تعلیم اسماء به حضرت آدم (ع) و حقیقت علم
در آیاتی که در پیش روی ما قرار دارد، آنچه در حقیقت تبیین و تعبیر میشود، مقام اصلی و جایگاه حقیقی حضرت آدم (ع) است. این شأن و جایگاه واقعی با جریان تعلیم اسماء شکل میگیرد؛ آنجا که خداوند متعال میفرماید:
«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (بقره/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [خداوند] همهٔ نامها [و حقایق هستی] را به آدم آموخت؛ سپس آنها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست میگویید، مرا از نامهای اینها باخبر سازید.»
اینکه خداوند متعال همهٔ اسماء را به آدم تعلیم داد، ناظر به همان معنا و تعبیری است که پیشتر دربارهٔ حقیقت اسماء بیان کردیم؛ اسماء در واقع همان تمامی حقایق و باطن عالم وجود هستند. بنابراین وقتی سخن از تعلیم اسماء به میان میآید، یعنی همهٔ حقایق هستی از جانب حقتعالی به انسان تعلیم داده شده و از این سو نیز فراگیری و تعلّم حقیقی صورت پذیرفته است.
حال پرسش اساسی این است که چگونه ممکن است تمامی حقایق عالم هستی به انسان تعلیم داده شود و کیفیت این تعلیم چگونه است؟ همانطور که اشاره شد، واژهٔ «علم» در اصطلاح و لسان قرآن کریم و بسیاری از روایات معصومین (علیهمالسلام)، هرگز با این علوم مفهومی، الفاظ، اصطلاحات اعتباری و محفوظات ذهنی تطبیق نمیکند. الفاظ، موضوع مباحث فقهی و زبانی است و مفاهیم ذهنی نیز موضوع مباحث فلسفی؛ اما علمِ مطرح در قرآن دقیقاً به متن خودِ حقیقت شیء اصابت میکند و با عین واقعیت پیوند دارد.
در بیانات و متون روایی نیز هر جا واژهٔ «علم» به کار رفته، مقصود این مفاهیم انتزاعی نیست. نمونهٔ بارز آن، حدیث مشهور «عنوان بصری» است؛ همان روایتی که مرحوم آقای قاضی (رضواناللهعلیه) به مداومت بر آن و همراه داشتنش بسیار سفارش میکردند و میفرمودند شایسته است انسان این دستورالعمل را همیشه به همراه داشته باشد و هفتهای یک بار آن را مرور کند. عنوان بصری که تا سن نود و چهار سالگی به دنبال علمآموزی نزد امثال انس بن مالک میرفت، سرانجام خدمت امام صادق (علیهالسلام) شرفیاب شد. روایت، مقدمهٔ بسیار زیبا و آموزندهای دارد که چگونه حضرت در ابتدا او را پذیرش نکردند و او به روضهٔ منورهٔ نبوی پناه برد، دعا کرد و تضرع نمود تا اذن ورود یافت. پس از احوالپرسی و پرسش از کنیهاش، نخستین کلامی که حضرت به عنوان فرمودند این بود:
«لَيْسَ الْعِلْمُ بِكَثْرَةِ التَّعَلُّمِ، إِنَّمَا هُوَ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللَّهُ فِي قَلْبِ مَنْ يُرِيدُ أَنْ يَهْدِيَهُ» (بحارالأنوار، ج۱، ص۲۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دانش به فراوانی آموختن [و انباشتن محفوظات] نیست؛ بلکه آن نوری است که خداوند در دلِ هر کس که ارادهٔ هدایتش را داشته باشد میافکند.
حضرت صریحاً میفرمایند که این علم اصلاً با کثرت تعلّم و انباشت دانستهها به دست نمیآید، بلکه نوری است که خداوند در جانِ بندهٔ مستعد جاری میسازد. سپس عنوان میپرسد راه دستیابی به چنین نوری چیست و حضرت میفرمایند:
«فَإِنْ أَرَدْتَ الْعِلْمَ فَاطْلُبْ أَوَّلًا فِي نَفْسِكَ حَقِيقَةَ الْعُبُودِيَّةِ» (بحارالأنوار، ج۱، ص۲۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اگر در پی این دانشی، نخست در جانِ خویش حقیقت بندگی را جستوجو کن.
باید دید این چه سنخ علمی است که مقدمه و شرط دستیابی به آن، تحقق حقیقت عبودیت در وجود آدمی است؛ امری که با صرفِ چیدنِ مفاهیم ذهنی در کنار هم هیچ نسبتی ندارد. در ادامه نیز وقتی او از ماهیت عبودیت سؤال میکند، حضرت ارکان سهگانهٔ بندگی را تبیین میفرمایند. بنابراین نباید حقیقت علم در قرآن را به این اصطلاحات و دانستههای متعارف تقلیل داد؛ علومی که یکی در رشتهٔ مهندسی بلد است و دیگری در رشتهٔ حوزوی و علوم انسانی. اگر این اصطلاحات را علم واقعی بدانیم، دچار توهم خواهیم شد؛ چرا که وقتی در آیات و روایات، فضایل و درجات عظیمِ عالمان را میبینیم — از جمله اینکه فرشتگان بالهای خود را زیر پای جویندهٔ علم میگسترانند — مبادا گمان کنیم مقصود همین چند مفهوم و اصطلاح رایج است! البته اگر این الفاظ و مفاهیم بتوانند نقش «سرپل» و نردبانی برای وصول به حقایق برتر را ایفا کنند، بسیار ارزشمند و کارآمد خواهند بود.
کیفیت تعلیم کل حقایق عالم؛ از قواعد اعتباری تا خزائن غیبی
اما کیفیت تعلیمِ تمام حقایق عالم به حضرت آدم (ع) چگونه بوده است؟ برای تقریب به ذهن، ابتدا مثالی از علوم اعتباری میزنیم تا نحوهٔ شمول یک قاعده بر کثرات روشن شود.
در کتابهای فقهی و رسالههای عملیه با انبوهی از احکام و فروع گوناگون روبهرو هستیم. اگر شما به شخصی که رساله میخواند، یکی از قواعد مادر و رتبهبالا را یاد بدهید — همان قاعدهای که خودِ فقیه از آن برای استنباط احکام استفاده کرده است؛ مثلاً قاعدهٔ شریف «استصحاب» به معنای «حرمت نقض یقین با شک لاحق» — در عمل کلید پاسخگویی به بخش عظیمی از مسائل را یکجا به او بخشیدهاید. در این صورت، هرگاه در صحت نمازش پس از یقین شک کند، یا در بقای طهارت و وضو تردید کند، یا در نجاست و طهارت مکانی که سابقهاش را میدانسته دچار شک شود، فوراً با همان تکقاعده حکم مسأله را روشن میسازد. انتقال یک قاعدهٔ بالادستی و بنیادین، معادل انتقال هزاران فرع متکثر است؛ چرا که همهٔ این شاخهها در تحت آن اصل واحد جمعاند.
همین فرایند با مرتبهای بسیار والاتر و عمیقتر در نظام تکوین و حقایق وجودی عالم جریان دارد. خداوند در قرآن کریم میفرماید:
«وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» (حجر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ چیزی نیست مگر آنکه خزانههای آن نزد ماست؛ و ما آن را جز به اندازهای معین و معلوم فرو نمیفرستیم.
موجودات عالم دارای خزائن باطنی و رتبههای وجودی برتری نزد پروردگارند. اگر حقتعالی خزائن اشیاء و غیب آسمانها و زمین را به کسی اعطا کند، در واقع اصل و ریشهٔ تمام مراتب مادون را در اختیار او قرار داده است. به همین دلیل در آیات بعد، خداوند به فرشتگان متذکر میشود:
«قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ» (بقره/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): [خداوند] فرمود: «آیا به شما نگفتم که من غیبِ آسمانها و زمین را به خوبی میدانم، و آنچه را آشکار میسازید و آنچه را پنهان میداشتید میدانم؟»
اگر غیب این جهان به وجود انسان کامل پیوند بخورد، کل مراتب تفصیلی و پایینیِ هستی در مشت او خواهد بود. با این نگاه، اگر در روایات بسیار مشهور ماجرای ارتحال رسول گرامی اسلام (صلیاللهعلیهوآله) آمده است که حضرت در واپسین لحظات، امیرالمؤمنین علی (علیهالسلام) را فراخواندند، علی (ع) بر روی پیامبر خم شدند و نجواهایی میان آن دو صورت گرفت، حقیقت ماجرا کاملاً روشن میشود. هنگامی که از امیرالمؤمنین (ع) پرسیدند رسول خدا چه مطلبی به شما فرمودند، ایشان بیان داشتند:
«عَلَّمَنِي رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ أَلْفَ بَابٍ مِنَ الْعِلْمِ يَفْتَحُ كُلُّ بَابٍ أَلْفَ بَابٍ» (خصال شیخ صدوق، ج۲، ص۶۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) هزار باب از علم را به من آموخت که از هر بابی، هزار بابِ دیگر گشوده میشود.
روشن است که اگر سخن از انتقال الفاظ، عبارات و محفوظات ذهنی بود، فرصت اندکِ واپسین دقایق حیات برای بیان یک میلیون «مسألهٔ علمی» — چه رسد به یک میلیون «بابِ علم» — هرگز کفایت نمیکرد. پس حقیقت این تعلیم، افاضه و واگذاریِ همان ریشهها، غیبها، اسماء و خزائن باطنی عالم است. اسماء در باطن خویش، ریشه و سرچشمهٔ تمامی مراتب نازل هستیاند؛ وقتی آن باطن و حقیقتِ غیبی به کسی تعلیم داده میشود — یعنی در حقیقت به جان او بخشیده شده و او مظهر و صاحبِ آن اسم میگردد — عملاً دسترسی به تمامی عوالم مادون برای او حاصل آمده است.
بنابراین، تعلیمِ همهٔ حقایق عالم به انسان از مسیر اعطای غیب آسمانها و زمین ممکن میشود. سراسر این عالم مشهود و نشئهٔ عنصری و مادی، باطنی دارد که عوالم فرشتگان را در بر میگیرد؛ و فراتر از آن، مجموعِ تمامی این مراتب و عوالم، دارای یک غیبِ یگانه و جامع است که همان حقیقت کلیهٔ عالم میباشد.
تمثیل جرقهٔ عقلانی در تبیین تعلیم اسماء
برای تقریب به ذهن، فرض کنید اگر به تعبیر مسامحی بگوییم حقایق در علم الهی حضور دارند و سپس در نظام آفرینش تنزل مییابند، میتوان از تمثیل «جرقهٔ عقلانی» یا همان تعقل بسیط بهره برد. گاهی جرقهای ادراکی و بسیط در ذهن شما پدیدار میشود که وقتی آن را باز میکنید، میبینید مشتمل بر چندین مطلب و مسألهٔ تفصیلی است. اگر امکانی فراهم باشد که همان جرقهٔ بسیطِ ذهن من عیناً در ذهن شما نیز بتابد، تمام آن مطالب تفصیلی و پرشمار، یکجا در جان و ذهن شما مستقر خواهد شد؛ حتی اگر آن جرقه متضمن دو هزار مسألهٔ تفصیلی باشد، تابیدن همان اصلِ بسیط برای انتقال همهٔ آن حقایق کافی است.
کیفیت «تعلیم اسماء» به انسان کامل نیز از سنخ چنین حقیقت بسیطی است. قرآن کریم تصریح میدارد که خداوند تمامی اسماء و باطن حقایق هستی را به انسان اعطا فرمود.
خلط احکام زمانی و بیزمانی؛ حقیقت بهشت و جهنم
نکتهٔ بسیار بنیادین در درک این مباحث، تفکیک دقیق احکام «زمانی» از احکام «لازمانی» و فرازمانی است. بسیاری از شبهات و دشواریها در مسائلی چون جبر و اختیار یا قضا و قدر، از خلط احکامِ نشئهٔ زماندار با عوالم بیزمان سرچشمه میگیرد.
در نشئهٔ طبیعت و عالم مادی، امور به صورت زمانی، متدرج و پیدرپی رخ میدهند؛ فردی امروز از دنیا میرود، دیگری سالها بعد وفات مییابد. از دریچهٔ نگاه اهل زمین، چنین به نظر میرسد که گویی عدهای زودتر وارد بهشت یا دوزخ میشوند و عدهای دیرتر؛ اما در مرتبهٔ باطن و برزخ و قیامت، پدیدهای به نام «ورودیِ جدید» یا ورود سال به سالِ افراد وجود ندارد. در عوالم ورای زمان، همهٔ حقایق به صورت دفعی، محقق و حاضرند؛ حساب و کتاب باطنی از پیش روشن است و هر انسانی هماکنون در باطنِ بهشت یا جهنمِ ساختهشده از حقیقت اعمال خویش زیست میکند، متنعم است یا در رنج و عذاب به سر میبرد؛ تنها پردهای از تعلق مادی مانع مشاهدهٔ آن است و با مرگ تنها همین پرده کنار میرود:
«لَّقَدْ كُنتَ فِي غَفْلَةٍ مِّنْ هَٰذَا فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» (ق/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): [به او گفته میشود:] بهراستی که از این [حقیقت] در غفلت بودی؛ پس ما پردهات را [از برابرت] کنار زدیم و دیدهات امروز تیزبین است.
در آن نشئهٔ فرازمانی، حتی کسانی که در این دنیا هنوز به دنیا نیامدهاند نیز حقیقت باطنیشان حاضر و محقق است. تعابیر «هنوز»، «بعداً» و «قبلاً» سراسر از ویژگیهای حرکت و زمان در نشئهٔ مادی است و نباید آنها را به ساحت حقایق اخروی تسری داد. اینکه گمان کنیم بهشت و دوزخ صرفاً در آینده محقق میشوند، نگرشی نارساست؛ حقیقت برزخی و اخروی هماکنون به متن وجود انسانها احاطه دارد:
«يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ» (عنکبوت/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): [کافران] شتاب در عذاب را از تو میخواهند، در حالی که بیتردید دوزخ بر کافران احاطه دارد.
قرآن کریم با بلاغت بینظیر و به کار بردن افعال ماضی، به این احاطه و تحققِ بالفعل اشاره میفرماید؛ چنانکه دربارهٔ آتش دوزخ میفرماید:
«إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ بِهِمْ سُرَادِقُهَا» (کهف/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما برای ستمکاران آتشی آماده کردهایم که سراپردههایش آنان را فرا گرفته و احاطه کرده است.
این حقیقت در روایت مشهور حارثة بن مالک (زید بن حارثه) نیز به روشنی بیان شده است؛ هنگامی که رسول خدا (ص) از او پرسیدند چگونه صبح کردی؟ عرض کرد: «أَصْبَحْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مُوقِناً» (صبح کردم در حالی که اهل یقین شدهام). پیامبر (ص) نشانهٔ یقین او را جویا شدند و او عرض کرد که گویی هماکنون اهل بهشت را در حال تنعم و اهل دوزخ را در حال عذاب مشاهده میکنم و میتوانم اهل هر یک را بازشناسم؛ و حضرت بر صحت حال او مهر تأیید نهادند.
این عوالم، طبقات و مراتب تودرتوی وجودند؛ نسبت انسان در دنیا به باطن عالم، مانند نسبت جنین در رحم مادر به فضای فراخ جهان پیرامون است.
سازگاری علم ازلی و احاطهٔ باطنی با اختیار آدمی
حضور و تحققِ ازلی امور در نشئهٔ بیزمان، کوچکترین منافاتی با اصل «اختیار» انسان در نشئهٔ زمان ندارد. ما قائل به تفویض و وانهادگی نیستیم، اما اختیارِ حقیقی انسان در مدار توحید افعالی محفوظ است. بهشت و دوزخ با همین افعال و تصمیمات اختیاریِ تدریجیِ ما ساخته میشوند؛ اما تجسم باطنی و فرازمانیِ این افعال، به صورت یکپارچه در مرتبهٔ علوی خویش محقق است. تدریج و زمان مربوط به فاعل در نشئهٔ ناسوت است، اما صورت ملکوتی و باطن آن در نشئهٔ لازمانی استقرار دارد.
از همین منظر، شبههٔ کسانی پاسخ داده میشود که میپرسند چگونه نبی مکرم اسلام (ص) ازلیترین واسطهٔ فیض در هستی است، در حالی که در مقطعی از زمان کودکی خردسال بوده و هنوز دوران رسالت ظاهری را آغاز نکرده بود؟ پاسخ آن است که حضرت در بستر زمان و در قوس صعود، مسیر بندگی و تکامل اختیاری خویش را میپیماید؛ اما در ساحت باطن و حقیقت نوری خویش، از ازل تا به ابد واسطهٔ فیض سراسر عالم امکان بوده و خواهد بود.
مراتب هستی و ترتب وجودی؛ ضرورت عوالم پس از مرگ
عالم وجود دارای مراتب و نشئههای گوناگون است. انسان با مفارقت از نشئهٔ مادی، ابتدا وارد مرتبهٔ برزخ میشود و سپس با جمعشدن بساطِ این نشئه، وارد مرحلهٔ قیامت کبرا میگردد. در هر یک از این مراحل، باطن و حقیقت اعمالی که در این نشئهٔ پایینی با اختیار خودِ انسان رقم خورده است، برای او آشکار و متجلی میشود.
این جریان منافاتی با لازمان بودنِ حقیقت امور ندارد؛ چرا که در عوالم ورای زمان، ترتب از نوع «ترتب زمانی» (قبل و بعدِ زمانی) نیست، بلکه «ترتب رتبهای» و علّی است. اگر انسان ذهن خویش را از قالب زمان منسلخ سازد، درمییابد که حقایق در مراتب علوی، وجودی جمعی و یکپارچه دارند؛ درست مانند ایدهٔ کلی یک اثر که در جانِ پدیدآورنده به صورت یکپارچه و دفعی حضور دارد، اما تنزل و ظهورش در عالم ماده و حس به صورت تدریجی نمایان میگردد.
حقیقت وحی و مقام شاگردیِ بیواسطهٔ انسان کامل
مقام انسان کامل بسیار والاتر از تصوّرات ابتدایی ماست. اینکه در لسان قرآن خطاب به پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) آمده است:
«قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ» (کهف/۱۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: «من فقط بشری مثل شما هستم که به من وحی میشود که همانا معبود شما معبودی یگانه است.»
فراز بنیادین و اوج حقیقت در عبارت «يُوحَىٰ إِلَيَّ» نهفته است. وحی یک بستهٔ پستیِ بیرونی نیست، بلکه دریافت و تلقی مستقیمِ حقایق از نزد خدای سبحان و ساحت لدنی است:
«وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ» (نمل/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیتردید تو قرآن را از سوی حکیمی دانا فرا میگیری و تلقی میکنی.
انسان کامل، حقیقتِ وحی را ابتدا در مرتبهٔ باطن و لدن بیواسطه تلقی میکند و چون معلمِ فرشتگان است، فرشتهٔ وحی (جبرائیل امین علیهالسلام) نیز در کمالات و فیوضات وجودی خود مظهر و تابع همین حقیقت کلیه است. فرشتگان الهی هرگز نمیتوانند واسطه در فیضِ وجودِ خود باشند؛ آنکه شاگرد و متعلّمِ بیواسطهٔ حقتعالی است، وجودِ حضرت آدم و انسان کامل است.
مقام اصیل انسان بالاتر از فرشتگان است؛ تعبیر حافظ که میگوید: «من ملک بودم و فردوس برین جایم بود / رسم این خرقه بر آن بود که یک روز برم» تنها میانهٔ راه را نشان میدهد؛ اما انتهای مرتبهٔ انسانی همان اوج عرش است: «تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر / ندانمَت که در این دامگه چه افتادهست»
انسان، موجودی جامعالاطراف و جامع دو سوی دایرهٔ هستی است؛ یعنی پیونددهندهٔ پستترین مرتبهٔ نشئهٔ مادی و عنصری تا بالاترین ساحت ملکوت و جبروت است و تمامی عوالم وجود را در خویشتن جمع دارد.
انسان کامل؛ مظهر اسمای حسنای الهی و دقتهای بیانیِ توحیدی
با این جامعیت، انسان کامل مظهر و آینهٔ تمامنمای افعال و اسمای فعلیهٔ الهی میگردد؛ یعنی همانگونه که خداوندْ محیی، ممیت، خالق و رازق است، انسان کامل نیز در پرتو مظهریت، تجلیگاه این اسماء میشود. برای نمونه، خداوند متعال در سورهٔ مائده خطاب به حضرت عیسی (علیهالسلام) فعل خلقت و حیاتبخشی را مستقیماً به خودِ او نسبت میدهد:
«إِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَعَلَىٰ وَالِدَتِكَ… وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي وَتُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصواسطهٔ فیض کل عالم بوده ازلاً؛ این معنا برایش ظهور پیدا میکند. میگویند: «پس قیامت در یک زمان خاص قابل درک نیست؛ یعنی چه نیازی به قیامت هست؟ همین که هر کس میمیرد به همهچیز میرسد، پس چه نیازی به آن زمان قیامت هست؟» اینها مراحل عالم است. بحث نیاز داشتن یا نداشتن نیست؛ اینها مراحلی است که وقتی فرد از اینجا میرود، ابتدا وارد برزخ میشود. بعد از برزخ، بساط جمع میشود و در این مراحل برایش ظهور پیدا میکند که چه اتفاقاتی افتاده است. اینگونه هم نیست که بگویید این کار را من نکردم؛ با اعمالی که این پایین انجام شده، آن بالا ساخته شده است. وقتی عالم میخواهد جمع شود، مجدداً از مرحلهٔ برزخیاش به مرحلهٔ قیامت بازمیگردد. اینکه چه نیازی به قیامت هست، ارتباطی به بحث ندارد؛ آن روی روال خودش انجام میشود.
نکته این است که شخص پس از مرگ، ظهور اعمال خودش را میبیند. اگر در جایی باشد که زمانی وجود نداشته باشد، دقیقاً مانند فیلم سینمایی میشود که در ذهن کارگردان بهکلی و در قالب یک معنا حضور دارد. اینجا حوادث بهتدریج رخ میدهد، اما کل آن در آنجا موجود است. ذهن خود را به انصلاخ از زمان و منصرفشدن از آن عادت دهید. اگر زمان را بردارید و عوالمی بدون زمان داشته باشید، همهچیز نسبت به هم وجود جمعی پیدا میکند. در آن صورت، «بعد از چیزی اتفاق افتادن» معنا ندارد؛ اگر بعدیّتی هم باشد، وجودهای ترتبی و ترتب رتبهای است، نه ترتب زمانی.
به هر حال، جایگاه انسان بسیار بالاست. اینکه میگویند: «اینها بشری مثل ما هستند» و خودشان هم میفرمایند: «إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ»، ادامهاش فرازی دارد که اوج داستان است: «إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ». این «يُوحَىٰ إِلَيَّ» بار بسیار سنگینی دارد؛ یعنی به من وحی میشود. وحی بستهٔ پستی نیست که به دست انسان بدهند تا کاری انجام شود؛ وحی وجه تلقی است. باید آن را «مِن لَّدُنْ» تلقی کند، خودش به محتوا آگاه شود و بیواسطه دریافت کند. اول خودش میگیرد، سپس تحویل جبرئیل میدهد و جبرئیل دوباره آن را به خود پیامبر تحویل میدهد.
او معلم فرشتگان است؛ وقتی معلم فرشتگان شد، خود جبرئیل (صلواتاللهعلیه) هم در وجود و هم در کمالاتش باید تابع باشد. هرچند فرشتگان وسایط فیض هستند، اما نه در وجود و کمالات خودشان؛ چراکه نمیتوانند واسطهٔ فیض خودشان بشوند. آنها شاگرد بیواسطه نیستند؛ شاگرد بیواسطه فقط انسان است. این بیت حافظ که میفرماید: «من ملک بودم و فردوس برین جایم بود»، میانهٔ راه را بیان میکند؛ انتهای راه همان است که: «تو را ز کنگرهٔ عرش میزنند صفیر / ندانمَت که در این دامگه چه افتادهست». مقام اصلی آدم اینجاست، نه صرفاً مقام ملکی؛ شأن ملک بسیار پایینتر از آدم است. انسان موجودی است که دو سوی عالم وجود را در خود جمع میکند؛ از این نشئهٔ عنصری و مادی تا عوالم بالا را در خود جمع میکند و این مقام اصلی اوست.
در این حالت، انسان آینهٔ تمامنمای ظهور افعال و اسما میشود؛ یعنی اگر خدا محیی است، او هم محیی است؛ اگر خدا ممیت است، او هم ممیت است؛ و مظهر رازقیت و خالقیت میشود. خداوند به حضرت عیسی (علیهالسلام) میفرماید: «تَخْلُقُ»؛ یعنی تو خلق میکنی. نمیفرماید «من خلق میکنم»، بلکه خلق را به او نسبت میدهد.
ما انسانهای عادی خلق نمیکنیم؛ اینگونه نیست که بگوییم ما هم به اذنالله خلق میکنیم. ما دو تکه آهن را به هم وصل میکنیم و ماشین میسازیم؛ این اصلاً خلق نیست. اما مفهوم حقیقی خلق دقیقاً به حضرت عیسی نسبت داده میشود: تو این کار را میکنی، منتها به اذن الهی. یعنی او مظهر اسم خالقیت خدا شده است؛ تا جایی که خدا میفرماید تو خلق میکنی، به شرط آنکه آن را در عرض خدا قرار ندهی. این مباحث توحیدی باید دقیق فهمیده شود.
شخصی در حضور پیامبر (صلیاللهعلیهوآله) خطبه خواند و گفت: «وَمَن يَعْصِهِمَا». پیامبر همانجا به او تذکر دادند و فرمودند این چه تعبیری است؛ بگو: «وَمَن يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ». هرچند اطاعت و عصیان خدا و رسول در امتداد یکدیگرند، اما نباید آنها را با ضمیر تثنیه بهگونهای جمع بست که شائبهٔ همعرضی و دوگانگی پیش بیاید. پیامبر اکرم با این دقت کلامی نشان دادند که در مباحث توحیدی و بیان مفاهیم، انسان باید چقدر مراقب کلماتش باشد.
غیرت توحیدی در زبان و ساحت تجلی انسان کامل
رسول گرامی اسلام (صلیاللهعلیهوآله) در همان مجلس بیدرنگ خطیب را متوقف ساختند و فرمودند:
«بِئْسَ الْخَطِيبُ أَنْتَ، قُلْ: مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ» (صحیح مسلم، ج۲، ص۵۹۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چه بد خطیبی هستی! بگو: «هر که نافرمانیِ خدا و رسولش را بکند» [و آن دو را با یک ضمیر تثنیه در عرض هم قرار نده].
پیامبر (ص) اصلاح این خطای بیانی را به بعد موکول نکردند؛ چرا که حفظ مرزهای توحیدی در بیان مسامحهبردار نیست. در مقام انسان کامل، میان فاعلیت حق و فاعلیت مظهر، در عین حفظ تمایز توحیدی، یگانگی و اتصال برقرار است. از یک سو خداوند متعال افعال قدسی را به مظهر خویش نسبت میدهد و خطاب به حضرت عیسی (علیهالسلام) میفرماید:
<p class="ayah-ar" dir="rtl" style="font-size:1.5em; line-height:2.1; font-family: Amiri, 'Scheherazade New', 'Noto Naskh Arabic', serifاینجوری برگرده مثلاً یه چیزی بگه، پیغمبر جلو طرف رو میگیره. همونجا میگه: «[سخنی به عربی]»؛ نه اینکه بعداً حتی بکشه کنار، بعداً بگه که مثلاً ببین پسرم، تو از این دفعه اینجوری نگو مثلاً. میگه گند زدی با این خطبه! «[سخنی به عربی]». چرا؟ «[سخنی به عربی]». یعنی جمع... شما در بحث این تجلیات تام که میشه همین انسانهای کامل، توی انسانهای کامل میتونی این رو با اون جمع بزنی و جمع نزنی، این دو تا رو با هم کنار هم بیاری؛ جمع بزنی و جمع نزنی. این میشه... به خودش میگن: «[سخنی به عربی]». تو داری اصلاً این بهبودی و شفا رو میدی، این بهبودی و شفا رو تو داری میدی: «[سخنی به عربی]». تو محیی هستی: «[سخنی به عربی]». اینها رو نگاه کنید، این معانی «[سخنی به عربی]».
حالا ادامه؛ به هر جهت، حالا الان یه چند تا آیه هم با هم میبینیم که چهجوری هست نسبت به مثلاً شخص پیامبر اکرم به عنوان یک انسان کامل، چهجوری این ظهور اسما اتفاق میافته و پیغمبر خودْ مظهر اون اسم میشه و اون اسم در او پیاده میشه. اون موقع وقتی میشه، انسان کامل کنار خدا میشینه توی آیات. حالا آیات رو نشون میدیم که ببینید چهجوری پیغمبر کنار خدا میشینه اصلاً تو آیه؛ با چه بیانی که قبل این ممکنه آدم یه خرده توجه نمیکرده که بالاخره این عبارت، عبارتیست که در جای خود شبههبرانگیزه. اگر کسی این بحث رو ندونه، در جای خودش این عبارات قرآن ممکنه یهو به تلاطمی بندازه اونو که قرآن بالاخره داره چیکار میکنه؟
من یه چیزی نوشتم نمیدونم چه ربطی داره به این؛ نوشتم: «در نشئات بالاتر ادراک قویتره». شاید منظورش همین بوده که منظور خودم بوده! دیگه من هرچی به ذهنم بیاد مینویسم که بعداً بگم. بله، این ادراک نشئات بالاتر وقتی قویتره، مطالب رو قویتر و محکمتر همون بالا هست. آها، نوشته برای اینکه اینو بگم که همهٔ اینایی که این پایین هست اون بالا هست، اون بالا خیلی قویتر از چیزیست که این پایین هست. اون چیزی که خزینهٔ این شیء در بالا هست، خودِ اون چیزی که بالاتر هست به مراتب قویتر ادراک میکنه؛ یعنی اگر ادراکْ کسی بکنه اونو، به مراتب قویتر از ادراک این پایینه.
اگر بشه اون بالاییها رو ادراک کرد، شما بحث مثلاً میبینید یه عده میگن مستجابالدعوهاند. اون کسایی که مستجابالدعوهٔ خیلی توپاند... یه عده هستن مستجابالدعوهاند یعنی «آقا التماس دعا»، مثلاً اینجوریه سیستمشون. کلاً خوبه مؤمن دعا بکنه، خدا به هر جهت روش رو زمین نمیاندازه. یه جور مستجابالدعوههایی داریم اینا وقتی شما بهش بگی «آقا، برای فلانی چی؟ دعا میکنی؟»، میره اول اون بالا رو نگاه میکنه، خب؟ ببینه این محقَّق هست یا نیست؛ اگه محقق نیست میگه نه، دعا نمیکنم. اگه در اون بالا... اینقدر یعنی تقلب میکنه یه جوری، خب؟ تقلب میکنه یعنی میره اون بالا ببینه این در اون خزانهاش اتفاق افتاده است یا اتفاق نیفتاده است. یعنی اگه قراره این بمیره، دیگه دعا نمیکنه؛ میگه این دیگه میمیره. کدوم خزینه؟ همون خزینهٔ این شیء که پایینِ پایینه؛ یعنی تو کتابت معلومه... همون اونجا رو میبینه. آره، مثل اینکه لوح محفوظ رو میبینه؛ میبینه این میمیره، میگه نه، دعا نمیکنم اینجا. یعنی مستجابالدعوهست، اون چیزهایی رو دعا میکنه که محقق میشه.
— «پس چرا دعا میکنه؟» همونجوری دعا نقش داره؛ میبینه دعای خودش نقش داشته، تو همونجا اینها رو هم میبینه دیگه. خب؟ اینها رو هم میبینه؛ میبینه دعای خودش نقش داشته، دعا میکنه. ولی اگه ببینه که نقش نداره و این محققه، دعا نمیکنه اصلاً. باز داری زمانیها رو با لازمانیها قاطی میکنی! بیفایده دعا نمیکنه. خب؟ همونجا میبینه دعای خودش نقش داشته مثلاً. — «ببینه محققه و دعای خودش نقش نداره، دعا نمیکنه؟» بله، دعا نمیکنه دیگه. خلاصه ما آدمهایی داریم که اینچیزها هستن دیگه؛ بله، برید پای خاطراتشون بنشینید ببینید که...
خلاصه ادراک کلاً... ببین، همینجوری هم که آدم نشئات رو طی بکنه ادراکش قویتره؛ مثلاً بمیره ادراکاتش کلاً قویتر میشه. در اون ماجرای چاه بدر هست، قلیب بدر معروفی که پیغمبر بعد از جنگ بدر، کفار رو ریختن توی همون قلیب بدر. یه روایتی ابن ابیالحدید تو همون یکی از نامههایی که امیرالمؤمنین مینویسن که به بدر اشاره میکنن [میاره]؛ ابن ابیالحدید حدود دویست صفحه تقریباً راجع به داستان بدر توضیح میده، خیلی به جهت تاریخی مفصل بدر رو با پیشینههاش و خودش و بعدش توضیح میده؛ تو نامهٔ نمیدونم هشته، نهه، تو این نامههاست به هر حال. اونجا یه روایتی نقل میکنه که وقتی اینها رو میریزن تو چاه بدر، پیغمبر میآن بالا سر این چاه شروع میکنن با اینها حرف زدن که دیدید که حق با کیه؟ دیدید فلان؟ بعد همینجوری شروع میکنه یه صحبت مفصل با اینها میکنه. بعد یه عده میگن: «یا رسولالله، أتنادی قوماً قد أنتَنوا؟» داری با کسایی حرف میزنی که متعفن شدن و مردن؟ بعد حضرت میگن: «ما أنتم بأسمع لما أقول منهم»؛ شما شنواتر از اونها به آنچه میگویم نیستید، فقط نمیتونن جواب بدن. یعنی کاملاً ادراک اینها خیلی هم قویتره. کلاً هرچه این نشئات طی بشه، ادراک قویتر میشه.
حالا بیایید سورهٔ مبارکهٔ توبه؛ تو سورهٔ مبارکهٔ توبه چند تا اینجوری از این آیات داریم ما. — «استاد؟» — «بله.» — «[سؤال دربارهٔ القای معنی در ماجرای چاه بدر]» همین سؤال شما که به وجود میآد، در حقیقت شاید هم میخواستن با قوم صحبت کنن و یه جوری القای معنی بکنن؛ به نظر میآد که این کار رو داشتن میکردن. تو همونجا ابن ابیالحدید همین سؤال شما رو جواب میده، چونکه میدونسته شما این سؤال رو میکنید! دیده بود اون بالا.
بیایید آیهٔ ۵۹ سورهٔ مبارکهٔ توبه رو، صفحهٔ ۱۹۶.
عتاب به منافقان و انتساب فاعلیت به خدا و رسول
در آیات سورهٔ مبارکهٔ توبه، مواجهه و روانشناسی منافقان در برابر مسئلهٔ انفاق و صدقات تبیین شده است:
«وَمِنْهُم مَّن يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِن لَّمْ يُعْطَوْا مِنْهَا إِذَا هُمْ يَسْخَطُونَ» (توبه/۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آنان کسانی هستند که در [تقسیم] صدقات بر تو عیب میگیرند؛ پس اگر از آن به ایشان داده شود خشنود میگردند، و اگر از آن به آنان داده نشود، بناگاه خشم میگیرند.
این تیپ از افراد کسانیاند که همهچیز را بر مدار نفع نقدی و فوری میسنجند؛ اگر سهمی مادی دریافت کنند راضی میشوند و اگر نرسد خشمگین میگردند. در آیهٔ بعد، راه راستینِ رضایت و پیوند با فیض الهی چنین بیان میشود:
«وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آتَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللَّهِ رَاغِبُونَ» (توبه/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آنان به آنچه خدا و رسولش به ایشان دادهاند راضی میشدند و میگفتند: «خداوند ما را بس است؛ بهزودی خدا و پیامبرش از فضل خود به ما خواهند بخشید، [و] ما بهراستی به سوی خدا مشتاقیم» [برایشان بسیار بهتر بود].
در تعبیر قرآنی «مَا آتَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ» و «سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ»، عطا کردن به خدا و رسول بهگونهای نسبت داده شده که نشان میدهد فاعلیت رسول، مظهر فاعلیت حق است؛ کل فیض را خداوند متعال اعطا میکند و عین همان فیض از مجرا و دست باکفایت رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) جاری میشود. این همنشینی، حاکی از وحدتِ مجرا و منبع در ساحت ظهور است.
دقایق توحیدی در ضمیر مفرد؛ یگانگی خشنودیِ خدا و رسول
در آیهٔ ۶۲ همین سوره، اوج این دقت بیانی در قالب ضمیر مفرد تجلی مییابد:
«يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ وَاللَّهُ وَرَسُولُهُ أَحَقُّ أَن يُرْضُوهُ إِن كَانُوا مُؤْمِنِينَ» (توبه/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای شما به خدا سوگند یاد میکنند تا خشنودتان سازند، در حالی که اگر ایمان داشتند، سزاوارتر بود که خدا و رسولش را خشنود کنند.
نکتهٔ شگفتانگیز این است که قرآن نفرمود «أَن يُرْضُوهُمَا» (تا آن دو را راضی کنند)، بلکه با ضمیر مفرد فرمود: «أَحَقُّ أَن يُرْضُوهُ» (سزاوارتر بود که او را راضی سازند). این بیان آشکار میکند که رضایت رسول عین رضایت خداست؛ زیرا پیامبر اکرم (ص) آینه و مظهر تام اسمای الهی است.
این اتحاد، ناظر به ذات غیبالغیوب پروردگار نیست که ساحت بیکران و دستنیافتنی است، بلکه ناظر به مقام اسم «الله» به عنوان مستجمع جمیع اسمای حسنا است. انسان کامل خلیفةالله است و مظهر تام این اسما در پهنهٔ امکان به شمار میآید. قاعدهٔ دقیق فلسفی و کلامی در این باب این است که «واجب ممکن نمیشود و ممکن واجب نمیشود»، اما مظهر تام تمام کمالات الهی را به اذن او بازمیتاباند.
قرآن کریم این معارف والای توحیدی را با نهایت فصاحت و به شکلی لطیف بیان میفرماید، چنانکه در سورهٔ فتح دربارهٔ بیعت با رسول خدا (ص) میفرماید:
«إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» (فتح/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی کسانی که با تو بیعت میکنند، جز این نیست که با خدا بیعت مینمایند؛ دستِ خدا بالای دستهای آنهاست.
خداوند نمیفرماید «کأنما یبایعون الله» (گویی با خدا بیعت میکنند)، بلکه با کلمهٔ حصر و تأکید میفرماید دست نهادن در دست رسول، حقیقتِ بیعت با پروردگار است.
در ادامهٔ سورهٔ توبه و در بررسی نفاق منافقان، خداوند متعال به سوگندهای دروغین آنان اشاره کرده و میفرماید:
«يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ مَا قَالُوا وَلَقَدْ قَالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَكَفَرُوا بَعْدَ إِسْلَامِهِمْ وَهَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا…» (توبه/۷۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند میخورند که [سخن ناروایی] نگفتهاند، در حالی که قطعاً سخن کفرآمیز گفتهاند و پس از اسلامآوردنشان کافر شدهاند، و قصدِ کاری کردند که به آن نرسیدند...
ظرافتهای اعجازین قرآن در انتساب فضل به خدا و رسول
در ادامهٔ آیهٔ ۷۴ سورهٔ مبارکهٔ توبه، اوج ظرافت و دقت قرآنی در تعبیر به کار رفته است؛ آنجا که دربارهٔ ناسپاسی و بهانهجویی منافقان میفرماید:
«وَمَا نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ فَإِن يَتُوبُوا يَكُ خَيْرًا لَّهُمْ وَإِن يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ عَذَابًا أَلِيمًا فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَمَا لَهُمْ فِي الْأَرْضِ مِن وَلِيٍّ وَلَا نَصِيرٍ» (توبه/۷۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و عیب و ایرادی نگرفتند [و بهانهای نیافتند] جز اینکه خدا و رسولش از فضل خود آنان را بینیاز ساختند! پس اگر توبه کنند برایشان بهتر است، و اگر روی برتابند خدا آنان را در دنیا و آخرت به عذابی دردناک مجازات خواهد کرد، و در روی زمین هیچ سرپرست و یاوری نخواهند داشت.
دقت بفرمایید که قرآن نفرمود «مِن فَضْلِهِمَا» (از فضل آن دو)، بلکه فرمود: «مِن فَضْلِهِ» (از فضلِ او). این دقت شگفتانگیز همان وجه اعجاز قرآن است که عقلها را به عجز وا میدارد؛ سرتاسر حقایق عالم را با چنان لطافت و بطونی بیان میکند که میان توحید ناب و جایگاه مظهریت پیوندی ناگسستنی برقرار میسازد. از یک سو فضل و فیض حقیقتاً و اصالتاً از آنِ ذات اقدس الهی است و لذا ضمیر مفرد آورده میشود («مِن فَضْلِهِ»)، و از سوی دیگر رسول خدا (صلیاللهعلیهوآله) مظهر تام اسم «مُغنی» پروردگار در نظام تکوین و تشریع است؛ لذا فعل به هر دو نسبت داده میشود: «أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ».
تدبیر باطنی خداوند در تقسیم رزق و کفاف
در دل این آیه یک نکتهٔ بلند اخلاقی و معرفتی نیز نهفته است. گاهی طغیان و انحراف انسان بر اثر بینیازی و دارایی حاصل میشود؛ چنانکه قرآن میفرماید: «كَلَّا إِنَّ الْإِنسَانَ لَيَطْغَىٰ أَن رَّآهُ اسْتَغْنَىٰ». از این رو نباید از خداوند متعال امور مادی را بهصورت نسنجیده و بیپایان طلب کرد؛ بلکه باید همان چیزی را خواست که اولیای دین سفارش فرمودهاند: «رضایت» و «رزقِ کفاف» (به قدر بسندگی و کفایت).
خداوند متعال که مدبر هستی و آگاه به باطن بندگان خویش است، جان هر مؤمن را بر اساس مصلحت ایمانیاش تدبیر میفرماید. در حدیث قدسی آمده است:
«إِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِينَ مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إِلَّا الْغِنَى وَلَوْ أَفْقَرْتُهُ لَأَفْسَدَهُ ذَلِكَ، وَإِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِينَ مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إِلَّا الْفَقْرُ وَلَوْ أَغْنَيْتُهُ لَأَفْسَدَهُ ذَلِكَ، وَإِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِينَ مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إِلَّا السَّقَمُ وَلَوْ أَصْحَحْتُهُ لَأَفْسَدَهُ ذَلِكَ... إِنِّي أُدَبِّرُ عِبَادِي بِعِلْمِي بِقُلُوبِهِمْ» (الکافی، ج۲، ص۳۵۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا برخی از بندگان مؤمن من هستند که جز بینیازی اصلاحشان نمیکند، و اگر فقیرشان سازم تباهشان میگرداند؛ و برخی از بندگان مؤمن من هستند که جز فقر اصلاحشان نمیکند، و اگر بینیازشان سازم تباهشان میسازد؛ و برخی از بندگان مؤمن من هستند که جز بیماری اصلاحشان نمیکند، و اگر سلامتشان بخشم تباهشان میکند... همانا من بندگانم را با آگاهیام از دلهایشان تدبیر مینمایم.
در سورهٔ مبارکهٔ واقعه نیز به کفران نعمت و قرار دادن نعمت در مسیر انکار اشاره شده است:
«وَتَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ» (واقعه/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزیِ [و شکرِ نعمتِ] خود را در این قرار میدهید که [حقایق الهی را] تکذیب میکنید؟!
وظیفهٔ انسانْ بندگی و انجام وظیفه است و تدبیر امور و خیرِ واقعی در دست پروردگار است.
مناظرهٔ امام صادق (ع) با ابوحنیفه در فهم توحیدی آیات
با فهم این دو آیه از سورهٔ توبه، روایت ژرفِ گفتوگوی حضرت امام جعفر صادق (علیهالسلام) با ابوحنیفه کاملاً روشن و حل میشود. ابوحنیفه همسفرهٔ امام صادق (ع) بود؛ هنگامی که حضرت از صرف غذا فارغ شدند، دست از طعام کشیدند و فرمودند:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، اللَّهُمَّ هَذَا مِنْكَ وَمِنْ رَسُولِكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ» (الکافی، ج۲، ص۴۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدای را که پروردگار جهانیان است؛ بار خدایا، این [نعمت و طعام] از جانب تو و از جانب پیامبرت (صلیاللهعلیهوآله) است.
ابوحنیفه به سبب عدم درکِ جایگاه مظهریت و توحید قرآنی به گمان افتاد و اعتراض کرد: «یَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ، أَجَعَلْتَ مَعَ اللَّهِ شَرِيكاً؟» (ای اباعبدالله، آیا برای خداوند شریک قرار دادی؟). امام صادق (علیهالسلام) به تندی به او هشدار داده و فرمودند:
«وَيْلَكَ! إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَقُولُ فِي كِتَابِهِ: ﴿وَمَا نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ﴾، وَيَقُولُ عَزَّ وَجَلَّ فِي مَوْضِعٍ آخَرَ: ﴿وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آتَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ﴾» (الکافی، ج۲، ص۴۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): وای بر تو! همانا خدای متعال در کتابش میفرماید: «و عیب نگرفتند جز اینکه خدا و رسولش از فضل خود آنان را بینیاز ساختند» و در جای دیگر میفرماید: «و اگر به آنچه خدا و رسولش به آنان دادند خشنود میشدند و میگفتند: خدا ما را بس است، بهزودی خدا و پیامبرش از فضل خود به ما خواهند بخشید...».
این روایات تفسیری، گرههای ادراکی را باز میکنند و نشان میدهند که نسبت دادن اعطا و غنا به رسول خدا (ص)، عین توحید و بیانِ مجرای واسطهٔ فیض بودنِ انسان کامل است.
پاسخ کوبندهٔ امام صادق (ع) و حقیقت حجابهای قلبی
هنگامی که امام جعفر صادق (علیهالسلام) با تمسک به آیات قرآن پاسخ توهم ابوحنیفه را دادند، ابوحنیفه از شدت شگفتی گفت:
«وَاللَّهِ لَكَأَنِّي مَا قَرَأْتُهُمَا قَطُّ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ وَلَا سَمِعْتُهُمَا إِلَّا فِي هَذَا الْوَقْتِ!» (الکافی، ج۲، ص۴۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند گویی هرگز این دو آیه را از کتاب خدا نخوانده بودم و جز در این لحظه آنها را نشنیده بودم!
حضرت در پاسخش فرمودند: چرا، هر دو آیه را خوانده و شنیده بودی؛ اما آنچه خداوند در شأن تو و امثال تو نازل کرده مانع فهم آن شده است:
«أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَىٰ قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا» (محمد/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا در قرآن تدبر نمیکنند، یا بر دلهایشان قفلهایی نهاده شده است؟
و خداوند متعال در آیهٔ دیگری میفرماید:
«كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَىٰ قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ» (مطففین/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چنین نیست، بلکه آنچه پیوسته کسب میکردند بر دلهایشان زنگار و تیرگی نشانده است.
اعمال و رویکردهای نادرست انسان بر آینهٔ دل رین و غبار مینشاند؛ در نتیجه، انسان متن قرآن را میخواند ولی عمق معارف آن را درنمییابد.
این بیان نشان میدهد تعابیری نظیر «اللَّهُمَّ هَذَا مِنْكَ وَمِنْ رَسُولِكَ» نه تنها غلو و شرک نیست، بلکه عین نگاه زلالِ قرآنی است. اگر انسان این مبانی را درست فراگیرد، در گفتگوها و مواجههها با جریانهای کجاندیش بههیچوجه مغلوب نمیشود؛ آنان پیوسته الفاظ را تکرار میکنند اما حقیقت جایگاه «خلیفةالله» را درک نمینمایند.
لطایف توحید افعالی در سورهٔ انفال
در سورهٔ مبارکهٔ انفال، اوج لطافت در تبیین مراتب توحید افعالی به تصویر کشیده شده است. خداوند متعال میفرماید:
«فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ وَلِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَاءً حَسَنًا إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (انفال/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شما آنان را نکشتید، بلکه خدا آنان را کشت؛ و هنگامی که [ریگها را به سوی دشمن] افکندی، تو نیفکندی بلکه خدا افکند، تا مؤمنان را از جانب خویش به آزمایشی نیکو بیازماید؛ همانا خداوند شنوای داناست.
دقت در تفاوت لحن آیه فوقالعاده راهگشاست. نسبت به عموم مؤمنان و رزمندگان میفرماید: «فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ»؛ یعنی عملِ کشتن از مؤمنان نفی میشود و تماماً به حقتعالی انتساب مییابد (همان معنایی که میگوییم خرمشهر را خدا آزاد کرد). اما وقتی نوبت به ساحت رسول گرامی اسلام (صلیاللهعلیهوآله) میرسد، بیان تغییر میکند و نمیفرماید تو نیفکندی و خدا افکند، بلکه با جمعِ اثبات و نفی میفرماید: «وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ» (تو نیفکندی در آن هنگام که میافکندی، بلکه خدا افکند).
اگر قرار بود لحن خطاب مانند رزمندگان باشد، باید فرموده میشد «وَمَا قَتَلْتَ إِذْ قَتَلْتَ»؛ ولی در خطاب به پیامبر اکرم، هم فعل را به حضرت نسبت میدهد («إِذْ رَمَيْتَ») و هم توحید افعالی را حاکم میسازد («وَمَا رَمَيْتَ ... وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ»). انسان کامل مظهر تام اسمای فعلیهٔ الهی (از جمله صفت رمی و فاعلیت) است.
همهٔ موجودات، اطباء و داروها مجاری فیض هستند؛ اما اگر افق دید را بالا ببریم و به رتبهای برسیم که دیگر اسباب و وسایط تفصیلی در برابر عظمت حق دیده نشوند، در آن اوج نیز حقیقتِ انسان کامل به عنوان واسطه و مظهر اعظم فیض کماکان جلوهگر و مشهود است.
مظهریت اولیای الهی در خشنودی و غضب پروردگار
در سورهٔ مبارکهٔ زخرف، خداوند متعال دربارهٔ استخفاف و تحمیق فرعون نسبت به قومش میفرماید:
«فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمًا فَاسِقِينَ فَلَمَّا آسَفُونَا انتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ» (زخرف/۵۴-۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس قوم خود را سبکمغز ساخت [و تحمیق نمود]، پس آنان از او اطاعت کردند؛ چرا که قومی نافرمان بودند. پس هنگامی که ما را به خشم آوردند، از آنان انتقام گرفتیم و همگیشان را غرق ساختیم.
مستکبران ابتدا با تهاجم فرهنگی و شستوشوی مغزی جامعه را خفیف میکنند تا از آنان پیروی شود. نکتهٔ توحیدی در تعبیر «فَلَمَّا آسَفُونَا» (هنگامی که ما را به خشم و اندوه آوردند) نهفته است. در روایتی ذیل همین آیه از امام صادق (علیهالسلام) سؤال شد که آیا خداوند نیز مانند انسانها اندوهگین و متأثر میشود؟ حضرت فرمودند:
«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ لَا يَأْسَفُ كَأَسَفِنَا، وَلَكِنَّهُ خَلَقَ أَوْلِيَاءَ لِنَفْسِهِ يَأْسَفُونَ وَيَرْضَوْنَ، وَهُمْ مَخْلُوقُونَ مَرْبُوبُونَ، فَجَعَلَ رِضَاهُمْ رِضَا نَفْسِهِ وَسَخَطَهُمْ سَخَطَ نَفْسِهِ» (الکافی، ج۱، ص۱۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدای عزوجل مانند خشم و تأسفِ ما دچار انفعال و دگرگونی نمیشود؛ ولی او اولیایی برای خود آفریده که به خشم میآیند و خشنود میشوند؛ آنان مخلوق و پروردهٔ پروردگارند، پس خداوند خشنودیِ آنان را خشنودیِ خود و خشمِ آنان را خشمِ خود قرار داده است.
انفعال، دگرگونی و لرزش دل به ذات پاک احدیت راه ندارد؛ اما دلِ ولیّ خدا آینه و مجلای اراده و رضایت حق است. اگر دل ولیّ خدا بلرزد و متأثر شود، خشم و انتقام الهی جاری میگردد. از همین روست که دربارهٔ صدیقهٔ طاهره، حضرت فاطمهٔ زهرا (سلاماللهعلیها)، آمده است:
«إِنَّ اللَّهَ يَغْضَبُ لِغَضَبِ فَاطِمَةَ وَيَرْضَى لِرِضَاهَا» (المستدرک علی الصحیحین، ج۳، ص۱۶۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خداوند به سبب خشم فاطمه به خشم میآید و با خشنودی او خشنود میگردد.
این همراستایی تعارف و مجاز نیست؛ رضایت و سخط الهی در مرتبهٔ فعل، در جان مطهر و ملکوتی ولیّ خدا متجلی و آشکار میگردد.
حقیقتِ رضایت الهی و رفع توهم علیت نفسانی
در فهم روایاتِ مربوط به خشنودی و غضب اولیای خدا، نباید با تکلف و فرض کلماتِ در تقدیر (مانند «گویی» و «انگار») حقیقت معنا را پوشاند. سخن بر سر این نیست که ناراحتیِ ولیّ خدا صرفاً علتی بیرونی باشد که حقتعالی را متأثر سازد؛ ذات اقدس الهی محل دگرگونی و انفعال نیست. بلکه خشنودیِ آنان همان رضای الهی و غضبِ آنان همان غضب پروردگار در مرتبهٔ فعل است. این حقیقت همان معنای مظهریت تامه است.
از سوی دیگر، در بررسی آیات قرآن گاه با آیاتی روبهرو میشویم که از رتبهٔ بیکران علم و کمالات انسان کامل سخن میگوید — مانند آیهٔ شریفه:
«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (بقره/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [خداوند] همهٔ نامها [و حقایق هستی] را به آدم آموخت؛ سپس آنها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست میگویید، مرا از نامهای اینها باخبر سازید.»
و گاه تعابیری به کار رفته که به ظاهر نشاندهندهٔ مراتبِ بشری و فرودین است. این دوگانگی به جامعیتِ انسانِ کامل و حضور او در دو سوی هستی (قوس نزول و صعود) برمیگردد. خلیفهٔ الهی موجودی جامع دو نشئه است: از ساحتِ ملکوتی تا پایگاه استقرار در زمین. در نشئهٔ عنصری و حیات اینجهانی، وجود خلیفه در متن زمین یک ضرورت تکوینی است؛ چنانکه در کلام معصومین (علیهمالسلام) وارد شده است:
«لَوْ لَا الْحُجَّةُ لَسَاخَتِ الْأَرْضُ بِأَهْلِهَا» (الکافی، ج۱، ص۱۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر حجت [خدا بر زمین] نباشد، زمین اهلش را فرو میکشد و در کام خود فرومیبرد.
از کثرت عنصری تا وحدت نوری؛ «کُلُّهُمْ نُورٌ وَاحِدٌ»
تمایزها، تکثرها، تفاوت پدر و مادرها و زمانمندیها سراسر مربوط به نشئهٔ عنصری و احکامِ کالبد مادی است. اما هنگامی که حقیقت وجودی معصومین به ساحت والای ولایت تامه و مقام «تعلیم اسماء» ارجاع مییابد، تمام این تمایزات برداشته میشود و مصداق حقیقت یگانه میگردند؛ همانطور که در روایات تصریح شده است:
«كُلُّنَا وَاحِدٌ، أَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ، وَآخِرُنَا مُحَمَّدٌ، وَأَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ، وَكُلُّنَا مُحَمَّدٌ» (بحارالأنوار، ج۲۶، ص۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): [حقیقتِ نوریِ] همهٔ ما یکی است؛ آغاز ما محمد، پایان ما محمد، میانهٔ ما محمد و همهٔ ما محمد هستیم.
دستیابی به این مراتب مانند کسب مدارک اعتباریِ دنیوی نیست که افراد با حفظ تکثر در کنار هم قرار گیرند؛ در آن مرتبهٔ روحی و تجرد تام، احراز مقام یعنی اتحاد با همان حقیقت نوری واحد. در نشئهٔ علوی، تکثرِ «این و آن» رنگ میبازد و همه یک نور واحدند؛ اما در تنزل به نشئهٔ مادی و عنصری، در قالب ابدان و زمانهای مختلف تجلی مییابند.
شأن و عظمت این انوار قدسی در عالم معنا دستنیافتنی است: «هزار نقد به بازار کاینات آرند / یکی به سکهٔ صاحبعیار ما نرسد»
درک این قواعد بنیادین و مأنوسشدن با این معارف قرآنی و روایی، مانند همان آموختن قواعد رتبهبالا است؛ کلید فهم صدها آیه و رفع شبهات فراوان را در اختیار انسان میگذارد و سبب رهایی از خطاهایی میشود که مخالفان اهلبیت به دلیل نگاه ظاهربینانه دچار آن میشدند.
مراتب تنزل نور و حقیقتِ اسم اعظم
در مرتبهٔ عالیِ حقیقت نوری، معصومین انوار واحدند و اتحاد حقیقی دارند. اما در مراتب پایینتر، یعنی در قوس تنزل، منازل و مراتب وجودی از قبیل «عرش» و «کرسی» شکل میگیرد و تفاصیل و تمایزاتِ مظاهر پدیدار میشود.
بالاترین مرتبه و مقامی که برای صعود و شهود انسان کامل مطرح است، همان مقام مستجمع جمیع کمالات یا مظهر اسم «الله» است؛ مرتبهای که در اصطلاح اهل معرفت به «تعین اول» تعبیر میشود — یعنی نخستین تجلی و التفاتِ علمی حقتعالی به ذات و کمالات خویش در مقام احدیت و واحدیت.
ساحت تعینات اسما و مرزهای ادراک انسانی
انسان تا هر مرتبهای که اسما و تعینات الهی حضور دارند میتواند سیر کند و به ادراک و مظهریت نائل آید؛ یعنی هر مرتبهای که تجلی اسما پدیدار میشود — از نخستین جلوه و تعین وحدت تا سایر مراتب وجود — ساحت پرواز روح آدمی است. آنچه فراتر از دسترس همگان قرار دارد، صرفاً ساحت ذات غیبالغیوب است که هیچ اسمی، رسمی و تعینی بدان راه ندارد.
با این همه، ورود به این مباحث بلند معرفتی نباید انسان را از وظایف بنیادین بندگی و تکالیف شریعت غافل سازد. آنچه برای ما ضرورت حیاتی دارد، پایبندی به حد نصاب بندگی، اقامهٔ نماز، انس با قرآن و تحصیل خشیت باطنی است؛ همانطور که خداوند متعال میفرماید:
«إِنَّمَا تُنذِرُ الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِالْغَيْبِ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَمَن تَزَكَّىٰ فَإِنَّمَا يَتَزَكَّىٰ لِنَفْسِهِ وَإِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ» (فاطر/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو تنها کسانی را هشدار میدهی و بیم میدهی که از پروردگارشان در نهان و باطن میترسند و نماز را برپا میدارند؛ و هر کس پاکی جوید، تنها برای خود پاکی میجوید و بازگشت [همگان] به سوی خداست.
این حقایق به کار کسی میآید که در نهان و خلوت خویش مراقب احوال جان باشد. کشیک نفس کشیدن و استمرار در «مراقبه» سررشتهٔ سلوک است؛ چنانکه بزرگان در واپسین توصیههای خویش فرمودهاند: «اول آن مراقبه، میانهٔ آن مراقبه و فرجام آن مراقبه است». انسان باید پیوسته ورودیها و خروجیهای قلبش را رصد کند؛ اگر به او بیاحترامی شد یا احترامی ویژه گذاشتند و دلش دچار دگرگونی، حب جاه و عجب گردید، فوراً به استغفار بنشیند و جان خویش را از آلودگیها پاک سازد.
مراتب اهل سلوک؛ از نگاه متوسطان تا شهود موحدان
در روایات، تکالیف و حالات متناسب با درجات انسانها بیان شده است. اگر فردی در میانهٔ عبادت متوجه شود دیگری به او نگاه میکند و در دل شادمان گردد، برای سالک متوسط اشکالی نوشته نمیشود؛ اما برای واصلان به قلههای «توحید افعالی» همین التفات نیز نقص به شمار میآید.
نقل است روزی که مرحوم آقای قاضی (رضواناللهعلیه) برای شاگردان از توحید افعالی سخن میگفتند، زلزلهای رخ داد و سقف و دیوارها به صدا درآمد؛ شاگردان جملگی به سوی در هجوم بردند و فرار کردند، اما ایشان با آرامش بر جای خود نشسته ماندند. پس از پایان زلزله، با لحنی هشداردهنده فرمودند: «شاگردان توحید افعالی! حال بازگردید!»
تحمل حوادث و بلایا برای اهل توحید در سایهٔ درک قضا و قدر الهی رقم میخورد؛ چنانکه قرآن کریم میفرماید:
«مَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي أَنفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَا إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ» (حدید/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ پیشامد و آسیبی در زمین و در وجود شما رخ نمیدهد مگر اینکه پیش از آنکه آن را پدید آوریم، در کتابی [ثبت و مقدر] است؛ بهراستی که این بر خدا آسان است.
کسی که به این مقام راه یافته — مانند شهید چمران در کوران خطوط نبرد — در برابر رگبار آتش دشمن به اضطراب نمیافتد؛ چرا که تحقق امور را مشروط به اذن تکوینی حق و تعیین اسما میبیند:
«مَا أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ وَمَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يَهْدِ قَلْبَهُ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ» (تغابن/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ آسیبی نمیرسد مگر به اذن [و تقدیرِ] خداوند؛ و هر کس به خدا ایمان بیاورد، [خدا] دلش را هدایت میکند و خداوند به همه چیز داناست.
البته سالک مبتدی نباید با رفتارهای نسنجیده دست به مخاطره بزند، بلکه باید خویشتن را تربیت کند و جان را ارتقا بخشد.
قرآن؛ بنیان علوم انسانی و افقهای نوین در پزشکی
این نگرش جامع در هستیشناسی و انسانشناسی، بنیان اصیل علوم انسانی است و حتی میتواند تحولی بنیادین در دانش پزشکی ایجاد کند. رویکرد غالب در پزشکی مادی مدرن، بدن انسان را صرفاً کالبدی مادی و مشابه موجودات زیستیِ دیگر فرض میکند؛ در حالی که جسم انسان پیوندی عمیق و تفکیکناپذیر با ساحت روح و مراتب باطنی او دارد. نگاه اصیل قرآنی مبنای واقعی درک وجود انسان و همهٔ دانشهای پیرامون اوست.
دعا و حسن ختام
پروردگارا! ما را ببخش و بیامرز؛ ما را از یاران و مقربان درگاه ولیّعصر (عجلاللهتعالیفرجهالشریف) قرار بده؛ حلاوت معارف قرآن را بر کام تشنهٔ ما بچشان؛ به برکت میلاد با برکت سبط اکبر، کریم اهلبیت حضرت امام حسن مجتبی (علیهالسلام)، بالاترین مرتبهٔ قرب و معرفت خویش را به ما عنایت فرما؛ پدران و مادران ما را از ما راضی و خشنود بدار؛ اخلاص در نیت و عمل به ما مرحمت کن؛ روح مطهر امام راحل و شهیدان والامقام را با اولیای الهی محشور فرما و ما را رهرو راستین راه آنان قرار ده.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا الضَّالِّينَ» (فاتحه/۱-۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشندهٔ بخشایشگر. ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است. بخشنده و بخشایشگر است. مالک روز جزاست. تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم. ما را به راه راست هدایت فرما؛ راه کسانی که به آنان نعمت دادی، نه کسانی که بر آنها غضب شده و نه گمراهان.
*پاورقی: این متن پیادهسازی و بازنویسیِ ویرایشی از صوت درس/سخنرانی بر مبنای پردازش ASR است. متن عربی آیات و روایات از منابع معتبر استخراج گردیده و ترجمههای ذیل عبارات عربی توسط مدل درج شده است. گفتار حاضران، حواشی، پارازیتها و نویزهای صوتی حذف شده و کلیت کلام در قالب متنی منسجم و مدون برای مطالعه تنظیم گردیده است.*