یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
طرح درس و آغاز سورهٔ نجم
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
سورهٔ مبارکهٔ نجم را آیه به آیه پیش میبریم. نخست فهم آیات، سپس سیاقشناسی سوره، آنگاه جمعبندی سیاقها و در نهایت ارتباط سیاقها. این ترتیب، نقشهٔ حرکت در سطح پنجم برای این سوره است.
بسم الله الرحمن الرحیم.
قسم به نجم آنگاه که فرو افتد
«وَٱلنَّجْمِ إِذَا هَوَىٰ» (نجم/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به اختر، آنگاه که فرو افتد.
الف و لام «النجم» الف و لام جنس است. مقصود یک ستارهٔ خاص یا یک جرم نورانی سماوی معین نیست؛ جنس نجم مراد است: همهٔ اجرام نورانی آسمان. نجم در اینجا عام است و میان ستاره و سیاره فرق نمیگذارد. پس معنا چنین است: قسم به ستارهها و سیارهها؛ قسم به اجرام نورانی آسمان، آنگاه که سقوط کنند.
سقوط در اینجا به معنای ریختن بر زمین نیست؛ خود زمین نیز یکی از اجرام معلق در آسمان است. هر جرم نورانی به تناسب خود جایگاه و مدار دارد؛ ول و بینظم در آسمان نیستند. سیاره در مداری گرد ستاره میگردد، قمر در مداری گرد سیاره، و ستاره در مداری در کهکشان. آنچه به چشم مرواریدهای پراکنده میآید، در نگاه نجومی در جایگاههای معین است. قرآن نیز فرموده است:
«فَلَآ أُقْسِمُ بِمَوَٰقِعِ ٱلنُّجُومِ» (واقعه/۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند نمیخورم به جایگاههای ستارگان.
نجمها مواقع و موقعیتهای تعریفشده دارند. روزی به اذن و امر الهی این نظام نجومی از هم میگسلد؛ نخ تسبیح پاره میشود؛ سیارهها از گردش دور ستاره رها میشوند و ستارهها از نظم کهکشانی بازمیمانند. این همان «والنجم إذا هوى» است: پدیدهای گسترده و عظیم در آستانهٔ قیامت و در آستانهٔ درهمپیچیدن آسمان.
«يَوْمَ نَطْوِى ٱلسَّمَآءَ كَطَىِّ ٱلسِّجِلِّ لِلْكُتُبِ» (انبیاء/۱۰۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که آسمان را همچون درهمپیچیدن طومار نوشتهها درهم میپیچیم.
آن روز که طومار آسمان پیچیده میشود، نه فقط زمین میلرزد؛ آسمان و زمین همه در لرزشاند و هیچ چیز در جای خود نیست؛ زیرا دورهٔ پیش از قیامت به پایان میرسد. پس قسم به اجرام نورانی است، آنگاه که لحظهٔ پایان مدارشان فرا رسد و همه درهمریزند. این قسم برای تأکید مطلبی است که در ادامه میآید.
دفاع از پیامبر: نه ضلالت و نه غوایت
«مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَىٰ» (نجم/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همراه شما نه گمراه شد و نه به بیراهه رفت.
صاحب یعنی همنشین و همراه. خطاب به مردم است: پیامبر خدا که همنشین شماست گمراه نشد و به راه فساد نرفت. ضلالت گمراهی است و غوایت فساد. متدبران میدانند چنین آیاتی کد تشخیص فضای سخناند. از این آیه فضای سوره به دست میآید: پیامبر به سبب ادعای قیامت متهم شده است. او گفته طومار آسمان درهمپیچیده خواهد شد و عدهای این ادعا را دلیل گمراهی یا فساد عقل یا فساد نیت او گرفتهاند. خدا دفاع میکند: همنشین شما نه گمراه است و نه فاسد.
نطق پیامبر از هوای نفس نیست
«وَمَا يَنطِقُ عَنِ ٱلْهَوَىٰ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْىٌ يُوحَىٰ» (نجم/۳–۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از سر هوس سخن نمیگوید. این نیست مگر وحیی که فرستاده میشود.
اتهام جنبهٔ هوای نفس دارد: میگویند از روی هوای نفس ادعای معاد میکند. خدا میفرماید از روی هوای نفس سخن نمیگوید؛ آن نیست جز وحیی که به او وحی میشود. مرجع «هو» قدر متیقن همان نطقی است که در سیاق از آن سخن میرود؛ یعنی ادعای قیامت با تکیه به قرآن. نمیتوان از این آیات نتیجه گرفت که هر سخن روزمرهٔ پیامبر — مثلاً درخواست صبحانه یا پیشنهاد استراحت — وحی است. قدر متیقن، نطق مربوط به معاد و وحی قرآنی در این سیاق است: سخن او از هوای نفس نیست؛ وحیی است که به او میرسد.
«علّمه شدید القوى»: معلم کیست؟
«عَلَّمَهُۥ شَدِيدُ ٱلْقُوَىٰ» (نجم/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن را بسیار نیرومند به او آموخت.
شدید القوى کیست؟ ذات پاک پروردگار. خود پروردگار این وحی را به پیامبر آموخت. دلیل نخست از سیاق آیات بعدی برمیآید:
«ذُو مِرَّةٍ فَٱسْتَوَىٰ وَهُوَ بِٱلْأُفُقِ ٱلْأَعْلَىٰ ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ فَأَوْحَىٰ إِلَىٰ عَبْدِهِۦ مَآ أَوْحَىٰ» (نجم/۶–۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): توانمند است؛ پس استوار ایستاد، در حالی که در کرانهٔ برتر بود. سپس نزدیک شد و فرود آمد؛ تا آنکه به اندازهٔ دو کمان یا نزدیکتر شد. آنگاه به بندهاش وحی کرد آنچه را وحی کرد.
توضیح «علّمه شدید القوى» همین است: وقتی پیامبر حرکت کرد، مستقر شد، در افق اعلی بود، نزدیک شد، تدلی کرد و فاصله چنان شد، آنگاه شدید القوى — پروردگار — به بندهاش وحی کرد. سیاق خود دلیل است که شدید القوى خداست.
دلیل دوم محتوایی و معرفتی است. کسی که به پیامبر یاد میدهد معلم پیامبر است. آیا جبرئیل معلم پیامبر است؟ جبرئیل علیهالسلام فرشتهای عظیم است، اما معلم پیامبر نیست. قرآن در داستان آدم میفرماید:
«وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ فَقَالَ أَنۢبِـُٔونِى بِأَسْمَآءِ هَٰٓؤُلَآءِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ قَالُوا۟ سُبْحَٰنَكَ لَا عِلْمَ لَنَآ إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَآ ۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (بقره/۳۱–۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ نامها را به آدم آموخت؛ سپس آنها را بر فرشتگان عرضه کرد و فرمود از نامهای اینان خبر دهید اگر راست میگویید. گفتند منزهی تو؛ ما را دانشی نیست جز آنچه به ما آموختهای؛ تویی دانای حکیم.
ملائکه معلم آدم نبودند؛ حتی خبر دادن نامها از آنان برنمیآمد، چه رسد به آنکه معلم پیامبر باشند. مقام انسان کامل و خلیفهاللهی که پیامبر در اوج آن است، مقامی نیست که جبرئیل معلم او شود. اگر گفته میشد «أوحى إلیه شدید القوى» شاید واسطهٔ وحی بودن جبرئیل مطرح میشد؛ اما «علّمه» تعلیم است و لقب معلمیت برای فرشته دربارهٔ پیامبر روا نیست. پیامبر معلم ملائکه است، نه ملائکه معلم پیامبر؛ قرآن این را آموخته است.
تمایز «شدید القوى» و «ذی قوة» در تکویر
ممکن است گفته شود در سورهٔ تکویر دربارهٔ جبرئیل آمده است:
«إِنَّهُۥ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ذِى قُوَّةٍ عِندَ ذِى ٱلْعَرْشِ مَكِينٍ مُّطَاعٍ ثَمَّ أَمِينٍ وَمَا صَاحِبُكُم بِمَجْنُونٍ» (تکویر/۱۹–۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این سخن فرستادهای بزرگوار است؛ نیرومند، نزد خداوند عرش دارای جایگاه؛ فرمانبردار و امین. و همراه شما دیوانه نیست.
و نیز:
«وَلَقَدْ رَءَاهُ بِٱلْأُفُقِ ٱلْمُبِينِ» (تکویر/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به راستی او را در افق روشن دیده است.
آنجا جبرئیل با صفت «ذی قوة» توصیف شده و پیامبر او را در افق مبین دیده و وحی قرآنی را از او گرفته است. برخی «ذی قوة» را دلیل گرفتهاند که «شدید القوى» نیز جبرئیل است، به سبب اشتراک واژهٔ قوت. اما «ذی قوة» یعنی نیرویی دارد؛ «شدید القوى» یعنی همهٔ نیروها را در عالیترین سطح دارد. نسبت این دو مانند نسبت باتری چراغقوه با نیرویی است که بمب اتم را به کار میاندازد؛ صرف اشتراک لفظ «قوه» مفید اتحاد مصداق نیست. پس استدلال از تکویر برای یکی دانستن شدید القوى با جبرئیل پذیرفتنی نیست. «علّمه شدید القوى» یعنی خود خدا که قوتهایش در نهایت شدت است؛ خدای بسیار نیرومند وحی را به پیامبر آموخت.
معراج: ذومرة فاستوی و افق اعلی
چگونه آموخت؟ «ذو مرةٍ فاستوی». مر از مرور است؛ ذومر یعنی صاحب حرکت. مبتدا محذوف است و صاحب حرکت پیامبر است. توضیح این است که چگونه خود خدا مستقیم به پیامبر یاد داد. وحی انواع دارد: گاهی فرشته کلام خدا را نازل میکند؛ گاهی پیامبر بیهیچ حجاب مستقیماً از خود خدا دریافت میکند. «علّمه شدید القوى» یعنی تعلیم مستقیم الهی. پیامبر صاحب حرکتی عظیم شد؛ همان که معراج میشناسیم. در پایان حرکت «فاستوی»: مستقر شد. کجا؟
«وَهُوَ بِٱلْأُفُقِ ٱلْأَعْلَىٰ» (نجم/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در حالی که در کرانهٔ برتر بود.
افق اعلی با افق مبین فرق دارد. افق مبین جایی است که پیامبر جبرئیل را زیارت کرده؛ افق اعلی جایی است که پیامبر خدا را زیارت کرده، نه جبرئیل را. از جبرئیل در افق مبین وحی گرفته و از خود خدا در افق اعلی. افق اعلی یعنی کرانهٔ برتر: جایی که همهٔ ممکنات زیر پای اوست؛ دنیا و بهشت و جهنم و هرچه در عالم امکان میگنجد. از آن بالاتر عالمی نیست. سپس:
«ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىٰ» (نجم/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس نزدیک شد و فرود آمد.
افق اعلی خود اشد مرتبهٔ حرکت است؛ أعلى اسم تفضیل است. «ثم دنا» شدت اقتراب را میرساند: نزدیکتر شد به مقام قرب. تدلی از باب تفعّل است؛ پذیرش دلو. مقابل آن تدلیه از باب تفعیل است: آویختن. تصویر حسی — که حقیقتش از دایرهٔ فهم ما بیرون است — چنین است: کسی بر سر چاه طنابی میآویزد (تدلیه) و به آن که در چاه است میگوید بگیر تا بالا آورمت. پیامبر پس از رسیدن به افق اعلی نزدیک شد به جایی که گویا آن طناب آویخته است و آن را گرفت؛ این تدلی است.
قاب قوسین أو أدنى و وحی بیحجاب
«فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَىٰ فَأَوْحَىٰ إِلَىٰ عَبْدِهِۦ مَآ أَوْحَىٰ» (نجم/۹–۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آنکه به اندازهٔ دو کمان یا نزدیکتر شد. آنگاه به بندهاش وحی کرد آنچه را وحی کرد.
فاصلهٔ پیامبر با خدا — به بیان تمثیلی — قاب قوسین شد: نزدیکترین حالت ممکن. برخی قاب قوسین را دو قوس جدا روی هم میفهمند؛ اما با توجه به تدلی، پیامبر دو دستی طناب قرب را چسبید و قوسین دو قوس دست اوست؛ فاصله میان دو قوس دست. آنچه دیده میشود نه ذات محدود خدا — که حد ندارد — بلکه بزرگترین آیهٔ پروردگار است؛ بالاترین جلوه. موسی علیهالسلام این تجلی را بر زمین در طور دید؛ پیامبر پیشتر در افقی پایینتر از افق اعلی، نزد سدرةالمنتهی دید؛ و این بار در افق اعلی میبیند که از آن بالاتر جلوهای نیست. «أو أدنى» یعنی همان فاصله را نیز میکوشید کمتر کند؛ هرچه قوس تنگتر، فاصله نزدیکتر و گویا اتصال تمامتر. آنجا بیهیچ حجاب، میان خدا و پیامبر، در اشد اتصال، وحی رسید: فأوحى إلى عبده ما أوحى.
قلب آنچه را دید تکذیب نکرد
«مَا كَذَبَ ٱلْفُؤَادُ مَا رَأَىٰ أَفَتُمَٰرُونَهُۥ عَلَىٰ مَا يَرَىٰ» (نجم/۱۱–۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دل آنچه را دید دروغ نشمرد. آیا بر سر آنچه میبیند با او ستیزه میکنید؟
فاعل رأی پیامبر است. فؤاد آنچه را پیامبر دید دروغ ندانست؛ دیده با تصدیق قلب برابر بود؛ توهم نبود، عین حقیقت بود. سپس پرسش توبیخی: آیا با او مرا میکنید — مجادلهای برای مغلوب کردنش — بر سر آنچه میبیند؟ مرا با کسی که از آنچه میبیند دست بکشد، بیهوده است. او میگوید حقیقت را میبینم؛ توهم نزدهام.
نزلة أخرى نزد سدرةالمنتهی
«وَلَقَدْ رَءَاهُ نَزْلَةً أُخْرَىٰ عِندَ سِدْرَةِ ٱلْمُنتَهَىٰ عِندَهَا جَنَّةُ ٱلْمَأْوَىٰ إِذْ يَغْشَى ٱلسِّدْرَةَ مَا يَغْشَىٰ مَا زَاغَ ٱلْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ لَقَدْ رَأَىٰ مِنْ ءَايَٰتِ رَبِّهِ ٱلْكُبْرَىٰ» (نجم/۱۳–۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به راستی او را در فرودی دیگر دید، نزد سدرةالمنتهی، که نزد آن بهشت مأوی است؛ آنگاه که آنچه میپوشاند سدره را میپوشاند. دیده منحرف نشد و سرکشی نکرد. به راستی از نشانههای بزرگ پروردگارش دید.
تا اینجا گمان میرود «آن» خداست؛ اما ادامه روشن میکند پیامبر بزرگترین آیهٔ پروردگار را دید. نزلة دیگر یعنی فرود دیگر در سفر آسمانی؛ پیش از این فرود و این رؤیت، یک بار دیگر دیده بود، اما هنوز به افق اعلی نرسیده بود: نزد سدرةالمنتهی، پایان بهشت، جنب جنةالمأوی. «إذ یغشى السدرة ما یغشى» با فعل مضارع استمرار را میرساند؛ آیهٔ پروردگار در آن درخت به شکل دورهای تجلی میکند. پس این بار نخست نبود؛ پیشتر در مرتبهای پایینتر دیده بود. بنابراین اکنون نیز بصر او زاغ و طغیان نکرد؛ خطای دید نداشت. «لقد رأى من آیات ربه الکبرى»: بزرگترین آیهٔ پروردگارش را دید.
استشهاد به نزلة أخرى نتیجه میدهد که رؤیت کنونی نیز انحرافی نیست؛ اگر در آن نزلة انحراف بود، استشهاد برای نفی انحراف رؤیت کنونی روا نبود. در حوزهای سخن میرود که مخاطبان نفیًا و اثباتًا تجربهٔ حضوری ندارند؛ پرسش این است که چرا خدا با مشرکان منکر، از رؤیتی در غیب فراتر از عقل آنان سخن میگوید. پاسخ این پرسش به بعد موکول میشود؛ اما اصل سیاق روشن است: پیامبر از معاد سخن گفته و متهم به ضلالت و غوایت و هوای نفس شده؛ خدا با قسم به نجم عند الهوی و با بیان معراج و رؤیت آیهٔ کبری از او دفاع کرده و میگوید همنشین شما را خود میشناسید؛ این القاب به او نمیچسبد.
گریز به لات و عزی
پس از ترسیم این فضا، خدا با گریز زیبایی میفرماید:
«أَفَرَءَيْتُمُ ٱللَّٰتَ وَٱلْعُزَّىٰ وَمَنَوٰةَ ٱلثَّالِثَةَ ٱلْأُخْرَىٰ» (نجم/۱۹–۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا لات و عزی را دیدهاید؟ و منات، آن سومین دیگر را؟
بحث را از آنچه پیامبر دید به آنچه شما دیدهاید میکشاند. تفصیل این آیات برای ادامهٔ بحث میماند؛ اما جهتگیری روشن است: در برابر ادعای رؤیت آیهٔ کبری، بتهای مدعی شفاعت و الوهیت چه دیدهاند و چه آوردهاند؟
چرا «شدید القوى» نه «علیم»؟
پرسشی که در ادامهٔ درس پاسخ داده شد این است: تعلیم با صفاتی چون علیم و حکیم سازگارتر مینماید؛ شدید القوى به حوزهٔ قدرت مربوط است، پس چگونه به تعلیم میپیوندد؟ پاسخ آن است که این تعلیم در فرایندی بسیار پیچیده و ناباورانه رخ داده است. یک بار خدا فرشتهای میفرستد و چند کلمه میآموزد؛ یک بار پیامبر را سفری بسیار دور میبرد تا کل کائنات زیر پایش باشد — افق اعلی — و از آنجا نیز با تدلی به اشد اقتراب برساند و در نزدیکترین نقطهٔ فرضی قرب وحی کند. چنین فرایندی علاوه بر علم، قدرت میخواهد؛ نه فقط قدرت، بلکه شدت قوا. شدید القوى پشتوانهٔ نحوهٔ آموزش است تا خود آموزش. استبعاد نکنید که پیامبر تا افق اعلی رفته است.
دانش بشر اگر سفینهای به سیارهای از منظومهٔ شمسی بنشاند، خود را خدای علم میپندارد؛ حال آنکه منظومه درون کهکشان است و کهکشانها بیشمارند. بشر فرض روشنی از پایان آسمان و پایان ممکنات ندارد؛ و نمیتواند آسمان را بینهایت بداند، زیرا جز خدا بینهایت نیست. قرآن میفرماید:
«وَٱلسَّمَآءَ بَنَيْنَٰهَا بِأَيْي۟دٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ» (ذاریات/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آسمان را به قدرت بنا کردیم و ما گسترشدهندهایم.
چیزی که گسترش مییابد محدود است. قد فهم بشر به پایان آسمان نمیرسد؛ اما پیامبر در فرود افق اعلی به پایان رسیده است. پیشتر در سدرةالمنتهی — پایان بهشت — بوده و از آن بالاتر در افق اعلی دیده است. این قدرت خدا را میخواهد.
مراتب دریافت وحی و اصالت پیامبر
پرسش دیگر: چرا پیامبر یک بار اینجا و یک بار بالاتر دیده است؟ دریافت وحی قرآنی از خدا مراتب دارد و هر مرتبه خواص و نتایجی دارد. پاسخ تصوری است؛ درک کامل جز از جانب خدا و پیامبر ممکن نیست. دریافتی که در نقطهٔ اعلی رخ میدهد از نظر سطح و عمق و کمال با دریافتهای پیشین فرق دارد. آنچه در افق مبین رخ داده با دریافت زمینی فرق دارد؛ و دریافتهای زمینی نیز با یکدیگر متفاوتاند. پیامبر در مراتب مختلف قرآن را دریافت کرده است. معراج که به دریافت نهایی و اکمل انجامید، عالیترین دریافت پس از طی مراحل پیشین است: دریافت روی زمین و رشد؛ مراتب عالیتر زمینی؛ سخن از وراء حجاب؛ دیدن جبرئیل در افق مبین با چهرهٔ واقعی؛ سپس افق اعلی بیواسطه و در اشد قرب. هر دریافت عظمت روحانی خود را دارد و بالطبع در انجام رسالت و راهنمایی مردم اثر میگذارد.
در این میانه نکتهای مهم است. خوب است بدانیم پیامبر جانشینانی دارد و جانشینان او اماماناند؛ امروز امام زمان علیهالسلام جانشین پیامبر است و در غیبت، ولی فقیه نائب عام امام است. اتصال باید حفظ شود. اما رهبر علیالاطلاق همه تا ابد رسول الله صلیاللهعلیهوآلهوسلم است. ائمهٔ هدی علیهمالسلام مرجع ضمیرشان پیامبر است؛ همه خلیفةالرسولاند. اصالت پیامبر در رهبری امت با وفات او پایان نمیپذیرد. گمان نکنیم پیامبر رفت و دیگری جایش آمد. هیچکس آن اصالت را تحتالشعاع قرار نمیدهد؛ هر که به جای پیامبر مینشیند فرعی از فروع او و پرتوی از پرتو وجود اوست. ما با پیامبر طرفیم. از این رو قرآن مکرر مقامات پیامبر و وحی و عصمت را تصویر میکند؛ این صرفاً کارکرد تاریخی ندارد. امام زمان علیهالسلام امروز متبوع است به اعتبار دستور پیامبر. اصالت از آن پیامبر اکرم است و ائمه همچون اقمارند که از خورشید وجود او نور میگیرند. این مقامات رسالت او را جهانی و جاودانی میکند. تنها شخصیتی که این رتبه را درک کرده و مستقیم آیهٔ کبری را دیده و بیحجاب از خود خدا وحی گرفته، پیامبر اکرم است.
رؤیت چشم و رؤیت قلب؛ آیهٔ کبری
رؤیت حتی در دنیا دو لایه دارد: چشم صورتی میبیند و قلب وجود را تصدیق میکند. چشم پیامبر آیهٔ کبری را دید؛ آیا در دیدن منحرف یا طغیانگر شد؟ نه. دقیقاً همان بود که بود. قلب پیامبر در همان حال خدا را دید. خدا به چشم سر دیدنی نیست و در چشم نمیگنجد؛ اما آیهٔ خدا را چشم سر میبیند و قلب خود خدا را. این مستلزم محدودیت ذات نیست؛ آیهٔ کبری محدود است و وجود نامحدود به قلب رؤیت میشود. شکل آیهٔ کبری چیست؟ قابل توصیف کامل برای ما نیست؛ اگر بود خدا توصیف میکرد. نازلترین نمود زمینیاش آتش طور برای موسی علیهالسلام است: چیزی شبیه آتش درخت را گرفته بود اما آتش نبود؛ خدا گفت نترس، من پروردگار توأم. موسی کلیمالله شد. پیامبر بالاتر نزد سدرةالمنتهی و بالاتر در افق اعلی همان آیه را دید. عقل و وهم و خیال ما به آنجا نمیرسد؛ و باز این پرسش میماند که چرا خدا این را میگوید — پرسشی که در ادامهٔ سورهها پاسخ مییابد.
محکم و متشابه؛ فاعل رؤیت
دربارهٔ متشابه و محکم: آیات قرآن همه محکماند؛ تقسیم آیات به محکم و متشابه به معنای دو دسته بودن خود آیات پذیرفته نیست. آیات محکم ممکن است برداشتهای متشابه پدید آورند وقتی ذهن یا عمل بخواهد آیه را خرد کند؛ آن برداشتها متشابه میشوند، نه خود آیه. مادام که آیه را میفهمی، آیهٔ محکمه را میفهمی. تفصیل این بحث زیر آیهٔ هفتم آل عمران آمده و مجال جداگانهای میطلبد.
دربارهٔ فاعل رأی: در همهٔ رؤیتها چشم میبیند و قلب تصدیق یا تکذیب میکند. گاهی چشم میبیند و قلب دیر تصدیق میکند. دلیل آنکه فاعل رأی فؤاد نیست، سیاق است: همهٔ بحثهای بعدی دربارهٔ پیامبر است — أفتمارونه علی ما یرى؛ علّمه شدید القوى؛ ذومر فاستوی؛ وهو بالأفق الأعلى. کی در افق اعلی بود؟ پیامبر. کی نزدیک شد و تدلی کرد؟ پیامبر. پس «ما کذب الفؤاد ما رأى» یعنی آنچه رسول خدا دید فؤاد دروغ ندانست؛ وهم نخواند، عین حقیقت یافت. اگر فاعل را فؤاد بگیریم نیز توجیهی دارد، اما دقیقتر آن است که ما رأى به پیامبر بازگردد.
با پیشروی بیشتر در سوره این معانی شفافتر میشود و شاید بهجای حساسیت بر لایههایی که درکشان سخت است، اصل مطلب روشنتر گردد. اللهم صلّ علی محمد و آل محمد.
بازخوانی فضای سیاق نخستین
اگر آیات آغازین را یکجا بنگریم، طرح دفاع الهی از پیامبر چنین است. نخست قسمی کیهانی: نجم آنگاه که هوى کند؛ نظام مدارها بگسلد و طومار آسمان پیچیده شود. این قسم نه تزئین بلاغی صرف است، بلکه پیوند مستقیم با ادعای معاد دارد. پیامبر از پایان تاریخ مدارها و درهمپیچیدن آسمان سخن گفته است؛ مخاطب منکر، همان سخن را بهانهٔ اتهام ساخته است. خدا با یادآوری همان صحنهٔ نهایت، سوگند میخورد تا بگوید آنچه او گفته راست است و گویندهاش نه گمراه است و نه فاسد.
سپس نفی ضلالت و غوایت میآید؛ و بلافاصله نفی نطق از هوا. ترتیب این نفیها معنادار است: نخست شخصیت پیامبر از گمراهی و فساد مبرا میشود، آنگاه مصدر سخن او از هوای نفس جدا میگردد، و سرانجام مصدر مثبت سخن معرفی میشود: وحی. آنگاه معلم وحی نام برده میشود: شدید القوى. سپس چگونگی تعلیم، نه با گزارهای انتزاعی، بلکه با روایت معراج و اقتراب و تدلی و قاب قوسین و وحی الی عبده باز میشود. پس از آن، تصدیق قلبی رؤیت و توبیخ مجادلهگران میآید؛ و استشهاد به رؤیت پیشین نزد سدرةالمنتهی؛ و نفی زیغ و طغیان بصر؛ و تصریح به رؤیت آیات کبری. در پایان این بخش، گریز به لات و عزی، میدان را از غیب پیامبر به دعوی مشرکان دربارهٔ بتان میکشاند.
این زنجیره نشان میدهد سوره از همان آغاز در فضای اتهام و دفاع است. هر جزء را اگر جدا بخوانیم ممکن است تنها «داستان معراج» به نظر آید؛ اما در سیاق، معراج سند صدق نطق معادشناسانهٔ پیامبر است.
قدر متیقن از «إن هو إلا وحی یوحى»
در فهم «إن هو إلا وحی یوحى» باید از دو افراط پرهیخت. افراط اول آن است که هر لفظ جاری بر زبان پیامبر را وحی بدانیم؛ حال آنکه زندگی پیامبر، همچون زندگی انسان کامل، سخن عادی و تدبیر روزمره نیز دارد و سیاق این آیات دربارهٔ آنها سخن نمیگوید. افراط دوم آن است که وحی را چنان محدود کنیم که ادعای معاد و تکیهٔ قرآنی پیامبر از دایرهٔ وحی بیرون بماند. قدر متیقن همان نطقی است که سیاق از آن دفاع میکند: سخن از قیامت و آنچه قرآن در این باب فروفرستاده است. این سخن از هوا نیست؛ تعلیم شدید القوى است.
این تفکیک، هم حرمت وحی را حفظ میکند و هم از غلو نابجا دربارهٔ هر گفتار روزمره جلوگیری میکند. تدبر، درست در همین نقطه، میان سیاق و عموم لفظ توازن برقرار میسازد: عموم لفظ را تا جایی میپذیرد که سیاق یاری کند، و فراتر از قدر متیقن ادعا نمیکند.
دو دلیل بر اینکه شدید القوى خداست
دلیل سیاق: آیات ذو مرة فاستوی تا فأوحى إلى عبده ما أوحى، شرح همان تعلیماند. فاعل أوحى در این تصویر، همان شدید القوى است که علّمه را انجام داده؛ و یا دستکم سیاق چنان بسته میشود که تعلیمکننده همان وحیکنندهٔ بیواسطه در افق اعلی است. اگر شدید القوى را جبرئیل بگیریم، تصویر «أوحى إلى عبده» در اشد قرب و بدون حجاب با واسطه بودن جبرئیل سازگار نمینشیند.
دلیل معرفتی: مقام معلمیت پیامبر نسبت به ملائکه در قرآن تثبیت شده است. داستان اسماء و عجز ملائکه از انباء، نشان میدهد فرشتگان در برابر انسان کامل در مقام شاگردیاند نه استادی. جبرئیل واسطهٔ نزول در مراتبی از وحی است؛ اما لقب «معلم پیامبر» برای او در این آیه، با مجموع معارف قرآنی نمیخواند. بهویژه آنکه فعل «علّم» غیر از «أوحى إلیه» است و بار تعلیم مستقیم دارد.
تمایز با تکویر نیز همین را تأیید میکند. در تکویر، جبرئیل «ذی قوة» است و پیامبر او را در افق مبین میبیند. در نجم، سخن از شدید القوى و افق اعلی و أوحى إلى عبده است. اشتراک واژهٔ قوت مغلطه است؛ شدت قوا وصف ذات الهی در عالیترین سطح است، نه وصف فرشتهای که «ذی قوة» خوانده شده است.
تصویر معراج بهمثابه شرح تعلیم
معراج در این سیاق، شرح «چگونگی» تعلیم است نه داستانی جدا. ذومر: حرکت عظیم. فاستوی: استقرار. وهو بالأفق الأعلى: مکان استقرار، کرانهٔ برتر ممکنات. ثم دنا: اقتراب افزون. فتدلی: گرفتن طناب قرب که از جانب خدا آویخته شده — تدلیهٔ الهی و تدلی نبوی. فکان قاب قوسین أو أدنى: نهایت نزدیکی تمثیلی. فأوحى إلى عبده ما أوحى: وحی در بیحجابی.
این تصویر میگوید تعلیم الهی گاهی از مسیر نزول فرشته است و گاهی از مسیر صعود پیامبر. در قسم دوم، پیامبر بالا میرود تا آنجا که ممکنات زیر پای اوست، و باز نزدیکتر میشود تا وحی را مستقیم بستاند. از همین روست که صفت معلم، شدید القوى است: چنین سفری و چنین اقترابی بدون شدت قوای الهی ناممکن است.
افق اعلی غیر از افق مبین است. خلط این دو، خلط دو مرتبهٔ رؤیت و دو مرتبهٔ دریافت است. در افق مبین، جبرئیل دیده میشود؛ در افق اعلی، آیهٔ کبری و قرب بیواسطه. سورهٔ نجم بر دومی تأکید دارد تا دفاع از نطق معاد را به بالاترین سند متصل کند.
معنای قاب قوسین در پرتو تدلی
فهم قاب قوسین وقتی با تدلی گره بخورد روشنتر میشود. تدلی گرفتن دو دستی آن وسیلهٔ قرب است؛ پس قوسین میتواند دو قوس دست باشد و فاصله، میان دو دستِ چسبیده به طناب قرب. «أو أدنى» تلاش برای کاستن همان فاصله است. آنچه در این نزدیکی دیده میشود، ذات محدودانگاشتهٔ خدا نیست؛ بزرگترین آیهٔ اوست. موسی در طور، پیامبر در سدرةالمنتهی، و سپس در افق اعلی: مراتب تجلی آیهٔ کبری. هر مرتبه بالاتر، جلوه تمامتر؛ و در افق اعلی، از آن بالاتر جلوهای نیست.
این تمثیلات برای آناند که فهم محدود ما را قدری نزدیک کنند؛ حقیقت امر از علم ما بیرون است. اما همانقدر که قرآن گفته باید پذیرفت و همانقدر که سیاق یاری میکند باید فهمید؛ نه کمتر و نه با خیالپردازی افزون.
ما کذب الفؤاد و أفتمارونه
جملهٔ «ما کذب الفؤاد ما رأى» پل میان رؤیت حسیـمثالی و تصدیق قلبی است. دیده ممکن است باشد و دل تکذیب کند؛ یا دل دیر باور کند. دربارهٔ پیامبر، دل آنچه را دید دروغ نخواند. پس نه توهم بود و نه خیال بیمار. پرسش «أفتمارونه علی ما یرى» توبیخ مجادلهگرانی است که میخواهند با اتهام ضلالت و هوا، او را از شهادت به آنچه میبیند منصرف کنند. مجادله با شاهد عینی غیب، وقتی طرف میگوید «میبینم»، به انکار تعصبآمیز میانجامد نه به برهان.
استشهاد به نزلة أخرى همین را تقویت میکند: این رؤیت، دفعهٔ اول نیست؛ پیشتر نیز نزد سدرةالمنتهی، آنگاه که ما یغشى السدرة را میپوشاند، دیده بود. استمرار یغشى نشان تجلی مکرر آیه بر آن درخت است. پس الگوی رؤیت پیشتر آزموده شده و بصر زاغ و طغیان نکرده است؛ اکنون نیز همان امانت بصر برقرار است. لقد رأى من آیات ربه الکبرى صریح میکند متعلق رؤیت، آیات کبری است نه احاطهٔ بصری بر ذات نامحدود.
چرا با منکران از غیب سخن گفته میشود؟
پرسشی بنیادین در پایان این بخش میماند: چرا خداوند برای مخاطبانی که اصل قیامت را انکار میکنند، از معراج و رؤیت غیب سخن میگوید؛ امری که تصدیقش برای آنان از اصل معاد هم دشوارتر مینماید؟ پاسخ کامل به ادامهٔ سوره و منطق خطاب موکول است، اما از همینجا میتوان جهت را دید: خدا سند صدق پیامبر را از بالاترین تجربهٔ وحیانی او میآورد تا نشان دهد سخن معاد، برخاسته از هوا نیست؛ برخاسته از تعلیمی است که در اشد قرب رخ داده است. همچنین میدان را برای مقایسه با لات و عزی آماده میکند: شما چه دیدهاید و چه میپرستید؟
اصالت پیامبر و امتداد امامت
بحث مراتب وحی به بحث اصالت پیامبر گره میخورد. امامت و نیابت در طول تاریخ امت ضروری است؛ اما اصالت رهبری از آنِ رسول الله صلیاللهعلیهوآله است و با رحلت او از میان نمیرود. ائمه خلیفةالرسولاند و نورشان از خورشید نبوت است. قرآن که مکرر مقامات پیامبر را بازمیگوید، تنها تاریخ گذشته را روایت نمیکند؛ هویت امت را به محور نبوت گره میزند. امروز نیز تبعیت از امام زمان علیهالسلام به اعتبار دستور و Continuity نبوی است. شناخت معراج و دریافت بیواسطه، شناخت عظمت رسالت جهانی و جاودان اوست.
جمعبندی آموزشی بخش نخست
در بخش نخست تدبر سورهٔ نجم این نتایج بهدست آمد:
یک. «النجم إذا هوى» قسم به فروپاشی نظام اجرام در آستانهٔ قیامت است و با ادعای معاد پیوند دارد.
دو. فضای سوره فضای اتهام پیامبر به ضلالت و غوایت و هوای نفس است؛ و آیات آغازین دفاع الهیاند.
سه. قدر متیقن از وحی بودن نطق، سخن معاد و وحی قرآنی در این سیاق است نه هر گفتار روزمره.
چهار. شدید القوى خداست؛ به دلیل سیاق أوحى إلى عبده و به دلیل امتناع معلمیت فرشته بر پیامبر کامل؛ و «ذی قوة» تکویر با آن یکی نیست.
پنج. معراج شرح تعلیم مستقیم است: ذومر، استواء در افق اعلی، دنو، تدلی، قاب قوسین أو أدنى، ثم وحی.
شش. فؤاد رؤیت را تکذیب نکرد؛ مجادله بر سر آنچه میبیند نارواست؛ و نزلة أخرى نزد سدرةالمنتهی استشهاد بر سلامت بصر است.
هفت. متعلق رؤیت آیات کبری است؛ خدا به چشم سر درنمیآید، اما آیهٔ او دیده میشود و قلب به خداوند گواهی میدهد.
هشت. مراتب دریافت وحی وجود دارد و افق اعلی عالیترین مرتبه است؛ و این عظمت، رسالت پیامبر را تعریف میکند.
نه. گریز به لات و عزی آغاز سنجش دعوی مشرکان در برابر سند غیب نبوی است.
با این دستاوردها، راه برای ادامهٔ آیات و سیاقهای بعدی سوره گشوده میشود. اللهم صلّ علی محمد و آل محمد.
تفصیل مفهوم هوی و پیوند آن با قیامت
هوی در لغت و کاربرد قرآنی، فرو افتادن و سقوط از جایگاه است. وقتی نجم هوی میکند، از مدار و موقع خود خارج میشود. قرآن در مواضع دیگر نیز از در هم ریختن نظام آسمان در قیامت سخن گفته است؛ از انشقاق و انفطار گرفته تا طَیّ سماء. قسم نجم در آغاز نجم، یکی از حلقههای همین منظومهٔ تصویری است. اهمیت آموزشی این نکته آن است که متدبر بداند قسمهای قرآنی اغلب به جواب قسم گره خوردهاند و فضای معنا را میسازند. اینجا جواب قسم، نفی ضلالت و غوایت صاحبکم است؛ یعنی عظمت صحنهٔ هوی نجم، پشتوانهٔ عظمت صدق پیامبر میشود.
نیز باید دانست اجرام آسمانی در نگاه سطحی بینظم مینمایند، اما در واقع دارای مواقعاند. از این رو هویِ آنها، هویِ نظمی است که خدا برقرار کرده؛ نه فروپاشی تصادفی. قیامت پایان دوره و آغاز حساب است، نه حادثهای بیمعنا در کیهان.
صاحبکم: همنشینی بهمثابه حجت
تعبیر «صاحبکم» دو دلالت دارد. نخست، پیامبر در میان مردم زیسته و آنان او را میشناسند؛ امانت و عقل و پاکیاش بر آنان پوشیده نیست. دوم، اتهام ضلالت و غوایت به کسی که سالها همنشین بودهاند، با شناخت حضوری آنان ناسازگار است. خدا با این تعبیر، وجدان مخاطب را به شهادت میطلبد: شما او را میشناسید؛ این القاب به او نمیچسبد. در تدبر، اینگونه تعابیر را نباید از دست داد؛ زیرا فضای خطاب و روانشناسی احتجاج را روشن میکنند.
ضلال و غوایت و هوا: سه لایهٔ اتهام
اتهامها لایهلایهاند. ضلال: کژراهی در شناخت. غوایت: فساد در مسیر و عمل یا نیت. هوا: منبع سخن را نفسانی خواندن. خدا هر سه را نفی میکند و سپس منبع مثبت را اعلام مینماید. این ساختار، الگوی دفاع قرآنی از نبوت است: نفی رذیلتهای ادعایی، اثبات اتصال به وحی، و نمایش سند اتصال.
افق اعلی و کرانهٔ ممکنات
تعبیر افق اعلی را باید در نسبت با عالم امکان فهمید. ممکنات — هرچه Contingent است و وجودش از خود نیست — زیر آن کرانهاند. پیامبر وقتی در افق اعلی مستقر میشود، به نهاییترین مرز عالم امکان رسیده است. از اینجاست که دنو و تدلی معنا مییابد: حتی پس از رسیدن به آن کرانه، اقتراب بیشتری میشود که با تمثیل دلو بیان شده است. این اقتراب، جغرافیای کیهانی صرف نیست؛ قرب معنوی و وجودی است که الفاظ بشری فقط سایهای از آن را میرسانند.
چشم و دل در معرفت رؤیت
تفکیک رؤیت بصری آیه و رؤیت قلبی خداوند، کلید فهم بسیاری از نصوص است. اگر کسی بگوید پیامبر خدا را با چشم سر دید چنانکه اجسام را میبینند، دچار تشبیه و تحدید میشود. اگر بگوید هیچ ندید، نص «لقد رأى» را تعطیل کرده است. راه میانهٔ قرآنی: دیدن آیهٔ کبری با بصر، و یافتن خداوند با فؤاد؛ چنانکه در دنیا صورت شخص را میبینی و وجود او را با دل تصدیق میکنی. «ما کذب الفؤاد ما رأى» اعلام هماهنگی این دو لایه در وجود پیامبر است.
همین تفکیک به کار فهم تجربهٔ موسی در طور نیز میآید. آنجا نیز آیه در درخت تجلی کرد و تکلیم رخ داد؛ نه آنکه ذات نامحدود در قالب جسم بگنجد. پیامبر همان حقیقت را در مراتب بالاتر دید. از زمین طور تا سدرةالمنتهی تا افق اعلی، مسیر تشدید تجلی است.
نقش این بخش در کل سوره
بخش نخست، مقدمهٔ معرفتی سوره است. بدون تثبیت صدق پیامبر و منبع وحیانی سخن او، ادامهٔ سوره — نقد بتان، نقد تقسیمهای جاهلی، و بیان معاد و جزاء — بیپشتوانه میماند. از این رو استاد در آغاز، آیه به آیه این دفاع را میگشاید تا متدبر بداند با چه سنخ متنی روبهروست: متنی اعتقادی که از نبوت و وحی و قیامت سخن میگوید، نه متنی که صرفاً داستان معراج را برای شگفتی بازگو کند.
نکات روشی تدبر در این آیات
از این جلسه چند نکتهٔ روشی برای تدبر بهدست میآید. نخست، فضای سخن را از قرائن اتهام و دفاع استخراج کن. دوم، قدر متیقن معنا را از سیاق بگیر و در تعمیم شتاب مکن. سوم، برای تعیین مصداق عناوینی چون شدید القوى به خود سیاق و به منظومهٔ معارف قرآنی هر دو رجوع کن. چهارم، میان مراتب وحی و مراتب رؤیت خلط مکن. پنجم، تمثیلات را ابزار تقریب بدان نه گزارش فیزیکی دقیق. ششم، پرسشهای دشوار — چون چرایی خطاب غیب به منکر — را در افق کل سوره پیگیری کن نه با شتاب در همان آیه.
این نکات، ابزار کار در ادامهٔ سورهٔ نجماند و با سیاقشناسی و جمعبندیهای بعدی تکمیل میشوند.
پیوند قسم نجومی با تجربهٔ معراج
در ظاهر، قسم به هوی نجم و روایت معراج دو تصویر جدا مینمایند: یکی صحنهٔ قیامت در کیهان، دیگری سفر پیامبر در مراتب قرب. اما در باطن سیاق، هر دو یک کار میکنند: نشان میدهند سخن پیامبر از معاد، برخاسته از اتصال او به حقیقت غیب است. او هم از پایان نظام آسمان خبر میدهد و هم خود به کرانهای فراتر از نظام ممکنات برده شده و از آنجا وحی ستاده است. کسی که تا افق اعلی رفته و آیهٔ کبری را دیده، وقتی از هوی نجم و طَیّ سماء سخن میگوید، از حدس و گمان سخن نمیگوید.
این پیوند، پاسخ تلویحی به اتهام هوا نیز هست. هوای نفس نمیتواند انسان را به افق اعلی ببرد و فؤاد را با رؤیت هماهنگ کند. آنچه رخ داده تعلیم شدید القوى است؛ و شدید القوى همان کسی است که آسمان را بنا کرده و موسع آن است و روزی طومارش را میپیچد.
از تفاصیل لغوی تا لبّ معنا
در گذر آیه به آیه، تفاصیل لغوی — جنس بودن الف و لام نجم، معنای مر و استواء، فرق تدلی و تدلیه، استمرار یغشى — همه وسیلهاند تا لبّ معنا روشن شود. لبّ معنا این است: پیامبر صادق است؛ نطقش در باب معاد وحی است؛ معلمش خداست؛ سندش معراج و رؤیت آیهٔ کبری است؛ و مجادله برای انصراف او از شهادت، نارواست. اگر متدبر در تفاصیل بماند و لب را فراموش کند، درختان را دیده و جنگل را از دست داده است. اگر لب را بیتفاصیل بگوید، ادعا بیسند میماند. راه درست، حرکت از لفظ به سیاق و از سیاق به لب است.
آمادگی برای ادامه
آیات لات و عزی و منات، ادامهٔ منطقی همین دفاعاند: حال که سند غیب پیامبر چنین است، شما دربارهٔ معبودانتان چه دیدهاید و چه حجتی دارید؟ این انتقال، هنر خطاب سوره است. بخشهای بعدی تدبر، همین انتقال را میگشاید و نقد نظام شرک و توهم شفاعت بتان را پیش میبرد. آنچه در این بخش نهاده شد، پایهای است که بدون آن، نقد مشرکان تنها جدل زبانی مینماید؛ با این پایه، نقد آنان سنجش دو سنخ ادعا در برابر یکدیگر است: ادعای متصل به وحی، و ادعای متکی به نامها و آرزوها.
با این پایه، خوانندهٔ سوره درمییابد که نجم تنها سوگندی زیبا نیست؛ دروازهٔ ورود به جهانبینیای است که قیامت را امتداد همان قدرتی میداند که پیامبر را به افق اعلی برده و وحی را بیحجاب به او آموخته است. هر آیهای که در ادامه در نقد شرک و تبیین جزاء میآید، بر همین دروازه ایستاده است و بدون عبور از آن، عمق خود را نشان نمیدهد.
از این رو شایسته است متدبر پس از پایان این بخش، یکبار آیات یک تا هجدهم را پیوسته بخواند و زنجیرهٔ قسم، نفی اتهام، اثبات وحی، شرح معراج، تصدیق فؤاد و استشهاد به نزلة أخرى را در ذهن خود ترسیم کند تا پیش از ورود به آیات بتان، استخوانبندی دفاع الهی کاملاً در دل نشسته باشد.
این ترسیم ذهنی، همان شخم پیش از بذر است که در توصیهٔ آغاز سطح پنجم گفته شد: تا سیاق در دل حاضر نباشد، نقد لات و عزی و منات نیز عمق خود را از دست میدهد و بحث به جدل نامها فرو میکاهد.
پس پایان این بخش، نقطهٔ توقف برای تثبیت است نه نقطهٔ شتاب برای عبور؛ تثبیتی که اجازه میدهد ادامهٔ سوره بر پیای استوار و قابل اتکا بنا شود و متدبر با آرامش و روشنی کامل وارد نقد شرک و سنجش دعوی بتان گردد. اللهم صلّ علی محمد و آل محمد.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.