یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس «انسان کامل» است. گفتارهای پراکنده، پرسشِ خامِ حاضران و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. ترجمههای فارسیِ ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده و سخنِ مستقیم استاد نیست. متن عربی آیات از منابع معتبر (quran.com، رسم عثمانی / tanzil) درج گردیده است.
آغاز جلسه و تنظیم زمان کلاسها
أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شادی ارواح مطهر اموات مؤمنین و مؤمنات، و روح همهٔ گذشتگانِ حق و معلمان گرامی، الفاتحة مع الصلوات؛ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
نکتهای کوتاه دربارهٔ ساعت شروع کلاس بگویم. در پیامهای کوتاه اعلام شده بود که جلسه از ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه آغاز میشود. شاید دوستان خواسته بودند زودتر شروع کنیم؛ اما بنده معمولاً ساعت شش و ده دقیقه در خدمت شما هستم و کلاسهای گذشته نیز از شش و ده دقیقه آغاز شده است. پس همان روال سابق برقرار است.
دربارهٔ روزهای سهشنبه نیز هنوز تصمیم و محور خاصی در ذهن ندارم. فعلاً ضوابط چنان است که برخورد خاصی پیش نیاید و آدم بتواند خودش را جمعوجور کند. اگر بنا باشد کاری در سهشنبه انجام شود، چیست و چگونه، به مرور مشخص خواهد شد؛ انشاءالله.
آیهٔ کلید: تعلیم اسماء و جعل خلافت
بحث ما همچنان بر سر آیهٔ شریف «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ» است. این آیه را بهحق بهعنوان یک کلید برگزیدهایم؛ زیرا فروع فراوان و مهمی بر حقیقتِ «علم آدم الاسماء» بار میشود و باید آن فروع را یکییکی بگشاییم.
قرآن کریم در سورهٔ مبارکهٔ بقره ماجرای جعل خلافت و گفتوگوی با ملائکه را چنین بیان میفرماید:
«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ۖ قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (بقره/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در زمین جانشینی خواهم گماشت»، گفتند: «آیا در آن کسی را میگماری که در آن فساد کند و خونها بریزد، در حالی که ما با ستایش تو تنزیه میگوییم و تو را تقدیس میکنیم؟» فرمود: «من چیزی میدانم که شما نمیدانید.»
و در ادامه میفرماید:
«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (بقره/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ نامها را به آدم آموخت؛ سپس آنها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست میگویید، مرا از نامهای اینها باخبر کنید.»
حقیقت زمان و مسئلهٔ «طیّ زمان»
پیش از ورود به فروع آیه، به پرسشی بپردازیم که دوستان دربارهٔ «طیّ زمان» مطرح کرده بودند: حقیقت این امر دقیقاً چه مدلی است؟
تصویر ابتدایی و عامیانه از زمان این است که گویی زمان یک تونلِ ثابت و بیرونی است و همهٔ آدمها با هم در این تونل حرکت میکنند. واقع مطلب — هم به لحاظ فلسفی، اگر اثبات شود، و هم به لحاظ فیزیکی که تا حدی اثبات شده — این نیست. هر کسی زمانِ شخصیِ خودش را دارد. زمان را خودِ انسان با حرکت وجودیِ خویش پدید میآورد. زمان یک پدیدهٔ شخصی است.
نمیخواهم بگویم طیّ زمان لزوماً و منحصراً همین است؛ اما دستکم تعبیر فیزیکیاش را چنان بگوییم که از ذهن دور نباشد. در فیزیک، وقتی سرعت به کسری قابل توجه از سرعت نور نزدیک میشود، نسبتِ زمانی کاملاً تغییر میکند. معلوم میشود زمانها متفاوت شده است.
طرح مسئلهٔ طیّ زمان به این معنا نیست که آن هزار رکعت نمازی که امیرالمؤمنین علیهالسلام در شب میخواندند، پس هزار رکعت نبوده و «همین یک دقیقه بوده، پس کاری نبوده»! نه؛ اینگونه نیست. «مِمَّا تَعُدُّونَ» میشده یک دقیقه؛ یعنی آنقدری که شما میشمارید، یک دقیقه بوده است. اما اینگونه نیست که پس چیزی نبوده. حضرت واقعاً مینشستند و هزار رکعت نماز میخواندند؛ نه نمازِ تندوتند و سرهمبندیشده، بلکه هزار رکعت با توجه و حضور. آن هزار رکعت خوانده میشد و سپس در شمارش شما یک دقیقه میشد.
در روایت هست که وقتی پای مبارکشان را از این سوی زمین میگذاشتند و به آن سو میبردند، یک خط قرآن را قشنگ، شمردهشمرده تلاوت میکردند. منتها «مِمَّا تَعُدُّونَ» میشده از این سوی زمین تا آن سو.
زمان، زمانِ هر کسی شخصِ خود اوست. در فلسفه نیز بعداً به فضل خدا اثبات خواهد شد که همینگونه است.
این را با تجربهای ضعیفتر هم میتوان نزدیک کرد. ممکن است کسی شروع کند به خواندن قرآن و چنان محو آیات شود که بخواند و بخواند تا نصف قرآن را ختم کند؛ بعد به ساعت نگاه کند و ببیند بیست دقیقه شده است. نه اینکه خیال کرده نصف قرآن را خوانده؛ نه، واقعاً خوانده، اما «مِمَّا تَعُدُّونَ» بیست دقیقه شده است. این هیچ استبعادی ندارد؛ نه به لحاظ فیزیکی و نه به لحاظ فلسفی. فعلاً همین امکان را بپذیرید.
برای همین بود آن تذکر هفتهٔ پیش: لازم نیست برای این حقایق توجیه بتراشیم. بعضی مینشینند و برای نمازهای مرحوم علامه امینی رحمةاللهعلیه میگویند «نه، میشود»؛ از سر شب تا صبح امتحان میکنند که ببینند هزار رکعت در میآید یا نه. آنوقت با هزار چیز دیگر جور درنمیآید. حقیقت این است که میشود زمان بزرگ را در ظرف زمانیِ کوچک — بر اساس مقیاس «مِمَّا تَعُدُّونَ» — خلاصه کرد.
قرآن کریم همین تعبیر را در چند جا آورده است:
«وَيَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَلَن يُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ ۚ وَإِنَّ يَوْمًا عِندَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ» (حج/۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از تو عذاب را به شتاب میخواهند، در حالی که خدا هرگز وعدهاش را خلاف نمیکند؛ و همانا یک روز نزد پروردگارت مانند هزار سال است از آنچه شما میشمارید.
«يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الْأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِّمَّا تَعُدُّونَ» (سجده/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امر را از آسمان به سوی زمین تدبیر میکند؛ سپس در روزی که مقدارش هزار سال از آنچه شما میشمارید است، به سوی او بالا میرود.
و در جایی دیگر، مقیاس از این هم فراتر میرود:
«تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ» (معارج/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان و روح بهسوی او بالا میروند در روزی که مقدارش پنجاه هزار سال است.
ببینید: چیزی که ما میشماریم با چیزی که او میشمارد فرق دارد. سختی کار و عظمت کار همان است. اگر خواستید ببینید میتوانید یا نه، صد رکعت نماز پشت سر هم بخوانید؛ با توجه، بلکه اصلاً بیتوجه. ببینید صد رکعت پشت سر هم از شما برمیآید یا نه؛ آنوقت حساب هزار رکعت چیست.
او هزار رکعت واقعاً نماز خوانده است. منتها «مِمَّا تَعُدُّونَ» ممکن است یک دقیقه شده باشد، ممکن است یک ساعت، ممکن است یک ثانیه. فکر نکنید پس «ما خیال میکردیم هزار رکعت میخوانده؛ نه، یک دقیقه نماز میخوانده». واقعاً هزار رکعت نماز میخوانده است. نمیخواهیم دست به ظاهر روایت بدهیم که «چرا ظاهر را عوض میکنی؟» مگر وقتی میگوییم علی علیهالسلام دو رکعت نماز خواند، دو رکعت نبوده؟ هزار رکعت بوده؛ منتها در یک دقیقه. واقعاً یک خط را برهانی و شمرده تلاوت میکرده در همان دمی که پا را از این سو میگذاشته و به آن سو میبرده. واقعاً این اتفاق میافتاده است.
اسماء در زیارت جامعه و گرهخوردن بحث روایی
همین علم اسماء بحث روایی ما را خیلی صاف میکند. در زیارت جامعهٔ کبیره، در فرازی که ائمهٔ هدی صلواتاللهعلیهم را وصف میکند، آمده است:
«ذِكْرُكُمْ فِي الذَّاكِرِينَ وَأَسْمَاؤُكُمْ فِي الْأَسْمَاءِ وَأَجْسَادُكُمْ فِي الْأَجْسَادِ وَأَرْوَاحُكُمْ فِي الْأَرْوَاحِ وَأَنْفُسُكُمْ فِي النُّفُوسِ وَآثَارُكُمْ فِي الْآثَارِ وَقُبُورُكُمْ فِي الْقُبُورِ» (زیارت جامعهٔ کبیره)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یاد شما در میان یادکنندگان است، و نامهای شما در میان نامها، و پیکرهای شما در میان پیکرها، و ارواح شما در میان ارواح، و جانهای شما در میان جانها، و آثار شما در میان آثار، و قبرهای شما در میان قبرها.
«أسماؤكم في الأسماء»: اسمای شما در اسماءاند. «نفوسكم في النفوس»: نفوس شما در نفوس است. بدنهای شما در بدنهاست.
اگر مقصود همین باشد که بدنهای شما در میان بدنهای دیگر است، خب من هم همینطورم! پس این عبارت باید معنای دیگری داشته باشد. اینکه دقیقاً بدنهای شما در بدنهای دیگر است، اسماء شما در اسماء است، نفوس شما در نفوس است، علیالقاعده به مطالب دیگری اشاره میکند؛ مطالبی که با حقیقت تعلیم اسماء گره میخورد.
سه لایه در داستان خلقت آدم
یادتان هست عرض شد که داستان خلقت آدم، به طرزی معجزهآسا و ظریف، بههمپیوندِ سه داستان است. خداوند این سه داستان را با هم روایت میکند:
یکی داستان شخصِ آدم ابوالبشر است؛ همین لایهٔ رویین. وقتی داستان فرو میرود، به داستان انسان کامل و خلیفةالله میرسد. در سطح لایههای رویینِ دیگر نیز به داستان آدمها میرسد؛ داستان بنیآدم، داستان همهٔ ما.
برای دوستانی که آن جلسه نبودند، فقط یک کد از آیات نشان میدهیم تا مطلب واضح شود. صفحهٔ صد و پنجاه و یک و صفحهٔ سیصد و بیست را بیاورید. سورهٔ مبارکهٔ اعراف، آیهٔ یازدهم:
«وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ لَمْ يَكُن مِّنَ السَّاجِدِينَ» (اعراف/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قطعاً شما را آفریدیم، سپس صورتگریتان کردیم، آنگاه به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده کنید. پس سجده کردند مگر ابلیس که از سجدهکنندگان نبود.
ببینید: با «شما» شروع میکند. «ما شماها را خلق کردیم، شماها را صورتگری کردیم»؛ بعد میگوید به ملائکه گفتیم برای آدم سجده کنید. همه سجده کردند مگر ابلیس.
اگر در آیات بعد خوب دقت کنید — و بعداً به مناسبتی سر همین آیات میایستیم — ضمایر یکباره تثنیه میشود؛ چون آدم و حوا را خطاب میکند. از آیهٔ نوزدهم نگاه کنید:
«وَيَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلَا مِنْ حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ» (اعراف/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ای آدم، تو و همسرت در بهشت جای گیرید؛ از هر جا خواستید بخورید و به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد.
«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطَانُ لِيُبْدِيَ لَهُمَا مَا وُورِيَ عَنْهُمَا مِن سَوْآتِهِمَا وَقَالَ مَا نَهَاكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هَٰذِهِ الشَّجَرَةِ إِلَّا أَن تَكُونَا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونَا مِنَ الْخَالِدِينَ» (اعراف/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان آن دو را وسوسه کرد تا آنچه از شرمگاهشان پوشیده بود بر آنان آشکار کند، و گفت: پروردگارتان شما را از این درخت بازنداشت جز برای آنکه فرشته نشوید یا از جاودانان گردید.
چینش آیه چنان است که فشار روی همین تصنیع و آرایش ضمایر است. یکهو سوئیچ میشود: از جمعِ «شما» به تثنیهٔ آدم و حوا، و باز در فرودی دیگر به داستان دیگر. انگار باید فرودِ تمیزی بگذارد و آیهٔ بعد داستان را عوض کند. اینها لطافتهایی است که قرآن به کار میبرد تا این سه داستان را در یک واقعه پیش ببرد. رمز و رموزش را انشاءالله به فضل خدا بعداً میگوییم.
هماهنگی قصّهٔ آدم در سورههای طه، اعراف و بقره
مدلِ تعریفِ داستان آدم در سورهٔ طه خیلی شبیه اعراف است؛ چنانکه حجر به صاد نزدیک است. این شباهتهای داستانی را خودتان هم نگاه کنید؛ بعداً اشاره خواهد شد که چه ثمری دارد.
از آیهٔ صد و هفده سورهٔ مبارکهٔ طه نگاه کنید، صفحهٔ سیصد و بیست:
«فَقُلْنَا يَا آدَمُ إِنَّ هَٰذَا عَدُوٌّ لَّكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَىٰ» (طه/۱۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس گفتیم: ای آدم، این [ابلیس] دشمنی است برای تو و همسرت؛ مبادا شما را از بهشت بیرون کند که به رنج افتی.
«إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيهَا وَلَا تَعْرَىٰ وَأَنَّكَ لَا تَظْمَأُ فِيهَا وَلَا تَضْحَىٰ» (طه/۱۱۸-۱۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً برای تو در آنجا این است که نه گرسنه شوی و نه برهنه بمانی؛ و اینکه در آنجا نه تشنه میشوی و نه آفتابزده میگردی.
«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَىٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَّا يَبْلَىٰ» (طه/۱۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان او را وسوسه کرد [و] گفت: ای آدم، آیا تو را به درخت جاودانگی و ملکی که کهنه نشود راه بنمایم؟
یک موقع میبینید خطاب دوباره روی آدم میآید؛ چرا روی حوا نمیآید؟ اینها انشاءالله سر جای خودش.
«فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ ۚ وَعَصَىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَىٰ ثُمَّ اجْتَبَاهُ رَبُّهُ فَتَابَ عَلَيْهِ وَهَدَىٰ» (طه/۱۲۱-۱۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آن دو از آن خوردند و شرمگاهشان بر آنان آشکار شد و به چسباندن برگهای بهشت بر خود پرداختند؛ و آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و بیراهه رفت. سپس پروردگارش او را برگزید و توبهاش را پذیرفت و هدایت کرد.
وقتی توبه میکند، توبه روی آدم میآید؛ این هم برای خودش رمز و رازی دارد، سر جایش.
بعد میفرماید: «قَالَ اهْبِطَا». آنجا «اهْبِطُوا» بود، درست است؟ اینجا «اهْبِطُوا» نیست؛ «اهْبِطَا» است: از بهشت دو نفری بیایید بیرون. بعد میگوید «جَمِيعًا»: همهتان؛ همهتانِ دو نفری. ببینید قرآن این آیات را با هم سینک میکند تا مفاد همهٔ موارد درآید.
«قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِيعًا ۖ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ۖ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنِّي هُدًى فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَايَ فَلَا يَضِلُّ وَلَا يَشْقَىٰ» (طه/۱۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: هر دو از آن فرود آیید، همگی؛ برخیتان دشمن برخی دیگرید. پس اگر از جانب من هدایتی به شما رسید، هر کس از هدایت من پیروی کند نه گمراه میشود و نه تیره روز.
باز «بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ». این عبارتها را اگر در قرآن بگردید زیاد میبینید: هی از این دو نفر شروع میکند، آدمها را میگوید، آن دو نفر را میگوید، و در عمقش هم «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ» است.
در خود سورهٔ بقره نیز همین الگو هست. آیهٔ سی و پنجم:
«وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ» (بقره/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتیم: ای آدم، تو و همسرت در بهشت سکونت گزینید و از آن هر جا خواستید فراوان و گوارا بخورید، و به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد.
«فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ۖ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ۖ وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَىٰ حِينٍ» (بقره/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان آن دو را از آن لغزانید و از آنچه در آن بودند بیرون آورد، و گفتیم: فرود آیید که برخیتان دشمن برخی دیگرید؛ و برای شما در زمین تا زمانی قرارگاه و برخورداری است.
اینجا «اهْبِطُوا» است. قرآن اینها را کنار هم میگذارد.
چه نتیجهای میخواهیم بگیریم؟ اگر در بحث «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ» در عمق وارد شدیم و بحث انسان کامل قدری نتیجه داد، در لایهٔ رویین هم میتوان کار دیگری کرد.
قرآن باید تعریف حقیقی انسان را بدهد
قرآن بهعنوان کتاب هدایت که تبیان هر چیزی است و برای هدایت بشر آمده، میبایست یک تعریف حقیقی از آدم بدهد. تعریف اشیاء کلاً به عهدهٔ قرآن نیست که بگوییم «اگر این است، یک تعریف از میز بده، یک تعریف از دیوار بده» — گرچه گاهی میدهد و بعداً میآییم. اما اجمالاً اینقدر مشخص است که چون خطوط کلی هدایت را مشخص میکند و این کتاب را برای انسانها آورده، لاجرم توقع داریم حدود حقیقی انسان را مشخص کند؛ یعنی بگوید انسان کیست اصلاً.
«وَيَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا عَلَيْهِم مِّنْ أَنفُسِهِمْ ۖ وَجِئْنَا بِكَ شَهِيدًا عَلَىٰ هَٰؤُلَاءِ ۚ وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِّكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَىٰ لِلْمُسْلِمِينَ» (نحل/۸۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزی که در هر امتی گواهی از خودشان بر آنان برانگیزیم، و تو را گواه بر اینان آوریم؛ و کتاب را بر تو فرو فرستادیم که بیانگر هر چیزی است و هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان.
قرآن قرار است چیزی یاد بدهد که «ما لم تكونوا تعلمون» باشد؛ یعنی اصلاً هرچه هم فکر کنید به آن نرسید. یعنی قرآن باید حرف نو بزند. نه اینکه بحث تقدم زمانی باشد: اگر مینشستند فکر میکردند، میشد. نه؛ اگر همهٔ بشریت فکرشان را روی هم بگذارند تا تعریف آدم را بدهند، قرآن باید در تعریف آدم حرف نو داشته باشد.
«كَمَا أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولًا مِّنكُمْ يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ» (بقره/۱۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانگونه که در میان شما رسولی از خودتان فرستادیم که آیات ما را بر شما میخواند و شما را پاک میگرداند و کتاب و حکمت میآموزد و به شما میآموزد آنچه را نمیتوانستید بدانید.
تعریف انسان، پایهٔ علوم انسانی است
عرض شد که تعریف آدم میتواند پایهٔ علوم انسانی ما قرار بگیرد. اگر تعریفی که خود خدا از آدم داده ارائه شود، هر چیزی که به علوم انسانی مربوط است — جامعهشناسی، تاریخ، روانشناسی، حتی پزشکی، حتی اقتصاد — دستخوش تغییرات اساسی میشود. واقعاً تغییرات اساسی است؛ حتی در چیزهایی که شاید به ذهنتان نرسد.
بعضی فکر میکنند علم اقتصاد یعنی یکسری فرمول که در کتابها نوشتهاند و «لیس إلا» همین است؛ بهخصوص کسانی که درسخواندهٔ خارجاند. در اینباره نکتهای در نقلی که به پیامبر صلیاللهعلیهوآله نسبت داده میشود قابل تأمل است؛ حضرت میفرمایند دینتان را از اهل کتابی که مسلمان شدهاند نگیرید. چرا؟ چون معارفی که او در دورهٔ مسیحی یا یهودیبودنش خوانده، حالا آمده مسلمان شده، حتی مجتهد شده باشد، آن ذهنیت اثر میگذارد. ذهنیت قبلی و معارف قبلی در کار جدیدش اثر میکند.
اینکه فکر کنیم یکسری فرمول یاد گرفتهایم و اینها میشود فرمول اقتصادی و لیس إلا، اینطور نیست. میگویند بیع این است، ربا این است. بیع چه فرقی با ربا دارد؟ قرآن رسماً میگوید معاملهٔ ربوی — حالا تا ربا چه باشد و بعد معلوم شود چیست — معاملهٔ انسانها نیست. شما میگویید اینها یکی است؛ قرآن میگوید اینگونه نیست.
«الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لَا يَقُومُونَ إِلَّا كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ مِنَ الْمَسِّ ۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَا ۗ وَأَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا» (بقره/۲۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ربا میخورند برنمیخیزند مگر مانند برخاستن کسی که شیطان با تماس خود آشفتهاش کرده است. این از آن روست که گفتند: «بیع جز همان ربا نیست.» در حالی که خدا بیع را حلال و ربا را حرام کرده است.
میگوید اینها مثل دیوانهها این طرف و آن طرف میروند؛ انگار شیطان گرفتهشان. چرا؟ تمامش به خاطر این است که میگویند بیع مثل رباست. کی گفته بیع مثل رباست؟ خدا ربا را حرام کرده و بیع را حلال. این میشود اقتصاد انسانها؛ اقتصادی که قرآن رقم میزند. یک اقتصاد انسانی.
قرضالحسنه، قبض و بسط، و اقتصاد حیوانی
اتفاقاً با یک اقتصاددان صحبت میکردم بعد از اینکه این بانک را در مالزی زدند و بعد شروع کرد به تکثیر شدن: بانک غیرربوی. یعنی چه؟ یعنی پول میگذارند، قرضالحسنه است، یک ریال هم روی پولشان نمیآید و اصلاً میخواهند نیاید؛ و وام میدهند بدون یک درصد کارمزد.
حالا دیگر هیجان گرفته بود: در مالزی زدند، بعد عربستان، بعد دبی، دیدند همینطور دارد میگیرد. این اقتصاددان تحصیلکردهٔ توپ میگفت نمیدانم چه شده. از ظاهر باید مسائل اعتقادی را در فرمولهای اقتصادی در نظر گرفت. خودش مانده بود که چطور میخواهید اصلاً تبلیغ نکنید. به نظر من بعضی از این تبلیغها چندشآور است: پاداش این عمل نیکوکارانه به اندازهٔ یک عالمه پول از بالا میریزد پایین.
قرضالحسنه یک فرهنگ دیگر است. شما دارید به خدا قرض میدهید.
«مَّن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ أَضْعَافًا كَثِيرَةً ۚ وَاللَّهُ يَقْبِضُ وَيَبْسُطُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (بقره/۲۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کیست که به خدا وامی نیکو دهد تا آن را برای او چندین برابر بیفزاید؟ و خداست که [روزی را] قبض و بسط میکند، و به سوی او بازگردانده میشوید.
«مَّن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ وَلَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ» (حدید/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کیست که به خدا وامی نیکو دهد تا برای او دوچندانش کند، و او را پاداشی کریم باشد؟
قبض و بسط به دست خداست. باسط خداست. اینکه این پول چگونه بسط پیدا کند یا قبض شود، در مشت خداست. بعضی میگویند اصلاً نباید جایزه بدهید، نباید این طرحها را اینگونه کنید. آدمها میآیند پول میگذارند و بانک همینطور گسترش پیدا میکند. آن اقتصاددان ورزیده میگفت ما نمیدانیم چرا اصلاً آدمها پولشان را در این بانک میگذارند و این بانک چطور توسعه پیدا میکند.
این تیکِ کار همین است: قبض و بسط در مشت خداست. کسی که به خدا قرض میدهد، خدا بسط میدهد. چطور میکند؟ همینطور میکند. به فرمولهای تو درنمیآید.
آنوقت بانکهای خصوصی برای اینکه وام سنگین بدهند، سند خانه را در رهن میگیرند. باید بهرهٔ قابل توجهی بدهید. اگر ندهید، ده روز اخطار میکنند و خانه را محضر میفروشند. اطلاع هم نمیدهند؛ میبرند خانهتان را به یک نفر دیگر میفروشند، بعد میبینید خانه مال کس دیگری است. این میشود اقتصاد حیوانی. آن یک ترکیب اقتصادی میآورد، این یک ترکیب دیگر.
پزشکی، روانپزشکی و تغییر موضوع
حتی در پزشکی قابل اثبات است. اگر کسی تعریف آدم را درست بدهد، پزشکی دچار تحول میشود. پزشکیِ الان شبیه دامپزشکی است. دقت کنید: نمیگوییم روانپزشکی و روانشناسیای که «روان آدم» را در نظر میگیرد؛ چون همان هم تعریف انسانیِ قرآن نیست. روان را در نظر میگیرد، بعد تعریف روان چیست؟ همان فعلوانفعالات هورمونی که آدم را عصبانی میکند و فلان. با کسانی از این طیف صحبت کردهام؛ میگویند آنچه در روان ما تغییر میکند یک چیز مادی است، هویت مادی دارد. حتی اگر یک روح مجرد هم در نظر بگیرید، باز آن تعریف قرآنی نیست.
اگر تعریف قرآن برای انسان درست شود، روانپزشکی هم تحول خودش را پیدا میکند. معلوم است که باید بشود. اگر موضوع تغییر کند، تمام احکام باید تغییر کند. اگر موضوع جور دیگری تعریف شود، احکام آن موضوع هم جور دیگری تعریف میشود. این مطلب در کلیتش ساده است؛ در جزئیاتش هم قدمبهقدم که بیایید میبینید ساده است.
پس توقع داریم قرآن زمام تعریف آدم را هم به عهده بگیرد: آدم در حقیقت چیست؟
«حیوان ناطق» و نقد تعریف مصطلح
شما تعریف انسان را بهعنوان «حیوان ناطق» شنیدهاید؟ در منطق و فلسفه زیاد میگویند: انسان حیوان ناطق است؛ یعنی حیوانی که ناطق است. بعد میشود پرسید: این تعریف اصطلاحی انسان است و ما هم تقریباً همین را داریم. ناطق یعنی چه؟ یعنی سخنگو؟ میگویند نه؛ چون یکسری حیوانات مثل کاسکو هم حرف میزنند، بلبل و اینها. این که تعریف انسان نیست. در ذهن ما هم اینگونه نیست.
کاسکو را دیدهاید؟ خیلی بلندتر و بهتر صحبت میکند؛ صدای بمی هم دارد. محل کار ما نزدیک مولویه است و مولویه که میدانید بساط حیوانفروشهاست. گرگ هم دارند؛ یعنی گرگ هم میفروشند. گرگ بخواهید بخرید همانجا میشود خرید. خیلی عجیب است. فرمان هم دارند. عرض بنده این است که پس ناطق به معنای حرفزدن نیست.
معمولاً میگویند انسان حیوان ناطق است یعنی انسان حیوان عاقل است؛ یعنی قوهٔ نظر، حیوان اندیشمند. حیوانی که اندیشه دارد، علم دارد. باید دید تعریف قرآن از انسان چیست. گرچه بعداً به فضل خدا باید بیاید که خود این بحث اندیشه و علم مالِ آدمِ تنها نیست.
تسبیح و فهم همهٔ عالم
اگر در آیات قرآن میخوانید که هیچ چیزی نیست مگر آنکه به ستایش او تسبیح میگوید، این جدی است. هم بهصورت کشف بعضی دیدهاند، هم اگر بحث برهان درونی باشد باید بدانید: هر خاصیتی که برای مراتب بالای هستی هست، برای مراتب پایین هم هست؛ منتها رقیقهای از آن. لذا سگها هم تسبیح میکنند، سگها هم میفهمند. اصلاً فهم دارند. در و دیوار هم تسبیح میکنند و هم میفهمند که دارند تسبیح میکنند. قرآن همین را میگوید.
«تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ ۚ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَٰكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ ۚ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا» (اسراء/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آسمانهای هفتگانه و زمین و هر که در آنهاست او را تسبیح میگویند؛ و هیچ چیز نیست مگر آنکه به ستایش او تسبیح میگوید، ولی شما تسبیحشان را درنمییابید. او همواره بردبار آمرزنده است.
«أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّيْرُ صَافَّاتٍ ۖ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ ۗ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ» (نور/۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی که هر که در آسمانها و زمین است و پرندگان صفزده خدا را تسبیح میگویند؟ هر یک نماز و تسبیح خود را میداند؛ و خدا به آنچه میکنند داناست.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله هنگام قضای حاجت خیلی مراعات میکرد؛ حتی عبا را به دور خود میپیچید که در و دیوار و دشت و بیابان — حالا اینجا گیرِ پوشش ندارید، آنجا عبا بالاخره تسلط میآورد. این حیا از آن روست که در و دیوار واقعاً میبینند. واقعاً هم علم دارند؛ منتها مراتب. برای رسیدن به تکلیف یک نصاب لازم است که نصاب تکلیف را ندارند. یعنی علم دارند، میبینند، تسبیح هم میکنند. عبارات مختلف بدون ردّخور هم در روایات هست هم در قرآن.
چه دلیلی داریم بگوییم نه، انگار که همین که این گچ سفید است نشان از خدایی است و «یعنی چه دارد تسبیح میکند» و نقصش برطرف شده؟ نه؛ واقعاً دارد تسبیح میکند.
پیامبر میفرمایند سنگی بود که من هر بار رد میشدم… و اتفاقاً سنگها حالات مختلف هم دارند. این را بدانید. اینگونه نیست که در یک حال مستقر باشند. اگر در قرآن میخوانیم بعضی از سنگها از خشیت خدا فرود میآیند، یعنی افتادنشان گاهی از خشیت الهی است. حالات مختلف دارند.
«ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّن بَعْدِ ذَٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً ۚ وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ ۚ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ ۚ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» (بقره/۷۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس دلهایتان بعد از آن سخت شد، همچون سنگ یا سختتر. و همانا از سنگها چیزی هست که از آن جویها میجوشد؛ و از آنها چیزی هست که میشکافد و آب از آن بیرون میآید؛ و از آنها چیزی هست که از ترس خدا فرو میافتد. و خدا از آنچه میکنید غافل نیست.
چطور ممکن است یک موقع انسان از خوف و خشیت خدا بلرزد، یک موقع از سرما؟ همهٔ لرزشهایش از یک سنخ نیست. سنگها هم همینطورند. یک موقعهایی از خشیت خدا فرو میافتند.
این عالمی که در آن زندگی میکنیم، بدون مسامحه و مجامله اینگونه است: همهٔ عالم علم دارد، همهٔ عالم سجده دارد. منتها این علم باید به نصاب خاصی برسد تا تکلیف بیاید. مثل زکات: اگر مقداری طلا داشته باشی زکات نمیآید؛ باید به نصاب برسد تا حکم زکات بیاید. سنگها و در و دیوار عالم هم همینطورند. آیات کاملاً شاهد است، روایات هم کاملاً شاهد است.
پیامبر میفرمایند سنگی بود که پیش از بعثت هر بار رد میشدم به من سلام میکرد؛ و من اکنون آن سنگ را میشناسم. ستون حنّانه هم همینطور. روایت است از امیرالمؤمنین علیهالسلام که با پیامبر میرفتیم اطراف مکه؛ به درخت و سنگی نمیرسیدیم مگر اینکه همه سلام میکردند و به پیامبریِ پیامبر شهادت میدادند. این حکایتِ کل این عالم است.
«إِنِّي لَأَعْرِفُ حَجَرًا بِمَكَّةَ كَانَ يُسَلِّمُ عَلَيَّ قَبْلَ أَنْ أُبْعَثَ إِنِّي لَأَعْرِفُهُ الْآنَ» (حدیث نبوی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من سنگی را در مکه میشناسم که پیش از آنکه برانگیخته شوم بر من سلام میکرد؛ همان را اکنون نیز میشناسم.
نفخ روح در سورهٔ حجر و شرط سجده
بیایید سورهٔ مبارکهٔ حجر را. این داستان وقتی نقل میشود با سورهٔ صاد یکجور است، اما با بقره دقیقاً یکی نیست؛ جنبههایی فرق دارد. آیهٔ بیست و هشت، صفحهٔ دویست و شصت و سه:
«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ» (حجر/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنگاه که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشری از گِل خشک، از لجنی کهنهشده، خواهم آفرید.
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ» (حجر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را راستاندام کردم و در او از روح خویش دمیدم، برای او به سجده درافتید.
و آن هنگام که پروردگار به ملائکه گفت من بشری میآفرینم از گل خشک، از لجن بدبو. وقتی تسویهاش کردم و از روح خودم در او دمیدم، برایش به سجده بیفتید. در سورهٔ صاد نیز همین الگو آمده است:
«إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن طِينٍ فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ» (ص/۷۱-۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشری از گِل خواهم آفرید. پس چون او را راستاندام کردم و در او از روح خویش دمیدم، برای او به سجده درافتید.
این عبارت دقیقاً چیزی به نام نفخهٔ روح و نفخهٔ روح خدا در این آدم — که منظور آدمهاست — بیان میکند. نکته این است: سجده به روح این آدمهاست. وقتی آدم شد و لایق سجده شد که این روح در او دمیده شد. آن موقع گفتند بیایید سجده کنید.
مراحل خلقت در سورهٔ مؤمنون و «خلقاً آخر»
این آیه را با سورهٔ مؤمنون وصل کنیم. آیهٔ چهارده را از آیهٔ دوازده نگاه کنید؛ صفحهٔ سیصد و چهل و دو و سه.
«وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن سُلَالَةٍ مِّن طِينٍ ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَارٍ مَّكِينٍ» (مؤمنون/۱۲-۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همانا انسان را از چکیدهای از گِل آفریدیم. سپس او را نطفهای در قرارگاهی استوار ساختیم.
«ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ ۚ فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ» (مؤمنون/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس نطفه را علقه کردیم، علقه را مضغه، مضغه را استخوانها، و استخوانها را با گوشت پوشاندیم؛ آنگاه او را آفرینشی دیگر پدید آوردیم. پس بزرگ است خدا، بهترین آفرینندگان.
ما انسان را از عصارهای از گل خلق کردیم. سپس او را نطفهای در قرارگاهی استوار ساختیم. سپس نطفه را علقه کردیم — خون بسته. علقه را مضغه کردیم — یک تکه گوشت. مضغه را استخوان کردیم. آن استخوانها را با گوشت پوشاندیم و پیچیدیم.
این آیات را نباید اینگونه بخوانید که «طرف این آیه را دیده بود میگفت ببین علم پیشرفت نکرده بوده؛ معلوم است قرآن مال هزار و چهارصد سال پیش است؛ چون گفته مضغه را استخوان میکنیم، بعد گوشت را دورش میپیچیم؛ انگار در رحم مادر اول اسکلت درست میشود بعد گوشتها را میپیچیم.» به چه استنادی؟
در زمان نزول قرآن اینهمه بچهٔ سقطی وجود داشته. آنها میدانستند که اسکلت از شکم بیرون نمیآید. این عبارت عبارتی نیست که بخواهید اینگونه حملش کنید. سیر فیزیولوژیک این است که استخوان بهصورت غضروف در میانهٔ همین گوشتها ساخته میشود. چرا قرآن اینگونه تعبیر میکند، با اینکه میداند و میداند که بقیه هم میدانند؟ خود آن اعراب از بس سقط میدیدند میدانستند اسکلت جدا بیرون نمیآید. سونوگرافی نمیخواسته؛ بچه همینطور میآمده بیرون. هر کس دو سه تا سقط و مرده داشته. این جزو واضحات است، جزو پیشرفت علمی نیست.
پس چرا اینگونه تعبیر میشود که «این را استخوان کردیم، بعد گوشت را روش پیچیدیم»؟ باید تأمل کرد. اما حالا عبارتها را ببینید: اینها همه با «فاء» آمده: «فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا». بعد با «ثُمَّ» جدا میکند: «ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ». آن موقع او را به یک خلق دیگر انشا کردیم. حالا که این شد: «فَتَبَارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ».
أحسنالخالقین کی أحسنالخالقین میشود؟ وقتی أحسنالمخلوقین را به وجود آورده باشد. اگر أحسنالمخلوقین را تولید کرده باشد، آنجا اسمش أحسنالخالقین میشود.
این عبارات کمکم ما را نزدیک میکند به اینکه آن چیزی که قابلیت سجده داشته، هویت انسان را رقم میزند و انسان به آن خلق شده، چیست؟ همان که میگوییم روح الهی. یعنی یک حیوانی که این روح الهی در او دمیده شده، قابلیت سجده دارد؛ این أحسنالخالقین است.
از دست دادن روح الهی؛ مجاز نیست، حقیقت است
طبیعی است که اگر این روح الهی را از دست بدهد — از دست دادنش به محسوس کردن و لگدمال کردن است — بدون هیچ مجامله و مجازگویی، آنچه قرآن میگوید مجازی نیست. اگر میگوید عدهای «كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ»اند، اینها واقعاً از حیوان پستترند. عدهای را میگوید غذا میخورند:
«إِنَّ اللَّهَ يُدْخِلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۖ وَالَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَيَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ وَالنَّارُ مَثْوًى لَّهُمْ» (محمد/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا کسانی را که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند به باغهایی درمیآورد که از زیر آن نهرها روان است؛ و کسانی که کفر ورزیدند برخوردار میشوند و میخورند چنانکه چارپایان میخورند، و آتش جایگاه آنان است.
«میخورند چنانکه چارپایان میخورند» یعنی زیاد میخورند؟ نه. ممکن است زیاد هم نخورند. یعنی واقعاً اینها حیواناتیاند که دارند غذا میخورند. بدون مجادله امیرالمؤمنین علیهالسلام در نهجالبلاغه میفرماید:
«فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَالْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوَانٍ» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۸۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): صورت، صورت انسان است و دل، دلِ حیوان.
صورت، صورت آدمی است اما حقیقت حیوان است. واقعاً حیوان؛ نه اینکه «انگار» حیوان. در تمثلات برزخی هم همینطور دیده میشود. عرض کردم جلسهٔ پیش: آن خرگوشهایی که در رستورانها میایستند و میگویند بفرمایید، اینها واقعاً آدماند. فکر نکنید خرگوش گندهاند. آدمهاییاند که لباس خرگوش پوشیدهاند؛ و در حقیقت حیواناتیاند که لباس آدم پوشیدهاند. اگر آن حقیقت دیده شود، دیده میشود که حیواناند. ارباب کشف هم وقتی کشف میکنند همینطور میبینند؛ یک ذره حیوان دیده میشوند.
این روح الهی را کسی اگر در پرتو معارف الهی نگه ندارد، آدم تعریف نمیشود.
الرحمن: «عَلَّمَ الْقُرْآنَ» سپس «خَلَقَ الْإِنسَانَ»
عبارات قرآن چقدر قابل تأمل است. سورهٔ مبارکهٔ الرحمن را بیاورید. اینجا تعریفی از انسان کرده و ترتیبش منظور دارد.
«الرَّحْمَٰنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنسَانَ عَلَّمَهُ الْبَيَانَ» (رحمن/۱-۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): رحمان، قرآن را آموخت، انسان را آفرید، بیان را به او آموخت.
الرحمن قرآن تعلیم داد. این خودش در سطح خود قابل تحمل است. اولاً تعلیم به چه کسی؟ کسی تعلیم نمیدهد. کسی از دست کسی اصلاً چیزی نمیگیرد.
اینکه میگویند سلسلهٔ علل طولی، یک دروغِ مفت است. ما اصلاً علل طولی نداریم. نه علل عرضی وجود دارد — کسی در عرض خدا نیست — کسی هم در طول خدا نیست؛ چون کسی نیست. وقتی در این خانه غیر خدا کسی نیست، علل طولی هم نیست. اگر کسی نیست، خدا نه طول دارد نه عرض؛ در عرضش کسی نیست، در طولش هم کسی نیست. لذا همهٔ کار به دست خود اوست.
بقیه میگویند مجرای فیضاند. ما مثالی میزدیم به نام کانال کولر. این مثال اشتباه نشود. فکر نکنید کانال کولری هست منهای خود کولر که حالا شده مجرای فکر. نه: یک کولر بدون کانال. فقط کولر است و باد. هرچه خودتان را نزدیکِ دهنهٔ کولر کنید باد بیشتر است؛ هرچه دور کنید کمتر. اما خودِ کانالِ مستقل وجود ندارد.
خدا به موسی میگوید — موسی به خدا میگوید درد را که میدهد؟ میگوید من. دوا را که میدهد؟ میگوید من. پس این اطبا چه کارهاند؟ میگوید چیزی است که خودمان با آن دلخوش میکنیم؛ یعنی برویم حداقل خیالمان راحت شود که جایی رفتهایم. وگرنه کسی نباید بگوید طبیب معالجم. باید بگوید طبیب، معالج خداست. طبیب یعنی بهانهای که اگر همینطور بنشینیم دلمان قرص نمیشود، میرویم جایی. اسمش طبیب است میرویم پیش او.
فرمایش عرشی یکی از بزرگان این است که ما یک تلاش گزاف میکنیم. میگوییم درس خواندیم، دود چراغ خوردیم؛ نه، میخواهیم بگوییم «ما هستیم»، بلند میشویم اینور و آنور میرویم تا بگوییم یک کاری کردیم، جنبیدیم. چون به این جنبیدن میدهند.
یکی در زندان شاه بود، خودش تعریف میکرد: غذا نمیآوردند و نمیآوردند. گفتیم خدایا این چیست؟ مگر تو نگفتی هیچ جنبندهای نیست مگر روزیاش بر خداست؟ گفتیم آها، «دابة» یعنی جنبنده؛ یک جوری جنبیدیم، غذا آمد. اقلاً باید دابّهای باشد؛ در حد همین یک جنبیدن. وگرنه این نیست که ما کارهایی میکنیم.
«وَكَأَيِّن مِّن دَابَّةٍ لَّا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّهُ يَرْزُقُهَا وَإِيَّاكُمْ ۚ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» (عنکبوت/۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چه بسیار جنبندهای که روزی خود را برنمیدارد؛ خداست که به او و به شما روزی میدهد، و او شنوای داناست.
حتی در هدایت. در قرآن بهشتیان در بهشت میگویند:
«وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ تَجْرِي مِن تَحْتِهِمُ الْأَنْهَارُ ۖ وَقَالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَٰذَا وَمَا كُنَّا لِنَهْتَدِيَ لَوْلَا أَنْ هَدَانَا اللَّهُ» (اعراف/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه از کینه در سینههایشان بود برکندیم؛ از زیرشان نهرها روان است، و گفتند: سپاس خدایی را که ما را به این راه نمود؛ و ما راه نمییافتیم اگر خدا راهمان نمینمود.
خدایا تو ما را هدایت کردی. ما آن نبودیم که هدایت شویم. اگر هدایت خدا نبود کسی نمیگفت «من رفتم هدایت شدم، زحمت کشیدیم». این حرفها در قبال خدا نیست. حالا خود خدا میگوید در راه خدا چنانکه حق جهاد اوست جهاد کنید. زحمت بکشید؛ ولی در قبال خدا، در نگاه توحیدی، همه هیچاند.
«وَجَاهِدُوا فِي اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ ۚ هُوَ اجْتَبَاكُمْ وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ» (حج/۷۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در راه خدا چنانکه حق جهاد اوست جهاد کنید. او شما را برگزید و در دین بر شما حرجی ننهاد.
میدانید این چقدر اوجبرافکن است اگر جا بیفتد؟ شما که اینجا آمدهاید قرآن یاد بگیرید، این هدایت خدا بوده. ما هم که آمدهایم، این هم هدایت خدا بوده. شما که دارید قرآن یاد میگیرید، قرآن را خدا دارد به شما میدهد. من چه کارهام؟ هیچکاره. آن «بهانه» فقط این است که بیایید بگویید بالاخره جمع شدیم، همینطور ننشینیم خانه.
آنوقت خیلی چیزها درست میشود. الرحمن عَلَّمَ القرآن: خدا معلم قرآن است. با آن وجه تعلیمیاش دقت کنید. کسی بابت علم پز نمیدهد؛ هی «آنقدر پول بده تا این علم را به تو بدهم؛ اگر ندهی نمیدهم؛ خودم یاد گرفتم، دود چراغ خوردیم». این یک فضای دیگر است در قرآن. علم به این فضاهای کثیف کشیده نمیشود.
ترتیب منطقی رحمن و فرح به قرآن
ترتیب منطقی. اولاً یک نکته: اگر بگویند ریاضیدان درس میدهد، ریاضیدان چه درس میدهد؟ فیزیک که درس نمیدهد. ریاضیدان یعنی ریاضی درس میدهد. اگر میگویند الرحمن عَلَّمَ القرآن یعنی بارزترین مصداق رحمت الهی قرآن است. مهمترین مصداق رحمت خدا قرآن است.
ترتیب منطقی این است که دل آدم باید به قرآن خوش باشد. در سورهٔ یونس میفرماید:
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَشِفَاءٌ لِّمَا فِي الصُّدُورِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ» (یونس/۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، بهراستی شما را از جانب پروردگارتان اندرزی آمده است و شفایی برای آنچه در سینههاست و هدایت و رحمتی برای مؤمنان.
«قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَٰلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ» (یونس/۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: به فضل خدا و به رحمت او؛ پس باید به همان شادمان شوند. آن بهتر است از آنچه میاندوزند.
به همین قرآنی که یاد گرفتهاید کیف کنید. این خیلی بهتر است از پولهایی که بعضی جمع کردهاند. خیلی بیمعرفتی است آدم مأنوس با قرآن باشد بعد بگوید کسی بیشتر از ما چیزی دارد — مثلاً مدرک دارد — و غصهاش را بخورد؛ یا حاضر باشد این قرآن را بدهد آن را بگیرد؛ یا حسرت بخورد که او چیزی بیش از ما دارد.
اگر کسی قرآن خدا به او داده باشد و از فقر شکایت کند، خدا گوشش را میگیرد و مهر فقر را بر پیشانیاش میکوبد. وقتی قرآن داریم چرا میگویی هیچی ندارم؟
در روایات است روز پنجشنبه کسی پیش امام صادق علیهالسلام آمد و از فقر گله کرد. حضرت فرمودند تو فقیر نیستی. هی گفت و چپ کرد و راست کرد. حضرت فرمودند: حاضری محبت ما را بدهی و پول بگیری؟ حاضری همهٔ آسمان و زمین را بگیری و محبت ما را بدهی؟ گفت نه. فرمود پس چرا میگویی فقیرم؟ چیزی داری که قابل معاوضه با آسمان و زمین نیست. اگر چیزی داری که حاضر نیستی تمام آسمان و زمین را بدهند و معاوضه کنی، پس چرا میگویی من فقیرم؟
«فَبِذَٰلِكَ فَلْيَفْرَحُوا»: فقط فرحناکی با داشتن همین قرآن.
حالا ترتیب منطقی آیات اقتضا دارد که خداوند بفرماید: الرحمن خلق الانسان، علّم القرآن، علّمه البیان — یا علّمه البیان سپس القرآن. در صورتی که قرآن اینطور میفرماید: الرحمن علّم القرآن. در پرتو تعلیم معارف قرآن شد «خَلَقَ الْإِنسَانَ». این تعریفش شد انسان؛ آنوقت شد «عَلَّمَهُ الْبَيَانَ». این شد حیوانِ ذو البیان؛ حیوانی که دارای بیان شد.
دقیقاً میشود حیوان ناطق را با یک نگاه بازسازی کرد: از حیوانِ دارای بیان. اگر به بهائم میگویند بهائم، دقیقاً به خاطر همین بیان است. بهیم یعنی گنگ. تمام قیام و قعودش همراه با بیان نیست؛ او بهیمه است؛ همهچیزش گنگ است.
برای همین امام سجاد علیهالسلام در صحیفهٔ سجادیه — در دعای نخست، در مقام حمد — این مطلب را میفرمایند که چگونه کسی از حدود انسانی خارج میشود. این تعریف و بحث اصلی امروز است:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ عَلَى مَا أَبْلَاهُمْ مِنْ مِنَنِهِ الْمُتَتَابِعَةِ وَأَسْبَغَ عَلَيْهِمْ مِنْ نِعَمِهِ الْمُتَظَاهِرَةِ لَتَصَرَّفُوا فِي مِنَنِهِ فَلَمْ يَحْمَدُوهُ وَتَوَسَّعُوا فِي رِزْقِهِ فَلَمْ يَشْكُرُوهُ وَلَوْ كَانُوا كَذَٰلِكَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الْإِنْسَانِيَّةِ إِلَىٰ حَدِّ الْبَهِيمِيَّةِ فَكَانُوا كَمَا وَصَفَ فِي مُحْكَمِ كِتَابِهِ: «إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا»» (صحیفهٔ سجادیه، دعای ۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپاس خدایی را که اگر شناختِ حمد خود را بر بندگانش — بر نعمتهای پیاپی و بخششهای آشکارش — بازمیداشت، در نعمتهای او تصرف میکردند و حمدش نمیگفتند و در روزیاش فراخی میدیدند و شکرش نمیکردند؛ و اگر چنین میبودند از حدود انسانیت به مرز بهیمیت بیرون میرفتند و چنان میشدند که در کتاب محکمش وصف کرده: آنان جز همانند چارپایان نیستند بلکه گمراهترند.
اگر در نعمتهای خدا تصرف کنند و حمد نگویند، شکر نکنند، از حدود انسانی خارج میشوند به حد بهیمیت. این حرفها حرف نو است در عالم. اگر چیزی همراه با حمد و شکر نباشد، او یک حیوان بهتمامعیار است. دقیقاً یک حیوان. واقعاً خارج میشود؛ نه به مسامحه.
اگر قرآن میگوید اینان کرند، گنگاند، کورند، واقعاً کرند. نه اینکه گوششان کار نمیکند. آن چیزی که به حیات انسانی ارتقا داده کار کردن گوش نیست.
«صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لَا يَرْجِعُونَ» (بقره/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کراناند، گنگاناند، کوراناند؛ پس [به حق] بازنمیگردند.
نه «انگاری» صم، «انگاری» بکم. این میشود حیوانِ ذو بیان در پرتو معارف الهی؛ در پرتو فهم معارف الهی تازه میشود آدم؛ یعنی میشود «خَلَقَ الْإِنسَانَ». بعد از علم قرآن میشود خلق انسان که ما این بیان را داشته باشیم.
برای همین است که کسی که همهٔ افعالش بیان باشد و مبین و روشن، به همهٔ افعالش میشود سلام کرد. اگر میبینید «السلام علیک حین تقعد و حین تقوم»، یعنی به همهٔ فعلش میشود سلام کرد. میتوانی بگویی السلام علیک حین تأکل و حین تشرب. نه اینکه حالا فقط دست دادن. سلام بر هر کاری که او بکند؛ چون فعلش بیان است. و آنکه حاوی معارف الهی نباشد و تحت تألّهٔ معارف الهی نباشد، اینطور نیست.
پنج دقیقهٔ منطقی: اگر فصل برود، جنس هم نمیماند
حالا بایستید پنج دقیقهای یک حرف نسبتاً سنگین بزنیم. کسانی که اهل منطق و فلسفهاند؛ بقیه تحمل کنند. حیف است اگر گفته نشود.
در همین تعریف حیوان ناطق، اگر ناطق را بردارید — یعنی روح را از او بگیرید — حتی حیوانش هم سر جایش نمیماند. خوب دقت کنید: اگر فصل را از نوع خارج کنید، اینگونه نیست که اگر روح از بدن خارج شود یک حیوان بماند. حتی کل آن جنس هم با آن میرود. یعنی جنس هم باقی نمیماند. همین است که در فلسفه میگویند شیئیت شیء به فصل اخیر اوست. تمام اجناس و فصول بالاتر در خودِ فصل گنجیده شده است.
اگر روح را بگیرید اینگونه نیست که یک حیوان بماند، یا یک جماد بماند. چیزی که باقی میماند حتی حیوان هم نیست.
اگر در تعریف انسان برسیم به اینکه این انسانهایی که هستند بهاضافهٔ متألّهبودنشان — یعنی برسیم به «حیّ متألّه» — حیّ یعنی همین حیاتهایی که دارند: همین حیوان ناطق اندیشمند، همین که در پزشکی و در اصطلاح مردمی به آن میگویند انسان. این حالت جنس پیدا میکند و فصلش میشود متألّه. اگر به این نکته برسیم، چنانچه متألّهبودنش برداشته شود حتی آن جنسش هم میپرد؛ یعنی حتی حیاتش هم میپرد. آنوقت میرسیم به اینکه عبارات قرآن نه مجاز است بلکه حقیقت است.
یک بار دیگر بگویم؛ چون اینها حرف «یعلمكم ما لم تكونوا تعلمون» است.
مردم به انسان چه میگویند؟ حیوان ناطق: همین شکلی که شما میگویید، واقعاً همینها که ما میگوییم. یک حیوان با غرور حیوانی و کارهای حیوانی، بدنی دارد و روحی که عاقل و اندیشمند است. به اینها سرجمع میگوییم آدم.
قرآن میآید یک چیز را بهعنوان حقیقت اصلی آدم معرفی میکند. با «الرَّحْمَٰنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ» معرفی میکند؛ با «نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي» معرفی میکند؛ یعنی با اینکه این متألّه است. اگر چنین شد، آن انسانی که قبلاً میگفتیم خودش به منزلهٔ جنس میشود و احتیاج به یک فصل دارد. این حیّ میآید کنارش یک متألّه که میشود فصلالفصول این آدم و حقیقت اصلیاش.
حالا اگر چنین شد، بدانید که اگر فصل برداشته شود اینگونه نیست که جنس باقی بماند. کما اینکه اگر روح را — مثل همان ناطق، همان اندیشمند که روحتان تأمینش میکند — بیرون ببرید، یک چیزی به نام حیوان وسط باقی نمیماند. این همان است که بعداً در فلسفه میگویند شیئیتش به فصل اخیر است: تمام چیزهایی که قبل است درهمتنیدهٔ همین نکتهٔ آخر است. اگر این را بیرون ببرید حتی قبلی هم باقی نمیماند.
اگر در تعریف انسان خدا میفرماید او حیّ متألّه است — حتی نه حیّ ناطق، حیّ ناطق عاقل بگویید — اگر اینچنینی بگویید به تعریف کل عالم میرسید. چون کل عالم اینگونه است. حیّ ناطق تعریف کل موجودات عالم است؛ همهٔ عالم اندیشمند است. به شهادت «وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ». پس کل عالم حیّ ناطق است. انسان در این وسط چیست؟ او حیّ متألّه است.
خیلی دارم تند میروم و خودم ذوق میکنم؛ ولی میخواهم این بماند. اگر بگویید حیّ ناطق، حیّ ناطق تعریف کل موجودات است. انسان فرق دارد: حیّ متألّه است، نه حیّ ناطق. کی این را گفته؟ الرحمن علّم القرآن خلق الانسان. و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین. علّم آدم الأسماء کلها. این عبارات زمامدار تعریف انساناند.
اگر تألّه بهعنوان فصلالفصول محسوب شود و برداشته شود، جنس هم برداشته میشود؛ چون این جنس درهمتنیده به فصل خودش است و این فصل همهٔ آن جنس و فصول را باید داشته باشد. اگر چنین شود، عبارات قرآن صاف و روشن و بدون مجازگویی است. کدام عبارات؟
سورهٔ یس: تقابل «حیّ» و «کافر»
صفحهٔ چهارصد و چهل و چهار. از آیهٔ شصت و نه:
«وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنبَغِي لَهُ ۚ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِينٌ» (یس/۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ما به او شعر نیاموختیم و سزاوار او نیست. این نیست مگر ذکر و قرآنی روشن.
ما به او شعر یاد ندادیم؛ شایستهٔ او نیست که شعر بگوید. قرنهاست که این آقا شعر نمیگفته؛ حتی شعرهایی که از بقیه نقل میکرده لتوپار میکرده. چون بقیه میگویند قرآن هم شعر میخواند.
اگر بر عظمت شعر در روایت داریم «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِكْمَةً»، آن شعر همان شعر است؛ نه هر نظمی. بعضی مقدسمآب میگویند چون ما آوازخوانیم کلاً معروفیم به آواز خواندن. البته این هم یک چیز خداست؛ حکمت خدا. تو به چیزی که هیچوقت نداشتی معروف میشوی. یعنی رزق اینگونه نیست که من خودم تعیین کنم.
ببینید من سر آواز دقیقاً یک دقیقه وقت در روز نمیگذارم. کوه که میروم آواز میخوانم؛ بین کارها خسته میشوم آواز میخوانم؛ ولی یک دقیقه وقتِ مخصوص نمیگذارم. اما آقای امجد پیام داد آواز خواند؛ نوارهایمان به دست یکی از عرفای قم رسید، گفت این را پیدایش کنید بیاید محفل. همهجا به نام آوازخوانی. تلویزیون که آمدند شبکهٔ دو و چهار و پنج میگویند بیایید آواز بخوانید. خلاصه آوازخوان شدیم. البته موافق نیستم؛ پولش خوب است، ولی این است دیگر.
رفته بودیم دانشگاه شریف صحبت میکردیم بهعنوان یک دانشجوی موفق. بالا و پایین کردیم. بعد از یک سری سؤالات گفتند یک تقاضایی میشود بکنیم؟ گفتم چه؟ گفتند یک دهن آواز. جایی محرمها صحبت میکنیم بعضی میگفتند بعد از صحبت غزل میخوانی؛ بعضی میگفتند ما اصلاً آمده بودیم آواز ته چین. البته مطالب هم خوب است؛ نگران نشوید.
خلاصه رزق آدم را کجا گذاشتهاند آدم نمیداند. منظور این نیست که آدم یک شعر حافظ نخواند. بعضی از اینها واقعاً با آدم بیداد میکند. شاید یک ماه گیر بیندازد. ابیات را ساده رها نکنید؛ بگذارید کار خودش را بکند. یک مقدار مرور کنید. آن بیت:
گرچه میگفت که آزارت کشم میدیدم که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود
این مال حافظ است. اگر پدر و مادر شده باشید میفهمید چرا: تهدیدهای پدر و مادر هست، ولی نهانْ در نهان نظری با منِ دلسوخته است. این «إِنَّ مِنَ الشِّعْرِ لَحِكْمَةً» است؛ خیلی خوب است. ولی پیامبر را نسزد که شعر بخواند. قرآن ذکر است و قرآن مبین.
«لِّيُنذِرَ مَن كَانَ حَيًّا وَيَحِقَّ الْقَوْلُ عَلَى الْكَافِرِينَ» (یس/۷۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا هر که را زنده است بیم دهد و گفته [ی عذاب] بر کافران ثابت گردد.
تا اینکه حیّ را انذار بدهد؛ و قول عذاب بر کافران محقق شود. از تقابل کافر با حیّ. میخواهد بگوید کافر حیّ نیست اصلاً. در نهجالبلاغه میبینید: صورت صورت انسان و قلب قلب حیوان؛ آنان «مَيِّتُ الْأَحْيَاءِ»اند. یعنی واقعاً مردهاند. واقعاً مردن؛ نه اینکه همان حیاتی که در اصطلاح مردمی به آن میگویند حیات. آن حیات منظور است که در حیّ متألّه است. آن یک حیات خاص است.
«إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ»: زنده کردن حقیقی
و از این آیه — صفحهٔ صد و هفتاد و نه — میفرماید:
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ ۖ وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ» (انفال/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، خدا و رسول را اجابت کنید وقتی شما را به چیزی میخوانند که زندهتان میکند؛ و بدانید که خدا میان آدمی و دلش حائل میشود، و بهراستی بهسوی او گرد آورده میشوید.
ای مؤمنین، جواب خدا و رسول را بدهید. استجابت کنید وقتی شما را دعوت میکند به سمت چیزی که دارد شما را زنده میکند. یعنی چه؟ فکر نکنید برنامهٔ مجازی است؛ یعنی «انگار یک انرژی میگیرد». تعبیر این نیست که یک انرژی جدید میگیرد. یحییکم یعنی یحییکم: زنده میکند. اگر نباشد طرف مرده است. مرده یعنی واقعاً مرده. اگر این حرکتها باشد که خب ماشین کوکی هم حرکت دارد.
وقتی این معارف نباشد طرف خودش را با ربات اشتباه میگیرد. دیدهاید این سؤال را میکنند: ما چه فرقی با ربات داریم؟ حالا یک ربات پیشرفتهتر. تا کجا آمده پایین که خودش را با ربات اشتباه بگیرد.
حیّ متألّه اگر در تعریف قرآنی انسان تألّه برود و تحت تأثیر معارف الهی برود، چیزی که باقی میماند حیّ هم نیست حتی. و این چیزی است که قرآن میگوید. إذا دعاكم لما یحییکم: دارد شما را دعوت میکند به سمت چیزی که شما را زنده میکند اصلاً. زندگی و زندهبودن شما در تعبیر قرآنیاش به این است.
ببخشید: این حیّی که فرض میگیریم معنایش چه شد؟ همین. حیّی که اینجا هست درهمتنیده به فصل خودش است؛ یعنی به آن تألّه. وگرنه حیوان یعنی چه؟ یعنی کسی که قوهٔ شهویه و غضبیه دارد. کسی که قوای شهویه و غضبیه دارد میشود حیوان. ولی بهاضافهٔ ناطق که بشود یک حصهٔ خاصی از حیوان، درهمتنیده به این ناطق میشود؛ اگر ناطقش برداشته شود حتی حیوانش برداشته میشود.
این حیّ در ابتدا همان تعریف مردمی بود. ولی وقتی متألّه میچسبانیم به آن، تعریف حیّ هم فرق میکند. وقتی آن قلب را از دست بدهد، دیگر حیّ متألّه نیست؛ حیّ نیست دیگر. پس چیست؟ ماشین میشود، ربات میشود؛ یعنی مرده است به تعبیر قرآن. یا میشود حیوان؛ برای همین میگوید «كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ».
اعراف ۱۷۹: قلب هست و فهم نیست
سورهٔ مبارکهٔ اعراف، صفحهٔ صد و هفتاد و چهار، آیهٔ صد و هفتاد و نه بالای صفحه:
«وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ ۖ لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بِهَا ۚ أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ» (اعراف/۱۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و قطعاً بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریدهایم. دلهایی دارند که با آن نمیفهمند، چشمهایی که با آن نمیبینند، گوشهایی که با آن نمیشنوند. آنان مانند چارپایاناند بلکه گمراهترند. آنان همان غافلاناند.
«برای جهنم خلق کردیم» — این لام، لامِ عاقبت است نه لامِ غایت؛ یعنی عاقبتشان جهنم است.
قلب دارد ولی فهم ندارد. نه اینکه «انگار» فهم ندارد. واقعاً فهم ندارد. یعنی آن فهم مربوط به حیات انسانی را ندارد؛ مربوط به حیّ متألّه را ندارد. عقل دارد، یک جور عقولی دارد، ولی نمیفهمد. چشم دارد ولی نمیبیند. این عبارات را نگو مجازی است. میخواهم «یعلمكم ما لم تكونوا تعلمون» یعنی قرآن چیزی یاد بدهد که این عبارات را مجازی نگیریم. در تعریف قرآنی انسان، اگر نتواند آیات الهی را بفهمد کور است؛ نه انگار که کور است.
«أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ»: مثل حیوانات. منتها یک «بَلْ» اضراب میزند: آن هم نیست. چون انعام اینگونهاند که چیزی ندارند؛ انعام اینطور نیستند که انسان میشود. «بَلْ هُمْ أَضَلُّ»: بلکه پایینتر. از حیوان هم پایینتر. «أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ»: سرّش در همین غفلت است.
از اینجاست که میفرماید:
«وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ فَادْعُوهُ بِهَا ۖ وَذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمَائِهِ ۚ سَيُجْزَوْنَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ» (اعراف/۱۸۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نامهای نیکو از آنِ خداست؛ پس او را با آنها بخوانید، و کسانی را که در نامهای او کج میروند رها کنید. به زودی سزای آنچه میکردند داده میشوند.
گره خوردن آن آیاتی که «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ» است به همین بحثها. برای خدا اسماء حسنی هست؛ خدا را با آن اسماء بخوانید و تقرب پیدا کنید که سرّ تقرب الهی اصلاً در تعلیم اسماء است و اینکه آدم دارندهٔ اسماء بشود.
«بَلْ هُمْ أَضَلُّ» از کجا معلوم؟ هیچ گرگی مثل آدم نمیتواند آدم پاره کند. هیچ خوکی مثل انسان در شهوترانی نیست. این میشود برکنار. اگر کسی به قول سعدی:
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
نه انگار که نقش شود بر دیوار؛ واقعاً نقش شود بر دیوار. مثل دیوار میبیند خودش را. این میشود تعریف قرآنی انسان.
اگر گفتند چیست؟ نمیگوییم حیوان ناطق؛ میگوییم حیّ متألّه. و آن انسانی که بقیه میگویند به منزلهٔ جنس است. یعنی اصلاً اتفاق در حقیقت میان ماها وجود ندارد. میان انسانها اتفاق در حقیقت — که متفقالحقیقه باشند، یک حقیقت داشته باشند — وجود ندارد. یک تعریف مردمی دارد که به منزلهٔ جنس قرار میگیرد و تازه وقتی این فصل به آن بخورد انسان میشود. اگر آن فصل نخورد نمیشود. هیچ حیاتی هم برای او درست نمیکند.
حالا اگر متوجه شدیم شدیم؛ اگر نشدیم بعداً متوجه میشویم. این تعریف اگر مد نظر قرار بگیرد همهٔ رشتههای علوم انسانی را تغییر میدهد. اگر میخواهی دارو بنویسی، اقتصاد بنویسی، باید برای آدم بنویسی؛ برای کی؟ برای حیّ متألّه. آنوقت تعجب نمیکنی چرا قرضالحسنه اینگونه است. چون اقتصاد آدمهاست. برای آدم گذاشتهاند. ربا را برای آدمها نگذاشتهاند.
احکام اسلام را با کدام تعریف از انسان میسنجید؟
الان وقتی مثلاً حقوق بشر و احکام اسلام را مقایسه میکنند بعضی برکنار میشوند. تفاوت نظام جزایی اسلام را هم باید در همین بستر نگاه کرد. نباید نظام جزایی حقوقی اسلام را بگذاریم کنار نظام جزایی دیگران بعد بگوییم کدام به انسانیت انسان شبیهتر است. این برای انسانِ شماست؛ برای کدام انسان؟ این خودِ اولِ کلام است. انسانی که کی تعریف کند؟
اگر میبینید ائمه جنگ ابتدایی میکنند، میگوییم مگر جنگ ابتدایی در اسلام داریم؟ میگویند ائمه میتوانند. چرا؟ بازگشت به دفاع است؛ دفاع از چه؟ دفاع از نفخهٔ الهی. میگویی این جنگ است. نه؛ این دفاع است. جنگ ابتدایی توسط ائمه دفاع از این نقشهٔ الهی است.
احکام اسلام، مدلی که در خانواده داده، ببینید تفاوت اصطلاحات را. یک موقع خانواده بر مبنای فرعونی است:
«فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا ۚ وَقَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَىٰ» (طه/۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس نیرنگتان را فراهم آورید، سپس صفکشیده بیایید؛ و امروز هر که برتری جوید رستگار است.
کلّاً ترتیببندی میکنید که کی پیروز است؟ کسی که استعلاء دارد. دقیقاً در خانواده میآیید از «هرم قدرت در خانواده» بحث میکنید. این را ما اصلاً نداریم. این اصطلاحات را در اسلام نداریم. هرم قدرت یعنی قدرت با کیست؟ وقتی در اسلام میآیید چون بر مبنای «أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَىٰ» نیست، بلکه بر مبنای «قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا» حرکت میکنید، اصلاً این اصطلاحات را نداریم.
«قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا» (شمس/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): رستگار شد آنکه آن [نفس] را پاک کرد.
ما بحث هرم قدرت نداریم؛ بحث اینکه کی قدرت برتر خانواده است نداریم. مسئولیت است و قوّام بودن خانواده. مسئولیتپذیری و قوام خانواده:
«الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ ۚ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَيْبِ بِمَا حَفِظَ اللَّهُ ۚ وَاللَّاتِي تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ ۖ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلَا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا ۗ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيًّا كَبِيرًا» (نساء/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مردان سرپرست و نگاهبان زناناند به سبب آنچه خدا برخی را بر برخی برتری داده و به سبب آنچه از مالهایشان خرج کردهاند. پس زنان شایسته فرمانبردارند و به پاس آنچه خدا نگاه داشته در غیاب حافظ [حرمت]اند. و کسانی را که از نافرمانیشان میترسید اندرز دهید و در خوابگاهها از آنان دوری کنید و [در نهایت] بزنیدشان؛ پس اگر اطاعت کردند بر آنان راهی مجویید. خدا همواره والا و بزرگ است.
میبینید ما اینجور اصطلاحاتی داریم. آن چیزهایی که آنها در خانواده دارند باید انسانیت انسان در آن محفوظ بماند و الا رد میشود.
حتی اگر چیزی مورد نقد قرار بگیرد مثل بعضی بحثهای صیغه، واقعاً اگر حکمی داشته باشیم پیشاپیش میشود گفت: اگر بخواهد دامن بزند به فضای فحشا که انسانیت انسان لطمه بخورد، آن حکم پیشاپیش چنین چیزی در اسلام وجود ندارد.
ببینید: کسی اول قرآن را بشنود بعد احکام را؛ نه اول احکام را خوشخوش بشنود. اگر حکمی در اسلام باشد که به «نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي» لطمه بزند — یعنی آدم را شهوتپرست کند — این حکم را پیشاپیش میتوانیم بگوییم در اسلام نداریم. کلاً اسلام به شهوتپرستی و انداختن آدمها در فضای شهوانی و حیوانی هیچ کاری نمیکند.
اگر میگویی چهار تا زن دارم، این بحث را باید بازنگری کرد. برمیگردد به محدودیت در ازدواج؛ میخواهد ازدواج را محدود کند نه توسعه بدهد. چون هی یک عالمه زن بود و میگرفتند. همین الان در غرب قانون است که تعدد زوجات نمیتوانند داشته باشند، ولی تعدد زوجات دارند؛ خیلی هم زیاد. بحث خیانت کاملاً شایع و نرم است.
هرچه اسلام در احکام بگوید باید فضای نفخهٔ الهی و برآوردن این نفخه در آن دیده شود.
حقوق حیوانات در نهجالبلاغه
حتی در حقوق بشر. میگویید حقوق بشر؛ تازه اول کلام: بشر کیست که باید حقوقش رعایت شود؟ ما حتی بحث حقوق حیوانات داریم در اسلام — نه این حقوق حیواناتی که میگویند. بر مبنای اینکه این حیّ ناطق است تازه. اگر به گاوی خیلی علف میدهند که خیلی شیر بدهد، مگه خیلی علف میدهد به خاطر این؟ بالاخره موجود خداست.
بروید نهجالبلاغه را ببینید وقتی به عاملشان میگویند این گوسفندها و گاوها را بهعنوان زکات برداری بیاوری، چطور رعایتشان کنند. به آن خدا ممکن است گریهات بگیرد. من هر موقع میخوانم گریهام میگیرد. نکند شتر را از بچهاش جدا کنی؛ نکند بچه ناراحت شود؛ نکند تند برانی؛ نکند بار زیاد بگذاری. یعنی حقوقی برای حیوانات میگوید که آدم باورش نمیشود. مواضع مختلف را نگه دار؛ بچه را پیش مادر بیاور، مادر ببیند. چیزهایی که آدم تعجب میکند. این را جای بشر هم اگر رعایت میکردند خیلی خوب میشد.
«وَلَا تُنَفِّرَنَّ بَهِيمَةً عَنْ وَلَدِهَا وَلَا تَحْلُبَنَّهَا مَا يَضُرُّ بِوَلَدِهَا وَلَا تَجْهَدَنَّهَا فِي السَّيْرِ وَلَا تُتْعِبَنَّهَا فِي الطَّرِيقِ» (نهجالبلاغه، نامهٔ ۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ چهارپایی را از فرزندش نرمان، و چندان از او شیر ندوش که به فرزندش زیان رسد، و در رفتن خستهاش مکن، و در راه درماندهاش مساز.
حدیث قدسی به داود: پنج چیز در پنج جا
یک صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. این حدیث را بخوانیم. بحارالانوار، جلد هفتاد و پنج، صفحهٔ چهارصد و پنجاه و سه. خداوند به داود علیهالسلام وحی فرمود:
«يَا دَاوُدُ إِنِّي وَضَعْتُ خَمْسَةً فِي خَمْسَةٍ وَالنَّاسُ يَطْلُبُونَهَا فِي خَمْسَةٍ غَيْرِهَا فَلَا يَجِدُونَهَا: وَضَعْتُ الْعِلْمَ فِي الْجُوعِ وَالْجَهْدِ وَهُمْ يَطْلُبُونَهُ فِي الشِّبَعِ وَالرَّاحَةِ فَلَا يَجِدُونَهُ، وَضَعْتُ الْعِزَّ فِي طَاعَتِي وَهُمْ يَطْلُبُونَهُ فِي خِدْمَةِ السُّلْطَانِ فَلَا يَجِدُونَهُ، وَوَضَعْتُ الْغِنَى فِي الْقَنَاعَةِ وَهُمْ يَطْلُبُونَهُ فِي كَثْرَةِ الْمَالِ فَلَا يَجِدُونَهُ، وَوَضَعْتُ رِضَايَ فِي سَخَطِ النَّفْسِ وَهُمْ يَطْلُبُونَهُ فِي رِضَا النَّفْسِ فَلَا يَجِدُونَهُ، وَوَضَعْتُ الرَّاحَةَ فِي الْجَنَّةِ وَهُمْ يَطْلُبُونَهَا فِي الدُّنْيَا فَلَا يَجِدُونَهَا» (بحارالأنوار ۷۵/۴۵۳؛ عدةالدّاعی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای داود، من پنج چیز را در پنج جا نهادم و مردم آن را در پنج جای دیگر میجویند و نمییابند: علم را در گرسنگی و کوشش نهادم و آنان در سیری و آسایش میجویند و نمییابند؛ عزت را در طاعت خود نهادم و آنان در خدمت سلطان میجویند و نمییابند؛ توانگری را در قناعت نهادم و آنان در کثرت مال میجویند و نمییابند؛ خشنودی خود را در ناخشنودی نفس نهادم و آنان در خشنودی نفس میجویند و نمییابند؛ و راحتی را در بهشت نهادم و آنان در دنیا میجویند و نمییابند.
من پنج چیز را در پنج جا گذاشتم. مردم میروند پنج جای دیگر دنبالش بگردند، گیرش نمیآورند.
علم در جوع و جهد
«وَضَعْتُ الْعِلْمَ فِي الْجُوعِ وَالْجَهْدِ وَهُمْ يَطْلُبُونَهُ فِي الشِّبَعِ وَالرَّاحَةِ.» من علم را در گرسنگی و جدّ و جهد گذاشتم. مردم میخواهند در سیری و راحتطلبی به دست بیاورند، به دست نمیآورند. منِ خدا خودم میدانم کجا گذاشتهام.
جوع به تعبیر روایات یعنی دل چنان باشد که از شدت گرسنگی دارد بالا میآورد. جوع در مقابل شِبَع است: شکم سیر و شکم سنگین و آروغ فندقی. در روایات داریم مؤمن شایسته نیست آنقدر بخورد که آروغ بزند. بهخصوص در ماه رمضان خیلی مشاهده میشد بعضی بعد از افطار مثل توپ میافتادند و عرق میکردند. اصلاً شایسته نیست آدم آنقدر بخورد که بیفتد و نفسنفس بزند و عرق کند. روزه را برای این نگذاشتهاند که آدم به این نقطه برسد. کسی که به این نقطه رسید یک خرده به روزه گرفتنش تردید میکند. گاهی در مغازههای آجیل و نقل میدیدی دقیقاً همین شِبَع و شهوتپرستی است: این را هم میخواهیم، این را هم، این را هم برای افطار.
نه اینکه کلاً آدم برود یک چلوکباب بخورد؛ اینطور نیست. ولی یک ذهنیتی هست که کاکائو را میخواهد میخورد، کلهپاچه میرود میخورد — البته من کلهپاچه دوست ندارم، این را بگذار کنار — بعد محصول جدید خوراکی که میآید همه را تست میکند: برویم اینجا شیرموز، آنجا چیز دیگر. خوردن که چیز نیست؛ ولی با این سنگینی و این روحیات کسی بخواهد علم خدا را بگیرد… خودتان ضمیر کنید: علم نور است. این حالت، حالت نورانی نیست که خدا بخواهد این علم نورانی را به یک شکمسیرِ پرخور بدهد.
و در جهد گذاشته. واقعاً باید تلاش کرد. از خدا هم بخواهد تلاش کند. یکی دیروز طلبه بود، مرا دیده بود. خانهشان نزدیک همین مسجد مهدی، فاصلهاش پیاده یک دقیقه. گفت شما نهایه درس میدهید؟ گفتم بله. گفت ساعت چند؟ گفتم شش صبح. گفت اه، خیلی زود است! گفتم آدم دیروز پونک ساعت شش صبح آنجاست. گفت ولی نه، شش صبح است. ببینید این نمیشود. درس خواندن اینگونه نمیشود. اگر اهل تلاش نباشد علم از آن درنمیآید. فکر میکنند در راحتطلبی به آدم علم میدهند؛ اینگونه نیست.
عزت در طاعت، نه در خدمت سلطان
«وَضَعْتُ الْعِزَّ فِي طَاعَتِي وَهُمْ يَطْلُبُونَهُ فِي خِدْمَةِ السُّلْطَانِ.» من عزت را — حتی عزت در میان مردم را — در این گذاشتم که طاعت مرا بکنند. آنان در خدمت سلطان جائر میجویند. سلطان در تعابیر شیعه یعنی سلطان جائر. خودش را وصل میکند به یک سری آدم وجیه و سرشناس و از آن به بعد میخواهد عزتش را آنجا به دست بیاورد؛ به دست نمیآورد. من گذاشتم در اطاعت خودم. اگر اطاعت مرا بکنی، آنکه جمیع عزت به دست اوست وقتی پخش میکند آنگونه پخش میکند.
در روایت امیرالمؤمنین هست که اگر کسی رابطهاش را با خدا اصلاح کند، خدا روابط عرضیاش را اصلاح میکند. اگر کسی رابطهٔ بندگیاش را درست کند خدا روابط دیگر را درست میکند. خیلی لزومی ندارد هی بدوی برای اصلاح روابط عرضی. خدا اصلاح میکند. این رابطه را اصلاح کن. اهل دعا باش، اهل زهد باش، اهل اطاعت باش، اهل مسجد باش، اهل سجده باش، اهل انجام وظایف باش. نگران نباش فامیل راجع به من چه میگویند. خدا همه را درست میکند؛ ذهنیت همه را درست میکند. آن عزت لازم را خدا میدهد.
غنا در قناعت
من غنا و توانگری را در قناعت گذاشتم. مردم در کثرت مال میخواهند پیدایش کنند؛ گیر نمیآید. کثرت مال واقعاً اینگونه نیست. به قول مثنوی — آقای حمزهای هم زیاد میگویند — مال مثل آب است نسبت به کشتی. تا پشت کشتی است، کشتی سرحال است و میرود. اگر زیاد بیاید توی کشتی، کشتی میخوابد. آنقدر باید آب از بیرون به اندازهٔ شرب مسافرین برود تو که تشنگیشان رفع شود. اگر کسی دچار کثرت مال شود و هی بخواهد مال زیاد کند، واقعاً به بدبختی میرسد. ولی اگر قناعت داشته باشد، مال نفادناپذیر است؛ پارهناپذیر.
رضا در سخط نفس
من رضای خودم را در سخط نفس گذاشتم؛ یعنی کجخلقی کردن با نفس، نفس را به غضب کشاندن، نفس را رام کردن. اینکه هی بگوید اگر این کار را بکنم یکدفعه چنین میشوم… نفس به قدری حیلهگر است.
در روایات داریم اگر اول وقت حوصلهتان نکشید نماز بخوانید، آمدند سؤال کردند: اگر اول وقت حوصله نداریم، میدانیم یک ساعت بعد حوصله میشود با تمرکز بخوانیم، چه کنیم؟ فرمودند بگذارید یک ساعت بعد بخوانید که حوصله میشود با تمرکز. همینجا علما پا درمیانی دارند: نکنید زیاد این کار را بکنید؛ چون نفس حیلهگری میکند. سر بزنگاه وقت نماز شروع میکند بازی درآوردن: الان حال نداریم، بگذار بگذرد بعد حال پیدا کنیم. یکی دو بار این کار را بکنید بازیگری میکند.
بنده خودم یک پا درمیانی دارم اینجا بهعنوان سفه: در آن موقع باید نماز مستحبی بخوانید. اگر حال نماز واجب ندارید، یک نافله میخواهم بخوانم. این را ولش نکنید. ولش کنید شروع میکند حیلهگری. نفس را در یک مجاهدت باید گرفت. اینکه حالت عاشقانهٔ عارفانه هی برخورد کرد اینگونه نیست. ترکیب عشق و عرفان با یک ترکیب خفتگیری است. واقعاً باید خفت نفس را گرفت و مراقبت کرد چه کار میکند.
راحت در بهشت، نه در دنیا
و راحت را در بهشت گذاشتم. آنان میخواهند در دنیا راحت شوند؛ نمیشود. دنیا جای راحتی نیست. اگر این ذهنیت درست شود که دنیا جای راحت و خوشگذرانی نیست، اصلاً مدار ذهن عوض میشود. ببینید اصلاً روانشناسی عوض میشود. شما میخواهید کاری کنید که این راحت شود. اصلاً نمیخواهد این راحت باشد. میخواهید با یک سری قرص احساس آسودگی خیال بدهد. آن «أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» وجود دارد که قلب مطمئن و آرام است؛ آن هم در پرتو معارف الهی. آن هم به معنای این نیست که هیچ اتفاقی برایش نمیافتد. شاهد این نفوس مطمئنه ائمهماناند، علماماناند، خود امام است.
«الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که ایمان آوردهاند و دلهایشان به یاد خدا آرام میگیرد. آگاه باشید که دلها فقط به یاد خدا آرام میگیرد.
کسی زندگی شیک، راحت، بیدغدغه اگر بخواهد اینگونه باشد گیرش نمیآید. بنده حدود ده سال مشاور خانوادهام؛ ده سال دقیقاً مشاورهٔ خانواده انجام میدهم. در این ده سال واقعاً میبینم نمیشود و واقعاً دارند اشتباه میکنند که میخواهند به این نقطه برسند. باید ذهنیت طرف را تغییر داد: بابا اصلاً دنیا جای راحتی نیست. اگر فکر کردی یک زندگی فلان… نه؛ کسی آنگونه که تو فکر میکنی نیست. اگر فکر میکنی واقعاً جای راحتی هم نیست که برای خودت محل سرگرمی و تفریح درست کردهای. واقعاً جای سنگلاخ است؛ سفری پرسنگلاخ که باید حرکت کنی و راحتی را تهش در بهشت برسی. و این هم متفاوت است.
«مردم خارج دغدغه ندارند»: لذت هست، راحت نیست
ببخشید یک توضیح کوتاه. گفته میشود مردم در خارج دغدغه ندارند، راحت زندگی میکنند. مردم در خارج از بعضی جهات خیلی دغدغه دارند. یعنی دغدغهٔ پول ندارند، دغدغهٔ شکم گرسنه ندارند. درست است — نه همهٔ مردم، نه همه جای خارج؛ افغانستان هم خارج است. منظورتان مثلاً کانادا و آمریکا، بعضی ایالتها، سوئیس و سوئد و کشورهای اسکاندیناوی است. اینها دغدغهٔ اینکه شکمشان گرسنه باشد ندارند. چون یک جور ترکیباتی دادهاند با اقتصادی بهشدت مصرفگرایانه. اقتصادش هم یک جور خاصی است: بهشدت تبلیغ مصرفگرایی میشود.
شما این پیانو را داری؟ در فرهنگ اسلام تا داری، داری دیگر؛ برای چه بروی یک چیز دیگر بخری؟ میگویند نه، این را بگذار کنار. یک سری اسکات هست و گروههای پیشاهنگی که اینها را از دست شما جمع میکنند چون نمیتوانی در خانه نگه داری؛ میروی نو میخری؛ اینها را جمع میکنند میدهند به فقرا. یک سیکل اقتصاد مصرفگرایانه درست کردهاند. طبیعتاً دغدغهٔ سرپناه و شکم ندارند.
ولی پس چرا در کشورهای اسکاندیناوی بالاترین رقم خودکشی وجود دارد؟ چرا بالاترین رقم طلاق؟ چرا بالاترین رقمهای خیانت؟ چرا بالاترین رقمهای خشونت؟ چرا بیماری قرن میگویند اضطراب؟ چرا اینگونه است؟
به دلیل اینکه این دنیا این طرفش را بگیری، یک فرهنگ مادیِ فردگرایانه است؛ بر مبنای فرد: فردِ من هرچه خواست. آن فردِ من چیست؟ نه فرد من در باب انسانی؛ فرد حیوانی من. هرچه فرد حیوانی من خواست. این لغات گولتان نزند. individualist دقیقاً همین است. لغات فریب میدهد.
ما یک موقع در هیئت میگفتیم بابا گول این لغات را نخورید. این family که میگفتند خانواده، بعد اسمش را عوض کردند گفتند partner family. همین که ما به آن میگوییم زنا، آنها میگویند partner family. بعد گفتند single parent family: همین ولدالزنای خودمان. یعنی با تغییر اسامی چیزی تغییر نمیکند؛ محتوا تغییر نمیکند. بعدش هم گفتند homosexual family و یادم هست خانواده دقیقاً میروند نغم میریزند روی سرشان — مرد با مرد، زن با زن — میروند کلیسا عقد میکنند. همین چیزی که قرآن گفته احدی از عالمین این کار را نکرده بود مگر قوم لوط.
«وَلُوطًا إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أَتَأْتُونَ الْفَاحِشَةَ مَا سَبَقَكُم بِهَا مِنْ أَحَدٍ مِّنَ الْعَالَمِينَ» (اعراف/۸۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و لوط را [یاد کن] هنگامی که به قومش گفت: آیا آن کار زشت را میکنید که هیچکس از جهانیان در آن بر شما پیشی نگرفته است؟
بعد در متنهایشان مینویسند — من از لغاتش شرمم میآید — که این آن نیست؛ این عاشقانهٔ عارفانه است. یعنی یک چیزی کنارش میگذارند که دربیاید این کار آن کار نیست، فکر نکنی آن کار است؛ این دقیقاً عاشقانه است.
به لذت این دنیا میشود رسید. یعنی در دنیا لذت برد؛ نه لذت از همهٔ دنیا، در دنیا لذت برد. به این میشود رسید. ولی به اینکه به یک راحتی برسی — راحتی یعنی همهچیز سر جایش باشد، هیچچیز با ما تضاد نداشته باشد — به این نمیشود رسید. غربیها هم نمیرسند؛ احتمالاً بدتر هم هستند.
لذت با راحت فرق دارد. لذت ممکن است؛ راحتِ مطلق در دنیا ممکن نیست.
دعا و حسن ختام
خدایا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان ارواحنافداه را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش شتاب بفرما. ما را از معارف حق قرآن علوی بهرهمند فرما. نصب زبان ما و تقوای ما را از مریدان و عاشقان قرآن علوی قرار ده. هر حسینیهای در هر جای این عالم را از تمام آلال باصفا بفرما. نوای ما، رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام و قرآن را در پناه خودت حفظ فرما. همهٔ گذشتگان و رفتگان، همسران و پدران و مادران و معلمان ما را مهمان خوان قرآن و اهلبیت قرار ده. پدر و مادرمان را بهغایت از ما راضی و خشنود بدار. همهٔ بیماران اسلام را به خیر و صلاحی که در شفاست عاجلاً و کاملاً عافیت ببخش. مجاهدان را سالار بگردان و ما را به ایشان ملحق فرما. ما را مشمول شفاعت آنان قرار ده؛ بحق النبی و آله الأطهار. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.
پاورقی توضیحی: متن این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازی ماشینیِ گفتار شفاهی استاد (منبع ASR، فایل `012_انسان_کامل_جلسه_012.txt`) ویرایش و به نثر کتابی و آموزشی تنظیم شده است. فقط متنِ پیش از نشان «Segments» به کار رفته و بخش Segments در این فایل نیست. برای پرهیز از گسست مباحث، پرسشوپاسخ حاضران و گفتگوهای سالن حذف گردیده؛ آنجا که خودِ استاد سؤال را بازگو کرده، بازگو و پاسخ استاد مانده است. متن عربی آیات از منابع معتبر (quran.com، رسم عثمانی / tanzil) درج شده و ترجمههای ذیل متون عربی توسط مدل است نه سخن استاد.