ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 013
یادداشت تدوین: متن پیش‌رو پیاده‌سازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر (رسم عثمانی، tanzil / quran.com) درج گردیده و ترجمه‌های ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه سخنِ مستقیم استاد.

آغاز جلسه و تلاوت آیات تعلیم اسماء

سلام علیکم و رحمة الله. جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام و همهٔ گذشتگان و ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمان‌مان، الفاتحة مع الصلوات. اللهم صل على محمد و آل محمد. همین‌طور که چای‌هاتان را میل می‌فرمایید، بحث را آغاز می‌کنیم. امروز إن‌شاءالله از محضر حضرت آقای امجد نیز بهره‌مند خواهیم شد؛ قرار است تشریف بیاورند. اگر اتفاقی نیفتاده باشد، حدود ساعت هفت و ربع یا هفت و بیست اینجا خواهند بود. ما مطالب را ادامه می‌دهیم تا ایشان برسند.

سورهٔ مبارکهٔ بقره، صفحهٔ شش. أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.

«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [خدا] همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت؛ سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست می‌گویید، مرا از نام‌های این‌ها خبر دهید.»

«قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ» (بقره/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: «منزهی تو! ما را دانشی جز آنچه به ما آموخته‌ای نیست؛ بی‌تردید تو خود دانای حکیمی.»

یک صلوات بفرستید. اللهم صل على محمد و آل محمد.


مرور تعریف قرآنی انسان: حیّ متألّه، نه حیوان ناطق

پس از آنکه در جلسهٔ گذشته تعریف قرآنی انسان عرضه شد، این نکته را دوباره پیش چشم بگذاریم: انسان در منطق قرآن، «حیوان سخنگو» یا «حیوان اندیشمند» نیست. انسان یک «حیّ متألّه» است؛ یک زندهٔ الهی. چنانچه از آن الهیت فاصله بگیرد و تحت تعالیم قرآن و معارف الهی نباشد، همان حیوان است و بلکه بدتر از حیوان. این مطلبی بود که جلسهٔ پیش گفته شد.

اساساً خوب است آدم توجه کند که فرقش با گروه حیوانات چیست. اگر تأملی بفرماید که خودش کیست و انسان کیست، و تمام این اطلاعاتِ رزومه‌اش را کنار بگذارد — همان چیزهایی که در رزومه‌ها به ما می‌دهند: اسم، فامیل، شغل، پدر، مادر و همهٔ این‌ها — در درجهٔ اول دچار یک تحیر خاص می‌شود. در وهلهٔ اول آدم می‌ترسد. یعنی اگر همهٔ این‌ها را بزند کنار، مگر چه چیزی برایش می‌ماند؟ همین نشان می‌دهد که تا حالا در حقیقت توفیق معرفت نفس اتفاق نیفتاده است.

البته وقتی قدری این‌ها را کنار بزند، یک شیرینی خاص احساس می‌شود؛ همان شیرینی‌ای که در روایت معروف آمده است:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که نفس خود را بشناسد، پروردگار خود را شناخته است.

ظاهر روایت معرفت نفس؛ نه تمثیل قوا با تدبیر عالم

ببینید این روایت، روایت خاصی است. گاهی اوقات این روایت را چنان ترجمه و تبیین می‌کنند که از ظاهرش فاصله می‌گیرد. می‌گویند «من عرف نفسه فقد عرف ربه» یعنی اگر کسی رابطهٔ نفس و قوای نفس را بشناسد، رابطهٔ خدا را با عالم می‌شناسد. این گرچه حرف خوبی است، ولی این نیست؛ ظاهر اولیهٔ خود روایت این نیست.

ظاهرش این است که کسی که نفس خودش را بشناسد، در همان‌جا خدا را می‌شناسد. یعنی اگر شروع کند به خودشناسی، این اطلاعات را بگذارد کنار و شروع کند به اینکه «خب حالا من کیم؟» — کیم که این‌ها را بگذاری کنار، با حیوانات فرق می‌گذارد — این را بگذاری کنار، آن را بگذاری کنار، در همان نقطه خدا را می‌بیند.

دلیلش هم همان نفخ روح است:

«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ» (حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را راست و درست کردم و در او از روح خویش دمیدم، برای او سجده‌کنان بیفتید.

واقعاً می‌بیند؛ نه اینکه رابطهٔ خدا را با عالم بفهمد چه جور است، وقتی رابطهٔ خودش را با قوایش فهمیده چه جور است. آن مطلبِ حق، یک سر جای خودش. ولی آن تهوّر شیرینی که اتفاق می‌افتد، آن موقع است که این‌ها را بگذاری کنار و در همان نقطه خدا را ببینی. در همان نقطه خدا دیده می‌شود.


نورانیت باید احساس شود، نه فقط تصدیق شود

باید خدا اساساً — و این چیزی است که روایات و آیات ما را به آن سمت هدایت می‌کنند — این نیست که «یک خدایی هست» و «یک قرآنی نورانی است». این‌ها حالا نورانی‌اند دیگر؛ خدا هست. اما اگر خدا دیده نشود، مثل این است که بگویند «آقا این لامپ نورانی است»، بعد بگوییم «ما که نمی‌بینیم». بگوید «آخه تو نمی‌بینی ولی نورانی هست به هر حال». این که من نبینم نورانی است، دلیل نمی‌شود که برای من نورانی باشد. من باید ببینم این نورانی است.

یعنی اینکه به آدم بگویند چراغی روشن است، این که نمی‌شود چراغ روشن. باید من ببینم این چراغ روشن است. اگر نورانیت قرآن احساس شود، یعنی قرآن نورانی است. نورانیت قرآن باید احساس شود؛ خدا هم باید احساس شود.

هرچه جلسهٔ پیش گفته شد، نهایتاً همین است. قرآن همین گفته‌ها را شروع می‌کند و می‌بینید که قرآن زمینهٔ دو «خود» را طرح کرده است. گفته ما دو تا خود داریم، دو تا نفس داریم؛ دو خود برای آدم تعریف می‌کند. الان با همدیگر این دو آیه را ببینیم تا قضیه واضح‌تر شود.


دو گونه تفسیر قرآن به قرآن: لفظی و محتوایی

ضمن اینکه باید در پرانتز گفت تفسیر قرآن بر دو قسمت است؛ تفسیر قرآن به قرآن هم بر دو قسمت است.

یک قسم، تفسیر قرآن به قرآن به حسب الفاظ قرآن است. یعنی الفاظ شبیه به هم قرآن را بگذارید کنار همدیگر؛ آن موقع چیزی استنباط می‌شود که در آیات قرآن هست. این کار، کار نرمی است. یک جست‌وجوی لغوی بکنیم، لغت‌ها را دربیاوریم، کنار همدیگر بگذاریم، مراتب لغات را تعیین کنیم تا تفسیر قرآن به قرآن این‌جوری شکل بگیرد؛ به حسب الفاظ قرآن.

ولی یک چیز دیگری وجود دارد و بسیار، بسیار مهم‌تر از آن چیزی است که معمولاً در ذهن است: تفسیر قرآن به قرآن به لحاظ محتوا. آیات مربوط به خلافت، تفسیر قرآن به قرآن به حسب الفاظ ندارد. چرا؟ به دلیل اینکه منحصر به فرد است آیاتش. آیات خلافت آیات منحصر به فردی است؛ فقط همین جای قرآن هست و لاغیر.

ولی تفسیر قرآن به قرآن به صورت محتوایی می‌شود همین: اگر بیایید سراغ محتوا، می‌بینید کل قرآن تفسیر همین آیات است. کل قرآن تفسیر این آیات است؛ چون کل قرآن می‌خواهد بحث انسان و انسان کامل را طرح کند.


مظلومیت رسول در احد: «وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ»

سورهٔ مبارکهٔ آل عمران، آیهٔ صد و پنجاه و سه. از اینجا بخوانیم بهتر است. بسم الله الرحمن الرحیم. شما بسم الله بگویید؛ زیاد بسم الله بگویید.

این در مورد جنگ احد است:

«إِذْ تُصْعِدُونَ وَلَا تَلْوُونَ عَلَىٰ أَحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ فَأَثَابَكُمْ غَمًّا بِغَمٍّ لِّكَيْلَا تَحْزَنُوا عَلَىٰ مَا فَاتَكُمْ وَلَا مَا أَصَابَكُمْ ۗ وَاللَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ» (آل‌عمران/۱۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌گاه که [از میدان] بالا می‌رفتید و به هیچ‌کس التفات نمی‌کردید، و پیامبر از پشت سرتان شما را فرامی‌خواند؛ پس [خدا] غمی بر غمی به شما پاداش داد تا بر آنچه از دستتان رفت و بر آنچه به شما رسید اندوه مخورید؛ و خدا به آنچه می‌کنید آگاه است.

وقتی که این‌چنین از میدان جنگ فرار می‌کردید، آن موقع را یاد بیاورید: «وَلَا تَلْوُونَ عَلَىٰ أَحَدٍ»؛ هیچ توجهی به احدی نمی‌کردید. بعد از آن شکستی که در احد متحمل شدند، یادتان بیاید آن موقعی که این‌جوری فرار می‌کردید. آن موقع «وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ»: آه، رسول داشت پشت سرتان فریاد می‌زد که بابا برگردید.

خیلی یک رسول مظلومانه‌ای واقعاً در قرآن وجود دارد.


رها کردن پیامبر ایستاده در خطبهٔ جمعه

به خود آن آیهٔ انتهای سورهٔ مبارکهٔ جمعه نگاه کنید؛ عمق مظلومیت رسول‌الله (صلی‌الله‌علیه‌وآله) و اینکه حالا در این جمع، برترین خلیفهٔ خدا آن موقع میان این‌هاست، و آن انسان‌های دنیاگرا — والعیاذ بالله و پناه بر خدا که این اتفاقاً برای ما هم بیفتد.

حضرت دارند خطبهٔ نماز جمعه می‌خوانند که ای مردم، یا ایها الناس، چه و چه. بعد یک کاروانی می‌آید و با طبل و دهل مشغول جنگولک‌بازی است؛ مثل سیرک بوده، و یک سری کالاهای تجاری هم می‌فروخته. همه بلند می‌شوند می‌روند. خطبهٔ نماز جمعه است؛ همه بلند می‌شوند می‌روند. خدا آنجا می‌فرماید:

«وَإِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انفَضُّوا إِلَيْهَا وَتَرَكُوكَ قَائِمًا ۚ قُلْ مَا عِندَ اللَّهِ خَيْرٌ مِّنَ اللَّهْوِ وَمِنَ التِّجَارَةِ ۚ وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ» (جمعه/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون بازرگانی یا سرگرمی ببینند، به‌سوی آن پراکنده می‌شوند و تو را ایستاده رها می‌کنند. بگو: آنچه نزد خداست از سرگرمی و از بازرگانی بهتر است؛ و خدا بهترین روزی‌دهندگان است.

تو را همین‌جوری قائم ول کردند. بعد می‌فرماید آنچه نزد خداست بهتر از این جنگولک‌بازی و لهو و تجارت است. یعنی پیامبر را یک‌لنگه‌پا ول کردند، رفتند سیرک ببینند. این به هر جهت مردمند. «وَاللَّهُ خَيْرُ الرَّازِقِينَ».

و همان «وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ»: پشت سرشان رسول می‌آید می‌گوید بابا برگردید. سپس غمی بر غم به ایشان رسید تا بر آنچه از دست رفت و آنچه رسید اندوه نخورند؛ و خدا به آنچه می‌کنید خبیر است.

در حالی که اشرف مخلوقات و خلیفهٔ برتر خدا بر منبر ایستاده و در حال ایراد خطبهٔ نماز جمعه و هدایت مردم است، با ورود کاروان تجاری مردم او را ایستاده رها کرده و به سوی امور مادی شتافتند. این صحنه را باید کنار آن صحنهٔ احد گذاشت تا مظلومیت رسول در قرآن دیده شود.


خواب امن پس از غم، و طایفه‌ای که همتشان خودشان است

سپس می‌فرماید:

«ثُمَّ أَنزَلَ عَلَيْكُم مِّن بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُّعَاسًا يَغْشَىٰ طَائِفَةً مِّنكُمْ ۖ وَطَائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ يَظُنُّونَ بِاللَّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الْجَاهِلِيَّةِ ۖ يَقُولُونَ هَل لَّنَا مِنَ الْأَمْرِ مِن شَيْءٍ ۗ قُلْ إِنَّ الْأَمْرَ كُلَّهُ لِلَّهِ ۗ يُخْفُونَ فِي أَنفُسِهِم مَّا لَا يُبْدُونَ لَكَ ۖ يَقُولُونَ لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ مَّا قُتِلْنَا هَاهُنَا ۗ قُل لَّوْ كُنتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلَىٰ مَضَاجِعِهِمْ ۖ وَلِيَبْتَلِيَ اللَّهُ مَا فِي صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ مَا فِي قُلُوبِكُمْ ۗ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ» (آل‌عمران/۱۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس بعد از آن غم، ایمنی‌ای به‌صورت چُرتی بر شما فروفرستاد که گروهی از شما را فروپوشاند؛ و گروهی را [تنها] خودشان به خود مشغول داشته بود، گمانی ناحق — گمان جاهلیت — به خدا می‌بردند. می‌گفتند: «آیا ما را از این کار چیزی هست؟» بگو: «کار یکسره از آنِ خداست.» در دل‌هایشان چیزی پنهان می‌داشتند که برای تو آشکار نمی‌کردند. می‌گفتند: «اگر ما را از کار چیزی بود، اینجا کشته نمی‌شدیم.» بگو: «اگر در خانه‌هایتان هم می‌بودید، کسانی که قتل بر آنان نوشته شده بود به‌سوی خوابگاه‌هایشان بیرون می‌آمدند؛ و تا خدا آنچه را در سینه‌هایتان است بیازماید و آنچه را در دل‌هایتان است بپالاید. و خدا به راز سینه‌ها داناست.»

سپس نازل کرد بر شما بعد از آن غم، یک چرت امنیت. این چرت‌هایی که امنیت‌زایی دارد خوب هم هست. هرقدر کسی وظیفه‌اش را خوب انجام بدهد، خواب‌ها شیرین است. این یک مطلب حق است. هرکه وظایف را در طول روز درست انجام بدهد، خواب‌ها شیرین است. اصلاً کلاً خواب‌ها شیرین است؛ چون آن خواب هم یک خواب طولانی‌تر است. گفتند مرگ چیست؟ گفتند همین مثل اینکه می‌خوابید، فقط طولانی‌تر. خب؟ این طولانی‌تر همان خواب است، فقط طولانی‌تر.

آن‌وقت می‌بینید اصحاب کهف را — همان‌هایی که در حقیقت وظیفه‌شان را انجام داده بودند — وقتی خوابیدند، سیصد سال هم که خوابیدند، بعد گفتند چند وقت خوابیدید؟ گفتند خواب شیرینی است. کلاً خوابش خواب شیرین است. آن مرگ هم که برود، آن هم خواب طولانی، آن هم شیرین است.

«قَالَ قَائِلٌ مِّنْهُمْ كَمْ لَبِثْتُمْ ۖ قَالُوا لَبِثْنَا يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ» (کهف/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گوینده‌ای از ایشان گفت: «چقدر درنگ کردید؟» گفتند: «روزی یا پاره‌ای از روز درنگ کردیم.»

«وَلَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلَاثَ مِائَةٍ سِنِينَ وَازْدَادُوا تِسْعًا» (کهف/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در غارشان سیصد سال درنگ کردند و نُه [سال] افزودند.

کسانی که به هر جهت با قرص و دوا و دکتر باید بخوابند — حالا اگر چیزی بالا و پایین است، تیروئید بد کار می‌کند، می‌روند دکتر — حرف دیگری است. ولی خیلی وقت‌ها مسئله چیز دیگری است.

علمِ بی‌نور و حجاب اکبر

به قول امام می‌فرمودند — حضرت امام در تفسیر سورهٔ حمدشان می‌گویند — کسی که در علم قرار می‌گیرد، در مسائل علمی غرق علم می‌شود. یعنی وقتی دارد مسئله حل می‌کند، این‌چنین فرو می‌رود توی مسئله. وقتی که نماز می‌خواند، پیش‌نماز است، نه غرق در نماز. این علم هیچ نورانیتی برای او ندارد. این علم همان است که حجاب اکبر است. این علم ظلمت است. اگر دارد مسئله حل می‌کند غرق در مسئله است؛ یعنی فرو رفته توی مسئله. وقتی نماز می‌خواند پیش‌نماز است، اصلاً فرو نمی‌رود توی نماز. یعنی این همان علمی است که حجاب اکبر است. این را امام می‌گویند.

«أَمَنَةً نُّعَاسًا يَغْشَىٰ طَائِفَةً مِّنكُمْ»: یک طایفه‌ای از شما را این می‌پوشاند. این چرت امنیت‌زا این طایفه‌ای از شما را پوشاند.

حالا ببینید راجع به یک گروه دیگری که در جنگ احد شکست خوردند و این شکست را متحمل شدند، ایمان‌هایشان هم ایمان‌های نیم‌بند است. راجع به آن‌ها این‌طور می‌فرماید: «وَطَائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ». و آن طایفه‌ای که همتش خودش است. این تعبیر را دقت می‌کنید؟ طایفه‌ای که همتش خودش است. این کدام خود است؟ در موقع آیهٔ دیگر که می‌بینید آنجا یک جور دیگر است.

یک گروه دیگری که ایمان‌های نیم‌بند دارند، می‌گوید طایفه‌ای که همتش خودش است. این زمینهٔ طرح همان بحث جلسهٔ گذشته بود: این گروهی که همتش خودش است یعنی همین خود حیوانی‌اش، همین آبرویش، همین شغل و کسب و کارش؛ همتش خودش است. نه اینکه همتش آن خود روحانی است که کشیک نفس کشیده، مراقبت می‌کند که چه هست و که هست. این از آن نیست.

اینجا می‌گوید «وَطَائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ»: کسانی که همتشان خودشان است، به خودشان کار دارند، به بقیه کار ندارند. به آن خودشان هم که کار دارند، نه به آن نفخهٔ روح کار دارند. به همین چیزها: همین که یک پستی باشد، یک — به قول آقای امجد دیشب خدمتتان گفتیم — این نجاست‌ها. این حالا تعبیرشان است: این نجاست‌ها. برای ما که این‌جوری نیست، ولی خب این که یک پولی، یک پستی، یک چیزی. آن که کشیک بکشد و مراقبت کند، این منظور نیست. این منظور نیست در این آیه که بگویند کشیک بکشید، مراقبت باشید.


ایمان بی‌مزه، هرزه‌گردی و زنجیر گناه

آقای حسن‌زاده یک موقع فرمودند که این ایمان‌هایی که مزه ندارد — خب ایمان خیلی از ما مزه ندارد. یعنی ایمانی که مزه ندارد، این بی‌مزگی‌اش به خاطر تمام این هرزه‌بینی‌ها و هرزه‌گویی‌ها و هرزه‌شنوی‌ها و هرزه‌خوری‌هاست. چون این بیت را زیاد می‌خوانند:

لب ببند و چشم بند و گوش بند گر نیابی رازها بر من بخند

دهانت را ببند، گوشت را هم ببند، چشمت را هم ببند. یعنی آن قول هرزه‌ها را ببند. حرف هرز نزن. جوک هرز نگو. آن که دروغ نگو، غیبت نکن — این‌ها که پناه بر خدا بحث دروغ و غیبت نیست. بحث این است که حرف هرز نزن.

بالاخره یک موقعی، یک بار برای همیشه، آدم باید بگوید که آقا ما حرف بی‌خودی نمی‌زنیم. آمدند جوک بی‌خودی تعریف کنند، بفرمایید که آقا ما جوک‌های این‌جوری گوش نمی‌کنیم. بگوید از کی تا حالا؟ بگو از همین الان. از دیروز. مگر باید من یک چیزی را از اول بچگی‌ام تا حالا کرده باشم تا بگویم من این کار را می‌کنم؟ خب این جوک‌های این‌جوری آقا ما گوش نمی‌کنیم. این حرف‌ها را من گوش نمی‌کنم. ما اهل این حرف‌ها نیستیم.

نمی‌دانم هرزه‌بینی‌ها و هر جور فیلم — شاید ببینید هیچ مجتهدی نتواند فتوا بدهد که دیدن فلان فیلم حرام است، که حالا آدم دنبال حلال و حرام این‌ها بگردد. ولی خب فیلم می‌دهند سانسورنشده، فلان. آقا ما نمی‌بینیم. حالا جایزهٔ اسکار گرفته، دیگر چه کار کنم حالا. اگر سانسور کردید به ما بدهید ببینیم. حالا نکردید، آقا من لزومی ندارد این را ببینم. عطایش را به لقایش می‌بخشیم.

می‌گوید چیزی از دست می‌دهی. اگر نبینی چیزی از دست می‌دهی. اگر ببینم خیلی چیز از دست می‌دهم. از کجا می‌دانیم که نبینی چیزی از دست می‌دهی؟ ببینی خیلی چیز از دست می‌دهی. خب اینی که می‌فرمایند شوخی نیست.

می‌گویند به امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) که آقا ما نمی‌توانیم برای نماز شب بلند شویم. امیرالمؤمنین نمی‌گویند که خب بالاخره حالا یاد می‌گیری مثلاً. می‌فرمایند:

«قَدْ قَيَّدَتْكَ ذُنُوبُكَ» (روایت از امیرالمؤمنین علیه‌السلام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بی‌گمان گناهانت تو را به بند کشیده‌اند.

گناه می‌کنی؛ گناه‌ها بسته‌ات کرده‌اند. وقتی بسته شدی به گناه، نمی‌توانی. این گناه کدام گناه است که بگردید بگویید ما غیبت می‌کنیم، دروغ می‌گوییم یا نمی‌گوییم، این را می‌کنیم یا نمی‌کنیم؟ این همین هرزه‌هاست، هرزه‌گردی‌هاست. هر جور مناسبتی، هر جور مجالسی، هر جور فکری، هر جور حرف‌زدنی، هر جور خوردنی.

خب این یک عسل است که می‌بینی هر جور خرت‌و‌پرتی شده: گوجه‌فرنگی ریختیم توش، سرکه ریختیم توش، فلان این را ریختیم. بعد می‌شود ایمان‌های بی‌مزه. ایمان‌های بی‌مزه. ایمان اگر خوشمزه بشود، آن موقع است که ایمان است. اصلاً آن موقع است که می‌گویند ایمان به آن.

جای ایمان در قلب است؛ و این را هم گفته‌اند که ایمان تثبیت نمی‌شود مگر با عمل. ایمان فقط تثبیتش با عمل است. یعنی فقط باید یک چیزی عمل بکنی. اینکه دلت پاک باشد و ما با خدا یک ارتباط خاصی داریم و ما یک جورهای خاصی هستیم و ما این و چه و چه — این حرف‌ها همه کدام است؟ چه حرف‌هایی است؟ همین است: یعنی نماز است، روزه است، سجده است، دقت و مراقبت است، این‌جور حرفی نزنم، آن‌جور چیزی نخورم، آن‌جور چیزی نکنم. این‌هاست.

این نیست که همه با خود حیوانی گمان جاهلی به خدا داشته باشند و خیال کنند ایمان دارند. ببینید این موقع‌ها خیلی وقت‌ها ایمان‌های آدم می‌پرد. ایمان‌های نیم‌بند در موقع فتنه‌ها و افتتان این دنیا ایمان‌ها می‌پرد.

خوب دقت کنید: این‌ها داستان نیست. مثل داستان نخوانید. این‌ها یک چیز است، یک حقایقی است که اگر کسی خودش را تطبیق داد، داد؛ اگر نداد در حقیقت دارد داستان می‌خواند.

آیا ما در راه حقیم؟ آیا برای ما اصلاً یک حقانیتی وجود دارد که اینجا شکست خوردیم؟ همهٔ امور دست خداست؛ بهشان بگو. یک چیزی را دارند مخفی می‌کنند که آشکار نمی‌کنند برای تو. خدا آن موقع آشکارش می‌کند. می‌گفتند اگر یک حقانیتی با ما بود، ما که اینجا کشته نمی‌شدیم؛ اینجا شکست نمی‌خوردیم. پس چه شد؟

«لَوْ كَانَ لَنَا مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ مَّا قُتِلْنَا هَاهُنَا». بگو: اگر در خانه‌هایتان هم باشید، آن قتلی که برایتان نوشته شده به سراغ خوابگاه‌هایتان خواهد آمد. بالاخره شما می‌میرید.

اصلاً این عمرها در بعضی تعابیر و روایات هست که این شهدا اگر شهید نمی‌شدند تا همین این سن قرار بود بمیرند. این را نگاه کن که چیست. این شهدا قرار بود در این سن بمیرند؛ خب شهید شدند. آمدند به جای اینکه بمیرند، شهید شدند. این یک سقف عمرشان بوده؛ این سقف عمر این‌جوری تمام شد. با این حالت تمام شد.

بعضی از این شهدا — مثلاً شهید اشرفی اصفهانی را در سن هشتاد سالگی کشتند. خب فکر می‌کنم اگر زنده می‌ماندند ایشان دو سه سال دیگر بیشتر عمر نمی‌کرد؛ ولی باید این قسمت و این قابلیتی که ایجاد شده بود، این‌جوری شد که ایشان شهید شد. «وَلِيَبْتَلِيَ اللَّهُ مَا فِي صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ مَا فِي قُلُوبِكُمْ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ».

پس ببینید این یک خود است. این یک خود، کدام خود؟ کسانی که همتشان خودشان است. این یک خود.


سورهٔ حشر: خودی که فراموش می‌شود

بیایید سورهٔ مبارکهٔ حشر. صفحهٔ پانصد و چهل و هشت. آیهٔ هجده:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ ۖ وَاتَّقُوا اللَّهَ ۚ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ» (حشر/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از خدا پروا کنید و هر کس باید بنگرد که برای فردا چه پیش فرستاده است؛ و از خدا پروا کنید. بی‌گمان خدا به آنچه می‌کنید آگاه است.

ای کسانی که ایمان آورده‌اید تقوا پیشه کنید. تقوا را من گفتم اینجا تقوا یعنی چه؟

تقوا به روایت سلمان: راه رفتن در تاریکی و دشت خار

تقوا یک عبارت خیلی جالبی دارد از سلمان. این باید یادتان باشد؛ خیلی مهم است. از سلمان می‌پرسند تقوا چیست؟ چون یکی از چیزهای بی‌بروبرگرد قرآن بحث تقواست. یعنی هی یک روحیه به نام تقوا، تقوا که هی گفته می‌شود. دوست دارید بدانید تقوا چیست؟ جزو محکمات قرآن است.

حالا اگر مثالش را بخواهیم به امروز تبدیل کنیم — مثال را قبل از اینکه مثال خودِ ایشان را بگوییم — می‌گوید مثلاً شما یک جایی هستید که فرض کنید مجلس عروسی است، سفره پهن کرده‌اند، قاشق گذاشته‌اند، بشقاب گذاشته‌اند، چنگال و چاقو گذاشته‌اند، بعد برق می‌رود. یا در خانه‌تان یک چنین حالتی هست، برق می‌رود. برق که می‌رود شما می‌خواهید تشریف ببرید در آشپزخانه یک شمع بردارید. چه جوری راه می‌روید؟ با احتیاط از کنار چاقو. اصلاً آدم جای پایش را اول یک جوری با پا لمس می‌کند ببیند جای پا گذاشتن هست یا نه. بعد بگذارد. بعد قدم بعدی. شاید این مسافتی را که در دو ثانیه می‌رفت حالا باید مثلاً در یک دقیقه دست بکشد تو در و دیوار و با پایش به همه جا بزند تا بتواند به آنجا برسد. این روحیه، روحیهٔ تقواست.

خود سلمان می‌گوید که اگر در یک دشت پرخار بخواهید با پای برهنه حرکت بکنید، چه جوری حرکت می‌کنید؟ همان‌جوری که دارید آن‌جوری حرکت می‌کنید، به آن می‌گویند روحیهٔ تقوا. این روحیه باعث می‌شود آدم از لبه‌ها کنار بیاید، فاصله بگیرد. خیلی وقت‌ها حیا می‌کند. می‌بینید که یک آدم نسبتاً باتقوا هر جور حرفی نمی‌زند، هر جایی نمی‌نشیند، هر کاری نمی‌کند.

ببینید کسانی که سؤال‌های شرعی می‌کنند که می‌خواهند حداقل‌ها را پیدا کنند، این‌ها آدم بی‌تقوایی‌اند. یعنی می‌خواهند بدانند این مثلاً حلال است یا حرام. دقیقاً این نقطهٔ مرزی‌اش را می‌خواهند پیدا کنند که روی خود این لبه‌ها بروند. مثل آن خرهای امامزاده داوود هستند؛ دیده‌اید که این‌ها همه هی لبه می‌روند، بعضی‌شان می‌افتند. می‌افتند، نمی‌میرند اصلاً. یعنی آن راه را نمی‌رود از وسطش برود؛ باید بیاید از این بغل، بغل، بغل برود. این خرِ بی‌تقوایی است. اگر بگویی یک خرده بیا این‌ورتر، یک خرده آدم مراعات می‌کند.

ما در دانشگاه فکر کردند ما چه هستیم؛ دانشجوییم. گفتم بابا من یک آخوند عنبل مرتجعم. یک دختر و پسر راحت می‌نشینند کنار همدیگر روی صندلی. گفتم بلند شوید، بلند شوید بیایید این‌ور؛ صندلی‌تان را بکشید آن‌ور. گفت یعنی چه؟ آخه یک پسر که این‌قدر راحت کنار یک دختر نمی‌نشیند. همین‌جوری قشنگ هم لم داده اینجا. بلند شوید، بیا این‌ور، شما برو آن‌ور. فکر کرد که مثلاً حالا ما... گفتم اتفاقاً من یک آخوند عنبل مرتجعم. بیا این‌ور. آخه این‌قدر که آدم راحت برخورد نمی‌کند در این مسائل. حرف زدن یک قاعده‌ای دارد، نگاه کردن یک قاعده‌ای دارد، نشستن یک قواعدی دارد که باید رعایت کند.

همین‌جوری هم چیزی که آن‌وقت از وسط‌ها به لبه‌ها می‌آید، آن موقع کثیراً ما از این لبه‌ها می‌افتیم پایین. کسی که از وسط‌ها به لبه‌ها می‌آید در بسیاری از موارد می‌افتد پایین. این می‌شود تقوا.

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَلْتَنظُرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَاتَّقُوا اللَّهَ»: باز دوباره. ببینید برای فردا خودتان چه فرستادید؟ تقوا. «إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ». خدا خبیر است به آنچه انجام می‌دهید.

سپس می‌فرماید:

«وَلَا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ» (حشر/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مانند کسانی مباشید که خدا را فراموش کردند، پس [خدا] خودشان را از یادشان برد؛ اینان همان فاسقانند.

شبیه کسانی نباشید که «نَسُوا اللَّهَ» خدا را فراموش کردند، «فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ» آن‌وقت خدا آن‌ها را از یاد خودشان برد. این کدام است؟ ببین آنجا شد «قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنفُسُهُمْ»؛ اینجا دارد «فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ». این کدام خود است، آن کدام خود است؟ این می‌شود همان زمینهٔ دو تا خود.

آن خود، همین خود حیوانی است. این که خودش از یادش رفت، همین خود انسانی است؛ همین خود متألّه است. «أُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ».

این آیات چه را نشان می‌دهد؟ همین آیات «نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي». همین آیات که اگر از آن الهیت فاصله بگیرد، در ردیف انعام است:

«وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالْإِنسِ ۖ لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بِهَا ۚ أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ ۚ أُولَٰئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ» (اعراف/۱۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی بسیاری از جن و انس را برای دوزخ آفریده‌ایم؛ دل‌هایی دارند که با آن درنمی‌یابند، چشم‌هایی که با آن نمی‌بینند و گوش‌هایی که با آن نمی‌شنوند. آنان همچون چارپایانند، بلکه گمراه‌ترند؛ آنان همان غافلانند.

یک صلوات بفرستید.


قرآن الفجر: نماز صبح و تلاوت مشهود

صفحهٔ دویست و نود را بیاورید. از آیهٔ هفتاد و هشت نگاه کنید:

«أَقِمِ الصَّلَاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَىٰ غَسَقِ اللَّيْلِ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ ۖ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا» (اسراء/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نماز را از زوال خورشید تا تاریکی شب برپا دار، و قرآنِ فجر را؛ که قرآنِ فجر همواره مشهود است.

به پیامبر می‌گوید «أَقِمِ الصَّلَاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ»: از آن زوال شمس «إِلَىٰ غَسَقِ اللَّيْلِ» تا نیمهٔ شب دو نماز بخوان. البته منظورش این است که در این وقت اقامهٔ نماز شود. و «قُرْآنَ الْفَجْرِ» که در بحث نماز گرفته شده به نماز صبح.

یکی از کارهای زیبای ادبی قرآن این است که برمی‌دارد وجوه معنایی را با همدیگر ترکیب می‌کند تا چند معنا را با همدیگر بگوید. «وَقُرْآنَ الْفَجْرِ» درست است منظور نماز صبح است؛ ولی اصلاً خود استفاده از کلمهٔ «قرآن» در اینجا — به جای کلمهٔ صلاة — شما توجه نمی‌کنید. باید بشود. یک مقدار آدم خوب است به این معنا دقت کند. واقعاً به قرآن دقت بکند خوب است؛ ثواب دارد.

یعنی شما وقتی رسیدی به اینجا، «أَقِمِ الصَّلَاةَ» که خب این جایش واضح است؛ و «قُرْآنَ الْفَجْرِ» آن چیزی که ما تا حالا قرآن دیده‌ایم، کلمهٔ قرآن یعنی قرآن. درست است قرآن یعنی خواندنی، و «قُرْآنَ الْفَجْرِ» دقیقاً یعنی آن خواندنی که در صبح انجام می‌شود. ولی این‌ها را دارد با همدیگر ترکیب می‌کند. یک معنایی از آن استخراج می‌کند که دو جور معنا می‌دهد و حرفش را دارد این‌جوری می‌زند. «وَقُرْآنَ الْفَجْرِ» یعنی همان نماز صبحی که باید توش قرآن بخوانی. یعنی نماز صبح و بحث فجر را آدم با قرآن شروع کند. صبح را با قرآن شروع بکند، قرآن بخواند. این‌ها را با همدیگر داخل در همدیگر می‌کند.

ما یک موقع در این جلسات سه‌شنبه یک مثال مفصلی راجع به این بحث وجوه ترکیبی زدیم که اگر آن‌هایی که یادشان هست، یادشان هست. این «قُرْآنَ الْفَجْرِ» یعنی همین: هم نماز صبح است، هم این نماز صبحی که در حقیقت این فجر باید توش قرآن داشته باشد. یعنی به این وجهش هم دارد دقت می‌شود.

«إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا»: این نماز صبح و قرآن الفجر «كَانَ مَشْهُودًا». این‌ها مورد نظر است. کلاً وجود این را بدانید: این صفاتی که به صورت مفعول می‌آید یا به صورت افعال مجهول می‌آید، خیلی وقت‌ها برای تفخیم است. این را یادتان باشد؛ به عنوان نکته در قرآن خواندن یادتان باشد.

مثلاً داریم:

«وَلَا تَقْرَبُوا مَالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّىٰ يَبْلُغَ أَشُدَّهُ ۚ وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ ۖ إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْئُولًا» (اسراء/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به مال یتیم نزدیک مشوید مگر به نیکوترین وجه، تا به رشد خود برسد؛ و به پیمان وفا کنید، که پیمان همواره بازخواست‌شدنی است.

به عهدتان وفا بکنید. عهد مسئول است. عهد زیر سؤال می‌رود. کی زیر سؤال می‌برد؟ کسی که می‌خواهد حساب بکشد از این عهد که شما به عهد خودتان وفا کردید یا نه. خدا دارد حساب می‌کشد ازتان اینجا دیگر. «إِنَّ الْعَهْدَ كَانَ مَسْئُولًا». این و قرآن: «إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا» مورد نظر است. یعنی خیلی دیده می‌شود.

حالا این‌قدرش از خود آیه مشخص است. روایت هم آمده گفته‌اند چون ملائکهٔ شب و صبح شیفت‌شان را عوض می‌کنند، یک مدتی ظاهراً با هم می‌نشینند یک چای می‌خورند. خب این آن موقعی است که ملائکهٔ موکل شب هستند، روز هم هستند. هر دوتاشان یادداشت می‌کنند. این در حقیقت این‌جوری پست را به هم تحویل نمی‌دهند سریع. این همان را شهادت می‌دهد، آن هم همین را شهادت می‌دهد. این‌ها عبارت اخرای همان است. نمی‌خواهیم بگوییم این چیزها در روایت دقیقاً این‌جوری است؛ نه که بگوییم. ولی همین این «مَشْهُودًا» اصل داستان همین است. مورد نظر است. بهره دارد. ثواب دارد یعنی بهره دارد. قرآن صبح ثواب دارد یعنی بهره دارد. بهره‌های زیادی آدم گیرش می‌آید از قرآن صبح. مثل قرآن ظهر نیست. قرآن صبح فرق دارد. نماز صبح هم فرق دارد.

می‌بینید که شیطان هم دقیقاً در همین اوقات است که بدترین و لت‌وپارترین نمازها الان نماز صبح است. یعنی اگر به شرط اینکه بخواند، این لت‌وپارترین نوع نمازهایی است که این می‌داند کجا خفت‌گیری بکند.

خیلی وقت‌ها شما شب‌ها بیدار می‌شوید، درست است؟ بیدار می‌شوید ولی می‌زنند می‌خوابانندتان. یعنی و این هم در روایات داریم. دقت بکنید: بیدار می‌شوید. در روایات داریم که سه بار بیدار می‌کنند قبل از اذان صبح. بیدار می‌کنند و هی — اگر بیدار نشد دیگر، آن را هم داریم که شیطان ادرار می‌کند در دهان و گوشش و این‌ها. اگر دیدید دهانتان بدمزه صبح.


تهجد، ثواب پنهان و مقام محمود

«وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَىٰ أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَّحْمُودًا» (اسراء/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پاسى از شب را به آن [قرآن] شب‌زنده‌داری کن؛ نافله‌ای ویژهٔ تو. باشد که پروردگارت تو را به مقامی ستوده برانگیزد.

می‌گوید از آن شب — حالا این را کلاً جدا می‌کند. بحث نافلهٔ شب را جدا می‌کند. ببینید ثواب بسیاری از اعمال را الان هم هی من دارم می‌گویم و تأکید می‌کنم به خاطر اینکه الان دیگر راحت شده خواندنش. الان به دلیل تغییر ساعت و چنین چیزها خیلی راحت شده. ثواب بسیاری از این عبادات را خدا می‌گوید در قرآن؛ ولی به این بحث شب که می‌رسد می‌گوید:

«فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِيَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ» (سجده/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هیچ‌کس نمی‌داند چه روشنی‌چشمی برای آنان پنهان داشته شده، پاداش آنچه می‌کردند.

هیچ‌کس نمی‌داند چه ثوابی دارد این. کسی نمی‌داند چه نورچشمی در این است. این را دیگر ثوابش را نمی‌گوید. آن‌ها را می‌گوید بهشت می‌بریم این‌جوری می‌کنیم، آن‌جوری می‌کنیم، این کارها را می‌کنیم. این یکی را نمی‌گوید. یک چیزی است دیگر. زبان قاصر از گفتنش.

این را جدا می‌کند حالا از بحث نمازهای واجب. می‌گوید «وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ»: می‌خواهد یک نافلهٔ مخصوص — «نَافِلَةً لَّكَ» یک نافلهٔ مخصوص پیامبر — یاد بدهد خدا. می‌گوید از شب بلند شو تهجد بکنی. نافلة لک این اصلاً مخصوص خودت است؛ مخصوص برای پیامبر. نافلة لک. این کارها را بکن. «عَسَىٰ أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَّحْمُودًا»: این کارها را بکن تا اینکه خدا باشد که تو را برساند به مقامی به نام مقام محمود. تو برسی به مقام محمود.

این چه مقامی است؟ اصلاً این چه واژه‌ای است؟ مقام محمود. می‌گوید تازه تو این کارها را بکن. تویی که پیغمبری، این کار را بکن. شب هم بیدار شو تهجد بکن که — به استناد همین آیه — تهجد در قرآن برای پیامبر واجب است، چون فعل امر دارد: «فَتَهَجَّدْ». این کارها را بکن تا برسی به این مقامی که الان مقام محمود است.

یکی از فروع این «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» همین مقام محمود است. که حالا ببینید برای اینکه یک مقدار وارد اصل داستان بشویم و اینکه مقام محمود در حقیقت چیست و چه‌جوری به دست می‌آید در آیات، این حالا باید مطالبی را خدمتتان عرض کنیم. مقامی که آن مقام مورد ستایش است. معنایش این است.

خیلی خب، ساعت چند است برویم توی بحث که هفت و پنج دقیقه. رفتند دنبال حاج آقا؟ آها، رفتید. خیلی خب، حالا ما شروع می‌کنیم یک بحثی بگوییم تا اینکه ببینیم.


تشبیه و تعطیل: زبان انسان‌وار قرآن دربارهٔ خدا

من قبل از اینکه اصلاً این مقام محمود را بتوانیم در قرآن بحثش را باز کنیم، یک نکته‌ای هست در قرآن که تولید نحله‌های کلامی هم کرده. و آن یک بحث روایی است به لحاظ روایت: بحث تشبیه و تعطیل. بحث تشبیه و تعطیل. عبارات قرآن عباراتی است که بعضی‌ها را برده به بحث؛ بعضی از فرق حتی اسلامی را برده به بحث. این بحث اصلاً راجع به انسان کامل نیست فعلاً. باید بحثش فعلاً راجع به خدا باشد تا اینکه بعداً پیاده شود.

عباراتی که در قرآن وجود دارد و در همهٔ ادیان الهی وجود دارد. یک مقداری گاهی اوقات می‌گویند خدای انسان‌وارِ ادیان: خدایی که دست دارد، خدایی که راه می‌رود، خدایی که گوش می‌کند، خدایی که می‌بیند.

شما ببینید: می‌روند «ید الله مغلوله». می‌گوید دست خدا بسته است. بعد نمی‌گویی که اصلاً خدا که دست ندارد که. اصلاً نمی‌گوید خدا دست ندارد. می‌گوید خدا دست دارد. بعد «یداه مبسوطتان»: تازه دو تا دست هم دارد. خب، دو تا دست دارد و دو تا دستش هم باز است. خب پس خدا را ببینید: مواجهید شما در قرآن با خدایی که دست دارد.

«وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ ۚ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُوا بِمَا قَالُوا ۘ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَاءُ ۚ وَلَيَزِيدَنَّ كَثِيرًا مِّنْهُم مَّا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ طُغْيَانًا وَكُفْرًا ۚ وَأَلْقَيْنَا بَيْنَهُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ ۚ كُلَّمَا أَوْقَدُوا نَارًا لِّلْحَرْبِ أَطْفَأَهَا اللَّهُ ۚ وَيَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسَادًا ۚ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ» (مائده/۶۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و یهود گفتند: «دست خدا بسته است.» دست‌های خودشان بسته باد و به آنچه گفتند از رحمت دور شدند. بلکه دو دستِ او گشاده است؛ هرگونه بخواهد انفاق می‌کند. و آنچه از پروردگارت به‌سوی تو فروفرستاده شده بسیاری از آنان را بر طغیان و کفر می‌افزاید. و میانشان تا روز قیامت دشمنی و کینه افکندیم. هر بار آتشی برای جنگ برافروختند خدا آن را خاموش کرد. و در زمین به فساد می‌کوشند؛ و خدا مفسدان را دوست ندارد.

مواجهید با خدایی که:

«وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا» (فجر/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارت بیاید و فرشته صف‌اندرصف.

این ملائکه صف در صف ایستاده‌اند رو به خدا، مثل اینکه دارد سان می‌بیند از این‌ها. پروردگار می‌آید و شروع می‌کند ملائکه صف کشیده همه این‌جوری ایستاده‌اند و شروع می‌کند خدا راه می‌رود آنجا. خدایی که به همه گوش می‌کند، خدایی که می‌بیند؛ در حقیقت سمیع و بصیر. خدایی که بالاتر از این حرف‌ها.

شما بیایید سورهٔ مبارکهٔ حدید. آیهٔ یازده و آیهٔ هجده‌اش. صفحهٔ پانصد و سی و هشت. ببینید دارد که این عبارات را خوب دقت بکنید. یعنی عبارات در فضای قرآنی‌اش. حالا ما شاید خیلی چیز شنیده‌ایم به هر حال که عبارات صاف شده برایمان؛ ولی این عبارات برای خودش حاوی یک سری شوک‌هایی هست به هر حال.

«مَن ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا فَيُضَاعِفَهُ لَهُ وَلَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ» (حدید/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کیست که به خدا وامی نیکو دهد تا آن را برای او دوچندان کند، و او را پاداشی کریمانه باشد؟

کسی که «يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا» به خدا قرض می‌دهد. به خدا قرض بده، خدا با سودش برمی‌گرداند. «فَيُضَاعِفَهُ لَهُ وَلَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ». خدا یک خدایی است که وام می‌گیرد، قرض می‌گیرد.

باز می‌آید همین‌جا آیهٔ هجده‌اش:

«إِنَّ الْمُصَّدِّقِينَ وَالْمُصَّدِّقَاتِ وَأَقْرَضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا يُضَاعَفُ لَهُمْ وَلَهُمْ أَجْرٌ كَرِيمٌ» (حدید/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بی‌گمان مردان صدقه‌دهنده و زنان صدقه‌دهنده و آنان که به خدا وام نیکو دادند، برایشان دوچندان می‌شود و پاداشی کریمانه دارند.

«الْمُصَّدِّقِينَ وَالْمُصَّدِّقَاتِ وَأَقْرَضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا»: که قرض بالاتر از صدقه است. اگر به کسی می‌توانید بدهید، قرض بدهید. صدقه، قرض خیلی مهم است؛ چون که صدقه‌دادن این را بدانید باعث می‌شود که طرف در حقیقت می‌شکند. وقتی صدقه می‌دهی آن شخصیت... ولی قرض که گرفته، برای همین داریم که هشتاد برابر صدقه ثواب دارد چون شخصیت طرف محفوظ است. ضمن اینکه آن دل‌کندن از آن قرض‌دادن...

حکایت قرض پانصدهزارتومانی

یک بار من با حاج آقا یک داستان دارم. حالا هنوز حاج آقا نیامده‌اند. پیش ایشان یک موقع، از یک جایی بود، خیلی هم بودند. حالا آخر قابل دانستند، یکهو به ما کشیدند گفتند پول درشت داری؟ منم از قضا — من این‌قدر هیچ پول توی جیبم نیست ها — ولی از قضا پانصد هزار تومان توی جیبم، یک دانه تراول پانصد هزار تومان توی جیبم دو سه روز پیش گذاشته بودم یادم رفته بود دربیاورم. بعد آره یادم هست همین توی جیبم مانده بود این. یکهو یادم افتاد من یک پانصد هزار تومانی دارم. بعد گفتم دارم. دارم این، دادم. دادم و رفتم.

بعد توی ذهن خودم گفتم که حالا حاج آقا ندادند ندادند. دلیل این که این پانصد هزار تومان را من می‌خواهم بخورم دیگر. خب حاج آقا بخورد که بهتر از این است که من بخورم. یعنی اقلاً او بخورد یک کار مثبت می‌کند؛ من بخورم می‌روم دستشویی، بهره‌ای نمی‌کند دیگر. خب؟ این را گفتیم خب اصلاً بی‌خیال شدیم. اصلاً در نتیجه بعد حاج آقایمان زنگ زد جواب تلفن‌ها را نمی‌دادیم که نکند به خاطر مثلاً این. دیگر اصلاً ول کردیم سیستم را. بعد از مدت‌ها که رفتیم — باز هم یعنی با یک فاصله‌ای نمی‌رفتم که نکند حاج آقا یادش بیاید این را.

بعد، بعد از مدت‌ها تا این دیگر گفت چرا این قرضت را نمی‌آیی بگیری همین‌جوری؟ بعد گفتم حاج آقا مثلاً با حاج فلان این‌ها، گفت نه. بعد گفت که قرض بده. گفت قرض بده این. گفتم خب قرض. گفت بده. به من پانصد هزار تومان برگردانده بود. گفتم بیا این پانصد هزار تومان قرض. گفتش که قرض دادی؟ یعنی واقعاً توی دلم کنده شده بود، قرض دادم. گفت قرض دادی؟ گفتم آره. گفت بگیر.

این، آن‌وقت واقعاً دیگر احساس می‌شد تمام آن بهره‌هایی که یک قرض داشت توی همین یک دادوستد انجام شده بود. یعنی چونکه من که نمی‌دانستم می‌خواهند به من برگردانند که. قرض، قرض دادی؟ تمام شد. یعنی الان حالِ کَندی، کَندی؛ حالا آره بیا بگیر. خب؟ یعنی ثواب پانصد هزار تومان قرض‌دادن ثواب دارد یعنی چه؟ یعنی بهره دارد. یعنی اینی که شما بتوانی از خود بکنی بالاخره یک بهره‌ای دارد دیگر. این که آدم یک چیزی بتواند از خودش بکند. حالا خدا توفیق داد که بعد از چند ثانیه برگشت. قرض خیلی چیز خوبی است. آدم قرض بدهد.

پس خدایی که قرض می‌گیرد، خدایی که می‌شنود، خدایی که می‌بیند، خدایی که راه می‌رود، خدایی که دست دارد، خدایی که عرش دارد، کرسی دارد، این عبارات. خدایی که باز در سورهٔ مبارکه می‌فرماید:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ» (محمد/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر خدا را یاری کنید شما را یاری می‌کند و گام‌هایتان را استوار می‌دارد.

خدایی که باید یاری‌اش کرد. «إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ»: یعنی اگر یاری‌اش بکنی یارت می‌کند. ولی باید خدا را یاری کرد.


مشبّهه و مجسّمه در برابر «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ»

این عبارات در قرآن یک گروه‌ها و فرق و نحله‌هایی در خود مسلمان‌ها درست کرده به نام مشبّهه یا مجسّمه. کسانی که تجسم می‌کردند خدا را. می‌گفتند لابد همین حدود یک چیزی است. حتی به استناد چیزهایی که آموزه‌هایی که در تورات و انجیل‌های حالا یا تحریف‌شده یا تحریف‌نشده بود که خدا را می‌شود بغل کرد، با خدا نمی‌دانم تاب بازی کرد. یعنی این جور چیزهایی که وجود دارد. به اضافهٔ این‌ها یک خدای تشبیه به آدم. خدا این‌جوری درست شده.

در مقابل این گروه مجسّمه، یک نحلهٔ دیگری. آقا این‌ها چه می‌گفتند راجع به صفات خدا و حالات خدا و این‌ها؟ همین حالات انسانی خودمان را می‌گفتند. یعنی می‌گفتند دست دارد یعنی دست دارد همین‌جوری، این‌جوری دست دارد دیگر. شما نمی‌بینی ولی دست دارد همین‌جوری هم هست. پوست و خون و گوشت و همین‌جوری راه می‌رود، همین‌جوری با پایش راه می‌رود. همین‌جوری هست، همین‌جوری که گفتند این‌جوری هست.

در مقابل این گروه، یک گروه دیگری که به استناد آیاتی مثل «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» که خدا شبیه هیچ‌چی نیست:

«فَاطِرُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ جَعَلَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا وَمِنَ الْأَنْعَامِ أَزْوَاجًا ۖ يَذْرَؤُكُمْ فِيهِ ۚ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ۖ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» (شوری/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پدیدآورندهٔ آسمان‌ها و زمین؛ از خودتان برای شما همسرانی قرار داد و از چارپایان نیز جفت‌هایی؛ شما را در آن می‌پراکند. چیزی همانند او نیست؛ و اوست شنوای بینا.

خدا شبیه هیچ‌چی نیست. به اضافهٔ اینکه:

«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ۝ اللَّهُ الصَّمَدُ ۝ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ ۝ وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ» (اخلاص/۱–۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اوست خدای یکتا. خدای بی‌نیاز. نه زاده و نه زاده شده است. و هیچ‌کس او را همتا نبوده است.

که احدی شبیه خدا نیست. هیچ شریک و کفو و مانندی ندارد.

برای همین خدا، شما دقت بفرمایید، برای همه چیز مثال می‌زند. بعد خودش می‌گوید برای خدا مثال نزنید دیگر:

«فَلَا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثَالَ ۚ إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» (نحل/۷۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای خدا مثل‌ها نزنید؛ خدا می‌داند و شما نمی‌دانید.

آقا یعنی می‌گوید ما این امثال را می‌زدیم برای مردم که این‌جوری، این‌جوری، این‌جوری. بعدش نوبت که به خودش می‌رسد می‌گوید «فَلَا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثَالَ»: برای خدا مثال نزنید. خدا مثال ندارد. و البته بعد پشت سرش مثال می‌زند خدا. خب که این‌ها حالا نکته‌اش... حالا این هم آیه‌اش را ببینیم. سورهٔ مبارکهٔ نحل، همین آیهٔ هفتاد و چهار، صفحهٔ دویست و هفتاد و پنج. برای خدا مثال نزنید. خدا می‌داند، شما نمی‌دانید. مثال برای خدا نزنید. بعد خودش مثال می‌زند:

«ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا عَبْدًا مَّمْلُوكًا لَّا يَقْدِرُ عَلَىٰ شَيْءٍ وَمَن رَّزَقْنَاهُ مِنَّا رِزْقًا حَسَنًا فَهُوَ يُنفِقُ مِنْهُ سِرًّا وَجَهْرًا ۖ هَلْ يَسْتَوُونَ ۚ الْحَمْدُ لِلَّهِ ۚ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ» (نحل/۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا مَثَلی زده است: بنده‌ای زرخرید که بر هیچ چیز توان ندارد، و کسی که از جانب خویش روزی‌ای نیکو روزی‌اش کرده‌ایم و او از آن نهان و آشکار انفاق می‌کند؛ آیا برابرند؟ سپاس خدا را؛ بلکه بیشترشان نمی‌دانند.

رابطهٔ عبد و مولا را به مولا خودش مثال می‌زند. حالا کاری به این مثال نداریم چون یک فضای دیگری می‌شود کار با این مثال. ولی مثال برای خدا نزنید.

خیلی وقت‌ها در زبان، در شعر و فلان، این هست که مثال نزنید. واقعاً هم مثال نمی‌کشد. مثال‌هایی که ما برای خدا می‌زنیم نمی‌تواند خدا را بنمایاند. خدا، یک جهتی را فقط نشان می‌دهد. شما مثلاً نگاه کنید ما اول گفتیم که خدا رابطه‌اش با انسان همانند کولر با کانال کولر. بعد می‌بینی که خب این‌جوری که واقعاً این کانال کولر خودش یک چیزی است دیگر. بعداً آمدیم یک دور دیگر اصطلاحات زدیم به آن گفتیم آقا یعنی کنه، کولر و آن باد کولر که حالا مثلاً همان آن کانال یعنی همان آن بادی که می‌آید. اما باز داری نگاه می‌کنی خود باد که جدا می‌شود از کولر. خب؟ لذا مثال‌ها واقعاً از همان، دقیقاً از همان جهتی که...

هر موقع آقای امجد بالا دیدید آمدند به من بگویید من اینجا قطع کنم. آقا ببینید علما را باید ازشان استفاده کرد. واقعاً عرض می‌کنم ها. ببینید آقای جوادی آملی راجع به آقای امجد فرمودند: من به علم و حال آقای امجد غبطه می‌خورم. من به علم و حال آقای امجد غبطه می‌خورم. ببینید شوخی از کنار این‌ها آدم نباید بگذرد. این‌ها کسانی‌اند که خورشید زمینیانند، ستاره‌های زمینند. انصافاً این‌جورند.

حالا چون قیافه‌شان شبیه ماست که ما فکر کنیم زمان پیامبر هم بودیم همین بود. زمان پیامبر هم بودیم همین بود که می‌گفتیم آقا پیامبر که قیافه‌اش شبیه ماست که. چیه، چی مثلاً بیشتر دارد؟ این‌ها ستاره‌های زمینی‌اند. بالاخره این راه حق را گرفته‌اند و به برکت مدد اهل‌بیت رفته‌اند دیگر، رفته‌اند بالا.

این‌ها هم این‌جوری نیست که فکر بکنید حتماً چرا تندتند به ما مطلب نمی‌گویند. داریم: عالم کنخله، مثل درخت خرما می‌ماند. باید وایسی زیرش. وایسی، وایسی، تا یک دانه بیفتد. این‌جوری نیست که همین‌جوری مثلاً فوج‌فوج مطلب بگویی. عالم کنخله. باید ایستاد. به مختصات که دیگر باید گیرندگی وجود داشته باشد تا آدم از بزرگان، از علما بگیرد.

این‌ها شما همین آقای همت، شما ببینید بزرگواران که دو زانو این‌جوری مؤدب می‌نشینند.

آمدند؟ برای سلامتی ایشان در حقیقت یک صلواتی بزنیم. اللهم صل على محمد و آل محمد.


ورود استاد امجد: انسانِ معلمِ ملائکه

بسم الله. السلام علیکم و رحمة الله. سلام بر خواهران و برادران عزیز و محترم.

انسانی که معلم ملائکه است حیفاست که آلوده شود. آمدیم توی جهان طبیعت. از یک مشت خاک درست شدیم. می‌خواهیم خداگونه بشویم. خدا نمی‌شویم ولی خداگونه می‌شویم.

این گفت بزرگ و نامدار است علی؛ آن گفت که مرد کاردار است علی. اما به حقیقت نه آن است و نه این؛ آیینهٔ ذات کردگار است علی.

حالا ما چرا می‌گوییم علی، علی؟ می‌گوید علی‌پرستی. علی خداپرست است. علی آیینهٔ ذات کردگار است؛ نه اینکه خدا باشد.

این‌قدر انسان محترم است که این کعبه‌ای که زائران انبیا و اولیا گِلش می‌گیرند — از اول آدم بوده این خانه، بیت‌الله؛ بعد خراب شده بود و حضرت ابراهیم (علیه‌السلام) تعمیرش کرد و این شکل بلند و کوتاهش درآمد. خشت و گِل است و سنگ. خیلی احترام دارد این خانه. کسی آنجا باشد قتل هم که داشته باشد کسی نمی‌تواند مزاحمش شود.

ولی همین خانه را هفتاد مرده عالم خراب کند — مثل هفتاد عدد؛ همین عددهایی که هست مربوط به کثرت است. البته تعیین نیست، تعداد نیست، بلکه عدد تکثیر است. یعنی هفتاد مرده هرچه خانهٔ خدا را خراب کند، مثل یک توهین به یک مؤمن نیست. خانهٔ خدا که امام زمان دورش می‌گردد، پیامبران دورش می‌گرفتند. اگر که هفتاد مرده هرچه خراب کند، ولی مثل توهینی به یک مؤمن نیست. این‌قدر انسان احترام دارد.

آن‌وقت گل سرسبد عالم وجود انسان است. این معجونی است که خدا خلق کرده. ملائکه گفتند آخر ببینی اصلاً آدم توی دنیا بیاید، دنیا دنیای ماده است و تنگناست دیگر. جنگ است، قربانی است. لازم نیست انسان، انسان‌هایی هم بودند قبل. اگر بودند این‌جوری نبودند که. بله عالمی بود و انسانی بوده اشکال ندارد. فیض، دوام دارد دیگر. بالاخره فیاض رزاق است؛ اشکال ندارد عالمی بوده، آدمی بوده. فعلاً این زمین است و این آدم؛ ما هم بچهٔ این آدمیم.

ملائکه: این را می‌خواهی بگذاری؟ این آدم خونریز، این آدم مفسد، این آدم خیانتکار، جنایتکار، این‌ها را می‌خواهی بگذاری؟ خدای سبحان خلیفهٔ خودت کنی؟ شمر و چنگیز و نمک‌به‌حرام و این‌ها را خلیفهٔ خودت کنی؟ ما مقدس‌ها هستیم. ما که همه‌اش تقدیس می‌کنیم.

«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ۖ قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (بقره/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در زمین جانشینی خواهم گماشت»، گفتند: «آیا در آن کسی را می‌گماری که در آن فساد انگیزد و خون‌ها بریزد؟ در حالی که ما با ستایش تو تنزیه می‌کنیم و برای تو تقدیس می‌ورزیم.» فرمود: «من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.»

خدا می‌گوید نه؛ آدم می‌خواهم من. نه مقدس نمی‌خواهم. مقدس هم آخرش مقدس است. ما که جز تا حد نیستیم اگر خلیفهٔ خودت بخواهی. نه اینکه ایراد کرده باشم به خدا؛ می‌خواهم بگویم چه‌جوری شد که یک مشت آدم خونریز جنایتکارِ کنودِ عنودِ لجوجِ کفور پیش آمد. این‌ها را می‌خواهی بگذاری جانشین خودت، خلیفه، به شکل مستحقّرانه؟ ما مقدسیم. خدا می‌گوید من شما نمی‌بینید که؛ من می‌بینم شما نمی‌بینید.

حالا به هر صورت. این آدم صلاحیت این را دارد که اسرار الهی را بداند و خداگونه شود. شما نیستید. شما هر کدام یک چیزی. یکی باید رکوع کند، یکی باید سجده کند. ولی این انسان هم رکوع می‌کند هم سجده می‌کند هم می‌ایستد. این جامع است. این انسان کسی است که جامع صفات جلال و جمال است.


عالم آیینه است؛ قرآن یک کلمه است: لا إله إلا الله

حالا یک مطلبی. عالم ذر. دو تا مطلب هست: یکی بهشت آدم، یکی عالم — تو یک عالم نیستی. این اختلافات چه فایده‌ای دارد؟ در یک محیطی، در این محیطی ما خدا را می‌بینیم. عاشق خدا. هیچ اختلافی نداریم با هیچ‌کس. هرکی هر چیزی بگوید برگشت به این می‌کند. فرازهای مختلف، فراز امجدی‌اش این است: هیچ اختلافی نمی‌شود کرد که ما در یک معیتلی خدا را دیدیم. تو بگو حالا در ازل، در ازل، اینجا، هر جا. ما نمی‌دانیم، ما چرا ببینیم؟ چه دیدیم؟ کی دیدیم خدا را؟

خدا را دیدیم با هیچ چشم که ندیدیم. خدا را دیدیم با وجود دیدیم. یعنی به مجرد اینکه وجود را دیدیم، وجود مساوی با علم است. به مجردی که وجود را دیدیم علم را دیدیم. علم خداست. قدرت خداست. رحمت خداست. همه‌چیز؟ نه همه خداست. او همه است.

چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست؛ عالم همه مرآت خدا هست و خدا نیست.

بنابراین که این آینه، نه آینهٔ بازاری. آن عکسی که تو آینه می‌بینی این‌ها ابزار است. شیشه، چوب و آهن و جیوه و این‌ها، این‌ها ابزار است. و الا آنی که من می‌بینم عکس خودم را می‌بینم. چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست، عالم همه مرآت خدا هست و خدا نیست. در آینه بینی دگر صورت خود را؛ آن صورت است. آینه شما هست و شما نیست.

انسان متأسفانه — ما نرفتیم، نمی‌خواهیم تو آن قضیهٔ معارف برویم. درست است باید این اعمال ظاهری را باید انجام داد؛ ولی یک مطلب هست: اول تا آخر قرآن به ما می‌گوید نفی کنید.

انسان آیینهٔ خداست. این قرآن می‌گوید یک کلمه بیشتر نیست: لا إله إلا الله. اینجاست قرآن‌خوان. نه وِر وِر وِر. قرآن یک کلمه بیشتر نیست: لا إله إلا الله. یعنی او همه است. مگر نیست؟ همهٔ عالم آینه است. قرآن از اول تا آخر می‌گوید چه؟ عالم آیینه است. سراسر عالم آیه است. آیه یعنی چه؟ شما فلش می‌کشی یعنی چه فلش؟ همهٔ عالم دارد می‌گوید هو، هو. عالم آیینهٔ خداست. آیهٔ خداست. نشان در بی‌نشانی، نشانی از او.

چراغ خطر که می‌گوید: ما وقتی به چراغ خطر می‌رسیم نه فکر می‌کنیم که این را کی اختراع کرده، وصل و فصلش چه جوری است، از نظر فیزیکی چه. این حال این کار نداریم. ما بحث فیزیکی نداریم. تا چراغ خطر را می‌بینیم چه می‌بینیم؟ خطر می‌بینیم. این عالم مستقل نیست. این عالم آیه است. آیه، آن عکس آیه، آن عکسی که تو آینه هست من را نشان می‌دهد، شما را نشان می‌دهد. اما چیزی نیست.

عالم سراسر آیهٔ خداست. ما صوفی‌مسلک نیستیم، ما این‌ها نیستیم. عالم پوششی هست ولی منهای خدا همه‌چیز پوچ است. همه‌چیز در پیشگاه خود هیچ. شیعه اسلام را که درس بدهید خیلی خوب است. این دسته دانشگاه و حوزه قابل تدریس است. علامه طباطبایی باید درس بدهد. شیعه اسلام دو قسمت است. یک قسمتش دانشگاه می‌توانند. اما قسمت معارفش باید واقعاً علامه طباطبایی بنشیند درس بدهد تا دانشمندان و علما بنشینند.

عالم در پیشگاه خود هیچ. در پیشگاه خود افسانه‌ای بیش نیست. نه اینکه ما صوفی هستیم. این فیلسوف است، عارف گران می‌گوید. می‌گوید لا إله إلا الله یعنی فقط خدا را بشناسید. یک جمله بیشتر نیست پیامش. عالم در پیشگاه خود افسانه‌ای بیش نیست. این قرآن این را می‌گوید. باید این‌جور فهمید. یعنی سراسر قرآن صادق است در اینکه نفی غیریت است.

این مثنوی که همه می‌کوبندش که یک دریایی از نعل است و یک کلمه بیش نمی‌نویسد: تفسیر قرآن و نفی غیریت. نباید کوبید ها. علم را نباید کوبید. حالا نمی‌گوییم مسئله هرچه توش هست یا کلمات رکیک هست یا کلمات ناپسند — محو. منظور این هیچ‌کس مطرح به غیر از احمق نیست. منظور. ولی واقعاً این طوفانی که شده، این آتشفشانی که شده، چرا می‌کوبید تو؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

بخاری‌ها می‌گفتند آقا بروجردی الماس. آقا نمی‌دانم شیخ باقر الماس. ولی که خودش تعبیر کرده. ما می‌گوییم نه حافظ نه کسی. می‌گویند آقای حجت‌الاسلام نایب‌الامام... سعدی فارسی، سعدی حافظ سنی است یا شیعه؟ می‌گوید الحمدلله تو کارها تمام شده فقط منتظر این است بگردی ببینی سنی است که شیعه. بابا برو دنبال کارت. چرا همه را طرح می‌کنیم؟ ما باید تابع دلیل باشیم.

شیعه یعنی فیلسوف. فیلسوف یعنی شیعه. شیعه یعنی فیلسوف. فیلسوف هیچ مبنایی ندارد، بنایی ندارد — این را می‌گویم. نه که اگر آمد یک چیزی خواست فقط آن را پذیرفت آن فیض نیست. آن یک عالم خیال‌باف است. شیعه یعنی فیلسوف. حالا می‌خواهد اسمش سنی باشد، بخواهد باشد. اگر یک فیلسوف به نام آمد و داشت که یواشکی به این و آن کرد، اگر با دلیل باشد ما می‌دادیم بهش.

قرآن یک کلمه بیش نمی‌نویسد: نفی غیریت. جز یکی نیست؛ نقش این عالم را باز بین و به عالمش مفروش. مفروش. یار مفروش به دنیا که بسوزد. نبود آن که یوسف به زر ناب سرت فروخته بود. حرف زیاد است. قرآن یک کلمه است. می‌گوییم چندین هزار آیهٔ قرآن چندین آیه این است. چندین هزار بیت مثنوی این است. حافظ هم همین را می‌گوید. می‌گوید رخ و زلف. این‌ها حافظ شیرازی نیست اگر فقط ظاهرش را بگیری. ما هرچه عارف و هرچه آدم کامل... این‌ها را طرد می‌کنیم به عنوان یک مشت آدم‌های نفهم؛ آن‌ها شیکه‌اند. خیلی حرف است. نور دارد.

به دنیا دل مبند هر که مرده؛ که دنیا سر به سر اندوده رنگ است. به گورستان گذر کن تا ببینی که دنیا با عزیزانت چه کرده.

این دنیا چه پایایی دارد؟ یوسف پادشاه. به کی واقع کرد؟ افسانه‌ای بیش نبود. آنی که ارزش دارد خداست.

الحمدلله جلسه خوبی است. با وجود این بزرگوار و شما عزیزان و طلاب و دانشجویان راه حق که إن‌شاءالله زندگیتان بر اساس حق باشد و همهٔ مردم دنیا عاقل شوند. این میلیاردها بشر مثل کرم می‌روند مگر حق‌پرست باشند.

بسم الله الرحمن الرحیم.

«وَالْعَصْرِ ۝ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ ۝ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ» (عصر/۱–۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به عصر. که انسان در زیان است. مگر کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند و یکدیگر را به حق سفارش کردند و یکدیگر را به شکیبایی سفارش کردند.

حرف‌های بنده را بگذارید با قرآن بگویید. بسم الله الرحمن الرحیم. والحمد لله رب العالمین. لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفواً أحد. خدا یکی است و شریک و مثل و همتا ندارد. قرآن از اول تا آخر این را می‌گوید: انسان باید خداگونه باشد. اعظم الاسماء این است.

علم فیزیک و شیمی و فقه و علوم غریبه این‌ها کمالی نیست که. صنعت است. اهل علم کسی است که با آثار این جهان نشان خداگونه باشد. می‌شود آیه. این که می‌گوید آیات الله — همهٔ موجود در یک ثانیه میلیاردها از این اشیاء ریز آیات الله پیدا می‌شود. اما حجت‌الاسلام پیدا نمی‌شود. خیال شما راحت باشد.

حجت‌الاسلام کسی است که تیرآهنی بردارد بگذارد مثل بمب؟ او که بیاید بالا بگوید من این یک متر می‌روم، او بگوید من تا آسمان می‌روم که چی؟ حجت‌الاسلام کسی است که مردم را تربیت کند. باید این‌جوری بشود. آقا هزار نفر بپرد هوا، این همه مگس می‌پرد. این کمالی است که رو هواست. اگر به پریدن هوا باشد از ما مرغابی‌ها خیلی می‌شوند. اگر به هالتر زدن باشد آن مرغ از ما خفه‌تر است. خدا حفظ کند البته بچه‌ها را؛ در همه‌چیز هر کدامشان باید سلامت باشد. آدم کیف می‌کند رضا بدهد به آب‌دوش خودش این‌جوری هالتر بزند. الان این چقدر می‌زند؟ یک مرغ یک راهنما حساب کردن سه هزار نمی‌دانم چیست. سه هزار تا برای خودش بعد. حالا ما که دقیق نگفتیم یک حرفی می‌زنیم که سه هزار یا دو هزار و پانصد تا. هیچ پرش ارتفاعی‌ای نمی‌دانم. هزار مرده به خودش می‌برد. من به قد دو پر خود نمی‌توانم بپرم.

خانم مربا درست می‌کند. به‌به ماشاالله این خانم خانم است. عسل درست می‌کند. یک ماده زبانش را می‌زند هزاران سال عسل نگه می‌دارد. کدام مربایی است این که ما می‌خوریم؟

علم العالم، آدم معلم اسماء، معلم ملائکه است. حیفاست عسله، پول و مقام و این مزخرفات بشود.

خدایا این نجاست‌ها را از ما بگیر. هرچه بدی است از ما بگیر. هرچه بدی، نجاست. هرچه بدی است از ما بگیر و هرچه خوبی است به ما بده.


دعای پایانی جلسه

خداوندا! ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین قطب عالم امکان، حضرت بقیةالله‌الأعظم (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) را از ما راضی و خشنود بدار و در فرج موفورالسرورشان تعجیل بفرما. ما را از یاران و سربازان خاص آن حضرت مقرّر کن و به معارف نورانی قرآن و عترت عالم و عامل بگردان. نسل و ذریهٔ ما را از متمسکین به حبل تقوا و عاشقان مخلص قرآن و اهل‌بیت (علیهم‌السلام) قرار بده. ثواب و برکات این مجلس را به روح مطهر حضرت امام راحل و ارواح طیبهٔ شهدا واصل بگردان. مقام معظم رهبری و خدمتگزاران به اسلام و نظام اسلامی را در کنف حمایت خویش مؤید و منصور بدار. گذشتگان، ذوی‌الحقوق، معلمان، پدران و مادران ما را غریق رحمت واسعه گردان و از ما راضی و خشنود فرما. به برکت صلوات بر محمد و آل محمد:

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ»

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بارالها! بر محمد و خاندان پاک محمد درود فرست و در فرج و گشایش کارِ آنان شتاب فرما.

پاورقی توضیحی: متنِ این درس‌گفتار بر پایهٔ پیاده‌سازیِ صوتی (ASR) و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسش‌وپاسخ‌ها و گفتگوهای حاضران — از جمله اطلاعیهٔ پایانی سالن دربارهٔ برنامهٔ سه‌شنبه — تفکیک و حذف گردیده است. بخشِ سخنرانیِ مهمان (استاد امجد) چون جزو جریان جلسه است نگاه داشته شده است. متنِ عربیِ آیات از منابع معتبر (رسم عثمانی، tanzil / quran.com) به صورت کامل درج شده و ترجمه‌های ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است، نه سخنِ مستقیم استاد. فایل Segments در این متن نیست.