یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده، مداخلات صوتی محیطی و پرسشوپاسخ حاضران حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (قرائت عثمانی، tanzil / quran.com) درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.
آغاز جلسه، عذر تأخیر و تلاوت آیات تعلیم اسماء و سجده
أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَبِكَ نَسْتَعِينُ. صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شفاعت و تکریم شهدا، روح حضرت امام، همهٔ درگذشتگان، اولیا، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
با عرض معذرت از دوستان: بنده دیشب در قم بودم و همین صبح، همین الان، از قم رسیدهام؛ زودتر از این نتوانستم حاضر شوم. بروید صفحهٔ ششم.
أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ.
«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (بقره/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [خدا] همهٔ نامها را به آدم آموخت؛ سپس آنها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست میگویید، مرا از نامهای اینها خبر دهید.»
«قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ» (بقره/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: «منزهی تو! ما را دانشی جز آنچه به ما آموختهای نیست؛ بیتردید تو خود دانای حکیمی.»
«قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَائِهِمْ ۖ فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسْمَائِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ» (بقره/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: «ای آدم، آنان را از نامهایشان آگاه کن.» و چون آنان را از نامهایشان خبر داد، فرمود: «آیا به شما نگفتم که من نهانِ آسمانها و زمین را میدانم، و آنچه را آشکار میکنید و آنچه را پنهان میداشتید میدانم؟»
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ» (بقره/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده کنید»، پس سجده کردند جز ابلیس که سر باز زد و تکبر ورزید و از کافران شد.
صلواتی عنایت بفرمایید: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
سه بحث است که به ترتیب در همین آیات طرح میشود: نخست بحثِ جعل خلافت؛ سپس بحثِ تعلیم اسماء؛ و بعد از آن، بحثِ سجدهٔ ملائکه بر آدم. ترتیب هم دقیقاً همین است. طرحِ خلافت و خلیفهگی بعد از آن میآید که تعلیم اسماء انجام شود؛ یعنی اسماء تعلیم شود، و همین تعلیم سرِّ خلافت است، و همین است که پس از آن ملائکه باید بر آدم سجده کنند.
عالم خلق و عالم امر؛ مُبدَعات و سرِّ «سبّوح قدّوس»
اگر خاطرتان باشد، بحث عالم خلق و عالم امر را در انتهای جلسهٔ گذشته عرض کردیم. آن عالمی که موسوم به عالم امر است، اصطلاحاً عالم مُبدَعات نامیده میشود. مُبدَعات از ریشهٔ ابداع است. در آنجا ابداع رخ میدهد. اینگونه نیست که با یک پیشینه و با یک ماده، ماده بخواهد حرکتی کند و مراحلی طی شود تا شیء ایجاد گردد. به امر، به صرفِ امرِ «کُن»، شیء ایجاد میشود:
«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَن يَقُولَ لَهُ كُن فَيَكُونُ» (یس/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کار او چون چیزی را اراده کند تنها این است که به آن بگوید: «باش»، پس میشود.
این عالم مُبدَعات از عوالمِ بالای این عالم محسوب میشود. شیئی که در آن عالم موجود میشود، بدون نقائص امکانی موجود میشود. به گونهای ایجاد میشود که هرآنچه باید داشته باشد، دارد. از این نقائص امکانی منزّه است.
سرِّ اینکه آن عوالمِ بالا حرفشان «سبّوحٌ قدّوس» است — یعنی بحث تصفیه و تنزیه خدا — همین است: چون متعلق به عالم امرند. وقتی خودشان در مرحلهای ایجاد شدهاند که منزّه از نقائص امکانی ایجاد شدهاند، حرفشان هم حرف همان مرحله است: خدا منزّه است، خدا منزّه است، خدا منزّه است؛ خدا منزّه از همهٔ این نقائص است. به همین جهت است که از ملائکه به نام تصفیه و تقدیس، به نام سبّوح قدّوس، یاد میشود: چون متعلق به عالم امرند.
این بحث سبّوحقدّوس بودنشان بود. اما این تسبیح و تحمیدی که در قرآن ذکر شده، مطلب دیگری است.
تسبیحِ همراه با تحمید در سورهٔ اسراء
بیایید سورهٔ مبارکهٔ اسراء را. آیهٔ چهلوچهار، صفحهٔ دویستوهشتادوشش. أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ.
«تُسَبِّحُ لَهُ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِيهِنَّ ۚ وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَٰكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ ۗ إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا» (اسراء/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آسمانهای هفتگانه و زمین و هر که در آنهاست تسبیح او میگویند؛ و هیچ چیزی نیست مگر اینکه با ستایش او تسبیح میگوید، ولی شما تسبیح آنها را درنمییابید؛ بهراستی او همواره بردبار و آمرزنده است.
همهٔ السماوات السبع و زمین و هرچه در آن است، همه تسبیح خدا میگویند. بعد به صورت کلی میفرماید این تسبیح به همراه تحمید است. تسبیحِ همراه با تحمید را آنقدر در ارکان مختلف دین میبینید: «سُبْحَانَ رَبِّيَ الْأَعْلَىٰ وَبِحَمْدِهِ»، «سُبْحَانَ رَبِّيَ الْعَظِيمِ وَبِحَمْدِهِ». هی اینها را تسبیح میگویید همراه با «بحمده»اش.
اگر بخواهیم خلاصه بگوییم و خیلی وارد جزئیات نشویم، مطلب این است: آن موجود نقص را پیش حضرت حق میبرد تا این نقص دقیقاً تکمیل شود. همین که نقص را پیش کسی میبرد، اجمالاً میگوید تو از این نقص خالی هستی. اگر من پیش استادی بروم و شروع به سؤال کردن کنم، دارم اجمالاً میگویم آنچه را من نمیدانم، تو میدانی. وقتی نقص را پیش حضرت حق میبرد تا جبران شود، این همان تسبیح است. و وقتی آن نقص برطرف میشود و مرتفع میگردد و تکمیل میشود، تحمید به همراه دارد. چرا؟ چون حمد در مقابل نعمت است. اگر حمد در مقابل نعمت باشد، وقتی نقص را برد و تکمیل کرد، میشود تحمید. نقص را بردن تسبیح است؛ تکمیل کردنش تحمید است.
نه اینکه «انگار» تحمید میشود. دقت کنید. خیلی از فلاسفه بر اهل عرفان خرده میگیرند و از آن سو آیات را هم دستکاری میکنند و میگویند موجودات به زبان حال تسبیح و تحمید میکنند؛ یعنی تقریباً همان چیزی که الان گفتم: نقصش را عرضه میکند، این میشود تسبیح؛ نقصش برطرف میشود، میشود تحمید. یعنی نه اینکه واقعاً تسبیح و تحمید میکند؛ یعنی سبحانالله و اذکار نمیگوید. اینجوری نیست، اینها را نمیگوید.
ولی اهل معرفت میگویند چه نمیگوید؟ ما اینها را به گوش میشنویم. واقعاً به گوش میشنوند و به چشم میبینند.
ممکن است این شبهه پیش بیاید که چطور به گوش میشنوند یا به چشم میبینند؟ اگر چیز دیدنی است، ما هم میبینیم. این اشتباه از آنجا صورت میگیرد که دیدن و شنیدنِ اینها مادی نیست؛ اینها مجرد است. خودِ قوهٔ سامعه و قوهٔ باصره و این قوا مجردند و مادی نیستند. درست است که ابزار مادی دارند، ولی خودِ قوه، قوای نفس است و نفس مجرد است؛ قوهاش هم مجرد است. آنموقع بر قوهٔ سامعهشان چیزی القا میشود؛ نه اینکه هوایی تکان بخورد تا سلسلهٔ علل مادی طی شود و مؤدّیاتش برسد تا چیزی بشنوند.
مگر شما در خواب کسی با شما حرف نمیزند و شما میشنوید؟ مگر اینگونه نیست؟ کسی در خواب با شما حرف میزند؛ باید با حرکات دست حرف بزند تا بفهمید منظورش چیست؟ واقعاً حرف میزنند، واقعاً میشنوید. «انگار» نیست که میشنوید؛ دقیقاً عین شنیدن است. خواب هم میبینید، عین دیدن است. منتها اگر کسی خواب ببیند، کسی که در مجاورش خوابیده لازم نیست در جریان قرار بگیرد که این دارد چه میبیند یا چه میشنود. خودِ این قوا مجرد است. از این رو میشود با گوش شنید. بسیاری از بزرگان تصریح میکنند: ما دیدیم؛ حتی رنگها را میگویند.
کتاب «انسان در عرفان» و آداب کتمان احوال
من توصیه نمیکنم کلاً این چیزها را، اما اگر کتاب *انسان در عرفان* آقای حسنزاده را ببینید — البته خیلیها راجع به آقای حسنزاده فکر میکنند ایشان خیلی بذول است و اهل بذل و ریختوپاش زیاد میکند. در صورتی که حالاتی که در کتاب *انسان در عرفان* نوشتهاند، حالت بسیار ضعیفی از خودشان است. تلقی بنده این است که آقای حسنزاده با کتابی شبیه *انسان در عرفان* اتفاقاً خود را پنهان کرده است. همهٔ آن کتاب جزو حالات پایین اهلالله است؛ یعنی جزو حالت ضعیفشان. اگر تاریخها را ببینید، همه به ابتدای آشناییشان با علامه برمیگردد: سالهای ۱۳۳۲ و ۱۳۴۴ و نظیر اینها. اصلاً بعدش چیزی ندارد. و ایشان سالهاست که درسی هم ندارند و نشستهاند خانه:
«فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ» (قمر/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در جایگاهی راستین، نزد پادشاهی توانمند و مقتدر.
دیگر آن حالاتشان را کسی نمیداند. به نظرم میرسد آقای حسنزاده با کتاب *انسان در عرفان* خود را پنهان کرده است؛ چون همهٔ آن حالات کاملاً سطح پایینی است که برای یک مبتدی سلوک اتفاق میافتد. وقتی کسی ظرفیت کمی دارد، یک قطره که میافتد یکدفعه میترکد و میگوید این چه بود که افتاد. آن حالاتِ کتاب، حالت ضعیف این اهلالله است. اینها میگویند ما میشنویم، میبینیم؛ اینگونه دیدیم، آن را دیدیم، این را شنیدیم.
البته اینگونه نیست که هرجا بگویند، هر جوری بگویند، به هرکی بگویند، راه بیندازند و روزنامه و مقاله بدهند. اینگونه هم نیست. همان بیتی که عرض شد علامه میخواندند:
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند پنهان خورید باده که تکفیر میکنند
علامه وقتی این را سر درس میخواندند، ظاهراً کشفی از خودِ بحثِ این چنگ و عود داشتهاند. یعنی خودِ آهنگِ این چنگ را به صورت پنهان میشنیدهاند و روی واژهٔ «پنهان» تأکید میکردهاند. یعنی پنهان خورید؛ و خودِ علامه ظاهراً با همین آهنگ میشنیده است.
به هر حال اینگونه نیست که بخواهند همینطور ریختوپاش کنند. واقعاً تکفیر دارد، تعزیر دارد، سلب توفیق دارد. امام جواد (علیهالسلام) میفرمایند:
«إِظْهَارُ الشَّيْءِ قَبْلَ أَنْ يَسْتَحْكِمَ مَفْسَدَةٌ لَهُ»
آشکار ساختن یک چیز پیش از آنکه محکم شود، مایهٔ تباهی آن است. یعنی اگر چیزی مستقر شد، مستقر شد و گفتنش هیچ تعنّت و تکبری هم نیاورد، میتواند مجاز بگوید. اگر از پایینترش بگیرد و بگوید «ما دائمالحضوریم؛ دائمالحضور بودن برکات دارد»، اگر همان موقع که این را گفت سلب توفیق شد، میفهمد که نباید این چیزها را میگفت. اینها تجربه است. اگر بفهمد که این را گفت و سلب توفیق شد، میفهمد که این چیزی نبود که باید میگفت.
بعضی اوقات نمیتوانی هی قالب بزنی که چرا این را گفته، چرا آن را گفته. حافظ چرا اینقدر خود را تعریف میکند؟ گاهی تعریفهایی میکند که آدم تعجب میکند. نقل است مرحوم آیتالله قاضی، استاد علامه و اینها، گاهی میفرمودند: «در کره بگردی، چنین جلسهای نیست که ما داریم.» تعنّتی هم در آن نیست. اینگونه نیست که آدم هی بخواهد بگوید. کسی ولی باید دمِ درِ دل خودش بنشیند و کشیک بکشد تا بفهمد چه باید بگوید و چه نباید بگوید؛ کدام حالتش مجاز است بگوید و کدام نیست؛ کدام خوابش مجاز است بگوید و کدام نیست. این چیزها را باید تجربه کرد.
حجابِ مستور و شعور ساری در همهٔ ذرات
در اینجا میفرماید این تسبیح و تحمید است: «وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَٰكِن لَّا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ»؛ همهٔ عالم تسبیح و تحمید میگوید و شما تسبیح و تحمیدش را نمیشنوید. «إِنَّهُ كَانَ حَلِيمًا غَفُورًا».
حالا آیهٔ بعدش هم آیهٔ زیبایی است:
«وَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنَا بَيْنَكَ وَبَيْنَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجَابًا مَّسْتُورًا» (اسراء/۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون قرآن بخوانی، میان تو و کسانی که به آخرت ایمان نمیآورند حجابی پوشیده قرار میدهیم.
نه حجابِ ساتر. وقتی قرآن بخوانی، میان تو و کسی که ایمان به آخرت ندارد حجابی قرار میگیرد که آن حجاب خودش مستور است. یعنی خودِ حجاب ندیدنی است. طرف حجاب را نمیتواند ببیند، ولی حجابی واقعاً افتاده است میان او و قرآن.
این عبارات که در قرآن میآید، گاهی میگویند یعنی «انگار» فلانجور است، «انگار» آنجور است، و خودشان شعور لازم را ندارند. هم قرآن و هم برهان اقتضا دارد که این را بدانید: اولاً هر شعوری، هر کمالی که در مراتب عالیهٔ وجود باشد، در مراتب دانیهٔ وجود رقیقِ آن وجود دارد؛ حتماً باید باشد. اگر با بحث اسماء و با آنچه راجع به «دَاخِلٌ فِي الْأَشْيَاءِ لَا بِمُمَازَجَةٍ» گفته شد پیش برویم: اگر آنقدر بفهمیم که خدا غایب نیست، خدا حاضر است، خدایی که متن را پر کرده — یعنی این کتاب، این کتاب چیزی است که ذاتی است؛ حق اینجاست با یک ویژگی خاص — اگر حق هست، میشود شعور نباشد؟ مگر حق بیشعور است؟ نعوذ بالله. اگر حق این دلِ اینجا را پر کرده، پس شعور هم هست. چرا باید شعور نباشد؟
لذا در این عبارات قرآن حتی حالات مختلف میبینید. این تقسیم «بیجان» و «جاندار» به خاطر فهم ضعیف خودمان است. اصلاً چه تقسیم میکنیم بیجان و جاندار؟ وگرنه کی بیجان است؟ بگویی سنگ. همین آیات قرآن را بخوانید؛ حتی برای سنگها حالات مختلف میگوید:
«ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّن بَعْدِ ذَٰلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً ۚ وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ ۚ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ ۚ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ ۗ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ» (بقره/۷۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس دلهای شما پس از آن سخت شد، همچون سنگ یا سختتر از آن؛ و همانا از برخی سنگها جویها میشکافد، و برخی میشکافد و آب از آن بیرون میآید، و پارهای از آنها از خشیت خدا فرو میافتد؛ و خداوند از آنچه میکنید غافل نیست.
میگوید بعضی از سنگها اینگونهاند که وقتی میخواهند هبوط کنند، از خشیت خدا هبوط میکنند. یعنی مثل شما که یک موقع سردتان میشود میلرزید؛ یک موقع یک آیه میخوانید میلرزید. سنگ هم همینطور است. سنگ هم گاهی دما بالا و پایین میشود و ترک میخورد. گاهی ممکن است ولیّ خدا از کنارش رد شود و ترک بخورد. آیهای بخواند، شعور نسبت به آن آیه پیدا کند، تحمل نکند، بیفتد. تازه حالاتشان مختلف است. شما در دنیایی باشعور زندگی میکنید. این مال سنگهاست؛ مال گیاهان هم هست، و آنها را فراوان شنیدهاید: نسبت به آنها محبت کنید، حرف خوب بزنید، واکنش خوب نشان میدهند.
شعور درخت و آب؛ تجربهٔ باغداران و آزمایشها
یکی از باغدارهای دماوند به ما گفت: در دماوند که سیب و اینها هست، اگر درختی مثلاً سه سال سیب ندهد یا سیبهای بد بدهد، چه میکنیم؟ جزو کارهای آنجاست. تبر برمیداریم میآییم کنار درخت: این دیگر سیب نمیدهد، میزنیمش. بعد دو سه نفر میآیند وساطت میکنند؛ یک کم میگویند نه، به خدا دیگر سیب میدهد. میگویند این کاری که میکنیم درست میشود. من این را از او شنیدم و بعد به باغدار دیگری عرضه کردم؛ گفت بله، ما هم همین کار را میکنیم. یعنی برای اینکه درخت سیب بدهد، چنین نمایشی برای درخت بازی میکنند. معلوم است شعور دارد؛ میفهمد؛ حتی فریب هم میخورد. چون باغدارها با این موجودات به این صورت آشنایند، هضم این مفاهیم برایشان راحت است. چیزی که برای ما اینقدر سنگین است.
میگویند وقتی سیبها را میچینیم — سیبها به تدریج میرسد — همان سیبهای اولی که میچینیم میگوییم باریکلا، ببین چه کرده. میآییم سیبهای سری دوم که دارد میرسد، همینطور گندهتر سیب میدهد. یعنی شما این درخت را تشویق بکنی یا نکنی فرق میکند. چه به آن بگویی فرق میکند. فوت کردن به آب هم از همین باب است.
یک موقع نشستند آزمایش کردند؛ آزمایش دکتر ایموتو را دیدهاید یا نه. نشستند آزمایش کردند و دیدند واقعاً فرق میکند: در بافت سلولی و کریستالهای تشکیلشدهشان فرق میکند. چه اسمی ببری، چه بخوانی، چرا فوت میکنی. اینها اعتقادات دینی است و به کرات رسیده است. یک موقع چیزی در یک روایت آمده، حالا نمیدانیم چیست. یک موقع آنقدر زیاد آمده که آقا این دعا را بخوانید به آب فوت کنید. فوتش دیگر برای چیست؟ میگویند این دعا را بخوان، فوت کن. این را بنویسید در ظرف؛ دعا را با زعفران بنویسید، آب را در آن ظرف بریزید، بخورید. اثر دارد. تأثیر دارد. با چه مجوزی میگویید اثر ندارد؟
دیندار آدم بشود خوب است، ولی روشنفکر نشود. یعنی فکر کند، عقل کند، خیلی روشنفکر شود، همینطور همهٔ دین را سر و ته بزند و یک چیز خشکِ فلسفی از آب درآید و بگوید این دین است.
تسبیح موجودات در سورهٔ نور و امتهای پرندگان
همین را در سورهٔ مبارکهٔ نور ببینید؛ صفحهٔ سیصدوپنجاهوپنج:
«أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّيْرُ صَافَّاتٍ ۖ كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ ۗ وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ» (نور/۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدهای که هر که در آسمانها و زمین است و پرندگانِ بالگشوده، برای خدا تسبیح میگویند؟ هر یک نماز و تسبیح خود را میداند؛ و خدا به آنچه میکنند داناست.
میگوید نمیبینی؟ نمیبینی؟ «أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُسَبِّحُ لَهُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالطَّيْرُ صَافَّاتٍ»؛ همان پرندههای بالکشیدهای که همینطور سر میخورند و میروند. نمیبینی همهٔ زمین و آسمان، همهٔ عالم، تسبیح میکند؟ بعد برای اینکه کاملاً واضح کند که بحثِ صِرفِ تصور نیست، میگوید «كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ». همهشان خودشان صلاة و تسبیح خودشان را اطلاع دارند. یعنی وقتی این سنگ تسبیح خدا میگوید، وقتی این پرنده تسبیح خدا میگوید، خودش میداند دارد چه کار میکند. شعور به این گفتن هم دارد. این صلاة و تسبیح، این دعا و تصفیهٔ خودش، این نیایش و تنزیه خودش را خودش میفهمد. شعور در این حد دارد. «وَاللَّهُ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ».
اینها دارای امماند، جوامعی دارند. اگر ببینید زیاد است:
«وَمَا مِن دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثَالُكُم ۚ مَّا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِن شَيْءٍ ۚ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ» (انعام/۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ جنبندهای در زمین و هیچ پرندهای که با دو بال خود پرواز میکند نیست مگر آنکه امتهایی همانند شمایند. ما در کتاب از هیچ چیز فروگذار نکردهایم؛ سپس بهسوی پروردگارشان گرد آورده میشوند.
یعنی اصلاً این پرندهها امتهایی شبیه امتهای شما هستند. خودشان امتی دارند، قربایی دارند. فساد در این زنبوردارها وقتی توضیح میدهند راجع به عوالم این زنبورها، آدم حیرت میکند: کندودارها میگویند اینها چطور ملکه دارند، تربیتشان چه مدلی است، ملکه را باید با چه عزت و احترامی، در چه ساعاتی از روز که آفتاب نخورد، با چه جلال و جبروتی میآورند و میبرند. آدم نگاه کند، عین جوامع آدمهاست.
منتها وقتی اینها را میبیند فکر میکند پس آدم چیست؟ اگر بگویی آدم یعنی کسی که دارای زندگی اجتماعی است، خب این زنبورها هم هستند. آدم کسی است که محبتهای اجتماعی میکند؛ اینها هم میکنند. شیر هم همینطور است. اینگونه نیست که هر که گیر دستش بیاید بخورد. در تحقیقاتی که راجع به این حیوانات میکنند میبینید: اولاً یک حوزهٔ استحفاظی دارد و از حیوانات همان منطقه محافظت میکند؛ یعنی واقعاً فرمانروایی میکند در آن منطقه. و بعد اینگونه نیست که تا تهش استخوانها را هم لیس بزند. چیزی میخورد، بقیهاش را میگذارد بخورند. شبیه همین جوامع خودمان.
باید گشت نکتهٔ آدم را پیدا کرد. آدم کجای این داستان است؟
این آیه و آیهٔ قبلی یک ادعا دارند: همهٔ موجودات در این منطقهٔ سماوات و ارض — و طبعاً انسان هم داخل همین منطقه است — یک نظاماند که تسخیر شدهاند. تعیّن اختیاری ندارند مگر اینکه بگوییم در مقام وجودشان همان معیاری را دارند که گفتیم. انسان و جنیان در اینجا یک اختیاری دارند.
در حقیقت یا باید بگویید این آیات را تخصیص میزنید: از باب روح خودشان چیزی ندارند، ولی از باب همین دست و پاهایشان این کار را میکنند؛ برای همین هم روز قیامت دست و پاهایشان شهادت میدهد:
«وَقَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا ۖ قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَهُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» (فصلت/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به پوستهایشان میگویند: «چرا بر ضد ما شهادت دادید؟» میگویند: «خدایی که هر چیزی را به سخن آورد، ما را به سخن آورد؛ و او شما را نخستین بار آفرید و بهسوی او بازگردانده میشوید.»
یا باید بگویید از باب وجودشان این اتفاق برایشان میافتد. یعنی آن تسبیح و تحمیدی که از انسان متوقع است، اگر نکند، چه میشود؟ میشود جماد. وقتی میشود جماد یعنی از آن حیّ بودن میافتد، میشود جماد. جماد مگر تسبیح و تقدیس نمیکند؟ میکند. جماد تسبیح و تقدیس میکند؛ منتها کسی که اینقدر سرمایه به او دادهاند و تسبیح و تحمید میکند در حد جماد، آن خفتگی را دارد: با این همه ثروت، تسبیح و تحمید میکنی در حد جماد؟
یا نه، خودِ انسان هم تسبیح و تحمید دارد به این معنا. خودش که نمیداند؟ خودش هم میداند. یعنی یا باید «قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ» را تخصیص بزنید به موجوداتی که همین شعور را دارند و میتوانند گناه کنند — مثل جنیان و انسان — و جن و انس را اینگونه از آیه بیرون کنید؛ یا اگر تخصیص نمیزنید، باید برای «قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ» توجیهی درست کنید. علم به علم. اینجا میخواهد بگوید علم به علم دارند. یا تخصیص بزنیم، یا — به قول معروف — آیه اباکننده از تخصیص است، تخصیصبردار نیست. «إِن مِّن شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» را که دیدید، آنموقع باید «كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ» را تعبیری کنید. پس این میشود تسبیح و تحمیدی که در عالم وجود دارد.
لایهٔ اولیهای هم هست که میتوان گفت: غریزهای که خدا داده ابراز و اشباع میشود؛ یعنی قوهای داده، نقصی داده، این نقص را میرود برطرف میکند؛ این همان تسبیحِ همراه با تحمید است. ولی احتیاج به دقت بیشتری دارد. بنده هم باید تأمل بیشتری بکنم.
تعلیم اسماء، عرضه بر ملائکه و آدم بهعنوان معلم
خیلی خب؛ این را توضیح دادیم. برمیگردیم به آیات. بعد از اینکه تعلیم اسماء انجام شد، عرضه بر ملائکه صورت گرفت: «أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ»؛ اگر راست میگویید از این اسماء گزارشی بدهید. حرف فرشتگان این است:
«قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ» (بقره/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: «منزهی تو! ما را دانشی جز آنچه به ما آموختهای نیست؛ بیتردید تو خود دانای حکیمی.»
باز ببینید: «قَالُوا سُبْحَانَكَ»؛ منزهی. هرچه داریم همان است که تو دادهای؛ بیشتر از این نداریم. «إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ».
«قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَائِهِمْ ۖ فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسْمَائِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ» (بقره/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: «ای آدم، آنان را از نامهایشان آگاه کن.» و چون آنان را از نامهایشان خبر داد، فرمود: «آیا به شما نگفتم که من نهانِ آسمانها و زمین را میدانم، و آنچه را آشکار میکنید و آنچه را پنهان میداشتید میدانم؟»
اینجا مشخص است که آدم بهعنوان معلم ملائکه باید باشد؛ در همان اسمایی که اینها دارند — مثل تسبیح و تقدیس — و گزارش بقیهٔ اسماء هم باید به آنها داده شود. گزارش بقیهٔ اسماء.
حالا این ممکن است سؤالاتی پیش بیاورد: مگر با حالت گزارش میتواند درجات علمیشان بالا و پایین برود؟ مطلقاً اینگونه نیست که نتواند. ولی بگذارید سر جایش بگوییم: ملائکهٔ ارضی داریم، ملائکهٔ سماوی داریم، ملائکهای داریم در تجردِ نفسی. آنها که ملائکهٔ ارضیاند، آن جور ملائکه قابل حرکتاند؛ قابلیت حرکت در آنها وجود دارد. مقدماتش حوصلهتان را سر میدهد؛ برای گرفتن مقدماتش جای دیگری میخواهد.
«قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَائِهِمْ»؛ این اسماء را انباء کن و گزارش بده به آنها. همینجا خدا تصدیق میکند که این انبائی که آدم به ملائکه میکند انباءِ درست است؛ چون میگوید «فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسْمَائِهِمْ». یک موقع تحت تعلیم خدا باشد؛ معلم خداست، درست عمل میکند. یک موقع ملائکه تحت تعلیم خدا نیستند، تحت تعلیم آدماند. تحت تعلیم آدماند و یک انباء انجام میشود و خدا هم اینگونه تصدیق میکند که انباءِ درست دارد انجام میشود. «فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسْمَائِهِمْ» یعنی انباء درست انجام شد. معلوم است که آدم در این کار با عصمت عمل کرد.
«قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ».
«إنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ»: خلیفه میخواهم، مقدسِ کنجخانه نه
ببینید، در آن بالا که اینها گفتند ما تسبیح و تقدیس میکنیم، فرمود:
«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ۖ قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (بقره/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در زمین جانشینی خواهم گماشت»، گفتند: «آیا در آن کسی را میگماری که در آن فساد انگیزد و خونها بریزد، در حالی که ما با ستایش تو تسبیح میگوییم و برای تو پاکی میورزیم؟» فرمود: «من چیزی میدانم که شما نمیدانید.»
آقای امجد گاهی تعبیر اجتماعی از این میکنند. میگوید از این آیه — درست هم هست؛ گرچه ظاهر سادهای دارد، ولی کاملاً درست است — مثلاً میگوید: خلیفهٔ من، من آدم میخواهم؛ من مقدس نمیخواهم. این حرف خیلی شیکی است سر جای خودش. آن کسی که واقعاً خلیفهٔ خدا باید باشد — و اینجا هم خدا میگوید «إِنِّي أَعْلَمُ»؛ من چیزی میدانم که شما نمیدانید — آن چیزی که من میدانم و شما نمیدانید، از آیات بعد درمیآید: اولاً من مقدسی نمیخواهم که فقط همین تقدیس و تحمید و تسبیح کند و در آن عوالم آنجا فقط باشد. این را نمیخواهم. این که خلیفهٔ من نیست. خلیفهٔ من کسی باید باشد که تمامی این اسماء را جمع کند. آنجا باشد، اینجا هم باشد. در این عالم ماده هم باشد؛ حوزهٔ خلافتش اینجا هم هست. همهٔ نشئات باید حوزهٔ خلافتش باشد.
یک تعبیر اجتماعی انگار از این آیه درمیآورد آقای امجد: من آدم میخواهم بهعنوان خلیفه، نه مقدس. چون مقدس با آدم فرق دارد. آدمهای مقدس آدمهایی هستند که یک گوشه نشستهاند، در حال خودشاناند، مشغول ذکر و فکر خودشاناند، فقط با خودشان کار دارند. آن کسی که بخواهد خلیفةالله باشد فرق میکند. کسی میخواهیم که همهجا را خلافت کند. مگر میتواند فقط توی کنج خانهاش بنشیند ذکر بگوید؟ اینگونه که نمیشود.
این را خدا حتی در آن جوابیهای که به آنها میدهد میگوید. از این گفتوگو تقریباً به عنوان اختصام ملأ اعلی یاد میکنند:
«مَا كَانَ لِيَ مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلَىٰ إِذْ يَخْتَصِمُونَ» (ص/۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرا از ملأ اعلی هیچ دانشی نبود آنگاه که جدال میکردند.
اولاً خلیفهٔ من باید نه فقط سبّوح قدّوس، اسماء دیگر را هم پر کند. دو: خلیفهای میخواهم که سبّوح قدّوس وقتی میگوید، تسبیح و تقدیس را تازه شما از او یاد بگیرید. تازه شما باید در تسبیح و تقدیس از او یاد بگیرید تسبیح و تقدیس چطور است. این میشود معلم الکل، حتی در همان حد تسبیح و تقدیس.
اگر به فرمایش آقای امجد این را یک ترجمان اجتماعی بکنیم، باز هم درست است. ترجمان اجتماعیاش این است که آن چیزی که بخواهد مسیر قرب الی الله را طی کند، همین مسیر بستر اجتماعی است. بستر اجتماعی را طی کردن، از دل همین کثافتهای بسترهای اجتماعی عبور کردن و رد شدن، و کنارش همان ذکرها و فکرها — این مجموعه واقعاً تسبیح است و حتی نقصی را از انسان برطرف میکند که اگر بنشینی خانه ذکر بگویی، آن نقص برطرف نمیشود.
من بارها سر کلاس دانشگاه گفتهام. این سؤال خیلیهاست، بهخصوص سؤال خانمها خیلی وقتها. میگویند ما قبل از ازدواج خیلی عرشی بودیم. قبل از ازدواجمان خیلی عرشی بودیم؛ احوالاتی داشتیم، حال خوشی داشتیم، مینشستیم گریهها میکردیم، فکرها میکردیم. بعد از ازدواج چرا اینگونه شدیم؟ دستمان به کنشوری و این و آن بند است؛ آن دیگر نیست.
جواب این است که اصلاً آنی نبوده. چیزی نبود از اولش. یک پفکی بود که باد کرده بود فقط. احتیاج داشت به تکهٔ مادرشوهر تا این رشد اتفاق بیفتد. این رشد کی اتفاق میافتد؟ وقتی کوبیده شود؛ این پفک آنقدر که معلوم شود بابا آنقدر هم نبود، اینقدر بود. از اولش هم نبود. آنموقع تازه آدم مینشیند سر جایش. آنموقع است که میتواند نقص را برطرف کند؛ وقتی بفهمد که هیچچیزی نبود. واقعاً از توی دل امور اجتماعی رد میشود.
اصلاً برای همین ما را آوردهاند از همینجا؛ ببین که جهنم اینگونه است:
«وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا ۚ كَانَ عَلَىٰ رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا» (مریم/۷۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچیک از شما نیست مگر آنکه وارد آن [دوزخ] میشود؛ این بر پروردگارت حکمی قطعی و انجامشدنی است.
«ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوا وَّنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا» (مریم/۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس کسانی را که تقوا ورزیدهاند میرهانیم، و ستمکاران را به زانو درآمده در آن وامیگذاریم.
خیلیها گفتهاند همین جهنم همین دنیاست. «وَإِن مِّنكُمْ إِلَّا وَارِدُهَا»؛ همه میآیند توش. «كَانَ عَلَىٰ رَبِّكَ حَتْمًا مَّقْضِيًّا»؛ یک حتمِ مقضی است، همه باید بیایند توش. «ثُمَّ نُنَجِّي الَّذِينَ اتَّقَوا»؛ عدهای از توی دل اینها درمیآیند، رد میکنند و از همین جهنم بلند میشوند و اوج میگیرند. «وَنَذَرُ الظَّالِمِينَ فِيهَا جِثِيًّا»؛ عدهای از ظالمها به زانو درمیآیند، توی همان جهنم میافتند، توی همان روابط میافتند.
ولی واقعاً آن کسی میتواند نقص را برطرف کند و حرف تنزیهی داشته باشد و خدا را منزّه بداند که از داخل همینها رد شود. این میشود ترجمان اجتماعی این آیه. چون آقای امجد خیلی این را میگویند: خدا گفته من آدم میخواهم، مقدس نمیخواهم. آدم آنموقع آدم است که حضور در همهٔ نشئات پیدا کند.
نه اینکه فکر کنید بیاید کار اجتماعی — بعضیها هم حضور در نشئهٔ عنصری پیدا میکنند و لیس الله. آن هم نه. یعنی میآیند فقط دنبال کار و بار و کسب؛ انگار یک موتور درآوردن پولاند. این هم نه. این نشئه را باید بیاید داشته باشد و نشئههای دیگر را هم داشته باشد و تا بالا داشته باشد و همه را داشته باشد؛ این میشود قرب الی الله. اصلاً قرب الی الله مفهومی جز این ندارد.
لذا ما توصیه میکنیم تمام این مسائل اجتماعی را آدم باید بیاید توش؛ ازدواج بکند. خیلی میگوید من هنوز فلان مانده، آن مانده. یعنی چه که مانده؟ آن چیزی که مهم است همین رشد و ترقی آدم است که مانده. رشد و ترقی آدم از لایهٔ این بستر اجتماعی درمیآید، نه غیر این. کسی برود کنج خانهاش هی دعا بخواند و عبادت کند و سر روی سینه بگذارد، چیز خاصی از توش نمیشود. آن میشود یک آدم منزّه و مقدس، آخرش. آن که بخواهد قرب الی الله پیدا کند پیدا نمیکند. قرب الی الملائکه پیدا میکند. حتی گاهی اوقات تسلّط مَلَکی میشوند. قرب الی الملائکه پیدا میکند، ولی قرب الی الله معلوم نیست آنجوری پیدا کند.
قرب الی اللهاش باید بیاید با حضرت فاطمه؛ آنموقعی میآید که ازدواج میکند، بچهدار میشود، بچهاش را بزرگ میکند، ظرف میشوید، نان درست میکند، همین کارها. بعضیها فکر میکنند اینها مزاحماند، چون آن ترقیات عالیه… اصلاً همینهاست واقعاً رشد. فقط باید یک پسزمینهٔ خوب کسی داشته باشد که بداند دارد چه کار میکند؛ بتواند آن پسزمینه این را ترجمه کند، معنا بدهد به این کاری که دارد میکند.
خیلی از این حالات خودشان — بانو امین میگویند در همین حالت جاروکشیاش بوده. اصلاً داشته جارو میکشیده این حالت را داشته. حالاتش را در حالتهای خیلی سطحِ پایینِ روحی و ظاهری داشته: داشته جارو میکشیده، همهٔ در و دیوار دارد چه میگوید. این که از لایهٔ این رد میشود و اگر کسی ترجمهٔ خوبی داشته باشد، ترجمهٔ این که اینها قرب میآورد، واقعاً قرب میآورد.
کارکرد الهی خانواده، قوام و حق معارف برای زن
کارکرد تدبیری که خدا گذاشته مشخص است. بعضی چیزها اصلاً کسی نباید چیزی به آدم بگوید تا بفهمد. یک موقع در یکی از جلسات هیئت میگفتم: آقا این ریش را میبینی؟ همه چیز را بگذار کنار. بنشین فکر کن. روایت و اینها داریم؛ اما این ریش را وقتی خدا در صورت میگذارد غیر از آن است که موی زائد زیر بغل بگذارد. این را دارد در وجه میگذارد. فکر نمیکنی این را در وجه میگذارد؟ و وقتی در وجه میگذارد، کارکردی میخواسته از این ریش بکشد که اینقدر روایت آمده توضیح داده چرا صورت خانمها مو ندارد و صورت آقا مو دارد. شرطِ بیاستثنا نیست؛ خانمی ممکن است ریش درآورد یا مردی کوسه باشد؛ آن خارج از قاعده است. ولی کلاً چرا چنین چیزی را در صورت و وجه — با تمام دقتی که قرآن روی بحث وجه دارد — گذاشته؟ این احتیاج به روایت ندارد؛ روایت هم دارد و توضیح داده شده.
این وسایل کمکآموزشی است برای آن قوهٔ قوّام بودنش. قوهٔ قوّام بودنش نه اینکه فقط به ریش باشد، ولی بهعنوان چیزهایی که تکمیل میکند آن هیبت حتی ظاهریاش را نگه میدارد؛ بهعنوان قوام. قوام به معنای اینکه با شلاق بیاید تو خانه، این نیست. بهعنوان بحث قوام.
«الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ» (نساء/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مردان بر زنان قوّاماند، به سبب آنچه خدا برخی از ایشان را بر برخی برتری داده و به سبب آنچه از اموالشان خرج کردهاند.
بروید ببینید خدا چقدر چیز تعبیه کرده. حرف تفسیر المیزان هم همین است. این تعبیهها مال چیست؟ اگر اسم این را کارکرد سنتی میگذارید، بله همان کارکرد سنتی را داشته باشد. این کارکرد الهی است؛ کارکردی که خدا گذاشته. از لایهٔ همین کارکرد.
حالا بحث این نیست که خانهدار یعنی خانهبان؛ مثل اینکه خانم در و دیوار خانه را نگه داشته. اینها کارهای اشتباه است؛ مثلاً زن را تعلیم ندادن. اصلاً خود آقای جوادی میگویند. روایت را ببینید: وقتی امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میخواهد مخاطبانش را بکوبد میفرماید «حُلُومُ الْأَطْفَالِ وَعُقُولُ رَبَّاتِ الْحِجَالِ». عقل شما اندازهٔ بچههاست؛ عقلِ خانمها را نمیگوید، عقل آن مستمعین را میگوید: شما شبیه عقل زنان پردهنشینید. یعنی دارد عقل آنها را میکوبد. همانجا آقای جوادی میگویند ظاهر معلوم است: اگر کسی همهاش توی کنج خانه هیچ معارفی نبیند… زن باید معارف ببیند. پس قرآن برای کیست؟ برای مرد است؟ قرآن برای زن و مرد است. باید معارف ببیند، از دل معارف استخراج کند. همانجا میگویند اینها جامعهٔ الزهرا را نمیگیرد. یعنی اگر تعلیم ببیند…
بنده بهعنوان کسی که مدرس هستم و بودهام عرض میکنم: غیر از مباحث خیلی دقیق عقلی — مثل نیش و قلّهٔ بحث فلسفه که شاید اصلاً علاقه هم نداشته باشند و خانمها خیلی هم آنجور که کما هو حقه یاد نمیگیرند — در عمدهٔ مباحث اینگونه است که اگر به واسطهٔ آن ذوق بهتر از آقا یاد بگیرند، کمتر یاد نمیگیرند. اگر بهتر یاد بگیرند کمتر یاد نمیگیرند. این معارف جذب میشود. ولی آن کارکرد الهی باید باشد. این معارف هم باید باشد.
فرض کنید کسی در برهههای مختلف زندگیاش اتفاقاتی برایش میافتد، بچهدار میشود، ممکن است یادگیری معارف بیاید پایینتر؛ بچهها که بزرگتر شدند بتواند باز دوره کند. اینکه بگوید کارم فقط این میشود که کهنه بشویم، ظرف بشویم — و اگر مردی خانمش را واقعاً اینگونه ببرد توی حاشیه، فقط کهنهشویی و ظرفشویی، فقط توی این حاشیه نگهش دارد — واقعاً دارد ظلم میکند و امانتدار خوبی نیست. و بنده بهتان میگویم که به واسطهٔ خیانت در امانت، خدا سلب توفیق میکند از او. چون این امانت را خدا به او داده و او بد از این امانت پاسداری میکند، بالاخره یک سری توفیقاتش سلب میشود. مگر اینکه خانمی بگوید من اصلاً هیچ علاقه به این چیزها ندارم؛ آنوقت مثل آقایانی که خدا بهشان علاقه نداده، خانمها هم گاهی به این چیزها علاقه ندارند. ولی در زمینهٔ معارف — آن را در بحث حیّ متألّه گفتیم — کارکرد الهیاش را باید داشته باشد. اگر نداشته باشد ناقص است.
بنده با مدیر مدرسههایی برخورد کردهام که خیلی آدمهای وجیهی هم بودند از خانمها و ازدواج نکرده بودند. به قدری ساده بودند و بچه بودند و چیزهایی را نمیدانستند. خیلی هم بافضیلت؛ ولی آن مسیر الهی را نرفته بودند. یک موقع شرایطش پیش نمیآید؛ آن بحث از اینجا خارج است. دعا میکنیم که پیش بیاید. واقعاً دعا میکنیم برای همه که این شرایط با یک قسمت خوب، یک ازدواج الهی — آنهایی که ازدواج نکردهاند — یک قسمت خیلی خوب و الهی که با هم رشد کنند، نه اینکه سقوط کنند. با همدیگر رشد کنند و خدا انشاءالله قسمت همهٔ جوانها بکند.
غیب آسمانها و زمین و اُمّهات اسماء
فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسْمَائِهِمْ، وقتی این انباءِ اسماء شد: «أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ»؛ نگفتم «إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»؟ من غیب کل عالم را میدانم. این با بحث اسماء مشخص است که این غیب عالم همان اسماء است. آن اسمایی که تعلیم داده شده متعلق به غیب این عالم بوده. این عالمِ کونی که میگویند یک غیبی دارد که میشود غیب عالم. این غیب عالم متعلق به خودِ این عالم نیست؛ غیب عالم است. این غیب عالم یک سری اسماء دارد که اگر این اسماء را آموزش بدهند، همان مطلبی است که عرض شد. مثل قواعد کلی است که به کسی قاعده را بدهی، تمام جزئیاتش را درمیآورد.
چطور شما قاعدهٔ استصحاب را — «لَا تَنْقُضِ الْيَقِينَ بِالشَّكِّ وَلَكِنِ انْقُضْهُ بِيَقِينٍ آخَرَ» — میگویید: یقینت را نشکن مگر به یک یقین جدید؛ شک کردی یقینت را نشکن. این قاعده را که به شما میدهند، چطور پیاده میشود؟ خیلی جاها را میگیرد. وضو گرفتهای طهارت داری، شک میکنی طهارت باطل شده یا نه؟ قاعده خودش را میریزد اینجا. این ظرف نجس نبوده، الان شک کردم نجس شده یا نشده؟ قاعده خودش را میریزد اینجا.
اگر کسی این اُمّهات — به آنها میگویند اُمّهات اسماء — این اُمّهات اسماء که متعلق به غیب این عالم است را بداند، بفهمد، به او تعلیم داده شود، خب همهٔ پایین درمیآید. چون همهٔ پایین زیرِ شرّهٔ آن بالاست. چون «إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ».
«ما تُبْدُونَ» و «ما كُنتُمْ تَكْتُمُونَ»
این را هم توضیح بدهیم. میگوید من میدانم آن چیزی را که شما روشن کردید و گفتید. این چیزی که ملائکه گفتند این بود: «نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ». این بود که «أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ». این چیزی بود که گفتند. میگوید این را که گفتید میدانم؛ و «مَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ»تان را هم میدانم.
این «ما كنتم تكتمون» چه میتواند باشد؟ یک احتمال این است که ملائکه به هر جهت درست است که سؤال انکاری نکردند و سؤالشان استفهامی بود؛ ولی گروهی از ملائکه ممکن است اینگونه باشد. مفسران قدیم برای همین میگویند نه اینکه به معنای اختصام در ملأ اعلی به معنای خصومت با خدا توسط ملائکه؛ نه. ولی در حدی که دلشان غیرتی رفت. در این ملائکه شیطان هم در ردیف همین ملائکه بود.
دو جور برخورد اینجا داریم. این آدم منزّه مقدس را در نظر بگیرید. خیلی وقتها این حالات هست؛ حتی اگر بحث اجتماعی بکنید همین است. آدمی مقدس است. به او بگویند خلیفهٔ من آن یکی است. یک حرکت داخلی در او انجام میشود. یعنی فعلِ جملهٔ «ما تكتمون» دارد.
برخورد فرشتهٔ خوب با این قضیه این است که پس از همه، حرفش این است: «لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا». من نمیدانم، من نمیفهمم. هرچه شما گفتید میفهمم؛ بیشتر از این نمیفهمم. انباء که شد، معلوم شد، سر تسلیم میآورد و به سجده ختم میشود. این میشود برخورد فرشتهخویی با این چیزها.
این «ما كنتم تكتمون» که چیزی در دل ملائک گذشت، به این معنی که «آخه این…» و آن هم به دلیل ندانستن. ملائکه کارگزارِ صِرفِ خداوند نیستند؛ جان دارند. علت تغییر حالشان چیست، در حالی که مجردند؟
ببینید، یک سری ملائکه را فرض کنید تجردِ نفسی دارند. تجرد نفس شبیه تجرد روح شما نسبت به بدن شماست؛ فقط نفس دارند. یعنی جزو عقول مفارق نیستند که تجرد عقلی داشته باشند. اگر دستهای از ملائکه — که به آنها میگویند ملائکهٔ ارضی، ملائکهٔ زمینی — تجرد نفس داشته باشند، چنین حالتی برایشان پیش میآید. یعنی آچار نیستند؛ آچارهای خدا نیستند که هیچ چیزی نداشته باشند و خدا همینطور با آنها یک سری کارها را انجام بدهد. این مدل هم نیست. بالاخره برای خودشان شعوری دارند؛ جزو عباد مکرموناند:
«وَقَالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمَٰنُ وَلَدًا ۗ سُبْحَانَهُ ۚ بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ» (انبیاء/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتند: «[خدای] رحمان فرزندی گرفته است.» منزه است او؛ بلکه بندگانی ارجمندند.
شما گاهی اوقات — البته این کارها را میکردیم، کار بدی بود — پیش این اهل حق مینشستیم، آن اولیای خدا، گاهی میخواستیم یک خرده بشوریانیم. جوانی بود، بچگی بود. مثلاً اسم یک عالم دیگر را میبردیم پیششان. میگفتیم رفتیم پیش فلانی، چقدر استفاده. یکدفعه میدیدی تغییری در او ایجاد میشد. واقعاً عباد مکرمون بودند. ولی معلوم میشد چیزی رفته آمده بیرون، و قشنگ مشخص بود دارد برخورد فرشتهخویی میکند. این کار را نکنید؛ کار بدی است. دارم تجربهٔ خودم را میگویم، توصیه نمیکنم. ولی کاملاً مشخص بود دارد فرشتهخویی میکند. وقتی میگفتی به او، اینگونه میشد: میگفت خیلی ذینفوذ است، علمش خوب است. بالاخره داشت خودش را جمع و جور میکرد برای اینکه چیزی نگوید. حتی گاهی اوقات قبول نداشت — میدانستم قبول ندارد — ولی اینگونه میکرد.
در دانشگاه شنیدهام که مقایسهٔ حوزه و دانشگاه برای یک حوزوی، دانشگاه یعنی طویله؛ اینگونه است. یعنی یک حوزوی اگر بگوید «در دانشگاه شنیدم بردشان خوب است»، یعنی دارد خودش را جمع میکند. «در دانشگاه شنیدم خیلی ذینفوذ است.» اینگونه.
خب اگر این عباد مکرم اینگونهاند، واقعاً برخورد فرشتهخویی هم میکنند با اینها و آخرش خودشان را جمع و جور میکنند. ولی اینکه چیزی به یاد برود، هست. اگر این چیزها را یکدفعه حتی از این اولیای خدا دیدید، ولی کف نکنید. بالاخره اینها هم آدماند. فقط برخورد فرشتهای دارند میکنند. اگر دیدید یکدفعه زیرآبزنی کردند، معلوم است که نه؛ عالمِ آدم نیست. ولی اگر برخورد چنین میکردند، بدانید دارد با خودش کار میکند. حتی در بزرگانشان هم همینطورند. در خود ما هم بگردید — هرکی در خودش بگردد، نه در من. هرکی در خودش بگردد میبیند کسی که فردا همبحثش بوده، همدرسش بوده، بگویند چه شده، تغییری حاصل میشود. یک مهندس را با مهندس دیگر مقایسه کنند، یک دکتر را با دکتر دیگر، یک دانشجو را با دانشجوی دیگر، همبحثی را با همبحثی. این تغییرات در آدم اتفاق میافتد. مهم این است که کسی برخورد فرشتهای بکند با این جریان، نه برخورد شیطنت.
اینجا میگوید «وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ». این چیزی که «كنتم تكتمون»، وسط ما یک شیطانی داریم که ذکرش از اینجا شروع میشود و باید در آیهٔ بعد سرش یک مقدار تأمل کنیم.
ابلیس بهعنوان «روحانیِ ملائکه» و بیرون ریختنِ کتمان
شیطان و ابلیس، میدانید که کسی بوده، موجودی بوده به واسطهٔ عبادتش. من این را از یک اهلالله شنیدم؛ این تعبیر را کرد، خیلی خوشم آمد. میگفت روحانیِ ملائکه بوده؛ آخوندِ ملائکه بوده. منتها یک سری ملائکهٔ سطح پایین. یعنی میگفت روحانیشان بوده. کسی که برای خودش دم و دستگاهی داشته، روحانیِ یک جماعتی بوده، اهل ارشاد بوده، اهل سجده بوده، اهل عبادت بوده. وقتی خدا میگوید «وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ»، چیزی بوده در این شیطان؛ همان روحیهٔ تکبر و تعنّت.
این آیات اصلاً زمینهٔ تهذیب نفس است. این را بدانید. آیهٔ هفتادودو همین سورهٔ بقره را نگاه کنید. واقعاً آدم باید بترسد. در داستان بعد از قتل در ماجرای آن نفس:
«وَإِذْ قَتَلْتُمْ نَفْسًا فَادَّارَأْتُمْ فِيهَا ۖ وَاللَّهُ مُخْرِجٌ مَّا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ» (بقره/۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کسی را کشتید، سپس دربارهٔ آن به کشمکش پرداختید؛ و خدا بیرونآورندهٔ آن چیزی است که پنهان میداشتید.
این گزاره کلی است دیگر. «وَاللَّهُ مُخْرِجٌ مَّا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ». ببین اگر چیزی جز «ما كنتم تكتمون» باشد — یک عیب اخلاقی که با تهذیب نفس داری با آن کار میکنی — آن هیچی. ولی اگر یک عیب اخلاقی باشد کنار این علمت، خیلی هم حجاب درست میکنی برای خودت، و کار هم نمیکنی، مشمول مرور زمانش کردهای، مستقلاً «ما كنتم تكتمون» شده، خدا اینها را میریزد بیرون. اینها را در صحنههای امتحانات میریزد بیرون. امتحانهایی پیش میآورد که «ما كنتم تكتمون» را بریزد بیرون، در وجود آدم بریزد بیرون. در همین داستانی که دارد گفته میشود، به واسطهٔ آن شیطانی که آنجا بود. این هم یک تعبیر است: به واسطهٔ شیطانی که آنجا بود و واقعاً این تعنّت را داشت.
و واقعاً چقدر خوب است آدم کنار همین فقه و شریعت ما و دستورات دینیمان باشد. ممکن است به جهت علمی خیلی وقتها پیش بیاید آدم از پدرش هم جلو بیفتد، از خانوادهاش هم جلو بیفتد. میشود دیگر. حالا با پدرش چه برخوردی میکند؟ حالا جلو افتاد. ببینید شریعت کارش این است. حتی شما صاحب کرامت بشوید، صاحب مقامات بشوید، از پدرتان به این جهت هم جلو بیفتید. شریعت یک سنت خیلی خوبی است که وقتی این بحثها با بحث عقل یکی شود و دو با بحث فقهی جمع شود، از طرفِ یک شخصیت، مهذَّب میسازد یواش یواش. یعنی بحثهای عقلی باعث میشود قواعد از دستش خارج نشود، وارد این جور چیزها نشود، وارد این جور داستان و بازی نشود. قواعد دستش باشد. خیلی از اینها دچار گروههای انحرافی عرفانی نمیشوند. قاعدهدست است. حرفهای شاذ اولاً به کتش نمیرود.
سمع و طاعت در دستور عام؛ پرهیز از اذکار خاصِ بیمأخذ
هر وقت هر کسی به شما حرف عمومی از قرآن و اهلبیت زد، بگویید سمعنا و اطعنا. بگویید سمع و طاعت. گفتند آقا نماز، نمازهای نافلهای که ائمه توصیه کردهاند را بخوانید، خب بخوانید. ولی اگر بنده شما را کشیدم کنار گفتم آقا میروی سجده، میگویی چقدر؟ نیم ساعت. چه بگویم؟ بگو یا طهر یا طاهر یا طهور… دویستوبيستوپنج دفعه. این را نرو. این کارهای خاص را نرو بکن. این را باید اهل فنش بگویند. این نیست که بگویی یکی گفته دیگر. اینها باید با اهل فن چک شود.
گفتن آقا بهترین چیز — بانو امین آخر عمر میگفتند من تازه فهمیدم بهترین ذکر صلوات بر محمد و آل محمد است. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. این ترقی که این ذکر میدهد هیچ ذکری نمیدهد. صلوات بفرستید. صلوات زیاد بفرستید. استغفار، همین. اگر دستور خاص شد، اگر کسی از این دستورات خاص داد، باید با آن اهل فن چک شود. این طریق باید چک شود. میبینی چنین دستوری داده، نداده، درست است، درست نیست، اصلاً چرا داده، از کی داده. همینطور تند تند نروید این چیزها را بکنید.
ممکن است حالاتی اتفاق بیفتد — چون الان آنقدر این چیز عرفانی زیاد شده آدم مجبور است بگوید. ممکن است حالاتی اتفاق بیفتد. میگویند آقا اینجوری برو تو سجده، فلان جا اینجوری بگو. میروی، میگویی، چیزی اتفاق میافتد؛ و چون اتفاق میافتد، یکدفعه کنارش تعنّت و تکبری میآورد که اصلاً شایستهٔ آن مقام نیستی. دیگر خودت چیزی دیدی. راه، راه مدرسه است. این کارها را نکنید.
«مَنْ سَلَكَ الطَّرِيقَ الْوَاضِحَ وَرَدَ الْمَاءَ»؛ کسی طریق واضح برود به آب میرسد. این ذکرهایی که تو گوشش، این به آن یاد داده، آن یکی به آن یاد داده، گفته توی فلان اینقدر سورهٔ قدر این مدلی بخوان، عددهای این مدلی بگو — اینها را بگذارید کنار. جز انحراف برایتان ندارد. حتی اگر مکاشفه دست بدهد. حتی اگر مکاشفه دست بدهد، انحراف دارد در آن مکاشفه. این چیزها را بگذارید کنار.
همین چیزی که گفتم: نافله بخوانی نافله بخوانی، صلوات بفرستی صلوات بفرستی، استغفار بکنی استغفار بکنی، دعای عهد بخوانی. همینها. اینها خُرد خُرد تأثیر میگذارد. قرآن بخوانی، نورانیت قرآن تأثیر میگذارد. یکی آمده تعارف کرده با قرآن: آقا از موقعی که قرآن خواندی احساس میکنی نورانی شدی؟ گفتم بله. به کسهای دیگر هم میگوید نه خواهش میکنم. گفتم بله، از موقعی که قرآن خواندم. قرآن نور است:
«الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالْإِنجِيلِ يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالْأَغْلَالَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ ۚ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنزِلَ مَعَهُ ۙ أُولَٰئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (اعراف/۱۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که از این پیامبر امّی — که او را نزد خود در تورات و انجیل نوشته مییابند — پیروی میکنند؛ آنان را به معروف فرمان میدهد و از منکر بازمیدارد، پاکیزهها را برایشان حلال و پلیدیها را حرام میکند، و بار گران و بندهایی را که بر ایشان بود برمیدارد. پس کسانی که به او ایمان آوردند و گرامیاش داشتند و یاریاش کردند و نوری را که با او نازل شده پیروی کردند، آنان رستگاراناند.
«وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنزِلَ مَعَهُ». قرآن نور است. اگر نور نورانی نکند باید شک کرد، نه اینکه نور نورانی بکند. کار نور این است که نورانی کند. بزرگان میگویند ذوقمان را از قرآن میگیریم. اصلاً قرآن میخوانیم تا ذوق بگیریم. قرآن بخوانی، قرآن تأمل کنی، قرآن تدبر کنی. این میشود مسیر واضح.
امتحانهایی که کینه و کتمان را بیرون میریزد
این تهذیب نفس را ببینید باز در سورهٔ مبارکهٔ محمد. صفحهٔ پانصدونه، آیهٔ بیستونه. خدا اشخاص را در امتحانهایی واقع میکند که اگر «ما كنتم تكتمون» داشته باشند، میریزد بیرون. این واقعاً لزوم تهذیب نفس است:
«أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ أَن لَّن يُخْرِجَ اللَّهُ أَضْغَانَهُمْ» (محمد/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کسانی که در دلهایشان بیماری است پنداشتهاند که خدا کینههایشان را بیرون نخواهد آورد؟
آنهایی که در قلبشان مرضی هست گمان میکنند خدا این کینههایشان را بیرون نمیزند؟ کینهشان را بالاخره در یک موقعیتی بیرون میریزد. خدا نشان میدهد آن چیزی را که «كنتم تكتمون» باشد و اصلاً اهل تهذیب آن هم نباشد، اهل برطرف کردنش هم نباشد.
باز آیهٔ سیوشش و سیوهفت همین سوره. خدا خیلی حتی در این که میگویی فلان کار را میکنم و من اهل کمک به جهاد هستم و اهل تدین و کمک به دین، اگر واقعاً این بشود لقلقهٔ زبان و بحث جدی نشود برای آدم، ببین خدا چه میگوید:
«إِنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ ۚ وَإِن تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا يُؤْتِكُمْ أُجُورَكُمْ وَلَا يَسْأَلْكُمْ أَمْوَالَكُمْ» (محمد/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زندگی دنیا جز بازی و سرگرمی نیست؛ و اگر ایمان بیاورید و تقوا ورزید، پاداشهایتان را به شما میدهد و اموالتان را از شما نمیخواهد.
«إِن يَسْأَلْكُمُوهَا فَيُحْفِكُمْ تَبْخَلُوا وَيُخْرِجْ أَضْغَانَكُمْ» (محمد/۳۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر آنها را از شما بخواهد و اصرار ورزد، بخل میورزید و کینههایتان را بیرون میآورد.
عجب ببینید. میگوید نمیخواهد. پول نمیخواهد. مسئلهای سر اموال شما ندارد. ولی حالا «إِن يَسْأَلْكُمُوهَا»؛ اگر سؤال بکند راجع به اموال، اموالتان را بدهید بیاید، «فَيُحْفِكُمْ» اصرار هم میکند، ببین مسیر را: اصرار هم میکند، تو گوشه میاندازد، تو منگنه میاندازد، «تَبْخَلُوا وَيُخْرِجْ أَضْغَانَكُمْ»؛ بخل بورزی، آنموقع آن زَغَن و کینهات را میریزد بیرون. آن حالت را میزند بیرون.
یعنی از اولش میگوید من پول نمیخواهم ازت. ولی از اینها میگویم آقا بروید به جبههها کمک کنید، به دین کمک کنید. بعضی جاها میگوید اگر به دین کمک نکنید فکر نکنید اتفاقی نمیافتد. برمیدارم عوضتان میکنم، یک گروه دیگر میآورم که به دین کمک کنند. جدی میگوید:
«هَا أَنتُمْ هَٰؤُلَاءِ تُدْعَوْنَ لِتُنفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَمِنكُم مَّن يَبْخَلُ ۖ وَمَن يَبْخَلْ فَإِنَّمَا يَبْخَلُ عَن نَّفْسِهِ ۚ وَاللَّهُ الْغَنِيُّ وَأَنتُمُ الْفُقَرَاءُ ۚ وَإِن تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَيْرَكُمْ ثُمَّ لَا يَكُونُوا أَمْثَالَكُمْ» (محمد/۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید که شما همانانید که فراخوانده میشوید تا در راه خدا انفاق کنید؛ پس برخی از شما بخل میورزند، و هر که بخل ورزد جز به زیان خویش بخل ورزیده است. خدا بینیاز است و شما نیازمندید. و اگر روی بگردانید، گروهی جز شما را جایگزین میکند که مانند شما نباشند.
«فَمِنكُم مَّن يَبْخَلُ وَمَن يَبْخَلْ فَإِنَّمَا يَبْخَلُ عَن نَّفْسِهِ». کسی که بخل کند از خودش بخل کرده. «وَاللَّهُ الْغَنِيُّ وَأَنتُمُ الْفُقَرَاءُ»؛ خدا بینیاز است، شما گرفتارید. «وَإِن تَتَوَلَّوْا» اگر برگردی هیچی فکر نکن اتفاقی نمیافتد: «يَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَيْرَكُمْ ثُمَّ لَا يَكُونُوا أَمْثَالَكُمْ». عوضتان میکند. یک گروه دیگر میآورد که شبیه شما نیستند.
ولی ببین خدا چه کار میکند. میگوید من که پول نمیخواهم ولی بده، رد کن بیاید. رد کنید برای دین کمک کنید. بعد «فَيُحْفِكُمْ» اصرار هم میکند روی این کار. تو منگنهات میبرد. «تَبْخَلُوا… يُخْرِجْ أَضْغَانَكُمْ» درمیآورد بیرون. این میشود همان «وَاللَّهُ مُخْرِجٌ مَّا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ». خدا مُخرِج است. کارش این است که میریزد بیرون «ما كنتم تكتمون» را.
مخرج مشترک امتحانها و نیت صادق
و اصلاً همین میشود که بحث این پیش میآید که ماها با همدیگر در طول اعصار قابل مقایسهایم. در دانشگاه میگفتم: این چیست که فکر میکنید — بعد دیدیم با خودمان همینطور هستیم. تاریخ را که ورق میزنیم میگوییم خب این عاشورا، الحمدلله به ما نخورد. واقعاً پدیدهای است. اگر آب میخورد معلوم نبود ما کدامور میشدیم. اینکه آب نخورد، الحمدلله حالا یا تو سپاه امام حسین بودیم، یا نهایت مدینه نشسته بودیم. الحمدلله که این واقعه به فضل خدا گذشت. میآییم جلوتر میرسیم به جنگ تحمیلی؛ الحمدلله این یکی هم گذشت. فقط سنمان نمیخورد، یا به دنیا نیامده بودیم. خدا به فضل و کرمت همینطور بقیهاش هم درست شود، اتفاق خاصی نیفتد.
ببینید خدا مگر میشود؟ آنجا در دانشگاه گفتم: شما اولین چیزهایی که در ریاضیات یاد گرفتید مقایسهٔ دو عدد کسری نبود که مخرج مشترک میگرفتید؟ مخرجها نباید یکی شود تا صورتها قابل مقایسه شود؟ باید خدا شما را به تمام امتحانهای بشریت امتحان بدهد: امتحان عاشورا را باید بدهید، امتحان صفین را باید بدهید، امتحان جنگ نهروان را باید بدهید. این امتحانها را بدهید، همه مخرج مشترک یکی شود؛ بین همه یک مخرج مشترک گرفته شود، صورتها قابل مقایسه میشود.
آنموقع تعجب نکنید اگر روایتهایی اینگونه داریم. روایت داریم که روز قیامت کانال اعمالتان را به دستتان میدهند. نگاه میکنید میبینید بیمارستان ساختهایم، مسجد ساختهایم. خدا این کد ما اشتباه وارد نشده؟ کار ما این نبوده. ما این کار را نکردیم اصلاً. عاشورا شرکت کردی، صفین بودی؟ پروندهٔ کس دیگری را آوردهاند؟ میگویید نه، من که این کارها را نکردم. میگویند نیت صادقانه کردی. آن موقعی که از کنار آن خیری رد شدی که داشت کمکهای شایان میکرد و تو دل خودت گفتی خدا اگر من هم داشتم میکردم. تو خدا که فریب نمیخورد. کسی که یک قِران از جیبش درنمیآورد بدهد، نمیتواند بگوید خدا اگر من هم داشتم میکردم. خدا صرّاف دل است. نمیداند کی دارد چه میگوید؟
ولی واقعاً تمام این را خدا چطور کمین میگیرد از عالم؟ جز با این نیتها، با نیتهای صادقانه. نیت صادق این است که خودش را در فعل میریزد، در عمل نشان میدهد. آنموقع اگر گفت واقعاً من اگر صفین بودم، خدا میگوید این صفین بوده، این جمل بوده، این عاشورا بوده. خدا با همین کارها، با همین تو منگنه گذاشتن، مُخرِجِ «ما كنتم تكتمون» است؛ کمین میگیرد از آن چیزی که داری، از محتوا.
روایت نهجالبلاغه: حاضران در اصلاب، و تقویت دین
همینجا روایتی است که من خیلی خوشم میآید؛ بچهها هم زیاد از من شنیدهاند و واقعاً میشود از این روایت هفته به هفته شیر خورد، رزق دریافت. همان روایت چندخطی که امیرالمؤمنین در جنگ جمل — حدود خطبهٔ دوازدهم — میفرمایند. یکی میگوید من داداشم دوست داشت تو این جنگ با شما باشد. گفت واقعاً دوست داشتی؟ یارو واقعاً دوست داشت. میفرمایند فقط ما نبودیم که شاهد بودیم:
«وَلَقَدْ شَهِدَنَا فِي عَسْكَرِنَا هَذَا أَقْوَاماً فِي أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَأَرْحَامِ النِّسَاءِ، سَيَرْعَفُ بِهِمُ الزَّمَانُ وَيَقْوَى بِهِمُ الْإِيمَانُ» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی در این لشکر ما کسانی حاضر بودند که هنوز در صلب مردان و رحم زناناند؛ زمان آنان را بیرون خواهد آورد و ایمان به واسطهٔ ایشان نیرو خواهد گرفت.
یک کسانی تو این جنگ با ما بودند که هنوز در صلب پدرانشان و در رحم مادرانشاناند. هنوز به دنیا نیامدهاند. تو این جنگ واقعاً بودند. نه گویی بودند؛ واقعاً تو این جنگ بودند. این «واقعاً» است. آنموقع شاهجملهاش همان تکهٔ آخر است: زمان اینها را بیرون خواهد ریخت و ایمان به واسطهٔ اینها تقویت میشود. آن جور آدمهایی که ایمان را تقویت میکنند، کسانیاند که تو جنگ جمل هم با ما بودند، تو صفین هم با ما بودند، تو عاشورا هم با ما بودند؛ از آدمِ اولِ بشر این امتحانها را دارند پس میدهند و میآیند جلو. تو جنگ تحمیلی هم همینجور، آنجا هم همینجور، همهٔ صحنهها همینجور.
کسانی که دین را تقویت میکنند. اشتباه نشود با آخوند بودن نیست. دین را تقویت میکنند؛ هر جایی دین را تقویت میکنند. کسانی که میجنگیدند داشتند دین را تقویت میکردند. هر کس دین را تقویت کند و اسلام را تقویت کند و حرف خدا را زنده کند — نه خودش را زنده کند.
چون خیلی وقتها به قول یکی از اساتید ما — آن موقع بچه طلبه بودیم خیلی نمیفهمیدیم؛ الان از آن بچگی میفهمیم — میگفت خیلی وقتها آدم دنبال اسلامی میگردد که حجت اسلامش خودش باشد. یعنی اگر حجت اسلامش خودم باشم آن اسلام را قبول دارم؛ ولی اگر حجت اسلام من نباشم یکی دیگر باشد آن را قبول ندارم. لذا من خودم را قبول دارم. اگر واقعاً دین تقویت شود، اسلام تقویت شود، حرف خدا تقویت شود، این احیا صورت بگیرد:
«مِنْ أَجْلِ ذَٰلِكَ كَتَبْنَا عَلَىٰ بَنِي إِسْرَائِيلَ أَنَّهُ مَن قَتَلَ نَفْسًا بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا» (مائده/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از این روی بر بنیاسرائیل نوشتیم که هر کس کسی را جز به قصاص یا به فساد در زمین بکشد، چنان است که همهٔ مردم را کشته باشد؛ و هر کس آن را زنده بدارد، چنان است که همهٔ مردم را زنده داشته است.
«وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَا أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا»؛ همه جمیعاً دارند با او احیا میشوند. «لِمَا يُحْيِيكُمْ». این مایه و مبنای شهدا چیست؟
«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» (آل عمران/۱۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند مرده مپندار؛ بلکه زندهاند، نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.
اینها اموات نیستند؛ «بَلْ أَحْيَاءٌ». احیا شدهاند و احیایند و زندهاند. آن زندگی، آن حیات طیبه را دارند میکنند.
و به قول آقای جوادی میفرمودند خیلی از ما جنازههای عمودیایم. فقط میمیریم میشویم افقی. فرقی ندارد. جنازه بر دو قسم است: عمودی و افقی. یک جنازهٔ عمودی هیچ فرقی ندارد. قرآن هی میگوید اموات؛ به خاطر همین است.
تشابهُ قلوب و سنجش با سعی، نه با اسم
در قرآن نگاه کنید: گوش یهودِ زمان پیغمبر پیچانده شده به خاطر اینکه پدرانشان زمان موسی چه کردند. این سؤال پیش نمیآید که «گنه کرد در بلخ آهنگری / به شوشتر زدند گردن مسگری»؟ این سؤال را خدا جواب میدهد. میگوید:
«وَقَالَ الَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ لَوْلَا يُكَلِّمُنَا اللَّهُ أَوْ تَأْتِينَا آيَةٌ ۗ كَذَٰلِكَ قَالَ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِم مِّثْلَ قَوْلِهِمْ ۘ تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ ۗ قَدْ بَيَّنَّا الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ» (بقره/۱۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که نمیدانند گفتند: «چرا خدا با ما سخن نمیگوید یا نشانهای برای ما نمیآید؟» کسانی که پیش از آنان بودند نیز مانند گفتهٔ ایشان گفتند. دلهایشان به هم شبیه شده است. ما نشانهها را برای گروهی که یقین میآورند روشن ساختهایم.
میگوید «تَشَابَهَتْ قُلُوبُهُمْ». قلب اینها شبیه همدیگر است. فکرشان شبیه همدیگر است. حتی در روایت امام رضا (علیهالسلام) هست که بعضی شیعهها را میفرمایند داری یهودی فکر میکنی؛ اصلاً مشابه یهودیها شدی در این مسئله. بحث این نیست که این اسمها به درد اینجا میخورد. وگرنه یک حقیقتی باشد آن حقیقت به درد میخورد؛ ولو آن حقیقت کم باشد.
در روایت ما هست: کسی در مدینه — حالا روایت دقیق خاطرم نیست — غلام سیاهی بوده. پیغمبر رویش را کشیدند، دیدند. میگویند سر را میشناسی؟ نه. میشناسی؟ نه. هی میگویند شما میشناسی؟ نه. امیرالمؤمنین میآید: میشناسی این را؟ میگوید بله. میگوید این بارکشی بود در مکه یا یمن؛ کوله حمل میکرد، از این کولهها. هر وقت مرا میدید وایمیایستاد میگفت «يَا عَلِيُّ إِنِّي أُحِبُّكَ»؛ من تو را دوست دارم. و همانجا وایمیایستاد تا من از چشمش محو شوم، بعد میرفت. گفت من دیدم فوج فوج ملائکه دارند میروند و میآیند. گفت به خاطر همین است که «يَا عَلِيُّ إِنِّي أُحِبُّكَ». همین یک محبت صادق اگر بشود — نه لقلقه. واقعاً یک محبت قلبی، یک محبت نسبت به این مسیر. دهانهها توش فراوان است؛ منتها مراتب سطحبندی دارد.
خدا آنموقع کسی را که خارج به دنیا آمده با زمینهٔ خودش میسنجد؛ آن که اینجا با زمینهٔ خودش، آن که آنجا با زمینهٔ خودش. گاهی خانوادههای ما با همدیگر خیلی متفاوت است، شرایط تأثیر ماها خیلی متفاوت است. واقعاً بعضی وقتها به خودم نهیب میزنم: من آدمهایی دیدهام که میدانم شما ندیدهاید و آدمهایی با آنها زندگی کردهام که میدانم شما زندگی نکردهاید. پس چیزهایی من دیدهام که شما ندیدهاید. پس مخرج کسر من بزرگتر است؛ مخرج که بزرگ شد باید صورت خیلی بزرگ شود.
این میشود جزو اُمّهات قرآنی:
«وَأَن لَّيْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَىٰ» (نجم/۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه برای انسان جز آنچه کوشیده نیست.
یعنی این سعی ملاک سنجش است. هرکی سعی بیشتری دارد — با مخرج متفاوت. چرا میگویند مورچه قویتر از فیل است؟ چون فیل عمری یک بار اندازهٔ خودش را نمیتواند بکشد، ولی مورچه ده بیست برابر بار اندازهٔ خودش را میکشد. معلوم است مورچه قویتر از فیل است. در دستگاه خدا مورچه قویتر از فیل است و خیلی از کسانی که به نظر حقارت ما ممکن است بهشان نگاه کنیم، اینها خیلی قویتر ممکن است باشند از خیلیها. و همینطور خدا بهصورت یک حرکت اشتدادی در اینها شدت میدهد مسیر رشدشان. اگر به همان سرمایهٔ کمی که از خانواده و محیط اجتماع بهشان داده شده خوب پایبند باشند، خدا توفیقات زیاد میدهد.
در داستان خضر و آن پسر — اگر بزرگ میشد کافر میشد، و وقتی در کودکی مرد بهشتی حساب میشود — مضامین را اگر بر اساس قلب حساب کنیم باید بگوییم همین که میگویند اگر بچهها در کودکی میمیرند بهشتیاند، روابط بههم میریزد. شما از کجا میدانید قلبش اینگونه بوده؟ تا لحظهٔ مرگ وقت داریم. تا لحظهٔ مرگ فرصت داریم که تغییر و تبدیل اتفاق بیفتد. روحی که قابل تغییر و تبدیل است تا لحظهٔ مرگ قابل تغییر و تبدیل است. با دقت خدا: گاهی در روایات هست عمر بعضیها را زود، اجل معلّق میآورد چون دارد میافتد تو یک وادی دیگر. به این معنا لطف ویژه میکند؛ عمرش را از او میگیرد. لطف ویژه است.
بخواهیم جزئیات اینها را بریزیم بیرون، نه. ولی چیزی هست بالاخره. خدا عادل است که البته فضل هم دارد. خدا حکیم است. بالاخره چیزی هست. حالا چیست را قرار نیست همه را تشکیل بدهیم. ولی بالاخره چیزی وجود دارد که وقتی پدر و مادرش خوب بودند:
«وَأَمَّا الْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَامَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِي الْمَدِينَةِ وَكَانَ تَحْتَهُ كَنزٌ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَن يَبْلُغَا أَشُدَّهُمَا وَيَسْتَخْرِجَا كَنزَهُمَا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ ۚ وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي ۚ ذَٰلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطِع عَّلَيْهِ صَبْرًا» (کهف/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما آن دیوار از آنِ دو پسر یتیم در شهر بود و زیر آن گنجی برایشان بود، و پدرشان نیکوکار بود؛ پس پروردگارت خواست که آن دو به حد رشد برسند و گنجشان را بیرون آورند، رحمتی از پروردگارت. و من آن را از پیش خود نکردم. این است تأویل آنچه نتوانستی بر آن شکیبایی ورزی.
«وَكَانَ أَبُوهُمَا صَالِحًا»؛ این گنج زیر اینجا. در روایات آمده این «أَبُوهُمَا صَالِحًا» مال جدِّ هفتادمشان است. جدِّ هفتادم آدم خوبی بوده، این گنج زیر اینجا شده.
ما ابنالدلیلایم. ابنالدلیل یعنی قواعد کلی را میگوییم. قاعدهٔ کلی اینکه خدا عادل و حکیم است. حالا در این موضع چرا اینگونه کرده، لابد دلیلی داشته اینگونه کرده.
دعا و حسن ختام جلسه
وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
خدایا خودت ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. خدایا ما را موجب سرافکندگی امام زمانمان قرار نده. خدایا ما را موجب زینت امام زمانمان قرار بده. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. هر حظ و بهرهای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام نازل و عائد بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ و تأیید بفرما. همهٔ مریضهای اسلام — مریضهای روحی و جسمی — اگر خیر و صلاحشان در شفاست، عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهلبیت قرار بده. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از دامن قرآن و اهلبیت کوتاه مفرما. همهٔ گذشتهها و رفتهها، ذویالحقوق، پدر، مادر، معلمانمان را میهمان خوانِ بیکران امیرالمؤمنین قرار بده. مقام شهدا را عالیتر بگردان و ما را هم به ایشان ملحق بفرما.
الفاتحة والسلام. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
پاورقی توضیحی: متن این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازی ماشینیِ گفتار شفاهی استاد (ASR) ویرایش و به نثر کتابی تنظیم شده است. پرسشوپاسخ حاضران و گفتوگوهای سالن حذف شده و فقط مونولوگ استاد مانده است. بخشِ Segmentsِ فایلِ خام در این تدوین نیست. متن عربی آیات از منابع معتبر (قرائت عثمانی، tanzil / quran.com) درج شده و ترجمههای ذیلِ عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد. روایات و ابیاتِ اشارهشده در حد همان مقدارِ مورد استناد استاد بازسازی شدهاند.