ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 004

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

عملِ متناسب با افق

ادامۀ فراز «لَا تَكُنْ مِمَّنْ يَرْجُو الْآخِرَةَ بِغَيْرِ عَمَلٍ» تبعی عقلایی دارد: عمل باید با افقی که انسان برای خود ترسیم کرده متناسب باشد. اگر کسی کوهی اندک می‌خواهد، عملش نیز اندک است؛ اگر کوه‌های بلند می‌جوید، عملِ سنگین می‌خواهد. در عرصهٔ علم نیز چنین است: برای مدارج پایین، کار علمی سبک بس است؛ برای مدارج بالا درسِ سنگین و رنجِ طولانی لازم است. سلوک نیز از این قاعده بیرون نیست. امیدِ بزرگ به آخرت، بی‌تلاشِ بزرگ، تناقضی پنهان در جان است؛ و همین تناقض همان آفتی است که حکمت از آن نهی می‌کند.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در خطبهٔ همّام این سخت‌گیریِ دوسویه را چنین بیان می‌کنند: «إِنِ ٱسْتَصْعَبَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ فِيمَا تَكْرَهُ لَمْ يُؤْتِهَا سُؤْلَهَا فِيمَا تُحِبُّ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر نفس در آنچه خوش نمی‌دارد بر او سخت گرفت، کامِ آن را در آنچه دوست می‌دارد ندهد.

این یک درگیری آگاهانه است، نه خشونتی کور. سالک خود می‌داند برای ترکِ کارِ ناروا یا ادایِ کارِ واجب چه جریمه‌ای بر نفس بنهد. اگر بنا بود نمازی بخواند یا کاری را ترک کند و نکرد، نباید بی‌جریمه از کنار آن بگذرد؛ به‌ویژه اگر نفس خود سخت‌گیری می‌کند. باید با نفس سخت‌گیری کرد. آن حالتِ نازپروردگی که گویی نباید دست به نفس زد تا ترک نخورد، با سلوک سازگار نیست. شگفتا که در باشگاه و ورزش انسان با خود سخت می‌گیرد و عرق می‌ریزد و فشار را می‌پذیرد؛ اما در راه خدا گاه از هر فشاری می‌گریزد. عمل جدّی، از ارکانِ بی‌تردیدِ هر سلوک است؛ چه سلوک به‌سوی حق، چه سلوک علمی، چه سلوک ورزشی. هر جا سخن از مسیر و راه رفتن است، سخت‌گیری بر نفس حاضر است.

سلوک یعنی راه رفتنِ مداوم، نه واقعۀ یک‌باره و نه تک‌نگاریِ کوتاه. اگر کسی می‌خواهد ساعت سه بیدار شود، باید مدتی این کار را ادامه دهد تا سلوک شود. یک بیدارباشِ اتفاقی، سلوک نیست؛ حادثه‌ای است. علمی شدن نیز بی‌سخت‌گیریِ درازآهنگ ممکن نیست. بدن و جان هر دو به تکرارِ فشارِ عاقلانه خو می‌گیرند؛ و بدون آن خو، افق‌های بلند در حدّ آرزو می‌مانند.

جریانِ غالبِ نهج‌البلاغه؛ آخرت و زهد

در نهج‌البلاغه جریانی غالب هست که ورق‌زدنِ چند صفحه آدمی را ناگزیر به آن می‌رساند: ترغیب به آخرت، حسّ آخرت‌نگری، و زهد نسبت به دنیا. این جریان، از کلیدواژه‌های تکراریِ آن کتاب است. فرازِ «لَا تَكُنْ مِمَّنْ يَرْجُو الْآخِرَةَ بِغَيْرِ عَمَلٍ» درست در همین بستر می‌نشیند: کسی که آخرت می‌خواهد باید بداند آخرت چیست و برای آن بکوشد؛ وگرنه نامِ آخرت بر زبان است و حقیقتِ دنیا بر دل.

لطیفه‌ای هست از کسی که لیوان را وارونه دید و گفت سرش بسته است؛ دیگری گفت تهش نیز سوراخ است. این شوخی تمثیلِ نگاهِ وارونه به هستی است. تا سر و تهِ عالم گرفته نشود — یعنی تا برای دنیا اصالتِ راستین و برای آخرت تبعیّتِ طبیعت‌گونه فرض نشود — آدمی با همین وارونگی روبه‌روست: گمان می‌کند باید برای دنیا با اصالت کار کند و کوتاهی و گذرایی دنیا و همّ و غمِ آن را نبیند. این نگاه سرانجام به خیر نمی‌انجامد؛ در آن خیر نیست. باید برای خود حل شده باشد که هدفِ زیستن در دنیا، آخرت است؛ نه آنکه رسیدن به شهرت و مال و بلند کردنِ سر میان سرها غایت باشد. اگر در قلب، رسیدن به مواهب دنیا اصل باشد و آن‌ها زمینهٔ آخرت نشود، اشتباه گرفته شده است. دنیا ابزار است یا معبود؛ و این دو با هم جمع نمی‌شوند.

خلوص پیامبران و یادِ سرای دیگر

قرآن در سورهٔ ص دربارۀ پیامبران می‌گوید:

«إِنَّآ أَخْلَصْنَٰهُم بِخَالِصَةٍ ذِكْرَى ٱلدَّارِ» (ص/۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما آنان را با خلوصی ویژه خالص ساختیم: یادِ آن سرای.

با یادِ آن سو خالصشان کردیم. اصلِ خانه آنجاست؛ اینجا مسافرخانه است. از دستورات بی‌تردیدِ اهل اخلاق و سلوک، جدّی گرفتنِ مرگ و یاد مرگ است. با افزایش سن این معنا ملموس‌تر می‌شود: رفتنی در پیش است، و دنیا با همۀ خاطراتی که آدمیان در آن می‌گذارند به‌سرعت فراموش می‌شود. داغِ سنگینِ امام شهید نیز در گذر زمان در بسیاری سینه‌ها کم‌رنگ شده است؛ مردم کار و زندگی خود را می‌کنند و خاک سرد است. گمانِ آنکه پس از رفتن، همه پیوسته نامی را فریاد کنند — «وای فلان، وای فلان» — خیال است. این خبرها نیست. باید آن سو را داشت؛ این سو مدتی است و فراموش می‌شود. خودنمایی و مطرح‌کردنِ پیوسته و بهانه‌تراشی برای دیده شدن، این حقیقت را عوض نمی‌کند. فرازِ امیدِ بی‌عمل، سر و تهی سخت به هم چفته دارد؛ کلامی کامل است برای کسی که بخواهد دنیا و آخرت را درست بنشاند.

دو عامل در دنیا؛ حکمتِ کامل

کلامی دیگر از امیرالمؤمنین علیه‌السلام — در شماره‌گذاری‌های مختلف، حدود حکمت دویست و شصت و نه یا دویست و هفتاد و پنج — این معنا را تمام می‌کند: «ٱلنَّاسُ فِي ٱلدُّنْيَا عَامِلَانِ: عَامِلٌ عَمِلَ فِي ٱلدُّنْيَا لِلدُّنْيَا… وَعَامِلٌ عَمِلَ فِي ٱلدُّنْيَا لِمَا بَعْدَهَا.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مردم در دنیا دو عامل‌اند: عاملی که در دنیا برای دنیا کار می‌کند… و عاملی که در دنیا برای پس از آن کار می‌کند.

عاملِ نخست برای خودِ دنیا می‌کوشد؛ مال و سر و وضعِ آن‌چنانی فراهم می‌آورد. شاهدِ حالش آن است که «قَدْ شَغَلَتْهُ ٱلدُّنْيَا عَنْ آخِرَتِهِ» — دنیا او را از آخرت بازداشته است. ذهنش به مرگ نمی‌کشد. دنیا چون آب شورِ دریاست: هر چه بیشتر نوشند تشنه‌تر شوند. و دنیا فقط پول نیست؛ شهرت‌طلبان نیز از صندلی‌ها فاصله نمی‌گیرند. نه آنکه حس خدمت در آنان نباشد؛ گاه توانِ فاصله گرفتن نیست. بر بازماندگان از فقر سخت می‌ترسند و بر خویش ایمن‌اند؛ عمر را در منفعت دیگران می‌نهند و از خود غافل می‌مانند: «فَيُفْنِي عُمُرَهُ فِي مَنْفَعَةِ غَيْرِهِ.» خیری که به غیر می‌رسد، اگر از غفلتِ خود برخیزد، نجات‌بخشِ عامل نیست.

عاملِ دوم نیز در دنیا سخت می‌کوشد؛ اما برای پس از دنیا. آدمی پرکار است؛ منتها شیوه‌اش آبادانیِ غفلت‌زای دنیا نیست. «فَجَاءَهُ ٱلَّذِي لَهُ مِنَ ٱلدُّنْيَا بِغَيْرِ عَمَلٍ» — آنچه از دنیا نصیب اوست بی‌آن عملِ ویژۀ دنیاطلبانه بدو می‌رسد. تمثیل روشن است: کسی که گندم می‌کارد، خدا کاه نیز بدو می‌دهد. برای پول دنیا نباید آن‌چنان دوید که اصل از دست برود. کسی که کاه می‌خواهد معلوم نیست گندم بیابد؛ حتی معلوم نیست کاه بیابد. کاه‌ها اغلب محصولِ جانبیِ گندم‌اند. بدین‌سان بی‌عملِ خاصِ دنیا، خدا دنیا می‌دهد و او همچنان بی‌توجه به دنیاست. «فَأَحْرَزَ ٱلْحَظَّيْنِ مَعًا» — دو بهره می‌برد؛ هم حظّ دنیا و هم حظّ آخرت. «فَمَلَكَ ٱلدَّارَيْنِ جَمِيعًا» — هر دو سرای را مالک می‌شود. «فَأَصْبَحَ وَجِيهًا عِنْدَ ٱللَّهِ» — نزد خدا آبرومند می‌گردد. خطابِ «یا وجیهاً عند الله» فقط بر قلّه‌های عصمت نیست؛ آنان قلّهٔ وجاهت‌اند؛ اما هر که آخرت‌نگرانه بکوشد نیز وجیه می‌شود. و چون وجیه شد، حاجتی نمی‌خواهد که خدا منع کند؛ خدا با چنین بندگان انس می‌گیرد.

پس باید آخرت‌نگر بود و آن‌گاه عمل کرد. اگر دنیا‌نگر باشد و بکوشد، هر چه بیشتر تلاش کند غم و بندش افزون می‌شود؛ چون کسی در باتلاق که هر چه دست و پا زند بیشتر فرو می‌رود. تلاشِ او را آزاد نمی‌کند؛ فرومی‌بلعد. این لطیفه را باید به یاد داشت: سر و تهِ عالم را وارونه نگیرید. دنیا را اصیل و آخرت را تبعی مپندارید؛ که پایان این وارونگی، باتلاق است نه نجات.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.