ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 014

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

تأسی به پیامبر؛ جویدنِ دنیا نه بلعیدن

میلاد پیامبر خدا و امام جعفر صادق علیهماالسلام تبریک است. از خطبۀ صد و شصت نهج‌البلاغه: «فَتَأَسَّ بِنَبِيِّكَ ٱلْأَطْيَبِ ٱلْأَطْهَرِ فَإِنَّ فِيهِ أُسْوَةً لِمَنْ تَأَسَّىٰ وَعَزَاءً لِمَنْ تَعَزَّىٰ؛ وَأَحَبُّ ٱلْعِبَادِ إِلَى ٱللَّهِ ٱلْمُتَأَسِّي بِنَبِيِّهِ وَٱلْمُقْتَصُّ لِأَثَرِهِ.»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به پیامبر پاک و پاکیزه‌ات اقتدا کن؛ که در او سرمشقی است برای کسی که اقتدا کند و دلداری برای کسی که دلداری جوید؛ و محبوب‌ترین بندگان نزد خدا کسی است که به پیامبرش اقتدا کند و پایش را جای پای او نهد.

پیامبر دنیا را «قَضَمَ ٱلدُّنْيَا قَضْمًا» می‌جوید؛ کنارِ دندان، چون آدامس، نه هول و دو‌لقمه. «وَلَمْ يُعِرْهَا طَرْفًا» — با گوشۀ چشم می‌نگریست نه خیره. لاغرترینِ اهل دنیا از حیثِ شکمِ حرص بود؛ نه بیمارِ لاغری، که دنیا را نمی‌بلعید. اگر به روح بسیار دنیایِ دولپی داده شود، تروّحش می‌میرد.

در برخی مکاتب از روحِ بخاری سخن رفته که میانِ روحِ مجرد و بدن پیوند است. در روایت آمده پیامبر سر بر سینۀ علی نهاد و روح از کفِ دستِ او گذشت و حضرت بر چهره کشید. این ساحت اگر نورانی شود، چهره صبح‌گونه می‌شود؛ چون آب در برگِ گل. طی‌الارض و تلطیفِ بدن از احکامِ روح‌گرفتنِ جسم است. اصحابِ خاص نیز باید جسمشان روحانی‌تر شود. سحرنشینان صبیح‌الوجه می‌شوند؛ سیما از اثر سجود می‌درخشد. نزدیکی به دنیا و خوردنی‌هایِ پیچیدۀ پرادویه، اخلاط را سنگین می‌کند؛ بی‌تکلفی و دوری از زخارف، روح را سبک و اخلاق را نرم می‌سازد. توجهِ زمین‌گیر — پول و ماشین و خانه و سفر و خوردنِ پیاپی — راهِ نبوت نیست؛ راهِ نبوت فاصله‌گرفتن از این‌هاست تا زمین‌گیر نشود و آتشِ خوداشتعالِ «يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِىٓءُ» خاموش نماند.

قرآن و صیقل از زمین

خواندنِ قرآن در حالِ توجهِ زمینی خطرناک است؛ ممکن است قرآن را سخت دنیوی فهم کند چون معادلاتش زمینی است. برای هم‌آهنگی با نزولِ قرآن باید از زمین صیقل یافت. در کتابِ «تنها گریه کن» مادرِ شهید معماریان پارچه‌ای بهشتی در خواب می‌گیرد و دردش آرام می‌شود؛ ارزاقِ آن‌سویی در خواب گاه سیریِ بیدار می‌آورند چون روح تحتِ عوالمِ بالا است. مسیرِ اُنس‌سویی مسیری دیگر است.

«عُرِضَتْ عَلَيْهِ ٱلدُّنْيَا فَأَبَىٰ أَنْ يَقْبَلَهَا» — دنیا بر او عرضه شد و نپذیرفت. دانست خدا چیزی را دشمن می‌دارد، او نیز؛ چیزی را کوچک شمرد، او نیز. اگر فقط همین باشد که چیزی را دوست بداریم که خدا و رسول دشمن می‌دارند و بزرگ شماریم آنچه را کوچک شمرده‌اند، برای شقاق با خدا بس است. پیامبر روی زمین می‌نشست، جلسۀ بنده می‌گرفت، کفش و جامه را خود می‌دوخت، خرِ بی‌پالان سوار می‌شد و رديف می‌برد. پردۀ پرنقش را از برابر چشم برداشت که یادِ زخارف می‌آورد. با قلب از دنیا اعراض کرد و خواست زینتش از چشم دور باشد. کسی که چیزی را دشمن می‌دارد، از دیدنش و ذکرش نیز بیزار است. در رسول خدا دلایلِ مساوئ و عیوبِ دنیاست.

باید با عقل نگریست: خدا محمد را با این ساده‌زیستی اکرام کرد یا اهانت؟ اگر اهانت گوییم، بهتانی عظیم است. اگر اکرام، پس گستراندنِ دنیا بر دیگران اهانت به آنان است. کارآفرین می‌تواند بسیار کار کند و زندگیِ شخصی‌اش بی‌پیرایه بماند. دور کردنِ دنیا از نزدیک‌ترین مردم، نزدیک‌کردنِ آن به دیگران را خیانت می‌نماید — دست‌کم در دل‌دادگی. حتی در تنگنای اقتصادی، دل می‌تواند به سمتِ جلوه‌هایِ ثروت بلغزد. باید جمعِ مؤمنانه‌ای باشد که هنجارها را جدّی کند؛ همان غارِ پیش‌گفته که دنیا در آن چیزی نباشد و روح لطیف شود. هدیۀ اصلی از پیامبر است؛ و علی علیه‌السلام فرمود: أنا عبد من عبید محمد. صلوات بر محمد و آل محمد از اذکارِ بی‌عدد و امن است؛ باید به اندازه و پیوسته گفت.

تروّح، روحِ بخاری، و سیمای سجود

جویدنِ دنیا کنارِ دندان، الگویی برای همۀ انبیا است: موسی و عیسی و داود نیز در همین افق خوانده می‌شوند. روح اگر با دولپیِ دنیا انباشته شود، لطافتش می‌میرد. پیوندِ روح و بدن در برخی تبیین‌ها با واسطه‌ای لطیف انجام می‌شود که سنگینیِ اخلاط آن را تیره می‌کند. سحر و ذکر این واسطه را سبک می‌کند؛ چهره صبح‌گونه می‌شود و بدن احکامِ روح می‌گیرد. سیمای اثرِ سجود همان درخشش است. اصحابِ نزدیکِ حجت نیز باید جسمشان روحانی‌تر شود تا بارِ ظهور را بکشند.

خوردنیِ نزدیک به مبدأ سبک‌تر از سفره‌هایِ پیچیدۀ پرادویه است. هر چه تکلف بیشتر، اخلاط سنگین‌تر و اخلاق تیره‌تر. راهِ نبوت فاصله از زمین‌گیری است؛ وگرنه حالاتِ خشک می‌آید و روغنِ چراغِ سینه‌سوخته دیگر خوداشتعال نمی‌کند. برای فهمِ قرآن باید با این صیقل هم‌افق شد؛ وگرنه آیات در خدمتِ معادلاتِ زمینی مصادره می‌شوند.

اعراضِ قلبی و اکرامِ ساده‌زیستی

خاطرۀ پارچۀ بهشتی در خوابِ مادرِ شهید نشان می‌دهد روحِ اُنس‌سویی از عوالمِ بالا تغذیه می‌شود. پیامبر دنیا را نپذیرفت چون دانست خدا چه را دشمن می‌دارد و چه را کوچک می‌شمرد. دوستی با مبغوضِ خدا و تعظیمِ محقَّرِ او، شقاقِ کافی است. نشستنش بر زمین، دوختنِ کفش، سواری بر خرِ بی‌پالان، و برداشتنِ پردۀ زخارف، همه یک پیام دارند: دل ندادن. اعراض با قلب ممکن است همراه با کارِ دنیا باشد؛ اما زینت را از چشم دور می‌خواست. کسی که چیزی را دشمن می‌دارد از دیدنش نیز بیزار است.

سؤالِ عقلیِ خطبه قاطع است: ساده‌زیستیِ پیامبر اکرام است یا اهانت؟ اکرام. پس بسطِ دنیا بر دیگران در مقیاسِ دل‌دادگی اهانت است. کارآفرین می‌تواند بسیار بسازد و خود ساده بزید. جمعِ مؤمنانه باید این هنجار را نگه دارد تا غارِ زهد زنده بماند. هدیۀ پیامبر صلوات و تأسی است؛ و علی خود را عبدِ محمد خواند. صلوات ذکری امن و بی‌عدد است که باید پیوسته بر زبان و دل جاری باشد.

این فصل میلاد را به برنامۀ زیست بدل می‌کند: تأسی یعنی جویدن نه بلعیدن، گوشه‌چشمی نه خیره، اعراضِ قلبی نه رها کردنِ کار، و جمعِ مؤمنانه نه غرقِ زخارف. بدون این‌ها امیدِ آخرت بی‌عمل و زبانِ زاهدانه با کردارِ راغبانه ادامه می‌یابد؛ همان آفتی که حکمت از آغاز نهی کرد.

تأسی به پیامبر فقط ستایشِ تاریخی نیست؛ الگوی مصرف و نگاه است. جویدنِ کنارِ دندان یعنی دنیا را لازم دانست اما نپرستید. خیره نشدن یعنی دل نسپردن. لاغریِ شکمِ حرص یعنی سیری از زخارف. این الگو در همۀ انبیا تکرار می‌شود تا معلوم شود راهِ خدا از بلعِ دنیا نمی‌گذرد.

اگر روح با خوراکِ پیچیده و توجهِ زمینی سنگین شود، تروّح می‌میرد. سبک‌شدنِ اخلاط با سحر و ذکر، چهره را صبح‌گونه و بدن را پذیرای احکامِ روح می‌کند. سیمای سجود همین نشانه است. اصحابِ خاص نیز باید این تلطیف را طی کنند تا بارِ یاریِ حجت را بکشند.

فهمِ قرآن در حالِ زمین‌گیری خطرناک است؛ آیات در خدمتِ معادلاتِ سود و شهرت مصادره می‌شوند. صیقل از زمین، شرطِ همخوانی با نزول است. خواب‌هایِ اُنس‌سویی و ارزاقِ لطیف نشان می‌دهند روح می‌تواند از بالا تغذیه شود اگر توجه آن‌سو باشد.

ابای پیامبر از قبولِ دنیا، پیروی از بغض و تحقیرِ الهی است. دوستی با مبغوضِ خدا شقاق است. زندگیِ او — نشستن بر زمین، دوختنِ کفش، خرِ بی‌پالان، برداشتنِ پردۀ زخارف — تفسیرِ عملیِ اعراضِ قلبی است. کار می‌کرد و دل نمی‌داد؛ زینت را از چشم دور می‌خواست.

سؤالِ اکرام یا اهانت، میزانِ تمدنِ ایمانی است. اگر ساده‌زیستیِ پیامبر اکرام است، دل‌دادن به بسطِ دنیا اهانت به خویشتن است. کارآفرینی با زندگیِ شخصیِ بی‌پیرایه جمع می‌شود. جمعِ مؤمنانه باید این هنجار را زنده نگه دارد تا غارِ زهد خالی نشود.

هدیۀ میلاد، تأسی و صلوات است. علی خود را عبدِ محمد خواند؛ و سعدی عشقِ محمد و آل را بسنده دانست. صلوات ذکری امن و بی‌عدد است که باید پیوسته گفته شود تا دل از زخارف جدا بماند و به اثرِ نبی نزدیک شود.

بدین‌سان حلقۀ دنیا و آخرت در سیمای پیامبر تمام می‌شود: امیدِ آخرت با عملِ تأسی؛ توبه با اعراض از زخارف؛ و جمعِ مؤمنانه با هنجارِ ساده‌زیستی. این‌ها ادامهٔ همان نهی از امیدِ بی‌عمل و کردارِ راغبان است.

قضمِ دنیا قضماً فقط توصیۀ اخلاقی نیست؛ شرطِ بقایِ تروّح است. بلعِ دنیا روح را سنگین و بدن را کدر می‌کند. گوشه‌چشمی به دنیا، دل را آزاد می‌گذارد برای ذکر. این آزادی همان چیزی است که اصحابِ خاص برای یاریِ حجت نیاز دارند.

سیمای اثرِ سجود نشانۀ بیرونیِ تلطیفِ درونی است. سحرنشینان صبیح‌الوجه می‌شوند چون روح بخاری‌شان سبک شده است. در برابر، خوردنی‌هایِ پیچیده و توجهِ پولیِ دائمی اخلاط را سنگین و اخلاق را تیره می‌کند. راهِ نبوت فاصله از این سنگینی است.

قرآن در فضایِ صیقل نازل شده است. همگام‌شدن با آن بدون فاصله از زمین‌گیری ممکن نیست؛ وگرنه تفسیر، توجیهِ حرص می‌شود. خواب‌ها و ارزاقِ لطیفِ اُنس‌سویی نشان می‌دهند تغذیه از بالا ممکن است اگر قبله عوض شود.

ابای پیامبر از دنیا پیروی از بغضِ الهی است. تعظیمِ آنچه خدا کوچک شمرده، شقاق است. زندگیِ عملیِ او تفسیرِ این اباست: نشستن بر زمین، دوختن، سواریِ ساده، برداشتنِ پردۀ زخارف. اعراضِ قلبی با کارِ دنیا جمع می‌شود؛ دل‌دادن نه.

اگر ساده‌زیستیِ پیامبر اکرام است، دل‌باختگی به زخارف اهانت به خویش است. کارآفرینی می‌تواند بزرگ باشد و زندگی شخصی کوچک. جمعِ مؤمنانه باید این نسبت را نگه دارد. صلوات و تأسی، هدیۀ میلاد و ادامۀ نهی از کردارِ راغبان است.

علی عبدِ محمد است؛ و راه، اقتدای به اثر است. محبوب‌ترین بنده متأسی است. این جمله برنامه‌ای تمام برای خروج از آفاتِ سلوک است: از امیدِ بی‌عمل تا زبانِ زاهدانه با کردارِ راغبانه، علاجش تأسیِ عملی به قضم و اعراض و ساده‌زیستی است.

صلوات را باید بی‌عدد و پیوسته گفت تا ذکرِ زخارف کم شود و ذکرِ نبی زیاد. این ذکر، پلِ میانِ میلاد و زیستِ روزانه است.

در تنگنای اقتصادی نیز دل می‌تواند به سمتِ جلوه‌هایِ ثروت بلغزد؛ از این‌رو بحث فقط برای توانگران نیست. دل‌دادگی آفتِ مشترک است. جمعِ مؤمنانه با هنجارِ جدّیِ زهد، پناهگاه است؛ همان غارِ کهف در لباسِ امروز. روح که لطیف شد، فهم‌ها و کارها عوض می‌شود و بسیاری از گره‌ها بی‌زورِ زخارف باز می‌گردد.

سعدی گفت عشقِ محمد و آل بس است. این بس بودن، برنامۀ حذفِ زوائد است: آنچه برای تأسی لازم نیست، بار است. صلوات و اقتدا، دو بالِ خروج از آفات‌اند. بدون آن‌ها امیدِ آخرت شعار می‌ماند و کردار، کردارِ راغبان.

پس میلاد را باید با تجدیدِ عهدِ قضم و اعراض و ساده‌زیستی و جمعِ مؤمنانه و ذکرِ صلوات پاسخ داد؛ تا حلقۀ دنیا و آخرت در سیمای نبی بسته شود و راهِ حکمتِ صد و پنجاه ادامه یابد.

این پاسخِ عملی، همان چیزی است که احبّ العباد را می‌سازد: متأسی بودن، نه فقط دوستدارِ نامِ پیامبر بودن. نام بدون اثر، دوگانگیِ زبان و عمل را بازمی‌گرداند؛ اثر بدون نام نیز گم می‌شود. جمعِ نام و اثر در صلوات و تأسی، ختمِ این فصل است.

این عهد را باید در دل نوشت و در جمعِ مؤمنانه تمرین کرد تا زخارف دوباره پرده نشوند و چشم به قضم و اعراض عادت کند.

بدون تمرینِ جمعی، تأسی فردی زود می‌فرساید؛ چنان‌که تردمیلِ تنهایی رخت‌آویز می‌شود. غارِ هنجار، کارخانۀ متأسی‌ساختن است.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.