یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
زیارت و سلام؛ مرور جلسهٔ پیش و ادامه از آیهٔ سیوهشت
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ ٱللَّهِ وَعَلَى ٱلْأَرْوَاحِ ٱلَّتِي حَلَّتْ بِفِنَائِكَ عَلَيْكَ مِنِّي سَلَامُ ٱللَّهِ أَبَدًا مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ ٱللَّيْلُ وَٱلنَّهَارُ وَلَا جَعَلَهُ ٱللَّهُ آخِرَ ٱلْعَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ ٱلسَّلَامُ عَلَى ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَى عَلِيِّ بْنِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَى أَوْلَادِ ٱلْحُسَيْنِ وَعَلَى أَصْحَابِ ٱلْحُسَيْنِ»
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای اباعبدالله و بر ارواحی که به آستانت فرود آمدند؛ سلام خدا همواره بر تو باد تا من و شب و روز باقیایم و خدا این را آخرین عهد زیارتمان مگرداناد؛ سلام بر حسین و علیبنالحسین و فرزندان حسین و یاران حسین.
سلام و ادب به بزرگواران حاضر در جلسه و همراهان پخش زنده. خدا را شکر که توفیق حضور در پیشگاه مقدس قرآن عطا فرموده؛ آرزو آنکه قدردان این توفیق باشیم، با قرآن زنده بدارد، با قرآن بمیراند و با قرآن محشور فرماید. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد.
بحث تدبر در سورهٔ مبارک حاقّه است. مرحلهٔ اول — فهم آیات — هنوز بخشی باقی مانده؛ امروز خوانده و بر معنا مباحثه میشود. سپس به خواست خدا تشخیص سیاقها و جمعبندی و ارتباطیابی نیز انجام میگیرد.
در جلسهٔ گذشته تا آیهٔ سیوهفت پیش رفتیم. سه آیهٔ اول بیان عظمت حاقّه بود؛ سپس از تکذیب قارعه توسط ثمود و عاد سخن رفت و عاقبت هر دو توضیح داده شد: ثمود با طاغیه و عاد با ریح صرصر عاتیة که هفت شب و هشت روز حسوماً بر آنان مسلط شد تا چون أعجاز نخل خاویه بر زمین افتادند و از آنان باقیهای نماند. از رفتار فرعون و طواغیت پیش از فرعون و جوامع منحرف — مؤتفکات — همان رفتار مشابه تکذیب قارعه سخن گفته شد که نتیجهٔ آن عصیان از رسول پروردگار است و عذاب الهی أخذة رابیة را در پی دارد. اشاره شد به جریان نجات انسانها در ماجرای طغیان آب، یعنی عذاب قوم نوح علیهالسلام، و اینکه توقع میرفت پس از آنکه زمین یکبار از لوث وجود کافران پاک شد و مؤمنان در جاریه حمل شدند تا آن ماجرا تذکره باشد و أذن واعیه آن را نگاه دارد، دیگر راه کفر در پیش گرفته نشود. ولی متأسفانه قوم عاد و ثمود و فرعونیان و جوامع منحرف همان راه را رفتند و در زمان معاصر قرآن نیز همان اتفاق میافتد؛ خطاب سوره مخاطب را میان عبرت از طغیان آب و پیمودن راه طاغیان مخیر میگذارد. سپس نفخ در صور نفخة واحدة و حمل زمین و جبال و دکة واحدة و وقوع واقعه و انشقاق آسمان واهیه و ملک بر ارجاء و ثمانیة حامل عرش، و عرضهشدن انسانها چنانکه هیچ خافیهای مخفی نماند؛ گروه نامهٔ یمین با ظن ملاقات حساب و عیشة راضیة و جنت عالیه و قطوف دانیه، و گروه نامهٔ شمال با حسرت و غل و جحیم و سلسلة هفتاد ذراع بهسبب بیایمانی به الله العظیم و ترک حضّ بر طعام مسکین — تا پایان آیهٔ سیوهفت. امروز از آیهٔ سیوهشت مفهوم این آیات را دنبال میکنیم.
فَلَآ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ وَمَا لَا تُبْصِرُونَ
«فَلَآ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ» (حاقّه/۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند نمیخورم به آنچه میبینید
«وَمَا لَا تُبْصِرُونَ» (حاقّه/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه نمیبینید؛
«فلا أقسم»: پس سوگند یاد نمیکنم. «لا أقسم» یعنی قسم نمیخورم. درست است ظاهرش آن است که سوگند یاد نمیکنم، ولی هدفش با سوگندخوردن یکی است. سوگندخوردن برای چیست؟ برای تأکید. این «قسم نمیخورم» نیز برای تأکید است؛ تأکیدش از «قسم میخورم» بیشتر است. گویا گوینده میخواهد بگوید اصلاً چه نیازی به سوگند؟ اصلاً چرا قسم؟
در این سوگند یاد نکردن خدا توجهی به ما میدهد. قرآن در قسمخوردنهایش مانند ما کیلویی قسم نمیخورد. ما وقتی بخواهیم قسم بخوریم کیلویی است: یک کلمهٔ مقدس بلدیم و همان را میگوییم؛ حالا آن کلمه اینجا جایش بود یا نبود، گفتن داشت یا نداشت، با اینها کار نداریم. میگوییم به خدا، به پیامبر، به جان مادرم. خیلی توجه نداریم که به آن چیزی که قسم میخوریم آیا اینجا جای قسمخوردن به آن هست یا نه؛ و اصلاً توجهدادن مخاطب به آن مسئله اینجا درست است یا غلط. مثلاً طرف با غریبهای صحبت میکند و هی میگوید «به جان مادرم». جان مادر تو برای آن غریبه چیست؟ او باید بهخاطر جان مادرت باور کند راست میگویی؟ چه میداند مادرت کیست، زنده است یا مرده؛ اگر زنده است نگران مردن او باشد یا نباشد. «به جان خودم» — به جان خودت؛ من چه کنم؟
اما قرآن اینگونه نیست. قرآن وقتی میخواهد به چیزی قسم یاد کند توجهی میدهد. اکنون خدا میگوید من سوگند یاد نمیکنم به آنچه تبصرون — میبینید — و ما لا تبصرون — نمیبینید. ما را به چه توجه میدهد؟ به غیب. به اینکه همه چیز در دایرهٔ دیدنیها نیست. شما چیزهایی را میبینید اما چیزهایی هم هست که نمیبینید. من به هر دو سوگند یاد نمیکنم؛ هر دو را وسط میآورم برای تأکید.
اگر وارد محتوای پس از آیهٔ سیونه شویم میبینیم از چه دفاع میکند؟ از وحیانیبودن قرآن:
«إِنَّهُۥ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ» (حاقّه/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که آن بیگمان سخن فرستادهای گرامی است.
و ادامه:
«وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلًا مَّا تُؤْمِنُونَ» (حاقّه/۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سخن شاعر نیست؛ چه اندک ایمان میآورید.
«وَلَا بِقَوْلِ كَاهِنٍ قَلِيلًا مَّا تَذَكَّرُونَ» (حاقّه/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نه سخن کاهن؛ چه اندک پند میگیرید.
«تَنزِيلٌ مِّن رَّبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (حاقّه/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فروفرستادهای است از پروردگار جهانیان.
نسبت سوگند به ما تبصرون و ما لا تبصرون با دفاع از وحیانیت قرآن چیست؟ وحیانیبودن قرآن امری است که به چشم سر نمیبینیم. خود قرآن را میبینیم و از روی خود قرآن میتوانیم به چیزهایی پی ببریم؛ اما آن عقبهٔ وحیانی قرآن اصلاً امر دیدنی نیست. اگر میتوانستیم ببینیم خودمان پیامبر بودیم. اگر ظرفیتی در وجودمان بود که پشتوانهٔ غیبی و وحیانی قرآن را ببینیم — که رسولی کریم، فرشتهای گرامی، از عالم بالا قرآن را برای پیامبر اکرم نازل میکند — یعنی در حد یک پیامبر رشد شخصیتی و روحی داشتیم. پیامبران از میان انسانها مبعوث میشوند تا عموم بشر را — که ظرفیت وجودیشان به حد دیدن غیب نیست — به عالم بالا وصل کنند.
همین سوگند «لا أقسم بما تبصرون و ما لا تبصرون» به خیلی چیزها جواب میدهد. میگوید اولاً بدانید همه چیز آن نیست که میبینید؛ ثانیاً بدانید شما کسی نیستید که همه چیز را بتوانید ؛ باید وحیی باشد که از ما لا تبصرون به شما ر دهد. پشتوانهٔ وحیانی و غیبی همین وحی را هم باز شما نمیبینید؛ باید از روی خود قرآن به نتیجه برسید. طرف میگوید خوب من ندیدم فرشته بیاید قرآن را تحویل پیامبر دهد؛ پس چون ندیدی یعنی قرآن سخن خدا نیست و از جانب خدا توسط فرشته به پیامبر داده نشده؟ این چه استدلالی است؟ این استدلال اساساً بعثت را نفی میکند: یعنی میگویی پس هیچوقت نباید کسی برای هدایت بشر مبعوث شود، چون ما هیچوقت نمیتوانیم ببینیم. هنوز با این بحث کار داریم؛ در دور جمعبندی یکبار دیگر به آن توجه خواهد شد.
إِنَّهُۥ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ: قرآن، مرسل، و مصداق آیات پیشین
جواب — همان چیزی که خدا میخواهد تأکید کند — با آن «لا أقسم» همین جمله است: إنه لقول رسول کریم. «إنه» اشاره به قرآن میکند؛ «لـ» لام تأکید است: همانا آن قطعاً سخن رسولی گرامی است؛ سخن فرستادهای گرامی. ضمیر به قرآن برمیگردد و از آیات بعد بهراحتی فهمیده میشود: و ما هو بقول شاعر… تنزیل من رب العالمین — دیگر تصریح میشود که منظور قرآن است.
اما تجربهای از سورههای پیشین متدبرات داریم: درست است «إنه» ضمیرش به کل قرآن برمیگردد؛ ولی همین آیاتی که تا اینجا در این سوره گفته شد مشخصترین مصداق مورد نظر از قرآن در این آیه است. إنه لقول رسول کریم یعنی همهٔ حرفهایی که از آیهٔ یک تا سیوهفت زدیم — الحاقّه، ما الحاقّه، و ما أدراک ما الحاقّه، کذّبت ثمود و عاد بالقارعة، عاقبت ثمود و عاد، إنا لما طغا الماء، نفخ صور و بحثهای بعد — همهٔ اینها لقول رسول کریم است؛ سخن رسولی گرامی است.
وقتی میگوید سخن رسول، آیا اینها حرفهای خود رسول است؟ قرآن حرفهای رسول نیست؛ حرفهای خداست. پس چرا میگوید قول رسول؟ خیال میکنیم قول خود رسول است. این اشتباه چگونه برطرف میشود؟ ظاهر میگوید قول رسول، سخن رسول؛ از کجا بفهمیم قول رسول سخن خود رسول نیست؟
پیش از آن نکتهای در خود کلمهٔ رسول: رسول فرستاده است. وقتی میگوییم این سخن رسول است، یکبار نیست که بگوید سخن جبرئیل است یعنی جبرئیل گفته؛ یکبار هم نیست که بگوید سخن محمد بن عبدالله صلیاللهعلیهوآلهوسلم است یعنی ایشان گفته. یکبار میگوید سخن فرستاده است: یعنی آن که او را فرستاده به او گفته و او آمده به ما میگوید. لازمهٔ ترکیب مضاف و مضافالیه «قول رسول» این است که این قول سخن شخص رسول نیست؛ سخن مرسل است که او را فرستاده. رسول از طرف مرسل حرف میزند؛ مرسل یعنی فرستنده.
رسول کریم: پیامبر یا جبرئیل؟ اتهام شاعر و کاهن
سؤال بعدی: این رسول کیست — پیامبر یا جبرئیل؟ قولی به پیامبر دارد و قولی به جبرئیل علیهالسلام. در یکی از سورههایی که تلاوت شده — سورهٔ تکویر — تصریح است:
«فَلَآ أُقْسِمُ بِٱلْخُنَّسِ» (تکویر/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به اختران بازگردنده،
«ٱلْجَوَارِ ٱلْكُنَّسِ» (تکویر/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که سیر کنند و پنهان شوند،
«وَٱلَّيْلِ إِذَا عَسْعَسَ» (تکویر/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به شب چون پشت کند،
«وَٱلصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ» (تکویر/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به صبح چون بردمد،
«إِنَّهُۥ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ» (تکویر/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که آن بیگمان سخن فرستادهای گرامی است،
«ذِى قُوَّةٍ عِندَ ذِى ٱلْعَرْشِ مَكِينٍ» (تکویر/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نیرومند، نزد خداوند عرش دارای مکان،
«مُّطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ» (تکویر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنجا فرمانبرده و امین.
«وَمَا صَاحِبُكُم بِمَجْنُونٍ» (تکویر/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یار شما دیوانه نیست.
آنجا رسول فرشتهٔ وحی است؛ صاحبکم پیامبر است. در اینجا رسول را چه بگیریم؟ آیهٔ بعد را بنگرید: و ما هو بقول شاعر؛ و لا بقول کاهن. شاعر و کاهن اتهاماتی است که به پیامبر زده میشود. همین باعث شده بسیاری بگویند پس این رسول منظور پیامبر اکرم است.
اگر هماهنگی این آیه را با سورهٔ تکویر در فضای اثبات وحیانیبودن قرآن در نظر بگیریم، وجهی دارد که اینجا رسول را حضرت جبرئیل بگیریم. چرا؟ پیامبر اکرم را علاوه بر آنکه خودش را متهم میکردند گاهی به شاعر بودن و گاهی به کاهن بودن، این اتهام در اکثر مواقع جواب نمیداد؛ چون همه میدانستند پیامبر سابقهٔ شاعری ندارد و هیچ شعری از او در تاریخ ثبت نبوده؛ همه میدانستند پیامبر هیچجا کهانت آموزش ندیده است. قرآن نیز در جاهایی به این تصریح کرده. نمیگفتند لزوماً خودش شاعر یا کاهن است؛ میگفتند از شاعری گرفته، از کاهنی گرفته. قرآن یکجا میگوید:
«وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُۥ بَشَرٌ لِّسَانُ ٱلَّذِى يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِىٌّ وَهَٰذَا لِسَانٌ عَرَبِىٌّ مُّبِينٌ» (نحل/۱۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی میدانیم که آنان میگویند: بشری به او میآموزد. زبان کسی که به او نسبت میدهند غیرعربی است و این زبانی عربی روشن است.
یعنی پیامبر را متهم میکردند که از اشخاص دیگر گرفته: خودش شاعر نیست، کاهن هم نیست — پیداست؛ از طرفی نمیخواهیم بپذیریم این سخن را از فرشتهٔ وحی گرفته؛ پس از شاعری گرفته، از کاهنی گرفته. این فضا را تصور کنید.
حالا خدا میفرماید إنه لقول رسول کریم: این پیامبر سخن را از رسول کریم — حضرت جبرئیل — گرفته است. و ما هو بقول شاعر: از شاعری نگرفته؛ این سخن شاعر نیست که پیامبر گرفته برای شما بخواند. و لا بقول کاهن: سخن کاهن نیست. شاهد دیگر: معمولاً جایی که تهمت به خود پیامبر باشد قرآن اینگونه جواب نمیدهد «ما هو بقول شاعر و لا بقول کاهن»؛ میگوید «ما أنت بشاعر»، «ما أنت بکاهن»، «ما أنت بمجنون»، «و ما علمناه الشعر» — کاملاً مشخص میکند دربارهٔ شخص پیامبر سخن میگوید. وقتی اینجا فرموده «ما هو بقول شاعر» نگفته پیامبر شاعر نیست؛ میگوید پیامبر از شاعر نگرفته، از رسول کریم گرفته، نه از شاعر و نه از کاهن.
پس یک قرآن داریم. احتمالاتی به ذهن مردم میرسد دربارهٔ قرآنی که پیامبر برای مردم میخواند: احتمال اول ادعای خود پیامبر است — از کی گرفتم؟ قول رسول کریم؛ این سخن فرستادهٔ گرامی خدا حضرت جبرئیل علیهالسلام است. احتمال دوم مردم میگویند قول شاعر. احتمال سوم قول کاهن. خدا میفرماید آنچه پیامبر برای شما میخواند لقول رسول کریم است و ما هو بقول شاعر قلیلاً ما تؤمنون و لا بقول کاهن قلیلاً ما تذکرون: چه اندازه کم ایمان میآورید، چه اندازه کم متذکر میشوید. پس با این شواهد میخواهیم بگوییم منظور از رسول کریم اینجا شخص پیامبر نیست؛ میخواهد بگوید سخنی است که جبرئیل برای پیامبر آورده، نه شاعری و نه کاهنی.
تنزیل من رب العالمین: این قول رسول کریم از جانب رب العالمین تنزیل یافته؛ یعنی رب العالمین قول خود را بار رسول کریم کرده و آن رسول کریم سخن خدا را پایین آورده است. تنزیل یعنی پایینآوردن، انزالکردن، فرودآوردن از جانب پروردگار عالمیان.
وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ ٱلْأَقَاوِيلِ: لو امتناعیه و نقد معنی مشهور
«وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ ٱلْأَقَاوِيلِ» (حاقّه/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر [او] پارهای گفتهها بر ما میبست،
«لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِٱلْيَمِينِ» (حاقّه/۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بیگمان او را بهسختی میگرفتیم،
«ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ ٱلْوَتِينَ» (حاقّه/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس رگ حیاتش را میبریدیم،
«فَمَا مِنكُم مِّنْ أَحَدٍ عَنْهُ حَٰجِزِينَ» (حاقّه/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچیک از شما مانع او نمیشدید.
این نیز شاهدی دیگر بر همان عرض است. بعض الأقاویل چیست؟ قول شاعر، قول کاهن، قول بشر، قول جن، قول نفسه — هر چیزی غیر از خدا. اینکه قرآن بخواهد قول هر کس و هر چیز غیر از خدا باشد میشود بعض الأقاویل. میفرماید لو تقوّل علینا بعض الأقاویل: اگر هر کدام از این قولهایی که هیچکدام مال خدا نیست را پیامبر به خدا نسبت داده بود چه میشد؟
تقوّل یعنی قول کسی را به دیگری نسبتدادن. قول رسول را میتوان به مرسل نسبت داد؟ بله. پس پیامبر فقط مجاز است قول رسول را به خدا نسبت دهد؛ این جایز است. قول فرستاده را میتوان به فرستنده نسبت داد. اما قول جن، شاعر، کاهن، بشر، یا قول خود را به خدا؟ هیچ را نمیشود.
«لو» شرطیهٔ امتناعیه است — بارها گفته شده. مثل آن است که بگویی اگر این کار را کرده بود که نکرده. مثال: کسی از خیابان عبور کرده، ماشین به او زده و مرده؛ کار از کار گذشته. حالا میگوید اگر حواسش را جمع کرده بود اکنون زنده بود. این «اگر» همان لو در عربی است: دیگر امکان تحقق ندارد؛ وقتش گذشته. فرق میکند با «إن»: إن نیز معنی اگر میدهد اما هنوز از خیابان رد نشده؛ میگوید اگر حواست را جمع کنی به سلامت عبور میکنی — وقتش هنوز پیش روست. لو مال اگرِ وقتگذشته است.
خدا میگوید لو تقوّل: اگر نسبت داده بود علینا بر ما بعض الأقاویل را — قول شاعر یا کاهن یا جن و انس یا قول خود یا هرچه غیر از قول رسول — اگر به ما نسبت داده بود: لأخذنا منه بالیمین ثم لقطعنا منه الوتین فما منکم من أحد عنه حاجزین. دربارهٔ این سه آیه باید با حوصله بحث کرد. معنایی که در بیشتر ترجمهها و تفسیرها دیده میشود به نظر قابل نقد است؛ آن معنا عرض میشود، نقدش نیز، سپس معنایی که به ذهن میرسد و گمان میرود صحیحتر باشد.
معنی مشهور: اگر پیامبر سخن غیر رسول — سخن کاهن و شاعر و جن و بشر و خود و هرچه غیر خدا — را به خدا نسبت داده بود، لأخذنا منه بالیمین: از پیامبر دستش را میگرفتیم بالیمین — دست راست او را، یا به قولی با قدرت؛ در معنی مشهور دست راست آمده — ثم لقطعنا منه الوتین: سپس رگ گردن او را قطع میکردیم؛ فما منکم من أحد عنه حاجزین: هیچیک از شما نمیتوانستید جلوی این اقدام را بگیرید. آیا چنین اتفاقی برای پیامبر افتاده؟ رگ گردنش توسط خدا قطع شده؟ نه. پس بفهمید او هیچ سخنی از پیش خود به خدا نسبت نداده؛ از اینجا که دیدیم رگ گردنش قطع نشده.
اشکال این سخن چیست؟ این دلیل قانعکنندهای نمیتواند باشد. چرا؟ همان حرف میتواند دروغ باشد. اگر بنا باشد کشتهشدن یا نشدن دلیل راستگویی باشد، مثل این است که بگویم هرچه به شما گفتم راست گفتم چون اگر دروغی میخواستم بگویم رگ گردنم قطع شده بود — همین را تو داری میگویی؛ از کجا بفهمم؟ شاید خودت ساخته باشی. با این بیان هیچ هدایت و روشنگری برای ما ایجاد نمیشود؛ فقط از یک عصبانیت آگاه میشویم: خدا آنقدر در نزول قرآن جدی است که گفته اگر پیامبر خطا کرده بود رگ گردنش را قطع میکرد؛ حالا که قطع نکرده پس خلاف نکرده. این مدل استدلال ذهن و دل مخاطب را آرام نمیکند.
معجزه، تحدی قرآن، و آفتاب آمد دلیل آفتاب
نکتهای خارج از این انتقاد: اگر برای اثبات رسالت کسی دنبال دلیل باشیم به آن دلیل معجزه میگویند. حضرت صالح میگوید من پیامبرم؛ میگویند کاری بکن که هیچکس نتواند بکند تا معلوم باشد از جانب خدایی. وقتی پیامبری برای اثبات رسالت معجزه بیاورد، معجزه دلیل حقانیت اوست. حالا بیاییم به این پیامبر بگوییم ثابت کن آنچه آوردی معجزه است — چه میشود؟ اگر بنا باشد معجزه ثابتکردنی باشد دیگر معجزه نیست. معجزه را با چه ثابت کنم که معجزه است؟
حضرت صالح از میان کوه شتر بیرون آورده؛ شتر را با چشم میبینی، میان شما زندگی میکند، شیر میدهد، آب میخورد، راه میرود. اگر نخواهی بپذیری که این معجزه است، چگونه قانع شوی؟ کسی که بخواهد معجزه را سحر و جادو بخواند سر خودش کلاه میگذارد؛ با کسی که سر خودش کلاه میگذارد کاری نمیتوان کرد. یا موسی عصا زد، مار بزرگی شد، ساختههای دیگران را بلعید و دوباره عصا شد؛ بگو سحر است. دیگر معجزه را با چیزی نمیتوان ثابت کرد؛ معجزه خودش برای اثبات رسالت آمده. فرض بگیر معجزه را بشود ثابت کرد — باید با معجزهٔ دیگری یا بالاتری ثابت کنی و همان حرف آنجا تکرار میشود. کجا تمام میشود؟ برای کسی که دنبال بهانه باشد معجزه هم راهگشا نیست؛ مردهٔ هفتادساله را هم از قبر زنده کند با تو حرف بزند، باز انکار میکند.
معجزهای که ثابت میکند پیامبر ما حق است چیست؟ همه میدانیم معجزه قرآن است. در خود قرآن دستکم چهار بار تحدی آمده: کسی مانند من نمیتواند بیاورد؛ من کتابی منحصربهفردم؛ فقط ممکن است خدا چنین سخنانی بگوید؛ از غیر خدا برنمیآید. قرآن خودش آمده برای اثبات حقانیت پیامبر بهعنوان معجزهٔ پیامبر خاتم و بالاترین معجزه میان معجزات انبیا. حالا اگر کسی بخواهد خود قرآن را — حقانیت خود قرآن را — ثابت کند، مثل آن است که برای معجزه معجزهٔ بالاتر بیاوری.
بارها پیامبر بهخاطر فشار مردم از خدا معجزه طلب کرد بعد از قرآن؛ خدا به پیامبر گفت اگر میخواهی نردبان بگذار از آسمان معجزهای بیاب یا زمین را بکن و از تو زمین درآور؛ من دیگر بالاتر از قرآن معجزهای برای ارائه به این مردم مطرح نمیکنم. بله، بالاتر از قرآن آیه و نشانه دارم که اگر بخواهم عرضه کنم کار از کار میگذرد:
«إِن نَّشَأْ نُنَزِّلْ عَلَيْهِم مِّنَ ٱلسَّمَآءِ ءَايَةً فَظَلَّتْ أَعْنَٰقُهُمْ لَهَا خَٰضِعِينَ» (شعراء/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر بخواهیم از آسمان نشانهای بر آنان فرود میآوریم پس گردنهایشان در برابر آن خاضع میماند.
آن وقت پردهها کنار میرود و حقیقت عالم مکشوف میشود؛ آن را نمیخواهیم. میخواهیم با این آیه و نشانه به حقانیت پیامبر پی ببرند. شاهد حقانیت پیامبر قرآن است؛ شاهد حقانیت قرآن خودش است. اگر کسی میخواهد ببیند قرآن حق است یا نه باید خود قرآن را بخواند و بفهمد تا وجدان او دربارهٔ قرآن به قضاوت برسد — بپذیرد یا نپذیرد. راهی جز مواجهه با خود قرآن برای اثبات حقانیت قرآن وجود ندارد. در زبان شعر: آفتاب آمد دلیل آفتاب. از کجا بدانم قرآن سخن خداست؟ از خودش. خودش را بخوان، بفهم، تدبر کن. اگر دیدی این سخن در اوج هماهنگی حق و هدایت را به تو تقدیم میکند بفهم سخن خداست. اگر دیدی اعوجاج و ناراستی و کجی و نقص و ناهمآهنگی هست ولش کن؛ این سخن خدا نیست.
«أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ ٱلْقُرْءَانَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ ٱللَّهِ لَوَجَدُوا۟ فِيهِ ٱخْتِلَٰفًا كَثِيرًا» (نساء/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا در قرآن نمیاندیشند؟ و اگر از نزد غیر خدا بود در آن اختلاف بسیار مییافتند.
راه درک معجزهبودن قرآن تدبر در قرآن است.
قرائت دیگر از أخذ و وتین؛ سند حقانیت
با این مقدمه: خدا میگوید این قرآن قول رسول کریم است؛ شک نکنید. کسی که در خود قرآن شک کند حرفی برای زدن به او نیست جز لقول رسول کریم، تنزیل من رب العالمین. شاهد حقانیت پیامبر من این است که اگر چیزی را قاطی آن کرده بود نه خودش پیامبر بود و نه دیگر این سند در دستش بود.
وتین رگی است که نقش حیاتی دارد؛ شاهرگ اصلی؛ اگر نباشد سر به قلب وصل نیست. چون نقش حیاتی دارد وتین گفته میشود؛ وگرنه در اصل لغت فقط برای رگ گردن وضع نشده — در استعمال بر رگ گردن اطلاق شده. اینجا وتین را با سیاق خودش باید فهمید. اگر بگوییم «اگر نسبت داده بود رگ گردنش را میزدیم؛ نزدیم پس نسبت نداده» باید حواسمان باشد این بیان بهتنهایی هدایتگر وجدان نیست؛ آنچه هدایت میکند هماهنگی خود متن با جان و عقل و جهان است.
معجزات انبیا در طول تاریخ مصادیق مختلف داشته. گاه میگوییم اگر برای ما نیز پیامبری با معجزهٔ حسّی آمده بود در پذیرش راحتتر بودیم تا قرآن. بدانید: هر معجزهای — هرقدر حسّی و ملموس — اگر برای کسی بیاید که دنبال قبول حق نباشد، راه بهانه و فرار برای او میماند. معجزهٔ عقلانی درجهاش بالاتر است نه پایینتر از معجزهٔ حسّی. ادعا را با سند بسنج: با عقل میخواند؟ با جان میخواند؟ با عجائب جهان سازگار است؟ پذیرفتی. دیگری میگوید قیامت نیست؛ بگو سند بیاور؛ دو سند را مقایسه کن. تاریخ و عالم را بگرد؛ سورهٔ کوثر با جان و جهان میخواند. در مقابل آن شعر بباف — این تحدی و مقابله است. معجزهٔ عقلی است؛ آستین بالا بزن. جن و انس را جمع کن مانند آن بیاورند.
خودت نمیتوانی؟ اشکال ندارد. شک داری؟ عیب ندارد. برو مدعیان مکاتب دیگر را ببین چه دارند؛ بیاور با قرآن مقایسه کن. اگر بهتر و بالاتر و کاملتر و منطقیتر و با جهان سازگارتر دیدی بپذیر — بعد از مقایسه. پس میخواهیم جایگزین کنیم فهمی را که «لا أخذنا منه بالیمین» را فقط تهدید فیزیکی میبیند؛ منطق وثاقت وحی با تدبر در خود متن اثبات میشود.
وَإِنَّهُۥ لَتَذْكِرَةٌ لِّلْمُتَّقِينَ … فَسَبِّحْ بِٱسْمِ رَبِّكَ ٱلْعَظِيمِ
«وَإِنَّهُۥ لَتَذْكِرَةٌ لِّلْمُتَّقِينَ» (حاقّه/۴۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیگمان آن یادآوریای برای پرهیزگاران است.
«وَإِنَّا لَنَعْلَمُ أَنَّ مِنكُم مُّكَذِّبِينَ» (حاقّه/۴۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما بهخوبی میدانیم که از میان شما تکذیبکنندگانی هستند.
«وَإِنَّهُۥ لَحَسْرَةٌ عَلَى ٱلْكَٰفِرِينَ» (حاقّه/۵۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیگمان آن مایهٔ حسرت بر کافران است.
«وَإِنَّهُۥ لَحَقُّ ٱلْيَقِينِ» (حاقّه/۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیگمان آن حقِ یقین است.
باطن امر رسول کریم بسیار مهم است. تذکرة للمتقین اشاره دارد که اگر کسی متقی باشد و به خودش خیانت نکرده باشد، قرآن برای او تذکره است: با خواندن متوجه حقانیتش میشود؛ با جان خویش هماهنگ مییابد و میپذیرد — وجدان. تقوا اینجا وجدان و انصاف است. تقوا مراتب دارد؛ پایهایترین مرتبهاش پا نگذاشتن روی وجدان خود است؛ به خود دروغ نگفتن. اگر کسی به خودش دروغ بگوید ترجیح میدهد بگوید «دروغ است» — انگار راحتتر است. انسان پیچیده است؛ گاهی راضی میشود خود را بفریبد.
مقدمهٔ تکذیب این است که دیگر حق را نفهمند؛ وجدان کور شود؛ وجدان از میان برود. و إنا لنعلم أن منکم مکذبین: میدانیم مکذبانی هستند. و إنه لحسرة على الکافرین: همین قرآن حسرت بر کافران است؛ روز قیامت حسرت میخورند چرا تقوا پیشه نکردند، چرا تکذیب و کفر ورزیدند. و إنه لحق الیقین: آن حق یقین است.
«فَسَبِّحْ بِٱسْمِ رَبِّكَ ٱلْعَظِيمِ» (حاقّه/۵۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به نام پروردگار بزرگت تسبیح گوی.
فرجام سوره امر به تسبیح است. کار خدا درست است. در «سبّح باسم ربک العظیم» اگر باء را زائده یا تأکید بگیریم، در واقع سبّح اسم ربک العظیم میشود. اگر باء را سببیّت بگیریم — معنایی که اختیار میشود — منصوب علی التعظیمِ تسبیح خود رب است و باء سبب میآورد. این معنا متینتر مینماید؛ هرچند معنای نخست نیز غلط نیست. تسبیح در پایان سورهای که از حاقّه و وثاقت وحی سخن گفت، تنزیه پروردگار عظیم است از هر نسبت ناروا و ستایش او به حقالیقین بودن این قول.
برای سلامتی وجود مقدس امام زمان علیهالسلام صلوات.
معنای برگزیدهٔ أخذ بالیمین و قطع وتین
با معنایی که از این آیات ارائه شد میخواهیم مطلبی را جایگزین کنیم. اینکه «لأخذنا منه بالیمین» یعنی دست راست او را میگیریم و «لقطعنا منه الوتین» رگ گردنش را قطع میکنیم نیست. «لأخذنا منه بالیمین» یعنی با قدرت، نبوت او را، رسالت او را، وحیی را که تاکنون به او دادهایم با قوت و قدرت از او میگرفتیم؛ آن وقت راه ارتباطی او را با خودمان قطع میکردیم. هیچکس از شما هم نمیتوانست حاجز و مانع باشد — حاجز یعنی مانع — از عزل ایشان از رسولبودن. یعنی شما از همین قرآنش به حقانیت خودش و حقانیت رسولبودنش و اینکه حرفی جز حرف مرسل نمیزند پی ببرید.
این سند حقانیت پیامبر است که اگر چیزی را قاطی آن کرده بود نه خودش پیامبر بود و نه دیگر این سند در دستش بود. بالاتر از این سند حرفی نیست. این سند شاهد حقانیت خودش و حقانیت پیامبر اکرم است. هرکه میخواهد خلاف این حرفی بزند به میدان تحدی بیاید.
«وَإِن كُنتُمْ فِى رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَىٰ عَبْدِنَا فَأْتُوا۟ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِۦ وَٱدْعُوا۟ شُهَدَآءَكُم مِّن دُونِ ٱللَّهِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (بقره/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر در آنچه بر بندهٔ خود نازل کردهایم در شکاید، سورهای مانند آن بیاورید و گواهان خود را جز خدا فراخوانید اگر راست میگویید.
ریب کجاست؟ ریب جایی است که دو چیز داری و با هم قابل مقایسهاند. چه را با چه مقایسه میکنی؟ سالها پیش کسی مشهور شد که میگفت قرآن الهامات شاعرانهٔ پیامبر است؛ پیامبر گاهگاهی مانند شاعران در حال خلسه قرار میگرفت و چیزهایی با سجع و قافیه به ذهنش میآمد؛ بعضیاش درست، بعضی غلط، بعضی جاوید، بعضی موقت. کتابها و مقالهها در مقابلش نوشتند. باید سر و ته حرف چنین کسی را خواند و دید دلیلی در بساطش هست یا نه. بهعنوان طلبهای که دلش میخواست با قرآن باشد، کنجکاوانه کتابها و مقالههایش دیده شد؛ یک دلیل، نه ده تا و نه صد تا — نبود. حرف بافتن و حرف مفت هزینه ندارد. میتوان نشست و گفت این صندلیها هرکدام حیوان زندهاند و شما نمیفهمید؛ و اگر در هیپنوتیزم قوی باشی شاید نیمساعت دیگر بگویند «کو». چرتوپرت گفتن خرج ندارد؛ چیزی بگو که با عقل بخواند، با جان بخواند، با جهان بخواند، بر مدعا دلالت کند و نقضپذیر نباشد. کسی که میخواهد وارد وادی تحدی با قرآن شود باید اهل فکر هم باشد.
قرآن برای اثبات قیامت هزار بیان دارد؛ برای انکار قیامت یک بیان بیاورید که انسان منصف بنشیند مقایسه کند و بگوید آری این بیان بهتر و محکمتر است — انسانی که بیمار نباشد. لذا خدا دست و پا نمیزند که «حقانیت قرآن مرا به خدا قبول کنید، خواهش میکنم». میخواهید قبول کنید، میخواهید نکنید. خدا از کار خودش مطمئن است؛ میگوید جام محکم است، از کار خودم مطمئنم.
تذکرهٔ متقین، فطرت، و رسول باطن
پس از آنکه ثابت شد قول اینان نیست و قول خداست و پیامبر هیچ قولی را از پیش خود به خدا نسبت نداده، میخواهد راجع به رویکردهای دیگر قرآن سخن بگوید: و إنه لتذکرة للمتقین. قرآن قطعاً مایهٔ تذکره است — تذکره یعنی یادآور — برای متقین. این همان نکتهٔ هماهنگی با جان است. تقوا اینجا دستکم انصاف است؛ اگر انصاف و حقپذیری در وجود کسی باشد، آنچه از قرآن میفهمد با جانش هماهنگ میبیند. چرا؟ چون اصلاً قرآن همان جان نوشتهشدهٔ ماست؛ چیزی غیر از ما نیست. حقیقت انسان را خدا در قرآن نوشته. خدا خود در قرآن فرموده:
«فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ ٱللَّهِ ٱلَّتِى فَطَرَ ٱلنَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ ٱللَّهِ ذَٰلِكَ ٱلدِّينُ ٱلْقَيِّمُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (روم/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس روی خود را بهسوی دین یکسویه بدار؛ فطرت الهی که مردم را بر آن سرشته است…
دین همان فطرت الهی است که خدا مردم را بر آن فطره آفریده؛ دین همان فطرت است؛ جان خودت است. انسان موجودی بیمبنا و خنثی نیست. در سورهٔ شمس خواندهایم:
«وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّىٰهَا» (شمس/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به نفس و آن که آن را درست کرد،
«فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَىٰهَا» (شمس/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پلیدکاری و پرهیزگاریاش را به آن الهام کرد.
لذا خیر و شر هر کس در وجود خودش هست. انسان اگر به خودش خیانت نکند رسول را تکذیب نمیکند؛ کسی به خودش خیانت نکند قرآن را انکار نمیکند — مگر آنکه بخواهد به خودش خیانت کند؛ و خود این کار آسان نیست. رسول باطن بسیار مهم است. تذکرة للمتقین اشاره به همین دارد: اگر کسی متقی باشد و به خودش خیانت نکرده باشد، با خواندن قرآن متوجه حقانیتش میشود؛ آن را با جان خویش هماهنگ مییابد و میپذیرد — وجدان. به خودت دروغ نگو؛ اگر کسی به خودش دروغ گفت هیچکس نمیتواند کمکش کند؛ خودت را گول نزن.
تا زمانی که حجت برای کسی تمام نشده، گناهکاربودن وجدانش را نمیکشد. وجدان وقتی میمیرد که شما بهرغم اتمام حجت راهی را میروید؛ میفهمی، فهمیدی، به تو هم میگویند، ولی پشت میکنی. این از لطف خداست. اگر خدا اراده کرده بود که آدمها ولو بدون آمدن پیامبران به صرف گناه وجدانشان بمیرد، این اتفاق میافتاد و آدمها نمیتوانستند اعتراض کنند: بالاخره رسول باطنی داشتند؛ به آن چرا پشت کردید؟ ولی خدا از سر لطف میگوید:
«مَّنِ ٱهْتَدَىٰ فَإِنَّمَا يَهْتَدِى لِنَفْسِهِۦ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّىٰ نَبْعَثَ رَسُولًا» (إسراء/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): … و ما هرگز عذابکننده نبودهایم تا آنکه فرستادهای برانگیزیم.
تا پیامبر نفرستم و حجت تمام نکنم کسی را به عذاب گرفتار نمیکنم. مقدمهٔ گرفتارشدن به عذاب این است که دیگر نفهمند، حق را دیگر نفهمند، وجدان کور شود و از میان برود. خدا میگوید آنان را چشمانی است که با آن نمیبینند، گوشهایی که با آن نمیشنوند، دلهایی که با آن درنمییابند؛ ختم بر قلوب و سمع و غشاوة بر ابصار. اگر کسی حجت بر او تمام شد و انذار رسول رسید و اعتنا نکرد، آن وقت مهر میخورد، پرده کشیده میشود، وجدان میمیرد. این نیز لطف و کرم و بزرگواری اوست؛ باید روزی صد بار در مقابلش سر به خاک سایید که ما را به صرف پشتکردن به ندای درون کور و کر نکرده؛ حجت را از بیرون تمام میکند. این لطف اوست.
مکذّبان در برابر متقین؛ حق الیقین و تسبیح
و إنا لنعلم أن منکم مکذبین: قرآن تذکرهٔ متقین است و ما میدانیم بعضی از شما مکذبید. این مکذب در مقابل متقی است: کسانی هستید که میفهمید حق است و با جان شما هماهنگ است، ولی میگویید دروغ است؛ ترجیح میدهید بگویید دروغ است — انگار اینگونه راحتترید. انسان پیچیده است؛ گاهی راضی میشود خود را بفریبد؛ «دروغ است» راحتترین کار است.
این حسرت هم به دنبال دارد: و إنه لحسرة على الکافرین — روز قیامت حسرت میخورند چرا نسبت به این قرآن تقوا پیشه نکردند، چرا تکذیب و کفر ورزیدند. و إنه لحق الیقین: حق الیقین یعنی یقین ثباتیافته، یقین پایدار؛ همین قرآن است. کسی با قرآن به یقین نرسد دیگر با چیز دیگر به یقین نمیرسد.
فسبّح باسم ربک العظیم: تسبیح کن، منزه و مبرا بدان نام پروردگار باعظمتت را. اسم کلاً یعنی نشانه؛ اینجا نشانهٔ خدا میشود قرآن. سبّح باسم ربک العظیم یعنی از طریق توجه به حقانیت قرآن به پروردگار عظیم خودت و بیعیبونقص بودن او پی ببر. در سورهٔ أعلى «سبّح اسم ربک الأعلى» خود اسم تسبیح میشود؛ خدا همانطور که خودش تسبیحشدنی است اسم او نیز تسبیحشدنی است — نشانهٔ او نیز عیب و نقص ندارد. کار خدا درست است.
اگر باء را زائده یا تأکید بگیریم سبّح باسم در واقع سبّح اسم میشود؛ اگر باء را سببیّت بگیریم — معنای برگزیده — منصوب علی التعظیمِ تسبیح خود الله است: سبّح الله باسم ربک العظیم. این معنا متینتر مینماید؛ هرچند معنای نخست نیز غلط نیست.
با این آیه سیر معانی مفاهیم سوره در این دور تمام میشود. برای سلامتی وجود مقدس امام زمان علیهالسلام صلوات.
منطق مقایسهٔ اسناد و معجزهٔ عقلانی
قرآن برای اثبات قیامت هزار بیان دارد. اگر کسی قیامت را انکار میکند باید بیانی بیاورد که انسان منصف بنشیند و مقایسه کند و بگوید این بیان برای انکار محکمتر است — البته انسانی که بیمار نباشد و وجدانش را زیر پا نگذاشته باشد. خدا از کار خود مطمئن است و التماس نمیکند که حقانیت قرآن را قبول کنید؛ میخواهد قبول کنید یا نکنید. جام استدلال محکم است.
معجزهٔ حسّی در تاریخ انبیا مصادیق بسیار داشته؛ اما معجزهٔ عقلانی قرآن نه تنها پایینتر از معجزهٔ حسّی نیست که درجهاش بالاتر است. کسی که با سند قرآن روبهرو میشود میبیند ادعا هم با عقل میخواند، هم با جان، هم با آنچه از عجائب جهان میبیند سازگار است. میگوید پذیرفتم. سپس اگر دیگری ادعای خلاف آورد، وظیفه آن است که از او نیز سند بخواهد و دو سند را کنار هم بگذارد. برو تاریخ را بگرد، عالم را بگرد؛ سورهٔ کوثر را با جان بخوان — با آنچه در جهان از بقا میبینی میخواند یا نمیخواند؟ میخواند. حالا در مقابل سورهٔ کوثر هزار شعر بساز؛ این شعر بافتن تحدی قرآن و مقابله با قرآن است. باید بیایی در وادی، آستین بالا بزنی، بفهمی. اگر حرفی غیر از این داری برای حرف خودت سند بیاور و آن سند را با این سند مقایسه کن. همهٔ جنیان و همهٔ آدمیان را جمع کن تا یک حرف قرآن را با دلیل و سند محکم رد کنند — حتی یکی را.
این همان میدان تحدی است. «و إن کنتم فی ریب» — اگر در ریباید. ریب وقتی معنا دارد که دو طرف قابل مقایسه داشته باشی. ادعای بیدلیل — اینکه قرآن الهامات شاعرانه است یا صندلیها حیوان زندهاند که نمیفهمید — هزینه ندارد. باید چیزی گفت که با عقل و جان و جهان بخواند، بر مدعا دلالت کند و نقض نشود.
جمعبندی مفهومی سوره در پایان این دور
با پایان آیات سیوهشت تا پنجاهودو، دور مفهومشناسی سورهٔ حاقّه کامل میشود: از نام حاقّه و عظمت قیامت، تا نمونههای تاریخی تکذیب قارعه، تا صحنهٔ نفخ و واقعه و دو نامه، تا قسم به دیدنی و نادیدنی و اثبات آنکه این سخن قول رسول کریم و تنزیل رب العالمین است نه شعر و کهانت، تا وعید تقوّل و تفسیر قدرتمندانهٔ أخذ و وتین بهمعنای سلب رسالت و قطع ارتباط وحی، تا تذکره برای متقین و حسرت برای کافران و حقالیقین، و فرجام تسبیح به نام پروردگار عظیم از رهگذر توجه به حقانیت قرآن. مرحلهٔ بعد تشخیص سیاقها و جمعبندی و ارتباط است که در ادامهٔ مسیر تدبر پی گرفته میشود.
یادآوری منطق غیب در پیوند با وحی
بازگردیم به پیوند قسم با دفاع از وحیانیت. اگر انسان بگوید «من فرشته را ندیدم پس وحی نیست»، در حقیقت میگوید هیچگاه نباید کسی برای هدایت بشر مبعوث شود؛ چون عموم بشر هرگز آن عقبهٔ غیبی را به چشم سر نمیبیند. پیامبران مبعوث میشوند دقیقاً برای آنکه کسانی که ظرفیت دیدن غیب را ندارند به عالم بالا وصل شوند. بنابراین سوگند به ما تبصرون و ما لا تبصرون هم محدودیت ادراک حسّی را یادآوری میکند، هم ضرورت وحی را، هم این را که پشتوانهٔ غیبی وحی را نیز جز از راه خود متن و ثمرهاش نمیتوان دید.
وقتی خدا میگوید إنه لقول رسول کریم، همهٔ محتوای سوره تا آنجا — از عظمت حاقّه تا عذاب امم مکذّب و صحنهٔ قیامت و دو نامه — بهعنوان سخن فرستادهٔ گرامی معرفی میشود؛ سخن مرسل که بر زبان رسول جاری شده است. مخاطب اگر بخواهد در این سخن شک کند باید بداند شک در برابر متنی است که تحدی میکند و خود را سند حقانیت خویش و پیامبر میداند. راه خروج از شک نه معجزهٔ حسّیِ بالاتر، که تدبر و مقایسهٔ منصفانه است: بخوان، بفهم، با جان و عقل و جهان بسنج؛ اگر هماهنگی حق و هدایت دیدی بپذیر؛ اگر اعوجاج دیدی رها کن.
این مسیر با تذکرهٔ متقین بسته میشود: متقی کسی است که بر وجدان خود پا نمیگذارد. مکذب کسی است که هماهنگی را میفهمد و باز میگوید دروغ است. حسرت قیامت محصول همین انتخاب است؛ و حقالیقین نامی است برای ثبات این حقیقت. تسبیح فرجامین، تنزیه پروردگار عظیم از راه توجه به نشانهٔ او — قرآن — است.
برای سلامتی وجود مقدس امام زمان علیهالسلام صلوات.
در جمعبندی این بخش میتوان گفت سوره پس از ترسیم عظمت قیامت و سرنوشت مکذّبان قارعه، مخاطب را به آستانهٔ پذیرش وحی میآورد: آنچه شنیدید قول رسول کریم است، تنزیل رب العالمین؛ نه بافتهٔ شعر و کهانت. اگر پیامبر از پیش خود چیزی بر خدا میبست، خداوند با قدرت رسالت را از او میگرفت و راه وحی را قطع میکرد و هیچ حاجزی مانع نمیشد — و چون این سند همچنان در دست اوست و تحدی پابرجاست، معلوم میشود تقوّلی رخ نداده است. این منطق، برخلاف تفسیر صرفاً جسمانیِ قطع وتین، وجدان را آرام میکند و با معجزهبودن خود قرآن سازگار است. متقین از این تذکره زنده میشوند؛ مکذبان حسرت میبرند؛ و حقالیقین بر جای میماند. فسبح باسم ربک العظیم.
بدین ترتیب مرحلهٔ فهم آیات سورهٔ حاقّه به انجام میرسد و زمینه برای تشخیص سیاقها، جمعبندی و ارتباطیابی فراهم میشود؛ همان چهار مرحلهای که از آغاز سطح سه برای انس منظم با هر سوره دنبال شده است. صلوات بر محمد و آل محمد.
نسبت «قلیلاً ما تؤمنون» و «قلیلاً ما تذکرون» نیز در همین فضا فهمیده میشود: با وجود این روشنی — که سخن از رسول کریم است و تنزیل رب العالمین، نه شعر و کهانت — مخاطبان چه اندازه کم ایمان میآورند و چه اندازه کم متذکر میشوند. این سرزنش، همان خطی را ادامه میدهد که از تکذیب قارعه تا عصیان رسول و تا مکذبانِ مقابل متقین کشیده شده است: مشکل اصلی نادانی محض نیست؛ پشتکردن به چیزی است که جان میتواند هماهنگش بیابد.
برای سلامتی و تعجیل فرج امام عصر عجلاللهفرجه و شادی قلب نازنین آن حضرت، و به برکت صلوات بر محمد و آل محمد، این بخش از تدبر سورهٔ حاقّه به پایان میرسد.
الحمد لله رب العالمین.
اینک که مفهومشناسی سوره به انجام رسیده، راه برای مراحل بعد — سیاقشناسی، جمعبندی و ارتباطیابی — گشوده است؛ همان مسیری که از آغاز تدبر سطح سه برای انس عمیقتر با کلام خدا پیموده میشود. و بالله التوفیق.
و الحمد لله رب العالمین.
صلوات.
تمام.
و من الله التوفیق.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.