ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 014
یادداشت تدوین: متن پیش‌رو پیاده‌سازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس و تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (رسم عثمانیِ tanzil / quran.com) درج گردیده و ترجمه‌های ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است؛ این ترجمه‌ها سخنِ مستقیم استاد نیست.

مقدمه و اتصال به بحث تعلیم اسماء

أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ، وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

نثار ارواح طیبهٔ شهدا، روح مطهر حضرت امام، جمیع گذشتگان، ذوی‌الحقوق، پدران و مادران، و اساتید و معلمان، الفاتحة مع الصلوات؛ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

جلسهٔ تفسیر قرآن با موضوع آیات برگزیده پیگیری می‌شود. بنا بر اعلام، جلسات از روز سه‌شنبه در همان مکان مؤسسه برگزار خواهد شد.

نقطهٔ پیوند این جلسه با مباحث پیشین، یکی از فروعات بحث تعلیم اسماء به حضرت آدم علیه‌السلام است:

«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [خدا] همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت؛ سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست می‌گویید، مرا از نام‌های این‌ها خبر دهید.»

از جمله فروعات همین بحث، آیه‌ای است که خداوند در سورهٔ مبارکهٔ اسراء نقل می‌کند:

«وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسَىٰ أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَامًا مَّحْمُودًا» (اسراء/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پاسی از شب را به آن [قرآن] شب‌زنده‌داری کن؛ این افزونه‌ای ویژه برای توست. امید است پروردگارت تو را به مقامی ستوده برانگیزد.

می‌فرماید تهجد کن و نماز شب بخوان؛ این نافله مخصوص توست. باشد که پروردگارت تو را به «مقام محمود» برساند. قرار شد بگوییم این مقام محمود چیست. برای ورود به این حقیقت، پرانتزی کلامی باز می‌کنیم؛ بحثی بزرگ است، اما ان‌شاءالله همین جلسه جمعش می‌کنیم.


دو نحلهٔ کلامی در تاریخ اهل‌بیت: مجسّمه و معطّله

در طول تاریخ کلام اهل‌بیت علیهم‌السلام — و همین امروز هم — دو نحله دربارهٔ خدا شکل گرفته است. یکی مجسّمه یا مشبّهه؛ دیگری معطّله یا منزّههٔ افراطی. اصول کافی را آورده‌ام تا یکی دو روایتش را بخوانیم.

آیاتی شبیه سمیع بودن، بصیر بودن، قرض دادن و قرض گرفتن، نصرت کردن، خنداندن و گریاندن، گروهی را به این سمت کشاند که خدای ادیان را خدایی انسان‌وار تصویر کنند؛ خدایی که کارهای انسانی می‌کند:

«وَأَنَّهُ هُوَ أَضْحَكَ وَأَبْكَىٰ» (نجم/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هموست که می‌خنداند و می‌گریاند.

اگر فلسفه خوانده باشید، می‌فهمید خدای فلاسفه کارهای انسانی نمی‌کند. در فلسفه خدا «واجب‌الوجود» است؛ کسی که ممکن‌الوجودها را از استواء نسبت به وجود و عدم بیرون می‌کشد و یک جهت را تثبیت می‌کند. با چنین خدایی هیچ‌کس نمی‌تواند عشق‌بازی کند. نمی‌شود گفت: «ای واجب‌الوجود! ای کسی که همه را از حالت تساوی نسبت به وجود و عدم بیرون می‌آوری!» این خدای فلاسفه است.

خدای ادیان این‌گونه نیست. خدایی است که کمک می‌کند، کمک می‌گیرد، راضی می‌شود، برمی‌گردد و با بنده حرف می‌زند. این حرف‌ها را خدای فلاسفه اصلاً نمی‌زند.

انحراف مجسّمه: تشبیه خدا به موجود مادی

همین آیات، گروهی را کشاند به این‌که اگر سمیع است، همین‌طور گوش دارد و می‌شنود؛ اگر بصیر است، همین‌طور چشم دارد و می‌بیند؛ اگر سخن از «ید اللّه» است، دستی مثل دست ما دارد:

«إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ» (فتح/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که با تو بیعت می‌کنند، در حقیقت با خدا بیعت می‌کنند؛ دست خدا بالای دست‌های آنان است.

اگر عرش دارد، می‌نشیند روی عرش. اگر «جاء ربّک» آمده، با کاروان می‌آید:

«وَجَاءَ رَبُّكَ وَالْمَلَكُ صَفًّا صَفًّا» (فجر/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارت بیاید و فرشتگان صف‌اندرصف [حاضر شوند].

و نیز:

«الرَّحْمَٰنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ» (طه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): [خدای] رحمان بر عرش استوا یافت.

مجسّمه خدا را تجسم کردند و عملاً به موجودات مادی تشبیه کردند.

انحراف معطّله: تعطیل فهم صفات

در مقابل این گروه، نحلهٔ دیگری به فراخور آیاتی مثل این شکل گرفت:

«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ ۖ وَهُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ» (شوری/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ چیز همانند او نیست؛ و او شنوای بیناست.

و نیز:

«فَلَا تَضْرِبُوا لِلَّهِ الْأَمْثَالَ ۚ إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» (نحل/۷۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای خدا مَثَل‌ها مزنید؛ خدا می‌داند و شما نمی‌دانید.

گفتند اصلاً خدا شبیه هیچ چیز نیست؛ ما خدا را با هیچ چیز یکی نگیریم؛ برای خدا اصلاً مثال نزن. حتی مثال‌های ما با ممثَّل جفت نمی‌شود؛ فقط از یک بُعد خود را نشان می‌دهد.

اگر یادتان باشد، صحبت را آنجا قطع کردیم که گفتم آن کولر و کانال کولر و مثال‌هایی که دربارهٔ خدا و رابطه‌اش با عالم و فیض خدا می‌زنیم، به قول مولوی این‌گونه است:

گردش سنگ آسیا در اضطراب اشهد آمد بر وجود جوی آب

سنگ آسیا که می‌چرخد، گواه است که جویی در حرکت است. اما بعد می‌بینی خدا را با جوی آب و سنگ آسیاب یکی کرده‌ای؛ درست نمی‌شود مثال زد. مولوی اضافه می‌کند:

ای برون از وهم و قال و قیل من خاک بر فرق من و تمثیل من

این عبارتی است که ما کلاً باید در تمثیل‌هایمان راجع به خدا بگوییم. هر مثالی بزنیم، از ممثَّل خیلی دور است.

معطّله و منزّههٔ افراطی گفتند اصلاً سمع و بصیر را نمی‌دانیم چیست. معنایش معلوم نیست. سمع را نمی‌فهمیم چیست. گروهی هم بحث نیابت را مطرح کردند؛ وارد آن نشویم که سرتان درد می‌گیرد. فقط همین: عقل را در فهم صفات الهی و بحث واجب بکلی تعطیل کردند. همه را نفی کردند و نفی کردند و نفی کردند.


خدای دورِ ذهن ما و خدای قریب قرآن

از این نفی‌ها عملاً خدایی درآمد شبیه یکی از ملائکه؛ تقریباً همان خدایی که ما به دلیل درس‌های دینی‌مان — نه به دلیل قرآن — در ذهن داریم؛ درس‌هایی که رشحات فلسفی داشته. خدای ذهن ما شبیه یکی از ملائکه است، کمی بالاتر.

این‌قدر گفتیم خدا قریب نیست، در حالی که قرآن می‌گوید:

«وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ ۖ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ۖ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ» (بقره/۱۸۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون بندگانم دربارهٔ من از تو بپرسند، من نزدیکم؛ دعای دعاکننده را وقتی مرا بخواند اجابت می‌کنم. پس آنان نیز دعوت مرا بپذیرند و به من ایمان آورند، باشد که راه یابند.

در ذهن بسیاری، خدایی دور است؛ سرِ سلسلهٔ علل ایستاده، علل را تکان می‌دهد و از این‌سو و آن‌سو تکان می‌خورد. خودش دور است. در اینجا نیامده. شبیه یکی از عقول مفارق و شبیه یکی از ملائکه، کمی بالاتر.

تصویر رایج این است: موجودات مادی را بکش بالا، می‌رسی به موجودات مثالی؛ بکش بالا، می‌رسی به عالم عقول مفارق؛ کمی بالاتر، آنجا خداست. تقریباً در ذهن‌ها همین است.

به مناسبت عرض شد که این نوع تفوّه، گاهی حرف‌های زشتی است. گاهی که فکر می‌کنی، اعصابت خرد می‌شود. این کتاب است، این میز است، این شمایید؛ خدا کو؟ یک سری هم عقول‌اند، جبرئیل است؛ خدا کو؟

این سؤال، مال یک معرفت اشتباه است که در ذهن ما آمده و قرآنی هم نیست. قرآن وقتی طرح می‌کند می‌گوید خدا که هست، بقیه کو؟ خدا حرف اول و آخر این کتاب است. خدا که هست، جای بقیه را کجا بگذاریم؟

آن چیزی که ما به آن انس داریم این است که وقتی می‌گوییم خدا، شبیه یکی از عقول مفارق درمی‌آید، شبیه یکی از ملائکه. در صورتی که این‌طور نیست.


جمع تشبیه و تنزیه: داخل فی الأشیاء لا بالممازجة

چکیدهٔ بحث تشبیه و تنزیه در فرایند قرآنی و روایی ما این است که آن خدایی که داریم، خدایی است که — البته در مقام فیض — به فرمایش امیرالمؤمنین علیه‌السلام:

«دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا بِالْمُمَازَجَةِ، وَخَارِجٌ عَنْهَا لَا بِالْمُزَايَلَةِ» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۱ و ۱۸۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درون اشیاء است بی‌آنکه با آن‌ها بیامیزد، و بیرون از آن‌هاست بی‌آنکه از آن‌ها جدا و بیگانه باشد.

برای مثال، از باب «من عرف نفسه فقد عرف ربّه»:

«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ» (حدیث مشهور؛ قریب به مضامین غرر الحکم)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس نفس خود را شناخت، پروردگارش را شناخت.

نفس در همه جا هست؛ قوای نفس تا سرپنجهٔ شما آمده، اما با دست شما قاطی نشده. این‌طور نیست که اگر بندی از انگشتتان بپرد، نفستان لب‌پر شود. نفس تا اینجا آمده، همه جا را پر کرده و دررفته از آنجا. داخل فی الأشیاء لا بالممازجة. خارج عنها هست، ولی لا بالمزایلة؛ جدا نیست.

این نفس در این بدن حکومتی می‌کند. در تمام قوا حکومتی می‌کند. جدا نیست. همه جا و همهٔ قوا را پر می‌کند. فیض خدا این‌گونه است.

این روایات وقتی انشا شده که مردم سوسمار می‌خوردند. امیرالمؤمنین فرمود:

«عَالٍ فِي دُنُوِّهِ، وَدَانٍ فِي عُلُوِّهِ» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۴۹ و ۹۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در عین نزدیکی بلندمرتبه است، و در اوج بلندی نزدیک است.

یعنی همان‌جا که بالاست، پایین است؛ هر وقت پایین است، بالاست. اگر خدا بی‌نهایت است، همه جا را پر کرده. مگر نمی‌گوییم خدا بی‌نهایت است؟ خدای بی‌نهایت خدایی است که همه جا را پر کرده؛ بی هیچ منفذی. صمد یعنی همین؛ توپُر یعنی همین. همه جا پرِ خداست.

«اللَّهُ الصَّمَدُ» (اخلاص/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداوند بی‌نیازِ مقصود همگان است [که هستی‌اش توپُر و فراگیر است].

حالا تازه باید بگردید جای خود را پیدا کنید. ما کجاییم پس؟ ما چی‌ایم؟ اگر همه جا خداست، پس ما چی‌ایم؟ همان بحث موج و دریاست. این می‌شود صمد. همه جا را این خدا پر کرده، تا این پایین آمده. ولی تا این پایین آمده، قاطی نشده با این مرتبهٔ پایین؛ نشده که این شیء، خدا باشد. فیض خدا آمده اینجا.

نگاه کنید: خدا مثل مفهوم عام «شیء» نیست که وقتی در آسمان بیاید بشود آسمان، و در زمین بشود زمین. او کسی نیست که «هو الذی فی السماء سماء و فی الأرض أرض». آن مفهوم شیء این‌گونه است. خدا این‌گونه است که به تعبیر قرآن:

«وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَٰهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَٰهٌ ۚ وَهُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ» (زخرف/۸۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اوست که در آسمان معبود است و در زمین معبود؛ و اوست سنجیده‌کار دانا.

آن هویت خودش را حفظ می‌کند؛ توحید صمدی خودش را حفظ می‌کند و در همهٔ این‌جاها می‌آید. نه اینکه بیاید اینجا بشود کتاب، بشود خدا بشود این‌ها. کسانی که مفاد بحث‌های دینی و عرفانی را اشتباه می‌فهمند، خیال می‌کنند حلول است. نه. او اینجا آمده و در همان عزّ خودش مستقر است؛ مثل حالت نفس.

چگونگی و کیفیت این‌ها جایش اینجا نیست. فقط همین‌قدر بفهمیم که این خدا اولاً شبیه عقل مفارق نیست، شبیه مادی‌ها هم نیست؛ ولی هم دل این‌ها را پر کرده هم دل آن‌ها را. فیض خدا این‌چنین است.

این معانی را تحمل بفرمایید، چون مهم است. پنج دقیقهٔ دیگر از این استدلال مانده.


آیت بودن همهٔ عالم

بحث دیگری هم هست که همین بحث است به نوعی: آیت بودن همهٔ عالم. معنی آیت را جلسهٔ گذشته روشن کردیم. یک جور آیت اعتباری داریم؛ مثل تابلو راهنمایی و رانندگی. این فلش و خط قرمز و ضربدر، اعتبار عقلاست؛ عقلا نشسته‌اند اعتبار کرده‌اند و بقیه فرض گرفته‌اند.

دو جور آیت حقیقی داریم. یکی مثل دود که آیت آتش است؛ کسی این را اعتبار نکرده. یک جور آیت هم از این غلیظ‌تر است: تصویر برای صاحب تصویر. خدا و عالم در آیت بودن، مثالش شبیه‌تر به این است — خاک بر فرق من و تمثیل من — ولی این‌گونه شبیه‌تر است.

حالا می‌خواهیم مقام محمود را بگوییم چیست. آیت بودن اقتضا دارد که شما یک آینه فرض کنید، یک نفر جلو آینه است. دیده‌اید بعضی وقت‌ها سلام‌های توی آینه می‌کنیم؟ داریم وضو می‌گیریم، آینه‌ای هم هست، او هم دارد وضو می‌گیرد. با همدیگر حرف نمی‌زنیم؛ همین توی آینه با همدیگر حرف می‌زنیم.

این آیهٔ ابتدایی قرآن:

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ» (فاتحه/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند بخشایندهٔ مهربان.

و سپس:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» (فاتحه/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش از آنِ خداست، پروردگار جهانیان.

یعنی این‌ها خبر در مقام انشا نیست که بگویی «الحمد للّه» یعنی همه حمدهایتان را بیاورید سمت خدا، یک امری تویش باشد. نه. الحمد للّه خبر است؛ الف و لام جنس. یعنی هرچه حمد بگویی، هرچه مدح بگویی، برای خداست. هر جا هر کسی کسی را حمد کند، دارد خدا را حمد می‌کند. چرا؟ به دلیل آیه بودن.

شما فرض کنید به یک تصویر، به یک تابلو بگویید «تو چقدر خوشگلی». رو به آن کرده‌اید و دارید می‌گویید تو چقدر خوشگلی؛ ولی دارید به صاحب تصویر می‌گویید تو چقدر خوشگلی. خیلی مهم است آدم این را بفهمد. غرور بشکند. به بنده هم می‌گویند تو چقدر چنین و چنان؛ این‌ها همه حمدهای خداست، همه مدح خداست.

این همه عکس می و نقش مخالف که نمود یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد

یک فروغ رخ ساقی اینجا این‌گونه نشان داده، آنجا آن‌گونه. هرچه مدح هست، هرچه حمد هست، به خدا می‌خورد. این می‌شود آیه بودن.

از «الحمد للّه» تا مقام محمود

یک نکتهٔ کوچک در جملهٔ «الحمد للّه ربّ العالمین» هست. شما یک‌وقت می‌گویید «أکرم زیداً»؛ یعنی زید را اکرام کن. یک‌وقت می‌گویید «أکرم العلماء»؛ یعنی آن آدم‌ها را اکرام کن، منتها «برای چه» هم در خود همین عبارت گفته شده: لِعِلمهم؛ برای علمشان. یک‌وقت می‌گویند «الحمد له»؛ یعنی حمد برای اوست. یک‌وقت می‌گویند «الحمد للّه»؛ یعنی حمد برای خداست. جهتش چیست؟ استدلالش چیست؟ علتش چیست؟ دیگر خودِ «اللّه». چرا؟ چون مستجمع جمیع کمالات است. پس چون همهٔ کمالات در این هست، جمیع حمد به این برمی‌گردد.

اگر نظام آیت و جمیع حمد به خدا برمی‌گردد، خوب دقت کنید: اگر در «و علّم آدم الأسماء کلّها» همهٔ اسماء در یک موجود پیاده شده باشد، او مگر خودش همهٔ این اسماء را دارا نیست؟ مگر خودش به نوعی — به تعبیر گزنده؛ این تعابیر را خدا استفاده نمی‌کند — مگر خودش نمی‌شود «اللّه»؟ نه آن ذاتِ اللّه نمی‌شود ها. به تعبیر غیرگزنده: مگر نمی‌شود جلوهٔ تام و تصویر تامِ صاحب تصویر؟

بعضی آینه‌ها وقتی کوچک‌اند، به قد و قوارهٔ خودشان صاحب تصویر را نشان می‌دهند. تا برسید به آینهٔ قدّی که به قد و قوارهٔ خودِ صاحب تصویر نشان می‌دهد. آینه وقتی کوچک است، به قد و قوارهٔ خود آینه نشان می‌دهد؛ وقتی آینهٔ قدّی شود، به قد و قوارهٔ خود صاحب تصویر نشان می‌دهد.

اگر انسان کامل برسد به «علّم آدم الأسماء کلّها» که تمام حقایق عالم رویش پیاده شود، این خودش مگر نمی‌شود همان اللّه؟ مگر این تعابیر نبود که اول برنامه شروع کردیم؟ اگر او می‌شود اللّه، او متحد با همین فیضی می‌شود که داخل فی الأشیاء لا بالممازجة و خارج عنها لا بالمزایلة است. اگر فیض الهی این‌گونه است، انسان کامل هم همین‌گونه است. خود انسان کامل هم به دلیل تعلیم اسماء می‌شود داخل فی الأشیاء لا بالممازجة و خارج عنها لا بالمزایلة. می‌شود دانٍ فی علوّه، عالٍ فی دنوّه.

لذا اگر هر حمدی به خدا برگردد، هر حمدی به این ولیّ کامل برمی‌گردد. آن‌وقت او می‌شود محمود علی الإطلاق؛ یعنی می‌رسد به مقام محمود علی الإطلاق که هر حمدی در هر جا انجام شود، حمد امام زمان است. چرا؟ چون همهٔ عالم تویش پیاده شده.

منتها حرف نهایی این است: واجب ممکن نمی‌شود، ممکن واجب نمی‌شود. آن ذات الهیه نه؛ او به مقام ذات نمی‌رسد. او همچنان تصویر است. در تصویر بودن، میان من و شما و این میز و این صندلی و انسان کامل هیچ تفاوتی نیست در این‌که این‌ها تصویرند. منتها تصویرها ابعادشان فرق می‌کند.

این بحث دو فرقهٔ کلامی را می‌خواستیم به همین سرایت و عدم سرایت الهی ربط بدهیم. آن خدایی که ساری است وجوداً در همهٔ این عوالم، همه جا آیت او می‌شود، همه جا حضور او می‌شود. در بحث صفات لزومی ندارد بگوییم سمع، گوش دارد؟ دست دارد واقعاً. منتها همه جا بگویی دست دارد، ولی نه این‌جوری. آن‌جوری هم نه این‌جوری. لذا همه جا آیت او می‌شود.


روایات توحید: باب «اطلاق القول بأنّه شیء» و سه مذهب مردم

حتی گاهی معطّله تا آنجا پیش رفته‌اند که گفته‌اند به خدا حتی «شیء» هم نمی‌شود گفت؛ چون شبیه بقیهٔ چیزها می‌شود. در کتاب توحید اصول کافی بابی هست: «باب إطلاق القول بأنّه شیء». اگر چنین تیتربندی را در روایات می‌بینید، بدانید بحثی در کار بوده. باب این‌که به خدا می‌شود گفت شیء. روایاتی ذکر کرده‌اند. یکی‌اش این است که پرسیدند: می‌شود به خدا گفت شیء؟ فرمود آری، ولی از این دو حد خارجش کن: حد تعطیل و حد تشبیه. نه بگو این است، نه بگو آن است. یک ملکهٔ وسطی از این وسط دربیاور.

بعضی فکر می‌کنند «أمر بین الأمرین» یعنی جاهایی جبر است، جاهایی تفویض، جاهایی هم بین این‌ها. نه؛ کلاً یک ملکهٔ وسطاست که نه جبر است نه تفویض؛ عقل‌ها در فهم همین ملکه می‌سوزد. حد تعطیل و حد تشبیه را خارج کن.

و روایتی که خودم یادداشت کرده‌ام — بحار، جلد سه، صفحهٔ دویست و شصت و دو — امام رضا علیه‌السلام می‌فرماید:

«النَّاسُ فِي التَّوْحِيدِ عَلَى ثَلَاثَةِ مَذَاهِبَ: نَفْيٍ، وَتَشْبِيهٍ، وَإِثْبَاتٍ بِغَيْرِ تَشْبِيهٍ» (بحارالأنوار، ج ۳، ص ۲۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مردم در توحید سه مذهب دارند: نفی، تشبیه، و اثبات بدون تشبیه.

نفی یعنی همان تعطیل. اثبات بغیر تشبیه یعنی بگو بصیر هست، ولی نه این‌جوری. مذهب نفی جایز نیست؛ مذهب تشبیه هم جایز نیست. خدا شبیه چیزی نیست. با یک حساسیتی مباحث کلامی را خود ائمه پیگیری می‌کردند. نمی‌گفتند این‌ها چیست، این‌ها حد می‌خورد.


داستان موسی و شبان: نه پلورالیسم، بلکه تشبیه و تنزیه و جذبه

دیشب یادم افتاد بد نیست ابیاتی که در مثنوی هست با همدیگر بخوانیم. دفتر دوم مثنوی؛ همان موسی و شبانی که شنیده‌اید. منتها این داستان را از هویت خودش خارج می‌کنند؛ بعد پیامدها و حرف‌هایش را نمی‌گویند. چیزی درمی‌آید که انگار مولوی یک دیدگاه pluralistic درست کرده؛ که اصلاً درست نیست. که ما زبان را ننگریم و حال را بنگریم؛ تو هرچه دلت می‌خواهد راجع به خدا بگو، هیچ ترتیب و ادبی مجو. کلاً راجع به خدا هر زرِ مفتی هم هر کسی خواست بزند، بزند. نود و نه درصد فکر می‌کنند هدف گفتن این داستان همین بوده؛ حال آن‌که اصلاً هیچ ربطی به این بحث ندارد.

چند بحث تو در تو گره می‌خورد در داستان موسی و شبان. فوق‌العاده داستان پر تعلقی است. هیچ هم بحث پلورالیستی ندارد و این‌که هرچه دلش خواست راجع به خدا بگوید. داستان اصلاً این نیست. این‌ها را خالی می‌کنند و یک داستان لت‌وپار از آب درمی‌آورند.

خود آن شبان نماد یک سالک مجذوب است و در حالت جذبه است. در آن حالت جذبه دیگر توقعی نیست از او که چه بگوید. مولوی می‌گوید:

عاشقان را هر نفس سوزیدنی است بر ده ویران خراج و عشر نیست

ده ویران دیگر ازش خراج نمی‌گیرند؛ حساب‌کتاب نمی‌کنند که تو چه می‌گویی. حسابش حساب جداست.

گر خطا گوید ورا خاطی مگو ور بود پرخون شهیدان را مشو

شهید درست است پرخون، ولی شهید را نمی‌شویند. این شهید شده در این صحنه.

خون شهیدان را ز آب اولی‌تر است این خطا از صد صواب اولی‌تر است
در درون کعبه رسم قبله نیست چه غم ار غوّاص را پاچینه‌ نیست

تو خود خانهٔ کعبه دیگر نمی‌گویند قبله کدام ور است. بحث قبله مال بیرون کعبه است. اگر کسی رفت تو کعبه، دیگر قبله ندارد؛ هر طرف بایستد. در حالت جذبه چنین حالتی است.

آقایانی که مثنوی را یکجا تخته می‌کنند، دلیل محکمشان همین است که نمی‌فهمند. وقتی تختهٔ کلی می‌شود، معلوم است نمی‌فهمند. به قول آقای مجد، مولوی آتشفشان کرده. حافظ رندی می‌کند در بیان مطالب؛ خودش هم می‌گوید:

ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز مست است و در حق او کس این گمان ندارد

محتسب همان‌هایی بودند که مست‌ها را جمع می‌کردند و خودشان نوعاً مست بودند. پلیس شب دسته را زده بود و آمده بود بقیه را جمع کند. علامه طباطبایی این بیت را بر شاگردان زیاد می‌کردند:

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند؟ پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

این حالات را پنهانی با خودتان حال کنید، به کسی هم نگویید. منتها مولوی پنهانی نخورده؛ علنی خورده و تحمل نکرده؛ آتشفشان کرده. وقتی آتشفشان کرده این‌گونه درآمده.

اول داستان را دیده‌اید: «دید موسی یک شبانی را به راه / کو همی گفت ای گزیننده اله». شبان می‌گفت: تو کجایی تا شوم من چاکرت، چارقت دوزم، کنم شانه سرت، جامه‌ات شویم، شپش‌هایت کشم، شیر پیشت آورم ای محتشم، دستت بوسم، بمالم پایکت، وقت خواب آید بروبم جایکت، ای فدای تو همه بزهای من، ای به یادت هی‌هی و هی‌های من.

موسی این را دید و گفت: های، بس مدبر شدی؛ خود مسلمان نشده کافر شدی. این چه ژاژ است و چه کفر است و فشار. پنبه‌ای اندر دهان خود فشار. گند کفر تو جهان را گنده کرد. کفر تو دیبای دین را ژنده کرد. گر نبندی زین سخن تو حلق را، آتشی آید بسوزد خلق را.

ببین چه حرف‌هایی می‌زنی. این چیزهایی که راجع به خدا می‌گویی شایسته نیست. با که می‌گویی تو این؟ با عم و خال؟ جسم حاجت در صفات ذو الجلال؟ شیر آن شود که در نشو و نماست؛ چارق او پوشد که او محتاج پاست.

حالا می‌گوید اگر راجع به انسان کامل هم می‌گویی، این را به خود می‌گویی. دقت کنید:

آن که حق گفت منم او من خود اویم ور برای بندگی است این گفت‌وگو

آن که حق گفته «من اینم»، این «من» است؛ یعنی همین «علّم آدم الأسماء کلّها».

آن که گفت إنّی مرِضتُ فلم تَعُد من شدم رنجور او تنها نشد

این همان روایتی است که عرض شد؛ در روایت شیعی هم هست. خدا می‌گوید من مریض شدم، تو چرا عیادتم نیامدی؟ می‌گویی یعنی تو مریض هم می‌شوی؟ می‌گوید این ولیّ من مریض می‌شود، من مریض می‌شوم. چون در ولیّ کامل آن جسمِ قلب تامّه است، خود خدا مریض می‌شود — جسمانیش نه، ولی خود خدا مریض می‌شود. او تنها نشد؛ من خودم رنجور شدم. یعنی منم مریضم الان. منِ خدا مریضم.

آن که «بی یسمع و بی یبصر» شده — این «بی» را فارسی نخوانید — به واسطهٔ من دارد می‌بیند و می‌شنود؛ با حدیث قرب نوافل و فرائض:

«مَا زَالَ عَبْدِي يَتَقَرَّبُ إِلَيَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّى أُحِبَّهُ، فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِي يَسْمَعُ بِهِ وَبَصَرَهُ الَّذِي يُبْصِرُ بِهِ» (حدیث قرب نوافل؛ کافی، کتاب الإيمان والكفر)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بنده‌ام همواره با نافله‌ها به من نزدیک می‌شود تا او را دوست بدارم؛ چون دوستش بدارم، گوش او می‌شوم که با آن می‌شنود و چشم او که با آن می‌بیند.

اگر در حق آن بنده هم این حرف‌ها را بیهوده بگویی، بیهوده گفته‌ای.

این حرف‌هایی است که موسی دارد به شبان می‌زند. بعد می‌آید آنجا که خدا عتاب می‌کند و می‌خواهد قضیه را تصحیح کند:

وحی آمد سوی موسی از خدا بندهٔ ما را ز ما کردی جدا

تو برای وصل کردن آمدی یا برای بریدن؟ تا توانی پا منه اندر فراق. أبغض الأشیاء عندی الطلاق. هر کسی را سیرتی بنهادم، هر کسی را اصطلاحی دادم. در حق او مدح و در حق تو ذم؛ در حق او شهد و در حق تو سم.

شاه‌بیتش این است:

ما بری از پاک و ناپاکی همه از گران‌جانی و چالاکی همه

ما نه فقط از ناپاکی بری‌ایم، از پاکی هم بری‌ایم. این همان ملکهٔ وسطاست که دانٍ فی علوّه، عالٍ فی دنوّه. یعنی نه شبیه این جسم است، نه شبیه عقول مفارق. تا این موطن هم آمده‌ایم، تا آن موطن هم رفته‌ایم. بحث‌هایی که مولوی اینجا می‌خواهد بکند، بحث تشبیه و تنزیه است. بحث جذبه است و بحث‌های دیگری که الان روی خاطرم نیست؛ یادم هست خیلی پردامنه است.

لذا هیچ ایرادی ندارد او در این موطن بگوید چارقت دوزم، پایکت مالم. او در مقام جذبه است؛ وقتی این‌ها را بگوید، سر جای خودش درست است. نه این‌که یک حالت pluralistic باشد که هر کی هرچی بگوید خوب است.

اگر بپرسند: اگر آن حرف‌هایی که شبان می‌زد درست بوده، پس چرا وقتی موسی برمی‌گردد خدا می‌گوید این کار را اشتباه کردی؟ و چرا بعد شبان می‌گوید تو دیگر مرا تغییر دادی؟ جواب این است که عتاب برای قطعِ عبد بود — «بندهٔ ما را ز ما کردی جدا» — نه برای این‌که حالِ شبان باطل باشد. موسی برای وصل آمده بود، نه برای بریدن. «أبغض الأشیاء عندی الطلاق.» سیرت و اصطلاح هر کسی جداست؛ در حق او مدح است و در حق موسی در آن موطن ذم. شبان بعد از آن عتاب و آن دویدنِ موسی، از آن حد هم بالاتر رفته: «من ز صدر و منتها بگذشتم.» خودِ آن عبور، محصولِ همین تکان است؛ نه محصولِ پلورالیسم.

یک نکتهٔ دیگر هم وسط سؤال آمد: داخلِ زلزله‌ها بودن صفتِ ذات خدا نیست؛ صفتِ فیض خداست. آن فیض منبسط است. ذات فوق این‌هاست اصلاً.

این هم می‌شود مقام محمود.

بعد از آن عتاب، موسی در پی شبان می‌دود:

چون که موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید
بر نشان پای آن سرگشته‌ران گرد از صحرای گم‌نامان فشان

جاپای این شوریده‌حال‌ها با جاپای آدم‌های معمولی فرق دارد:

یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب یک قدم چون پیل رفته بر وریب

یک خرده مثل رخ شطرنج حرکت مستقیم می‌کنند؛ یک موقع مثل فیل، حرکت اریب؛ قیقاج بیخُل. از جاپاشان معلوم است آدم‌های سرگشته‌اند.

بعد موسی می‌گوید هیچ آداب و ترتیبی مجو، هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو؛ کفر تو دین است و دینت نور جان؛ ایمنی و از تو جهانی در امان. ای معاف، یفعل اللّه ما یشاء؛ بی‌محابا رو زبان را برگشا.

شبان گفت: ای موسی از آن بگذشتم. شروع کرد تشکر کردن. گفت اصلاً من از آن مقام رفتم بالاتر. من اکنون در خون دل آغشته‌ام؛ من ز صدر و منتها بگذشتم؛ صد هزاران ساله ز آن‌سو رفته‌ام. تو خیلی کار باحالی کردی اتفاقاً. تازه من رفتم بالاتر از آن حد. از این حرف‌ها رفتم بالاتر. که از این حد هم بالاتر البته هست؛ می‌شود قرآن.

انسان کامل همان صفات خدا را در مقام ظهور دارد؛ فرقش بین واجب و ممکن باقی است. ذات را آن‌چنان که حقّش است نمی‌شود شناخت. «ما عرفناک حق معرفتک، ما عبدناک حق عبادتک» توجیهات مختلف می‌تواند داشته باشد: گاهی ناظر به مراتب است — در مرتبهٔ نازله‌شان مرتبهٔ عالیه را می‌گویند ما نشناختیم — گاهی ناظر به ذات است: ما ذات را نشناختیم.

آینهٔ تمام‌نما، خودِ ذات که نیست. ذات را کلاً بگذار کنار. صفت ذات هم نیست. آن منطقهٔ ممنوعه است. انسان کامل تا جایی پیش می‌رود که بشود خدا؛ تا کجا بشود خدا؟ تا همان‌جایی که نمی‌شود ذات. هر جا تعیّن و شأنی باشد، تا آنجا انسان جا دارد برود.

وقتی همهٔ اسماء پیاده شود، هر حقیقتی در عالم پیاده شود، او سریان وجودی پیدا می‌کند. همهٔ اشیا بلندگوی او می‌شوند. هر تسبیح و حمدی که در عالم رخ می‌دهد، انسان کامل دارد با زبان اشیا می‌گوید. چون سریان حق است، فرق نمی‌کند؛ این سریان انسان کامل است. این شعور در همه جا هست؛ حتی در همهٔ موجودات این شعور را دارند، چون سریان او در همه جاست.


شعور عمومی موجودات: داستان پشه‌های طلاییه

داستانی آقای امجد ده سال پیش برایمان تعریف می‌کرد — شاید بیشتر — که با کاروان‌ها رفته بودند طلاییه. آن موقع مناطق پاکسازی‌نشده و ناجور بود. خورد به شب؛ گفتند کسی نمی‌تواند برود، باید همین‌جا بمانید. خانم‌ها هم دنبالشان بودند.

پرانتز باز: پشه‌هایی آن‌جاها بود که رزمنده‌ها تعریف می‌کردند باورمان نمی‌شد. کنار اروند و کارون پشه‌هایی بود از روی کفش می‌زد. نیشش دریل بود، میخ بود، چه بود؟ یدرک ولا یوصف. یکهو می‌زد و جایش ورم می‌کرد. از روی شلوار لی، از روی کفش می‌زد. چیز عجیبی بود. پرانتز بسته.

پشه‌ها شروع کردند خانم‌ها را اذیت کردن؛ جیغ‌شان رفته بود هوا. آقای امجد گفت من خودم را کردم به پشه‌ها. گفتم پشه‌ها، تو را به خون‌های پاکی که در این منطقه ریخته، امشب دست از سر این خانم‌ها بردارید. دیگر پشه‌ها نزدند.

این می‌شود شعور عمومی موجودات. قیمت خونی که در آن منطقه ریخته شده را این پشه می‌فهمد.

پس مقام محمود را عرض کردیم: همان‌طور که اللّه هر حمدی به او برمی‌گردد، به همان وزن هر حمدی به امام زمان هم برمی‌گردد؛ هر حمدی به انسان کامل هم برمی‌گردد. چون متحد است با همان فیض الهیه. این خلاصهٔ آنچه می‌شد گفت.


خلق و امر در قرآن: آیهٔ پنجاه و چهار اعراف

بحث دیگری که می‌توانیم داشته باشیم راجع به خلق و امر است. در صفحهٔ صد و پنجاه و هفت هست. آیهٔ پنجاه و چهار سورهٔ اعراف. بسم اللّه الرحمن الرحیم.

«إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ ۗ أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ ۗ تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ» (اعراف/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگار شما اللّه است؛ همو که آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر عرش استوا یافت. شب را بر روز می‌پوشاند، در حالی که روز شتابان در پی شب است؛ و خورشید و ماه و ستارگان را مسخّر به امر او ساخت. آگاه باشید که خلق و امر از آنِ اوست. بزرگ و پربرکت است اللّه، پروردگار جهانیان.

ببینید یک بحثی در قرآن هست که خدا شش روزه عالم را خلق کرده. «إن ربکم اللّه الذی خلق السماوات والأرض فی ستة أیام» — پروردگار شما به عنوان ربوبیت همان است که آسمان و زمین را آفرید؛ آسمان و زمین یعنی کل عالم. «فی ستة أیام»: در شش دقت، شش دوره، شش مرحله. حرف‌هایی است. بعد «ثم استوی علی العرش». این «استوی علی العرش» را اگر بخواهید بگویید خدا روی عرش نشسته، می‌شود همان حرف مجسّمه. به همین دلیل باید توضیح داد که این یعنی چه.

عرش یعنی فرمانروایی. «استوی علی العرش» یعنی حکومت را به دست گرفت. بعد از خلق، حکومت را به دست گرفت. حالا عرش چیست؟ کرسی چیست؟

یک موقع وعده کرده بودم عرش و کرسی را بگویم؛ وعده‌ام را باطل می‌کنم — فقط کد می‌دهم؛ می‌ترسم سخت بگذرد. وزارتخانه‌ها و اداره‌ها و مدارس را نگاه کنید: یک سری معلم هستند که در کلاس‌ها کار می‌کنند، تعدادشان زیاد است. می‌رسد دست یک سری کرسی؛ این‌ها می‌شوند دپارتمان‌ها. عرش آن نقطهٔ بلند فرمانروایی است. همه می‌رود زیر پرِ عرش؛ یعنی همه دست مدیر است. مدیر ناظر بر دپارتمان‌هاست. خاک بر سرِ من و تمثیل من — ولی نزدیکش می‌کنیم.

مطالب می‌رسد دست کرسی‌ها: اقتضائات در دپارتمان تعیین می‌شود، برنامه‌ها در دپارتمان تنظیم می‌شود، و همه تحت فرمانروایی صاحب عرش است. این‌ها را در نظام تجلی باید دید. وقتی می‌رسد به کرسی، کرسی همهٔ عالم را در خودش جا می‌دهد. این مناصب اعتباریِ قراردادی نیست که یکی بالا باشد و یکی پایین. اگر بخواهیم خاک بر سر خودمان را کمتر کنیم، می‌گوییم حالت نفس به قوای خودش: نفس اراده می‌کند ببیند، قوای ادراکی می‌بیند؛ نفس اراده می‌کند دست حرکت کند، دست حرکت می‌کند. چه فرمانروایی‌ای بر بدن. این کرسی‌ها همه می‌روند زیر پرِ عرش.

در قواعد فلسفی قاعدهٔ بسیط الحقیقه داریم: بسیط الحقیقه کل الأشیاء؛ و نفس در وحدتش کل القوی است. با بحث «وسع» در قرآن همه‌جا کار داریم: تجلی، شأن و تشأن، همه همین بحثِ وسعه است. عرش بالاترین مقام فرمانروایی بر این عالم است. بیشتر از این شرمنده‌ام؛ همین‌قدر بدانید.

در قرآن یک جا هم بیشتر «کرسی» نیامده؛ همان آیهٔ الکرسی:

«اللَّهُ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ ۚ لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلَا نَوْمٌ ۚ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ ۗ مَن ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ ۚ يَعْلَمُ مَا بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ ۖ وَلَا يُحِيطُونَ بِشَيْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلَّا بِمَا شَاءَ ۚ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ ۖ وَلَا يَئُودُهُ حِفْظُهُمَا ۚ وَهُوَ الْعَلِيُّ الْعَظِيمُ» (بقره/۲۵۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اللّه؛ معبودی جز او نیست؛ زندهٔ پاینده. نه خواب‌آلودگی او را می‌گیرد نه خواب. آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است از آنِ اوست. کیست که نزد او شفاعت کند مگر به اذن او؟ آنچه پیش رویشان است و آنچه پشت سرشان است می‌داند؛ و به چیزی از علم او احاطه نمی‌یابند مگر به آنچه او بخواهد. کرسیِ او آسمان‌ها و زمین را فراگرفته؛ و نگاهداشت آن دو بر او گران نیست. و اوست بلندمرتبهٔ بزرگ.

«وسع کرسیه السماوات و الأرض»؛ تنها جایی که کلمهٔ کرسی در قرآن آمده همین است.

یک بحثی هم در فلسفه هست به نام بسیط الحقیقه. بسیط الحقیقه کل الأشیاء و لیس بشیء منها. حقیقت بسیط همهٔ اشیا هست و هیچ‌کدام از آن‌ها نیست. این همان داخل فی الأشیاء لا بالممازجة است. خدا بسیط است؛ مرکب نیست. اگر بسیط باشد، همه چیز را در خودش دارد بدون این‌که خودش یکی از آن‌ها باشد.

حالا «استوی علی العرش» را بعضی به تدبیر معنا کرده‌اند، بعضی به علم. دو آیه کد می‌دهد. یکی یونس/۳:

«إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الْأَمْرَ ۖ مَا مِن شَفِيعٍ إِلَّا مِن بَعْدِ إِذْنِهِ ۚ ذَٰلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ ۚ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ» (یونس/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگار شما اللّه است که آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر عرش استوا یافت؛ امر را تدبیر می‌کند. هیچ شفیعی نیست مگر پس از اذن او. این است اللّه پروردگار شما؛ پس او را بپرستید. آیا متذکر نمی‌شوید؟

اینجا بعد از استواء می‌گوید «یدبّر الأمر». کد دوم، حدید/۴:

«هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَىٰ عَلَى الْعَرْشِ ۚ يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِي الْأَرْضِ وَمَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا يَنزِلُ مِنَ السَّمَاءِ وَمَا يَعْرُجُ فِيهَا ۖ وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ ۚ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ» (حدید/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید، سپس بر عرش استوا یافت. می‌داند آنچه در زمین فرو می‌رود و آنچه از آن بیرون می‌آید و آنچه از آسمان فرود می‌آید و آنچه در آن بالا می‌رود. و او با شماست هر جا که باشید. و اللّه به آنچه می‌کنید بیناست.

اینجا بعد از استواء می‌گوید «یعلم ما یلج فی الأرض». پس استواء یا به تدبیر برمی‌گردد یا به علم. این دو کد قرآنی است.

و بعد «ألا له الخلق والأمر». این جمله خیلی کلیدی است. خلق مال اوست، امر هم مال اوست. تفصیل قاطع الشرکة: وقتی می‌گوید «له الخلق والأمر»، یعنی خلق یک چیز است، امر چیز دیگر. اگر یک چیز بودند، تفصیل نمی‌داد.


خلق و امر: استعمال عام و استعمال خاص

حالا خلق و امر دو جور استعمال دارد: عام و خاص.

خلق به معنای عام یعنی آفریدن هر چیزی. هر چه هست خدا آفریده. انعام/۱۰۲:

«ذَٰلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ ۖ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۖ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ فَاعْبُدُوهُ ۚ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ» (انعام/۱۰۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این است اللّه پروردگار شما؛ معبودی جز او نیست؛ آفریدگار هر چیز است؛ پس او را بپرستید. و او بر هر چیز وکیل است.

پس خلق عام شامل همه چیز می‌شود؛ حتی مجردات.

امر به معنای عام هم یعنی کار دست خداست. یوسف/۲۱:

«وَقَالَ الَّذِي اشْتَرَاهُ مِن مِّصْرَ لِامْرَأَتِهِ أَكْرِمِي مَثْوَاهُ عَسَىٰ أَن يَنفَعَنَا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَدًا ۚ وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَلِنُعَلِّمَهُ مِن تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ ۚ وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَىٰ أَمْرِهِ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن کس که او را از مصر خرید به همسرش گفت: جایگاهش را گرامی دار؛ باشد که به ما سود رساند یا او را به فرزندی بگیریم. و این‌چنین یوسف را در زمین مکانت دادیم و تا او را از تعبیر خواب‌ها بیاموزیم. و اللّه بر کار خویش چیره است؛ ولی بیشتر مردم نمی‌دانند.

آیه را در سیاقش ببینید. کسی که یوسف را در مصر خرید به زنش گفت: «أکرمی مثواه عسی أن ینفعنا أو نتخذه ولداً» — جایگاهش را مکرم دار، باشد که به ما سود برساند یا او را به فرزندی بگیریم؛ چون قدرت بر ولد نداشتند. بعد خدا می‌گوید ما این‌چنین یوسف را در زمین مکانت دادیم و از تأویل احادیث به او بیاموزیم. آن‌ها یک تلاش گزاف کرده‌اند؛ خدا می‌گوید ببین ما چه کار می‌کنیم. کار دست ماست.

اگر این معنا جا بیفتد که کار دست خداست، خیلی چیزها حل می‌شود؛ خیلی از مسائل اخلاقی آدم حل می‌شود. «واللّه غالب علی أمره»: خدا بر همهٔ امورش غلبه می‌کند. هر کاری و هر دستوری بدهد محقق می‌شود. کسی مانع خدا نمی‌شود؛ چون کسی نیست که اصلاً بخواهد مانع شود.

یک‌وقت عرض شد: اگر خاطره‌ای در ذهنتان بیاورید، انسانی در ذهنتان بیاورید، آیا این‌ها می‌توانند توطئه کنند بر ضد شما؟ بروند پشت درهای بسته آن آدم‌هایی که در ذهنتان آورده‌اید توطئه‌ای بکنند و شما را بزنند زمین؟ اصلاً معنی ندارد. این قدرت را ندارند. «واللّه غالب علی أمره ولکن أکثر الناس لا یعلمون». امر اینجا به معنای عام است: کار؛ کار خدا.

حالا خلق خاص و امر خاص. خلق خاص یعنی عالم ماده؛ عالم قابلیت؛ عالم تدریج. چیزی که پیشینه دارد، ماده‌ای دارد، تدریجاً می‌شود. امر خاص یعنی بدون پیشینه؛ «کن فیکون». ملائکه و روح از عالم امرند.

یس/۸۲:

«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ» (یس/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کار او جز این نیست که چون چیزی را بخواهد، به آن بگوید باش؛ پس می‌شود.

بقره/۱۱۷:

«بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ» (بقره/۱۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پدیدآورندهٔ آسمان‌ها و زمین است؛ و چون امری را حکم کند، جز این نیست که به آن بگوید باش؛ پس می‌شود.

آل عمران/۴۷ هم همین مضمون را دارد:

«قَالَتْ رَبِّ أَنَّىٰ يَكُونُ لِي وَلَدٌ وَلَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ ۖ قَالَ كَذَٰلِكِ اللَّهُ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ ۚ إِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ» (آل‌عمران/۴۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، چگونه مرا فرزندی باشد در حالی که بشری به من دست نزده؟ گفت: چنین است؛ اللّه هر چه بخواهد می‌آفریند. چون امری را حکم کند، جز این نیست که به آن بگوید باش؛ پس می‌شود.

معجزهٔ عصای موسی را دقت کنید. عصا تبدیل به اژدها می‌شود. این فرایند در عالم خلق هزار سال طول می‌کشد: چوب بپوسد، خاک شود، گیاه شود، حیوان شود. در معجزه این فرایند هزارساله در کسری از ثانیه رخ می‌دهد. این هنوز آنیِ عالم امر نیست. عالم امر «کن فیکون» است؛ بدون پیشینه. معجزه فشرده‌سازی فرایند خلق است، نه ورود به عالم امر محض. زمان را جمع کرده‌اند؛ ماده و قابلیت هنوز در کار است. امر محض پیشینه نمی‌خواهد.

یک عبارت راجع به تسبیح و تقدیس ملائکه مانده بود؛ وسط بحث اسماء واانداخته بودیم. وقتی خلق این‌گونه باشد و امر آن‌گونه، معنی تسبیح و تقدیس روشن‌تر می‌شود: ملائکه از عالم امرند و تسبیح و تقدیس‌شان از سنخ امر است، نه از سنخ تدریجِ مادی.

سحرهٔ فرعون چه کار می‌کردند؟ طه/۶۶:

«قَالَ بَلْ أَلْقُوا ۖ فَإِذَا حِبَالُهُمْ وَعِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِن سِحْرِهِمْ أَنَّهَا تَسْعَىٰ» (طه/۶۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: بلکه شما بیندازید. ناگاه ریسمان‌ها و عصاهایشان از سحرشان چنین به نظرش آمد که می‌دوند.

«یخیّل إلیه من سحرهم أنّها تسعى». تصرف در تخیّل است. قوای روح از عالم امر است. ساحر در قوهٔ خیال تصرف می‌کند؛ واقعیت خارجی را عوض نمی‌کند. عصای موسی واقعیت را عوض کرد.

آل عمران/۵۹:

«إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِندَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ ۖ خَلَقَهُ مِن تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ كُن فَيَكُونُ» (آل‌عمران/۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مثل عیسی نزد اللّه مثل آدم است: او را از خاک آفرید، سپس به او گفت باش؛ پس شد.

دقت کنید: «خلقه من تراب» — این خلق است؛ ماده و پیشینه. «ثم قال له کن فیکون» — این امر است؛ روح. جسم از عالم خلق، روح از عالم امر.

حجر/۲۹ — و نظیرش ص/۷۲:

«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ» (حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را راست کردم و در او از روح خود دمیدم، برایش سجده‌کنان بیفتید.

اسراء/۸۵:

«وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ ۖ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَمَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» (اسراء/۸۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از تو دربارهٔ روح می‌پرسند. بگو: روح از امر پروردگار من است؛ و از دانش جز اندکی به شما داده نشده.

پس روح از عالم امر است. ملائکه هم از عالم امرند.

قدر/۴:

«تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ» (قدر/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان و روح در آن شب به اذن پروردگارشان از هر امری فرود می‌آیند.

معارج/۴:

«تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ» (معارج/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرشتگان و روح به سوی او بالا می‌روند در روزی که اندازه‌اش پنجاه هزار سال است.

انبیاء/۷۳:

«وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلَاةِ وَإِيتَاءَ الزَّكَاةِ ۖ وَكَانُوا لَنَا عَابِدِينَ» (انبیاء/۷۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنان را امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت می‌کنند؛ و به ایشان انجام خیرات و برپاداشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم؛ و برای ما عبادتگر بودند.

هدایت به امر ما؛ هدایت باطنی. نه هدایت تدریجیِ نوح که نهصد و پنجاه سال قومش را دعوت کرد. عنکبوت/۱۴:

«وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَىٰ قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا فَأَخَذَهُمُ الطُّوفَانُ وَهُمْ ظَالِمُونَ» (عنکبوت/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به راستی نوح را به سوی قومش فرستادیم؛ پس در میانشان هزار سال مگر پنجاه سال درنگ کرد؛ آن‌گاه طوفان آنان را فروگرفت در حالی که ستمکار بودند.

هدایت امری، هدایت باطنی امام است. فاطر/۱۰:

«مَن كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا ۚ إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَالْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ ۚ وَالَّذِينَ يَمْكُرُونَ السَّيِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ ۖ وَمَكْرُ أُولَٰئِكَ هُوَ يَبُورُ» (فاطر/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که عزت می‌خواهد، عزت یکسره از آنِ اللّه است. سخن پاک به سوی او بالا می‌رود و عمل صالح آن را بالا می‌برد. و کسانی که بدی‌ها را نیرنگ می‌کنند عذابی سخت دارند؛ و نیرنگ آنان تباه می‌شود.

نماز و روزهٔ مقبول پشت قافله‌سالار امام زمان بالا می‌رود. «إلیه یصعد الکلم الطیب والعمل الصالح یرفعه». عمل صالح را چه کسی بالا می‌برد؟ قافله‌سالار.

بقره/۱۲۴:

«وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ۖ قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» (بقره/۱۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگار ابراهیم را به کلماتی آزمود و او آن‌ها را به انجام رساند، گفت: من تو را برای مردم امام قرار می‌دهم. گفت: و از نسل من؟ گفت: عهد من به ستمکاران نمی‌رسد.

اسراء/۷۱:

«يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ ۖ فَمَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَأُولَٰئِكَ يَقْرَءُونَ كِتَابَهُمْ وَلَا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا» (اسراء/۷۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که هر گروهی از مردم را با امامشان فرامی‌خوانیم. پس هر که نامه‌اش به دست راستش داده شود، آنان نامه‌شان را می‌خوانند و به اندازهٔ رشتهٔ هستهٔ خرمایی ستم نمی‌بینند.

نماز اول وقت یعنی اقتدای باطنی به امام زمان. لازم نیست اتصال فیزیکی به حرمین. شما اگر اول وقت بایستید، دارید به همان قافله‌سالار اقتدا می‌کنید؛ عملتان پشت سر او بالا می‌رود. اتصال فیزیکی به حرمین شرط این اقتدا نیست.

صاحب الأمر دو معنا می‌تواند داشته باشد و هر دو درست است: فرمانروای عالم — کسی که امر در دست اوست — و صاحبِ عالم امر؛ یعنی مرتبط با همان عالمی که ملائکه و روح از آن‌اند و هدایت باطنی از آن جاری می‌شود. امام «یهدون بأمرنا» است؛ نه این‌که فقط با زبانِ تدریجیِ نهصد و پنجاه ساله دعوت کند.


روش تفسیری: مسدد به براهین عقلی و جمع استعمالات

روش تفسیری‌ای که باید داشت این است: مسدد به براهین عقلی، به‌علاوهٔ جمع استعمالات. خلق عام شامل مجردات هم هست. امر خاص زیرمجموعهٔ خلق عام است. علامه طباطبایی تفکیک اصطلاح عام و خاص را کرده. بعضی اعتراض کرده‌اند که «روح شیء است پس خلق است»؛ این نفهمیدن علامه است. روح در استعمال عام شیء است و داخل خلق عام؛ در استعمال خاص از عالم امر است.

فصلت/۱۲:

«فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَأَوْحَىٰ فِي كُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا ۚ وَزَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَحِفْظًا ۚ ذَٰلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ» (فصلت/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آن‌ها را هفت آسمان در دو روز به انجام رساند و در هر آسمانی امرش را وحی کرد. و آسمان دنیا را به چراغ‌هایی آراستیم و نگاهداشتیم. این تقدیر عزیز داناست.

«أوحی فی کل سماء أمرها»؛ هر آسمانی امر خودش را دارد.


حمل عرش و حمل تورات

حمل عرش. حاقه/۱۷:

«وَالْمَلَكُ عَلَىٰ أَرْجَائِهَا ۚ وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ» (حاقه/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرشته بر کناره‌های آن است؛ و عرش پروردگارت را در آن روز هشت تن بالای سرشان حمل می‌کنند.

حمل به وزان حامل است. جمعه/۵:

«مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا ۚ بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ ۚ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ» (جمعه/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مثل کسانی که تورات بر آنان بار شد سپس آن را حمل نکردند، مثل خری است که کتاب‌هایی را حمل می‌کند. چه بد است مثل قومی که آیات اللّه را تکذیب کردند. و اللّه قوم ستمکار را هدایت نمی‌کند.

حمل جلد غیر از حمل محتواست. قرآن را شب قدر روی سر می‌گذارند؛ مثل کاتالوگ لباسشویی که روی ماشین بگذاری. باید پیاده شود. حمل عرش هم به وزان حامل است: حامل چه ظرفیتی دارد، حملش همان است.

اگر کسی بپرسد خلق عام و امر خاص چه نسبتی با هم دارند، جواب روشن است و لازم نیست بحث را سنگین‌تر از حد خودش کنیم. اگر سنگین است بگویید سنگین است؛ مهم این است که مطلب فهمیده شود، لااقل بخشی از آن. خلق خاص زیرمجموعهٔ خلق عام است. امر خاص هم زیرمجموعهٔ خلق عام است. نه این‌که امر و خلق یکی باشند. در اطلاق خاص‌شان کلاً جدا هستند: خلق خاص عالم ماده و تدریج و قابلیت است؛ امر خاص «کن فیکون» و بدون پیشینه است. در اطلاق عام، «خالق کل شیء» یعنی آفرینندهٔ همه چیز است: هم موجودات مجرد را می‌آفریند هم موجودات مادی را. کسی اگر بگوید موجود مجرد را خلق نمی‌کند، امر می‌کند، با «کن» به وجود می‌آورد — درست است در اصطلاح خاص؛ ولی در اصطلاح عام، همان امر هم داخل خلق عام است. این همان تفکیکی است که علامه کرده و اگر کسی نفهمد، گیر می‌افتد که «روح شیء است پس خلق است، پس چرا گفتی از امر است».

یک صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.


سجود جسمانی و سجود نفسانی در غرر الحکم

از غرر، صفحهٔ صد و هفتاد و پنج، روایتی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام هست که سجود را دو لایه می‌کند. اگر ما یک خلق داریم و یک نفحهٔ الهی، همین دو لایه در سجده هم هست.

سجود جسمانی این است:

«السُّجُودُ الْجِسْمَانِيُّ: وَضْعُ الْجِبَاهِ عَلَى التُّرَابِ وَاسْتِقْبَالُ الْقِبْلَةِ بِالرُّكْبَتَيْنِ وَأَطْرَافِ الْقَدَمَيْنِ مَعَ خُشُوعِ الْقَلْبِ وَإِخْلَاصِ النِّيَّةِ» (غرر الحكم، ص ۱۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سجود جسمانی آن است که پیشانی‌ها را بر خاک بگذاری و با دو زانو و اطراف قدم‌ها رو به قبله بایستی، همراه با خشوع قلب و اخلاص نیت.

این لغات کریمهٔ «وجه» را آدم روی خاک می‌گذارد؛ تازه می‌نشیند رو به قبله؛ استقبال زمین می‌کند؛ با خشوع قلب و اخلاص نیت. این مال سجود جسمانی است. بدن از عالم خلق است؛ همین بدن باید روی خاک بیاید.

از سجود نفسانی:

«السُّجُودُ النَّفْسَانِيُّ: فَرَاغُ الْقَلْبِ مِنَ الْفَانِيَاتِ، وَالْإِقْبَالُ بِالْهِمَّةِ عَلَى الْبَاقِيَاتِ، وَخَلْعُ الْكِبْرِ وَالْحَمِيَّةِ، وَقَطْعُ الْعَلَائِقِ الدُّنْيَوِيَّةِ، وَالتَّحَلِّي بِالْأَخْلَاقِ النَّبَوِيَّةِ» (غرر الحكم، ص ۱۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سجود نفسانی آن است که دل از فناپذیرها خالی شود، همت به سوی ماندنی‌ها روی آورد، کبر و حمیت از دوش بیفتد، علاقه‌های دنیوی بریده شود، و آدم به اخلاق نبوی آراسته گردد.

این سجدهٔ نفس به درد مقاصد دیگر هم می‌خورد. در فقه یک بحث دارید به نام «تخلی»؛ یعنی همین قضای حاجتی که می‌شود کرد. در عرفان هم بحثی هست به نام تخلی. این قضای حاجت عرفانی است. بحث تخلی را به همین وزان، مال روح می‌کنند و مقدم بر تحلیه است. در همین روایت دیدید: اول فراغ القلب من الفانیات، بعد «والتحلی بالأخلاق النبویة». اول خالی کن، بعد بیار. تخلی مقدم بر تحلیه است.


تمثیل دستشویی: اضطراب جسم و اضطراب روح

مجلس محترم است، ولی یک مثال یادم بزنید خوب است. در همین بحث تخلی دیده‌اید که به دلیل وجود مزاج سالم جسمانی، مواد زائد و این چیزهای زهرماری از بدن دفع می‌شود. حالا فرض کنید این دفع می‌خواهد بشود از بدن. دیده‌اید پشت دستشویی گیر کرده‌اید، خیلی تنگتان گرفته، و آن هم سرِ صبر دارد؛ هرچه می‌کنید، هرچه التماس می‌کنید.

یک اضطراب آدم را می‌گیرد. یک ورجه و ورجه‌ای او را می‌گیرد. این اضطراب به دلیل وجود چیزهایی است که مناسبت با جسم او ندارد و توی جسمش هست. حتی می‌بینید ممکن است بدود — بدون جهت می‌دود ها. به جهت خاصی نمی‌دود. هرچه پشت دستشویی است بالا و پایین می‌پرد؛ این‌ور می‌کند خودش را، آن‌ور می‌کند. دارد بی‌جهت می‌دود. این مال تخلی طبیعی آدم است.

وقتی اضطراب می‌گیرد، اصلاً هیچ حرف دیگری هم نمی‌تواند گوش کند. شما بیایید به او بگویید: بیا یک مطلب عمیق برایت بگویم الان. اصلاً من حرف نمی‌فهمم الان. گوش و چشم دربسته می‌شود. آنجا جای استدلال نیست. این باید از بدنش بیرون برود.

همین را در مورد روح داریم. ما مزاج سالم روحانی داریم؛ مگر این‌که طرف در شرف موت قرار بگیرد — و این عمومی نیست. به دانشجویان می‌گوییم: آقا این‌قدر نگویید مزاج خراب شده، مزاج خراب شده. مزاج‌های روحانی سالم است مگر این‌که در شرف موت قرار بگیرد.

حالا به قول یک ترکی بهش می‌گفت «دکاترلر»: دکتر را جمع بسته، بعد یک «لر» ترکی هم گذاشته. دکاترلر هستند اینجا که خودشان توضیح بدهند. دکتر امران هم داریم، طب هم داریم. این‌ها باید توضیح بدهند که مرده‌ها و محتضران را باید شکم‌هاشان را مالش داد تا بیاید بیرون. یعنی مزاجشان خراب شده، به هم ریخته.

شما که این کارها را نکرده‌اید، ولی ما به فضل خدا کرده‌ایم. پدر ما جلوی خودمان به رحمت خدا رفت؛ اواخر باید این کارها را می‌کردیم. هفتهٔ آخر کار ما همین بود: باید با مالش شکم درمی‌آوردیم. این مال مزاج به‌هم‌ریخته است.

ولی مزاج روحانی ما سالم است. وقتی سالم است، وقتی این زهرمایه توش قرار گرفته، اضطراب می‌گیرد ما را. روحِ «نفخت فیه من روحی» این آلودگی را پس می‌زند. پس می‌زند، اضطراب می‌گیرد، افسردگی می‌گیرد.


تنها نسخهٔ زندگی: ألا بذکر اللّه تطمئن القلوب

این‌که می‌فرماید:

«الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آورده‌اند و دل‌هاشان به ذکر خدا آرام می‌گیرد. آگاه باشید که دل‌ها تنها به ذکر خدا آرام می‌گیرد.

این نسخهٔ وحیده است. تنها نسخهٔ زندگی در این عالم است. یک نسخه بیشتر برای زندگی در این عالم وجود ندارد: «ألا بذکر اللّه تطمئن القلوب». وگرنه این‌ها پیش آدم باشد، مزاج «نفخت فیه من روحی» آدم پس می‌زند این‌ها را. پس می‌زند، اضطراب می‌گیرد، افسردگی می‌گیرد.

این پایهٔ انسان‌شناسی است؛ پایهٔ خیلی چیزهاست. بعد می‌روید پیش روان‌پزشک؛ روان‌پزشک برمی‌دارد قرص می‌دهد. روان‌پزشک برمی‌دارد یک نجاست‌های جدید هم وارد می‌کند. مثل بحث اعتماد به نفس. می‌خواهد با این نجاست جدید ما را سرپا نگه دارد. حالا که افسرده شدیم، حالا که اضطراب گرفتیم، می‌خواهد با یک نجاست جدید توی بدن ما وارد کند تا سرحال بیاییم. بگویند حالا شما با یک اعتماد به نفسی… این اعتماد به نفس که غرور تولید می‌کند، باز خودش است.

آن چیزی که در روایات هست، «ثقت بنفسک» است. این یکی از نجس‌ترین واژه‌های روایی است. ثقت بنفسک؛ اعتماد به نفس. و در مقابلش فکر نکنید افسردگی است. در مقابلش ثقت باللّه است:

«الثِّقَةُ بِاللَّهِ ثَمَنٌ لِكُلِّ غَالٍ وَسُلَّمٌ إِلَى كُلِّ عَالٍ» (غرر الحكم / منسوب به امیرالمؤمنین علیه‌السلام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اعتماد به خدا بهای هر چیز گرانبهاست و نردبان رسیدن به هر بلندی.

ثمن لکل غال و سلم إلی/علی کل عال. برای هر چیز گرانبهایی بهاست و نردبان ترقی و هر نقطهٔ بلندی همین است.

اگر این نجاست جدید را — اعتماد به نفس را — برای فرار از دقیقاً همین مسائلی که برای نفس به وجود می‌آید و این اضطراب‌ها وارد کنید، راه دیگری وجود ندارد جز ذکر. وقتی این آلودگی‌ها هست، وقتی حرف قرآن می‌آید، مثل همان آدم مضطرب پشت دستشویی است که حرف نمی‌تواند گوش کند، حرف نمی‌تواند بفهمد، تحلیل نمی‌تواند پیدا کند. آقا حالا بیا هی به او حرف بزن. نمی‌شود؛ چون مضطرب شده. یا باید این شکوفایی در نفس پیدا شود و آن‌ها را بگذارد کنار.


دانشجویی که همهٔ فرقه‌ها را تا ته رفته بود

یکی از دانشجویان همین چند روز پیش مرا کشید کنار. گفت: آقا ما اهل همهٔ فرقه‌ای بودیم؛ یعنی همه کار می‌کردیم تا تهش. خب این همین‌جوری اضطراب به اضطرابش افزوده می‌شد. می‌خواهد اضطرابش را چطور حل کند؟ می‌رود یک کار خلاف دیگر می‌کند. نوع کار خلاف را عوض می‌کند یا نوع عقاید خلاف را عوض می‌کند. یک خلاف دیگر می‌کند. این درست نمی‌کند.

بعدش به فضل خدا، به فضل قرآن و کرامت قرآن، قرآن در او مؤثر افتاده بود. گفت همه چیز را ول کردم. آقا الان می‌ترسم. می‌ترسم از چه؟ الان یک چیزی دارم، یک لذتی دارم می‌چشم که می‌فهمم آن موقع توی چه کثافتی بودم. یعنی الان لذتی می‌برم از این‌که دارم می‌آیم مسجد، از این‌که دارم نماز می‌خوانم، از این‌که آن کارها را نمی‌کنم. یک لذتی دارم می‌برم. می‌گویم تا حالا توی چه کثافتی بودم. می‌ترسم برگردم. نکند من برگردم یکهو.

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

یک چیزی به گوش جان من آمد که دیگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم.

نسخهٔ آخر علاوه ذکر اللّه است. لذا من نمی‌خواهم فتوا بدهم پیش روان‌پزشک بروید یا نروید، قرص بخورید یا نخورید؛ به من ربطی ندارد این چیزها — گرچه نظر خاصی دارم راجع به این مباحث.


توکل و قطع قرص: و من یتوکل علی اللّه فهو حسبه

یک موقع به یک نفر در همین جلسات — کسی که قرص‌های ضدافسردگی می‌خورده — یکهو ول کرده. گفته: عه؛ فهو حسبه. از ذکر اللّه اوج می‌گرفته و:

«وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ ۚ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ ۚ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا» (طلاق/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از جایی که گمان نمی‌برد روزی‌اش می‌دهد. و هر که بر خدا توکل کند، او او را بس است. خدا کار خود را به انجام می‌رساند. به راستی خدا برای هر چیز اندازه‌ای نهاده است.

پس توکل. همه به او گفته‌اند اوضاعت به هم می‌ریزد، داغون می‌شوی. گفته به فضل خدا الان چند ماهه لب به قرص نزده‌ام؛ هیچ طوری هم نشده. این خدا برای خودش آثار دارد. ذکر خدا برای خودش آثار دارد. حتی آثار بدنی دارد.

من فتوا نمی‌دهم قرص بخورید یا نخورید. نظر خاصی دارم، ولی فتوا نمی‌دهم. فقط این را بدانید: نسخهٔ آخر ذکر اللّه است.


نخودکی در صحن گوهرشاد: ذکر خدا اندازهٔ نیم‌سیر زغال

یک موقع داستان آقای نخودکی را شنیدید در حرم امام رضا. این علمای ابرار گاهی اوقات یک شبی در سجده‌اند، یک شبی راکع‌اند، یک شبی ساجدند، یک شبی در قنوت‌اند. یک شب توی همین صحن گوهرشاد بوده، ایستاده بوده، و آن شبش در رکوع بوده. آن‌قدر برف پشت آقای نخودکی جمع می‌شود. بعد یک نفر می‌آید بعد از نماز می‌گوید: شما سردتان نشد؟ می‌گوید: ذکر خدا اندازهٔ نیم‌سیر زغال گرم نمی‌کند؟

ذکر خدا اندازهٔ نیم‌سیر زغال گرم نمی‌کند. بله؛ دیگر برف گرم است. من واقعاً گرمم توی این ماجرا. یعنی ذکر اللّه خودش حرارت دارد. حتی گاهی اوقات این اثرها را می‌گذارد.


آتش‌سوزی‌های مکرر عرفات

حالا من یک چیزهایی آدم می‌ترسد بگوید شما تعبیر کنید. خیلی از عرفای بزرگ می‌گویند این آتش‌سوزی‌های مکرری که در عرفات می‌شود به خاطر ذکر اللّه است. مکرر آتش‌سوزی می‌شود توی عرفات به خاطر ذکر اللّه. یعنی بس که ذکر اللّه آنجا قوی است و بس که اتصال قوی است، حرارت بالا می‌رود. میزان حرارت که بالا می‌آید پارچه‌ها را می‌سوزاند.

تعبیر نکنید ها. نمی‌فهمید دیگر این را نمی‌فهمید. این دقیقاً آثار می‌گذارد. این‌که قید در عالم شهادت تأثیر می‌گذارد، این قطعی است. قید و ذکر در عالم شهادت اثر بدنی دارد؛ این را انکار نکنید. حالا من نمی‌خواهم بگویم فتوای قرص بخورید یا نخورید. ولی یک چیزی بدانید: نسخهٔ آخر ذکر اللّه است.


سجود نفسانی به تفصیل: فانیات، باقیات، کبر، علاقه

برگردیم به سجود نفسانی. «فراغ القلب من الفانیات» یعنی هرچه می‌بینی فانی است. چه فانی است؟ هرچه می‌بینی آنجا به دردت نمی‌خورد. یعنی می‌بینی در محاسبات آن‌ور به هیچ دردی نمی‌خورد این‌ها. این‌که قدمم چقدر است، خوشگل هستم یا نیستم، حافظه‌ام زیاد است یا کم — این‌ها فراغ القلب من الفانیات است. این نجاست است؛ به قول آقای امجد. البته آقای امجد نمی‌تواند بگوید نجاست؛ ما دهن او را چاک می‌دهیم. حالا آقای خامنه‌ای که دارند این حرف‌ها را… این نجاست‌ها فراغ القلب من الفانیات.

این چیزهای بی‌خود؛ دیده‌اید یکی می‌خواهد رکورد گینس خودش را ثبت کند؛ همان فلفل‌ها را می‌مالد پشت چشم. اصلاً آدم غصهٔ عرض امانت را می‌خورد که این امانت الهی ببین به چه گندی کشیده شده که دارد می‌خواهد رکورد ثبت کند که من این‌ها را کشیدم پشت چشمم، فلفل‌ها و این‌ها. این می‌شود رکورد ثبت کند.

و «الإقبال بالهمة علی الباقیات»: شروع کند همت را با نهایت همت بر باقیات بگذارد؛ و آن چیزهایی که باقی است: وجه اللّه، اعمال صالح، کلمهٔ طیبه، نیت خالصه. همت را روی این‌ها پافشاری کند.

و «خلع الکبر والحمیة»: این کبر و حمیت و تعصبات جاهلی را هم بگذارد کنار.

و «قطع العلائق الدنیویة»: این علاقهٔ دنیوی را هم از خودش قطع کند. همین چیزهایی که بخواهد خودش را وصل کند.

یک کسی مثال خوبی می‌زد. رفته بودیم دانشگاه American نماز می‌خواندیم؛ یک آخوندی صحبت می‌کرد، مثال جالبی می‌زد. گفت: شما این چسب را بگذارید کف دستتان، بخواهید بکنید چقدر راحت کنده می‌شود. حالا بگذارید یک جای پرمو، بخواهید بکنید: مو به مو درد می‌گیرد.

مرگ همین است. اگر چیزی نباشد، هیچ تعلقی نباشد، می‌کَنَند سریع تمام می‌شود می‌رویم آن‌ور. ولی اگر این علاقهٔ دنیوی باشد، مو به مو درد می‌گیرد موقع مرگ. یعنی بخواهند این‌ها را بکنند، بخواهند یکی‌یکی این‌ها را بکنند، مو به مو درد می‌گیرد.

آن‌موقع که تخلیه کرد خودش را، بحث تخلیه و تخلی رخ داد، آن‌موقع اصلاً قرآن بخواند همین‌جوری درک می‌کند، همین‌جوری عشق می‌کند، همین‌جوری لذت می‌برد، همین‌جوری از زندگی لذت می‌برد. می‌بینی هیچ چیزی به طمأنینهٔ قلب لطمه نمی‌زند. هیچ مصیبتی به طمأنینهٔ قلب لطمه نمی‌زند. این نسخهٔ آخر است.


حدیث قدسی مرضت و أمر بین أمرین — تکمیل بحث توحید

برای این‌که حلقهٔ تشبیه و تنزیه بسته شود، دو نقل را که در میانهٔ جلسه به آن اشاره شد، با متن عربی‌اش هم بگذاریم. حدیث قدسی «مرضت فلم تعدنی»:

«يَا ابْنَ آدَمَ، مَرِضْتُ فَلَمْ تَعُدْنِي. قَالَ: يَا رَبِّ كَيْفَ أَعُودُكَ وَأَنْتَ رَبُّ الْعَالَمِينَ؟ قَالَ: أَمَا عَلِمْتَ أَنَّ عَبْدِي فُلَانًا مَرِضَ فَلَمْ تَعُدْهُ؟ أَمَا عَلِمْتَ أَنَّكَ لَوْ عُدْتَهُ لَوَجَدْتَنِي عِنْدَهُ» (حدیث قدسی؛ قریب به مضامین کافی و منابع فریقین)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پسر آدم، بیمار شدم و عیادتم نکردی. گفت: پروردگارا، چگونه تو را عیادت کنم در حالی که تو پروردگار جهانیانی؟ فرمود: آیا ندانستی که بندهٔ من فلان کس بیمار شد و عیادتش نکردی؟ آیا ندانستی که اگر عیادتش می‌کردی مرا نزد او می‌یافتی؟

خدا می‌گوید من مریض شدم. یعنی تو مریض هم می‌شوی؟ می‌گوید این ولیّ من مریض می‌شود، من مریض می‌شوم. چون در ولیّ کامل آن جسمِ قلب تامّه است.

و «أمر بین أمرین» هم که گفتیم ملکهٔ وسطاست، نه التقاط جاهایی جبر و جاهایی تفویض:

«لَا جَبْرَ وَلَا تَفْوِيضَ وَلَكِنْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْنِ» (کافی، کتاب التوحید؛ از امام صادق علیه‌السلام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نه جبر است و نه تفویض؛ بلکه امری است میان دو امر.

کلاً یک ملکهٔ وسطاست که نه جبر است نه تفویض؛ عقل‌ها در فهم همین ملکه می‌سوزد. حد تعطیل و حد تشبیه را هم همین‌گونه خارج کن. باب کافی همین را می‌گفت: می‌شود به خدا گفت شیء، به شرط آن‌که از حد تعطیل و حد تشبیه خارجش کنی.


دعا و حسن ختام جلسه

خداوندا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. خداوند، دل‌های ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل‌بیت قرار بده. هر کاری که به یاد نام تو آغاز می‌کنیم، نهایت تلاش و اخلاص ما را مورد قبول بفرما. هر حسنه‌ای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ و حمایت و تأیید بفرما. همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذوی‌الحقوق، پدران، مادران، معلمان‌مان را همه‌شان را سر سفرهٔ بیکران امیرالمؤمنین مهمان بفرما. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. مقام شهدا را عالی فرما و ما را هم به ایشان ملحق بفرما. مقام ما را برتر از شهدای خودمان قرار بده؛ ما را به کاروان ایشان برسان.

الفاتحة مع الصلاة.


پاورقی توضیحی: متن این درس‌گفتار بر پایهٔ پیاده‌سازی صوتی (ASR) گفتار شفاهی استاد ویرایش و به نثر کتابی تنظیم شده است. ترجمه‌های ذیل عبارات عربی توسط مدل افزوده شده و سخن مستقیم استاد نیست. متن عربی آیات از رسم عثمانی منابع معتبر (tanzil / quran.com) نقل شده است. پرسش‌وپاسخ حاضران و گفت‌وگوهای سالن حذف گردیده؛ پاسخ‌های خودِ استاد به پرسش‌های درسی نگاه داشته شده است. بخش Segments پیاده‌سازی در این فایل نیست.