یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آموزش تدبر در سورهٔ معارج — بخش ششم
سیاق دوم نیز جمعبندی شد. اکنون نوبت جمعبندی سیاق سوم است. پیش از آن، پرسشی در مفردات و مفاهیم آیات پاسخ داده میشود تا راه جمعبندی هموار گردد.
پرسش اول دربارهٔ «فلا أقسم»: چرا خدا سوگند یاد نمیکند؟
«فَلَآ أُقْسِمُ بِرَبِّ ٱلْمَشَٰرِقِ وَٱلْمَغَٰرِبِ إِنَّا لَقَٰدِرُونَ» (معارج/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند یاد نمیکنم به پروردگار مشرقها و مغربها که ما تواناییم.
دو پرسش مطرح است. نخست: چرا «لا أقسم»؟ چرا خدا میگوید به پروردگار مشرقها و مغربها سوگند یاد نمیکنم؟
شبیه این پرسش در سورهٔ بلد در سطح یک پاسخ داده شده؛ اینجا نیز تأکید و تکرار میشود. بسیاری «لا» را زائده گرفتهاند و گفتهاند فایدهاش تأکید است؛ یعنی «لا أقسم» یعنی «أقسم مؤکداً». میگویند عرب گاهی برای تأکیدِ قسم «لا» میآورد: قسم یاد نمیکنم یعنی شدیدترین قسم را یاد میکنم.
استاد از آنکه بهسادگی چیزی را در قرآن «کلمهٔ زائده» بشمارد ابا دارد. بنابراین میگوید «لا» واقعاً نفی است: قسم یاد نمیکنم. اما قسمیادنکردن، در جای تأکید، از قسمیادکردن مؤکدتر است. گاهی به کسی میگویی به جان مادرم بگو؛ و او میگوید اصلاً برای چه بگویم؟ یعنی مسئله چنان روشن است که احتیاجی به قسم نمیبیند. خدا میخواهد بگوید مظاهر قدرت من در شرق و غرب عالم، در اقصی نقاط، در همهٔ مشرقها و مغربها آنقدر واضح است که دلیلی برای سوگند بر ربوبیت خودم برای اثبات قدرت نمیبینم. قدرت من روشن است؛ به هر مشرق و مغربی نگاه کنی جلوهای از قدرت مرا میبینی؛ لزومی به قسم نیست.
سومین وجه در نفی قسم، نمونههای قرآنی است:
«فَلَآ أُقْسِمُ بِمَوَٰقِعِ ٱلنُّجُومِ وَإِنَّهُۥ لَقَسَمٌ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌ» (واقعه/۷۵–۷۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس سوگند یاد نمیکنم به جایگاههای ستارگان؛ و آن سوگندی است — اگر بدانید — بزرگ.
گاهی خدا به چیزی سوگند یاد نمیکند و استدلال هم میکند: چون قسم عظیمی است. اگر این قسم را یاد کنم و شما بیاعتنا باشید، آثار وضعی دارد و بلایی بر سرتان میآید؛ از این رو قسم یاد نمیکنم تا آن آثار پدید نیاید.
«لَآ أُقْسِمُ بِهَٰذَا ٱلْبَلَدِ وَأَنتَ حِلٌّۢ بِهَٰذَا ٱلْبَلَدِ» (بلد/۱–۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند یاد نمیکنم به این شهر؛ در حالی که تو در این شهر حلّ و آزادهای.
یعنی تا وقتی تو در این شهری، برای آن مقصودی که میخواهم، به این شهر سوگند یاد نمیکنم؛ زیرا از آن قسم و بیاعتنایی مردم شاید بلایی بر شهر آید که تا تو در آنی، به آن بلا راضی نیستم.
پس در «فلا أقسم برب المشارق» هم میتواند نفیِ قسم بهمنظورِ تأکیدِ بیشتر باشد، و هم نشانهای از عظمت این قسم؛ گویا در پیشگاه خدا سوگند به ربِّ مشارق و مغارب سوگندی بسیار باعظمت است که بیاعتنایی به آن آثار وضعی دارد. خدا از باب رحمت، تا ما گرفتار آثار وضعیِ بیتوجهی به سوگندها نشویم، میفرماید «فلا أقسم».
پرسش دوم: چرا «بربِّ المشارق» نه «به خودم»؟
سؤال دوم: مگر خودِ خدا گوینده نیست؟ چرا میگوید به پروردگار مشرقها و مغربها؟ مگر ربِّ المشارق و المغارب خودش نیست؟ باید بگوید سوگند به خودم یاد نمیکنم؛ چرا «بربِّ المشارق»؟
جایی که میتوان از ضمیر استفاده کرد و بهجای آن اسم ظاهر میآید، پیامی به مخاطب منتقل میشود: او را متوجهِ علت و عنوانی میکند. مثال: یکبار میگویی «من به شما میگویم درستان را بخوانید»؛ عنوانهای بسیاری داری — آدم عادی، روحانی، پدر، برادر. یکبار میگویی «استادتان میگوید درس بخوانید» در حالی که منظورت خودت هستی؛ یعنی به حیثیتِ معلمیات چیزی میدانی که این تأکید را میکنی.
در این جریان هم همین است. یکبار خدا میگوید قسم به خودم یاد نمیکنم؛ یکبار میگوید به ربِّ مشرق و مغرب. یعنی کسی ادعای قدرت میکند که پروردگار مشرقها و مغربهاست. این صفت و این اسم را میآورد تا مردم را متوجهِ عنوان خود کند: من بهعنوان پروردگار با شما سخن میگویم؛ پروردگار مشرقها و مغربها که نمود قدرتش را در تمام مشرقها و مغربها میتوانید مینگرید.
سیاق سوم: فضای سخن
برای جهتیابی این سیاق، باز همان روش است: فضای سخن، فرازها، جهت هدایتی.
اینجا مانند سیاق اول، فضای سخن ذکر شده است:
«فَمَالِ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ قِبَلَكَ مُهْطِعِينَ عَنِ ٱلْيَمِينِ وَعَنِ ٱلشِّمَالِ عِزِينَ أَيَطْمَعُ كُلُّ ٱمْرِئٍۢ مِّنْهُمْ أَن يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِيمٍ» (معارج/۳۶–۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس کافران را چه شده که بهسوی تو شتاباناند؟ از راست و از چپ گروه گروه؛ آیا هر یک از آنان طمع دارد که در بهشتِ پرنعمت درآورده شود؟
فضای سخن این است: کافران گروه گروه از راست و چپ پیامبر خیره خیره او را مینگرند و طمعِ ورود به بهشت دارند. پیامبر را به خود مشغول داشتهاند؛ با طرح ادعاها و توقعات و طمعهای بیجا وقت حضرت را میگیرند. هر روز هر کدام به بیانی دنبال راهی هستند که تن به شریعت ندهند و بقیهٔ چیزها را بیاشکال بشمارند؛ حرکات ایذایی میکنند و اذیتش میکنند.
سیاق سوم: گامهای هدایتی
گام اول — آیات ۳۶ تا ۳۸: اصل صحنه را به تصویر میکشد. برخی سیاقها فرازی دارند که صحنه را زنده میکند تا مخاطب در فضا واقع شود: پیامبر ایستاده و سخن گفته؛ چپ و راست گروه گروه کسانی ایستادهاند که حرف او را قبول ندارند اما طمعِ بهشت دارند و خیره نگاهش میکنند. میگوید این فیلم را ببین؛ این صحنه را نگاه کن.
گام دوم — آیات ۳۹ تا ۴۱: پاسخ به این صحنه و به آن طمع:
«كَلَّآ ۖ إِنَّا خَلَقْنَٰهُم مِّمَّا يَعْلَمُونَ فَلَآ أُقْسِمُ بِرَبِّ ٱلْمَشَٰرِقِ وَٱلْمَغَٰرِبِ إِنَّا لَقَٰدِرُونَ عَلَىٰٓ أَن نُّبَدِّلَ خَيْرًا مِّنْهُمْ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ» (معارج/۳۹–۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هرگز! ما آنان را از آنچه خود میدانند آفریدهایم. پس سوگند یاد نمیکنم به پروردگار مشرقها و مغربها که ما تواناییم بر آنکه بهتر از آنان را جایگزین کنیم، و ما پیشیگرفتهشدگان نیستیم.
«کلّا» — هرگز؛ آن طمع به جایی نیست. در مقابلِ نفیِ طمع، تهدیدشان میکند: ما ایشان را از چیزی که خودشان میدانند آفریدهایم؛ مادهٔ اولیهٔ خلقتشان را خود میدانند و لازم نیست بگوییم. سوگند یاد نمیکنم به پروردگار مشرقها و مغربها که هر وقت اراده کنیم نابودشان کنیم و بهتر از ایشان را جایگزین آوریم؛ هیچکدام نمیتوانند بر ارادهٔ ما سبقت گیرند. محکوم به ارادهٔ مایند. پاسخی قاطع به طمعِ بیپشتوانه، بیعمل، از جنسِ هلعِ بدونِ مسلمانی.
گام سوم — آیات ۴۲ تا ۴۴:
«فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا۟ وَيَلْعَبُوا۟ حَتَّىٰ يُلَٰقُوا۟ يَوْمَهُمُ ٱلَّذِى يُوعَدُونَ» (معارج/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس رهایشان کن تا در باطل فرو روند و بازی کنند تا روزشان را که وعده داده میشوند ملاقات کنند.
ناظر به پیامبر است — و در عین حال متضمنِ تهدیدی برای کافران: خود را مشغول ایشان نکن؛ بگذار در مشغولیتِ دنیا بمانند تا ملاقات آن روز. پس از طمعِ بیجای کافران برای ورود به بهشت سخن رفته، آن طمع پاسخ داده شده، و به تناسبِ آن پاسخ پیامبر مکلف به رهاسازی ایشان شده است.
جهت هدایتی سیاق سوم
کدام اصل است؟ طمع طرحِ مسئله است؛ جواب مسئله، پاسخ به طمع است: نفیِ طمعِ بیجای کافران برای ورود به بهشت. این بحث اصلی است. فراز دوم و سوم هر دو متضمن تهدیدند. میتوان در عنوانِ جهت نوشت: نفیِ تهدیدآمیزِ طمعِ بیجای کافران برای ورود به بهشت؛ یا نفیِ طمع همراه با تهدید ایشان. فقط نمیگوید به بهشت نمیروید؛ به عاقبت سخت تهدیدشان میکند.
از فروعاتش دعوت پیامبر به رهاسازی ایشان است. مقصود این نیست که رها کن و به خانه برو؛ یعنی خود را مشغول حرفهای بیسر و ته و بیاساس ایشان نکن. وقتی منطق روشن است، برای کسانی که هر روز بهانهای برای نفی آن منطق میتراشند، نباید عمر و وقت و جان و انرژی را تلف کرد.
تمثیل فضای مجازی: وقتی طرف بنا ندارد بفهمد
امروز در فضاهای مجازی بسیار مبتلاییم. گاهی مؤمنی در گروهی گرفتار میشود که چند نفر از هر دری فقط دنبال انکار حقایق دین، مسخرهکردن مقدسات و خردکردن اعصابِ معتقداناند. او مدام جواب میدهد؛ هیچ جوابی قانعشان نمیکند چون بنا ندارند بفهمند و گوش دهند. آنجا وقتت را میگیرند، اعصابت را خرد میکنند، حالت را خراب میکنند. جایی که میبینی گوشی برای شنیدن نیست و همهچیز بازی است و تو را به بازی گرفتهاند، دعوت حق را بکن اما با حرفهای سرشاخهٔ بیسر و ته درگیر نشو؛ اگر ناچاری از درگیری، خداحافظ.
استفادهٔ ضمنی: بهترین راه همیشه خالیکردن صحنه نیست؛ اما اگر احراز شد که اقدامی فقط وقتگیرانه و ایذایی و فرسایشی است، نباید وقت را آنجا تلف کرد. حرف محکم گفتهای؛ الحمد لله. حالا هر روز نکتهای میتراشند و تو صبح تا شب دنبال پاسخ؛ چرا؟ «ذرهم» به پیامبر میگوید: جوابشان دادیم؛ منطق سوره روشن است؛ باز ادعاهای بیجا میکنند؛ ولشان کن بگذار مشغول باشند. آخر حرف این است: نمیخواهید قبول کنید، خودتانید. عذاب قطعی است؛ انسانِ طمعکارِ رهاشده به بهشت نمیرسد؛ فقط با مدیریتِ طمع — و آن هم نماز — میتوان به بهشت رسید؛ ورود بدون پشتوانه ممکن نیست.
پس جمعبندی سیاق سوم: نفی طمع بیجای کافران برای ورود به بهشت.
جمعبندی سه سیاق و فضای کل سوره
اکنون سه سیاق جمعبندی شده. کارِ آخر در تدبرِ یک سوره، جمعبندیِ سیاقهاست: کشف ارتباط سیاقها و گفتنِ آنکه سوره دنبال چیست. باید سه سیاق را مرور کرد: چه مسئلهای مطرح میکند، در چه فرآیندی پاسخ میدهد، و پاسخش دقیقاً چیست. همان سه دغدغه — فضا، گامهای هدایتی، مقصود — اینبار دربارهٔ کل سوره.
فضای سخن سیاق اول: انکار عذاب از سوی کافران (اصلِ فضا؛ دیگر در ریزهکاریها نمیرویم).
فضای سخن سیاق دوم: وضعیت کلی خلقت انسان — هلع یا طمع — و امکان مدیریت آن.
فضای سخن سیاق سوم: طمع بیجای ورود به بهشت از سوی کافران.
سیاق یک و سه نقطهٔ مقابل و مکملاند: کافرانِ این سوره از یک سو میگویند عذابی در کار نیست و از سوی دیگر میگویند به بهشت خواهیم رفت. عذاب نیست؛ بهشت هست؛ مفت هم هست. ته تفکر اخرویِ آنان همین دوگانه است: برای ورود به بهشت راحت و آزادیم.
در حالی که وضعیت کلی در خلقت انسان به نام طمع هست. دربارهٔ آن دو رویکرد است: یا رهایش میکنی که تو را در دنیا فرو میبرد — «یخوض ویلعب» — و موتورِ گرایشِ غریزی به جمع و انباشتن دنیا میرود (اثرش را در سیاق یک در «جمع» و در سیاق سه در «یخوض ویلعب» و در خود سیاق دو که اصل است میبینی)؛ یا مدیریتش میکنی. مدیریت، جذب را از جمعِ مال و فرو رفتن در بازیِ دنیا به معنویات و انوار و رشد و کمال میکشاند.
منطق سوره: انکار عذاب برای رها کردنِ مدیریت خویشتن
منطق سوره این است: عذاب را انکار میکنند تا وضعیت کلی خلقتشان را رها کنند؛ بدون توجه به هلع و طمع، عذاب را انکار میکنند (قسمت یک)؛ و بدون توجه به همان وضعیت و بدون مدیریت آن، فقط به طمعِ بیجا برای ورود به بهشت بسنده میکنند (قسمت سوم).
در سورهٔ معارج با کسانی طرفیم که میگویند عذاب نیست؛ پس نیازی به مدیریتِ طمعِ درونی نمیبینند؛ رها میکنند؛ آزاد میگذارند. عذابی نیست که بخواهیم این را مدیریت کنیم. به این حالت خلقت توجه نمیکنند و در مقولهٔ آخرت خشک و خالی، بیبها، بدون زحمت و بدون نیاز به مدیریتِ طمع، میخواهند به بهشت بروند. جهانبینیشان این است: عذاب نیست پس نیازی به مدیریت خویشتن نیست؛ بهشت هم همینجوری میرویم. خدا بله؛ آخرت هم بله؛ اما عذاب را باید انکار کنند — چون اگر به عذاب اقرار کنند یعنی اقرار کردهاند که دو سبک زندگی دو نتیجهٔ مختلف دارد و طبعاً بحث مدیریت وسط میآید. برای آنکه تن به شریعت و نظام نماز ندهند باید بگویند عذاب نیست؛ یا حداقل برای خودشان انکار کنند که اگر بقیه عذاب میشوند من به این دلیل عذاب نمیشوم.
تطبیق معاصر: اسلامِ بهاصطلاح رحمانی و عرفانهای کاذب
ممکن است مصادیقی از کافران این سوره اسماً مسلمان باشند؛ منطقی به نام اسلامِ رحمانی اختیار کرده باشند؛ پشت تریبون عذاب را انکار کنند، نماز را بکوبند و وعدهٔ بهشت بدهند. سوره با چنین مواردی تطبیق میکند. در عرفانهای نوظهور نیز همین شکل است: میگویند برای لذت اخروی و ابدی چرا خیال میکنی راهش قبولِ محدودیت است؟ مؤمن را مسخره میکنند: چرا خیال میکنی خدا خوشش میآید صبح با زحمت وضو بگیری و با خوابآلودگی نماز بخوانی؟ خدا مگر از آزار بندهها خوشش میآید که از خواب ناز بلند شوی یا از پولِ لذتِ خودت بزنی و مشکل دیگری را حل کنی؟
«وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ أَنفِقُوا۟ مِمَّا رَزَقَكُمُ ٱللَّهُ قَالَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لِلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَنُطْعِمُ مَن لَّوْ يَشَآءُ ٱللَّهُ أَطْعَمَهُۥٓ» (یس/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به ایشان گفته شود از آنچه خدا روزیتان کرده انفاق کنید، کسانی که کفر ورزیدهاند به مؤمنان میگویند: آیا کسی را اطعام کنیم که اگر خدا میخواست خودش او را اطعام میکرد؟
القاء میکنند که نیازی به قبول زحمت و محدودیت نیست تا حرص را از کانالهای هشتگانهٔ نماز و انفاق و تصدیق یومالدین و ترس از عذاب و پاکدامنی و امانت و تعهد و مسئولیتپذیری مهار کنی. میگویند هرچه بیشتر از دنیا لذت ببری بیشتر از آخرت لذت خواهی برد؛ برو کیفت را بکن — حتی فساد اخلاقی — و با همان به خدا برس. وقتی عذابی نیست چرا به خودم زحمت دهم خواستههای نفس را محدود کنم؟ زندگی میکنم و کیف میکنم؛ هرچه شد، شد. وجدانِ درد را هم با این تسکین میدهند که خدا کریمتر از آن است که بهخاطر لذت دنیا بندهاش را به جهنم ببرد؛ لذت ببرید و بهشت هم همینجوری میروید.
اسلامِ بهاصطلاح رحمانی، مسیحیتِ تبشیری، بعضی عرفانهای نوظهور، منطقهای تساهل و تسامحِ افراطی همیناند. کسی میگوید من بر امام حسین گریستم، تمام شد؛ بر حضرت زهرا گریستم، تمام شد؛ چارچوب و مراقبت تمام شد. به خود تخفیف میدهد؛ نمیگوید جهنم نیست، میگوید دیگر برای من نیست. در یهود هست، در تشیع هم هست، در برخی نحلههای اسلامی هم: عذاب را برای خود با عنوانی تعطیل میکند — گریه، سیاهپوشی، انتساب به جد — سپس نیازی به مدیریت نمیبیند و با هزار شعر و قصه دلخوش میکند که مفت به بهشت میرود.
کفر این سوره مراتب دارد: از کسی که واقعاً مسلمان نیست تا کسی که ادعای اسلام میکند. نتیجهٔ انکار عذاب و آن طمع، نفی تکلیف و تعهد است.
شفاعت حق است؛ اما تجلیِ پیروی است نه پارتی
در فرهنگ دینی ما بارها گفتهایم شفاعت حق است: شفاعت حضرت زهرا، اباعبدالله، قرآن، شهدا، علما. اما معنی شفاعت چیست؟ شفاعت تجلیِ پیروی است. اگر کسی در دنیا دنبال حضرت زهرا حرکت کرد و با مشاهدهٔ روضهٔ سیدالشهدا تغییر کرد، تجلیِ آن حرکت و تغییر، شفاعت در آخرت میشود. امام حسین دست مرا گرفت — نه آنکه فقط در آخرت بگیرد؛ در دنیا گرفت و آنجا دیدم.
«وَمَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (صافات/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جز آنچه میکردید جزا داده نمیشوید.
جزای خوب یا بد هرچه به شما میرسد نیست مگر عمل شما. کسی با کولهٔ فسق و ربا و ظلم و بینمازی میرود؛ چشمش به هیئت میافتد؛ یاد کربلا میکند؛ دل میشکند؛ دو قطره اشک میریزد؛ نهیب میزند که این راه، راه سیدالشهدا نیست؛ و بههمان اندازه تغییری در وضعیت خود ایجاد میکند. یعنی در دنیا سیدالشهدا دست او را گرفت. در قیامت که او را بهسوی جهنم میکشند — اعمال خودش — ناگهان میگوید کجا میبرید؟ وایسید؛ این یکجا در دنیا ترمز زد و پیچ داد. آن تجلی میشود که دستش را میگیرد و برمیگرداند.
اما اگر همان آش و همان کاسه بماند — چای هیئت و عرض ارادت و حتی گریه، بدون تغییر — دستش را نگرفت چون او نخواست دست بدهد. فردای قیامت تصویرِ نجاتِ بیتعهدِ بیمسئولیت به صرفِ گریه، فلسفهٔ نبوت و کتاب را باطل میکند؛ مسیحیتِ تبشیری نیز دربارهٔ عیسی همین میگوید: قبول کن تمام شد. اهل بیت چراغ هدایت و سفینهٔ نجاتاند؛ باید سوار شوی.
در زیارت میخوانیم: المتقدّم لکم مارق والمتأخّر عنکم زاهق واللازم لکم لاحق — جلو زدن فایده ندارد، عقب ماندن فایده ندارد، باید با شما بود. هر کس سوار این کشتی شد نجات یافت؛ هر که ترک کرد غرق شد. شفاعت تجلیِ همراه شدن است به هر اندازهای.
اگر کسی در فرهنگ شیعی بهاشتباه عذاب را برای خود تعطیل کند، در ردههایی از شاخههای کفرِ همین سوره میگنجد. عذاب تعطیلی نیست. خدا در اوصاف مصلّین میفرماید:
«وَٱلَّذِينَ هُم مِّنْ عَذَابِ رَبِّهِم مُّشْفِقُونَ إِنَّ عَذَابَ رَبِّهِمْ غَيْرُ مَأْمُونٍ» (معارج/۲۷–۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که از عذاب پروردگارشان بیمناکند؛ زیرا عذاب پروردگارشان ایمنیبردار نیست.
میزان فهم روایات، قرآن است
استاد تأکید میکند که دربارهٔ روایتِ خاصی سخن نمیگوید؛ دربارهٔ برداشتِ غلط سخن میگوید. میزان فهم روایات، قرآن است. فرض کنید پنجاه روایتِ بهظاهر صحیح بگویند اگر کسی یک «یا حسین» گفت ولو اصلاحی در فکر و رفتار و اخلاقش نیاید بخشیده میشود. اگر با آیات محکم منافات داشته باشد، پذیرفته نیست.
«أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِمَا فِى صُحُفِ مُوسَىٰ وَإِبْرَٰهِيمَ ٱلَّذِى وَفَّىٰٓ أَلَّا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَىٰ وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَٰنِ إِلَّا مَا سَعَىٰ وَأَنَّ سَعْيَهُۥ سَوْفَ يُرَىٰ ثُمَّ يُجْزَىٰهُ ٱلْجَزَآءَ ٱلْأَوْفَىٰ» (نجم/۳۶–۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا به آنچه در صحیفههای موسی است خبر داده نشده؟ و ابراهیم که وفا کرد؟ که هیچ بردارندهای بار دیگری را برنمیدارد؛ و اینکه برای انسان جز آنچه کوشیده نیست؛ و اینکه کوشش او بهزودی دیده خواهد شد؛ سپس او را کاملترین جزا خواهند داد.
قانون جزا در قرآن نقضناپذیر است — در نجم، لیل، بلد و هر جای قرآن: مسئولیت، تعهد، تکلیف و پاسخگویی. اهل بیت برای آناند که عمل کنی، تغییر کنی، بهسوی بهشت حرکت کنی، راهت را بفهمی، چراغ راهت باشند؛ نه پارتی.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَنفِقُوا۟ مِمَّا رَزَقْنَٰكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِىَ يَوْمٌ لَّا بَيْعٌ فِيهِ وَلَا خُلَّةٌ وَلَا شَفَٰعَةٌ» (بقره/۲۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، از آنچه روزیتان کردهایم انفاق کنید پیش از آنکه روزی بیاید که در آن نه داد و ستدی باشد و نه دوستی و نه شفاعتی.
شفاعت به معنی پارتی در قرآن بارها نفی شده. امام رضا علیهالسلام میفرماید ما اهل بیت با خدا فامیلی نداریم؛ خدا با ما به حسب اعمالمان رفتار میکند. پس چگونه میخواهید با انتساب به ما از زیر بار مسئولیت بگریزید؟ امام علی خود استغفار و توبه و کمیل میخواند؛ آنگاه بگوییم او خوانده پس ما بخشیده شدیم؟
تفکر وهابی واسطه بودن اهل بیت را یکسره نفی میکند؛ گویا هر کس باید مستقیم طنابی به خدا بیندازد. در حالی که خدا پیامبر و اهل بیت را داعیان و چراغها و مبشران و منذران قرار داده و فرموده اگر بندگان گناه کنند نزد پیامبر آیند و پیامبر برایشان استغفار کند خدا بیامرزدشان — دعای ایشان مستجاب است. همان خدا نیز فرموده کسانی هستند که اگر هفتاد بار برایشان استغفار کنی نمیبخشمشان.
«سَوَآءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَن يَغْفِرَ ٱللَّهُ لَهُمْ» (منافقون/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برایشان یکسان است که برایشان آمرزش بخواهی یا نخواهی؛ خدا هرگز آنان را نمیآمرزد.
«يَوْمَ يَقُومُ ٱلرُّوحُ وَٱلْمَلَٰٓئِكَةُ صَفًّا ۖ لَّا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ ٱلرَّحْمَٰنُ وَقَالَ صَوَابًا» (نبأ/۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که روح و فرشتگان به صف میایستند؛ سخن نمیگویند مگر کسی که خدای رحمان به او اذن دهد و سخن صواب گوید.
حرف حساب است؛ پارتی نیست.
استاد میگوید روایتِ خاص را ندیده و دربارهٔ سندش سخن نمیگوید؛ معتقد است بسیاری از روایات تفسیر روشنی دارند که رها میشود و تفسیر غلط گرفته میشود. معتقد است قطرهٔ اشک بر سیدالشهدا آتش جهنم را حرام میکند — به شرطها و شروطها. چنانکه در حدیث سلسلة الذهب: کلمة لا إله إلا الله حصنی… به شرطها و شروطها و أنا من شروطها. لا اله الا الله با قبول ولایت معنی میدهد. آنگاه اشک بر سیدالشهدا شرط و شروط ندارد؟
بعضی منبریها برای گرمکردن مجلس میگویند خدا به پیامبر گفته اگر استغفار کنی یا نکنی، یا هفتاد بار، نمیبخشم؛ اما برای سیدالشهدا نه — یعنی سیدالشهدا از پیامبر بالاتر. این اراجیف است. قرآنی که میزان است نباید فدای دو اشکِ بازارِ دعوتِ سال بعد شود. اهل بیت متواتراً فرمودهاند هرچه از ما نقل کردند به قرآن عرضه کنید؛ اگر مخالف بود حرف ما نیست. نمیشود برای سیدالشهدا مقام ویژهای ساخت که پیامبر ندارد: پیامبر حق شفاعت منافق را ندارد و سیدالشهدا دارد، پس اگر منافق گریه کند جهنم نمیرود. سیدالشهدا معلم و مروج و مجری قرآن است و سرِ عملنشدن به کتاب خدا قیام کرده؛ چگونه قرآن را کنار بگذاریم و فقط او را دست بگیریم؟ اگر حدیثی چنین معنایی داشته باشد، یا نفهمیدهایم یا بد نقل شده یا غلط است.
سه گام سوره و جهت هدایتیِ سهبُعدی
فضای سخن سوره به دست آمد: عذاب را انکار میکنند و بدون توجه به وضعیت کلی خلقت — هلع و طمع — و بدون مدیریت آن، فقط به طمعِ بیجا برای ورود به بهشت بسنده میکنند.
سوره میخواهد این مشکل را حل کند. سه قدم برمیدارد — اینبار گامها همان سیاقهایند:
۱. انکار عذاب را میکوبد (سیاق یک)؛ ۲. لزوم توجه به وضعیت کلی خلقت و مدیریت آن را نشانه میگیرد و به نماز دعوت میکند (سیاق دو)؛ ۳. میگوید آن طمعِ بیجا تا وقتی مدیریتِ هلع نباشد کارایی ندارد و راه به جایی نمیبرد (سیاق سه).
آیا جهت هدایتی سوره فقط پاسخ به انکار عذاب است؟ یا فقط دعوت به نماز؟ یا فقط پاسخ به طمع بیجا؟ در اینجا سه عنصر اصلی در کنار هم قرار میگیرند؛ نمیتوان یکی را اصل و بقیه را فرع شمرد. حقیقتی سهبُعدی است.
با توجه به حتمی بودن عذاب، باید حرصِ درونی را با نماز مدیریت کرد و دست از طمعِ بیجا دربارهٔ بهشت برداشت. اگر کسی بخواهد یکجملهای کند: نماز. اگر دقیقتر بنگریم: انکار عذاب خود با چه هدفی بود؟ که تن به نماز ندهد؛ پس پاسخ به انکار میخواهد او را به نماز بکشاند. طمعِ بیجا در فضای کسی معنا داشت که تن به نماز نداده؛ پاسخ میخواهد بگوید لازم است تن به نماز دهید. ثقل معنایی در سیاق دوم است — هرچند لازم نیست حتماً یکی را اصل انتخاب کنیم؛ اما تأکید و ثقلِ فرمان سوره اینجاست: سورهٔ معارج سورهٔ نماز است؛ سورهٔ تبیین فلسفهٔ نماز. یک طرفش حتمی بودن عذاب؛ یک طرفش آنکه حرصِ درونی تا مدیریت نشود حرکت به کمال ممکن نیست؛ یک طرفش کنار گذاشتن طمعِ بیجا.
توصیهٔ پایانی: فلسفهٔ نماز در سخن حضرت زهرا — تنزیه از کبر
چون در آستانهٔ شهادت حضرت زهرا سلاماللهعلیها هستیم، نکتهای که پیشتر گفته شده یادآوری میشود. حضرت زهرا در خطبهٔ فدکیه، آنجا که فلسفهٔ شرایع را توضیح میدهند، دربارهٔ نماز میفرمایند:
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نماز را پاکیزهگردانیدن شما از تکبر قرار داد.
«وَٱلصَّلَاةَ تَنْزِيهًا لَّكُمْ عَنِ ٱلْكِبْرِ» (خطبهٔ فدکیه / نقل از حضرت زهرا سلاماللهعلیها)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نماز را مایهٔ تنزیه شما از کبر قرار داد.
نماز کبرشکن است؛ خودمحوری را میشکند. از این رو حتی برای کسانی که میخواهند خوب باشند گاه نماز سنگین میآید: چرا بلند شوم خم و راست شوم و این اذکار را بگویم؟ چون در نماز شکستنِ منیت بیش از هر چیز موج میزند.
اگر فلسفهٔ نماز را شکر بدانیم، کسی میگوید بلدم جور دیگر شکر کنم که بیشتر لذت میدهد. اگر مناجات بدانیم، کسی میگوید با راهی دیگر بهتر مناجات میکنم. اما وقتی بگویی نماز قرار است کبرت را بشکند و منیت باید بشکند، با چه غیرِ نمازی میخواهی در مقابل پروردگارت منیت را بشکنی؟ خدا میگوید آنگونه که من میگویم مقابل من بایست: وضو بگیر؛ با احترام و ادب و طمأنینه و سکون و وقار؛ تکبیر بگو و همهچیز جز توجه به من را بر خود حرام کن؛ فقط به من توجه کن — نه حرفِ بچه، نه تلویزیون، نه رادیو. به همان روشی که در قرآن یادت دادهام سخن بگو: بسم الله… الحمد لله… هدایت خواستی؛ یکی از سورههایی که فرستادم بخوان؛ این جواب من است. خوندی؟ خم شو؛ تعظیم کن؛ بگو سبحان ربی العظیم؛ بلند شو؛ به خاک بیفت؛ مرا به بزرگی یاد کن؛ باز به خاک بیفت؛ مکث کن؛ برخیز. من میگویم چگونه؛ تو باید اطاعت کنی.
اگر حقیقت تسلیم را بفهمی، کبر فقط برازندهٔ خداست که بزرگِ واقعی است. ما دنیا را خلق نکردهایم، خود را خلق نکردهایم، روزی و گندم و آب و مرگ و حیات پس از مرگ دست ما نیست. اگر فهمیدی مالکی و خالقی و رازقی داری و عبدی، به عشق میرسی و شیرینتر از اطاعت او چیزی نیست: او بگوید و تو بگویی جانم. لذتِ وجودی میشود راضیکردن او — «أذقنی حلاوة عبادتک».
در عشقهای دنیایی نمونههای کوچکش پیداست: عاشق بیش از همه دوست دارد اطاعت کند و او را از خود راضی کند. عشق خدا را بنگر؛ جادهٔ تسلیم. حضرت زهرا به ما یاد داده که نماز جادهٔ تسلیم و زدودن کبر است؛ هیچ شکر و مناجاتی جای آن را نمیگیرد.
استادی اهل دل میفرمود: اگر در نماز معانی سورهها و رکوع و سجده را نمیتوانی به یاد آوری، آن را که از دست ندهی تسلیم باشد. وقتی ایستادهای بگو خدایا هر کهام و هرچهام، پیش تو ادعا ندارم؛ همهکس تویی و من تسلیم توام. الله اکبر. اقلاً رکوع که میروی بدان تعظیم کردی؛ سجده که میروی بدان به خاک افتادی. این حس را القا کن؛ اصل مطلب این است.
خدا ما را به نماز حقیقی موفق فرماید. به احترام حضرت زهرا از شفاعت مقبولهٔ اهل بیت و قرآن و عترت بهرهمند گرداند. به احترام سورهٔ معارج ما را اهل بندگی، دوری از طمعِ بیجا، باور به عذاب، و اجرای فرهنگ نماز در زندگی قرار دهد.
بازخوانیِ نسبتِ سه سیاق در یک تصویر
اگر سه سیاق را کنار هم بگذاریم، تصویرِ کامل چنین است. در یک قطب، انکارِ عذاب ایستاده است: میخواهند بگویند چون عذاب همینالان نمیآید پس نیست. در قطب دیگر، طمعِ ورود به بهشت بدون پشتوانه ایستاده است: میخواهند بگویند بهشت هست و ما هم بیزحمت میرویم. میان این دو قطب، حقیقتِ خلقتِ انسان خوابیده است: هلوع بودن، حرصِ شدید، جزع در شر و منع در خیر. هر که عذاب را انکار کند، انگیزهٔ مدیریتِ این هلوع را از دست میدهد؛ و هر که هلوع را رها کند، هم در دنیا «جمع» و «خوض و لعب» میکند و هم در آخرت طمعِ مفت به بهشت میبندد.
سوره نمیگوید فقط یکی از این سه را ببین؛ میگوید هر سه را با هم ببین. انکار عذاب غلط است؛ مدیریتِ حرص بدون نماز ممکن نیست؛ طمعِ بیجا تا وقتی نماز نباشد راه به جایی نمیبرد. این سه، سه ضلعِ یک مثلثاند. اگر بخواهی نامِ سوره را در یک کلمه بگویی، آن کلمه نماز است؛ اما نماز در این سوره بدونِ آن دو ضلعِ دیگر فهمیده نمیشود.
تفصیلِ بیشتر دربارهٔ «ذرهم»: مرزِ دعوت و درگیریِ فرسایشی
امرِ «ذرهم یخوضوا ویلعبوا» ترکِ اصلِ دعوت نیست؛ ترکِ مشغولشدن به بازیِ طرف مقابل است. پیامبر منطق را گفته، سوره را رسانده، عذاب را توصیف کرده، نماز را نشان داده است. وقتی مخاطب هر روز بهانهٔ تازهای میتراشد نه برای فهمیدن که برای وقتگرفتن و اعصابخردکردن، ادامهٔ درگیریِ سرشاخهٔ بیپایان، خودِ هدفِ اوست. در چنین جاهایی رها کردنِ مشغولیت به سخنِ بیاساس، عینِ صیانت از رسالت است؛ نه عقبنشینی از حق.
این درس برای امروز نیز زنده است. در گروهها و شبکهها کسانی هستند که بنا ندارند قانع شوند؛ بنا دارند مؤمن را خسته کنند. دعوت را بگو؛ سند را بگذار؛ اما عمرت را به چاهِ بهانهتراشی نریز. تا روزِ موعود، خودشان با وعدهای که انکار میکردند روبهرو میشوند.
درجاتِ کفرِ این سوره و خطرِ تعطیلِ شخصیِ عذاب
کفرِ معارج فقط انکارِ صریحِ خدا نیست. طیفی است: از انکارِ آشکار تا مسلمانیِ اسمی که عذاب را برای خود با عنوانی تعطیل میکند. یکی میگوید خدا کریم است و عذاب نمیکند؛ یکی میگوید عذاب هست اما برای من نیست چون گریستم یا سیاه پوشیدم یا منتسبام. هر دو در نتیجه یکیاند: نفیِ تکلیف و تعهد و رها کردنِ مدیریتِ حرص.
شفاعت حق است و تجلیِ پیروی است. اشکی که زندگی را بگرداند، در قیامت دستگیر میشود؛ اشکی که همان راه را ادامه دهد، دستندادن است نه دستگرفتن. اهل بیت سفینهاند؛ سوار باید شد. تقدّم و تأخّر بیفایده است؛ همراهی لازم است. میزانِ فهمِ روایات نیز قرآن است: «لیس للانسان الا ما سعی» و نفیِ پارتی در قیامت، خط قرمزِ فهمِ صحیحِ شفاعتاند. هر نقل که این خط را بشکند — هرقدر هم بازارِ مجلس را گرم کند — یا بد فهمیده شده یا نادرست است.
امام رضا علیهالسلام در سلسلة الذهب شرط ولایت را بر کلمهٔ توحید نهاد؛ چگونه اشک بر سیدالشهدا بیشرطِ تغییر باشد؟ سیدالشهدا معلّم قرآن است؛ نمیتوان قرآن را کنار گذاشت و او را ابزارِ تخفیفِ تکلیف کرد. اگر کسی چنین کند، در شاخهای از کفرِ همین سوره جای میگیرد — هرچند نام مسلمانی بر خود نهاده باشد.
فلسفهٔ نماز بهمثابه کبرشکنی؛ تکمیلِ توصیهٔ فاطمی
حضرت زهرا سلاماللهعلیها فلسفهٔ نماز را تنزیه از کبر دانستند. این عمومیترین فلسفه است؛ چون جایگزینبردار نیست. شکر را میتوان به شکلهای دیگر ادعا کرد؛ مناجات را نیز. اما شکستنِ منیت در برابر امرِ معینِ الهی — همانگونه که او گفته بایست و رکوع و سجود کن — چیزی است که جز با نماز حاصل نمیشود.
نماز میدانِ تمرینِ تسلیم است. تکبیر، تحریمِ غیرِ خداست. قرائت، سخنگفتن به زبانِ اوست. رکوع و سجود، اعلامِ کوچکیِ عبد است. اگر معانیِ بلند一时 از ذهن دور شد، اصل را از دست مده: من پیش تو ادعا ندارم؛ تسلیمام. این حسِ تعظیم و به خاک افتادن، جانِ نماز است.
سورهٔ معارج از انکار عذاب آغاز میکند و به فرهنگ نماز میانجامد و طمعِ مفت را میکوبد تا بگوید: عذاب حتمی است؛ پس حرص را با نماز مدیریت کن؛ و از طمعِ بیجا دربارهٔ بهشت دست بکش. این پیامِ نهاییِ جلسه است؛ و در آستانهٔ یاد فاطمهٔ زهرا، پیوندِ آن با کبرشکنیِ نماز، توصیهٔ عملیِ استاد برای زندگی است.
مرورِ عملیِ روش برای آموزش به دیگران
استاد در جلسات پیشین تأکید کرده بود که جمعبندی را از حالت صرفاً توصیفی به حالت فنی میکشانیم تا بتوانیم به دیگران آموزش دهیم و اثبات کنیم. در این جلسه همان روش بر سیاق سوم و سپس بر کل سوره پیاده شد.
برای سیاق سوم: فضای سخن را از خودِ آیات ۳۶ تا ۳۸ خواندیم — نه از بیرون؛ فرازها را از ترتیبِ ترسیمِ صحنه، پاسخ، و رهاسازی ساختیم؛ جهت را با نسبتسنجیِ اصل و فرع تعیین کردیم: اصل نفیِ طمع است؛ تهدید و ذرهم فروعاتِ همان پاسخاند.
برای کل سوره: فضاها را از سه سیاق گرفتیم و دیدیم یک و سه مکملاند و دو حلقهٔ میانی است. گامهای سوره خودِ سیاقها شدند. جهت، سهبُعدی ماند با ثقل در نماز. این الگو همان الگویی است که در سورهٔ بعد نیز باید به کار رود: اول اجزا، بعد کل؛ اول فضا و فراز و جهتِ هر سیاق، بعد ارتباط سیاقها و پیام سوره.
پیوندِ هلعِ سیاق دوم با «جمع» و «خوض و لعب»
در سیاق اول مجرم کسی است که پشت کرد و روی برتافت و «جمع فأوعی» — مال اندوخت و انباشت. در سیاق سوم کافران «یخوضون ویلعبون» — در باطل فرو میروند و بازی میکنند. استاد این هر دو را اثرِ طمعِ رهاشده میداند؛ همان هلوعی که در سیاق دوم توصیف شد. اگر نماز نباشد، موتورِ حرص یا به انباشتِ دنیا میرود یا به بازیِ وقتکشی در برابر پیامبر و شریعت. اگر نماز باشد، جذب عوض میشود: بهسوی معنویت و رشد.
بدینسان سه سیاق یک داستاناند نه سه جزیره: انکار عذاب، رها کردنِ هلع را موجه میکند؛ هلعِ رهاشده هم جرمِ دنیاگرایانه میزاید هم طمعِ بهشتِ مفت؛ و سوره با کوبیدنِ انکار، دعوت به نماز، و نفی طمع، هر سه گره را باز میکند.
جمعبندی نهاییِ جلسه
پرسشِ مفردات روشن شد: لا أقسم نفی است با بارِ تأکید یا عظمت یا رحمت از آثار وضعی؛ و ربِّ المشارق عنوانِ قدرت است نه جایگزینیِ بیپیام برای ضمیر.
سیاق سوم روشن شد: نفیِ تهدیدآمیزِ طمعِ بیجا؛ با ذرهم بهعنوان صیانت از رسالت در برابر مشغولیتِ فرسایشی.
کل سوره روشن شد: با توجه به حتمی بودن عذاب، حرص را با نماز مدیریت کن و از طمعِ بیجا دربارهٔ بهشت دست بکش. سورهٔ معارج سورهٔ نماز است؛ فلسفهٔ نمازش از یک سو انذارِ عذاب است و از سوی دیگر کبرشکنی و تسلیم، چنانکه صدیقهٔ کبری فرمودند.
این پایانِ تدبرِ سورهٔ معارج در این دوره است؛ راه برای سورههای بعد با همین روشِ سه نگاهِ فضای سخن، فرازها و جهت هدایتی گشوده میماند.
یادآوریِ نسبتِ انذار و بشارت در پایانِ سوره
سوره از انذارِ عذاب آغاز شد و به تبشیرِ مصلّین در سیاق دوم رسید و دوباره در سیاق سوم با انذار و تهدیدِ طمعکاران بسته شد. این رفتوبرگشت تصادفی نیست: بشارتِ بهشت برای کسی است که انذار را جدی گرفته و حرص را با نماز مدیریت کرده باشد؛ طمعِ بهشت بدون آن مدیریت، همان چیزی است که سوره با «کلّا» رد میکند. بهشت مفت نیست؛ عذاب نیز شوخی نیست؛ و نماز پلِ میانِ این دو آگاهی است.
کسانی که عذاب را انکار میکنند تا از نماز بگریزند، و کسانی که بهشت را مفت میپندارند تا از نماز بگریزند، در ظاهر دو سخن میگویند و در باطن یک هدف دارند: تن ندادن به شریعت. سوره هر دو بهانه را میگیرد و مخاطب را به همان نقطه بازمیگرداند: فرهنگ نماز.
نکتهای دربارهٔ آموزشِ این سوره به نسل جوان
استاد در تطبیقهای معاصر نشان داد که زبانِ «کیف کن و بهشت هم میروی» امروز در عرفانهای کاذب و گفتمانهای تساهلافراطی رایج است. معلمِ قرآن وقتی سورهٔ معارج را میگوید، فقط ترجمهٔ آیات را نمیگوید؛ جهانبینیِ مقابل را نیز میشناساند: انکار عذاب، رها کردنِ مدیریتِ نفس، و وعدهٔ بهشتِ بیعمل. جوان اگر فقط بشارت بشنود و انذار را نشنود، همان روانشناسیِ «نقد را رها نمیکنم برای نسیه» بر او غالب میشود. معارج میآموزد که اول خطر را بگو، بعد راه مدیریت را — نماز — و بعد بگو طمعِ بیجا را کنار بگذار.
این ترتیب، همان ترتیبِ تربیتیِ قرآن است که در بخش پنجم با مثالِ سیگار و سرطان و در این بخش با مثالِ فضای مجازی و بهانهتراشی تکمیل شد: واقعیت را بگو؛ راه را نشان بده؛ با بازیِ فرسایشی عمرت را تلف نکن.
ختمِ بحثِ معارج
بدینترتیب تدبرِ سورهٔ معارج در این دوره، از مفاهیم آیات تا تشخیص سیاقها و تا کشفِ ارتباطِ سیاقها و پیامِ کل سوره، کامل شد. مخاطبِ جدیِ این سوره دیگر نمیتواند بگوید عذاب نیست، یا بگوید بهشت مفت است، یا بگوید حرصِ درونیام را رها میکنم. سه درِ فرار بسته شده و یک درِ ورود باز مانده است: نماز، با فلسفهٔ کبرشکنی و تسلیم، در پرتوِ حتمی بودن عذاب و بطلانِ طمعِ بیجا.
صلوات بر محمد و آل محمد، آنچه در پایانِ جلسه با دعای جمعی و صلوات همراه شد، در متنِ کتابی نیامده؛ آنچه ماند پیامِ سوره است برای عمل.
اگر بخواهیم برای مطالعهٔ شخصی یک برگهٔ یادداشت از این دو جلسهٔ پایانیِ معارج برداریم، سه جمله کافی است: اول، انکار عذاب برای فرار از نماز است؛ دوم، هلع بدون نماز انسان را به جمعِ دنیا یا خوض و لعب میکشاند؛ سوم، طمعِ بهشت بدون مدیریتِ هلع با «کلّا» پاسخ میگیرد. هر آیهٔ این سوره زیر یکی از این سه جمله مینشیند؛ و هر سه جمله زیرِ یک عنوان: اقیموا الصلاة — نه بهعنوان عادت، که بهعنوان مدیریتِ وجود و کبرشکنی در برابر ربِّ مشارق و مغارب.
این برگهٔ سهجملهای، همان چیزی است که استاد از «حالت توصیفی» به «حالت فنی» تعبیر میکرد: نه فقط بگویی سوره دربارهٔ نماز است، بلکه بتوانی نشان دهی از کدام فضا آمده، با کدام فرازها پیش رفته، و به کدام جهت رسیده است. با این روش، معارج دیگر مجموعهای از آیات پراکنده نیست؛ نقشهٔ هدایت است برای کسی که میخواهد حرصِ خود را بشناسد، عذاب را انکار نکند، و بهشت را مفت نخواهد.
با پایان این سوره، دوره آماده میشود تا وارد سورهٔ نوح علیهالسلام شود؛ همانجا نیز روشِ سه نگاهِ فضای سخن و فرازها و جهت هدایتی ادامه خواهد یافت، تا تدبر از سطحِ ترجمه به سطحِ نقشهٔ هدایت باقی بماند.
خداوند همه را از اهلِ صبرِ جمیل و اقامهٔ صلاة و دوری از طمعِ بیجا قرار دهد.
و توفیقِ تدبرِ عملزا در همهٔ سورهها نصیب فرماید. آمین.
و خدا خود به درستیِ کار داناتر است.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.