌دهد قوم عاد به لحاظ جسم تنومند و قدرتمند بودند؛ انسان‌هایی با قد بلندتر، چهارشانه‌تر، هیکلی‌تر. ولی با وجود آن قدرت جسمی در مقابل ارادهٔ خدا نسبت به عذاب دوامی نداشتند.

«فَهَلْ تَرَىٰ لَهُم مِّنۢ بَاقِيَةٍ» (حاقّه/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آیا از آنان هیچ بازمانده‌ای می‌بینی؟

خدا می‌پرسد: آیا امروز برای قوم عاد — و می‌توان «هم» را به ثمود نیز برگرداند — کسی را می‌بینی که باقی مانده باشد؟ آن ریشه‌کنی که دنبالش بودیم به‌طور کامل انجام شد؛ کسی از آنان را باقی نگذاشتیم. دقیقاً آنچه در این آیات جرم این دو قوم شمرده شده تکذیب پیامبرانشان در ادعای قارعه است.

مستبصر بودن عاد و ثمود؛ قدرت و تکذیب قارعه

پیش از عبور از این مبحث اندکی درنگ لازم است. قرآن کریم دربارهٔ قوم عاد و ثمود مطلبی دارد: پیش از آنکه دچار انکار و تکذیب شوند مستبصر بودند. آیهٔ سی‌وهشت سورهٔ عنکبوت:

«وَعَادًا وَثَمُودَا۟ وَقَد تَّبَيَّنَ لَكُم مِّن مَّسَٰكِنِهِمْ وَزَيَّنَ لَهُمُ ٱلشَّيْطَٰنُ أَعْمَٰلَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ ٱلسَّبِيلِ وَكَانُوا۟ مُسْتَبْصِرِينَ» (عنکبوت/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و عاد و ثمود را — و برایتان از مسکن‌هایشان آشکار شده است — و شیطان کارهایشان را در نظرشان بیاراست و از راه بازشان داشت، در حالی که اهل بصیرت بودند.

وضعیت قوم عاد و ثمود از مسکن‌هایشان — آثار باستانی‌شان — پیداست؛ منطقه‌ای در جنوب عربستان، منطقهٔ احقاف. شیطان اعمالشان را برایشان زینت داد و از راه خدا بازداشت، در حالی که مستبصر بودند. مستبصر یعنی هدایت‌یافته: این دو قوم پیش از آنکه کارشان به تکذیب بکشد بر مسیر هدایت و توحید و انبیای پیشین بودند.

قوم عاد و ثمود پس از حضرت نوح‌اند. جریان عذاب قوم نوح علیه‌السلام رخ داد؛ پس از آن خدا به آدمیان نشان داد که کفر عاقبت ندارد و دیگر این راه را تکرار نکنند. قوم عاد و ثمود از نسل کسانی‌اند که در کشتی با حضرت نوح حمل شدند و نجات یافتند؛ ولی نسل‌ها که ادامه یافت دوباره به فساد و تباهی کشیده شدند.

اگر به سورهٔ مبارک فجر بنگرید، می‌گوید هر دو — عاد و ثمود — مقتدر بودند؛ بسیار توانمند. دربارهٔ عاد می‌فرماید:

«أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ» (فجر/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی پروردگارت با عاد چه کرد،

«إِرَمَ ذَاتِ ٱلْعِمَادِ» (فجر/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با ارمِ دارای ستون‌ها،

و دربارهٔ ثمود:

«وَثَمُودَ ٱلَّذِينَ جَابُوا۟ ٱلصَّخْرَ بِٱلْوَادِ» (فجر/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ثمود را که در وادی سنگ را می‌بریدند؟

قدرتمند بودند هر دو. پس قارعه را چرا اینجا آورد و تکذیب آنان را چرا به قارعه منطبق کرد؟ چون می‌دیدند مقتدرند، ثروت دارند، قدرت دارند، امکانات دارند، زور دارند؛ با خود فکر می‌کردند هیچ پدیده‌ای بالاتر از قدرت آنان که بتواند آنان را به چالش بکشد وجود نخواهد داشت. بنابراین با خیال راحت طغیان کردند؛ با خیال راحت فساد کردند. همهٔ بدبختی آنان از اینجا آغاز شد که خیال کردند کسی و چیزی و پدیده‌ای بالاتر از آنان و قدرتشان که بر آنان مسلط شود وجود ندارد.

نکته‌ای دیگر: اکثر آدم‌ها وقتی چنین گمانی پیش می‌آید — و قرآن می‌گوید این امری درونی ما آدمیان است — خیال نکنید تکذیب قارعه یعنی راه بیفتند در خیابان و بگویند قارعه دروغ است. تکذیب قارعه بحثی در ژرفای روان و فرهنگ است: هرچه در اعماق فکر این آدم‌ها، در فرهنگشان، در رفتارشان جستجو کنی می‌بینی حسابی برای قارعه باز نشده؛ هرچه به آنان گفته شود قیامت هست، از این گوش می‌گیرند و از آن گوش بیرون می‌دهند؛ عین خیالشان نیست؛ با خیال راحت سبک و سیاق و روال خود را ادامه می‌دهند. پس تکذیب قوم عاد و ثمود نسبت به قارعه فقط جنبهٔ قولی ندارد؛ جنبهٔ عملی هم دارد. جنبهٔ عملی‌اش همان بی‌دینی و بی‌تقوایی است؛ همان بی‌اعتنایی نسبت به نتیجهٔ ایمان و به قیامت.

وَجَآءَ فِرْعَوْنُ وَمَن قَبْلَهُۥ وَٱلْمُؤْتَفِكَٰتُ بِٱلْخَاطِئَةِ

«وَجَآءَ فِرْعَوْنُ وَمَن قَبْلَهُۥ وَٱلْمُؤْتَفِكَٰتُ بِٱلْخَاطِئَةِ» (حاقّه/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرعون و کسانی پیش از او و شهرهای زیرورو‌شده خطای بزرگ آوردند.

فرعون آمد و کسانی که پیش از فرعون بودند — یعنی آدم‌هایی در تراز فرعون، طواغیت و سلاطین پیش از او — و «المؤتفکات»: اقوام منحرف‌شده تحت استیلای فرعون و سلاطین پیش از او. پس فرعون و طواغیت پیش از او و اقوامی که تحت استیلای آنان منحرف شدند همه فاعل‌اند؛ همه «جاءوا بالخاطئة»: خطا آوردند؛ خاطئه را مرتکب شدند. خاطئه اینجا یعنی همان خطایی که در آیات پیشین بود: تکذیب قارعه. پس فرعون و سلاطین پیش از او و اقوام منحرف نیز همان خطای تکذیب قارعه را انجام دادند.

در آیات پیش خدا بیان کرده بود که تکذیب قارعه به عذاب الهی و هلاکت می‌انجامد. در این آیات همان حرف را می‌خواهد بزند، با تکمله‌ای:

«فَعَصَوْا۟ رَسُولَ رَبِّهِمْ فَأَخَذَهُمْ أَخْذَةً رَّابِيَةً» (حاقّه/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از فرستادهٔ پروردگارشان نافرمانی کردند؛ آنگاه آنان را به گرفتنی روزافزون گرفت.

تکذیب قارعه چرا کار را به هلاکت و عذاب می‌کشاند؟ چون مکذّبان را به عصیان از رسول پروردگار می‌رساند. کسی که از رسول پروردگار عصیان کرد قهراً گرفتار عذاب می‌شود. کار رسول پروردگار، با توجه به این منطق، چیست؟ کار رسول این است که مردم را از عذاب برهاند.

مثالی: کار نجات‌غریق چیست؟ نجات‌دادن کسی که دارد غرق می‌شود. اگر آن که دارد غرق می‌شود با نجات‌غریق همکاری نکند — بگوید دست مرا بگیر و نگیرد؛ این میله را بگیر و نگیرد؛ یا زیر پر و بالش میدان ندهد — چه می‌شود؟ کل قصهٔ عالم همین است. همهٔ انسان‌ها در دنیا در معرض عذاب‌اند. رسول فرستاده‌ای از جانب پروردگار است که می‌آید و می‌گوید می‌خواهی عذاب نشوی، گرفتار نشوی، بدبخت نشوی؟ راهش این است؛ فرمول می‌دهد: اگر از این راه بروی و این‌گونه زندگی کنی به عذاب ختم نمی‌شود؛ جز این، عذاب است. حالا اگر تو رسول را تکذیب کردی — «دروغ نگو؛ چه عذابی، چه کشکی» — در حقیقت عذابی که رسول از آن سخن می‌گفت منتفی نمی‌شود؛ تویی که گرفتار عذاب می‌مانی. جریان این است.

پس اگر می‌بینید قوم عاد و قوم ثمود به‌سبب تکذیب قارعه به عذاب گرفتار شدند، این صرفِ تکذیب قارعه نیست که عذاب می‌آورد؛ صرف اینکه کسی بگوید «من قارعه را قبول ندارم» عذاب نمی‌آورد. تکذیب قارعه نتیجه‌ای دارد. فرعون و من قبله و مؤتفکات همان خطای تکذیب قارعه را انجام دادند؛ نتیجه‌اش این شد که «فعصوا رسول ربهم». آن فرایند را خدا کامل می‌کند: تکذیب قارعه انسان را به عصیان از رسول پروردگار می‌رساند. نتیجه: «فأخذهم أخذةً رابیةً» — پروردگار آن عصیان‌گران را گرفت؛ أخذةً به یک گرفتارکردنِ رابیةً روزافزون: هرچه بیشتر عصیان کردند بیشتر گرفتار عذاب الهی شدند تا جایی که نابود شدند؛ گرفتارکردنی فزاینده.

قصه را از عقب‌تر بگوییم. عاد را شنیدی؟ ثمود را شنیدی؟ فرعون و من قبله و مؤتفکات را شنیدی؟ این مسیری است که از عاد آغاز شده تا فرعون و من قبله و مؤتفکات ادامه یافته. همه تکذیب قارعه کردند؛ به‌دنبال تکذیب قارعه، رسول پروردگار را عصیان کردند؛ پس همه گرفتار عذاب الهی شدند. قصه از پیش از این‌ها آغاز می‌شود.

إِنَّا لَمَّا طَغَا ٱلْمَآءُ حَمَلْنَٰكُمْ فِى ٱلْجَارِيَةِ

«إِنَّا لَمَّا طَغَا ٱلْمَآءُ حَمَلْنَٰكُمْ فِى ٱلْجَارِيَةِ» (حاقّه/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون آب طغیان کرد، شما را در آن کشتی روان حمل کردیم.

شما گویا یادتان رفته کیستید. خدا می‌گوید یادتان رفته کیستید. ما آن وقتی که آب طغیان کرد — آب کی طغیان کرد؟ زمان حضرت نوح — شما را در یک کشتی، «جاریه» یعنی جریان‌یابنده، روی آن آب طغیان‌کرده حمل کردیم؛ یعنی نجاتتان دادیم. یعنی شما آدمیان همه‌تان فرزندان همانانید که بر کشتی بودند. پس همه‌تان بر کشتی بودید؛ بر کشتی حضرت نوح. آن کشتی مؤمنان را حمل کرد و غیرمؤمنان — کفار — همه در طغیان آب غرق شدند و نابود شدند. یعنی زمین یک‌بار به‌طور کامل از لوث وجود کفر پاک شد.

خدا در دوران حضرت نوح — نهصد و پنجاه سال نوح پیامبری کرد؛ قرآن می‌گوید — حجت را بر مردم تمام کرد؛ سپس مؤمنان را بر کشتی سوار کرد و بقیه همه غرق شدند. زمین آن موقع به چه کسانی رسید؟ فقط مؤمنان. مؤمنان شروع کردند به زاد و ولد و زندگی و کسب و کار؛ و دوباره برای آنکه دنیا این‌بار توحیدی باشد. اصلاً به قصد آنکه دنیا از لوث کفر و شرک و فساد و تباهی پاک شود آب را طغیان دادیم؛ همهٔ زمین را شستیم؛ چیزی از کفر باقی نگذاشتیم.

پس کجای تاریخ ایستاده‌ایم؟ اکنون انتظار می‌کشیم مثلاً وقتی دومین مرتبه زمین از لوث وجود کفر پاک شود؛ این یک‌بار پیش‌تر شده است. ما شما را وقتی آب طغیان کرد در کشتی حمل کردیم. بله، من در کشتی نبودم؛ اما در اصلاب پدرانم بر کشتی بودم؛ بالاخره یکی از پدران من بر کشتی بوده که من امروز هستم؛ چون بعد از آن دوباره آدم جدیدی از گل از اول خلق نکرده است. ما فرزند همانانیم.

«لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَةً وَتَعِيَهَآ أُذُنٌ وَٰعِيَةٌ» (حاقّه/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آن را برای شما یادآوری قرار دهیم و گوشی فراگیرنده آن را نگاه دارد.

چرا شما را بر کشتی حمل کردیم؟ «لنجعلها لکم تذکرة»: تا جریان طغیان آب و نابودی کفار را برای شما مایهٔ تذکر قرار دهیم. یعنی توقع داشتیم جریان طغیان آب و نابودی کافران در عهد نوح علیه‌السلام تذکره‌ای باشد، تذکری نصب‌العینتان، که هیچ‌گاه فراموشش نکنید؛ یعنی توقع می‌رفت دیگر هیچ‌گاه دوباره به کفر برنگردید. «و تعیها أذنٌ واعیة»: أذن یعنی گوش؛ واعیه یعنی نگه‌دارنده — گوش عبرت‌پذیر. توقع داشتیم جریان طغیان آب را گوش‌های عبرت‌پذیر در خود حفظ کنند؛ در اصطلاح ما یعنی آویزهٔ گوششان کنند. لذا اصلاً انتظار ظهور ثمود و عاد و فرعون و من قبله و مؤتفکات نبود. اینان از کجا دوباره درست شدند؟ از کجا سر درآوردند؟

تا پیش از عذاب مردم در عهد نوح علیه‌السلام هیچ عذاب دنیوی برای کفار اتفاق نیفتاده بود. عذاب قوم حضرت نوح نخستین عذاب دنیوی این عالم است. چون نخستین عذاب بوده، خدا در این عذاب هیچ عجله‌ای به خرج نداده؛ قشنگ صبر کرده. نهصد و پنجاه سال نوح پیامبری کرده:

«وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَىٰ قَوْمِهِۦ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا فَأَخَذَهُمُ ٱلطُّوفَانُ وَهُمْ ظَٰلِمُونَ» (عنکبوت/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی نوح را به سوی قومش فرستادیم؛ پس هزار سال مگر پنجاه سال در میانشان درنگ کرد؛ آنگاه طوفان آنان را فروگرفت در حالی که ستمکار بودند.

پس از آنکه حجت کامل تمام شد و مؤمنین از کفار کامل تفکیک شدند، نوح علیه‌السلام به خدا عرضه داشت: خدایا اگر اینان را زنده بداری جز کافر چیز دیگری به دنیا نمی‌آورند؛ یعنی کار به جایی رسیده که امید به ایمان‌آوردن نسل اینان نیز نیست؛ خانه را از بنیان فاسد کرده‌اند. آن موقع عذاب خدا نازل شد؛ از زمین و آسمان آب سرازیر شد؛ زمین به یک دریا بدل شد؛ جز کسانی که در کشتی نوح سوار بودند همه غرق شدند. سپس کشتی بر جودی مستقر شد و یک‌بار دیگر از نو حیات مؤمنانه در زمین از سر گرفته شد. در این حیات مؤمنانه توقع می‌رفت این مطلب آویزهٔ گوش همه باشد و همه تذکر بگیرند؛ دیگر راه کافران را — چون تا پیش از این ندیده بودند کافران نابود شوند و آنجا دیده شد — تکرار نکنند.

ولی متأسفانه با وجود این عاد درست شد؛ با وجود این ثمود درست شد. عاد را گوشمالی دادیم؛ ثمود را گوشمالی دادیم. فرعون درست شد؛ پیش از فرعون طواغیت دیگری بودند؛ اقوامی از طواغیت در راه کفر پیروی می‌کردند و مسیر انحراف را طی می‌کردند؛ آنان را نیز گوشمالی دادیم؛ همه را «أخذةً رابیة» گرفتار کردیم. سپس اینجا خطاب به ما سخن می‌گوید: چه می‌خواهید بکنید؟ نمی‌خواهید از ماجرای طغیان آب عبرت بگیرید؟ حالا که ماجرای طغیان آب ضمیمه شده به ماجرای عاد و ثمود و فرعون و مؤتفکات، نمی‌خواهید آویزهٔ گوشتان کنید؟ نمی‌خواهید در مسیر درست حرکت کنید؟

این خطاب به دوران پیامبر ما برمی‌گردد؛ خطاب به ماست. منتها چون شامل حال عاد و ثمود و فرعون و مؤتفکات نیز می‌شود، گویا می‌گوید آنان مخاطب همین سخن بودند و گوش ندادند؛ شما برنامه‌تان چیست؟ می‌گوید ما پس از جریان طغیان آب، عاد و ثمود و فرعون و مؤتفکات را باز زدیم و نابود کردیم؛ حالا امروز شما برنامه‌تان چیست؟ می‌خواهید از جریان طغیان آب عبرت بگیرید یا راه عاد و ثمود و فرعون و مؤتفکات را بروید؟ تکلیفتان را روشن کنید.

مسئله از کجا آغاز می‌شود؟ از تکذیب قارعه؛ از دل‌خوش‌کردن به دنیا و تمدن مادی. مسئله از اینجا شروع می‌شود که خیال کنی این تمدن مادی پایدار است؛ فکر کنی دنیا و آنچه در آن است پایدار است. اگر فکر کردی پایدار است، دیگر دلیلی برای اطاعت از رسول وجود ندارد؛ تخلف از رسول می‌کنی؛ تخلف از رسول مانند تخلف از نجات‌غریق است — باز تو گرفتار می‌شوی. این دنیا راه نجاتی جز دست‌گذاشتن در دست انبیا ندارد؛ جز پذیرش رسول راه نجاتی ندارد.

فَإِذَا نُفِخَ فِى ٱلصُّورِ نَفْخَةٌ وَٰحِدَةٌ

«فَإِذَا نُفِخَ فِى ٱلصُّورِ نَفْخَةٌ وَٰحِدَةٌ» (حاقّه/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون یک‌بار در صور دمیده شود،

«وَحُمِلَتِ ٱلْأَرْضُ وَٱلْجِبَالُ فَدُكَّتَا دَكَّةً وَٰحِدَةً» (حاقّه/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زمین و کوه‌ها برداشته شوند و یک‌بار درهم‌کوبیده گردند،

آن وقتی که دمیده شود در صور — شیپور — مراد آغاز قیامت است. «نفخة واحدة»: یک دمیدنی؛ یعنی خدا می‌گوید برای آغاز قیامت نیازی به چند بار دمیدن در صور ندارم. می‌خواهد حکایت کند از قدرت مطلق خدا در برپاکردن قیامت: یک‌بار در صور دمیده می‌شود و قیامت آغاز می‌شود.

«و حملت الأرض والجبال» عطف به نفخ است: آن وقتی که در صور دمیده شود یک دمیدنی، و زمین و کوه‌ها حمل شود. رانش زمین شنیده‌اید؟ پوستهٔ زمین شروع می‌کند به حرکت‌کردن. زمین و کوه‌ها حمل شود یعنی سطح زمین روان می‌شود، حرکت می‌کند؛ چنان‌که کوه‌ها نیز حرکت می‌کنند و بر اثر این حرکت‌ها درهم‌کوبیده می‌شوند. «فدکّتا دکةً واحدة»: پس درهم‌کوبیده می‌شوند به یک‌بار کوبیده‌شدن؛ یعنی همان یک‌بار کوبیده‌شدن در همدیگر آن‌قدر محکم است که نیازی به بار دوم ندارد.

«فَيَوْمَئِذٍ وَقَعَتِ ٱلْوَاقِعَةُ» (حاقّه/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در آن روز واقعه وقوع می‌یابد.

آن وقت واقعه به وقوع می‌پیوندد. این چندمین نام برای قیامت در این سوره است؟ سومین. اولی حاقّه بود؛ دومی قارعه؛ این واقعه. آن موقع واقعه به وقوع می‌پیوندد. چیست آن واقعه؟ وقتی سطح زمین درهم‌کوبیده شد و کوه‌ها درهم‌کوبیده شدند — کوه‌ها غباری پراکنده —

«وَٱنشَقَّتِ ٱلسَّمَآءُ فَهِىَ يَوْمَئِذٍ وَاهِيَةٌ» (حاقّه/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آسمان شکافته شود و در آن روز سست باشد،

واقعه که اتفاق می‌افتد آسمان شکاف برمی‌دارد. سطح زمین درهم‌کوبیده شده، صاف و مسطح؛ کوه‌ها چون غبار پراکنده. «فهی یومئذ واهیة»: آسمان در آن روز واهیه است. واهیه یعنی چه؟ سست خواهد بود. یعنی آسمان با وجود تمام استحکامی که امروز دارد و خلل و فرجی در آن نیست، سست خواهد بود؛ در مقابل انشقاقی که خدا اراده کرده از آسمان مقاومتی دیده نمی‌شود.

«وَٱلْمَلَكُ عَلَىٰٓ أَرْجَآئِهَا وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَٰنِيَةٌ» (حاقّه/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرشتگان بر کرانه‌های آن‌اند، و عرش پروردگارت را بالای سرشان در آن روز هشت‌تن حمل می‌کنند.

وقتی آسمان شکافته شد، فرشتگان «علی أرجائها» — بر کرانه‌های آسمان — مستقر خواهند بود؛ کرانه‌های آسمان پر از فرشتگان خواهد بود. «و یحمل عرش ربک فوقهم یومئذ ثمانیة»: بالاتر از این فرشتگان عرش پروردگار تو را حمل می‌کند در آن روز هشت تن، هشت چیز، هشت کس. نمی‌گوید هشت ملک؛ هیچ نمی‌گوید هشت چیست. هشتایی که در آیه ذکر نشده چه هستند؟ هشت‌تن آن روز عرش پروردگار تو را حمل می‌کنند. خطبهٔ یک نهج‌البلاغه می‌گوید این هشت‌تن ملک‌اند که عظمت وجودشان به ارکان عالم است؛ بسیار عظیم‌اند که اکناف آنان جایگاه استقرار عرش پروردگار است؛ اینان حاملان عرش خدا.

امروز میان زمین و عرش خدا چه فاصله و واسطه‌ای است؟ آسمان. آسمان را قرآن «سبع طرائق» می‌گوید: هفت طریقه، هفت جادهٔ اتصالی ارتباطی، در طول هم — زمین، آسمان اول، دوم، سوم، چهارم… هرچه به آسمان هفتم نزدیک‌تر شوی یعنی به عالم معنا نزدیک‌تر می‌شوی. مراد جسمانی و مادی نیست؛ اصلاً مادی نیست؛ چون هر آسمانی باطن آسمان پیشین خود است تا به عرش برسد. عرش عالم معناست؛ عالم تجرد؛ عالمی که دیگر اثری از ماده در آن نیست.

این راه مواصلاتی یک روز چه می‌شود؟ «اذا السماء انشقت» — این راه گویا از میان برداشته می‌شود. وقتی این راه از میان برداشته شد، اینجا دیگر «الملک علی أرجائها» بر کرانه‌های آسمان. ادعا نمی‌کنیم حتماً دیده می‌شود؛ اما ظاهر آیه آن است که دیده می‌شود؛ چون وقتی حجاب‌ها کنار رفت، ملک بر کرانه‌های آسمان — فرشتگان خدا — خواهند بود؛ بالاتر از فرشتگان خدا عرش خدا را هشت چیز — هشت ملک عظیم — حمل می‌کنند. شکل حسّی و تصویری این صحنه در ذهن ما هرچه باشد، قطعاً آنچه در ذهن می‌آید با آنچه قرار است اتفاق بیفتد ربط چندانی ندارد؛ ما به اندازهٔ تصویرهایی که در ذهن خود داریم.

چرا هشت تا؟ نمی‌دانیم چرا هشت؛ ولی تناسبی به ذهن می‌رسد: هفت آسمان داریم و یک زمین که اکنون زیر عرش‌اند. این هفت آسمان که شکاف برداشت، گویا پایه‌های هشت‌گانهٔ عرش دیگر نیست؛ اما عرش را هشتایی که حمل می‌کنند همچنان حمل می‌کنند.

«یومئذ» جواب «اذا نفخ فی الصور» بود: «اذا نفخ فی الصور و حملت الأرض والجبال… فیومئذ وقعت الواقعة». این «انشقت السماء» به کجا عطف بود؟ به «وقعت» عطف بود؛ یعنی یومئذ وقعت الواقعة، یومئذ انشقت السماء فهی یومئذ واهیة والملك علی أرجائها تا آخر — همه مال یومئذِ اول است. این نیز جواب دوم:

«يَوْمَئِذٍ تُعْرَضُونَ لَا تَخْفَىٰ مِنكُمْ خَافِيَةٌ» (حاقّه/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آن روز عرضه می‌شوید؛ هیچ نهان‌مانده‌ای از شما پنهان نمی‌ماند.

در آن روز شما «تعرضون» — عرضه می‌شوید — طوری که «لا تخفى منکم خافیة»: هیچ امری از شما پوشیده نمی‌ماند؛ هیچ مسئله‌ای مخفی و پنهان نمی‌ماند. اکنون بسیاری از امور ما پنهان و مخفی است؛ ولی خاصیت واقعه این است که وقتی به وقوع می‌پیوندد دیگر هیچ‌چیز از ما پنهان نمی‌ماند؛ همه چیز می‌آید. تعرضون: عرضه می‌شوید، آشکار می‌شوید، در معرض قرار می‌گیرید؛ چیزی برای پنهان‌کردن باقی نمی‌ماند.

یک‌بار دیگر این جمله را دقت کنید. این جمله متشکل از یک شرط است و یک جزا. شرطش دو قسمت دارد؛ جزای آن نیز دو قسمت. شرط اول: اذا نفخ فی الصور نفخة واحدة. شرط دوم: حملت الأرض والجبال فدکّتا دکة واحدة. این دو جملهٔ شرطی است: آن هنگام که در صور دمیده شود یک‌بار، و زمین و کوه‌ها به حرکت درآیند و درهم‌کوبیده شوند یک‌بار. وقتی در زبان عربی — یا هر زبان دیگری — شرط می‌آید، مخاطب منتظر جواب است. آن وقتی که این شود چه می‌شود؟ می‌گوید آن وقت «فیومئذ» — این جواب است — «یومئذ وقعت الواقعة». وقعت الواقعة یعنی چه؟ یعنی انشقت السماء؛ این انشقت عطف به وقعت است و وقعت الواقعة را توضیح می‌دهد: آسمان پاره می‌شود؛ والملك علی أرجائها؛ و یحمل عرش ربک فوقهم یومئذ ثمانیة. همهٔ این‌ها مال یومئذ وقعت الواقعة است؛ آیهٔ شانزده و هفده وقعت الواقعة را شرح می‌دهند. خود یومئذ وقعت الواقعة جواب اول است. جواب دوم: یومئذ تعرضون لا تخفى منکم خافیة. یعنی وقتی در صور دمیده شود و زمین و کوه‌ها درهم‌کوبیده شوند دو اتفاق می‌افتد: اتفاق اول وقوع واقعه به معنایی که در شانزده و هفده گفته شد؛ اتفاق دوم عرضه شدن شما آدمیان به این معنا که لا تخفى منکم خافیة.

عرش، ملک، قدرت خدا، و درس غیب

عرش خدا ماده نیست. ولی اگر چیزی ماده نیست یعنی نیست؟ مگر وجود فقط ماده است؟ معنا خودش وجود است. اصل وجود معناست. ماده نازل‌ترین رتبهٔ وجود است؛ عالی‌ترین رتبهٔ وجود تجرد محض است، معنای محض؛ آنجا دیگر هیچ اثری از ماده نیست. البته وقتی این سخنان را می‌گوییم برای درک بسیاری از آن‌ها الفاظ ما کفایت نمی‌کند. الفاظ ما بیشتر می‌تواند در درک همین عالم اطرافمان یاری‌مان کند؛ چون تجربهٔ حسّی از عالم معنا نداشته‌ایم و امکانش نیز به آن صورت نیست. آن که در این عالم گرفتار است از آن عالم درک مستقیمی ندارد؛ آن عالم عقل است. همهٔ ما همین اکنون روحمان آنجا نیز هست؛ وصف‌کردنی نیست.

عرش یعنی چه؟ یعنی آن نقطهٔ اصلی فرمانروایی عالم که مستقر ارادهٔ خداست، پایگاه ارادهٔ خداست، کانون ارادهٔ خداست که مجرد محض است؛ آن بر دوش هشت ملک است. بر دوش هشت ملک بودن یعنی چه؟ یک تنزل پایین‌تر از آن است. بیش از این در این مقام سخن راندن دشوار است.

اگر بخواهیم چنین سؤال کنیم، فقط راجع به آن هشت ملک نباید پرسید؛ کلاً راجع به ملک باید پرسید: چه نیازی خدا به ملک دارد؟ جواب: هیچ. حالا که نیاز به ملک ندارد، معنایش این است که خدا از ملک برای اجرای اوامر خود استفاده نکند؟ نه. مثالی: اکنون به این میز نیرویی وارد می‌کنم و حرکت می‌کند. نیرو و انرژی‌ای که به میز وارد شد زنده است؟ حیات دارد؟ نه. زور و قوتی در بازو بود، منتقل شد به میز، چند سانت آن‌سوتر رفت. این انرژی زنده نیست؛ چون من آدم عادی‌ام و انرژی‌ام از خودش حیات و اختیار و شوق ندارد. ملک انرژی است؛ قوت خداست؛ زور خداست. ولی خدا به قوت خود چه داده؟ تشخیص، حیات، نشاط، حرکت، سبقت. نباید بگوییم خدا نیاز به ملک دارد؛ مثل این است که بگویی خدا به زور خودش نیاز دارد. خدا قدرت دارد؛ ملک مظهر قدرت خداست، تجلی و نماد قدرت خداست، اجرای قدرت خداست.

لذا اصلاً ملائکه فلسفهٔ وجودی‌شان در سورهٔ قدر است. لیلة القدر یعنی شب جریان قدرت خدا. شب جریان قدرت خدا چه شکلی است؟ تنزّل الملائکة والروح فیها بإذن ربهم من کل أمر. قدرت خدا با ملائکه به جریان درمی‌آید. ملائکه زوری هستند، قدرتی هستند، قوتی هستند که خدا اعمال می‌کند در این عالم. ولی خدا مانند من نیست که زورش فقط یک انرژی محض باشد. خدا وقتی زور و قدرت خود را در عالم می‌خواهد به جریان درآورد، همان نمادهای قدرت خدا حیات دارند. برای میراندن انسان‌ها عزرائیلی است که خدا می‌گوید و فرشتگان بسیاری که زیر پر و بال او تسبیح خدا می‌گویند؛ این‌ها قدرت خدا در گرفتن جان آدمیان‌اند. قدرت خدا در باراندن باران، در رویاندن زمین، در رشددادن موجودات — این‌ها همه ملک می‌شود. ملک زور خداست.

لذا علی علیه‌السلام به عالی‌ترین بیان در خطبهٔ اول نهج‌البلاغه این مسئله را باز کرده که خدا پر کرد عالم را از ملائکه. یعنی چه پر کرد عالم را؟ وقتی عالم را آفرید، وقتی آسمان‌ها و زمین را آفرید، به ارادهٔ خدا زمین و آسمان‌ها از قدرت خدا پر شد — نه آنکه قدرت خدا آبی بود ریخته در ظرف زمین و آسمان. حضرت می‌گوید یعنی زمین و آسمان تحت سیطرهٔ قدرت خدا قرار گرفت؛ قدرتی حیات‌دار و تشخیص‌دار؛ که یکی جبرئیل است، یکی میکائیل، یکی اسرافیل، و چه بسیار فرشتگان زیر نظر اینان. و حضرت آنجا می‌گوید ملائکه کارکردهای مختلفی دارند؛ هشت ملک هستند برای حمل عرش: یعنی این‌ها قدرت‌هایی هستند که خدا بر پایهٔ آنان دارد بقیهٔ قدرت‌ها را اعمال می‌کند. مال خود اوست؛ مگر مال آنان است؟ مال خداست. اینجاست که می‌گوید أبى الله أن یجری الأمور إلا بأسبابها: خدا ابا دارد از اینکه جز به اسباب امور را به جریان درآورد. یعنی بالاخره خدا قدرت خود را اعمال می‌کند؛ به قدرت خود سببیّت می‌دهد، حیات و تشخیص می‌دهد؛ این رتبهٔ عالی خلقت است. اگر می‌خواست پایین‌تر از این باشد، این بود که خدا در این عالم اعمال قدرت کند بدون ملائکه — یعنی بدون واسطهٔ ملائکه‌ای که حیات و انتخاب داشته باشند. این پیشرفته‌تر از آنچه اکنون هست نبود قطعاً. بیانی از علت و معلول است؛ علت و سبب هست؛ و إلا علت تامه خود خداست؛ او اعمال می‌کند علیت خود را؛ اعمال علیت او در قالب ملک است.

اینجا نمونه‌ای می‌بینید؛ شاید در سورهٔ نجم نیز بتوان نشان داد؛ در بعضی سوره‌های دیگر هم همین‌طور. قرآن همه‌جایش توصیف چیزی است که برای شما ملموس و محسوس نیست. اول سورهٔ نجم را بنگرید: والنجم إذا هوى… توصیفی از صحنهٔ ملاقات پیامبر با خدا و دریافت مستقیم وحی از خداست. کی می‌فهمد؟ ما کجا این مسئله را بفهمیم؟ بله، فهمی از الفاظ داریم اما مصداق در ذهن نداریم؛ درک ملموس و محسوسی از این حقیقت نداریم. اگر درک ملموس نداریم چرا گفته؟ برای آنکه بدانید همه چیز آن نیست که به لمس و حس و گوش و چشم درک می‌کنید. این عالم غیبی هم دارد که تو نمی‌فهمی. لذا در همین سوره جلوتر می‌رسد:

«فَلَآ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ» (حاقّه/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند نمی‌خورم به آنچه می‌بینید

«وَمَا لَا تُبْصِرُونَ» (حاقّه/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه نمی‌بینید؛

همه چیز آن نیست که داری می‌بینی. خیلی دنیا را تنگ می‌گیریم؛ خیال می‌کنیم همه چیز همین است: در و دیوار و آجر و زمین و آسمان و درخت — همین که می‌بینیم. در همین آسمانی که می‌بینیم مانده‌ایم: کجاست تهش؟ چه می‌شود بعدش؟ بی‌نهایت یعنی چه؟ کی در ذهنش بی‌نهایت را می‌تواند بگنجاند؟ پس این آیات، بله، درک مصداقی از آن نمی‌کنم؛ اما چیزی به من می‌فهماند: پس پردهٔ این عالم غیبی هست که هنوز برای درک آن تو کودکی بیش نیستی. پس اندکی از آن غرور، از آن خودبینی، از احساس اینکه همه چیز را می‌دانم پایین بیا. همین خودش درس خوبی است. (تفصیل آیات سی‌وهشت به بعد برای جلسات بعد می‌ماند؛ اینجا به تناسب بحث غیب اشاره‌ای رفت.)

فَأَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتَٰبَهُۥ بِيَمِينِهِۦ

«فَأَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتَٰبَهُۥ بِيَمِينِهِۦ فَيَقُولُ هَآؤُمُ ٱقْرَءُوا۟ كِتَٰبِيَهْ» (حاقّه/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما کسی که نامه‌اش به دست راستش داده شود گوید: بیایید نامهٔ مرا بخوانید!

«إِنِّى ظَنَنتُ أَنِّى مُلَٰقٍ حِسَابِيَهْ» (حاقّه/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من گمان می‌بردم — می‌دانستم — که با حسابم روبه‌رو خواهم شد.

حالا که همه عرضه شدیم دو جوریم. «فأما من أوتی کتابه بیمینه»: اما کسی که نامهٔ عملش به دست راستش داده شود — دست راست نشانهٔ سعادت و یمن و برکت است — «فیقول هاؤم اقرءوا کتابیه»: آی جمع شوید؛ هاؤم یعنی مانند آنکه داد می‌کشد: آی بیایید کتاب مرا بخوانید؛ بگیرید نامهٔ عمل مرا بخوانید. از عرضه شدن خودش خوشحال است؛ چرا؟ افتخار است؛ افتخارآمیز است برایش.

«هاؤم اقرءوا کتابیه إنی ظننت أنی ملاقٍ حسابیه»: چرا من با افتخار امروز داد می‌زنم بیایید نامهٔ عمل مرا بگیرید و بخوانید؟ چون می‌دانستم — در دنیا که بودم فکر اینجا را کرده بودم — که با حساب خودم یک روز ملاقات خواهم داشت؛ می‌دانستم یک روز نامهٔ عملی به من خواهند داد؛ حواسم به اینجا بود. لذا طوری زندگی نکردم که «چو فردا نامه خوانان نامه خوانند / تو را از نامه خواندن ننگت آید». این‌گونه زندگی نکردم که امروز خجالت بکشم. خوشحالم؛ داد می‌کشم: بیایید بگیرید نگاه کنید؛ این نامهٔ عمل من است.

طرف در این دنیا وقتی در آزمون ورودی دانشگاه قبول می‌شود یا در مزایده‌ای یا در امری معمولی به وجد می‌آید و آن ورقی که در دستش است را می‌خواهد به همه نشان دهد که ببین نتیجهٔ زحماتم را گرفتم. چه خواهد شد در آخرت؟ چه حس و وجد و نشاطی در وجود کسی خواهد بود که از یک زندگی همراه با بندگی لذت می‌برد؛ خوشحال است و کیف می‌کند که به آنچه می‌خواست و دنبالش بود رسیده است.

«فَهُوَ فِى عِيشَةٍ رَّاضِيَةٍ» (حاقّه/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس او در زندگی‌ای رضایت‌بخش است؛

«فِى جَنَّةٍ عَالِيَةٍ» (حاقّه/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در بهشتی بلندپایه؛

«قُطُوفُهَا دَانِيَةٌ» (حاقّه/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که میوه‌های چیدنی‌اش نزدیک و در دسترس است.

چنین آدمی آن روز در یک زندگی رضایت‌بخش خواهد بود؛ در بهشتی بالا؛ که «قطوفها دانیة». بهشتش در مرتبه‌های عالی است؛ باغ در جایگاه عالی است؛ اما شاخه‌هایی از این باغ که میوه‌های چیدنی دارد — قطوف — دانیه است: فروآمده، نزدیک؛ یعنی برای دسترسی به ثمرات درختان این باغ به زحمت نمی‌افتی.

برای رفع خستگی تمثیلی از دنیا: درختان گردوی روستاهای آذربایجان — درخت‌های بزرگ که خیلی قد می‌کشند؛ نه گردوهای اصلاح‌شده که قدشان را پایین آورده‌اند. برای یک گردو باید از جان بگذری؛ برو بالای درخت با چوبی دراز — که «لزه» می‌نامندش — یکی‌یکی شاخه‌ها را نشانه بگیر. در نوجوانی بسیار شنیده‌ایم کسانی از این درخت‌ها افتادند و دار فانی را وداع گفتند؛ درخت‌های بلند و نشستن بر آن‌ها زور می‌خواهد. یا درخت‌های آلبالو: هرچه بالاتر می‌روی ساقه نازک‌تر می‌شود تا جایی که می‌چرخد و باید خود را به درخت بگیری؛ می‌گویند از آنجا بپر — چهار پنج متر بالاست — خودت را بینداز جلو تا درخت خم شود و تازه میوه بچینی؛ زردآلو و سیب و گلابی نیز. دنیا این‌گونه است میوه‌اش: درخت میوه است ولی از جانت بگذری؛ میوه میان چمن‌های پرخار می‌افتد و با جانبازی چیده می‌شود. در بهشت این‌طور نیست: فی جنةٍ عالیة قطوفها دانیة — بفرما بچین؛ خار در دستت نمی‌رود.

ما در دنیا می‌آییم این مشکل را حل می‌کنیم و هزار مشکل دیگر درست می‌کنیم. خیال نکنید میوه را اصلاح کردیم و دیگر بالا نمی‌رود؛ بالا نمی‌رود، ولی آن نتیجه‌ای هم که قرار بود از آن میوه برای سلامت حاصل شود گاه حاصل نمی‌شود. میوه‌های رنگارنگ همه به اندازهٔ وسعشان می‌خورند؛ بهترین میوه‌ها هست؛ اما بسیاری مریض‌اند و افسرده‌اند و خسته‌اند. یک میوهٔ طبیعی وقتی در جای خودش خورده شود کلی نشاط و انرژی می‌دهد.

«كُلُوا۟ وَٱشْرَبُوا۟ هَنِيٓـًٔۢا بِمَآ أَسْلَفْتُمْ فِى ٱلْأَيَّامِ ٱلْخَالِيَةِ» (حاقّه/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بخورید و بیاشامید؛ گوارایتان باد به سبب آنچه در روزگاران گذشته پیش فرستادید.

«کلوا واشربوا هنیئاً بما أسلفتم فی الأیام الخالیة»: بخورید و بیاشامید؛ نوش جانتان؛ به‌سبب آنچه پشت سر گذاشتید در روزگاران گذشته. زحمتی که باید می‌کشیدی کشیدی؛ زندگی که باید می‌کردی کردی؛ بندگی داشتی؛ نوش جانت، گوارای وجودت. (هاء در «کتابیه» و «حسابیه» برای وزن است و جز رعایت وزن معنای افزوده‌ای ندارد.) خدایا ما را از اینان قرار بده؛ به آبروی سیدالشهدا علیه‌السلام؛ به عزت و عظمت و بزرگواری و کرامتت؛ به خون پاک شهدا.

دربارهٔ «ظننت أنی ملاقٍ حسابیه»

یک جواب ساده به «ظننت» داده‌اند و یک جواب سخت‌تر. ساده این است که در عربی «ظنّ» گاه به‌معنی یقین به‌کار می‌رود؛ این جواب ساده است و از جهتی دقیق و فنی نیست. جواب سخت‌تر: برای نجات‌یافتن در قیامت یقین به ملاقات حساب لازم نیست؛ یعنی ظن به ملاقات با حساب داشته باشی کافی است که نجات بیابی. در منطق چنین داریم: احتمال گاهی با آنکه یقین نیست، به‌خاطر محتملش جدی می‌شود. احتمال داریم تا احتمال: یک‌بار احتمالی به چیزی بی‌اهمیت؛ یک‌بار احتمال چیزی بسیار مهم — مثلاً احتمال آنکه فردا شخصیتی بزرگ از مؤسسه بازدید کند؛ حتی یک درصد هم باشد خود را آماده می‌کنی. ظن یعنی بالای پنجاه درصد. اگر چیزی را بالای پنجاه درصد احتمال دهی و محتمل مهم باشد، رهایش می‌کنی؟ احتمال فوران آتشفشان شهر یا زمین‌لرزهٔ هشت ریشتری را اگر اعلام کنند کسی کنار نمی‌ماند. یقینی نیست؛ احتمالی است؛ ولی اگر یک درصد هم درست باشد جان در خطر است. احتمال اگر محتملش بزرگ باشد، خودش کوچک هم باشد مهم می‌شود؛ به‌خاطر بزرگی محتمل.

حالا من احتمال می‌دهم این عالم حساب و کتابی داشته باشد و فردا قرار باشد جواب پس بدهم. این احتمال لغو است یا درست؟ فرض کنیم هیچ پیامبری را قبول ندارم و هیچ کتابی را؛ باز احتمالی می‌دهم که حساب و کتاب دارد این عالم؛ چون هرچه می‌نگرم همه چیز حساب و کتاب دارد. آیا این احتمال باعث نمی‌شود جور دیگری زندگی کنم و راهم را عوض کنم به‌سمت پیامبران الهی و کتاب‌های آسمانی؟ قطعاً باعث می‌شود. کسانی که کفر می‌ورزند یا اصلاً احتمال نمی‌دهند قیامتی در کار باشد یا اصلاً بزرگی محتمل را در نظر نمی‌گیرند. آن که احتمالش را می‌دهی آن‌قدر بزرگ هست که به‌خاطرش بیارزد مدلی از زندگی را انتخاب کنی. چه می‌شود که این آدم‌ها یک‌دفعه در وادی انتخاب مسیر عقلشان را از دست می‌دهند؟ معلوم نیست. لذا جواب سخت‌تر همین است.

«هاؤم» اسم فعل است: اسمی که معنای فعلی دارد؛ مانند ألا و هلا: بیایید.

وَأَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتَٰبَهُۥ بِشِمَالِهِۦ

«وَأَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتَٰبَهُۥ بِشِمَالِهِۦ فَيَقُولُ يَٰلَيْتَنِى لَمْ أُوتَ كِتَٰبِيَهْ» (حاقّه/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما کسی که نامه‌اش به دست چپش داده شود گوید: ای کاش نامه‌ام به من داده نمی‌شد

«وَلَمْ أَدْرِ مَا حِسَابِيَهْ» (حاقّه/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نمی‌دانستم حسابم چیست.

«يَٰلَيْتَهَا كَانَتِ ٱلْقَاضِيَةَ» (حاقّه/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کاش آن مرگِ پایان‌دهنده بود.

«مَآ أَغْنَىٰ عَنِّى مَالِيَهْ» (حاقّه/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مالم به کارم نیامد.

«هَلَكَ عَنِّى سُلْطَٰنِيَهْ» (حاقّه/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قدرت و نفوذم از من نابود شد.

اما کسی که نامهٔ عمل او به دست چپ او داده می‌شود — نشانهٔ شومی و نامناسب‌بودن نامه. برای شمال معنی دیگری هم داریم: یسار؛ آن معنی حاوی بار منفی نیست. شمال آن چپی است که حاوی بار منفی است و آفتی در آن هست؛ فرق می‌کند با یسار که صرفاً جهت است.

«فیقول یا لیتنی لم أوت کتابیه»: ای کاش به من داده نمی‌شد کتابم، نامهٔ عملم؛ کاش هیچ‌گاه این نامه به من داده نمی‌شد. «و لم أدر ما حسابیه»: کاش هیچ‌گاه ندانسته بودم حساب من چیست. «یا لیتها کانت القاضیة»: ای کاش آن پایان‌دهنده بود — مراد مرگ: کاش مرگم همین چیز را تمام کرده بود؛ کاش دیگر پس از آن حیات و زندگی دوباره‌ای نداشتم. «ما أغنى عنی مالیه»: امروز مالم به دردم نمی‌خورد؛ مالی که در دنیا داشتم به دردم نخورد. «هلک عنی سلطانیه»: سلطان من از دستم رفت. سلطان یعنی نفوذ. گاه مال داری و نفوذ نداری؛ قدرت تسلط بر مال خودت را نداری. سلطان یک بحث است، مال یک بحث. در روز قیامت می‌گوید من در دنیا هم مال داشتم هم سلطان — بر مالم تسلط داشتم؛ امروز نه مال دارم و نه تسلط.

«خُذُوهُ فَغُلُّوهُ» (حاقّه/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگیریدش پس به غل درکشیدش؛

«ثُمَّ ٱلْجَحِيمَ صَلُّوهُ» (حاقّه/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس به دوزخ بیفکنیدش؛

«ثُمَّ فِى سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعًا فَٱسْلُكُوهُ» (حاقّه/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس در زنجیری که درازایش هفتاد ذراع است او را بکشید.

ندا می‌رسد: خذوه فغلّوه — بگیرید او را؛ پس به غل درکشید او را. غل چیست؟ حلقه‌های آهنین که دور دست و گردن و پای مجرم بسته می‌شود و از میان آن حلقه‌ها زنجیر عبور می‌دهند. ثم الجحیم صلّوه — سپس او را به دوزخ بیفکنید. آن غل برای این زنجیر بود: ثم فی سلسلة ذرعها سبعون ذراعاً فاسلکوه. سلسله یعنی زنجیر؛ ذرعها طول آن زنجیر؛ سبعون ذراعاً هفتاد ذراع. ذراع از سر دست تا آرنج است، حدود نیم متر؛ هفتاد ذراع یعنی حدود سی‌وپنج متر. او را در زنجیر هفتاد ذراعی ببندید: با غل می‌اندازندش در آتش؛ سپس زنجیر را عبور می‌دهند و در آتش می‌بندندش.

البته به‌خاطر رعایت حال مخاطب این آیات را معمولی خواندیم؛ لحن آیات این‌گونه نیست. هیچ‌گاه به کسی نمی‌گویند «بله، بگیرید زنجیر کنید بیندازید در آتش»؛ این‌ها همه فریادهای غضب‌آلود خازنان جهنم است که وحشتش را نمی‌توانیم بفهمیم.

«إِنَّهُۥ كَانَ لَا يُؤْمِنُ بِٱللَّهِ ٱلْعَظِيمِ» (حاقّه/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چرا که او به خداوند بزرگ ایمان نمی‌آورد،

«وَلَا يَحُضُّ عَلَىٰ طَعَامِ ٱلْمِسْكِينِ» (حاقّه/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر خوراک نیازمند ترغیب نمی‌کرد.

چرا؟ «إنه کان لا یؤمن بالله العظیم»: او کسی است که به خدای باعظمت ایمان نداشت — این یک جرم. جرم دوم: «و لا یحضّ علی طعام المسکین»: نسبت به غذای گرسنگان کسی را یا خودش را ترغیب نمی‌کرد؛ یعنی احساس مسئولیت در قبال گرسنگان نداشت. دو علت دارد جهنمی‌شدن او. یادتان هست گفتیم تکذیب قارعه نتیجه‌اش عصیان رسول رب است؛ حالا عصیان رسول رب یعنی چه؟ بی‌ایمانی به الله، بی‌توجهی به فقرا. دو چیز رسولان خدا از ما می‌خواهند؛ اصلاً نجات از عذاب با دو چیز است: باور به خدا، خدمت به خلقش. بقیه همه ذیل این‌هاست. نماز بخوان مال باور به خداست؛ روزه بگیر مال باور به خدا و آمادگی برای خدمت به خلق؛ خمس بده، زکات بده خدمت به خلق؛ جهاد کن خدمت به خلق. خدا می‌گوید دو چیز می‌خواهم: ایمان به خدا، خدمت به نیازمندان؛ عیال خدا، خلق خدا را دریاب؛ بندگان خدا را دریاب. این را بگیرید بیندازیدش در آتش.

نه به خدا ایمان آورد و نه نسبت به فقرای گرسنه — حتی گرسنه. یک‌بار به فقیر بی‌توجهی؛ اما دیگر آن‌قدر بی‌مروت مشو که به فقیر گرسنه هم بی‌توجه باشی. جامعه‌ای که در آن کسی گرسنه می‌خوابد باید از عذاب خدا بترسد؛ شوخی‌بردار نیست. گرسنه می‌خوابد در شهری پر از خوردنی؛ کنار خانه‌هایی پر از خوردنی که دور ریخته می‌شود.

«فَلَيْسَ لَهُ ٱلْيَوْمَ هَٰهُنَا حَمِيمٌ» (حاقّه/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس امروز در اینجا هیچ دوست صمیمی برای او نیست؛

«وَلَا طَعَامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِينٍ» (حاقّه/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نه خوراکی مگر از چرکابه؛

«لَّا يَأْكُلُهُۥٓ إِلَّا ٱلْخَٰطِـُٔونَ» (حاقّه/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که جز خطاکاران آن را نمی‌خورند.

«فلیس له الیوم هاهنا حمیم»: پس برای او امروز اینجا در جهنم حمیم نیست. حمیم یعنی دوست صمیمی. چرا؟ چون لا یؤمن بالله العظیم. آنجا کی می‌تواند با آدم در قیامت دوستی کند؟ کار به دست کیست؟ خدا. تو وقتی به خدا ایمان نیاوردی پس آن روز هم منتظر حمایت‌ها و کمک‌های خدا نباش. «و لا طعام إلا من غسلین لا یأکله إلا الخاطئون»: برای او هیچ غذایی نیست مگر از غسلین — غذایی آماده از خونابه و چرک جهنمیان — که جز خطاکاران نمی‌خورندش. «جاء فرعون و من قبله و المؤتفکات بالخاطئة» — جز خطاکاران کسی نمی‌خورد.

دو جرم، دو جزا. جرم اول لا یؤمن بالله العظیم؛ جزایش لیس له الیوم هاهنا حمیم. جرم دوم لا یحضّ علی طعام المسکین؛ جزایش و لا طعام إلا من غسلین لا یأکله إلا الخاطئون.

تکلیف هفتهٔ بعد و ادامهٔ سوره

تا آیهٔ سی‌وهفت آمدیم. آیات بعدی — فلا أقسم بما تبصرون و ما لا تبصرون — برای جلسات بعد می‌ماند. تکلیف هفتهٔ بعد روشن باشد: مفاهیم سورهٔ حاقّه را اگر کامل نکرده‌اید — به‌خصوص این آیات بعدی که درک مفهومی‌شان احتیاج به دقت بیشتری دارد؛ باید خود را اندکی به زحمت بیندازید برای درک معانی آیات از سی‌وهشت تا پایان سوره — کامل کنید، یک؛ سیاق‌شناسی سورهٔ حاقّه را نیز کامل کنید، دو؛ جمع‌بندی سیاق‌ها را نیز انجام دهید. احتمال می‌رود به ارتباط سیاق‌ها برسیم، شاید هم نرسیم؛ ولی حداقل تا این مرحله — تا جمع‌بندی سیاق‌ها — بیایید تا اگر فرصت شد تا پایان مرحلهٔ سوم پیش برویم. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.