ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 008

افتتاحیه، تلاوت آیات خلافت و تعلیم اسماء

سلام علیکم و رحمة الله. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین، و صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین. اللهم صل علی محمد و آل محمد. جهت شادی ارواح طیبه شهدا، رفتگان، پدران و مادران و درگذشتگان جمع، الفاتحة مع الصلوات. اللهم صل علی محمد و آل محمد.

«اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ، صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلی آبائِهِ، فِی هذِهِ السَّاعَةِ وَفِی کُلِّ ساعَةٍ، وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلِیلاً وَعَیْناً، حَتّی تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فِیها طَوِیلاً، برحمتک یا أرحم الراحمین.» اللهم صل علی محمد و آل محمد.

«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ۖ قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ * وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ * قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ» (بقره/۳۰-۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در زمین جانشینی خواهم گماشت»، گفتند: «آیا در آن کسی را می‌گماری که در آن فساد انگیزد و خون‌ها بریزد، در حالی که ما با ستایش تو تنزیه می‌گوییم و تو را تقدیس می‌کنیم؟» فرمود: «من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.» و همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست می‌گویید، مرا از نام‌های اینها باخبر کنید.» گفتند: «منزّهی تو! ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموخته‌ای؛ بی‌شک تو خود دانای سنجیده‌کاری.»

تبیین جایگاه خلیفة‌اللهی و بنیادهای فقهی و معرفتی

پس از مشخص شدن این حقیقت که حضرت آدم شاگرد بلاواسطهٔ خداوند متعال قرار گرفته است، خداوند جمیع اسماء و تمامی حقایق عالم هستی را به او تعلیم داد و او نیز تعلم یافت.

پس از آنکه حضرت آدم به عنوان شاگرد بی‌واسطه، اسماء را از ذات اقدس الهی فراگرفت، خداوند متعال این حقایق و اسماء را بر فرشتگان عرضه فرمود. فرشتگان در پاسخ اظهار عجز کرده و عرض نمودند که ما علمی جز آنچه به ما آموخته‌ای نداریم؛ یعنی فاصلهٔ میان مقام اصیل آدم، آن نفخهٔ قدسی الهی و افقی که انسان توان دست‌یابی به آن را دارد، با سقف وجودی فرشتگان تا این پایه شگرف و عمیق است.

این مفاهیم، شالوده و پایهٔ بسیاری از مباحث بنیادین دیگر در اندیشهٔ دینی قرار می‌گیرد. به عنوان مثال، در مباحث فقهی مطرح است که ما در اسلام جنگ ابتدایی نداریم، یا جنگ ابتدایی منحصراً در حیطهٔ اختیارات امام معصوم (علیه‌السلام) است. سپس پرسیده می‌شود که فلسفهٔ این جهاد چیست؟ پاسخ داده می‌شود که این جهاد نیز در باطن خویش دفاع است. پرسیده می‌شود دفاع از چه چیز؟ می‌گویند: دفاع از «مقام آدمیت».

شاید در بادی امر چنین تعبیری صرفاً توجیه کلامی یا اصطلاحاً فرار از مسئله به نظر آید که این همان جنگ است؛ اما در واقع مبانی این گزاره‌ها از همین آیات شریف ناشی می‌شود. این دسته از آیات قرآن، مبانی سایر ابواب معرفتی و حتی احکام فقهی را پی‌ریزی می‌کنند. این مبانی به روشنی نشان می‌دهند که چگونه ساحت حقیقت انسان پایه‌گذاری شده است. این مقام و کرامت، حقیقت رتبت انسانی است؛ به گونه‌ای که یک پیامبر، ولیّ خدا یا امام معصوم حق دارد برای صیانت و دفاع از این مقام قدسی انسانی جهاد کند تا اگر این مرتبت و گوهر وجودی در سطح جامعه مورد تعرض و تباهی قرار گرفت، به دفاع از آن برخیزد.


طرق سه‌گانهٔ تکلم الهی با بشر در سورهٔ شوری

این تعلیم انسانی، تعلیمی بی‌واسطه است. به آیهٔ پنجاه و یکم از سوره مبارکه شوری مراجعه بفرمایید:

«وَمَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُكَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْيًا أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاءُ ۚ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ» (شوری/۵۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ بشری را نرسد که خدا با او سخن گوید مگر از راه وحی، یا از پشت حجابی، یا فرستاده‌ای بفرستد تا به اذن او آنچه را می‌خواهد وحی کند؛ زیرا او والای حکیم است.

شأن هیچ بشری نیست که خداوند با او سخن گوید مگر از این سه طریق مشخص؛ یعنی تکلم الهی با انسان تنها در این سه صورت تحقق می‌پذیرد:

1. «إِلَّا وَحْيًا» (وحی و القای مستقیم): منظور از وحی در این بخش از آیه، همان القای بی‌واسطه و دریافت مستقیم است که در تقابل با سایر شقوق، وجه تمایز پیدا می‌کند. 2. «أَوْ مِن وَرَاءِ حِجَابٍ» (سخن گفتن از ورای حجاب): تکلم از ورای حجاب؛ همان‌گونه که با حضرت موسی کلیم‌الله (علیه‌السلام) در ماجرای درخت در وادی مقدس تکلم فرمود:

«فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِيَ مِن شَاطِئِ الْوَادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَن يَا مُوسَىٰ إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ» (قصص/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون به آن رسید، از کنارهٔ راست آن وادی، در آن جایگاه مبارک، از جانب آن درخت ندا داده شد که: «ای موسی! منم، من خدای پروردگار جهانیان.»

اهل معرفت این واقعه را استدلال می‌گیرند که اگر شجره و درختی محل ظهور و مجرای بیان کلام حق قرار گیرد و ندای «إِنِّي أَنَا اللَّهُ» از آن برخیزد، به طریق اولی شایسته و ممکن است که انسان کاملی در مقام استغراق و تجلی الهی مجرای چنین بیانی گردد. اگر از درختی گفتن چنین سخنی روا باشد، از انسان کامل به طریق اولی روا خواهد بود. البته اهل عرفان تصریح می‌کنند که چنین امری در حالت «جذبه» و «محو» تحقق می‌یابد، نه در حالت «صحو بعد از محو». هنگامی که سالک از حالت استغراق و محو خارج شود و به نشئهٔ هشیاری و بقای ثانوی (صحو) برگردد، دیگر این‌گونه عبارات را بر زبان جاری نمی‌سازد؛ اما در حالت محو، حقیقت توحید بر زبان او آشکار می‌گردد.

3. «أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا» (ارسال فرستاده و ملک وحی): تکلم از طریق فرستادن ملک که پیام الهی را به اذن او می‌رساند.

تمایز شقوق وحی و تحلیل شطحیات در حالت محو

در حالت محو و استغراق تام، سالک تکلیفی بر دوش ندارد و اساساً مکلف نیست؛ چرا که در آن مقام، گویندهٔ حقیقی حق تعالی است. در مثنوی معنوی مولانا نیز این مضمون به تفصیل دربارهٔ بایزید بسطامی و کلام معروف او («لیس فی جبّتی سوی الله» و عبارات مشابه) تبیین شده است که چگونه در حالت فنا، سخن حق از مجرای بنده جاری می‌شود.

سپس در ادامهٔ آیهٔ شریفه می‌فرماید:

«أَوْ يُرْسِلَ رَسُولًا فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ مَا يَشَاءُ ۚ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ» (شوری/۵۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یا فرستاده‌ای بفرستد تا به اذن او آنچه را می‌خواهد وحی کند؛ زیرا او والای حکیم است.

میان مفهوم «وحی» در صدر آیه («إِلَّا وَحْيًا») و وحی در ذیل آیه («فَيُوحِيَ بِإِذْنِهِ») تفاوت دقیقی وجود دارد. «أو» برای تفکیک شقوق است؛ وحی نخست، همان دریافت و القای بی‌واسطهٔ الهی بر قلب پیامبر است، اما وحی در شق سوم، وحی با واسطهٔ سفیران الهی یعنی جبرائیل امین و فرشتگان تحت ولایت اوست.


نقش ملائکه و مراتب تنزل حقیقت در قوای نفس انسان کامل

در اینجا این پرسش بنیادین مطرح می‌شود: اگر نبی تعلیم بی‌واسطه می‌بیند و حقیقت را مستقیماً از حق تعالی دریافت می‌کند، چه نیازی به واسطه‌گری ملائکه و ارسال پیک‌های وحی است؟ چگونه است که نبی خود حقایق را دریافت می‌دارد و بر فرشتگان احاطه دارد، اما مجدداً در مرتبهٔ نازل‌تر همان وحی را توسط جبرائیل تحویل می‌گیرد؟

پاسخ این مسئله را می‌توان از طریق تمثیل قوای نفس تبیین کرد. اگر کل جهان هستی به منزلهٔ قوای انسان کامل دانسته شود، عملکرد آن شبیه به بهره‌گیری انسان از مراتب گوناگون نفس خویش است:

  • مرتبهٔ عقل و ادراک کلی: گاه انسان در مرتبهٔ بالای فکری و عقلانی، حقیقتی کلی و مجرد را تعقل می‌کند که در آن مرحله هیچ صورت، لفظ یا تصوری مادی وجود ندارد.
  • مرتبهٔ خیال و وهم: برای تنزل آن معنای کلی و انتقال آن، نفس از قوهٔ واهمه و خیال خود مدد می‌گیرد، مثال‌سازی می‌کند، قالب و نظم مفهومی بدان می‌بخشد و آن حقیقت را به مرتبهٔ پایین‌تر وجود خویش تنزل می‌دهد.
  • مرتبهٔ حس و عمل: در نهایت، آن معنا در قالب کلمات یا صور محسوس پیاده می‌شود.

انسان در این فرایند، معنا را از مراتب برتر روح خود می‌گیرد و به مراتب فرودین خویش تحویل می‌دهد؛ کل این ماجرا درون مراتب وجودی خود فرد رخ می‌دهد، زیرا انسان دارای شئون متعددی از ادراک حسی و تخیل تا تفکر محض عقلی است.


تمثیل مهندس معمار و تنزل ایده‌های مجرد

به عنوان مثال، یک مهندس معمار پیش از رسم نقشه، به اصول و نظریه‌های کلی معماری می‌اندیشد (اینکه فضاهای گوناگون چه نسبتی با هم دارند یا موقعیت نورگیری چگونه باشد). این اصول در مرتبهٔ تئوریک، هیچ شکل و اندازهٔ عینی خاصی ندارند. اما هنگامی که زمینی معین به او سپرده می‌شود، او آن نظریات مجرد را از مراتب عقلی به مرتبهٔ خیال و صورت درمی‌آورد، نقشه را ترسیم می‌کند و به قالبی محسوس و قابل استفاده برای کارفرما تبدیل می‌سازد. مفاهیم کلی به‌تنهایی برای عموم قابل درک و پیاده‌سازی نیستند و حتماً باید صورت‌بندی شوند.


مراتب تنزل قرآن کریم از ساحت لدنّی تا الفاظ عربی

حقیقت قرآن کریم نیز بر همین سیاق است:

«وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى الْقُرْآنَ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ» (نمل/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قطعاً تو قرآن را از سوی سنجیده‌کاری دانا دریافت می‌داری.

قرآن در مرتبهٔ لدنّی و اعلای خویش نه لفظ است، نه کلمه، نه عبارت و نه مفهوم ذهنی؛ بلکه حقیقتی نوری و اصیل است. از آنجا که انسان کامل به مقتضای «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» بر حقایق اشراف دارد، برای رساندن این کتاب به مرتبهٔ زبان عربی مبین و عبارات قابل فهم برای بشر، این حقیقت از مجرای فرشتهٔ وحی (جبرائیل امین) تنزل می‌یابد و پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) مجدداً آن صورتِ تنزل‌یافته را در نشئهٔ ظاهر از جبرائیل دریافت می‌کند.

نقش فرشتگان به مثابه قوای وجودی و رفع شبههٔ تعارض ظاهری آیات

خاصیت وجودی جبرائیل و سایر فرشتگان الهی، در حقیقت متناظر با کارکرد قوای روح در انسان است؛ همان‌گونه که انسان نمی‌تواند بگوید تنها در ساحت تعقل محض باقی می‌ماند و از قوای تخیل و حس بهره نمی‌گیرد، عالم هستی نیز به منزلهٔ ابزارها و قوای روح انسان کامل است و وسائط فیض کارکردی تکوینی دارند.

گاه در مواجههٔ ابتدایی با آیات قرآن، تعارض‌نمایی‌هایی به چشم می‌آید؛ از همین رو، برخی در شناخت حقیقت و مقام انسان کامل دچار کاهلی و تنزل مقام شده و ائمه (علیهم‌السلام) را صرفاً تا مرتبهٔ «علما و ابرار» فروکاسته‌اند. بی‌تردید آنان از ابرارند، اما حقیقت و شأن وجودی ایشان فراتر از صرف انسان‌های نیکوکار بوده و همان مقام شامخ «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» است. جمع بین این آیات به خوبی این پیوستگی معارفی را آشکار می‌سازد.


فلسفهٔ هبوط و غایت استقرار انسان در زمین

بر اساس سیاق آیات قرآن کریم، پیش از ورود به نشئهٔ مادی و در مرتبهٔ پیشین، حقیقت انسان اسماء و غیب عالم را فراگرفته است:

«قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ» (بقره/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: «آیا به شما نگفتم که من نهان آسمان‌ها و زمین را می‌دانم، و آنچه را آشکار می‌کنید و آنچه را پنهان می‌داشتید می‌دانم؟»

دانستن غیب آسمان‌ها و زمین مانند احاطه بر قواعد کلی است که با ادراک آن، گویی جمیع جزئیات دانسته می‌شود. حضرت آدم پیش از هبوط، حقیقت اسماء را بی‌واسطه دریافت نمود و سپس ضرورت داشت که وارد زمین شود.

مسئلهٔ عصیان و نهی از شجره را باید با حقیقت هدف خلقت سنجید؛ از همان ابتدا ارادهٔ الهی بر این تعلق گرفته بود که انسان «فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» باشد. هبوط، برنامهٔ حکیمانه برای استقرار در زمین است، نه یک پیشامد تصادفی ناشی از تناول میوه که تصور شود اگر آن میوه خورده نمی‌شد، گرفتاری‌های نشئهٔ دنیا و مشقات زندگی پدید نمی‌آمد. زمین، بستر استقرار و مسیر تکامل و تمامیت خلیفهٔ الهی است.


یگانگی خلیفة‌الله و ضرورت حضور در نشئهٔ عنصری

خلیفهٔ تام الهی در هر عصر یک حقیقت واحد است؛ سایر مراتب، جلوه‌ها و مصادیق جزئی‌تر کمال‌اند، اما قطب و انسان کامل جامع، منحصر به یک فرد است. امروزه انسان کامل و واسطهٔ تام فیض، وجود مقدس حضرت بقیة‌الله الاعظم، امام زمان (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) است.

انسان کامل برای آنکه بتواند فیض و رزق وجودی را به تمامی مراتب هستی برساند، باید خود در همهٔ نشئات حضور داشته باشد:

  • نشئهٔ تجرد و عقل محض
  • نشئهٔ مثال و برزخ
  • نشئهٔ ماده و بدن عنصری

لذا بقای نشئهٔ عنصری برای انسان کامل در متن نظام تکوین ضرورت دارد تا سلسلهٔ وساطت فیض از اعلا تا ادنای مراتب عالم محقق گردد.


مراتب گوناگون ارتباط با حق و حقیقت معراج

شقوق گوناگون وحی و تکلم الهی با پیامبر مانعة‌الجمع نیستند؛ چنین نیست که اگر نبی با واسطهٔ فرشته وحی دریافت کرد، از مرتبهٔ تکلم بی‌واسطه محروم باشد، بلکه هر دو مرتبه برقرار است.

در مراتبی از قرب، فرشتهٔ وحی نیز راه ندارد و دریافتْ کاملاً مستقیم و لدنّی است. آنچه در روایات پیرامون حقایق شب‌های جمعه برای اهل‌بیت (علیهم‌السلام) یا حقایق معراج مطرح می‌شود، ناظر به همین سیر و ارتقای به مقام تعلیم بی‌واسطه است. معراج صرفاً سیر مکانی در آسمان مادی نیست، بلکه عروج به افق اتصال مستقیم و دریافت معارف بی‌واسطهٔ الهی است؛ حقیقتی که در آیاتی نظیر آیهٔ نور («اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ») و پیوستگی مراتب نوری به روشنی تبیین شده است.

پیوند حقیقت آدم با مقام انسان اکمل (صلی‌الله علیه و آله)

در معارف قرآنی، هنگامی که بحث از حقیقت خلقت حضرت آدم و مراتب کمالی او به میان می‌آید، در نهایت تمامی این مراتب به وجود مقدس پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) به عنوان مصداق اتم و اکمل انسان کامل منتهی می‌شود. این یک سرّ قرآنی است که انسان اکمل، مظهر تام تمامی کمالات مقدر برای حقیقت آدمیت است.


درک معرفتی مصائب اهل‌بیت (علیهم‌السلام) در پرتو مقام انسان کامل

شناخت صحیح جایگاه انسان کامل، نگرش انسان را نسبت به مصائب اهل‌بیت (علیهم‌السلام) دگرگون می‌سازد. در این نگاه، نیازی به توصیفات اغراق‌آمیز و جزئیات نامعتبر در ذکر مصیبت نیست؛ بلکه درک عظمت وجودی ایشان است که قلب را متأثر می‌سازد:

  • بستن آب بر واسطهٔ فیض: آب را بر کسی بستند که در مقام ولایت تکوینی، فیض وجود و جریان آب‌های عالم به ید قدرت و اذن اوست.
  • مظلومیت در اوج کرامت: به امام حسن مجتبی (علیه‌السلام) با جسارت تعبیر «یا مذلّ المؤمنین» را به کار می‌بردند، در حالی که ایشان مظهر عزت و حقیقت انسان کامل بودند.
  • وساطت فیض حتی نسبت به دشمنان: در واقعهٔ عاشورا، حضرت سیدالشهدا (علیه‌السلام) به عنوان واسطهٔ تام فیض الهی، مجرای امداد تکوینی حتی بر قوت و توان ظاهری قاتلان خویش بودند.
  • کمال در عواطف انسانی: انسان کامل در جمیع کمالات، از جمله عواطف و محبت انسانی، در اوج تمامیت قرار دارد. اگر یک انسان عادی نسبت به فرزند خود محبتی عمیق دارد، عاطفه و مهر سیدالشهدا (علیه‌السلام) نسبت به خاندان و فرزندانش در کمال مطلق و هزاران برابر است. درک این ابعاد معرفتی است که سبب می‌شد بزرگانی چون علامه طباطبایی (ره) با شنیدن صرف عبارت «صلی الله علیک یا اباعبدالله» بی‌اختیار اشک از دیدگانشان فرو ریزد.

تحلیل اولویت اسلام پیامبر اکرم در سورهٔ انعام

به آیهٔ چهاردهم از سوره مبارکه انعام توجه بفرمایید:

«قُلْ أَغَيْرَ اللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَهُوَ يُطْعِمُ وَلَا يُطْعَمُ ۗ قُلْ إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ ۖ وَلَا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» (انعام/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: «آیا جز خدا — پدیدآورندهٔ آسمان‌ها و زمین — سرپرستی برگزینم؟ در حالی که او روزی می‌دهد و خود روزی داده نمی‌شود.» بگو: «من فرمان یافته‌ام که نخستین کسی باشم که اسلام آورده است؛ و هرگز از مشرکان مباش.»

همچنین در آیهٔ دوازدهم سوره زمر می‌فرماید: «وَأُمِرْتُ لِأَنْ أَكُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمِينَ». با آنکه تمامی انبیای الهی در متن قرآن موصوف به اسلام و تسلیم در برابر حق بوده‌اند، اختصاص عنوان «اوّل المسلمین» به پیامبر خاتم (صلی‌الله علیه و آله) حاوی معنایی فراتر از سبقت زمانی در یک شریعت خاص است.


تمایز بنیادین «دین» و «شریعت»

برای فهم این اولویت، باید مرز میان دین و شریعت تبیین گردد:

  • دین واحد (اسلام): حقیقت دین الهی در طول تاریخ یکی بوده و همان تسلیم در برابر حق است؛ چنان‌که قرآن می‌فرماید: «إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللَّهِ الْإِسْلَامُ» و «مِّلَّةَ أَبِيكُمْ إِبْرَاهِيمَ هُوَ سَمَّاكُمُ الْمُسْلِمِينَ».
  • شرایع متعدد: شریعت‌ها، انشعابات، احکام و مناهج متناسب با ظرفیت‌های زمانی گوناگون‌اند (مانند شریعت حضرت موسی، حضرت عیسی و شریعت حضرت محمد صلوات‌الله علیهم).

سرّ اولویت پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در اسلام، سبقت رتبی و احاطهٔ وجودی ایشان بر اصل حقیقت دین و وصول به غایت خلق عظیم («وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ») است.


مظهر تام اسماء و فاعلیت بالاذن

هنگامی که انسان کامل به مقام جامعیت و تجلی تام «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» نائل آید، مظهر فاعلیت الهی در نظام هستی می‌گردد:

1. فاعلیت بالذات و بی‌نیاز (مختص ذات باری‌تعالی): خداوند متعال فاعل بالذات است و تحقق اراده‌اش نیاز به اذن غیر ندارد. 2. فاعلیت بالاذن (مقام خلیفة‌اللهی): خلیفهٔ الهی به اذن‌الله و در پرتو مظهر اسماء بودن، توان تصرف و تجلی افعال الهی را در مراتب هستی داراست و هر فعل تکوینی را به اذن و ارادهٔ پروردگار محقق می‌سازد.

این مبنا در آیات پایانی سوره مبارکه حشر و روایات ذیل آن به تفصیل تبیین شده است.

تبیین اموال فیء و عدالت توزیعی در سورهٔ حشر

در سوره مبارکه حشر، مباحثی پیرامون جنگ، غنائم و اموال «فیء» مطرح شده است. فیء به اموالی گفته می‌شود که بدون درگیری نظامی و خونریزی از دشمنان به دست مسلمانان می‌افتد؛ چنان‌که در ماجرای اخراج یهودیان مدینه رخ داد و غنیمت شمرده نشد، بلکه فیء نام گرفت. قرآن کریم در بیان چگونگی توزیع این اموال می‌فرماید:

«مَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَىٰ فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَىٰ وَالْيَتَامَىٰ وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاءِ مِنكُمْ ۚ وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۖ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ» (حشر/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه خدا از [داراییِ] مردم آن آبادی‌ها به پیامبرش بازگرداند، از آنِ خدا، پیامبر، خویشاوندان [او]، یتیمان، بینوایان و درراه‌ماندگان است تا میان توانگرانِ شما دست‌به‌دست نگردد. و آنچه را پیامبر به شما داد برگیرید، و از آنچه شما را از آن بازداشت بازایستید؛ و از خدا پروا بدارید که خدا سخت‌کیفر است.

عبارت «كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاءِ مِنكُمْ» یک شالوده و اصل بنیادین در نظام اقتصادی اسلام است؛ بدین معنا که ثروت‌ها و اموال عمومی نباید مانند بازی «دست‌رشته» تنها میان توانگران و قشر مرفه دست‌به‌دست شود و بخش عظیمی از جامعه از آن محروم بمانند.

اگر واجبات مالی از قبیل خمس و زکات — که همواره در ادیان الهی قرین نماز بوده‌اند — همراه با انفاق‌ها و صدقات مستحب به شکل شایسته و نظام‌مند اقامه می‌شدند، هرگز شاهد پدید آمدن قله‌های سرسام‌آور ثروت در کنار دره‌های عمیق فقر و محرومیت نبودیم؛ وضعیتی ناعادلانه که در آن، افرادی با درآمدهای کلان زندگی می‌کنند در حالی که درست در پشت همان مراکز تجاری و بازارها، خانواده‌هایی برای ابتدایی‌ترین نیازها و نان شب خود در مضیقه‌اند.


روش‌شناسی اهل‌بیت (علیهم‌السلام) در فهم بطون آیات و اطلاق اطاعت از رسول

در روایات و تفاسیر مأثور از اهل‌بیت (علیهم‌السلام)، روشی بنیادین در مواجهه با کلام الهی دیده می‌شود که در آن، جملات از انحصار در سبب نزول و سیاق خاص تاریخی فراتر برده می‌شوند تا بطون و قواعد کلی معرفتی استخراج گردند:

  • ظاهر در سیاق: در بادی امر، «وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا» ناظر به اخذ اموال فیء و تسلیم در برابر تقسیم پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) است.
  • باطن و شمول عام: ائمه (علیهم‌السلام) با اتکا به جامعیت قرآن، از این عبارت قاعده‌ای فراگیر استخراج می‌کنند: هر آنچه پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) تشریع فرمود، امر کرد یا از آن نهی نمود، پذیرش آن واجب و لازم‌الاجراست.

در متن آیه، امر و نهی مستقیماً به شخص رسول نسبت داده شده است؛ یعنی پیامبر در مقام ولایت تشریعی و به اذن الهی، حق فرمان دادن، تشریع احکام و بازداشتن از امور را داراست.


حرمت و عظمت اولیای الهی و حدیث قرب نوافل

خداوند متعال پشتیبان و مدافع اولیای خویش است و تعدی به حریم آنان را اعلان جنگ علیه ذات اقدس خود می‌شمارد. در اصول کافی (جلد ۲، صفحهٔ ۳۵۲) در روایتی مشهور که به حدیث قرب نوافل شناخته می‌شود، از امام صادق (علیه‌السلام) به نقل از رسول گرامی اسلام آمده است که خدای متعال فرمود:

«مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لِمُحَارَبَتِي...» ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس به یکی از اولیای من اهانت کند، بی‌شک به جنگ با من کمین کرده و برخاسته است.

حرمت و دل اولیای الهی چنان نزد پروردگار ارجمند است که در تفسیر آیهٔ شریفه:

«فَلَمَّا آسَفُونَا انتَقَمْنَا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ» (زخرف/۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون ما را به خشم آوردند، از آنان انتقام گرفتیم و همگی‌شان را غرق ساختیم.

بیان شده است که خداوند منزه از تأثرات نفسانی است؛ از این رو اندوهناک ساختن، آزردن و شکستن دل ولیّ خدا به منزلهٔ به خشم آوردن ذات اقدس حق است و انتقام و غضب الهی را در پی دارد. انسان نباید با قضاوت‌های شتاب‌زده، کلی‌گویی و جسارت به مؤمنان و علمای بااخلاص، خود را در معرض سخط الهی و غضب تکوینی قرار دهد.

متن کامل و شرح حدیث شریف قرب نوافل

متن کامل این روایت شریف قدسی در *اصول کافی* (جلد ۲، صفحهٔ ۳۵۲) به نقل از امام جعفر صادق (علیه‌السلام) و از قول پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) چنین آمده است:

«قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ: قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ: مَنْ أَهَانَ لِي وَلِيّاً فَقَدْ أَرْصَدَ لِمُحَارَبَتِي، وَمَا تَقَرَّبَ إِلَيَّ عَبْدٌ بِشَيْءٍ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ، وَإِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى أُحِبَّهُ، فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ، وَلِسَانَهُ الَّذِي يَنْطِقُ بِهِ، وَيَدَهُ الَّتِي يَبْطِشُ بِهَا، إِنْ دَعَانِي أَجَبْتُهُ، وَإِنْ سَأَلَنِي أَعْطَيْتُهُ، وَمَا تَرَدَّدْتُ عَنْ شَيْءٍ أَنَا فَاعِلُهُ كَتَرَدُّدِي عَنْ مَوْتِ الْمُؤْمِنِ، يَكْرَهُ الْمَوْتَ وَأَكْرَهُ مَسَاءَتَهُ.» ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) فرمود که خداوند عزوجل می‌فرماید: هر که به یکی از اولیای من اهانت ورزد، بی‌گمان به جنگ با من کمین کرده است؛ و بندهٔ من با هیچ چیزی به سوی من تقرب نجسته که نزد من محبوب‌تر از واجباتش باشد؛ و همانا او با به جای آوردن نوافل و مستحبات همواره به من نزدیک می‌شود تا آنکه دوستش بدارم. پس چون دوستش داشتم، من خودْ گوشی می‌شوم که با آن می‌شنود، و چشمی که با آن می‌بیند، و زبانی که با آن سخن می‌گوید، و دستی که با آن کارها را انجام می‌دهد؛ اگر مرا بخواند پاسخش می‌دهم، و اگر از من درخواستی کند به او عطا می‌نمایم. و من در کاری که انجام‌دهندهٔ آنم هرگز تردید نکرده‌ام همچون تردیدم در گرفتن جان مؤمن؛ او مرگ را ناخوش می‌دارد و من نیز آزردن و ناراحتیِ او را ناپسند می‌شمارم.

این سیر تقرب و تحول باطنی امری تدریجی است. در مرتبهٔ قرب نوافل، خداوند فاعلیت قوای بنده را در دست می‌گیرد؛ گوش، چشم، زبان و دست مؤمن صبغه‌ای قدسی یافته و تحت تصرف ارادهٔ حق حرکت می‌کند. تعابیری چون «تردید در قبض روح مؤمن» نیز — همانند سایر تمثیلات قرآنی و روایی — باید در افق صحیح مباحث «تنزیه و تشبیه» تحلیل گردند تا منزه بودن ذات حق از عوارض خلقی و انفعالات نفسانی محفوظ بماند.


تمایز «قرب نوافل» و «قرب فرائض» در سلوک و مقام انسان کامل

بر اساس موازین معرفتی، میان قرب نوافل و قرب فرائض تفاوت بنیادینی وجود دارد:

  • قرب نوافل (حق مجرای قوای بنده): در این مقام، خداوند متکفل قوای بنده می‌شود؛ بنده با چشم، گوش و زبان حق می‌بیند و می‌شنود و سخن می‌گوید.
  • قرب فرائض (بنده مظهر فاعلیت حق): این مرتبهٔ غایی و ویژهٔ خلیفة‌الله است. در این ساحت، امور تکوینی و تشریعی الهی از مجرای دست، اراده و ولایت ولیّ خدا به ظهور می‌رسد.

انسان کامل که مظهر تام «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» است، در موضع ولایت تشریعی با اذن تام الهی عمل می‌کند؛ برای نمونه، کراهت باطنی نبی اکرم (صلی‌الله علیه و آله) از پلیدی خمر موجب تحریم آن در ساحت تشریع گردید و خداوند متعال احکام تشریعی پیامبرش را تنفیذ و امضا فرمود.


قاعدهٔ بقا و توارث علوم الهی در حجج طاهره

سنت قطعی الهی بر آن جاری است که نور علم و هدایت با ارتحال پیامبران و اولیا از روی زمین برچیده نمی‌شود، بلکه پیوسته ظرف و مجرایی جدید برای تجلی تام آن برگزیده می‌شود:

«مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا ۗ أَلَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ» (بقره/۱۰۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر آیه‌ای را نسخ کنیم یا آن را از یادها ببریم، بهتر از آن یا همانندش را می‌آوریم؛ مگر ندانسته‌ای که خدا بر هر کاری تواناست؟

بر طبق قاعدهٔ «العلم یُتوارث»، علم با ارتحال یا غیبت یک مظهر بالا نمی‌رود، بلکه همواره حجتی الهی آن جایگاه را به نحو کامل یا برتر پر می‌کند. اگر انبیای گذشته مظاهر مرتبه‌ای از علوم الهی بوده‌اند، در این عصر قله و نقطهٔ اوج تمامی مراتب و جامع جمیع علوم نبوی و ولایی، وجود مقدس حضرت ولی‌عصر امام زمان (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) است.

توارث علم الهی و پیوند آن با حقیقت خلافت در کتاب الحجة کافی

مجموعهٔ روایات پیرامون وراثت علوم انبیا، در بخش *کتاب الحجة* از *اصول کافی* ذیل بابی با عنوان «بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ وَرَثَةُ الْعِلْمِ يَرِثُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً الْعِلْمَ» به تفصیل آمده است.

در حدیث پنجم این باب، از امام صادق (علیه‌السلام) روایت شده است:

«عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ: سَمِعْتُهُ يَقُولُ: إِنَّ الْعِلْمَ الَّذِي نَزَلَ مَعَ آدَمَ عَلَيْهِ السَّلَامُ لَمْ يُرْفَعْ، وَمَا مَاتَ عَالِمٌ فَذَهَبَ عِلْمُهُ، وَإِنَّ الْعِلْمَ يُتَوَارَثُ...» ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از امام صادق (علیه‌السلام) شنیدم که می‌فرمود: همانا دانشی که با آدم (علیه‌السلام) فرو فرستاده شد هرگز به بالا برگردانده نشد، و هیچ عالمی درنگذشت که علمش از میان برود؛ بی‌گمان علم به ارث می‌رسد.

سپس در حدیث ششم از همین باب، امام جعفر صادق (علیه‌السلام) از قول پدر بزرگوارشان امام باقر (علیه‌السلام) نقل می‌فرمایند که مردم چشمه‌سار زلال و دریای بی‌کران علم نبوی را رها کرده و به نمناکی اندک بسنده کرده‌اند؛ در حالی که خداوند جمیع علوم را از آدم تا خاتم برای پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) گرد آورد و سپس همهٔ آن حقایق را به امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) سپرد.


رد شبههٔ غلو در برتری رتبی امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) بر انبیای پیشین

وقتی راوی با تعجب از امام می‌پرسد که آیا امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) از برخی پیامبران داناتر و برتر است، امام با شگفتی از درک کوتاه او می‌فرمایند:

«...إِنَّ اللَّهَ يَفْتَحُ مَسَامِعَ مَنْ يَشَاءُ! إِنِّي حَدَّثْتُهُ أَنَّ اللَّهَ جَمَعَ لِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ عِلْمَ النَّبِيِّينَ، وَأَنَّهُ جَمَعَ ذَلِكَ كُلَّهُ عِنْدَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ، وَهُوَ يَسْأَلُنِي: أَهُوَ أَعْلَمُ أَمْ بَعْضُ النَّبِيِّينَ؟!» ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...خداوند گوش‌های شنواییِ هر که را بخواهد می‌گشاید! من برای او بازگو کردم که همانا خداوند علم تمامی پیامبران را برای محمد (صلی‌الله علیه و آله) گرد آورد و همهٔ آن را نزد امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) به ودیعت نهاد، و او باز از من می‌پرسد: آیا او داناتر است یا برخی از پیامبران؟!

اعتقاد به جامعیت علمی و ولایی ائمه اطهار (علیهم‌السلام) غلو نیست. «غلو» آن است که کسی برای اهل‌بیت استقلال از ذات باری‌تعالی یا صفات ذاتیهٔ الوهیت قائل شود؛ اما اعتقاد به اینکه ایشان به اذن‌الله وارث جمیع کمالات و علوم انبیای سلف‌اند، عین معارف صریح قرآن و سنت است؛ جایگاهی که مظهر تام تسلط پیامبر خاتم بر کل انبیاست:

«وَأَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ وَمُهَيْمِنًا عَلَيْهِ» (مائده/۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما این کتاب را به حق به‌سوی تو فرو فرستادیم، در حالی که تصدیق‌کنندهٔ کتاب‌های پیش از خود و حاکم و نگهبان بر آنهاست.

افق مشرب و ذوق ختمی در فهم بی‌واسطهٔ قرآن

در روایتی نبوی وارد شده است: «عُلَمَاءُ أُمَّتِي كَأَنْبِيَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ» (یا أَفْضَلُ مِنْ أَنْبِيَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ)؛ این امر ناشی از علوّ مشرب و ذوق نبوت ختمیه است.

عالم و متفکری که در مکتب اهل‌بیت و ساحت ختمی تربیت می‌شود، از چشمهٔ قرآن مهیمن و معارف جامع سیراب می‌گردد. قرآن کریم در اوج ذوق ختمی نازل شده است؛ بنابراین اگر کسی در پی رشد همه‌جانبهٔ عقلی و روحی است، باید با خودِ قرآن بدون سانسور و با غوطه‌ور شدن در اعماق آیات توحیدی انس بگیرد و از محدود ماندن در ظواهر فراتر رود.

انس همه‌جانبه با قرآن و تجلی جامعیت ذوق ختمی

مواجهه با قرآن کریم باید بی‌هیچ پیش‌داوری، قید و شرط یا گزینشگری نفسانی باشد؛ سالک باید خود را همانند تخته‌چوبی تسلیمِ جریان امواج آب به هدایت قرآن بسپارد. اگر آیات الهی انسان را به اوج معارف توحیدی رهنمون ساخت باید با آن همراه شد، اگر به احکام فقهی آورد پذیرفت، و اگر به عرصه‌های قاطعیت، غلظت و جهاد یا ساحت‌های رأفت و رحمت بی‌کران فراخواند، باید در همهٔ این منازل تسلیم حق بود؛ نباید با پسندهای شخصی خود، مفاهیم را تقلیل داد یا گزینش کرد.

تربیت‌یافتهٔ حقیقیِ این ذوق ختمی، امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) است؛ شخصیتی که از یک سو وقتی می‌شنود در حکومت اسلامی خلخال از پای زن غیرمسلمانِ معاهد کشیده‌اند، می‌فرماید اگر انسان از شنیدن این اندوه قالب تهی کند ملامتی بر او نیست، و از سوی دیگر در مواجهه با خائنان و محاربان سرسخت، با صلابت و قاطعیت تمام حدود الهی را جاری می‌سازد. جامعیت در رأفت و صلابت، نشانهٔ پرورش یافتن در ساحت قرآن و ذوق ختمی است.


اهمیت فرائض، مصالح احکام و تمرکز در عبادات

احکام و تکالیف شرعی تابع مصالح و مفاسد واقعی و نفس‌الامری هستند:

  • احکام واجب (فرائض): اموری هستند که مصلحت آنها در اوج لزوم و اکید است.
  • احکام مستحب (نوافل): اموری هستند که مصلحت راجح و نیکو دارند ولی به حد ضرورت و الزام نرسیده‌اند.

به همین جهت، تقرب و آثار حاصل از اقامهٔ یک فریضه (مانند نماز صبح یا ظهر و عصر) پایه‌ای بنیادین است که نوافل بر روی آن بنا می‌شوند. حضور قلب در ادای فرایض به دلیل اهمیت رتبی و مصلحت حیاتی آنها، همواره با بیشترین موانع و وسوسه‌های نفس و شیطان مواجه است؛ در حالی که انسان در یک دعای مستحب (نظیر دعای کمیل) به راحتی می‌تواند تمرکز یابد، حفظ حضور قلب حتی برای یک دقیقه در متن فریضهٔ واجب به مراتب دشوارتر و دارای ارزشی بنیادین‌تر است.


باب تفویض دین به رسول‌الله (صلی‌الله علیه و آله) در کافی شریف

در *اصول کافی* (کتاب الحجة)، بابی تحت عنوان «بَابُ التَّفْوِيضِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَإِلَى الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ فِي أَمْرِ الدِّينِ» گشوده شده است.

در حدیث چهارم این باب، امام جعفر صادق (علیه‌السلام) می‌فرمایند:

«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ أَدَّبَ نَبِيَّهُ فَأَحْسَنَ أَدَبَهُ، فَلَمَّا أَكْمَلَ لَهُ الْأَدَبَ قَالَ: ﴿وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾، ثُمَّ فَوَّضَ إِلَيْهِ أَمْرَ الدِّينِ وَالْأُمَّةِ لِيَسُوسَ عِبَادَهُ، فَقَالَ عَزَّ وَجَلَّ: ﴿وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا﴾، وَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ كَانَ مُسَدَّداً مُوَفَّقاً مُؤَيَّداً بِرُوحِ الْقُدُسِ، لَا يَزِلُّ وَلَا يُخْطِئُ فِي شَيْءٍ مِمَّا يَسُوسُ بِهِ الْخَلْقَ...» ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا خدای عزوجل پیامبرش را تربیت نمود و تربیت او را نیکو ساخت؛ پس چون ادب و تربیت را در او به کمال رسانید، فرمود: «و بی‌گمان تو بر خُلقی بزرگ هستی»، سپس امر دین و امت را به او واگذار و تفویض فرمود تا بندگانش را تدبیر کند، و خدای عزوجل فرمود: «و آنچه را پیامبر به شما داد برگیرید و از آنچه شما را از آن بازداشت بازایستید.» و همانا رسول خدا همواره استوار، توفیق‌یافته و مؤید به روح‌القدس بود، و در هیچ‌یک از اموری که خلق را با آن تدبیر می‌کرد دچار لغزش و خطا نمی‌گشت...

«وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ» (قلم/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قطعاً تو دارای اخلاقی بسیار بزرگ و شایسته‌ای.

تشریع فرض‌الله و فرض‌النبی در رکعات نماز

در ادامهٔ روایت تصریح شده است که تشریع اولیهٔ الهی، نمازهای یومیه را به صورت دو رکعتی (مجموعاً ۱۰ رکعت در شبانه‌روز) قرار داد:

«...ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ فَرَضَ الصَّلَاةَ رَكْعَتَيْنِ رَكْعَتَيْنِ عَشْرَ رَكَعَاتٍ، فَأَضَافَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ إِلَى الرَّكْعَتَيْنِ رَكْعَتَيْنِ، وَإِلَى الْمَغْرِبِ رَكْعَةً، فَصَارَتْ عَدْلَ الْفَرِيضَةِ، لَا يَجُوزُ تَرْكُهُنَّ إِلَّا فِي سَفَرٍ، وَأَفْرَدَ الرَّكْعَةَ فِي الْمَغْرِبِ فَتَرَكَهَا قَائِمَةً فِي السَّفَرِ وَالْحَضَرِ...» ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...سپس خداوند عزوجل نماز را دو رکعت دو رکعت (ده رکعت) واجب فرمود، پس رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) بر هر دو رکعت، دو رکعت دیگر افزود و به نماز مغرب یک رکعت اضافه کرد؛ پس این رکعات هم‌سنگِ فریضهٔ اصلی گشت که ترک آنها جز در سفر روا نیست، و آن تک‌رکعتِ مغرب را در سفر و حضر پابرجا و ثابت نهاد...

در اصطلاح فقهی، دو رکعتِ نخستِ نمازها «فرض‌الله» و دو رکعت دوم نمازهای ظهر، عصر، عشا و رکعت سوم مغرب «فرض‌النبی» خوانده می‌شود که پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) به مقتضای ولایت تشریعی خویش تشریع فرمود و حق‌تعالی آن را تنفیذ نمود. در پرتو حقیقت «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» و مقام خلیفة‌اللهی، این تفویض تشریعی شگفت‌انگیز نیست؛ زیرا خلیفهٔ الهی با تأیید روح‌القدس، مظهر اراده و هدایت پروردگار در تدبیر شریعت است.

امضای تشریعات نبوی در فرایض و نوافل توسط حق‌تعالی

در ادامهٔ حدیث شریف باب تفویض از *اصول کافی*، امام صادق (علیه‌السلام) چگونگی امضا و تنفیذ تشریعات رسول گرامی اسلام (صلی‌الله علیه و آله) را توسط خداوند متعال تبیین می‌فرمایند:

«...فَأَجَازَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ ذَلِكَ كُلَّهُ، فَصَارَتِ الْفَرِيضَةُ سَبْعَ عَشْرَةَ رَكْعَةً، ثُمَّ سَنَّ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ النَّوَافِلَ أَرْبَعاً وَثَلَاثِينَ رَكْعَةً مِثْلَيِ الْفَرِيضَةِ، فَأَجَازَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ ذَلِكَ، وَالْفَرِيضَةُ وَالنَّافِلَةُ إِحْدَى وَخَمْسُونَ رَكْعَةً...» ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...پس خدای عزوجل تمام آن را برای او جایز و نافذ دانست؛ از این رو نماز واجب هفده رکعت گردید. سپس رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) نوافل را سی و چهار رکعت — دو برابرِ فریضه — تشریع فرمود، و خداوند عزوجل آن را نیز برای او اجازه و امضا فرمود؛ پس مجموع واجب و نافله پنجاه و یک رکعت شد...

پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) این رکعات و نوافل را تشریع فرمود و پروردگار پایش مهر تأیید و امضا نهاد؛ از جمله اینکه نافلهٔ عشا به صورت دو رکعت نشسته تشریع شد تا معادل یک رکعت ایستاده به شمار آید: «رَكْعَتَانِ بَعْدَ الْعَتَمَةِ جَالِساً تُعَدُّ بِرَكْعَةٍ مَكَانَ الْوِتْرِ».

همچنین در باب روزه، اصلِ روزهٔ ماه مبارک رمضان را حق‌تعالی واجب فرمود: «وَفَرَضَ اللَّهُ فِي السَّنَةِ صَوْمَ شَهْرِ رَمَضَانَ»، و رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) روزهٔ ماه شعبان و سه روز از هر ماه (پنجشنبهٔ اول، چهارشنبهٔ وسط و پنجشنبهٔ آخر ماه) را سنت نهاد:

«...وَسَنَّ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ صَوْمَ شَعْبَانَ وَثَلَاثَةَ أَيَّامٍ فِي كُلِّ شَهْرٍ... فَأَجَازَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ ذَلِكَ كُلَّهُ...» ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...و رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) روزهٔ شعبان و سه روز در هر ماه را سنت قرار داد... و خدای عزوجل همهٔ آن را برایش امضا و تنفیذ فرمود...

مراتب کراهت و تحریم نبوی و وجوب تمسک به رخصت‌ها

در ادامهٔ این متن شریف، به شیوهٔ برخورد رسول خدا با امور مباح، مکروه و حرام اشاره می‌شود:

«...وَحَرَّمَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ الشَّرَابَ مِنْ كُلِّ مُسْكِرٍ، وَعَافَ أَشْيَاءَ وَكَرِهَهَا وَلَمْ يَنْهَ عَنْهَا نَهْيَ تَحْرِيمٍ، إِنَّمَا نَهَى عَنْهَا نَهْيَ إِعَافَةٍ وَكَرَاهَةٍ، ثُمَّ رَخَّصَ فِيهَا فَصَارَ الْأَخْذُ بِرُخَصِهِ وَاجِباً عَلَى الْعِبَادِ كَوُجُوبِ مَا أَخَذُوا بِنَهْيِهِ وَعَزَائِمِهِ...» ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...و رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) نوشیدنی را از هر مست‌کننده‌ای حرام ساخت؛ و از چیزهایی روی‌گردان شد و آنها را ناپسند داشت ولی از آنها نهی تحریمی نفرمود، بلکه نهیِ از سر بی‌میلی و کراهت نمود، سپس در آن اجازه و رخصت داد؛ پس پذیرش رخصت‌های او بر بندگان واجب گشت همانند وجوب پذیرش آنچه از نهی‌های الزامی و واجباتِ او می‌گیرند...

رسول خدا نسبت به برخی از امور کراهت داشتند و بدون جعل حرمت، از آنها نهی تنزیهی فرمودند و سپس رخصت دادند. پذیرش این رخصت بر مؤمنان لازم است تا امر مباح یا مکروه را به صورت الزامی و واجب درنیاورند. در مقابل، در تحریم مسکرات، نهی قاطع و الزامی صادر کردند و رخصتی قرار ندادند؛ همچنان که در اقامهٔ رکعات اضافهٔ نماز (فرض‌النبی) ترخیصی برای ترک آن در حضر وارد نساختند.


تحلیل توحیدی مقام خلیفة‌اللهی و نفی مجازگرایی صرف

پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) در جایگاه ولایت تشریعی، همنشین و مظهر اذن الهی قرار می‌گیرد. این امر هرگز به معنای غلو یا شریک دانستن غیر برای خدا نیست، بلکه تجلی حقیقی «خلیفة‌اللهی» است؛ همان‌گونه که در قرآن کریم تصرفات و اعطای فضل پیامبر در کنار فضل و ارادهٔ الهی بیان گردیده است:

«وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آتَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللَّهِ رَاغِبُونَ» (توبه/۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر آنان به آنچه خدا و پیامبرش به ایشان داده بودند خشنود می‌شدند و می‌گفتند: «خدا ما را بس است؛ به‌زودی خدا و پیامبرش از فضل خود به ما خواهند بخشید، [و] ما تنها به سوی خدا مشتاقیم.»

نباید این تعابیر عمیق قرآنی و روایی را با توجیهاتی چون «مجاز محض» خنثی کرد و از بار معرفتی آن کاست. خلیفهٔ الهی کانال و مظهر فیض حق است، اما نه کانالی بی‌اختیار و بی‌شعور، بلکه با دارا بودن اراده و عقلی که به بالاترین مرتبهٔ طهارت، عصمت و فناء فی‌الله رسیده است. این فضل و اقتدار تماماً از جانب خداوند یکتا و در بستر معرفت توحیدی محض جریان دارد؛ جایی که یک ذات یگانه حاکم است و ماسوی‌الله همگی شئونات و مظاهر تجلی او به شمار می‌روند.

مراتب توحید و تبیین عنوان خلیفه در کنار ذات باری‌تعالی

در بررسی معارف توحیدی باید میان مراتب و حیثیات گوناگون بحث تفکیک قائل شد:

  • مقام ذات (توحید محض): در مرتبهٔ ذات و کنه حقیقت هستی، سخن از «خدا و دیگر هیچ» است؛ در این افق عالی و استغراق تام، اساساً غیری دیده نمی‌شود و تعیّن دیگری در میان نیست.
  • مقام اسماء و افعال (مقام خلیفة‌اللهی): هنگامی که یک مرتبه تنزل می‌کنیم تا نظام ربوبی و تجلیات عینی در عالم تکوین و تشریع دیده شود، پای جایگاه خلیفهٔ الهی به میان می‌آید. در این ساحت، انسان کامل مظهر اسماء فعلیهٔ حق است.
  • نشئهٔ کثرات و ماده: در مراتب نازل‌تر، نظام اسباب و اشیای امکانی و کثرات عالم شهود ظاهر می‌گردند.

انسان کامل مانند دارو یا یک ابزار فاقد شعور نیست که تنها یک مجرای مکانیکی و بی‌اختیار باشد؛ بلکه او خلیفه‌ای است که حقیقت اسماء الهی را به نحو آگاهانه در خویش محقق ساخته و ارادهٔ او فانی در مشیت الهی و ممضات به امضای ازلی حق است. بنابراین، وقتی در تشریع گفته می‌شود دو رکعت را خدا واجب فرمود و دو رکعت را رسول‌الله تشریع کرد، این تفکیک ناظر به ظهور ولایت تشریعی نبی در مقام مظهر ارادهٔ ربوبی است و کمترین تعارضی با اصل توحید ندارد.


تحلیل قرآنی همراهی فاعلیت رسول با فاعلیت الهی

در آیات متعددی از قرآن کریم، خداوند متعال فعل و عطای رسول را در کنار نام و فعل خود ذکر فرموده است؛ چنان‌که در آیهٔ شریفه می‌فرماید:

«وَمَا نَقَمُوا إِلَّا أَنْ أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ» (توبه/۷۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به عیب‌جویی و انتقام برنخاستند مگر از اینکه خدا و پیامبرش از فضل خود آنان را بی‌نیاز ساختند.

و نیز در آیه‌ای دیگر می‌فرماید:

«سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللَّهِ رَاغِبُونَ» (توبه/۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌زودی خدا و پیامبرش از فضل خود به ما خواهند بخشید، [و] ما تنها به سوی خدا مشتاقیم.

نفی حمل بر مجاز و پذیرش عنوان حقیقی خلیفه

در تبیین این همراهی، سه نگرش قابل تصور است: 1. نگرش حصر افعالی در اسباب ظاهری: همهٔ امور به اسباب امکانی نسبت داده شود که خطاست. 2. نگرش حصر در ساحت ذات: تمامی امور تنها به ذات حق نسبت داده شده و مجاری فعلی به کلی نادیده گرفته شوند. 3. نگرش جامع توحیدی (توحید در عین اثبات خلیفه): در این نگرش، «هُوَ المُغنی» در مرتبهٔ فاعلیت بالذات و اصل فیض محفوظ است، و در عین حال عنوان «رَسُولُهُ» به عنوان فاعل بالاذن و خلیفهٔ مقتدر الهی دارای شأن و حقیقت عینی است.

حمل این آیات صریح بر «مجاز محض» نیازمند قرینهٔ قطعیه است؛ در حالی که قرآن کریم خود تعمداً عنوان رسول را در کنار عنوان جلاله قرار داده تا حقیقت وساطت فیض و فاعلیت خلیفه در بستر توحید افعالی تثبیت گردد. خلیفه به اذن پروردگار بی‌نیاز می‌سازد و افاضه می‌کند، و این عین توحید و جریان امر الهی در مراتب خلقت است.

تمثیل قرآنی خلقت حضرت عیسی (علیه‌السلام) و تبیین فاعلیت بالاذن

برای درک حقیقتِ عنوان داشتنِ خلیفه و فاعلیت او در چارچوب دستگاه توحیدی، قرآن کریم ماجرای معجزات حضرت عیسی (علیه‌السلام) را به صراحت بیان می‌فرماید:

«وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي» (مائده/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که به اذن من، از گِل چیزی به صورت پرنده می‌ساختی، پس در آن می‌دمیدی و به اذن من پرنده‌ای می‌شد.

در این آیهٔ شریفه، خداوند نمی‌فرماید «من به دست تو خلق می‌کنم»، بلکه خطاب به عیسی می‌فرماید: «تَخْلُقُ... بِإِذْنِي»؛ یعنی خودِ تو به عنوان مظهر اسم خالق، فاعلِ این آفرینش هستی، اما فاعلیتی مقید و وابسته به اذن و مشیت الهی.

در ماجرای تشریع احکام و تفویض امر دین به پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) نیز حقیقت بر همین منوال است:

  • تفکیک میان «فرض‌الله» و «فرض‌النبی» به معنای دوگانگی زمانی، تقابل یا استقلال رسول از خداوند متعال نیست.
  • انسان کامل در رتبهٔ وجودی، پایین‌تر از ذات اقدس حق و در عین حال مظهر تام اراده و اسماء فعلیهٔ اوست.
  • اگر در یک افق توحیدی بنگریم، تمام تشریعات به ارادهٔ الهی برمی‌گردد و کلام و تشریع پیامبر همان تجلی کلام و امر حق است؛ اما هنگامی که در افق مظاهر و نقش خلیفة‌اللهی می‌نشینیم، شخص رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) به عنوان شارع و مُشَرِّع، عنوانی حقیقی و تشریعی پیدا می‌کند و دو رکعت را به اذن‌الله تشریع می‌فرماید و خداوند متعال نیز آن را تنفیذ و امضا می‌نماید («فَأَجَازَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ»).

جمع میان توحید افعالی و اثبات عنوان حقیقی برای خلیفة‌الله

در اندیشهٔ توحیدی، میان دو مقام باید تمایز نهاد:

1. مقام حصر فاعلیت بالذات در ذات حق: خداوند متعال فاعل و مبدأ مطلق همهٔ امور است («اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ» و «هُوَ الْمُغْنِي»). 2. مقام ظهور وساطت خلیفه: خلیفهٔ الهی با تحقق حقیقت «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» در جان خویش، مظهر اسماء الهی می‌گردد و از همین رو، افعال به نحو حقیقی (و نه صرفاً مجاز لفظی) به او نیز نسبت داده می‌شوند.

اینکه قرآن کریم می‌فرماید: «أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ»، ناظر به همین شأن اختصاصی خلیفه است. این عنوان یک مفهوم عام و جای خالیِ قابل تعویض با هر فردی نیست؛ بلکه مقامی ویژه برای انسان کامل و مظهر تام اسماء الهی است که اراده‌اش در ارادهٔ حق فانی گشته و تدبیر و تشریع او، مجرای ظهور ربوبیت و فیض الهی در جهان هستی است.

تمایز وساطت عام فیض با جایگاه اختصاصی خلیفة‌اللهی

اگرچه در نظام تکوین و علّی عالم، همهٔ موجودات و اسباب به نوعی مجرای فیض پروردگارند (مانند پدری که رزق فرزند را تأمین می‌کند یا استادی که مجرای افاضهٔ علم است)، اما قرار گرفتن در کنار نام مبارک حق‌تعالی در آیاتی نظیر «أَغْنَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ»، جایگاهی عام و قابل تعمیم به هر فرد و سببی نیست. این شأن، منحصراً متعلق به خلیفهٔ تام الهی است که به عنوان مظهری جامع و صاحب‌اختیار شناخته می‌شود.


تمثیل وکیل مُفَوَّض و ولایت عام تشریعی

برای تقریب به ذهن می‌توان از مفهوم فقهی و حقوقی «وکیل مُفَوَّض» بهره جست؛ وکیل مفوّض کسی است که اختیارات تام و عام به او واگذار شده است، به گونه‌ای که هرگونه تصرف و تصمیم او در دایرهٔ وکالت، به منزلهٔ تصمیم و امضای خودِ موکّل به شمار می‌آید. خلیفهٔ الهی نیز در مقام وکیل مفوّضِ ربوبی، صاحب تفویض در امر دین و تشریع است و هر حکمی را که بر اساس حکمت و عصمت تشریع کند، ممضات به امضای ازلی حق است.


نمونه‌های تشریع نبوی در روایات باب تفویض

در حدیث هفتم از باب تفویض در *اصول کافی* (کتاب الحجة)، امام صادق (علیه‌السلام) به موارد دیگری از تشریعات رسول اکرم (صلی‌الله علیه و آله) اشاره می‌فرمایند:

«وَضَعَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ دِيَةَ الْعَيْنِ وَدِيَةَ النَّفْسِ، وَحَرَّمَ النَّبِيذَ وَكُلَّ مُسْكِرٍ، فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ: وَضَعَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونَ جَاءَ فِيهِ شَيْءٌ؟ قَالَ: نَعَمْ، لِيُعْلَمَ مَنْ يُطِيعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَعْصِيهِ.» ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) دیهٔ چشم و دیهٔ قتل نفس را تعیین فرمود و نبیذ و هر چیز مست‌کننده‌ای را حرام کرد؛ پس مردی به امام عرض کرد: آیا رسول خدا بدون آنکه در آن باره وحیِ مستقیمی آمده باشد آن را وضع نمود؟ فرمود: آری، تا معلوم شود چه کسی از رسول فرمان می‌برد و چه کسی از او نافرمانی می‌کند.

همچنین در ابواب فقهی و روایات تفویض آمده است که در قرآن کریم پیرامون سهم ارث جدّ (پدربزرگ) سهم خاصی معین نشده بود و خودِ رسول گرامی اسلام (صلی‌الله علیه و آله) سهم یک‌ششم (سُدُس) را برای جدّ تشریع فرمود.


تمسک به آیهٔ اعطای ملک سلیمان و تفویض بلا‌حساب

در تبیین این تفویض تشریعی و ولایی، گاه به آیهٔ شریفه در ماجرای اعطای پادشاهی و اختیارات به حضرت سلیمان (علیه‌السلام) استناد می‌شود:

«هَٰذَا عَطَاؤُنَا فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسَابٍ» (ص/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): [به او گفتیم:] «این بخششِ ماست؛ پس [به هر که خواهی] ببخش یا دریغ دار، بی‌هیچ حسابی.»

این آیهٔ شریفه حقیقتِ مقام تفویض را آشکار می‌سازد؛ پروردگار به ولیّ و برگزیدهٔ خویش اعلام می‌دارد که اختیار و تدبیر به تو واگذار شده است تا به مقتضای حکمت و عدل ببخشی یا بازداری.

درک این پیوند عمیق — یعنی دریافت علوم از ساحت لدنی حق («مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ») در عین اثبات عنوان حقیقی، اختیار و فاعلیت بالاذن برای رسول‌الله (صلی‌الله علیه و آله) در امر دین — نیازمند تأمل عمیق و تضرع معرفتی است تا حقیقت خلیفة‌اللهی در جان سالک به درستی بنشیند.

امتداد مقام تفویض و ولایت در ائمهٔ اطهار (علیهم‌السلام)

حقیقت کمالی که برای انسان کامل و خلیفة‌الله بیان شد — یعنی رسیدن به مرتبه‌ای از تجلی تام اسماء که مظهر تشریع و تدبیر به اذن‌الله می‌گردد — پس از پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) عیناً در وجود مقدس ائمهٔ اطهار (علیهم‌السلام) نیز تداوم دارد. چنان‌که در عنوان همان باب از کتاب الحجة کافی نیز تصریح شده بود: «بَابُ التَّفْوِيضِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَإِلَى الْأَئِمَّةِ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ فِي أَمْرِ الدِّينِ».

این علم لدنّی و ولایت تامه به ایشان نیز واگذار شده است؛ زیرا امام نیز مظهر اتمّ خلیفة‌الله است و در جمیع شئون ولایی، باطنی و معرفتی وارث کمالات رسول‌الله است، مگر در شأن اختصاصیِ نبوت و انقطاع وحی نبوی تشریعی.


تمایز رتبی و اشتراک نوری نبی و امام در بیانات نبوی

پیرامون تمایز میان مقام نبوت و امامت، نصوص متعددی از رسول گرامی اسلام وارد شده است که اشتراک تام در ادراک حقایق و اتصال نوری را اثبات می‌کنند:

  • حدیث منزلت: پیامبر اکرم (صلی‌الله علیه و آله) خطاب به امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) فرمودند:
«أَنْتَ مِنِّي بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَى إِلَّا أَنَّهُ لَا نَبِيَّ بَعْدِي.» ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جایگاه تو نسبت به من، همانند جایگاه هارون نسبت به موسی است، جز آنکه پس از من پیامبری نخواهد بود.
  • روایت خطبهٔ قاصعه (مشاهده و استماع حقایق غیبی): در بیانی دیگر که در نهج‌البلاغه (خطبهٔ ۱۹۲، معروف به قاصعه) نیز ثبت گردیده است، رسول خدا (صلی‌الله علیه و آله) به حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) می‌فرمایند:
«إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَتَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَلَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ وَإِنَّكَ لَعَلَى خَيْرٍ.» ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا تو آنچه را من می‌شنوم می‌شنوی و آنچه را من می‌بینم می‌بینی، جز آنکه تو پیامبر نیستی؛ بلکه تو وزیر و جانشین من هستی و بر طریق خیر و هدایتی.

سفرهٔ حقایق و شهود ملکوتی برای وجود مقدس امام همانند پیامبر گشوده است و انوار قدسی را بی‌واسطه ادراک می‌کند، و تنها تفکیک، عدم عنوان نبوت است.


دعای پایانی جلسه

خدایا! ما را بیامرز و از شفاعت و عنایت این ذوات مقدسه در دنیا و آخرت محروم مفرما. در امر فرج موفور السرور حضرت صاحب‌الزمان (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) تعجیل بفرما و ما را از یاران و سربازان خاص آن حضرت قرار ده. خدایا! جلوه و حقیقت معرفت خودت را به جان ما بچشان تا با وصال به مقام بندگی، سراسر وجودمان تسلیم و فانی در رضای تو گردد. نسل و ذریهٔ ما را تا روز قیامت از متمسکین، مریدان و عاشقان حقیقی قرآن کریم و اهل‌بیت عصمت و طهارت (علیهم‌السلام) قرار بده و دست ما را در دنیا، برزخ و قیامت از معارف ناب آنان کوتاه مفرما. ارواح مطهر امام راحل، شهدای والامقام، درگذشتگان، والدین و صاحبان حق را بر سر خان کرم و ضیافت بی‌کران امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) متنعّم و درجاتشان را متعالی بگردان، و خدمتگزاران به اسلام و قرآن را در کنف حمایت خویش مؤید و منصور بدار. بِالنَّبِيِّ وَآلِهِ، وَالْفَاتِحَةُ مَعَ الصَّلَوَات.


پاورقی: متن این نوشتار پیاده‌سازی و ویراستاری فنی گفتار سخنران از فایل صوتی (ASR) است. تمامی ترجمه‌های ارائه‌شده در ذیل عبارات و نصوص عربی توسط مدل استخراج گردیده و متن شریف آیات قرآن و احادیث از منابع معتبر ثبت شده‌اند. جهت حفظ پیوستگی موضوعی و ساختار کتابی متن، پرسش‌ها و گفتگوهای پراکندهٔ حاضران حذف شده است.