ددرس‌گفتارها

سلام علیکم و رحمة الله و برکاته.

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم.

بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين وصلى الله على سيدنا محمد و آله الطاهر.

خب یه سوالی شده بود من این سوالایی که توی گروه انجام میدن و رفت و برگشت می‌کنن می‌بینم و تو اونجا جواب نمیدم.

حالا تو-- توی فرصت نمی‌کنم جواب بدم.

حالا تو همین جا عرض می‌کنم.

اینی که داشت "فكون من أبناء الآخرة" هر کسی تو یک به شدت همپالکی‌هایی داره و قاطیه یک عده‌ای هست و اتفاقاً از اینکه قاطیه چه آدم‌هایی هست و چه چیزهایی براش جذابه و چه چیزهایی طبع او رو به یک اشمئزاز می‌ندازه، این خودش یکی از مهم‌ترین شاخص‌هاست.

خدارو شکر که باید خدارو شکر کرد سر به سجده حق گذاشت به تمام قامت ایستاد و تشکر کرد از خدایی که الان ما قرآن می‌خونیم، نهج‌البلاغه می‌خونیم، خوشمون میاد از این بحث‌ها.

در مقابل کسایی که ممکنه واقعاً دل ندن نسبت به بحث قرآن، نه کلاس فلانی نه، برای اینی که درس و بحث قرآن براشون یا نهج‌البلاغه یا اینا براشون اون جذابیت رو نداره که حتی نعوذ بالله ممکنه یک اشمئزاز هم داشته باشه.

اینو قرآن ببینید میگه که خلاصه "وإذا ذكر الله وحده هشم عزت قلوب الذين لا يؤمنون بالآخرة".

وقتی که حرف خدا میشه می‌بینی که قلب اشمئزاز پیدا می‌کنه تو بعضیا.

اشم عزت این سوره زمره.

"اشم عزت قلوب الذين لا يؤمنون بالآخرة، وإذا ذكر الذين من دونه اذاهم یستبشرون".

وقتی که حرف دیگری زده میشه، حرف غیر خدا، می‌بینید "اذاهم یستبشرون" یهویی یک حالت بشارتی طرف دست میده و یه حالت خلاصه شکفتگی احساس می‌کنه این حرفا درسته.

اون حرفا درست نیست.

اون حرفایی که خدا میزنه درست نیست.

این حرفایی که این بندگان می‌زنن اینا درسته.

محاسباتی که اینا می‌کنن درسته.

همه حرفایی که اینا می‌زنن درسته.

اون وعده‌های الهی اینا، اینا درست نیست.

اصلاً قلب یک حالت پرهیز و اشمئزاز پیدا می‌کنه.

این میشه کسی که جزو أبناء دنیاست.

گاهی اوقات حرف بزرگواری زده میشه، حرف آخرت زده میشه، دلش می‌کشه میره.

این باید خدارو شکر کرد بابت این.

یه داستانی داره مثنوی تو همون دفتر چهارم، همون اوایل دفتر چهارمه.

داستان خیلی معروفیه.

داستان اون دباغی که میارنش توی بازار عطر فروشا.

میارنش یا میاد یادم نیست.

[نفس عمیق] میاد تو بازار عطر فروشا و بعدش خب پر عطر و اینا این چیز میشه حالش به هم می‌خوره، بیهوش میشه.

بعد میخوان به هوشش بیارن.

خلاصه هی گلاب و عنبر و نمی‌دونم عود روش هم می‌کنن و فلان می‌کنن، این به هوش نمیاد.

بعد به خانواده‌ش خبر میدن که آقا این خلاصه داره می‌میره.

این برادر این یه-- چونکه می‌دونسته یه مقداری سرگین سگ رو برمی‌داره می‌بره چیز، خلاصه می‌گیره زیر دماغ این چیزه.

از بوی گند این سرگین سگ می‌بینید این به هوش میاد.

خیلی داستان قشنگیه.

بعد اونجا، ااا مولوی میگه اونجا که بعضی از ماها شبیه جوهل می‌مونیم.

جوهل ااا حالا ادبیش میشه خرچوسونه، با ادبیش میشه سرگین‌گردان که تو این بعضی از این کارтона دیدید نشون میده مثلاً این سرگین غلتان مثلاً یه همچین.

با سرگین خیلی حال می‌کنیم به شدت.

کا-- با کار دنیا، با پول، با این چیزا، با این باید سرگین زیر بینی‌مون باشه.

بعد میزنه به این آیه که "الخبيثات للخبيثين" میگه اینا خلاصه چیزاییه که آدم‌ها به طبعشون، به طبع خبیث همین حرفای خبیث میخورن این حالا ما باید چه کرد این کسی که طبعش این مدلیه؟

اولاً [مکث] مواظب باید باشیم.

اینا که یه شبه اتفاق نمیفته که.

باید مواظب باشیم به اینی که [مکث] توی یهویی انقدر فاصله نگیریم یا انقدر قاطی این سرگین نشیم، مناسبات دنیوی بخور بخور و پول دربی‌ها رو، این از این کارا.

باید اینو مواظبت کرد.

بعدش هم اگر واقعاً طبع به اینجا رسیده که با سرگین، با بوی سرگین حال می‌کنه، اینو باید آرام، آرام خودشو فضاهاشو عوض بکنه.

آرام، آرام باید بیاد توی فضاهای دیگری.

یه دوره سم زدایی لازم داره.

بیاد بالاخره دستش به کلاسی، قرآنی، نهج‌البلاغه‌ای، به این چیزایی که آب پاک‌اند اینا.

باید با این آب پاک و این گلاب و عنبر نسبت پیدا بکنه تا آرام، آرام چیز بشه، بتونه اون دوره سم زدایی‌شو این‌ها رو داشته باشه.

حالا ماها الحمد لله خدا رو شکر که الان تو همین دستگاهیم و خوشمونم میاد از این حرفا اینها.

حالا فقط گاهی آقا فیلمون یاد هندوستون بکنو که آقا دنیا خیلی خوبه و باید ما دنیا رو چکار بکنیم و اینها، اینو لولا می‌کنم به سؤال دیگری که شد و اون سؤال این بود که می‌گفتن این برنامه‌ریزی‌ها و اینها با این عمل و آرزوهای چیز این چجوری با همدیگه سازگاره؟

ببینید ما دو تا عنوان داریم، یک عنوانش عنوان آرزوعه که در زبان خودمون هست.

یک عنوان دیگه داریم به نام آرمانه.

آرمان با آرزو فرق داره.

آرزو نوعاً یک ه-- این که میگن عمل یک حرف دنیاییه به سمت پایینه، غفلت از مرگه.

یه همچین حالت‌هایی توش وجود داره.

حالا تو نهج‌البلاغه بهتون نشون میدم.

این ویژگی غفلت از مرگ توش خیلی جدیه.

یک آرمانیه که اون آرمان یک بلندهمتی توش داره اتفاقاً.

اون مال احقاق جبهه‌ی حقه.

یعنی شما یه کار بزرگی رو برای جبهه‌ی حق می‌خواید بکنید، این میشه آرمان.

یه موقع هست نه، کارهای دنیا رو دارید انجام میدید و اون کار دنیا هم للآخرة نیست، للدنیا دارید انجام میدید.

اینها، بعد هی تو ذهنمون این است که این پولو بذاریم رو اون پول.

حالا فرق نداره.

یا این مثلاً تعداد کتابام مثلاً چقدر میشه، تعداد سخنرانی‌ها چ-- تعداد فالوورها چقدر میشه، تعداد...

یعنی گاهی آقا دنبال همین تکثیر این چیزاست برای خودش.

خب؟

این [مکث] نکته، نکته‌ی تفاوت جدی آرزو و آرمانه.

شما نگاه بکنید اینا توی قرآن گاهی اوقات به نام امانی ازش یاد میشه.

"لیس بآمانی"، "یا قوم لا آمانی أهل الكتاب".

به این آرزوها نیست که شما "من عمل سوءاً یجز به".

یه موقع هم نه، امنیه پیغمبرانه.

"من رسولاً ولا ما قال من رسولاً ولا نبیاً الا إذا تمنى ألقى الشيطان في أمنيته".

[سرفه] تو برنامه‌ریزی پیغمبرانه، این امنیه پیغمبره.

به هر جهت با این شاخص‌هایی که دادن تقریباً معلومه به خصوص خوف از مرگ و پاسداشت مرگه.

اینه که آدم بدونه که آقا من می‌میرم و این "خافوا بغتة الأجل" از این "بغتة الأجل" بترسه و شروع بکنه به کاری بکنه در این دنیا که در د آخرت می‌بره.

حالا این چون سؤال شده بود و هم جلسه قبل سؤال شده بود و آخر جلسه، این جلسه هم توی گروه هم سؤال شده بود.

اینو تا حدی گفتم که عرض شده باشد.

این، این فرصت باقی‌مانده از زمینه‌ی آنچه که داشتیم و اون "یرد جدّاً وبتا بطول العمل".

این یکی از کلمات حکمت نهج‌البلاغه است.

خیلی فوق‌العاده‌ست.

این قاعده‌ایه.

[سرفه] می‌فرماید که "وقال عليه السلام من أصبح على الدنيا حزيناً فقد أصبح لقضاء الله ساخطاً".

کسی که بر دنیا حزین است، اون غصه‌دار دنیاست خلاصه.

چرا اینجوری نشد؟

چرا اونجوری شد؟

همه‌ی اینا.

این "فقد أصبح لقضاء الله ساخطاً".

این برای قضاء الهی این ساخط است و این ناراحته از قضا الهیه.

"و من أصبح يشکو مصيبةً نزلت به" کسی که خلاصه مصیبتی که به او می‌رسه شکایت می‌کنه.

شکایت می‌کنه به این میگه به اون میگه این چه وضعیه، این چه دنیاییه، اینه.

"فقد أصبح يشکو ربه" این داره از پروردگار شکایت می‌کنه.

"و من أطی غنیًا فتواضع له لغناه ذهب ثلثا دينه" اگر کسی بره سراغ غنی یا غنی رو ببینه "فتواضع له لغناه" به خاطر اینکه پولداره به او داره ببینید این دنیا رو از چشم انداختن اینجوری‌ها.

"فتواضع له لغناه" اینه که چون که پولداره فلان ماشینو سوار میشه و این‌ها، این یه حالت تواضعی داره برای او.

یه حالت خلاصه کرنشی داره.

"فتواضع له لغناه ذهب ثلثا دينه" دو سوم دینش می‌رود.

"و من قرأ القرآن فمات فدخل النار" کسی که قرآن بخونه بمیره اون موقع وارد جهنم بشه.

"فهو ممن كان يتخذ آيات الله هزوا" این جزو کساییه که آیات خدا رو مسخره کرده.

یعنی چجوری ممکنه آدم قرآن بخونه بعد وارد جهنم بشه؟

این معلومه بازی کرده واسه با قرآن.

بازی بازی کرده وگرنه خودشو در معرض کلام وحی و نور نذاشته.

"فمن لهج قلبه بحب الدنيا" کسی که در حقیقت "لهج قلبه" قلبش "بحب الدنيا" مشغوله.

یعنی او، یعنی هی حرف دنیوی تو وجود او خیلی، ااا پررانه در وجود او خیلی می‌چرخه، میره همه.

"فمن لهج قلبه بحب الدنيا التت قلبه منها بثلاث" قلبش به سه تا چیز خلاصه خواهد چسبید.

"التت" می‌چسبه قلبش به یه چیزایی.

به سه تا چیز می‌چسبه.

"هم لا یغبّه" یه اندوهی که و دغدغه‌هایی که او رو رها نمی‌کنه.

همش رو این دغدغه، از این دغدغه به اون دغدغه، از این دغدغه به اون دغدغه.

"وحرس لا یتركه" و یک حرصی که او رو ترک نمی‌کنه و باز از این دارایی به اون دارایی، از این مطلب به اون مطلب، از این رقابت به اون رقابت "وعمل لا یدرکه" و آرزوهایی که درک نمی‌کنه اون آرزو رو و این آرزوها آرزو جنس دنیوی داره.

جنسش هم ااا انسوی نیست، آرمان نیست، جبهه‌ی حق نیست، این نیست.

طرف این نیست که آرزو داره مثل شهید تهرانی‌موعدّم که اون موشک‌ها رو بسازه که جبهه‌ی حق پایدار بمونه.

این نیست.

میگیم اینا معلومه.

به خصوص عزیزان یه مدتی با خدا بنشینیم، سحر سحرنشینی بکنیم.

یه مدتی بنشینیم خودمون تفاوت اینا رو می‌فهمیم.

می‌فهمیم اینا با هم فرق داره.

که کسی که هی داره دنیا رو مثل جوعل مثل سرگین غلتان هی داره اینو می‌غلتونه و کارش شده این و از اینم خوشش میاد و کسی که براش جبهه‌ی حق مهمه و احقاق جبهه‌ی حق.

صلى الله على سيدنا محمد و آله الطاهر