ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 010

مقدمه و تلاوت آیات

«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ۖ قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ * وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ * قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ» (بقره/۳۰-۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در زمین جانشینی خواهم گماشت»، [فرشتگان] گفتند: «آیا در آن کسی را می‌گماری که در آن فساد انگیزد و خون‌ها بریزد؟ در حالی که ما با ستایش تو، [تو را] تنزیه می‌کنیم و به پاکی می‌ستاییم.» فرمود: «من چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید.» و [خدا] همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت؛ سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه کرد و فرمود: «اگر راست می‌گویید، از نام‌های این‌ها به من خبر دهید.» گفتند: «منزهی تو! ما را هیچ دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموخته‌ای، که همانا تو دانا و حکیمی.»

با عرض قبولی طاعات و عبادات همهٔ خواهران و برادران عزیز.

این آیاتی که پیش روی ما قرار دارد، از زمرهٔ آیات بسیار کلیدی قرآن کریم است. آیات قرآن همگی در یک سطحِ بیانی نیستند؛ پاره‌ای از آیات متنی صاف‌تر، روشن‌تر و گشوده‌تر دارند و مطلب در آن‌ها به‌صورت عریان بیان شده است. برای نمونه، در مقام نقلِ یک داستان تاریخی، متن به لحاظ محتوایی وضوح بیشتری دارد. اما در این میان، آیاتی وجود دارند که برای فهمِ سایر آیات قرآن حکم «کلید» را دارند؛ به‌ویژه در آیاتی که جنبه و رنگ‌وبوی تمثیلی به خود می‌گیرند و صرفاً یک داستانِ تاریخیِ ساده تعریف نمی‌شود.

مثلاً هنگامی که سرگذشت حضرت یوسف (ع) بازگو می‌شود، روالِ روایت کاملاً داستانی است. اما در مواردی که قرآن تمثیلی را مطرح می‌فرماید، مانند آیهٔ شریفهٔ سورهٔ رعد:

«أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا...» (رعد/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): [همو که] از آسمان آبی فرو فرستاد، پس رودخانه‌هایی به اندازهٔ گنجایش خود روان شدند و سیل، کفی بلند روی خود برداشت...

هنگامی که عالمی مانند علامه طباطبایی با این آیات مواجه می‌شود، مطالب بسیار عمیقی از بطن آن استخراج می‌کند. وقتی چنین آیاتی را با آیات دیگر هم‌سیاق می‌کنید، درمی‌یابید که آیاتِ تمثیلی دارای اعماق و لایه‌های باطنی به‌مراتب بیشتری هستند.


تحلیل شأن جعلِ خلیفه و تعلیمِ اسماء

به هر ترتیب، آیهٔ ۳۰ تا ۳۲ سورهٔ بقره جزو آیات منحصربه‌فرد قرآن است؛ چه در بخش «جعل خلیفه» و چه در فرایند «تعلیم اسماء». نکتهٔ اصلی، مسئلهٔ جعل خلافت الهی است:

«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» (بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [خداوند] همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت.

خداوند تمام و کمالِ اسماء را به حضرت آدم تعلیم فرمود. در پی این تعلیم، «تعلّم» و تحقّق حقیقی صورت پذیرفت؛ یعنی صرف تدریسِ مفهومی نبود، بلکه حقایق در وجود او پیاده شد. سپس این حقایق را به ملائکه عرضه فرمود و فرمود اگر راست می‌گویید از این اسماء به من خبر دهید، و فرشتگان اقرار کردند که:

«قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا» (بقره/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: «منزهی تو! ما را هیچ دانشی نیست مگر آنچه به ما آموخته‌ای.»

در تحلیل محتوای این واقعه روشن خواهد شد که در مدارِ تعلیمِ اسماء، آدم شاگردِ بی‌واسطهٔ حق‌تعالی است و ملائکه شاگردانِ باواسطهٔ او هستند؛ فرشتگان حتی همان مقدار علمی را که از اسماء دارند، به وساطت انسان کامل و آدم دریافت می‌کنند.


حقیقت قرب الهی؛ پیاده‌سازی اسماء در وجود انسان

عبارت «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» فروعات و نتایج معرفتی بسیار مهمی برجای می‌گذارد. برای مثال، مفهوم «تقرب به خدا» و «قرب الی‌الله» که در مباحث دینی مکرراً رد و بدل می‌شود و از سیر در نظام‌های طولی حکایت دارد، دقیقاً ذیل همین آیه معنا پیدا می‌کند.

همان‌طور که پیش‌تر بیان شد، ذات خداوند دست‌نیافتنی است و باید آن را کنار گذاشت؛ آنچه در دسترس صعود انسان است، مراتب «اسماء الهی» است. هر اندازه انسان بتواند اسماء الهی بیشتری را در جان خود متجلی و پیاده کند، به همان میزان به خداوند مقرب‌تر است. تحتِ تعلیمِ اسماء بودن، صرفاً یک سلسله مفاهیم ذهنی و تئوریک نیست، بلکه تحقق عینی آن صفات در شاکلهٔ وجودی انسان است:

  • هرچقدر انسان صفتِ روزی‌رسانی و دستگیری را در خود تقویت کند، صفت «رزاقیت» حق‌تعالی را در خود متجلی ساخته است.
  • هرچه حکیم‌تر، عالم‌تر، قادرتر و احیاگرتر باشد، جلوهٔ اسماء حیات، علم و قدرت در او پررنگ‌تر می‌شود.

باید توجه داشت که این مراتب، صفر و یکی نیستند، بلکه دارای درجات و تشکیک‌اند («تر» دارند). رهسپارِ کوی خلافت الهی بودن یعنی توسعه دادن این احیاگری؛ چه در قامت یک کشاورز که زمین و دانه را احیا می‌کند و چه در کسوت یک معلم که نفوس انسانی را زنده می‌سازد. هرچه ظرفیت و قدرت انسان بر احیاگری بالاتر برود، نشان‌دهندهٔ آن است که این صفات الهی را در وجود خود بیشتر پیاده کرده است، و اگر نه، از حقیقتِ تجلی اسماء محروم مانده است.


مسیر اصیل تحقق اسماء: شریعت یا راه‌های انحرافی؟

پیاده‌سازی اسماء الهی به این معنا نیست که انسان بتواند بدون نقشهٔ راه آن‌ها را از جایی اخذ کند و در خود بگنجاند. راه حقیقیِ تجلی اسماء، منحصراً از مسیر «شریعت»، یعنی پایبندی به نماز، روزه، فرایض و نوافل می‌گذرد. راه وصول به مقامات عالی معنوی صرفاً همین مسیر تشریع است؛ با دور زدن و پیچاندن شریعت نمی‌توان به حقیقت قرب دست یافت.

شاید کسی با ریاضت‌های خاص یا روش‌های غیرشرعی به پاره‌ای از علوم غریبه، امور شگفت‌انگیز، کرامات ظاهری یا مثلاً راه‌رفتن روی هوا نایل شود؛ اما این‌ها ربطی به کمال الهی ندارد. این امور در مواردی حتی نیازمند ریاضت معنوی هم نیست، بلکه بیشتر شبیه به قواعد مهندسی است؛ مانند فردی که نزد استادی علوم اعداد و محاسبات خاص را فرا می‌گیرد و دست به کارهای محاسباتی و نمایشی می‌زند، بدون آنکه ذره‌ای قرب حقیقی به بار آورده باشد.

تمایز دانش‌های ابزاری از حقیقت خلافت الهی

شخص می‌تواند با محاسبات ریاضی و نرم‌افزارهای رایانه‌ای کارهایی شگفت‌انگیز انجام دهد، اما این دستاوردها ارزش غایی ندارد. آنچه در حقیقت «کارِ اصیل» به شمار می‌رود، پیاده‌سازی اسماء الهی در جان و رسیدن به مرتبه‌ای از خلافت جزئی است. راه رسیدن به این مقام نیز منحصراً از مسیر عبودیت و شریعت می‌گذرد؛ وگرنه آدمی مصداق آیهٔ شریفهٔ زیر می‌شود:

«...فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِّنَ الْعِلْمِ وَحَاقَ بِهِم مَّا كَانُوا بِهِ يَسْتَهْزِئُونَ» (غافر/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...به همان اندک دانشی که نزدشان بود شادمان و دلخوش شدند، و آنچه به تمسخر می‌گرفتند آنان را فرو گرفت.

نقل شده است یکی از استادان فیزیک دانشگاه، در سخنی به دانشجویان گفته بود: «قصد توهین به اسلام را ندارم، اما روزه‌داری موجب افت قند خون در ساعات بعدازظهر می‌شود و مانع از حل مسائل فیزیک می‌گردد.» این نشان‌دهندهٔ نهایت ناآگاهی نسبت به غایت آفرینش است؛ چرا که هدف از حضور انسان در این جهان، صرفاً حل چند مسئلهٔ فیزیک نیست. حتی اگر در ایام ماه مبارک رمضان ساعاتی از حل مسائل بازبماند، در برابر برکات معنوی آن هیچ زیانی شمرده نمی‌شود.

گذشته از این، جنبه‌های سلامت‌بخش روزه‌داری نیز به اثبات رسیده است. متخصصان علم تغذیه اذعان دارند که شیوهٔ صحیح و توصیه‌شدهٔ روزه‌داری در اسلام، موجب تعادل و توازن شاخص‌های تغذیه‌ای و زیستی بدن می‌شود. با این حال، حتی اگر در اثر روزه قند خون کاهش یابد و چند مسئلهٔ علمی هم حل نشود، نباید غایت انسانیت را با مسائل مادی و علمی مقایسه کرد.


هدف دین: ربانی شدن انسان

مفهوم «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» حامل حقایق بسیار عمیقی است. برای بررسی دقیق‌تر، به آیهٔ ۷۹ سورهٔ مبارکهٔ آل‌عمران بنگرید:

«مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتَابَ وَالْحُكْمَ وَالنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا عِبَادًا لِّي مِن دُونِ اللَّهِ وَلَٰكِن كُونُوا رَبَّانِيِّينَ بِمَا كُنتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَابَ وَبِمَا كُنتُمْ تَدْرُسُونَ» (آل‌عمران/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ بشری را نسزد که خدا به او کتاب و حکمت و نبوت ببخشد، سپس به مردم بگوید: «به جای خدا، بندگان من باشید»؛ بلکه [می‌گوید]: «به سبب آنکه کتاب [خدا] را آموزش می‌دادید و از آن رو که درس می‌خواندید، علمای ربانی باشید.»

در قواعد ادبی و اصولی آمده است که «تفصیل، قاطعِ شرکت است»؛ یعنی هنگامی که دو واژه در کنار هم و جداگانه ذکر می‌شوند، حاکی از تفاوت معنایی آن‌هاست. هیچ پیامبر و برگزیده‌ای پس از دریافت کتاب، حکمت و نبوت، مردم را به بندگیِ خود فرانمی‌خواند؛ بلکه هدف نهایی از بعثت و انزال کتب، فراتر از نجات صرف از یوغ بت‌پرستی ظاهری است. غایت اصلی، «ربانی شدن» است؛ یعنی انتساب حقیقی به پروردگار پیدا کردن و متجلی ساختن صفات الهی در خود، که پیوند تام با حقیقتِ اسماء دارد.

مسیر ربانی شدن در متن آیه مشخص شده است: «بِمَا كُنتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتَابَ وَبِمَا كُنتُمْ تَدْرُسُونَ»؛ راه وصول به این حقیقت، پیوند با قرآن، تعلیم و تدریس کتاب خدا و درس گرفتن از آن است. خواندن، آموختن و آموزاندن قرآن باید در نهایت انسان را به مقام ربانی بودن برساند.


تفاوت تعلیم و تدریس و تعبیر «أُوتُوا الْعِلْمَ»

تفکیکی که آیه میان دو واژهٔ «تعلیم» و «تدریس» قائل شده، نشان‌دهندهٔ تمایز ماهوی این دو مرتبه است:

  • تدریس و تدرّس: فرآیند یادگیری، تکرار و انتقال مفهومی متون است که نقطهٔ آغازین بوده و آن نیز باید به ربانی شدن بینجامد.
  • تعلیم کتاب: مرتبه‌ای بسیار والاتر است که حقیقتِ اشهاد و شهود قلبی را به همراه دارد و نفوس را دگرگون می‌سازد.

در آیات متعددی از قرآن کریم از تعبیر «أُوتُوا الْعِلْمَ» (کسانی که به آنان علم داده شده است) استفاده شده است:

«...وَيَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ هُوَ الْحَقَّ...» (سبأ/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...و کسانی که به ایشان دانش داده شده می‌دانند آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو نازل شده، حق است...

«علمِ داده‌شده» معرفتی لدنی و موهبتی از جانب حق‌تعالی است. اهل‌بیت (ع) در روایات مکرراً برای معرفی جایگاه علمی خود به این تعبیر استناد فرموده‌اند؛ زیرا آنان مصداق اتم و اکملِ کسانی هستند که به ارادهٔ الهی واجد این علم شده‌اند.


فراگیری حقایق هستی در پی تعلیم اسماء

لازمهٔ عبارت «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» این است که اگر تمام اسماء به انسان کامل تعلیم داده شده باشد، یعنی تمامی حقایق، مراتب و اسرار عالم وجود در اختیار او نهاده شده است. بر اساس حقیقت اسماء، وجود انسان کامل سرتاسر مراتب هستی را — از نازل‌ترین مراتب تا برترین درجات عالم — پر کرده است. بررسی فروعات این اصل بنیادین، ابعاد شگرف خلافت الهی انسان را روشن‌تر خواهد ساخت.

پیوند تعلیم اسماء با علم غیب و لایه‌های سه‌گانهٔ داستان آدم

در ادامهٔ بحث خلافت، خداوند به فرشتگان یادآور می‌شود:

«قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ...» (بقره/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: «آیا به شما نگفتم که من غیبِ آسمان‌ها و زمین را می‌دانم؟...»

این نکته پرسشی بنیادین پدید می‌آورد: اگر «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» به‌صورت مطلق واقع شده باشد، لازمه‌اش اثبات علم غیب مطلق برای حقیقت انسان است. در داستان خلقت و تعلیم اسماء، سه لایهٔ معنایی به یکدیگر گره خورده است: 1. مرتبهٔ تاریخیِ حضرت آدم ابوالبشر؛ 2. لایهٔ عامِ نوع بشر و همهٔ انسان‌ها؛ 3. عمق و باطن ماجرا، یعنی جایگاه «انسان کامل».

قرآن با ظرافتی بی‌نظیر این جریان را نقل می‌فرماید؛ اما بی‌تردید در لایهٔ باطنی، آن انسان کاملی که تمام اسماء به او تعلیم داده شده، واجد علم غیب به همهٔ حقایق هستی است.


تعارض‌نماییِ ظاهری در آیات و روایاتِ علم غیب

هنگامی که به آیات و روایات مراجعه می‌کنیم، با دو دسته تعبیر به‌ظاهر متفاوت روبه‌رو می‌شویم:

دستهٔ اول: آیات دالّ بر احاطه و علم غیب اولیای الهی

در آیاتی، آگاهی بر اعمال و برخورداری از علم کتاب اثبات شده است:

«وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ...» (توبه/۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بگو: «عمل کنید؛ پس به زودی خدا و پیامبرش و مؤمنان کردار شما را خواهند دید...»

«...قُلْ كَفَىٰ بِاللَّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» (رعد/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...بگو: «گواهیِ خدا و آن کس که دانش کتاب نزد اوست، میان من و شما بس است.»

و در سورهٔ جن نیز استثنای آگاهی بر غیب برای رسولان برگزیده تصریح شده است:

«عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَىٰ غَيْبِهِ أَحَدًا * إِلَّا مَنِ ارْتَضَىٰ مِن رَّسُولٍ...» (جن/۲۶-۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دانای نهان است و کسی را بر غیب خود آگاه نمی‌سازد؛ مگر فرستاده‌ای را که [از او] خشنود باشد...

دستهٔ دوم: آیات دالّ بر سلب علم غیب و جنبهٔ بشری

در مقابل، آیاتی وجود دارد که پیامبران و از جمله پیامبر خاتم (ص) علم غیب را از خود نفی می‌کنند، مانند:

«قُل لَّا أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَائِنُ اللَّهِ وَلَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ...» (انعام/۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: «به شما نمی‌گویم خزاین خدا نزد من است، و نه غیب می‌دانم...»

همچنین در مواردی خداوند به پیامبر یادآور می‌شود که در وقایع گذشته حضور نداشته و از پیش خود بر آن‌ها آگاه نبوده است؛ از جمله در سورهٔ آل‌عمران دربارهٔ مریم (س):

«ذَٰلِكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ ۚ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلَامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ» (آل‌عمران/۴۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این از خبرهای غیب است که به تو وحی می‌کنیم؛ و تو نزد آنان نبودی آن‌گاه که قلم‌های خود را می‌افکندند تا کدام‌یک سرپرستی مریم را بر عهده گیرد، و نزد آنان نبودی آن‌گاه که با یکدیگر کشمکش می‌کردند.

ویژگی فرازمانی قرآن در مقایسه با بافت تاریخی روایات

پرسش مهمی که مطرح می‌شود این است: چرا در متن قرآن کریم، حجم عباراتی که علم غیب را نفی کرده یا بر جنبهٔ بشری تأکید دارند، از نظر فراوانی بیشتر و دارای لحنی بسیار صریح است؟

برای پاسخ به این پرسش باید جایگاه منحصر‌به‌فرد قرآن را دریافت:

  • قرآن کلام‌الله و فرازمانی است: قرآن کتاب هدایت کلی است و برخلاف بسیاری از متون، کاملاً منسلخ از قید زمان سخن می‌گوید. گرچه در بحث احکام و شریعت ممکن است ارتباطی با شرایط نزول دیده شود، اما در معارف اعتقادی و اخلاقی، منطق قرآن کاملاً ورای زمان و تاریخ است.
  • روایات و بافت تاریخیِ مخاطبان: در حوزهٔ روایات، گفتار معصومان به‌دلیل پاسخ به جریان‌ها، مکاتب کلامی (نظیر مجادلات تعطیل و تشبیه)، شبهات زمانه و سطح درک مخاطبان، پیوند تنگاتنگی با بستر تاریخی پیدا کرده است. در دورهٔ پیامبر اکرم (ص) سطح فکری جامعهٔ بدوی ایجاب می‌کرد که خطاب‌ها ساده و متناسب با تحمل آن‌ها باشد؛ در حالی که در عصر امام صادق (ع) و امام رضا (ع) به سبب رشد اندیشه‌ها، روایات عمق و دقت کلامی و فلسفی پیچیده‌تری به خود گرفتند. این اختلاف، ناشی از تفاوت سطح مخاطب است، نه تفاوت در گوینده.

تحلیل تعادل در بیانات قرآنی

اگر کسی با تدبر و انسِ مستمر قرآن بخواند، هندسه و فراوانی مفاهیم برای او روشن می‌گردد. این مشاهده کاملاً درست است که در قرآن، آیاتی نظیر «من بشری همانند شمایم» و آیاتی که نفی علم غیب استقلالی می‌کنند فراوانی و صراحت بیشتری دارند، و در مقابل، آیاتی که نشان‌دهندهٔ احاطهٔ علمی همه‌جانبهٔ اولیا هستند از حیث فراوانی کمتر و در پرده‌تر بیان شده‌اند و نیازمند تحلیل و کنار هم نهادن سیاق آیات‌اند. با این حال، وقتی این آیات در کنار یکدیگر بررسی شوند، قرآن خود به‌صراحت حقیقتِ احاطهٔ علمی را اثبات می‌کند؛ چنان‌که در آیهٔ شریفهٔ «وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ» بر این حقیقت صحه گذاشته است.

روش اول جمع میان آیات: تفاوت ذاتی و بالعرَض

برای حل تعارض‌نماییِ ظاهری میان آیاتی که علم غیب یا صفات کمالی را منحصراً به خداوند نسبت می‌دهند و آیاتی که ثبوت آن را برای رسولان و مؤمنان تأیید می‌کنند، شیوه‌هایی از «جمع دلالی» در سخنان علما و روایات اهل‌بیت (ع) بیان شده است.

نخستین شیوه، تفکیک میان «بالذات» و «بالعرَض» است:

  • هر کمالی که در آیات از غیر خدا سلب شده، «علم و کمالِ بالذات و استقلالی» است؛ یعنی هیچ موجودی از پیشِ خود و مستقل از فیض حق دانشی ندارد.
  • هر کمالی که اثبات شده، «موهبتی، بالغیر و بالعرَض» است؛ یعنی خداوند به اراده و عنایت خود، علم یا صفت را به بندگان برگزیده‌اش افاضه فرموده است.

نمونهٔ بارز این جمع را در مسئلهٔ «عزت» می‌توان مشاهده کرد. در آیه‌ای از قرآن آمده است:

«...فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا» (نساء/۱۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...پس به‌درستی که تمام عزت از آنِ خداست.

در حالی که در آیه‌ای دیگر، عزت برای رسول و مؤمنان نیز ثابت شده است:

«...وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَٰكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ» (منافقون/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...و عزت از آنِ خدا و پیامبر او و مؤمنان است، ولی منافقان نمی‌دانند.

وجه جمع این دو آیه روشن است: عزت بالذات و اصیل منحصراً از آنِ پروردگار است، و همان عزت الهی به اذن او به‌صورت عَرَضی در جان رسول و اهل ایمان جلوه‌گر می‌شود. در مسئلهٔ علم غیب نیز قاعده بر همین منوال است.


بررسی مفاتیح الغیب در آیهٔ پایانی سورهٔ لقمان

برای بررسی عمیق‌تر این قاعده، به آیهٔ پایانی سورهٔ مبارکهٔ لقمان بنگرید:

«إِنَّ اللَّهَ عِندَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَيُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَيَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحَامِ ۖ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًا ۖ وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ» (لقمان/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا علم رستاخیز تنها نزد خداست، و او باران را فرو می‌فرستد، و آنچه را در رحم‌هاست می‌داند؛ و هیچ‌کس نمی‌داند فردا چه به دست می‌آورد، و هیچ‌کس نمی‌داند در کدامین سرزمین می‌میرد؛ به‌یقین خداوند دانای آگاه است.

عبارت «وَيَعْلَمُ مَا فِي الْأَرْحَامِ» ناظر به احاطهٔ تکوینی و حقیقی حق‌تعالی است. نباید با نگاه‌های سطحی گمان کرد که کشف جنسیت جنین با دستگاه‌های سونوگرافی و امواج پزشکی، به معنای ورود بشر به دایرهٔ علم غیب الهی است؛ زیرا این تصویربرداری‌ها شبیه به دیدن اشیا با پرتو ایکس از درون یک چمدان است؛ یعنی دیدنِ امری طبیعی و مادی در همین عالم ملک، نه آگاهی بر سرنوشت، استعدادها و حقیقتِ وجودیِ نهفته در رَحِم.

در ادامه می‌فرماید: «وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ مَّاذَا تَكْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ»؛ در علم اصول بیان شده است که «نکره در سیاق نفی» (مانند واژهٔ «نَفْس» پس از «ما») افادهٔ عموم می‌کند؛ یعنی به‌طور طبیعی و استقلالی هیچ روانی نمی‌داند فردا چه کسب می‌کند یا در کدامین سرزمین دیده از جهان فرومی‌بندد.


برتری انسان کامل بر ملائکه و تسلط بر مقدرات

با این حال، هنگامی که کلیت آیات و منظومهٔ روایات در کنار هم قرار می‌گیرند، شأن برتر انسان کامل نسبت به جمیع فرشتگان آشکار می‌گردد: 1. انسان کامل و خلیفهٔ الهی که همهٔ اسماء به او تعلیم داده شده، رتبه‌ای به‌مراتب فراتر از ملائکه دارد؛ 2. در پرتو این خلافت و اتصال به غیب‌الغیوب، اولیای کامل الهی در صورت اراده و به اذن‌الله، بر زمان و مکان مرگ و سایر مقدرات آگاهی دارند؛ 3. حتی فرشتگان موکل قبض ارواح برای انجام وظایف خود، محضر اولیای کامل الهی شرفیاب شده و اذن می‌طلبند.

چنان‌که نقل شده است مرحوم آیت‌الله بهاءالدینی (ره) در واپسین دوران حیات خویش به مرحوم آیت‌الله فاطمی‌نیا فرموده بودند: «ملک‌الموت چند مرتبه آمد، اما ما هر بار تقاضای تأخیر کردیم و مهلت گرفتیم؛ لکن اکنون دیگر رغبتی به بقا در این دنیا نداریم.» این احوال نشان‌دهندهٔ آن است که اراده و مقام اولیای الهی حتی برتر از تصرفات کارگزاران فرشته‌خوی هستی است:

تا ز کنگرهٔ عرش می‌زنندت صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتاده است

مقام حقیقی انسان، احاطه بر عوالم علوی است، نه توقف در قفس تن و اسارت در عالم خاکی.

مقام تسلیم و احاطهٔ وجودی اولیای الهی

اولیای الهی در عین برخورداری از بالاترین مراتب قدرت تکوینی، در اوج تسلیم و رضا در برابر مشیت پروردگار قرار دارند. مرحوم آیت‌الله فاطمی‌نیا نقل می‌کردند که سال‌های متمادی گرفتار درد شدید سر و گوش بودند؛ اما به‌دلیل مقام سلم و رضا، سال‌ها از تقاضای شفا خودداری کردند تا آنکه پس از سال‌ها شکیبایی، این تمنا صورت گرفت و بلافاصله بهبود حاصل شد. این نحوهٔ برخورد، نشان‌دهندهٔ انقیاد کامل و تسلیم محض آنان در پیشگاه حق است.

نباید پدیده‌هایی نظیر درخواست مهلت از ملک‌الموت را غلوّ دانست؛ زیرا رابطهٔ انسان کامل با فرشتگان، رابطه‌ای تکوینی و در طول ارادهٔ الهی است. اولیای کامل الهی بر قوای هستی سیطره دارند. همان‌طور که در مراتب درونی انسان، عقل بر قوای میانی و حسی فرمان می‌راند و تمام قوای ادراکی و تحریکی خادم روح هستند، در نظام کلان هستی نیز فرشتگان در حکم قوای عالم و خادمان انسان کامل‌اند:

حديث عشق مجو کس ندید و کس نگشود به حکمت این معما را

پاره‌ای از این حقایق فراتر از دسترس عقل استدلالی و حکمت نظری است و درک آن نیازمند شهود باطنی و گذر از عوالم تجرد است.


اخبار از زمان وفات و وفات به اختیار

در کتاب شریف *الکافی* (کتاب الحجة)، بابی پیرامون علم ائمه (ع) به اجل خویش و مختار بودن آنان در مرگ گشوده شده است: «بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ يَعْلَمُونَ مَتَى يَمُوتُونَ، وَ أَنَّهُمْ لَا يَمُوتُونَ إِلَّا بِاخْتِيَارٍ مِنْهُمْ».

در این روایات تصریح شده است که پیشوایان معصوم از زمان و چگونگی شهادت خود آگاه‌اند و ارتحال آنان به اذن و اختیار خودشان صورت می‌پذیرد؛ چنان‌که در روایتی دربارهٔ واپسین لحظات واقعهٔ کربلا آمده است:

«...هَبَطَ النَّصْرُ حَتَّى كَانَ مَا بَيْنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ ثُمَّ خُيِّرَ: النَّصْرُ أَوْ لِقَاءُ اللَّهِ، فَاخْتَارَ لِقَاءَ اللَّهِ تَعَالَى.» (الکافی، ج ۱، ص ۲۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...نصرت الهی فرود آمد تا میان آسمان و زمین قرار گرفت، سپس [امام حسین (ع)] مخیر شد میان پیروزی ظاهری یا لقاء پروردگار، و ایشان لقاء خداوند متعال را برگزیدند.

نقد جمعِ «بالذات و بالعرَض» در مسئلهٔ علم غیب

آیهٔ شریفهٔ سورهٔ لقمان را می‌توان با قاعدهٔ «بالذات و بالعرَض» توجیه کرد:

«...وَمَا تَدْرِي نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ...» (لقمان/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...و هیچ‌کس نمی‌داند در کدامین سرزمین می‌میرد...

با این بیان که هیچ انسانی بالذات از موعد و محل مرگ خود باخبر نیست، اما اولیا بالعرض و به تعلیم الهی بر آن احاطه دارند.

اما در مقیاس کلان مسئلهٔ «علم غیب»، جمع میان آیات با قاعدهٔ «بالذات و بالعرَض» کافی و تمام نیست؛ زیرا اگر معصوم یا پیامبری در مواجهه با وقایع عادی روزمره (نظیر گم شدن شتر یا ندانستن امر پنهان پشت دیوار) بفرماید «من نمی‌دانم»، چنانچه در همان لحظه علم تفصیلیِ بالفعل نزد او حاضر باشد، تعبیرِ «نمی‌دانم» با صدق انطباق نخواهد داشت. نمی‌توان گفت او حقیقت را می‌داند ولی فقط چون علمش ذاتی نیست می‌گوید نمی‌دانم.


تبیین جامع: اتساع وجودی و شؤون مختلف نفس انسان کامل

جمع دقیق‌تر و عمیق‌تر که مبتنی بر حقیقت «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» است، بر اساس «جمعیت وجودی» و مراتب شؤون انسان کامل تبیین می‌شود:

انسان کامل تمام مراتب هستی — از عقل کلی تا مادهٔ سفلی — را در بر گرفته است. مقتضای این جمعیت وجودی آن است که نفسِ قدسی او دارای شؤون گوناگون باشد:

  • مرتبهٔ عقلی و اتصالی به غیب‌الغیوب و لوح محفوظ؛
  • مرتبهٔ مثالی و برزخی؛
  • مرتبهٔ حسی، بدنی و ناسوت.

حکمت الهی اقتضا نمی‌کند که همهٔ شئون وجودی در آنِ واحد در رتبهٔ حس و زندگی روزمره فعال و حاضر (enable) باشند؛ بلکه نفس در هر مرتبه بر اساس ظرفیت و احکام همان نشئه عمل می‌کند، در حالی که در رتبهٔ باطن به تمام مراتب احاطه دارد.

تمثیل شؤون نفس و ملکهٔ اجتهاد

برای روشن شدن مراتب ادحس می‌کنید. در حقیقت این هم شؤون نفستان است. شما با تمام این شؤون نفستان که وجود دارد، یک‌جا دارید حس می‌کنید. الان اینجا را دارید حس می‌کنید؛ این‌طور نیست که هم‌زمان با این‌که دارید حس می‌کنید، لزوماً یک کار عقلی یا فکری هم بکنید. مثل این می‌ماند که به یک مجتهدی بگویند این شخص مجتهد مسلم است. مجتهد مسلم یعنی چه؟ یعنی این‌طور نیست که تا مسئله را به او بدهند، بگوید جوابش این است؛ می‌گوید من در حقیقت الان این را نمی‌دانم، ولی می‌روم روی آن کار می‌کنم. حالا با مسامحه این را حمل بر وجود انسان کامل بکنید. می‌گوید می‌روم حلش می‌کنم و جوابش را می‌دهم؛ یعنی چه؟ یعنی اگر بنشینم فکر بکنم، جوابش هست. کافی است بروم در آن شأن عقلی‌ام که فکر می‌کنم؛ اگر بروم در آن شأن، فکر می‌کنم و جوابش را می‌دهم. الان اینجا جوابش را نمی‌دانم، منتها این‌طور نیست که اصلاً ندانم.

این «نمی‌دانم» با آن «نمی‌دانم‌ها» فرق دارد؛ «نمی‌دانمِ» آدم‌ها با هم فرق می‌کند. دیده‌اید علما وقتی می‌خواهند مطلبی یا کتابی را نقد کنند، می‌گویند ما منظور مثلاً مرحوم آخوند را اینجا نفهمیدیم. «نفهمیدیم» یعنی این نظر ایراد دارد. می‌گویند دو مجتهد نشسته بودند و گفتند ما منظور شیخ را نفهمیدیم؛ یک طلبهٔ پایهٔ اول و صمدیه/صرف‌میرخوان هم آنجا نشسته بود و گفت: «اتفاقاً ما هم نفهمیدیم!» گفتند: «آقا، نفهمیدن ما با نفهمیدن شما فرق دارد.» این نفهمیدن‌ها گاهی با هم فرق می‌کند. ما هم پشت دیوار را نمی‌بینیم، امام زمان هم پشت دیوار را نمی‌بیند؛ ولی فرق دارد. ما آن مطلب را نمی‌دانیم، امام زمان هم در آن لحظه [در نشئهٔ حس] نمی‌داند؛ یعنی اگر کنار پیغمبر بنشینیم، این‌طور نیست که [در رتبهٔ عادی بشری] بداند چه کسی می‌آید و چه کسی می‌رود.

منتها مراتب، فرق اینجاست که او می‌تواند در رتبه‌ای [بالاتر] بنشیند. ما مثل اینکه چسبیده‌ایم به «اثّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ»، کلاً در این عالم مثل حواس کار می‌کنیم و نقشی بیش از این ایفا نمی‌کنیم؛ منتها او چون همهٔ مراتب را پر کرده است، یک موقعی اقتضای بشریت و تماس با مردمش این است که در این پایین باشد، و وقتی در این پایین نشسته، همین چیزی را می‌بیند که شما می‌بینید. ولی قدّ او بلند است؛ وقتی بلند شود کل عالم را می‌بیند، منتها باید اراده کند و بلند شود؛ مثل مجتهدی که باید اراده کند تا در آن رتبه قرار بگیرد و بداند.

او رتبه‌های وجودی را پر کرده است؛ اگر برود در آن رتبهٔ بالای خودش بنشیند، آن موقع می‌فهمد. این می‌شود اقتضای جمعیت انسان و اقتضای «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ». او خیلی وقت‌ها در مرتبهٔ پایین است و نمی‌داند؛ واقعاً هم وقتی می‌گوید شتر من گم شده و نمی‌دانم کجاست، نمی‌داند. منتها اگر این ندانستن باعث شود که طرف شک کند—همان‌طور که در روایت پیامبر هست که شترشان گم می‌شود و می‌فرمایند بروید بگردید شتر ما را پیدا کنید، پشت این تپه یا آن تپه، و یک نفر شک می‌کند و می‌گوید این شخص از بهشت و جهنم می‌گوید اما از شتر خودش خبر ندارد—آن‌گاه حضرت می‌فرمایند دست نگه دارید؛ شتر پشت فلان صخره/دره است، بروید آن را بیاورید. یعنی وقتی در آن رتبه می‌نشیند، آنجا دیگر می‌داند.

قرار گرفتن در آن رتبه‌ها، یعنی در حقیقت سیر کردن بین این مراتب؛ دقیقاً مثل شما که در رتبه‌های مختلف در سیرید، او هم در سیر است. اینکه در روایت می‌بینید پیامبر می‌فرماید: «لِی مَعَ اللهِ وَقْتٌ...»، یعنی ما با خدا وقت‌هایی داریم که دقیقاً در آن رتبه قرار می‌گیرد؛ «لِی مَعَ اللهِ وَقْتٌ لَا یَسَعُهُ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لَا نَبِیٌّ مُرْسَلٌ [وَ لَا عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ]»، آنجا دیگر جای هیچ‌کس نیست، فقط من و خدا هستیم.

اگر می‌بینید گاهی در لسان اهل‌الله از آن به «تجلی برقی» یاد می‌شود، به این خاطر است که این قضایا برقی و آنی رخ می‌دهد؛ این‌طور نیست که همیشه در آن رتبه باشد. به‌صورت برقی اتفاق می‌افتد؛ در آن رتبه قرار می‌گیرد، حقیقت را می‌یابد و سپس به همین عالم محسوسات پایین می‌آید. اصلاً کلاً بدانید که این کرامات و واردات قلبی، به‌صورت برقی اتفاق می‌افتد. حتی به قول آقای فاطمی‌نیا—که در شب بیست و یکم نکتهٔ بسیار کلیدی‌ای فرمودند و فرق عالم با غیرعالم همین است که عالم کلیدی می‌دهد که مسئله را حل می‌کند—این واردات قلبی، علی‌الخصوص برای متوسطین و ضعفا، بی‌سابقه و نامنتظره رخ می‌دهد.

روایت سدیر صیرفی: مقایسهٔ علم آصف بن برخیا با علم الکتاب اهل‌بیت (ع)

همان‌طور که بیان شد، تجلیات و واردات قلبی حالتی برقی و آنی دارند؛ با سرعتی تام رخ می‌دهند و روح در آن رتبهٔ برتر قرار می‌گیرد. در روایتی از کتاب شریف *الکافی*، سدیر صیرفی نقل می‌کند که در مجلسی، امام صادق (ع) با لحنی تند انتساب علم غیب استقلالی به خود را رد کردند و فرمودند کنیز من گم شده و نمی‌دانم کجاست. سدیر و یارانش که به مبانی معرفتی واقف بودند، پس از مجلس خدمت حضرت رسیدند و گفتند ما سخن شما را دربارهٔ کنیز شنیدیم، اما می‌دانیم که شما دانش فراوانی دارید و هرگز شما را به علم غیب استقلالی منسوب نمی‌کنیم.

امام صادق (ع) فرمودند: ای سدیر، آیا قرآن خوانده‌ای؟ عرض کردم: آری. فرمود: آیا این آیه را در قرآن یافته‌ای که دربارهٔ آصف بن برخیا می‌فرماید:

«قَالَ الَّذِي عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْكِتَابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ...» (نمل/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن کس که دانشی از کتاب نزد او بود گفت: «من پیش از آنکه پلک بر هم زنی، آن را نزد تو می‌آورم...»

امام پرسیدند: آیا دانستی او چه مقدار از علم کتاب را داشت؟ عرض کردم: شما بفرمایید. حضرت فرمودند: «قَدْرُ قَطْرَةٍ مِنَ الْمَاءِ فِي الْبَحْرِ الْأَخْضَرِ»؛ یعنی دانشی به اندازهٔ یک قطره آب در دریای بی‌پایان. عرض کردم: چقدر اندک! امام فرمودند: «مَا أَكْثَرَ هَذَا»؛ یعنی همین مقدار اندک نیز بسیار عظیم بود و کارهای خارق‌العاده با آن انجام گرفت.

سپس امام فرمودند: آیا این آیه از سورهٔ رعد را خوانده‌ای:

«...قُلْ كَفَىٰ بِاللَّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ» (رعد/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...بگو: «گواهیِ خدا و آن کس که دانش کتاب نزد اوست، میان من و شما بس است.»

آنگاه حضرت دست مبارک را بر سینه نهادند و فرمودند: «عِلْمُ الْكِتَابِ وَاللَّهِ كُلُّهُ عِنْدَنَا»؛ به خدا سوگند که تمام علم کتاب نزد ماست. این روایت ابتدا با نفی ظاهری علم نسبت به یک امر روزمره آغاز می‌شود و در انتها به اثبات احاطه بر کل علم کتاب ختم می‌گردد.


جمع روایی: «إِذَا شَاءُوا أَنْ يَعْلَمُوا عَلِمُوا»

وجه جمعی که خود اهل‌بیت (ع) ارائه فرموده‌اند، در عنوانی از ابواب *الکافی* تبلور یافته است: «بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ إِذَا شَاءُوا أَنْ يَعْلَمُوا عَلِمُوا» (هرگاه ائمه اراده کنند که بدانند، به اذن الهی دانا می‌شوند).

در این نگاه:

  • هم جنبهٔ توحیدی محفوظ می‌ماند؛ چرا که علم آنان لدنی و به تعلیم و اذن الهی است.
  • هم سازوکار ارادی بودن این علم تبیین می‌شود؛ همانند مجتهدی که حقیقتِ حکم در ملکهٔ او وجود دارد و هر زمان که اراده و بذل جهد کند، به استخراج آن نایل می‌آید.

ازدیاد علمی در شب‌های جمعه و حقیقت «علمِ مستفاد»

در کتاب شریف *الکافی* بابی تحت عنوان «بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ يَزْدَادُونَ فِي لَيْلَةِ الْجُمُعَةِ» نقل شده است که بر ارتقای رتبه و فیض مستمر اهل‌بیت (ع) در شب‌های جمعه دلالت دارد. امام صادق (ع) می‌فرمایند: برای ما در هر شب جمعه سروری است. راوی عرض کرد: خداوند آن را افزون کند، آن سرور چیست؟ حضرت فرمودند:

«إِذَا كَانَ لَيْلَةُ الْجُمُعَةِ وَافَى رَسُولُ اللَّهِ (ص) الْعَرْشَ، وَوَافَى الْأَئِمَّةُ (ع) مَعَهُ وَوَافَيْنَا مَعَهُمْ، فَلَا تُرَدُّ أَرْوَاحُنَا إِلَى أَبْدَانِنَا إِلَّا بِعِلْمٍ مُسْتَفَادٍ، وَلَوْلَا ذَلِكَ لَأَنْفَدْنَا.» (الکافی، ج ۱، ص ۲۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون شب جمعه فرا رسد، رسول خدا (ص) به عرش الهی شرفیاب می‌شود و امامان همراه ایشان و ما با آنان به حضور می‌رسیم؛ پس ارواح ما به بدن‌هایمان بازنمی‌گردد مگر با دانشی تازه و برگزیده (علم مستفاد)، و اگر این افزایش نبود، ذخیرهٔ علمی ما به پایان می‌رسید.

اصطلاح «علم مستفاد» که در متون حکمای متأخر نیز وارد شده، ناظر به همین ارتقای مدام در عوالم علوی است. معراج امری مقطوع و یک‌باره نیست، بلکه فیض و عروج باطنی همواره جریان دارد.


اهمیت احیای شب جمعه و ضرورت تعبد و عبادات ظاهری

بر اساس این حقایق، شب جمعه دارای شرافت و موهبتی استثنایی است و نباید آن را صرف غفلت، سرگرمی‌های بیهوده یا بیداری‌های بی‌ثمر کرد.

امروزه پندار نادرستی رواج یافته مبنی بر اینکه «عبادت و اوراد ظاهری لزومی ندارد و صرف پاکی دل یا یک لحظه تفکر کفایت می‌کند». اگرچه تفکر در جایگاه خود بسیار ارزشمند است، اما تقلیل دین و تعطیل مناسک به بهانهٔ تفکر، انحراف از شریعت است. متأسفانه میزان و نرخ عبادت در میان اقشار مختلف، از دانشگاهیان تا حوزویان و طلاب، کاهش یافته است؛ در حالی که در سیرهٔ سلف صالح، خودِ تقید به عبادات کثیره و شب‌زنده‌داری جایگاهی رفیع و بنیادی داشته است.

جایگاه کثرت عبادت و تقید به نوافل در شریعت

سیرهٔ فقها و علمای بزرگ همواره بر تقید شدید به عبادات، شب‌زنده‌داری و تهجد استوار بوده است؛ بزرگانی که شب‌های جمعه صدها رکعت نماز به‌جا می‌آوردند و ساعاتی طولانی پیش از اذان صبح در حرم‌های شریف به نماز شب و تضرع می‌ایستادند.

امروزه این انحراف به وجود آمده است که به بهانهٔ کارها و وظایف دیگر، ارزش مناسک ظاهری تقلیل داده می‌شود و گفته می‌شود «صرف تفکر و پاکی دل کافی است». بدون شک تفکر ارزشمند است، اما اگر اعمال ظاهری اصالت نداشت، این همه تأکید بر نوافل و نمازهای مستحبی در شرع وارد نمی‌شد. نشان مؤمن و اصحاب خاص ائمه (ع)، اقامهٔ «نماز پنجاه و یک رکعت» در شبانه‌روز (۱۷ رکعت واجب و ۳۴ رکعت نافله) معرفی شده است. نباید تبلیغ دین و مباحث شریعت چنان سبک و عامیانه شود که مرزهای بندگی و التزام عملی به عبادات نادیده گرفته شود.

شب جمعه فرصتی استثنایی برای خلوت، بیتوته و سلوک معنوی است. بر اساس وجه جمع پیشین، انسان کامل مظهر جمعیت الهی است؛ در مرتبهٔ نازل و ناسوتی ممکن است بر امری توجه تفصیلی نداشته باشد، اما هرگاه اراده کند، به مشیت خود در مرتبهٔ عالی قرار گرفته و حقایق بر او منکشف می‌گردد.


حکمت موازنهٔ قرآن در پرهیز از غلو و بت‌پرستی

پاسخ به این پرسش بنیادین که «چرا قرآن در توصیف اولیای الهی بیشتر بر جنبه‌های بشری و نفی علم استقلالی پای می‌فشارد و بیانات ملکوتی را در پرده می‌گوید؟» در روش تربیتی قرآن و ممانعت از پیدایش «بت‌پرستی» نهفته است.

قرآن کلام حکیمانه‌ای است که دقیقاً مرزها را رعایت می‌کند؛ بر خلاف آثاری چون *مثنوی* که ناگهان فوران و آتشفشان معرفتی می‌کند و بدون مرزبندی همه‌فهم، بیانات شطح‌گونه و بی‌ضابطه بروز می‌دهد که چه بسا اذهان ناپخته را به گمراهی بکشاند، اما شیوهٔ بیانی قرآن مانع از انحراف و شرک است.

۱. حفظ شأن الگوییِ اسوهٔ بشری

اگر پیامبر فراتر از توان بشر معرفی شود، الگو بودن او برای انسان‌ها سلب خواهد شد:

«لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ...» (احزاب/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً برای شما در [رفتار و سیرهٔ] پیامبر خدا، سرمشقی نیکوست؛ برای کسی که به خدا و روز بازپسین امید دارد...

«وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ» (قلم/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به راستی تو بر خُلقی بس عظیم استواری.

تعبیر «لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ» نشان می‌دهد که پیامبر مسلط بر قلهٔ اخلاق است. با این حال، شأن بشری او تأکید می‌شود تا توهم الوهیت در ذهن‌ها شکل نگیرد:

«...مَالِ هَٰذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَيَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ...» (فرقان/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...این چه پیامبری است که غذا می‌خورد و در بازارها راه می‌رود؟...

اگر در توصیف اولیای الهی شائبهٔ استقلال پیش آید و دل‌ها از حق‌تعالی منصرف گردد، شرک و غلو پدید می‌آید؛ همان‌طور که پیش‌تر در آیهٔ ۷۹ سورهٔ آل‌عمران گذشت که هیچ پیامبری حق ندارد مردم را به بندگیِ خود به‌جای بندگیِ خدا فراخواند («کُونُوا عِبَادًا لِّی مِن دُونِ اللَّهِ»).


هندسهٔ تنزیه و تشبیه در قرآن کریم

در توصیف ذات اقدس الهی، نظام تعابیر قرآنی کاملاً برعکس عمل می‌کند:

  • کاهش فراوانیِ تعابیر تشبیهی: گرچه خداوند خالق همهٔ افعال است و اموری چون خنداندن و گریاندن به او منسوب است:

«وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَأَبْكَىٰ» (نجم/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا اوست که می‌خنداند و می‌گریاند.

اما اگر الفاظ تشبیهی (مانند «وَجَاءَ رَبُّكَ» یا «عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ») با فراوانی زیاد و بدون قید تکرار می‌شد، اذهان متوسط به ورطهٔ «تجسیم» و شرک درمی‌غلتیدند؛ همان‌گونه که به بیان علامه طباطبایی در متون کهن هندی نظیر اوپانیشادها، غلبهٔ تشبیه سرانجام به بت‌پرستی انجامید.

  • افزایش فراوانیِ تعابیر تنزیهی: قرآن پیوسته بر تنزیه حق تأکید می‌ورزد تا از هرگونه نقص و شباهت منزه باشد:

«...لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ۖ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» (شوری/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ...هیچ چیزی همانند او نیست؛ و او شنوای بیناست.

بنابراین، اسلوب تربیتی قرآن بر این پایه استوار است: در ساحت الوهیت، جهتِ «تنزیه» غلبه دارد تا به تجسیم نینجامد، و در ساحت انسان‌های کامل، جنبهٔ «بشری و عبودیت» پررنگ می‌شود تا راه بر هرگونه ادعای استقلال و بت‌پرستی بسته بماند.

جمع‌بندی مبحث و تعطیلی جلسات تا پایان ماه مبارک رمضان

این موارد بیانگر وجه‌جمع دقیق میان این آیات و معارف بود. با توجه به روزهای پایانی ماه مبارک رمضان، بنا شد جلسات درس تا پایان ماه مبارک تعطیل باشد تا فرصت فراغت بال و بهره‌مندی بیشتر از فضای معنوی این ایام فراهم گردد. درگیری‌های پیوستهٔ علمی و بررسی فروعات دقیق آیات، گرچه در جای خود شیرین و لازم است، اما اشتغال فکری مداوم پیرامون این مباحث و دسته‌بندی روایات، ذهن را از حال و هوای عبادی و انس با این ماه مبارک خارج می‌سازد و به فضایی شبیه به پژوهش‌های دانشگاهی و پایان‌نامه‌ای بدل می‌کند؛ از این رو ان‌شاءالله جلسات تا پایان ماه رمضان تعطیل خواهد بود.

جلسهٔ آینده پس از ماه مبارک رمضان، پنجشنبه‌شب در همان منزل برادر نعمتی (خیابان ایران) برگزار خواهد شد تا ادامهٔ مباحث انسان، روح و فروعات پیرامون آن را به اندازهٔ توفیق و ظرفیت پی بگیریم. لطفاً این موضوع را به سایر برادرانی که تشریف ندارند نیز اطلاع دهید.


دعا و حسن ختام

خداوندا! ما را ببخش و بیامرز؛ قلب نازنین حضرت ولی‌عصر (عج) را از ما راضی و خشنود بگردان؛ در امر فرج موفور السرور آن حضرت تعجیل بفرما؛ دست ما را در دنیا، برزخ و قیامت از معارف نورانی قرآن و اهل‌بیت (ع) کوتاه مفرما؛ نسل و ذریهٔ ما را تا قیام قیامت از مریدان، خدمتگزاران و عاشقان قرآن و عترت قرار بده؛ ثواب این مجالس و معارف را به ارواح طیبهٔ شهدا و روح پرفتوح امام راحل (ره) واصل بفرما؛ مقام معظم رهبری و جمیع خدمتگزاران به اسلام و قرآن را در پناه خود حفظ، مؤید و منصور بدار؛ همهٔ درگذشتگان، ذوی‌الحقوق، پدران، مادران و اساتید ما را بر سر سفرهٔ بی‌کران رحمت قرآن مهمان بفرما؛ درجات شهدا را متعالی‌تر بگردان و ما را به آنان ملحق فرما.

«...لِلنَّبِيِّ وَآلِهِ الْفَاتِحَة مَعَ الصَّلَوَاتِ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای پیامبر و آل پاکش، نثار سورهٔ فاتحه به همراه صلوات.

پاورقی پایانی: این متن پیاده‌سازی و بازنویسیِ کتابیِ گفتار استاد از فایل صوتی (ASR) است. جهت حفظ پیوستگی و تمرکز متن بر مباحث درسی، سخنان متفرقهٔ مخاطبان و حواشی غیرعلمی حذف شده است. تمامی متن‌های عربی آیات و روایات از منابع معتبر استخراج و تطبیق داده شده و ترجمه‌های ذیل عبارات عربی تماماً توسط مدل تنظیم شده است.