یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
پرسش دربارهٔ ضمیر در «یَٰلَیْتَهَا کَانَتِ ٱلْقَاضِیَةَ»
«يَٰلَيْتَهَا كَانَتِ ٱلْقَاضِيَةَ» (حاقّه/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کاش آن مرگِ پایاندهنده بود.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. دربارهٔ مرحلهٔ اول — مفاهیم آیات — اگر سؤالی یا ابهامی هست در میان میگذاریم؛ اگر نه، مرحلهٔ دوم را آغاز میکنیم.
بله، پرسش ضمیر «ها». یا لیت یعنی ای کاش؛ مراد از «ها» مرگ است: كانت القاضية — پایاندهنده بود. نه؛ بهغیر از آن گزینهای وجود ندارد. کسی که در قیامت محشور شده، اکنون از محشورشدنش ناخرسند است. آرزو میکند کاش دفعهٔ قبلی که مردم، در مرگی که داشتم، دیگر همه چیز تمام شده بود و اصلاً من دو مرتبه محشور نمیشدم. اصلاً جز این گزینهای ندارد.
اگر مرجع «ها» مرگ نباشد، چه چیز دیگری میتواند باشد؟ برای کسانی که این پرسش را نشنیدهاند یادآوری میکنم: سؤال این بود که در «یا لیتَها كانت القاضية» از کجا میفهمیم مراد مرگ است. پاسخ را از خودِ معنا میگیریم. کسی که در قیامت محشور شده میگوید ای کاش آن پایاندهنده بود. پایاندهندهٔ چه چیز؟ ای کاش چه چیز پایاندهنده بود؟ فرض کنیم مرگ نباشد؛ جز مرگ چه چیزی میتوان گفت که صفت «قاضیه» — پایاندهنده — برازندهاش باشد؟ آخرین اتفاقی که مدلِ پایاندادن داشته همان مرگ بوده است. جز این گزینهٔ دیگری پیش روی او نیست؛ از محشورشدن ناخرسند است و آرزو میکند کاش در همان مرگِ پیشین کار یکسره تمام میشد و دوباره برانگیخته نمیگشت.
در جاهای دیگر قرآن یکی از آرزوهایی که مجرمان در قیامت میکنند این است: «یا لیتنی كنت ترابا». برای این جمله دو معنا میتوان تصور کرد. یکی آنکه همان مرگم مرا خاک کرده بود و خاک میماندم؛ دیگر آنکه از آغاز اصلاً به دنیا نمیآمدم. در «یا لیتنی كنت ترابا» هر دو گزینه قابل تصور است: با مرگ كنت ترابا، یا اصلاً به دنیا نیامدن كنت ترابا. اما در «یا لیتَها كانت القاضية» دیگر نمیتواند به دنیا نیامدن مراد باشد؛ تنها گزینهاش مرگ است. او از دیدن حساب خود ناخرسند است؛ وقتی فهمیده حساب و کتاب دارد، ناراحت است. آیا معنا دارد بگوید ای کاش حساب و کتاب من آخرین چیز بود؟ این چه آرزویی است؟ نه؛ او آرزو میکند کاش این حساب را هرگز نمیدید. ناراحت از دیدن حساب خویش است که میگوید یا لیتَها كانت القاضية. اگر خودِ حساب مرجع «ها» باشد، معنا یکسره از حالت طبیعیاش بیرون میرود.
پرسش دیگر این است: مگر ضمیر نباید همیشه پیش از خود مرجعی داشته باشد؟ پاسخ: خیر. ضمیر گاه مرجعش در ذهن من و شما کافی است؛ همین که شما میدانید و من میدانم. از سخن فهمیده میشود، از فضا فهمیده میشود. فرض کنید همه منتظر آمدن کسیاند. یکی میآید و میگوید: آمد، آمد. نمیگوید کی آمد. همه میدانند کیست. ضمیر «او» در کلام هست — او آمد — اما پیشتر نگفتهاند مثلاً حسن، بعد بگویند او. از همان آغاز گفت او آمد، چون همه میدانستند کیست.
نمونهٔ روشنش سورهٔ قدر است: إنا أنزلناه. «ه» به چه برمیگردد؟ إنا أنزلناه في ليلة القدر. پیش از آن هیچ جملهای نیست؛ همه میدانیم قرآن است. جز قرآن، خدا در شب قدر چه نازل کرده است؟ همه این را میدانند. در جاهای دیگر قرآن نیز فرموده إنا أنزلناه في ليلة مباركة. پس گاه مرجع ضمیر در کلام ذکر نشده، اما در ذهن مخاطب — در ذهن گوینده و مخاطب — حاضر است. همین قاعده در فهم آیات قیامت نیز به کار میآید: وقتی مجرم میگوید یا لیتَها كانت القاضية، فضای صحنه — نامهٔ به دست چپ، حسرت، آرزوی نابودیِ دوباره — مرجع را روشن میکند؛ نیازی نیست پیش از ضمیر کلمهٔ «موت» صریحاً آمده باشد.
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
طلیعه بودن آیات ۱–۳ و جدایی سیاق با تغییر لفظ قارعه
«ٱلْحَآقَّةُ» (حاقّه/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حاقّه.
«مَا ٱلْحَآقَّةُ» (حاقّه/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حاقّه چیست؟
«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا ٱلْحَآقَّةُ» (حاقّه/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه میدانی که حاقّه چیست؟
«كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَعَادٌۢ بِٱلْقَارِعَةِ» (حاقّه/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ثمود و عاد قارعه را تکذیب کردند.
اکنون تشخیص سیاقهای سوره. با توجه به اینکه در این دوره بیشتر بر جمعبندیها مانور میدهیم، برای تشخیص سیاق وقت جلسه را چندان نمیگیرم. استدلالها را مطرح میکنم؛ اگر اشکال و ابهامی بود، آن اشکالات و ابهامات را با هم گفتوگو میکنیم.
سیاق اول آیات یک تا سه است: الحاقة؛ ما الحاقة؛ وما أدراك ما الحاقة. پرسش این است که چرا آیهٔ چهار از آیهٔ سه جدا شده، با آنکه مفهومش به آیات یک تا سه نزدیک است؟ مراد از حاقّه چیست؟ قیامت. ما الحاقة نیز قیامت؛ وما أدراك ما الحاقة نیز قیامت. كذبت ثمود وعاد بالقارعة: قارعه نیز مرادش قیامت است. حالا که قارعه قیامت است و حاقّه نیز قیامت بوده، به ذهن میآید که پس سیاق اینجا ادامه یافته. چرا اینجا را سیاق جدا میشماریم؟
گاهی دلیلی از کل سوره داریم. میگوییم اگر کل این سوره را تا پایان بروید، تا آخر بحث قیامت تمام نشده؛ دستکم تا آغاز فلا أقسم بما تبصرون وما لا تبصرون بحث قیامت ادامه دارد. در همان قسمتی هم که میگوید فلا أقسم بما تبصرون وما لا تبصرون إنه لقول رسول كريم، ضمیر «ه» در إنه به چه برمیگردد؟ به آیات پیشین که همه دربارهٔ قیامت بودهاند. یعنی حتی نزاع بر سر قرآن نیز از سرِ قیامت بوده: عدهای گفتند این قول کاهن است؛ عدهای گفتند قول شاعر است؛ عدهای گفتند چنین نیست — ریشهٔ دعوا قیامت بوده است.
در چنین مواردی وقتی سوره در آغاز بیانی نمادین دارد — بیانی که گویا مثل تیتر میماند و برای کل سوره تیتر میزند — میگوییم این آیات طلیعهاند. الحاقة ما الحاقة وما أدراك ما الحاقة تیتر است. سپس خدا میخواهد دربارهٔ این حاقّه در چند پاراگراف سخن بگوید: یک پاراگراف از تکذیب قارعه و عواقب دنیویاش؛ یک پاراگراف از وقوع واقعه و نتایج اخرویاش؛ یک پاراگراف در دفاع از قرآنی که از حاقّه خبر داده است. یعنی الحاقة ما الحاقة وما أدراك ما الحاقة در واقع مثل تیتر است؛ ما به آن میگوییم طلیعه — طلیعهٔ سخن.
همهٔ آیات دیگر این سوره به این الحاقة ما الحاقة وما أدراك ما الحاقة وصلاند. فقط كذبت ثمود وعاد نیست که وصل است؛ کل سوره به آن وصل است. حتی آن پاراگراف پایانی سوره که ظاهراً دربارهٔ قرآن است، وقتی میخواهد از قرآن دفاع کند میگوید إنه لحق اليقين. این حق الیقین با حاقّهای که در آغاز بیان کرده بود از یک خانوادهاند. این حاقّه است؛ چرا؟ چون خبردهندهاش حق الیقین است؛ چون قرآنی که از حاقّه خبر داده حق الیقین است. ما به این میگوییم طلیعه.
خلاصه آنکه منکر اتصال آیهٔ چهار به آیات یک تا سه نیستم؛ اما بهخاطر جنس محتوای آیات یک تا سه و حالت نمادینی که در آغاز سوره به خود گرفته، میگویم این تیتر است برای کل سوره. یعنی فقط چهار تا دوازده نیست که به یک تا سه وصل است؛ سیزده تا سیوهفت هم وصل است؛ سیوهشت تا پنجاهودو هم وصل است. پس این طلیعه میشود. طلیعه آن پاراگرافی است در ابتدای سوره که به نحوی ناظر به محتوای کل سوره باشد. با هم قراری میگذاریم که به اینگونه آیات طلیعه بگوییم و بتوانیم آنها را پاراگرافی مستقل ببینیم.
اگر کسی گفت من نمیخواهم اینگونه؛ میخواهم بگویم این هم قیامت است و متصل است — باشد، متصل است. اینجاها مقاومت سختی نشان نمیدهیم. اصرار داری متصل ببینی؟ اما حواست به نکتهای باشد که میگویم: آیات یک تا سه کلیتی دارند که کلیتش میتواند شامل حال کل سوره شود. وقتی آن را به آیهٔ چهار متصل کردی، آنگاه الحاقة ما الحاقة وما أدراك ما الحاقة را محدود کردی به چهار تا دوازده؛ فقط محدود به این مجموعه کردیاش. در حالی که وقتی توجه کردی که پاراگرافی مستقل است، به کل سوره نظارت پیدا میکند و این معنای بلیغتر و رساتری است.
اکنون شاهدی میآورم. شاهد از توجهی است که خودِ متن به ما میدهد؛ شاهدی از لفظ برای جدایی سیاق در آیهٔ چهار: القارعة. قارعه درست قیامت است؛ اما چرا خدا لفظش را عوض کرد؟ اگر یک پاراگراف بود، قاعدهاش این بود: الحاقة ما الحاقة وما أدراك ما الحاقة كذبت ثمود وعاد بالحاقة — نه بالقارعة. اینکه خدا عنوان قیامت را اینجا عوض میکند، یکی از نتایجی که از آن میگیریم این است که معلوم میشود اینجا گویا فرمان چرخیده است. یعنی خدا میخواهد بگوید این مقدمه بود؛ اکنون بیاییم بر سر اقوامی که در طول تاریخ قیامت را تکذیب کردند و ببینیم سر آنان چه آمد.
این شاهد لفظی را جدی بگیرید. اگر نویسندهٔ بشری بود و میخواست در همان پاراگراف بماند، طبیعیترین کار تداومِ همان عنوان بود. اما قرآن عنوان را عوض میکند؛ و عوضکردن عنوان در آغاز آیهٔ چهار، برای ما نشانهای است که سیاق از تیترِ کلی به گزارش تاریخیِ عاقبتِ مکذّبان منتقل شده است. طلیعه را در جای خود میگذاریم تا کل سوره زیر سایهاش بماند؛ و آنگاه وارد پاراگراف عاقبت دنیوی میشویم.
سیاق ۴–۱۲ و آغاز سیاق قیامت از آیهٔ ۱۳
«لِنَجْعَلَهَا لَكُمْ تَذْكِرَةً وَتَعِيَهَآ أُذُنٌ وَٰعِيَةٌ» (حاقّه/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آن را برای شما یادآوری قرار دهیم و گوشی فراگیرنده آن را نگاه دارد.
«فَإِذَا نُفِخَ فِى ٱلصُّورِ نَفْخَةٌ وَٰحِدَةٌ» (حاقّه/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون یکبار در صور دمیده شود،
آیهٔ چهار را که در نظر بگیریم: ثمود تکذیب کرد؛ عاد تکذیب کرد؛ ثمود چنین شد؛ عاد چنین شد. پیش از ثمود و عاد، فرعون و من قبله و مؤتفکات تکذیب کردند؛ آنان هم چنین شدند. پیش از همهٔ اینها، آن وقتی که آب طغیان کرده بود، ما همهٔ شما را در جاریه — یعنی کشتی — حمل کردیم، باشد که عبرتی باشد و آویزهٔ گوش کنید؛ دیگر پا در جادهٔ تکذیب نگذارید. اما متأسفانه این رفتاری که ثمود نشان داد، عاد نشان داد، فرعونیان نشان دادند، اقوام منحرفِ تابع فرعونیان نشان دادند، معلوم کرد که گویا واقعهٔ قوم حضرت نوح آنگونه که باید آویزهٔ گوش پیشینیان نشده است. اکنون شما چه کارهاید؟ یعنی از آیهٔ چهار تا دوازده به وضوح باید رفت؛ اتصال لفظی و معنایی به وضوح برقرار است.
اما آغاز آیهٔ سیزده قصهاش فرق میکند: فإذا نفخ في الصور نفخة واحدة. آیا سؤال این است: آیا إذا نفخ في الصور نفخة واحدة ادامهدهندهٔ سیرِ عاقبت اقوام مکذّب قیامت است؟ آیا از جنس عاقبت قوم ثمود و عاد و فرعون و مؤتفکات است؟ آیا از جنس عذاب قوم نوح است؟ آنان همه چه بودند؟ عذاب دنیا بودند. اما فإذا نفخ في الصور سرآغاز سیری در توصیف خودِ قیامت است. تا اینجا صحبت از این بود که اگر کسی قیامت را تکذیب کرد عاقبتش چه میشود؛ اما از اینجا به بعد صحبت از خودِ قیامت است که قیامت چگونه است، چگونه به وقوع میپیوندد؛ وقتی به وقوع پیوست آدمیان چند دسته میشوند و چگونه. دربارهٔ این میخواهد سخن بگوید. پس آیهٔ سیزده سرآغاز سیاق سوم سوره است.
به آیهٔ دوازده نگاه کنید: لنجعلها لكم تذكرة وتعيها أذن واعية. میبینید سیزده به دوازده هیچ اتصال و ارتباط جملهبهجمله ندارد. پس فاءِ اول سیزده چیست؟ بارها گفتهایم فاء و واو و سایر ادات ارتباط همیشه نشاندهندهٔ اتصال یک جمله به جمله نیستند؛ گاهی اتصال یک مجموعه به یک مجموعهاند. این فاء یک مجموعه از آیات را که توصیف قیامت است وصل میکند به یک مجموعه از آیاتی که بیان عاقبت اقوام پیشین بهجرم تکذیب قیامت بوده. چه اشکال دارد که فاء سیاق را به سیاق وصل کند؟ هیچ اشکال ندارد. بنابراین آیهٔ سیزده با خیال راحت شروع سیاق جدید دربارهٔ خودِ قیامت و توصیف خودِ قیامت است. این نکتهٔ دستوری — که ادات ربط گاه مجموعه را به مجموعه میبندند نه فقط جمله را به جمله — در تشخیص سیاقهای قرآن بسیار کارآمد است؛ و اگر آن را فراموش کنیم، یا سیاقها را بیجهت میشکنیم یا بیجهت به هم میچسبانیم.
جریان توصیف چنین پیش میرود: إذا نفخ في الصور نفخة واحدة؛ يومئذ وقعت الواقعة؛ وانشقت السماء والملك على أرجائها؛ يومئذ تعرضون لا تخفى منكم خافية. سپس دو گونه است. یک: فأما من أوتي كتابه بيمينه فيقول… فهو في عيشة… في جنة؛ كلوا واشربوا هنيئا. دو: وأما من أوتي كتابه بشماله فيقول يا ليتني… خذوه فاقرؤوه… فليس له اليوم هاهنا حميم. تا برسیم به آیهٔ سیوهفت، همه در دامنهٔ توصیف قیامتاند. یعنی یک فرازش توصیف خودِ قیامت بود؛ یک فراز آنان که نامه به دست راستشان داده میشود؛ یک فراز آنان که نامه به دست چپشان داده میشود. تا آیهٔ سیوهفت به وضوح باید آمد؛ مخالفی ندارد — بسیار واضح است.
سیاق ۳۸–۵۲: دفاع از حقانیت قرآن
«فَلَآ أُقْسِمُ بِمَا تُبْصِرُونَ» (حاقّه/۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند نمیخورم به آنچه میبینید
«إِنَّهُۥ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ» (حاقّه/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که آن بیگمان سخن فرستادهای گرامی است.
«فَسَبِّحْ بِٱسْمِ رَبِّكَ ٱلْعَظِيمِ» (حاقّه/۵۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به نام پروردگار بزرگت تسبیح گوی.
پس آیهٔ سیوهشت: فلا أقسم بما تبصرون وما لا تبصرون. آیا این به سیوهفت وصل است؟ نه. چرا؟ چون جواب این قسم دیگر مستقیماً به قیامت مربوط نمیشود؛ نه به اصل وقوع قیامت مربوط میشود، نه به آنان که نامه به دست راستشان داده میشود، نه به آنان که نامه به دست چپشان داده میشود. پس این قسم به چه مربوط است؟ إنه لقول رسول كريم: دفاع از قرآن کریم. پس آیهٔ سیوهشت قطعاً شروع سیاق جدید است. این سیاق دفاع از قرآن تا کجا میرود؟ به وضوح تا آخر.
إنه لقول رسول كريم؛ تنزیل من رب العالمین؛ لو تقول علينا بعض الأقاويل لأخذنا منه باليمين؛ سپس إنه لتذكرة للمتقين؛ وإنا لنعلم أن منكم مكذبين؛ إنه لحسرة على الكافرين؛ إنه لحق اليقين. همهٔ این إنه، إنه، إنه — تمام این چهار إنه — جواب این قسم است: فلا أقسم بما تبصرون وما لا تبصرون که چهار إنه دارد. یک: إنه لقول رسول كريم. دو: إنه لتذكرة للمتقين. سه: إنه لحسرة على الكافرين. چهار: إنه لحق اليقين. اکنون که این چهار إنه را شنیدید: فسبح باسم ربك العظيم. پس دیگر کسی نیاید بگوید قرآن سخن خدا نیست؛ کسی نیاید بگوید قرآن — نعوذ بالله — حرف بیپایه و اساسی است؛ کسی نیاید بگوید قرآن قول کاهن است، قول شاعر است، قول بشر است، قول جن است. فسبح باسم ربك العظيم. پس این نیز تا آیهٔ پنجاهودو.
به وضوح روشن شد که سورهٔ مبارک حاقّه یک سیاق یک تا سه دارد که حالت طلیعه دارد و مثل تیتر برای کل سوره است؛ یک سیاق آیهٔ چهار تا دوازده عاقبت اقوامی است که قیامت را تکذیب کردند و در دنیا چه شد؛ یک سیاق سیزده تا سیوهفت توصیف خودِ قیامت است؛ یک سیاق سیوهشت تا پنجاهودو هم بیان حقانیت قرآن کریم است.
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
با روشنشدن چهار سیاق، نقشهٔ سوره در ذهن مینشیند: طلیعه، عاقبت دنیوی مکذّبان، صحنهٔ قیامت با دو نامه، و دفاع از حقانیت قرآن. این نقشه همان بستهبندی منظمی است که پیشتر نداشتیم؛ و اکنون میتوان پرسید چرا چنین خواندنی اصلاً اهمیت دارد.
بگذارید در سورههایی که بحثشان اندکی سرراستتر است فرصت پیش آید که سخنان دیگری نیز بگوییم. ما اکنون چرا نشستهایم و اینگونه قرآن میخوانیم؟ گاهی باید به خود یادآور شویم که پیش از این نیز شاید قرآن میخواندیم. چگونه میخواندیم؟ میخواندیم؛ چیزهایی میفهمیدیم و چیزهایی نمیفهمیدیم؛ گاه نکتههایی از تفاسیر میرسید. اما هرگز بستهبندی جمعوجور، منظم و شفافی از آنکه چه شد، چه گفت، از کجا به کجا رفت و چرا رفت، در ذهن نداشتیم. این کارهایی که انجام میدهیم برای آن است که به کتاب اهمیت دادهایم — به این کتاب اهمیت دادهایم. طبق روش مطالعه قرآن میخوانیم. میگوییم این کتاب کتابی است که برای خواندن یک سوره باید چهار مرحله روش کار کرد: آیات را فهمید، دستهبندی درست کرد، دستهها را جمعبندی کرد، ارتباط دستهها را یافت. یعنی طبق منطقی — منطق مطالعهٔ متنی منظم، متنی صاحبدار، نه متنی شلوول و بینظم و کجومعوج — قرآن را مطالعه میکنیم. این کار نیکوست و شایستهٔ همهٔ اهل ایمان و اهل تقواست. همهٔ مسلمانان باید با قرآن چنین باشند. اگر مسلمانان عالم چنین ارتباطی حسابشده با قرآن بیابند، وضعیت اینگونه میماند؟ حتماً نمیماند؛ قطعاً نمیماند. ازاینرو گاهی با خود میاندیشم که آنان از ما که فهمیدهاند چه شد، فهمیدهاند با قرآن چه نوع ارتباطی میتوان برقرار کرد و این ارتباط چقدر میتواند الهامبخش باشد، چقدر مفید باشد، چقدر ذهن و دل آدمیان را جهت دهد، آنگاه مسئولیت مییابند؛ مسئولیتی که از فهمِ درستِ کتاب برمیخیزد.
چرا اینگونه قرآن میخوانیم؛ مسئولیت اتصال دیگران به تدبر
مسئولیت مییابند که هرچه بیشتر بتوانند به دیگران کمک کنند و آنان را با نگاه تدبری به قرآن وصل کنند. کمینهاش — کفِ کار — همین است. کسانی که قرآن را اینگونه بیاموزند و اینگونه با قرآن روبهرو شوند، حتی اگر — خدا ناکرده — بخواهند تکذیب کنند یا انکار کنند، میدانند چه را انکار میکنند؛ حجت تمام میشود.
اکنون به بسیاری در جامعهمان که آسیبهای فکری و اخلاقی و رفتاری دارند، در طبقات گوناگون، واقعاً حرفی نمیتوان زد. چیزی از دین بندگان خدا بلد نیستند. اگر بخواهند به خلاصهٔ برخی از امثال ما بنگرند، هیچ؛ کارشان زار است. اگر بگوییم خودشان چیزی از دین میدانند، بلد نیستند؛ دو صفحه قرآن بلد نیستند. سپس با طرحها و سبکها و روشهای آبکی خود را خوش کردهایم که کار فرهنگی میخواهیم بکنیم و جامعه را حرکت دهیم و نجات دهیم؛ بازی میکنیم و مشغولیم. دیگر خودم کنترل میکنم و نمیگذارم این سرِ دردِ دل باز شود.
دوازده سال کودک مسلمان در مدرسه است؛ دو صفحه قرآن را درست و حسابی یادش نمیدهند که بفهمد چه شد. دوازده سال. بسیاری. کل قرآن را میتوان در دوازده سال به کودکان آموخت. بروند فوقتخصص ریاضی هم بشوند؛ فوقتخصص طب هم بشوند؛ هر کاری بخواهند بشوند میتوانند. در دوازده سال میتوان کل قرآن را آموخت — کل قرآن. اما اینگونه نوک میزنند. بهجای آنکه نگرشی جامع و حسابکتابدار بدهند و کودک را با کتاب مواجه کنند تا بفهمد کتابی برای زندگی هست — کتابِ مبنا — نوک میزنند. چهار آیه از این سوره میآورند، چهار نکته از آن درمیآورند: به پدر و مادر احترام بگذارید؛ به معلم احترام بگذارید؛ خدا را قبول داشته باشید؛ بس. همه چیز پیچیده شده مگر دین؛ یعنی دینی که انگار چیزی بسیط است که نمیشود با آن اندیشید؛ نه راهبرد میدهد و نه کاربردی است؛ فقط چند موعظه در جیب تا با آن در این جامعه با گرگهای این زمانه روبهرو شویم. چه میماند؟ فردا به خودمان ایراد میگیریم: از میان همینها نمایندهٔ مجلس درمیآید، وزیر درمیآید، وکیل درمیآید، رئیسجمهور درمیآید. جامعهای که بخواهد درست شود با اصلاح فکرش درست میشود. وقتی دغدغهٔ اصلاح فکر جامعه نباشد، برآیند حاکمیتی آن جامعه نیز بهتر از این نمیشود. دنیا در فریب و در کمین همه است. همین که دست کسی به منصبی برسد میخواهد بار خود را ببندد؛ خیال میکند بار را باید در دنیا بست. نه بلد است و نه حجت بر او تمام شده. مسئلهای بسیار اساسی است؛ و تا فکر اصلاح نشود، منصبها نیز اصلاح را به بار نمیآورند.
آنچه میفهمم این است که راه نجاتی برای بشر جز پناه آوردن به کتاب خدا وجود ندارد. تنها پنجرهای که به عالم ملکوت باز مانده و هنوز میتوان از آنجا عالم ملکوت را نظاره کرد قرآن کریم است. اگر از این پنجره نگریستیم و آن را گسترش دادیم، میتوانیم منتظر ظهور باشیم به شکلی منطقی و عقلانی؛ وگرنه همانیم که اکنون با قرآن هستیم. خیال ظهور خیال خام است. میزانی که اکنون برای ما مهم است کتاب خداست.
به ادعیهٔ معتبر و روایات معتبر دربارهٔ امام زمان علیهالسلام بنگرید: بیشترشان پر از این مضامیناند که امام زمان مضافِ قرآن است — مفسّر قرآن، مبین قرآن، تالی قرآن، ترجمان قرآن، معلم قرآن، مجری قرآن، خارجکنندهٔ قرآن از تعطیلی. همه قرآن، قرآن، قرآن. یعنی امام زمان برای قرآن میآید. تا پیش از آمدن امام زمان، قرآن باید برای ما مسئله شود. اقلّش این است: مسئله باشد برای ما؛ اجرای قرآن مسئله باشد برای ما. متأسفانه نیست. برای آنان که کار به دستشان است که حتماً نیست؛ برای مردم هم، برای برخی مسئله است اما نه آنقدر که باید. سخنم مطلق نیست؛ نمیخواهم همه را به یک چوب برانم. اما آن جریانی که هر وقت به یادم میآید — چون دستکم هجده سال مستقیماً با مجامع فرهنگی کشور و با سازمانها و ارگانها کار کردهام و میدانم چه میگویم و روی هوا حرف نمیزنم — هیچ امیدی به آن نیست. از سر و تهِ آن بگیرید: وزارت ارشاد، صداوسیما، سازمان تبلیغات، حوزههای علمیه… امیدی به اینان ندارم که با وضع موجودشان کاری انجام دهند.
یاد آن سخن میافتم که در جریان فرهنگی فرمودند آتش به اختیار. خیلیها خیال کردند آتش به اختیار یعنی کیف کنیم. آتش به اختیار مصیبت است؛ اعلانِ وانفسای فرهنگی است: یعنی دیگر هرکس خودش هرچه میتواند بکند؛ جبهه از فرماندهی منسجم خارج شده. شبیخون زدهاند؛ شبیخونی زدهاند که تکهتکهمان کردهاند. دو چیزی هم که بلد بودیم دیگر به درد نمیخورد. آن بچههای دههٔ شصت بودند که میشد در کلاس بنشینی و معلم دینی بالای سرشان دو نصیحت کند، بعضی جو بگیرند و شب توبه کنند. بچهٔ دههٔ هشتاد و دههٔ نود در اینترنت شنا میکند؛ شبههها را قورت داده. باز میخواهی به همان سبک دههٔ شصت او را از این منجلاب و گرفتاریها بیرون بکشی؟ در سالهایی که زمان به سمت تهاجم فرهنگی، سپس شبیخون فرهنگی، و بالاتر از اینها وادادگی فرهنگی پیش رفت، بهجای آنکه قرآنمان جدیتر، منسجمتر، محکمتر و متقنتر به گود بیاید، هر روز کمترش کردیم. چرا؟ چون همانی هم که داشتیم به دردمان نمیخورد؛ هر روز در پیِ آن بودیم که چگونه حذفش کنیم. اینها مصیبتهای اصلی جامعهاند. در جامعه مصیبتها و مشکلات بسیار داریم — اقتصادی، سیاسی، فرهنگی — اما بزرگترین مصیبت یک جامعه غفلتش از منابع خویش است؛ غفلتش از راه نجات خویش. این نیز فریاد میخواهد و دلسوزی میخواهد.
این مسئولیت را سبک نگیریم. اتصال دیگران به تدبر نه تبلیغ شعاری است و نه جایگزینی برای فقه و اخلاق؛ بلکه گشودن همان پنجرهای است که گفتیم به ملکوت باز مانده. هر کس به قدر وسعش: کلاس، خانه، مدرسه، فضای عمومی. مهم آن است که قرآن از حاشیه به متنِ مسئلهٔ زندگی برگردد.
یادکرد شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیها
امروز روز شهادت حضرت رقیه سلاماللهعلیهاست که جانم فدای وجود نازنین این بانو. دوست دارم چند جمله دربارهٔ ایشان بخوانم.
اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرجهم. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. السلام عليك يا أبا عبد الله و على الأرواح التي حلت بفنائك؛ عليك مني سلام الله أبدا ما بقيت وبقي الليل والنهار؛ ولا جعله الله آخر العهد مني لزيارتكم. السلام على الحسين و على علي ابن الحسين و على أولاد الحسين و على أصحاب الحسين.
مصیبتهای عاشورا و اسارت پس از عاشورا بسیار است و ابعاد فراوان دارد؛ و ظرافتهایی در ماجرای عاشورا هست که آن را ماندگار کرده. یکی از ظرافتهای جریان عاشورا مصیبت نازدانهٔ سیدالشهدا علیهالسلام، حضرت رقیه سلاماللهعلیهاست: دختری که به گواه تاریخ سه یا چهار سال بیشتر نداشته. برخی نقلها نوشتهاند که مادر هم نداشت — مادرش از دنیا رفته بود — و ازاینرو بیش از دیگر کودکان به پدر وابسته بود. میخواهم بگویم یکی از هنرنماییهای خدا در صحنهپردازی عاشورا حضرت رقیه است. دختر سهساله چقدر دلش نازک میشود؛ چقدر حس و عشق به پدر دارد؛ آرامشش با پدر است.
نوشتهاند محل اقامت ایشان و سایر اسیران در شام خرابهای بود که یزید به قصد زیر آوار ماندن و کشتن اهلبیت آنان را در آن جای داد. زندانی بود که اسیران در آن از نظر سرما و گرما آزار میدیدند؛ چنانکه صورتهایشان پوست انداخته بود. در میان اسیران دخترکی بود چهارساله. شبی از خواب بیدار شد و گفت: پدر من حسین کجاست؟ آنان که در خانه دختر کوچک دارند میدانند که خیلی پیش میآید از خواب بیدار شود و دوست داشته باشد بیاید در بغل پدر بخوابد و کنار پدر قرار بگیرد. این دختری که روزهای متمادی پس از عاشورا مصیبت میبیند و غم و غصه وجود او را گرفته، شبی در همین خرابه خواب بود؛ از خواب بیدار شد و پدر را طلبید: پدرم حسین کجاست؟ در این ساعت او را به خواب دیده بودم؛ سخت پریشان بود. همه در خرابه شروع به گریه کردند. زنان و کودکان به گریه مشغول شدند؛ صدای آه و ناله از خرابه بلند شد. گفتند این صدا رسید به گوش یزید، چون خرابه حوالی کاخ او بود. صدای ناله چندان بلند شد که رسید. تفحص کرد: چه خبر است؟ گفتند اوضاع چنین است؛ ظاهراً دختربچهٔ سیدالشهدا علیهالسلام بلند شده و طلب پدر کرده. دستور داد سر پدر او را بیاورید و در کنار او بنهید. سر را آوردند؛ در کنار آن دختر چهارساله نهادند. پرسید این چیست؟ گفتند سر پدرت است. آن دختر ترسید؛ فریاد برآورد؛ رنجور شد. چند روز بیشتر نکشید که در همین حال جان به جانآفرین تسلیم کرد.
نقل کردهاند در برخی مقاتل و کتابها که وقتی متوجه شد — بالاخره دختر امام است — وقتی متوجه شد که سر پدر در کنار اوست، شروع کرد با پدر سخن گفتن. پدرجان، چه کسی تو را با خونت خضاب کرده است؟ پدرجان، چه کسی رگهای گلویت را بریده؟ پدرجان، چه کسی مرا در کودکی یتیم کرده؟ من الذي أیتمني على صغر سني. ای پدر، چه کسی از یتیم نگهداری کند تا بزرگ شود؟ چه کسی به فریاد این زنان بیپوشش برسد؟ چه کسی دادخواهی این زنان اسیر را کند؟ چه کسی مرحمتی به سوی این چشمهای گریان ما کند؟ پس از تو کسی را نداریم از غریبی و بیکسی. کاش پیش از این کور شده بودم و تو را به این حالت مشاهده نمیکردم. کاش خاک مرا در خود پنهان کرده بود و نمیدیدم که محاسن مبارکت به خون خضاب شده.
نقل کردهاند حضرت امکلثوم در شبی که حضرت رقیه سلاماللهعلیها دفن شدند خیلی ناآرام بودند و خیلی بیقرار؛ با ناله و ندبه دور خرابه میچرخیدند. هرچه تسلیت میدادند — خانم آرام باشید — آرام نمیشدند. گفتند علت این بیقراری چیست؟ فرمود: شب گذشته این مظلومه بر سینهٔ من بود؛ چون بیدار شدم دیدم که به شدت گریه میکند و آرام نمیگیرد. از سببش پرسیدم؛ گفت: عمهجان، آیا در شهر مثل من کسی یتیم و اسیر هست؟ عمهجان، مگر اینها ما را مسلمان نمیدانند؟ چرا به ما آب و نان نمیدهند؟ به همین یاد حضرت رقیه باعث غم و غصهٔ سایر اسرای آن خرابه بود.
به یاد همهٔ آنان، به یاد این نازدانهٔ سیدالشهدا، توسل کنیم به اسم شریفش و سلام بدهیم به اباعبدالله الحسین علیهالسلام؛ باشد که ایشان دعاگوی ما باشند و خدا دعای ایشان را در حق ما مستجاب کند.
اللهم صل على محمد و آل محمد. بسم الله الرحمن الرحیم. السلام عليك يا أبا عبد الله و على الأرواح التي حلت بفنائك؛ عليك مني سلام الله أبدا ما بقيت وبقي الليل والنهار ولا جعله الله آخر العهد مني لزيارتكم. به نیابت از امام زمان همه با هم: السلام على الحسين و على علي ابن الحسين و على أولاد الحسين و على أصحاب الحسين و رحمة الله و بركاته.
خدایا به آبروی این دردانهٔ سیدالشهدا علیهالسلام، به آبروی حضرت رقیه سلاماللهعلیها، نظر لطف و عنایتت را بر ما، بر جامعهٔ ما، بر مردم ما، بر مسئولان ما روزافزون بفرما. خدایا ما را از غفلتهایمان، از گناهانمان، از اشتباهاتمان دور بفرما. خدایا ما را به راه راست هدایت بفرما. خدایا شرّ عذاب از سر ما کوتاه بفرما. خدایا ما را به جنت رضایت خودت برسان. بار پروردگارا، به آبروی محمد و آل محمد، آنی و کمتر از آنی ما را به حال خودمان وامگذار. ما را با قرآن و اهلبیت زنده بدار، با قرآن و اهلبیت بمیران و با قرآن و اهلبیت محشور بفرما. جهت تعجیل در فرج امام زمان علیهالسلام و شادی قلب نازنین آن حضرت اجماعاً صلوات.
و باز تأکید میکنیم: آنچه از تدبر آموختیم — فهم آیه، دستهبندی سیاق، جمعبندی و ارتباطیابی — ابزاری است برای آنکه کتاب خدا در زندگی مسئله شود؛ نه زینت مجلس و نه موعظهای در جیب. اگر این ابزار را برای خود نگاه داریم و به دیگران نرسانیم، نیمهکاره ماندهایم. مسئولیت اتصال دیگران به قرآن با نگاه تدبری، ادامهٔ طبیعی همان درسی است که از سیاقهای حاقّه گرفتیم: حاقّه تیتر است؛ عاقبت مکذّبان هشدار است؛ صحنهٔ قیامت انذار است؛ و حقانیت قرآن تکلیف است — فسبح باسم ربك العظيم.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.