ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 010

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

ابناء آخرت و شاخصِ طبع

«فَكُونُوا مِنْ أَبْنَاءِ ٱلْآخِرَةِ.» هر کس هم‌پالکی‌هایی دارد؛ و اینکه با چه کسانی قاطی است، چه چیز برایش جاذبه دارد و چه چیز طبعش را به اشمئزاز می‌کشاند، از مهم‌ترین شاخص‌هاست. باید خدا را شکر کرد که قرآن و نهج‌البلاغه خوشایند است. در برابر، کسانی هستند که بحثِ وحی برایشان جاذبه ندارد و حتی اشمئزاز می‌آورد.

«وَإِذَا ذُكِرَ ٱللَّهُ وَحْدَهُ ٱشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ ٱلَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِٱلْءَاخِرَةِ ۖ وَإِذَا ذُكِرَ ٱلَّذِينَ مِن دُونِهِۦٓ إِذَا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ» (زمر/۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون خدا به تنهایی یاد شود دل‌های کسانی که به آخرت ایمان ندارند بیزار می‌شود؛ و چون کسانی جز او یاد شوند ناگاه شادمان می‌گردند.

وقتی سخنِ غیر خدا شکفتگی می‌آورد و سخن خدا دل را می‌بندد، علامتِ ابناء دنیا است. وقتی سخنِ آخرت دل را می‌کشد، باید شکر کرد.

داستان دباغ و عطر؛ سم‌زداییِ طبع

مولانا در دفتر چهارم مثنوی داستان دباغی را می‌آورد که به بازار عطرفروشان می‌رود و از بوی عطر بیهوش می‌شود؛ گلاب و عنبر سود نمی‌بخشد تا آنکه بوی سرگین زیر بینی‌اش گیرند و به هوش آید. برخی طبع‌ها به سرگینِ دنیا — پول و مناسباتِ بخوربخور — خو کرده‌اند و از گلابِ ذکر بیزارند. آیه می‌گوید:

«ٱلْخَبِيثَٰتُ لِلْخَبِيثِينَ» (نور/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ناپاکان برای ناپاکان‌اند.

طبعِ خبیث، سخنِ خبیث را می‌پسندد. باید مواظب بود که فاصله‌گرفتن از پاکی و فرورفتن در سرگین یک‌شبه نیست؛ تدریجی است. اگر طبع به سرگین خو کرده، باید آرام‌آرام فضا را عوض کرد: دورۀ سم‌زدایی با آبِ پاکِ قرآن و نهج‌البلاغه و کلاسِ ذکر، تا نسبت با گلاب و عنبر بازسازی شود. آنان که هم‌اکنون از این معارف خوششان می‌آید، در دستگاهِ درست‌اند؛ فقط گاه فیلمی یا سخنی هند را به یاد می‌آورد که دنیا بسیار خوب است — و باید هشیار ماند.

آرزو و آرمان

پرسشی دربارۀ سازگاریِ برنامه‌ریزی با نهی از طولِ امل پیش می‌آید. دو عنوان هست: آرزو و آرمان. آرزو اغلب سمتِ پایین دارد و با غفلت از مرگ پیوند می‌خورد. آرمان بلندهمتی برای احقاقِ جبهۀ حق است؛ کارِ بزرگ برای حق. اگر کارِ دنیا للآخرة نباشد و للدنیا باشد — تکثیر پول روی پول، شمار کتاب و سخنرانی و دنبال‌کننده برای خود — آرزو است نه آرمان. قرآن گاه از «امانی» سخن می‌گوید: «لَيْسَ بِأَمَانِيِّكُمْ… مَن يَعْمَلْ سُوٓءًا يُجْزَ بِهِ.» و گاه امنیۀ پیامبرانه هست که شیطان در آن القا می‌کند؛ اما شاخصِ فارق، خوف از مرگ و پاسداشتِ اجل است: «خَافُوا بَغْتَةَ ٱلْأَجَلِ» و کاری کردن که به آخرت ببرد.

حبّ دنیا و سه‌گانۀ قلب

از کلمات نهج‌البلاغه: «مَنْ أَصْبَحَ عَلَى ٱلدُّنْيَا حَزِينًا فَقَدْ أَصْبَحَ عَلَىٰ قَضَاءِ ٱللَّهِ سَاخِطًا» — غمِ دنیا، خشم بر قضای خداست. «وَمَنْ أَصْبَحَ يَشْكُو مُصِيبَةً نَزَلَتْ بِهِ فَإِنَّمَا يَشْكُو رَبَّهُ» — شکایت از مصیبت، شکایت از پروردگار است. «وَمَنْ أَتَىٰ غَنِيًّا فَتَوَاضَعَ لَهُ لِغِنَاهُ ذَهَبَ ثُلُثَا دِينِهِ» — کرنش پیش توانگر به‌خاطر توانگری، دو سوم دین را می‌برد. «وَمَنْ قَرَأَ ٱلْقُرْآنَ ثُمَّ مَاتَ فَدَخَلَ ٱلنَّارَ فَهُوَ مِمَّنْ كَانَ يَتَّخِذُ آيَاتِ ٱللَّهِ هُزُوًا» — قرآن‌خوانِ جهنمی آیات را به بازی گرفته است.

و «مَنْ لَهِجَ قَلْبُهُ بِحُبِّ ٱلدُّنْيَا ٱلْتَاطَ قَلْبُهُ مِنْهَا بِثَلَاثٍ: هَمٍّ لَا يُغِبُّهُ وَحِرْصٍ لَا يَتْرُكُهُ وَأَمَلٍ لَا يُدْرِكُهُ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که دلش به دوستی دنیا زبان‌باز شود، دلش از دنیا به سه چیز می‌چسبد: اندوهی که رهایش نمی‌کند، حرصی که ترکش نمی‌گوید، و آرزویی که به آن نمی‌رسد.

همِّ رها‌نشدنی، حرصِ پیوسته، و آرزویِ نرسیدنی — جنسِ این آرزو دنیوی است نه آرمانِ جبهۀ حق. فرقِ سرگین‌غلتان با کسی که برای پایداریِ حق موشک می‌سازد، در سحرنشینی و خلوت با خدا آشکار می‌شود. باید نشست و تفاوت را فهمید.

از اشمئزاز تا شکر

شاخصِ طبع فقط نظری نیست؛ عملی است. کسی که از ذکرِ تنهای خدا دلش می‌گیرد و از سخنِ غیر خدا شاد می‌شود، محاسباتِ بندگان را بر وعده‌های الهی ترجیح داده است. برعکس، کسی که سخنِ بزرگان و آخرت دلش را می‌کشد، باید به سجدهٔ شکر برود. این شکر، نگهبانِ طبع است تا دوباره به بازارِ سرگین کشیده نشود.

داستان دباغ هشدار است: درمانِ غلط، عطرِ بیشتر بر بینیِ خوکرده به گند است. باید فضا عوض شود نه آنکه همان بینی با گلابِ اجباری آزار ببیند بی‌آنکه طبع دگرگون شده باشد. سم‌زدایی یعنی نشستنِ تدریجی در آبِ پاک تا گلاب دوباره گلاب شود.

آرمانِ حق و آرزویِ تکاثر

برنامه‌ریزیِ آرمانی با طولِ امل یکی نیست. آرمان، کارِ بزرگ برای جبهۀ حق است؛ آرزو، تکاثرِ مال و نام و دنبال‌کننده برای خود. قرآن امانیِ پوچ را رد می‌کند و جزای بدی را به عمل می‌بندد؛ و امنیۀ پیامبرانه را نیز از القای شیطان برحذر می‌دارد. فارقِ روشن، خوف از بغتة‌الاجل است: دانستنِ میرایی و شتافتن به کاری که آخرت ببرد.

حکمت‌های نهج‌البلاغه دربارۀ غم دنیا و شکایت مصیبت و کرنشِ غنا، نقشهٔ قلبِ دنیا‌زده را می‌کشد. قلبِ لهجه‌گرفته به حبّ دنیا سه چسب دارد: همّ بی‌وقفه، حرصِ ترک‌ناپذیر، املِ نارسیدنی. این امل از جنسِ آرمانِ شهیدانِ صنعتِ دفاع نیست؛ از جنسِ سرگین‌غلتانی است که مولوی نشان داد. سحرنشینی و خلوت، این دو را از هم جدا می‌کند تا انسان بداند کدام طبع را زنده نگاه داشته است.

شکرِ خوش‌آمدنِ معارف، خودش عبادت است؛ چون طبع را در سمتِ درست نگه می‌دارد. اشمئزاز از ذکر، بیماریِ ابناء دنیا است و شادمانی از غیر خدا، بشارتِ دروغین. درمان، اجبارِ ناگهانیِ عطر نیست؛ جابه‌جاییِ آرامِ بازار است: از سرگین به گلاب.

برنامه‌ریزیِ حق‌محور، طول امل نیست. تکاثرِ نام و مال برای خود، طول امل است. امنیه اگر برای جبهۀ حق باشد آرمان است؛ اگر برای خودنمایی باشد امانیِ نکوهیده. خوفِ مرگ، قطب‌نما است: هر برنامه که مرگ را محو کند مشکوک است؛ هر برنامه که مرگ را به یاد آورد و به عملِ ماندگار بخواند، نزدیک به نجات است.

غمِ از دست‌رفتنِ دنیا، اعتراض به قضاء است. شکایتِ زبانی از مصیبت، شکایت از رب است. کرنشِ پیشِ پول، دین را می‌تراشد. قرآن بی‌عمل، استهزاء است. و حبّ دنیا سه زنجیر می‌بندد: همّ، حرص، امل. بازکردنِ این زنجیر با سحر و خلوت آغاز می‌شود؛ جایی که سرگین‌غلتان از آرمان‌خواه جدا دیده می‌شود و انسان درمی‌یابد به کدام پدر ملحق خواهد شد.

ابناء آخرت بودن یعنی طبع را پای ذکر خدا نگاه داشتن و از اشمئزازِ ذکر رمیدن. داستان دباغ می‌گوید خو کردن به گند، عطر را دشمن می‌کند؛ پس باید خو را عوض کرد. آرزو و آرمان را باید با میزانِ مرگ سنجید. حکمت‌های نهج‌البلاغه نقشهٔ قلبِ دنیا‌زده را فاش می‌کند: غم، شکایت، کرنش، بازی با قرآن، و سه چسبِ همّ و حرص و امل. رهایی با سحر آغاز می‌شود و با انتخابِ هم‌پالکی ادامه می‌یابد. این فصل، پلِ میانِ طول امل و ورود به بحثِ توبه است.

پس شکرِ طبعِ سالم، مواظبت از بازگشت به سرگین، تمایزِ آرمان از آرزو، و گسستنِ سه چسبِ حبّ دنیا، چهار گامِ این فصل‌اند. با این‌ها انسان برای شنیدنِ بابِ توبه آماده می‌شود؛ توبه‌ای که طول امل آن را به تأخیر می‌افکند و سحر و خلوت آن را نزدیک می‌کند.

بدون این آمادگی، سخن از توبه نیز در همان املِ نارسیدنی گم می‌شود و دل به همّ و حرصِ تازه می‌چسبد. پس باید پیش از ورود به بابِ توبه، طبع و آرمان و جمع را راست کرد. یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.