ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 006

مقدمه و تلاوت آیات خلافت الهی انسان

برای حفظ و سلامت ما، همهٔ دانشجویان، زائران، پدران، مادران، معلمان و اساتید، صلوات ختم بفرمایید: اللهم صل علی محمد و آل محمد.

بسم الله الرحمن الرحیم.

«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ۖ قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ * وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ * قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ * قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَائِهِمْ ۖ فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسْمَائِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ» (بقره/۳۰-۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در زمین جانشینی خواهم گماشت»، گفتند: «آیا در آن کسی را می‌گماری که در آن فساد انگیزد و خون‌ها بریزد، در حالی که ما با ستایش تو [تو را] تنزیه می‌کنیم و برای تو تقدیس می‌نماییم؟» فرمود: «من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.» و همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه کرد و گفت: «اگر راستگویید مرا به نام‌های اینان خبر دهید.» گفتند: «منزهی تو! ما را دانشی جز آنچه به ما آموخته‌ای نیست؛ بی‌تردید تویی آن دانای باحکمت.» فرمود: «ای آدم! آنان را به نام‌های اینان خبر ده»؛ پس چون آنان را به نام‌هایشان خبر داد، فرمود: «آیا به شما نگفتم که من نهانِ آسمان‌ها و زمین را می‌دانم و آنچه را آشکار می‌کنید و آنچه را پنهان می‌داشتید می‌دانم؟»

السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.


انسان‌شناسی؛ اصل موضوعهٔ تمام علوم انسانی و تجربی

اهمیت این دسته از آیات و آیات مشابهی که دربارهٔ حقیقت وجودی انسان بحث می‌کنند در این نکته نهفته است که در واقع پیرامون اصلِ موضوعهٔ تمام علوم انسانی سخن می‌گویند. تمام رشته‌های علوم انسانی، از اقتصاد گرفته تا فلسفه و علوم سیاسی و حتی شاخه‌ای مانند علم پزشکی، در گام نخست باید تعریف مشخص خود را از «انسان» ارائه دهند؛ زیرا تا در این اصلِ بنیادین و تعریف مبنایی به تفاهم نرسیم، در حل و فهم بسیاری از مسائل به نقطهٔ مشترک نخواهیم رسید.

بنابراین، ریشهٔ بسیاری از منازعات علمی و فکری در مبناهاست، نه در بناها. اختلاف مبنایی یعنی آنکه مشخص شود هر کس چه تعریفی از انسان ارائه می‌دهد و بر پایهٔ همان تعریف، چه بنا و نظامی می‌خواهد پایه‌ریزی کند.

آثار این زاویهٔ دید حتی در علومی چون پزشکی نیز لاجرم آشکار می‌شود، چرا که موضوع پزشکی نیز بدن انسان است. با این حال، پزشکیِ مادیِ امروز تفاوتی بنیادین با دامپزشکی ندارد؛ یعنی به لحاظ نگرشِ پایه‌ای همان دیدگاهی را دارد که در بررسی فیزیولوژی بدن حیوانات به کار می‌رود. همان‌گونه که جسم یک حیوان (مانند پلنگ یا گوزن) کاوش می‌شود، با همان تئوری و نگاه مادی نیز جسم انسان بررسی می‌گردد. اگر حقیقت و تعریف جامع انسان تغییر یابد و در این اصلِ موضوعه تعریف متفاوتی عرضه شود، قطعاً تحول آن باید در رویکرد پزشکی هم نمایان شود؛ چرا که پزشکی با بدن چنین ترکیبی سر و کار دارد.

تعریف حقیقت و جایگاه انسان، زیربنایی‌ترین مسئله در تمامی این معارف است. اگر این جایگاه به درستی تبیین شود، بسیاری از شاخه‌های معرفتی بر مدار صحیح شکل می‌گیرد و چنانچه درست شناخته نشود، آن ساختارها نیز تثبیت نخواهند شد؛ چرا که نظام‌های رفتاری بر بنیاد همین انسان‌شناسی قوام می‌یابند.

حتی اقتصاد صرفاً چند فرمول مکانیکی و ریاضی نیست. برای نمونه، دانشمندان اقتصاد مادی مدعی‌اند که دادوستد همانند رباست:

«...قَالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَا ۗ وَأَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا...» (بقره/۲۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...گفتند: «دادوستد نیز مانند ربا است» در حالی که خدا دادوستد را حلال، و ربا را حرام گردانیده است...

در رویکرد مادی می‌گویند بیع و ربا تفاوتی با یکدیگر ندارند و ربا نوعی از بیع و سازوکاری کاملاً پذیرفته‌شده است که فرمول‌های خاص خود را دارد؛ اما اگر تعریف مبنایی انسان عوض شود، چارچوب تمام این معادلات اقتصادی دگرگون خواهد شد.


ساحت‌های «زمان‌مند» و «لازمان» در فهم مراتب هستی

پس از گفت‌وگوی فرشتگان با خداوند (که نوعی استفهام، استعلام و شاید در ضمنِ آن اظهار شایستگیِ خویش بود)، خداوند حقیقت انسان را در میدان آزمون آشکار ساخت و فرمود:

«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ...» (بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه کرد...

در فهم این‌گونه آیات و مسائلی که مربوط به ساحتِ «لازمان» (فرازمان) است، باید واژگانی چون «ثمّ» (سپس) را با دقت و در مرتبهٔ خود درک کرد. ذهن باید بیاموزد که احکام امور زمان‌دار را با احکام حقایق مجرد و فرازمانی خلط نکند. اگر ذهن دقیق بار بیاید و منطق تعقلی و مفاهیم انتزاعی را خوب درک کند، دچار این آمیختگی احکام نخواهد شد.

به عنوان مثال، اگر فرض شود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) یک شب جمعه معراج داشته‌اند و شب جمعهٔ بعدی نیز معراج دیگری واقع شده است: 1. از منظر زمینی و مادی: معراج دوم پس از معراج نخست روی داده است؛ این اقتضای بستر زمان‌مندِ عالم خاک است. 2. از منظر عالم بالا و ساحت فرازمان: اساساً تقدم و تأخر زمانی و تعدد «معراج اول» و «معراج دوم» معنا ندارد؛ همگی یک حقیقت واحدند و تعدد در آن راه ندارد.

اینکه ذهن ممکن است در ابتدا شگفت‌زده شود و بپرسد «چگونه یک حقیقت از این سو دو واقعه و از آن سو یک وحدت است؟»، ریشه در انس و عادت مداوم ذهن به قالب زمان دارد. ذهن چنان با افق زمان مأنوس شده که تجسم ساحت لازمان برایش دشوار است.

برای تقریب به ذهن می‌توان تقدم و تأخر رتبی را مثال زد: عدد ۲ قبل از عدد ۳ و عدد ۳ بعد از عدد ۲ است، اما این تقدم و تأخر هیچ ارتباطی به گردش زمان، دیروز و فردا ندارد؛ بلکه ترتبی عقلی و غیرزمانی است. اگر ذهن تمرین کند و احکام هر عالم را در جایگاه خودش بنشاند، گره‌های ادراکی گشوده خواهد شد.


پاسخ به یک شبهه: ارتقای وجودی و حقیقت ازلی نبوت

گاهی می‌پرسند: «آیا پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در همان بدو ولادت خلیفة‌الله بودند یا اینکه با عبادت، سلوک و مجاهدت رشد کردند و به این مقام نائل آمدند؟ اگر با تلاش ارتقا یافتند، پس معنای روایاتی چون حدیث زیر چیست؟»

«كُنْتُ نَبِيّاً وَآدَمُ بَيْنَ الْمَاءِ وَالطِّينِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من پیامبر بودم در حالی که آدم هنوز میان آب و گل بود.

این شبهه ناشی از خلط احکام عالم زمان با ساحت فرازمان است. در قوس صعود و در بستر زمان، پیامبر عبادت کرده، مجاهدت نموده و در مراتب کمالی بالا آمده‌اند؛ اما هنگامی که به افق اعلای کمال نائل گشتند، دریافتند که از ازل (ازلیتی فرازمانی، نه امتداد یافته در زمان گذشته) مجرای تمام فیوضات الهی به دست حقیقت خودشان بوده است.


حقیقت «كُلُّهُمْ نُورٌ وَاحِدٌ» در ساحت تجرد

در مقام اتحاد وجودی، کسی که صاحب مقامی ملکوتی می‌شود، عین آن مقام می‌گردد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) دارای آن مقام بلند است؛ یعنی وجود شریفش عین آن حقیقت است. امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) نیز همان مقام را داراست، و امامان معصوم بعد از ایشان نیز عیناً حائز همان رتبه و مقام‌اند.

«كُلُّهُمْ نُورٌ وَاحِدٌ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همگی آنان نوری یگانه هستند.

کثرت و تعدد در نشئهٔ پایین و عالم ماده پدیدار می‌گردد، اما در ساحت اعلی و افق تجرد، تمام این انوار قدسی در حقیقت یک نور واحدند.

وحدت نوری در مقام تجرد و کثرت در نشئهٔ ماده

نور واحد هنگامی که در مراتب پایین و شبکه‌های گوناگون نزول می‌یابد، به اشکال گوناگون دیده می‌شود. در نشئهٔ ماده و عالم کثرت، امام حسن (علیه‌السلام) با امام حسین (علیه‌السلام) تمایز ظاهری دارند و هر یک تشخصی جداگانه دارند؛ اما در آن ساحت اعلا، حقیقت مسئله، اتحاد با یک مقام و واجد بودن یک حقیقت یگانه است. یعنی خودِ آن حقیقت و درجه‌اند:

«...هُمْ دَرَجَاتٌ عِندَ اللَّهِ...» (آل‌عمران/۱۶۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...آنان خود درجاتى در نزد خدا هستند...

قرآن نمی‌فرماید «لَهُمْ دَرَجَاتٌ» (برای آنان درجاتی هست)، بلکه می‌فرماید «هُمْ دَرَجَاتٌ»؛ یعنی خودِ وجود آنان همان درجه است. وقتی هر دو همان درجه باشند، در حقیقت یک وجودند. تظاهر به کثرت مربوط به این نشئهٔ پایینی است؛ زیرا ماده صورت، جرم و جسم می‌پذیرد و بدین ترتیب آن نور یگانه در چهارده مظهر و جلوه آشکار می‌گردد. اما در ساحت تجرد، لزومی به این تکثر نیست؛ چرا که در آنجا نه زمان راه دارد و نه جرم و جسم.

در قوس صعود، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ارتقا می‌یابند و درمی‌یابند که همهٔ فیوضات و هدایت‌ها از ازل به مجرای وجودی خود ایشان بوده است؛ ازلی که فرازمانی است. این مجرا بودن برای امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و دیگر اوصیا و در مرتبهٔ نازل‌تر برای انبیای الهی نیز برقرار است، همان‌گونه که دربارهٔ گواهی انوار قدسی در آیهٔ شریفه گذشت:

«فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِن كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَىٰ هَٰؤُلَاءِ شَهِيدًا» (نساء/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چگونه خواهد بود آن‌گاه که از هر امتى گواهی بیاوریم، و تو را بر این [گواهان] گواه آوریم؟

بنابراین معراج از منظر عالم خاک ممکن است متعدد باشد، اما در عالم بالا امری واحد و فراتر از دیروز و امروز است.


حقیقت اسماء الهی: حقایق عینی و کارگزاران هستی

خداوند در جریان آفرینش انسان می‌فرماید:

«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه کرد و گفت: «اگر راستگویید مرا به نام‌های اینان خبر دهید.»

در این آیه باید به ضمیرِ «عَرَضَهُمْ» و اشارهٔ «هَٰؤُلَاءِ» دقت کرد. خداوند با این تعابیر، از اسماء به عنوان موجوداتی حقیقی و دارای شعور سخن می‌گوید، نه صرف مفاهیم ذهنی یا الفاظ اعتباری. در فضای روایات نیز اسماء الهی موجودات و حقایقی خارجی هستند که در نظام تکوین منشأ اثر و کارکردند.

در روایتی در کتاب کافی پیرامون دعای حفظ قرآن آمده است:

«وَأَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الَّذِي وَضَعْتَهُ عَلَى اللَّيْلِ فَأَظْلَمَ، وَبِاسْمِكَ الَّذِي وَضَعْتَهُ عَلَى النَّهَارِ فَاسْتَنَارَ، وَبِاسْمِكَ الَّذِي وَضَعْتَهُ عَلَى الْأَرْضِ فَاسْتَقَرَّتْ، وَبِاسْمِكَ الَّذِي وَضَعْتَهُ عَلَى الْجِبَالِ فَرَسَتْ... وَبِاسْمِكَ الَّذِي تُحْيِي بِهِ الْمَوْتَى...» (الکافی، ج۲، ص۵۷۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از تو می‌خواهم به حق آن نامت که بر شب نهادی پس تاریک شد، و به آن نامت که بر روز نهادی پس روشن گردید، و به آن نامت که بر زمین نهادی پس استقرار یافت، و به آن نامت که بر کوه‌ها نهادی پس استوار گشت... و به آن نامت که مردگان را با آن زنده می‌کنی...

این تعابیر نشان می‌دهد که این اسماء صرف لفظ و مفهوم ذهنی نیستند؛ چرا که الفاظ و مفاهیم ذهنی به تنهایی نمی‌توانند چنین تصرفات و آثاری در عالم تکوین ایجاد کنند.


مراتب اسم اعظم و مقام «اسم مستأثر»

دربارهٔ حقیقت اسم اعظم، روایتی از امام محمد باقر (علیه‌السلام) در کافی نقل شده است که ماجرای تخت بلقیس در سورهٔ نمل را نیز تبیین می‌کند:

«قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ...» (نمل/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسی که دانشی از کتاب نزد او بود گفت: «من پیش از آنکه چشمت برهم خورد آن را نزد تو می‌آورم»...

امام باقر (علیه‌السلام) در تشریح این توانمندی می‌فرمایند:

«إِنَّ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ عَلَى ثَلَاثَةٍ وَسَبْعِينَ حَرْفاً، وَإِنَّمَا كَانَ عِنْدَ آصَفَ مِنْهَا حَرْفٌ وَاحِدٌ فَتَكَلَّمَ بِهِ فَخُسِفَ بِالْأَرْضِ مَا بَيْنَهُ وَبَيْنَ سَرِيرِ بِلْقِيسَ حَتَّى تَنَاوَلَ السَّرِيرَ بِيَدِهِ، ثُمَّ عَادَتِ الْأَرْضُ كَمَا كَانَتْ أَسْرَعَ مِنْ طَرْفَةِ عَيْنٍ، وَنَحْنُ عِنْدَنَا مِنَ الِاسْمِ الْأَعْظَمِ اثْنَانِ وَسَبْعُونَ حَرْفاً، وَحَرْفٌ وَاحِدٌ عِنْدَ اللَّهِ تَعَالَى اسْتَأْثَرَ بِهِ فِي عِلْمِ الْغَيْبِ عِنْدَهُ، وَلَا حَوْلَ وَلَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِيِّ الْعَظِيمِ» (الکافی، ج۱، ص۲۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اسم اعظم الهی هفتاد و سه حرف است؛ آصف تنها یک حرف از آن را می‌دانست که به آن سخن گفت و زمین میان او و تخت بلقیس درهم پیچید تا آن تخت را با دست گرفت، سپس زمین سریع‌تر از یک چشم برهم‌زدن به حال اول بازگشت. نزد ما هفتاد و دو حرف از اسم اعظم وجود دارد و یک حرف نزد خدای تعالی است که در علم غیب خویش به خود اختصاص داده است (اسم مستأثر)، و هیچ نیرو و توانی جز به خدای والای بزرگ نیست.

اسم مستأثر همان اسمی است که خداوند در علم غیب مخصوص خویش گردانیده است. امام خمینی (ره) در تعلیقات بر *فصوص الحکم* و نیز در طلیعهٔ وصیت‌نامهٔ سیاسی الهی خود مبنای عرفانی دقیقی را مطرح می‌کنند و بیان می‌دارند که انوار قدسی اهل‌بیت (علیهم‌السلام) حتی به مرتبهٔ این اسماء مستأثره نیز احاطه و وقوف وجودی دارند.

تمایز بنیادین میان علم حصولی و علم حضوری

برای ورود به بحث حقیقتِ اسماء الهی، نیازمند مقدمه‌ای معرفت‌شناختی هستیم. در یک تقسیم‌بندی اساسی در حکمت اسلامی، علم به دو قسم «حصولی» و «حضوری» تقسیم می‌شود:

۱. علم حصولی (حصول صورت شیء در ذهن)

علم حصولی شناختی است که عموم انسان‌ها در تعاملات روزمره و مطالعات نظری با آن سر و کار دارند؛ بدین معنا که صورتی ذهنی از یک واقعیتِ عینی و خارجی در ذهن منعکس می‌شود. برای نمونه، هنگامی که به یک شیء خارجی مانند گوشی تلفن همراه می‌نگرید، آن شیء واقعیتی در خارج است و شما نیز وجودی متمایز از آن دارید. آنچه از این شیء نزد شما حاصل می‌شود، صرفاً یک «صورت ذهنی» است. در اینجا دو گانگی میان «عالم» و «معلوم» برقرار است و بلافاصله مسئلهٔ بنیادین انطباق یا عدم انطباق صورت ذهنی با واقعیت عینی پیش می‌آید که اثبات این مطابقت در معرفت‌شناسی به‌هیچ‌وجه امر ساده‌ای نیست.

اساساً اطلاق واژهٔ «دانایی و علم حقیقی» بر صرفِ انباشت مفاهیم ذهنی محل تردید است. در منطق قرآن کریم نیز واژهٔ «علم» با تجمیع اصطلاحات انتزاعی یا تکنیک‌های صرفاً حوزوی و دانشگاهی تطابق ندارد؛ بلکه علوم حصولی در حقیقت باید معبر و پلی به سوی «علم حضوری» باشند.

۲. علم حضوری (شهود عین معلوم)

علم حضوری یعنی شهود بی‌واسطهٔ حقیقتِ شیء، به‌گونه‌ای که عینِ وجود معلوم نزد عالم حاضر است، نه صورت ذهنی آن. ملموس‌ترین نمونهٔ آن درک «درد» در وجود خود انسان است؛ هنگامی که دچار رنج یا دردی می‌شوید، خودِ درد در جان شما حاضر است و دیگر مسئلهٔ مطابقت یا عدم مطابقت صورت ذهنی با خارج معنا ندارد، چرا که خودِ واقعیت بی‌پردگی یافته است.

یکی از اساتید برجستهٔ ما در تبیین نسبت علم حصولی با حقیقتِ عینی مثال زیبایی می‌زدند: فرض کنید سرندی (غربالی مشبک) را در اعماق اقیانوس فرو ببرید و بیرون بکشید؛ آنچه لای شبکه‌های آن سرند باقی می‌ماند صرفاً اندکی رطوبت است. نسبت مفاهیم ذهنی ما با حقایق عینی هستی، مانند نسبت همان رطوبت ناچیز روی سرند با عظمت بی‌پایان اقیانوس است. مفاهیم ذهنی تنها حکایتی رقیق از واقعیت دارند؛ در حالی که در علم حضوری و شهودی، ساحت وجودی انسان باید چنان فراخ شود که خودِ معلوم را در بر گیرد.

بنابراین، در آیهٔ شریفهٔ تعلیم اسماء («وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا»)، گفت‌وگو از انتقال یک سلسله مفاهیم و الفاظ حصولی نیست، بلکه سخن از افاضه و انکشاف حقایق عینی هستی است.


امتناع اکتناه ذات واجب‌التعالی

در حکمت و عرفان اسلامی، «ذات واجب‌التعالی» حقیقتی است که نه معلومِ احاطیِ احدی واقع می‌شود و نه معروفِ کسی است؛ چنان‌که حضرت امام خمینی (ره) در کتاب شریف *مصباح الهدایة إلی الخلافة و الولایة* تصریح می‌کنند که ذات اقدس الهی حتی برای انبیای عظام نیز مجهول‌الکُنه است، چه رسد به دیگران؛ زیرا شناخت ذات الهی مستلزم «اکتناه باری‌تعالی» (احاطه بر حقیقت نامتناهی حق) است و احاطه بر نامتناهی ناممکن است:

«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» (حدید/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چیزى داناست.

در فهم عرفی و عمومی گفته می‌شود: «آب دریا را اگر نتوان کشید / هم به قدر تشنگی باید چشید». این سخن در جای خود تمثیل صحیحی است؛ اما اگر با دریایی مواجه باشیم که بسیط محض باشد، یعنی عمق آن عین سطح و باطن آن عین ظاهرش باشد، اگر دسترسی به ژرفای آن ناممکن بود، دسترسی به ظاهر و سطح آن نیز ناممکن خواهد بود؛ چرا که ترکیب و تعدد در آن راه ندارد. از این رو، ذات حق در کمال عزت و بی‌نیازی خویش مستغرق است و هیچ موجودی راهی به کنه ذات او ندارد.

این امر همانند نگاه کردن به خورشید است؛ گرچه عرفاً می‌گوییم «خورشید را دیدیم»، اما در نگاه دقیق، آنچه چشم ما دیده است صرفاً پرتو و نور خورشید است، نه جرم و ذات آن؛ چرا که شدت روشنایی نور خورشید خود مانع از نگریستن مستقیم به مرکز آن می‌گردد.

مقام عماء و غیب‌الغیوب در معرفت ذات

در متون حکمی، روایی و در منظومهٔ اشعار اهل معرفت، به حقیقت پنهانی ذات حق به سبب شدت پیدایی‌اش اشاره شده است:

«يَا مَنِ اخْتَفَى لِفَرْطِ نُورِهِ، الظَّاهِرُ الْبَاطِنُ فِي ظُهُورِهِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای آن‌که از شدتِ روشنایی و فزونی نور خویش پنهان گشته است، و ای آشکاری که در عینِ پیدایی‌اش ناپیداست!

این همان ذات واجبی است که در کلام وحی با وصف آغازین و فرجامین، و پیدایی و نهانی مطلق توصیف شده است:

«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» (حدید/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست اول و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چیزی داناست.

در اصطلاحات عرفانی و لسان اهل‌بیت (علیهم‌السلام) از این ساحت با عناوینی چون «مقام عماء»، «ذات عماء» یا «غیب‌الغیوب» یاد می‌شود؛ ساحتی از بطون مطلق که دستِ هیچ ادراکی بدان نمی‌رسد. سهم اندیشهٔ ما از پی بردن به ذات نامتناهی حق تنها در همین حد است که به تعبیر حافظ:

کَس ندانِست که منزلگهِ مقصود کجاست این‌قدَر هست که بانگِ جَرَسی می‌آید

کلِ بهرهٔ ما از ذات‌شناسی به همان اندازه است که با دیدن تابش پرتوهای نور خورشید، درمی‌یابیم مبدئی نورافشان در کار است؛ اما حقیقتِ جرم خورشید فراتر از تاب نگریستن است.


تکثر در ساحت اسماء و شؤون وجودی

تنها هنگامی که از ساحت غیبِ ذات به مرتبهٔ ظهور تنزل می‌یابیم، افق خداشناسی، معرفت و علم به اسماء الهی گشوده می‌شود. در این افق است که خداوند با اسمائی چون «عزیز»، «حکیم»، «قدیر» و «علیم» شناخته می‌شود.

برای تقریب به ذهن، وجود انسانی را در نظر بگیرید: وقتی در برابر شخصی قرار دارید، می‌دانید که او دارای یک حقیقتِ واحد به نام «روح» است و شما با یک کالبد بی‌جان سخن نمی‌گویید. اما آیا ارتباط شما مستقیماً با خودِ حقیقتِ بسیطِ روح اوست؟ خیر؛ بلکه حقیقتِ روح با انضمام یک صفت یا شأن، اسمی خاص می‌پذیرد و متجلی می‌شود:

  • روح با صفت شنیدن، مظهر «سمیع» می‌گردد.
  • روح در مقام سخن گفتن، مظهر «متکلم» می‌شود.
  • روح در هنگام برداشتن وزنه‌ای سنگین، مظهر «قدیر» به شمار می‌آید.

آن ذاتِ انسانی در واقع یک حقیقتِ بسیط است؛ اما هنگامی که در قالب شؤون و جلوه‌های گوناگون ظاهر می‌شود، این اسماء و اوصاف از یکدیگر متمایز و تفکیک‌پذیر می‌گردند. در اینجا نیز مفهوم انتزاعیِ شنیدن مطرح نیست، بلکه صفتِ شنوایی عیناً و حقیقتاً در شخص جریان یافته است.


نظام تجلی؛ تمثیل دریا و امواج

اسماء الهی در حقیقت همان پرتوها و جلوه‌های ذات یگانه‌اند؛ نسبتی همانند پرتوهای نور به خورشید، یا امواج به دریا.

چنان‌که در بیانات اهل معرفت و ائمهٔ هدی (علیهم‌السلام) تمثیل شده است، اقیانوسی پهناور را در نظر آورید که امواج بی‌شماری بر سطح آن شکل می‌گیرد. آیا آن موج‌ها چیزی جدا از خود اقیانوس‌اند؟ آیا با پیوندی عارضی به آب چسبیده‌اند؟ بی‌تردید در متن و حقیقتِ تک‌تکِ آن امواج، چیزی جز خودِ آب اقیانوس جریان ندارد؛ با این حال، هر موجی جلوه‌ای خاص و تمایزی ظاهری (کوتاه، بلند، خروشان) دارد.

نظام تجلی یعنی همین حقیقت: خدای متعال یک حقیقت واحد و بی‌نهایت است، و ماسوی‌الله شؤون، اطوار، جلوه‌ها و تجلیاتِ همان حقیقتِ یگانه‌اند.

حقیقتِ بی‌نهایت هیچ مجالی برای غیر باقی نمی‌گذارد. اگر نامتناهی بودن خداوند را درست بفهمیم، نباید آن را مانند جسمی مادی در کنار سایر اجسام تصور کرد؛ نظیر اتاقی که اگر فردی در آن قرار گیرد، فضایی را اشغال کند و هوا را از آن نقطه عقب براند. خداوند نامتناهیِ محیط بر همهٔ مراتب هستی است و تمامی موجودات جلوه‌های پیوستهٔ فیض و شأن او هستند.

نقد پندار «خدای رخنه‌پوش» و توحید افعالی

تصور عامیانه و مادی‌گرایانه از خداوند گاهی او را موجودی در عرض سایر موجودات می‌پندارد؛ گویی خدا تنها در «فضاهای خالی و مجهولات» حضور دارد و اگر بتوان با تلمبه‌ای هوای یک محفظه را تخلیه کرد، خدا در آن خلأ جای می‌گیرد. این تلقیِ باطل در توحید افعالی نیز سر برمی‌آورد؛ یعنی پنداشتنِ خدا به عنوان «خدای رخنه‌پوش» (God of the gaps).

در این دیدگاه نادرست، گمان می‌شود آنچه علتش را می‌دانیم کارِ اسباب مادی و خودِ ماست و هر جا علم تجربی از تبیین پدیده‌ای بازماند، آن را به خدا نسبت می‌دهیم! با چنین نگاهی، هر قدر دایرهٔ تبیین‌های علمی و طبیعی گسترش یابد، گویی عرصه بر فاعلیت خدا تنگ‌تر شده و در نهایت از صحنهٔ هستی کنار گذاشته می‌شود. برای نمونه، بارش باران را صرفاً در تقابل با ارادهٔ الهی می‌بینند و می‌گویند چون تبخیر آب و سرد شدن هوا و تراکم ابرها کشف شده، پس فعل خدا نیست؛ در حالی که اسباب و قوانین طبیعی، مجاری فیض و شأن فاعلیت همان خدای یگانه‌اند.

این حقایق اگر تنها در قالب مفاهیم ذهنی و اصطلاحات انتزاعی بماند، ارزشی ندارد، مگر آنکه به شهود و باور حقیقی قلب بدل شود. آیاتی چون آیات زیر ناظر به همین حضور و احاطهٔ فراگیرند:

«أَلَمْ يَعْلَم بِأَنَّ اللَّهَ يَرَىٰ» (علق/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر ندانسته که قطعا خدا مى‌بیند؟

«...يَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَى» (طه/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...او راز و نهان‌تر از آن را مى‌داند.

خداوند نه‌تنها بر رازها، بلکه بر آنچه از راز نیز پنهان‌تر است احاطه دارد؛ یعنی حتی بر اموری که انسان در ناخودآگاه خویش پنهان می‌سازد تا برای خودش نیز آشکار نشود.

مرحوم آیت‌الله شاه‌آبادی (رضوان‌الله‌علیه) تمثیل نابی در این باره دارند: مفاهیم و براهین ذهنی مانند آن است که انسان درون یک اتاقک شیشه‌ای در اعماق اقیانوس قرار گیرد؛ زیبایی‌ها و حقایق اقیانوس را می‌بیند و می‌فهمد که اعماقی وجود دارد، اما تا زمانی که عنایت الهی نرسد و آن حائل شیشه‌ای شکسته نشود، تماس مستقیم، اتصال و اتحاد با آب حاصل نخواهد شد. آموختنِ نظری خوب است، اما هدف غایی، رسیدن به چشیدن و حضور است.


اطوار آفرینش و مراتب قرب الهی

هنگامی که گفته می‌شود وجود خداوند نامتناهی است و جایی برای غیر باقی نمی‌گذارد، آیا بدین معناست که ما هیچ و پوچیم؟ خیر؛ بلکه هستیِ ما شؤون و جلوه‌های فیض اوست:

«وَقَدْ خَلَقَكُمْ أَطْوَارًا» (نوح/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در حالی که شما را در مراحلی گوناگون آفریده است.

خلقت به معنای جدا شدن و بیرون افتادن از حیطهٔ الهی نیست؛ همانند صورتی خیالی در ذهن که چیزی بیرون از جانِ تصورکننده نیست، بلکه طوری از اطوار آن است. قرآن کریم مراتب این قرب و احاطه را پله‌پله ژرف‌تر بیان می‌کند:

«وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ...» (بقره/۱۸۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هرگاه بندگانم از تو دربارهٔ من بپرسند، [بگو:] من نزدیکم...

سپس می‌فرماید در هنگام جان دادن، از اطرافیان به محتضر نزدیک‌تر است:

«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنكُمْ وَلَٰكِن لَّا تُبْصِرُونَ» (واقعه/۸۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما از شما به او نزدیک‌تریم ولی نمی‌بینید.

و در مرتبه‌ای والاتر می‌فرماید:

«...وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ» (ق/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...و ما از رگ گردن به او نزدیک‌تریم.

و سرانجام در اوج تبیین احاطهٔ وجودی می‌فرماید:

«...وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ» (انفال/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...و بدانید که خدا میان آدمی و دلش حایل می‌شود و همگی به سوی او گرد آورده خواهید شد.

قاعدهٔ «مِنْ وَجْهٍ عَيْنُهُ وَمِنْ وَجْهٍ غَيْرُهُ» و تحقق به اسماء

این معنا همان قاعدهٔ دقیق حکمی و عرفانی است که می‌گویند: «مِنْ وَجْهٍ عَيْنُهُ وَمِنْ وَجْهٍ غَيْرُهُ»؛ مظهر از یک جهت عین ظاهر و از جهت تعین خود غیر اوست. مانند موج دریا که از جهت حقیقت و گوهر، عین آب است، اما از جهت شکل، شأن و تعینِ خاصِ خود، غیر از آبِ مطلق و متمایز از سایر موج‌هاست. ما نیز در کثرت خلقی متمایزیم، اما حقیقت وجودمان یکسره جلوه و فیض اوست:

«...كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ» (رحمن/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...او هر روز در کاری (شأنی و تجلی‌ای تازه) است.

اسماء الهی در این شؤون تمایز می‌یابند. پیاده شدنِ اسماء در انسان به این معناست که آدمی به «علم حضوری» مظهر آن اسم شود؛ یعنی وجودش مظهر اسم «مُحیی» (زنده‌کننده) گردد و بدین ترتیب بتواند به اذن حق، نفخهٔ حیات‌بخش در مرده‌ها بدمد، چنان‌که حافظ می‌گوید:

فیض روح‌القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد

حقیقت واسطهٔ فیض و توحید در فاعلیت

هنگامی که حضرت عیسی (علیه‌السلام) به اذن الهی مردگان را زنده می‌کند، نباید چنین پنداشت که فاعلیت میان خدا و عیسی تقسیم شده است و گهگاه خدا احیا می‌کند و گهگاه عیسی؛ بلکه در همان لحظه نیز تنها فاعل حقیقی و مبدأ حیات‌بخش، ذات اقدس الهی است که فیض وجودش سراسر هستی را پر کرده است و وجود ولیّ خدا مجرا و واسطهٔ جریان این فیض الهی است.

واسطهٔ فیض همانند کانال کولر است؛ وزش باد خنک حقیقتاً از خود کولر منشأ می‌گیرد، اما مجرای انتقال آن کانال است. نسیم از طریق این مجرا جریان می‌یابد، اما مبدأ باد در جای دیگری است. مولوی در بیانی تمثیلی این حقیقت را چه نیکو سروده است:

ما همه شیریم ولی شیرِ عَلَم حمله‌مان از باد باشد دم‌به‌دم حمله‌مان پیداست و ناپیداست باد جان فدای آنچه ناپیداست باد

هنگامی که وجود عبد مظهر اسم «مُحیی» می‌گردد، جریان فیض احیا از بستر وجود او سرریز می‌شود. همان‌گونه که فیض احیا وجود دارد، فیض «اِماته» (میراندن) و اسم «مُمیت» نیز در نظام تکوین منشأ اثر است. برای نمونه در احوالات مرحوم آیت‌الله سید علی قاضی طباطبایی (رضوان‌الله‌علیه) نقل شده است که وقتی ماری قصد آسیب زدن داشت، ایشان فرمودند: «مُتْ بِإِذْنِ اللَّهِ» (به اذن خدا بمیر) و مار بی‌درنگ در جای خود خشکید و هلاک شد.

این مرتبه صرف آگاهی از مفاهیم ذهنیِ اسامی «محیی» و «ممیت» نیست، بلکه تحقق عینی و صاحب اسم شدن در مقام عمل است؛ همانند کسی که واقعاً صفت شنوایی را در خود داراست، نه اینکه صرفاً تصوری از مفهوم شنیدن داشته باشد. به همین سبب، قرآن کریم چنین افعالی را با قید «بإذنی» (به اذن من) به حضرت عیسی (علیه‌السلام) نسبت می‌دهد:

«...وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي ۖ وَتُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِي ۖ وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَىٰ بِإِذْنِي...» (مائده/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...و آن‌گاه که به فرمان من از گِل چیزی به هیئت پرنده می‌ساختی و در آن می‌دمیدی، پس به اذن من پرنده‌ای می‌شد؛ و کور مادرزاد و پیس را به اذن من بهبود می‌بخشیدی؛ و آن‌گاه که مردگان را به اذن من [زنده از گور] بیرون می‌آوردی...

مراتب تدریجی خلافت الهی و تحقق اسم جامع «الله»

مقام خلیفة‌اللهی یک حقیقت صفر و یکی یا پدیده‌ای دفعی نیست، بلکه سیری تدریجی در قوس صعود است. با مجاهده و بندگی، اسماء حسنای الهی پله‌پله در ساحت وجودی سالک پیاده می‌شوند و گسترهٔ وجودی و توانمندی مظهریت او رو به کمال می‌گذارد. البته سعهٔ مظهریتِ اسمی چون «قدیر» در شخصیتی چون مرحوم قاضی، هرگز با سعهٔ نامتناهیِ آن در رسول‌الله (صلی الله علیه و آله) هم‌سنگ نیست؛ اولی خلیفهٔ جزئی و دومی مظهر تام خلیفة‌اللهی است.

اگر وجودی کامل توانست ظرف تجلی «الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» گردد، مظهر تام اسم جامع الهی می‌شود. اسم مبارک «الله» همان حقیقت مستجمع جمیع صفات کمالیه است:

«قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمَٰنَ ۖ أَيًّا مَّا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ...» (اسراء/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: «خدا را بخوانید یا رحمان را بخوانید، هر کدام را بخوانید [فرقی ندارد] برای اوست نام‌های نیکوتر...»

هنگامی که این اسم جامع در جان انسان کامل پیاده شود، او «مظهر اسم‌الله الاعظم» و «خلیفة‌الله الکل فی الکل» می‌گردد. البته باید با دقت فلسفی و عرفانی میان «الله ذاتی» و «الله وصفی» تفکیک قائل شد:

  • الله ذاتی: همان ساحت غیب‌الغیوب و مقام احدیت ذات است که پای هیچ ممکن‌الوجودی بدان نمی‌رسد و دست‌نیافتنی مطلق است.
  • الله وصفی: مقام واحدیت و ساحت ظهور اسماء و صفات کمالیه است که انسان کامل مظهر تام و آیینهٔ تمام‌نمای آن می‌گردد.

تمثیل آیینهٔ تمام‌نما در کلام اهل‌بیت (علیهم‌السلام)

در روایات و تعالیم ژرف ائمهٔ معصومین (علیهم‌السلام) برای تبیین نسبت مظهر و ظاهر، تمثیل دقیق «آیینه» به کار رفته است: یک آیینهٔ کوچک تنها بخش محدودی از نور یا تصویر را منعکس می‌کند؛ اما اگر آیینه‌ای تمام‌قد، صاف و بی‌نقص در برابر ناظر قرار گیرد، تمام کمالات و ابعاد را بدون کم‌وکاست بازمی‌تاباند.

انسان کامل، آیینهٔ تمام‌نمای جمال و جلال حق است. با این حال، فاصلهٔ میان هستیِ اصیل با تصویر منعکس‌شده در آیینه پابرجاست؛ آیینه تا ابد در فقر و نیازِ ذاتیِ خود باقی است و تمام بها و تجلی آن، از پرتوی ذات بی‌همتای الهی سرچشمه می‌گیرد.

مظهر جامع اسماء الهی و مفهوم «کون جامع»

تمام موجودات جلوه‌گاه و نشان‌دهندهٔ حق‌اند. حتی ابلیس نیز مظهر یکی از اسماء الهی است؛ با این تفاوت که او مظهر اسم «مُذِلّ» (خوارکننده) و اضلال تکوینی است:

«...يُضِلُّ مَن يَشَاءُ وَيَهْدِي مَن يَشَاءُ...» (نحل/۹۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...هر که را بخواهد گمراه مى‌کند و هر که را بخواهد هدایت مى‌نماید...

در برابر آن، رسول گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) مظهر تام اسم «هادی» و فراتر از آن، مظهر تام تمام اسماء حسنای الهی («الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا») است. پیاده شدن همهٔ اسماء در وجود انسان کامل به این معناست که حقیقت تمامی عوالم هستی در وجود او به عنوان موجودی ذی‌شعور تحقق یافته است. از این رو، در اصطلاح حکمت و عرفان به انسان کامل «کون جامع» (جهان فراگیر) گفته می‌شود؛ زیرا او جامع جمیع مراتب وجودی از اسفل‌السافلین تا اعلاعلیین است.

نسبت جهان مادی به انسان کامل همانند نسبت بدن به روح انسان است. همان‌طور که انسان به‌راحتی در اعضای بدن خویش تصرف می‌کند و دست خود را حرکت می‌دهد، انسان کامل نیز در پهنهٔ تکوین تصرف می‌نماید و معجزاتی چون «شق‌القمر» در حقیقت به منزلهٔ تصرف او در مرتبهٔ نازل وجود خویش (عالم آفاقی) است.

در مراتب عالیه و ساحت تجرد، تفاوتی میان حقیقت رسول‌الله (صلی الله علیه و آله) و وجود مقدس امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) نیست؛ زیرا در آن افق، همگی نور واحدند. معراج نیز محدود به یک واقعهٔ منفرد زمانی نیست، بلکه برای انوار قدسی معصومین (علیهم‌السلام) این سلوک و عروجِ باطنی امری پیوسته و تکرارشونده در هر آن و در اوقات مبارکی چون شب‌های جمعه است.


تعلیم اسماء به آدم و حقیقت اِشهاد حضوری

در واقعهٔ خلقت، هنگامی که خداوند اسماء را به حضرت آدم آموخت، تعلیم الهی از سنخ علم حصولی و تدریس مفهومی نبود؛ بلکه از قبیل «اشهاد حضوری» و ایجاد انکشاف عینی در جان آدم بود. در تدریس‌های معمولی ممکن است استاد مطلبی را بیان کند اما شاگرد آن را فرا نگیرد؛ ولی در تعلیم تکوینی و حضوری الهی، «تعلیم» و «تعلّم» عین یکدیگرند؛ مانند کسی که حقیقتاً درد را در جان دیگری پدید آورد و او عین درد را لمس کند.

خداوند پس از آن فرمود:

«...ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...سپس آنها را بر فرشتگان عرضه کرد و گفت: «اگر راستگویید مرا به نام‌های اینان خبر دهید.»

کلمهٔ «ثُمَّ» (سپس) در اینجا ترتب زمانی ندارد، بلکه ناظر به «تأخر رتبی» است؛ یعنی حضرت آدم شاگرد بی‌واسطهٔ مکتب حق و مظهر تام اسماء شد و در رتبه‌ای پس از او، نوبت به آزمون فرشتگان رسید.


تفاوت جایگاه انسان کامل و ملائکه در آگاهی از اسماء

عرضهٔ اسماء بر ملائکه برای آشکار ساختن ناتوانی ذاتی و تعجیز تکوینی آنان بود، نه یک تکلیف شاق اعتباری؛ شبیه به ماجرای عرضهٔ امانت الهی:

«إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ...» (احزاب/۷۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما امانت [الهى] را بر آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها عرضه داشتیم، پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسیدند، و انسان آن را بر دوش کشید...

فرشتگان از لحاظ ساختار تکوینی ظرفیت دریافت ذات آن اسماء کلی را نداشتند. از آنان خواسته نشد که خودِ اسماء را حمل کنند، بلکه حتی خداوند نفرمود خودِ حقایق اسماء را گزارش دهید، بلکه فرمود: «أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ»؛ یعنی از اسامی و رتبه‌های نازل‌ترِ این اسماء خبر دهید.

سپس خداوند به آدم نفرمود که این اسماء را به فرشتگان تعلیم بده، بلکه فرمود تنها به آنان گزارش و خبر بده:

«قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَائِهِمْ...» (بقره/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: «ای آدم! آنان را به نام‌های اینان خبر ده»...

«إنباء» صرفاً به معنای خبر دادن و ارائهٔ گزارش است، نه تعلیم و بخشیدن ظرفیت وجودی. ملائکه هر یک واسطهٔ فیض در اسمی خاص‌اند (مانند جبرئیل در افاضهٔ علم و میکائیل در تدبیر ارزاق)، اما تنها انسان کامل است که به همهٔ اسماء الهی («الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا») احاطه و وقوف وجودی دارد و ملائکه شاگرد و خادم مرتبهٔ نورانی او هستند.

جامعیت مراتب وجودی در انسان کامل و عبور از افق ملائکه

انسان کامل حقیقتی است که باید از پایین‌ترین مرتبهٔ هستی یعنی نشئهٔ عنصری و مادی تا بالاترین مراتب تجرد عقلی و لاهوتی را در بر گیرد و پر کند؛ چرا که تمامی اسماء الهی («الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا») بر او افاضه شده است. پر کردن این نشئات سه‌گانهٔ «ماده»، «برزخ و مثال» و «عقل»، حقیقتِ انسان کامل را رقم می‌زند. هر اندازه سعهٔ وجودی فرد به این اسماء نزدیک‌تر باشد، به کمال والاتری دست می‌یابد؛ از این رو، ما مراتبِ «انسان کامل» و «انسان اکمل» داریم.

اینکه حافظ می‌سراید:

گوهرِ پاکِ من از عالَمِ خاک است دلا خود همان بِهْ که در این ورطه صبوری بکنم من مَلَک بودم و فردوسِ برین جایم بود رسمِ این خانه ندانم که چرا ویران شد

اشاره به میانه‌های سیر انسان است؛ وگرنه فرشتگان با تمام عظمت و مقام والایی که به عنوان بندگان گرامی حق دارند:

«بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ * لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ» (انبیاء/۲۶-۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه [فرشتگان] بندگانی گرامی‌داشته‌شده‌اند؛ در سخن بر او پیشی نمی‌گیرند و خود به فرمان او کار می‌کنند.

هرگز به افق نهایی انسان کامل نمی‌رسند. جبرئیل امین با آن رتبهٔ بلند، در شب معراج به آستانه‌ای از ساحت قدس می‌رسد که متوقف می‌شود و عرضه می‌دارد:

«لَوْ دَنَوْتُ أَنْمُلَةً لَاحْتَرَقْتُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر به اندازهٔ یک بند انگشت فراتر آیم، خواهم سوخت.

این توقف نشان‌دهندهٔ مرز وجودی فرشته است؛ در حالی که انسان کامل از این افق نیز درمی‌گذرد. شگفتا که انسان با چنین جایگاه رفیعی، خود را اسیر نازل‌ترین شؤون دنیای مادی ساخته است.


تطابق انفس و آفاق؛ عوالم سه‌گانه در وجود انسان

برای درک حقیقت «کون جامع»، بهترین تمثیل همان ساحت نفس و روح انسان است. ائمهٔ معصومین (علیهم‌السلام) نیز مکرراً به ساختار نفس تمثیل فرموده‌اند. روح انسان دارای مراتب و نشئات گوناگون است:

1. نشئهٔ حس و طبیعت: روح در این مرتبه از طریق ابزارهای حسی، عالم ماده را ادراک می‌کند. خودِ ماده یا جسم احساسی ندارد، بلکه ماده صرفاً «مُعِدّ» (زمینه‌ساز و ابزار) برای احساس است و ادراک‌کنندهٔ حقیقی در تمام این حواس، همان روح است. 2. نشئهٔ خیال و برزخ (مثال): روح در این مرتبه صورت‌های مقداری و برزخی را بدون ماده خلق و ترکیب می‌کند؛ مانند طراحی، نقشه‌کشی، معماری و تصویرسازی‌های ذهنی که همگی در کارگاه قوهٔ خیال و وهم شکل می‌پذیرند. 3. نشئهٔ عقل و تجرد تام: روح در این ساحت به استدلال‌های کلی، انتزاعی و نامحدود دست می‌زند (مانند حل مسائل پیچیدهٔ ریاضی و فلسفی) بدون آنکه نیازی به شکل، رنگ یا تصویرسازی حسی داشته باشد.

همان‌گونه که روح آدمی تمامی این نشئات را در خود جمع کرده و «عالم صغیر» گشته است، جهان آفرینش نیز به عنوان «عالم کبیر» دارای همین عوالم سه‌گانهٔ ماده، برزخ و عقل است. انسان کامل با احاطه بر این مراتب، مظهر اتمّ و آینهٔ تمام‌نمای هستی می‌گردد؛ چنان‌که منسوب به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) است:

«أَتَزْعُمُ أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِيرٌ * وَفِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَرُ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا گمان می‌بری که تو جرمی کوچک هستی، در حالی که جهانی بزرگ‌تر در درون تو درهم پیچیده و نهفته است؟

حقیقت تاریخی و باطنی حضرت آدم (علیه‌السلام)

مخاطب مستقیم ماجرای خلقت در قرآن کریم، شخص حضرت آدم نبی (علیه‌السلام) به عنوان نخستین بشر است؛ اما در ژرفای این حقیقت، ماجرای حقیقت محمدیه (صلی الله علیه و آله)، اولیای الهی و مقام جامع انسانیت نهفته است.

افاضهٔ اسماء حسنی دارای درجات و مراتب تشکیکی است؛ یعنی تجلی اسمی چون «قدیر» در مراتب گوناگون انسان‌ها شدت و ضعف دارد و این گسترهٔ صعود تا مراتب اعلای نبوت امتداد می‌یابد.

بررسی دقیق واقعهٔ بهشت، حقیقت هبوط و گره خوردن ماجرای آدم ابوالبشر با حقیقتِ تکلیفی و سلوکی بنی‌آدم، از شگفتی‌ها و اعجازهای بیانی قرآن کریم است که حقیقت اسماء معلوم و فاعلیت الهی را در پهنهٔ تکوین و تشریع آشکار می‌سازد.

حقیقت مخلوقیت اسماء و نفی غیریت استقلالی

اسماء الهی مخلوقِ حق‌تعالی هستند، اما «مخلوق» را نباید به معنای یک وجود مستقل، بریده و متباین با ذات خالق پنداشت. اگر تعبیر شود که مخلوق شأنی از شؤون خالق است و قاعدهٔ دقیق «مِنْ وَجْهٍ عَيْنُهُ وَمِنْ وَجْهٍ غَيْرُهُ» به کار رود، سخنی صائب و متقن است؛ اما اگر غیریت مطلقه و انقطاع وجودی میان خالق و مخلوق تصور شود، انسان در ورطهٔ بن‌بست‌های سنگین معرفت‌شناختی و کلامی گرفتار خواهد شد.

در فهم عرفی و ابتدایی فلسفی گاهی چنین تعبیر می‌شود که «خداوند به موجودات وجود اعطا کرده است»، گویی وجود مانند جامه‌ای است که بر قامت ماهیات پوشانده شده و آنها را در عرض حق مستقل ساخته است؛ در حالی که خداوند به موجودی وجود مستقل و جداسر نبخشیده، بلکه تجلی فرموده و به آنان شأن و حظّی از فیض خویش افاضه کرده است. هستی ماسوی‌الله سراسر ربط، فقر و تجلی شؤون همان وجودِ واحدِ نامتناهی است:

«يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ ۖ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» (فاطر/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اى مردم، شما به خدا نیازمندید، و خداست که بى‌نیازِ ستوده است.

دعای پایانی مجلس

خدایا! ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین حضرت بقیة‌الله الاعظم (ارواحنا فداه) را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرج و ظهور موفور السرور آن حضرت تعجیل بفرما. ما را به معارف نورانی قرآن و عترت طاهره (علیهم‌السلام) عالم و عامل بگردان. نسل و ذریهٔ ما را تا روز قیامت از متمسکان و دلدادگان قرآن و مکتب اهل‌بیت (علیهم‌السلام) قرار ده. توفیق اخلاص و صدق نیت در تمام اموری که به نام مبارکت آغاز می‌کنیم را به ما عنایت فرما. ثواب و برکات این جلسات و معارف را به روح مطهر حضرت امام راحل واصل و عاید بگردان. مقام معظم رهبری و جمیع خدمتگزاران به اسلام و مکتب را در پناه عنایاتت مؤید و محفوظ بدار. درگذشتگان ما، ذوی‌الحقوق، پدران، مادران و اساتید ما را بر سفرهٔ بی‌پایان امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) میهمان بفرما. مقام والای شهدای گرانقدرمان را عالی‌تر گردان و ما را نیز به حقیقت صراط آنان ملحق فرما.

«...إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا» (طلاق/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...بی‌تردید خدا فرمانش را به انجام می‌رساند؛ به راستی خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.


پاورقی و یادداشت پایانی: متن حاضر بازنویسی کامل بیانات استاد از پیاده‌سازی صوتی (ASR) به سبک مطالعهٔ کتابی است؛ پرسش‌ها و گفت‌وگوهای پراکندهٔ حضار به جهت تمرکز بر سیر پیوستهٔ درسنامه حذف گردیده است. متن عربی آیات و ادعیه از منابع معتبر استخراج و اعراب‌گذاری شده و ترجمه‌های ذیل عبارات عربی توسط مدل هوش مصنوعی تدوین شده است.