یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ شانزدهم از سلسلهٔ درسهای «انسان کامل» است. گفتارهای پراکنده، مداخلات صوتی محیطی و پرسشوپاسخ حاضران حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.
آغاز جلسه و تبریک میلاد امام رضا علیهالسلام
السلام علیکم و رحمة الله و برکاته. أعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. وصلّى الله على سیدنا محمد و آله الطاهرین. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح مطهر حضرت امام خمینی رحمهالله، همهٔ گذشتگان، صاحبان حق، پدران و مادران و معلمان، الفاتحة مع الصلوات. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.
با عرض تبریک و تهنیت به مناسبت میلاد پربرکت امام رئوف، حضرت علی بن موسی الرضا علیهالسلام، بحث را با قرائت آیاتی از سورهٔ مبارکهٔ بقره آغاز میکنیم.
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ» (بقره/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده کنید»، پس سجده کردند مگر ابلیس که سر باز زد و تکبّر ورزید و از کافران بود.
«وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ» (بقره/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتیم: «ای آدم، تو و همسرت در بهشت سکونت گزینید و از آن هر جا که خواستید به فراوانی بخورید، و به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد.»
دو صلوات مبارکه عنایت بفرمایید. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.
آیه میفرماید: به یاد آور هنگامی را که به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید؛ پس همه سجده کردند مگر ابلیس که ابا کرد و استکبار ورزید و از کافران بود. همین دو تعبیر «أَبَىٰ» و «اسْتَكْبَرَ» و آن جملهٔ پایانی «وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ» ستونِ بحث امروز است. باید دید ابلیس از چه جنسی است، چگونه در صف ملائکه جا گرفته، «کان من الکافرین» دقیقاً چه میگوید، و ریشهٔ فریب در عالم کجاست.
ابلیس از جن است، نه از ملائکه
برای تبیین ماهیت ابلیس، سورهٔ مبارکهٔ کهف را بگشایید؛ آیهٔ پنجاه تصریح میکند:
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ ۗ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِي وَهُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ ۚ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا» (کهف/۵۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [یاد کن] هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده کنید»، پس سجده کردند مگر ابلیس که از جن بود و از فرمان پروردگارش بیرون شد. آیا او و فرزندانش را به جای من سرپرست میگیرید، در حالی که آنان دشمن شمایند؟ چه بد جایگزینی است برای ستمکاران.
این آیه گواه و تصریح است که ابلیس از گروه ملائکه نبوده؛ از جنس جن است. «كَانَ مِنَ الْجِنِّ» یعنی از طایفهٔ جنّیان بوده، نه اینکه بعداً از ملکیت ساقط شده باشد. سپس میفرماید «فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ»؛ از مدار فرمان پروردگارش خارج شد.
شاهد دیگری هم در همین آیه هست: «أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ». آیا او و ذریهاش را اولیای خود میگیرید؟ ملائکه ذریه ندارند. فرشتگان متعلق به عالم ماده و تکاثر جسمانی نیستند تا زاد و ولد داشته باشند. همین که قرآن از ذریهٔ ابلیس سخن میگوید، خود برهان است که او ملک نیست. و در ادامه هشدار میدهد که آنان برای شما دشمناند؛ چه بد بدلی است برای ستمکاران که به جای ولایت حق، ولایت ابلیس و نسل او را برگزینند.
پس با صراحت قرآن، ابلیس از جن بوده و از ملائکه نبوده. حال این پرسش پیش میآید: اگر از جن بوده، چگونه در میان صفوف ملائکه قرار گرفته و خطاب سجده شامل او شده است؟
مراتب ملائکه و جایگاه ابلیس در صفوف پایینتر
علت جا گرفتن ابلیس در ردیف ملائکه، پیشینهٔ عبادت اوست. اهل عبادت بوده و عبادت میکرده؛ از این رو در ردیف ملائکه جای گرفته، نه در ردیف همهٔ ملائکه. چون ملائکه خود مراتب دارند.
حاملان عرش و ملائکهٔ مراتب نازل
دستهای حاملان عرشاند:
«وَيَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمَانِيَةٌ» (حاقه/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و عرش پروردگارت را در آن روز هشت [فرشته] بر فراز خویش برمیدارند.
و دستهای طوافکنندگان پیرامون عرش:
«وَتَرَى الْمَلَائِكَةَ حَافِّينَ مِنْ حَوْلِ الْعَرْشِ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ» (زمر/۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرشتگان را میبینی که گرداگرد عرش حلقه زدهاند و به ستایش پروردگارشان تسبیح میگویند.
حاملان عرش و مقربانی چون جبرئیل علیهالسلام در عالیترین مراتب تجردند. ابلیس هرگز در ردیف این طبقه نبوده است. او در ردیف ملائکهٔ سطح پایینتر جای گرفته؛ ملائکهای که تجرد نفسی دارند و متعلق به عالم مثالاند. به تعبیر دیگر، او «روحانیِ ملائکه» بوده، اما روحانیِ مراتب نازل، نه راه یافته به نشئهٔ عقلی و برهانی. شیطان به آن نشئهها راه ندارد.
انسان کبیر و تطابق مزاج آدم با مزاج عالم
توضیح مراتب ملائکه بر اصلی استوار است که اهل معرفت آن را بسیار به کار میبرند: هرچه در وجود خودتان مییابید، نمونهاش در کل عالم نیز هست. از این روست که کل عالم را «انسان کبیر» مینامند؛ انسان بزرگ.
شما نشئهٔ مادی دارید؛ عالم نیز نشئهٔ مادی دارد. شما نشئهٔ مثالی دارید که با آن خیال میکنید و صورتهایی را در ذهن میآورید؛ در متن عالم نیز نشئهای به نام عالم مثال هست. شما قوای وهمیه دارید که با آن اوهام میسازید و مثالپردازی میکنید؛ در عالم نیز نشئهٔ وهم و قوای وهمیه جریان دارد. در شما نشئهٔ عقلیه هست که کارهایی میکند بیصورت و بیشکل؛ استدلالهای عقلی صورت ندارند. در کل عالم نیز موجوداتی منفصل از شما و نشئهای عقلانی هست که همینگونهاند. هر آنچه در شما هست، و بسی بیش از آن، در عالم هست.
حتی رفتارهای عالم را میتوان با رفتارهای آدم مقایسه کرد؛ مزاج آدم را با مزاج عالم. وقتی مادهای سمی وارد بدن شما شود و از نصابی بگذرد، تهوع میآورد و آن را بالا میآورید. مزاج عالم نیز همینطور است: اگر میزان سمی که به عالم وارد میشود از اندازه بگذرد، عالم آن را بالا میآورد و بیرون میریزد.
روح اجتماعی قرآن: هلاکت اقوام، املاء و استدراج
پانصد آیه در هلاکت اقوام
اگر در «روح اجتماعی قرآن» کار شود، حدود پانصد تا ششصد آیهٔ ناب هست که روند برخورد خداوند با خلق را نشان میدهد؛ روندی که در آن، خداوند طرحِ جریان هلاکت اقوام را پیش میبرد. قومی را برمیاندازد، شخم میزند و جایش را عوض میکند. نقطهٔ عطف این جریان به زمان نوح علیهالسلام میخورد.
نباید پنداشت که عمرهای آن عصر همه نهصد و پنجاه سال بوده و این یک ویژگی زیستی عمومی بوده است. نه. نهصد و پنجاه سالِ دعوت نوح اقتضای روند نبوت بوده تا اتمام حجت کامل شود. در روایات آمده که نسل به نسل به یکدیگر میگفتند: این نوح در زمان ما هم بود، در زمان پدران ما هم بود؛ میخواست فریبمان دهد، ایمان نیاورید. نهصد و پنجاه سال پیامبری کرد تا بحث هلاکت جا بیفتد و اتمام حجت تمام شود.
در دورههای بعد، این سنت ملموستر میشود. شعیب علیهالسلام قوم خود را چنین انذار میدهد:
«وَيَا قَوْمِ لَا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقَاقِي أَن يُصِيبَكُم مِّثْلُ مَا أَصَابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صَالِحٍ ۚ وَمَا قَوْمُ لُوطٍ مِّنكُم بِبَعِيدٍ» (هود/۸۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ای قوم من، مبادا مخالفت با من شما را وادارد که آنچه به قوم نوح یا قوم هود یا قوم صالح رسید به شما نیز برسد؛ و قوم لوط از شما چندان دور نیست.
یعنی سرگذشت لوط همین پهلویتان است؛ هم از نظر زمانی و هم از نظر جغرافیایی نزدیک است. کمکم این سنت در روند تاریخ جا میافتد: هلاک اقوام؛ شخم زدن یک تمدن، نه فقط یک فرد.
این جریان با سنت «املاء» و «استدراج» همراه است. خداوند قومی را رها میکند تا خوب بچرند؛ وقتی خوب چریدند، بساطشان را جمع میکند:
«وَأُمْلِي لَهُمْ ۚ إِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ» (قلم/۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به آنان مهلت میدهم؛ بهراستی که تدبیر من استوار است.
این غیر از هلاکتِ شخصی است؛ مثل قارون که فرداً هلاک شد:
«فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ» (قصص/۸۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس او و خانهاش را در زمین فرو بردیم.
در هلاکت اقوام سخن از سرنوشت کل یک جامعه است. بسیاری این آیات را برخلاف ظاهر ترجمه میکنند؛ اگر بازنگری شود و به ظاهر گرفته شود، آن آیات کولاک میکند. اگر به مناسبتی به بحث هلاک رسیدیم، حتی یکیدو جلسه روی آن میایستیم. این مباحثْ علوم اجتماعی قرآن است و اتفاقاً کمتر به آن توجه میشود.
هرچه در خودتان میبینید، مطمئن باشید در عالم هست. اگر حدی از سم برای شما تهوع میآورد، برای عالم هم تهوع میآورد. اگر فساد از نصاب بگذرد، عالم آن را بیرون میریزد.
قلمرو شیطان: وهم، نه برهان
ابلیس در ردیف آن ملائکهٔ حامل عرش نبود؛ در ردیف ملائکهٔ سطح پایین بود. به نشئهٔ عقلی و به برهان راه ندارد. اگر کسی اهل برهان باشد، شیطان نمیتواند فریبش دهد. جای شیطنت شیطان آنجا نیست، مگر آنکه مقدمات وهمی را وارد استدلال کند و از اوهام شما کمک بگیرد و زمینگیرتان کند. وگرنه هیچ حرف برهانی نمیتواند بزند. هیچ برهانی نمیتواند بیاورد.
از همین روست که عقل جزء حجت است، اما وهم جزء حجت الهی نیست. وهم کار خودش را دارد و آثاری دارد؛ اما حجت نیست. فرض بفرمایید شیطان میگوید:
«الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَاءِ ۖ وَاللَّهُ يَعِدُكُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَفَضْلًا ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ» (بقره/۲۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شیطان شما را از تهیدستی میترساند و به زشتی فرمان میدهد، و خدا از جانب خویش آمرزش و فزونی به شما وعده میدهد؛ و خدا گشایشگر داناست.
«شیطان وعدهٔ فقر میدهد.» اینکه «اگر این پول را بدهم از پول من کم میشود» برهان نیست. برهان آنگاه است که بگویی همهٔ مجاری ورودی را شناسایی کردهام، میدانم همه بستهاند، خصوصیات مجاری ورودی به این ناحیه را هم میدانم؛ حالا اگر این را بریزم کم میشود. این برهان است. وگرنه آن حرف برهان نیست.
اگر بگویند از آب این استخر بردار، آب کم میشود، این منوط به آن است که ورودی استخر بسته باشد، هیچ ارتباطی با بیرون نداشته باشد، هیچ حسگری نباشد که با برداشتن آب ناگهان شیر باز شود. اگر مجموعهای ایزوله باشد و چیزی از آن بردارند، بله کم میشود. این میشود برهان. اگر کسی اهل برهان باشد و براهین بیاورد، نه استفاده از وهم و تخیل، در منطقهای است که شیطان آنجا نیست تا کاری بکند. مال آن منطقه نیست؛ مال این منطقه است. در منطقهٔ وهم هر حرفی میزند.
البته اینطور نیست که هرکس برهان میآورد هرگز فریب نخورد. شیطان اگر بتواند مقدمهٔ وهمی را وارد برهان کند، آخر سر آدم را فریب میدهد. صورت برهان درست میماند و مادهها غلط میشود. کار عقلی میکند، اما مواد وهمیِ شما را وارد میکند. از وهم شما استفاده میکند و برای شما صورتبندی برهان میسازد. با کسی حرف میزند؛ حرف مفترض میزند؛ برهان قشنگ میآورد؛ منتها مواد برهانش وهمی است.
برهان فقط صورت نیست. «الف ب است، ب جیم است، پس الف جیم است» را که کسی به کسی نمیگوید. مواد را داخل آن میکند؛ حد وسط به هم میریزد. وقتی حد وسط تکرار نشود، آن دیگر برهان نیست. اهل برهان از همین جهت فریب نمیخورد که حد وسط را نگه میدارد. کار شیطان استفاده از مقدمات وهمی است. این را بعداً بیشتر باز میکنیم.
«وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ»: بود، نه شد
خداوند میفرماید ابلیس ابا کرد و استکبار ورزید «وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ». بعضی «کان» را به معنای «صار» میگیرند؛ یعنی از کافران شد. برای این حمل شواهدی میآورند که در قرآن «کان» گاهی به معنای «صار» میآید.
سورهٔ هود را بگشایید؛ داستان نوح و پسرش. نوح ندا میدهد:
«وَهِيَ تَجْرِي بِهِمْ فِي مَوْجٍ كَالْجِبَالِ وَنَادَىٰ نُوحٌ ابْنَهُ وَكَانَ فِي مَعْزِلٍ يَا بُنَيَّ ارْكَب مَّعَنَا وَلَا تَكُن مَّعَ الْكَافِرِينَ» (هود/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [کشتی] آنان را در موجی کوه آسا میبرد، و نوح پسرش را ندا داد در حالی که در کناری بود: «ای پسرکم، با ما سوار شو و با کافران مباش.»
«قَالَ سَآوِي إِلَىٰ جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْمَاءِ ۖ قَالَ لَا عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا مَن رَّحِمَ ۚ وَحَالَ بَيْنَهُمَا الْمَوْجُ فَكَانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ» (هود/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: «به کوهی پناه میبرم که مرا از آب نگاه دارد.» گفت: «امروز هیچ نگاهدارندهای از فرمان خدا نیست مگر آنکه [خدا بر او] رحم کند.» و موج میان آن دو حائل شد و از غرقشدگان گردید.
پسر نوح گفت به نقطهای بلند پناه میبرم تا از آب مصون بمانم. فرمود امروز دیگر روز این حرفها نیست؛ هیچکس از امر خدا مصون نیست مگر آنکه خدا رحم کند. کوه دیگر فرارگاه نیست. امروز باید سوار کشتی اهلبیت شد. «لَا عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا مَن رَّحِمَ.» میان نوح و پسرش موجی حائل شد «فَكَانَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ».
اینجا میتوان گفت «فَصَارَ مِنَ الْمُغْرَقِينَ»؛ یعنی غرق شد. البته با خود «کان» هم میتوان نسبت به عوالمی دیگر معنی کرد که در آنجا نوشته بوده باید از مغرقین باشد؛ اما حمله بر خلاف ظاهر لازم نیست. سیاق زمینه دارد. قرائن جمع میشود: هنوز نیامده بود و غرق نشده بود تا غرق شد. پس در وهلهٔ اول «فکان من المغرقین» یعنی «فصار من المغرقین».
اما در آیهٔ محل بحث، قرینهای نیست که «وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ» را «فصار من الکافرین» بگیریم. تازه آنجا فاء تفریع دارد: «فَكَانَ». اینجا فاء تفریع هم ندارد. اگر میفرمود «فکان من الکافرین»، وجهی برای حمل بر «صار» پیدا میشد: پس به سبب آن کار از کافران شد. این را هم ندارد. «کان» معنایش «کان» است مگر قرینهٔ دیگری بگوید. «وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ» یعنی از کافران بود. همان کفرِ مستتر، همان استکبار، از پیش در او بود.
جنّیان نیز مکلفاند؛ و اگر مکلفاند یعنی مختارند. در جبلّت ابلیس چیزی هست که مسیر انحرافی را نشان میدهد، بیآنکه مجبورش کند. آن چیز استکبار است. استکبار عنصر محوری این داستان است.
انسانها را کی فریب میدهد؟ شیطان. شیطان را کی فریب داده؟ استکبار. اگر قرار باشد ریشهٔ همهٔ فریبها به شیطان برسد و ریشهٔ فریبِ خود شیطان به استکبار برسد، ریشهٔ فریب اصلاً استکبار است.
استکبار یعنی اجتهاد در برابر نص
سورهٔ اعراف، آیهٔ دوازده، همین استکبار را باز کرده است:
«قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ ۖ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ» (اعراف/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: «چه چیز تو را بازداشت از آنکه سجده کنی وقتی تو را فرمان دادم؟» گفت: «من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریدی و او را از گل.»
استکبار یعنی همین اجتهاد در برابر نص. خدا میگوید اینگونه؛ او میگوید من هم اینگونه میگویم، جور دیگری. روحیهای که در برابر فرمان خدا برای خود نظری مستقل بتراشد.
فاصلهٔ جاهل و مستکبر تا هدایت
بسیاری نماز نمیخوانند و روزه نمیگیرند. اینان بسیار متفاوتاند با کسانی که اهل استکبارند و همین کار را نمیکنند. فاصلهشان تا هدایت خیلی زیاد است. بعضی میگویی چرا نماز نمیخوانی؟ میگوید در مرام خانهٔ ما رسم نبوده؛ ما هم نمیخوانیم. این یک دسته است. دستهٔ دیگر با فکر و استقلال وارد میشوند و در برابر نصوص اجتهاد میکنند: خدا این نظر را دارد، ما هم نظری داریم. شیطان به عالم بسیار نزدیکتر است تا جاهل.
از همین روست که گفتهاند اگر یک گناه عالم بخشیده شود، هفتاد گناه جاهل بخشیده میشود. تا هدایت بیاید و عالم از زیر بار استکبار در برود، جاهل رفته بهشت. عالم حالت منتظره ندارد که بگوید نمیدانستم. روحیهای که عالم میتواند داشته باشد معمولاً استکبار است.
ابلیس کاملاً واضح است که روحانیِ ملائکه است و در صف ملائکه است؛ چندان که از باب غلبه خداوند او را در خطاب ملائکه وارد کرده. میفرماید امر کردم چرا سجده نکردی؟ جواب بده. او میگوید تو برای آدم کرامتی درست میکنی، اما من بالاترم؛ من اینگونه فکر میکنم. تو اینگونه کرامت برای آدم درست میکنی، من اینگونه فکر نمیکنم؛ فکر میکنم من بهترم. «خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ.»
به محض اینکه این حرف زده میشود میفرماید برو؛ هبوط کن:
«قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَن تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ» (اعراف/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: «پس از آن فرود آی؛ تو را نرسد که در آن تکبّر کنی. بیرون شو که تو از خوارشدگانی.»
در بهشت جای این حرفها نیست. جای نزاع در بهشت نیست. نزاع و کشمکش مال پایین است. بهشت و بهشتی اهل نزاع نیست. بهشتی با کسی نزاع ندارد. حتی وقتی بهشتی با کسی بجنگد، جنگش نزاع نیست؛ کشمکش و درگیری نیست. دقیقاً اسم جمالیِ حیات را میبیند و زنده میکند. حتی در خود قصاص که اسمی جلالی دارد، اسم جمالی آن را میبیند و بارز میکند. وگرنه اهل نزاع نیست.
میفرماید برو پایین؛ تو از صاغرینی؛ اگر چنین میزنی کوچکی. ریشهٔ بحث استکبار است. این ریشه در صحنههایی بیرون میریزد. اگر در کسی جوانه بزند، یا باید با تهذیب نفس آن را بیرون بریزد، یا خداوند وقتی رسوایش میکند و آن حالت استکبار را برملا میسازد.
داستان مثنوی: آینه برای یوسف
مولانا در دفتر اول مثنوی داستانی دارد که حضرت یوسف علیهالسلام را یار مهربانی از آفاق مهمان میشود؛ آشنایی از زمان کودکی. با هم از چاه میگویند و از فراز و فرودها. بعد یوسف میگوید حالا سوغات چه آوردهای؟
«بعد قصه گفتنش گفتی فلان / این چه آوردی تو ما را ارمغان»
او از شرم این تقاضا فغان میزند. میگوید بسیار فکر کردم چه بیاورم که تو نداشته باشی:
«حبهای را جانب کان چون برم / قطرهای را سوی عمان چون برم»
به کان دانه نمیبرند و به عمان قطره. اینجا همه چیز هست؛ غیر حسن تو که آن را یار نیست. پس فقط آیینهای پیش تو آورم تا روی خوب خود را در آن ببینی. آینه از بغل بیرون میکشد.
خوبان با آینه بسیار ور میروند؛ کسانی که حسن و جمالی دارند خود را زیاد میبینند. مولانا از همینجا میزند به اینکه هرچه آینه بیزنگارتر باشد بهتر نشان میدهد؛ و انسان کامل آینهٔ تمامنماست.
سپس نکتهای لطیف میگوید: اتفاقاً خدا نقص را دوست دارد. نجّار کی نجّارش معلوم میشود؟ وقتی چوبها دربهدر و ناهموار باشند و بتراشد. دوست دارد چوب کجوکوله را چه کند. نیستی و نقص، آینهٔ خوبیِ پیشههاست. اگر جامهها همه دوخته و چست باشد، مظهر فرهنگ درزی کی ظاهر میشود؟ درزی یعنی خیاط. تنهٔ درختان باید نتراشیده باشد تا درودگر اصل کارش را نشان دهد. خواجهٔ شکستهبند آنجا میرود که پای شکسته باشد. اگر رنجور نزار نباشد، جمال صنعت طب کجا آشکار میشود؟ ضد را ضد ظاهر میکند؛ با سرکه پدید است انگبین.
آنگاه میزند به این بیت که آتشفشان مثنوی است:
«علتی بدتر ز پندار کمال / نیست اندر جان تو ای ذو دلال»
از این بدتر چیزی در جانت پیدا نمیشود که پندار کمال پیدا کنی؛ فکر کنی من آدم کاملی هستم. وقتی این پندار بیاید، شکسته و منکسر نمیروی آن سو؛ جابر نمیآید. پندار «من کسی هستم» راه خدا را میبندد.
چرا استغفار اولیا از همه بیشتر است
فقر و دین اولیای خدا بالاتر از بقیه است؛ زج و افغانشان از همین روست. اگر هیچکدام از ما از خودمان دارایی نداشته باشیم و همه از یک نفر قرض بگیریم، هرکه بیشتر پول دارد مدیونتر است. آنکه یک میلیارد دارد بیشتر مدیون است از آنکه ده هزار تومان دارد. ائمه علیهمالسلام اینگونهاند: داراییشان زیاد است، پس دینشان بیشتر است، پس خود را مدیونتر میبینند. اگر قرار باشد همه از بانک وام بگیریم و هیچکدام از خودمان پولی نداشته باشیم، من ده هزار تومان میگیرم و شما یک میلیارد؛ شما مدیونترید، دست و پایتان بیشتر میلرزد، اظهار ارادتتان به رئیس بانک بیشتر است. احساس دین و تواضع در ائمه بیش از بقیه است؛ استغفارهایشان بیش از بقیه است، چون دینشان بیشتر است.
«علتی بدتر ز پندار کمال / نیست اندر جان تو ای ذو دلال» «از دل و دیدهات بس خون روان / تا ز تو این معجبی بیرون رود»
یک خون دل میخواهد تا این عُجب بیرون برود.
«علت ابلیس أنا خیری بُدست / وین مرض در نفس هر مخلوق هست»
بیماری ابلیس «أَنَا خَيْرٌ» بود. و این مرض در نفس هر مخلوقی هست. گرچه خود را بس شکسته ببیند:
«گرچه خود را بس شکسته بیند او / آب صافی دان سرگین زیر جو»
آدم خود را منزّه و طاهر میبیند، اما در جویِ آب صاف کفش پر از لجن و سرگین است. وجود آدم اینگونه است. چون در امتحان بشوراندت، آب سرگینرنگ گردد در زمان. کثافتها بالا میآید و میفهمی خبری نبوده. و این لطف خداست که چنین میکند.
جوی نفس را پیر راهدانِ پرفتوح باید کند. خودِ آبِ آلوده خودش را پاک نمیکند. تیر دست خویش را نمیتراشد؛ باید به جراح بسپارد. کار باید به دست او باشد.
«بر سر هر ریش جمع آمد مگس / تا نبیند قبح ریش خویش کس»
هر زخمی که ایجاد شود مگس جمع میشود تا قبح آن را نبینی. گمان نکن خودت از پس بیماریهای نفس برمیآیی. یکی از دوستان آمده بود میگفت برنامهریزی کردهام که چند روز دیگر از اولیای خدا شوم. از اولش بوی کثافت میدهد این حرف. فکر میکرد این کارِ خود آدم است. عیب نیست که انسان خود را ول ندهد؛ اما این نیست که خودم همه چیز را حل میکنم و جلو میروم. باید از بیرون دست آدم را بگیرند. هر موقع آدم رسید به اینکه «نمیتوانم»، آنگاه نفس رحمانی میآید.
تمثیل کودک و داستان رد پا
پدر و مادر شدن تجربهٔ خوبی است. تا بچه با پاهای خودش میآید، میگویند بیا. وقتی گریه کند و بگوید نمیتوانم بیایم، بغلش میکنند. وقتی بغلش کنند سرعتش دیگر سرعت پاهای خودش نیست؛ سرعت پاهای پدر و مادر است. تا میگوید خودم میآیم، میگویند خودت بیا؛ چه لزومی دارد ما خود را خسته کنیم وقتی تو اینگونه قلدری میکنی. وقتی بگوید نمیتوانم راه بیایم، بغل میشود.
آدم هم همینطور است. اگر بگوید خودم حرکت میکنم، میگویند حرکت کن. آنقدر مانع هست که به آن بخوری. وقتی بغلت کنند سطح میآید بالا؛ سطح که بالا بیاید موانع کم میشود و سرعت، سرعتِ کسی دیگر است.
داستان کوتاه «رد پا» را شنیدهاید. کسی به تصویر زندگیاش مینگرد و دو رد پا میبیند: جای پای خود و جای پای خداوند که همراهیاش میکرده. در مسیرهای کوهستانی و سخت فقط یک رد پا میبیند. میگوید نامرد! جایی که بیشتر محتاج بودیم قال گذاشتی؟ پاسخ میآید: نه؛ این جای پای من است؛ تو در بغل منی.
اگر کسی از خودش در برود، خدا امورش را به دست میگیرد. روایت است:
«مَنْ أَصْلَحَ مَا بَيْنَهُ وَبَيْنَ اللَّهِ أَصْلَحَ اللَّهُ مَا بَيْنَهُ وَبَيْنَ النَّاسِ» (تحف العقول؛ بحارالأنوار)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس آنچه میان او و خداست را اصلاح کند، خداوند آنچه میان او و مردم است را اصلاح میفرماید.
حتی امور میان مردم را به عهده میگیرد؛ امور معنویاش را به دست میگیرد. فقط حرفش این باشد: نمیتوانم؛ بلد نیستم؛ این راه خیلی پرخطر است.
باز همان بیت: بر سر هر ریش مگس جمع میشود تا قبح ریش را نبینی. آن مگس اندیشههای توست و مال تو؛ ریش تو آن ظلمت احوال توست. اوهام میآیند روی زخم میمانند تا نبینی. نه مرهم بر آن مینهی. وقتی پیر مرهم نهد، درد ساکن میشود تا پنداری صحت یافتهای؛ حال آنکه پرتو مرهم تافته است. از مردم سر مکش؛ آن صحت را از پرتو بدان، نه از اصل خویش.
ریشهٔ فریب: استکبار، وسوسه، و اختیار انسان
این حقیقت همان ریشهٔ استکبار است؛ همان اجتهاد در برابر نص. وقتی کار به اینجا برسد که خدا چیزی خواسته و بنده بگوید البته من هم نظراتی دارم، یا باید با تهذیب نفس این را بردارد، یا مسیر شیطنت شیطان را طی میکند و به اصل شیطنت میرسد.
انسانها غیر از آنکه شیطان فریبشان دهد یا وسوسهشان کند، خودبهخود نیز میتوانند مرتکب گناه شوند. اگر شیطان آنان را به گناه وامیداشت، انسانها نباید ملامت میشدند. کار شیطان اصلاً وسوسه است:
«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطَانُ لِيُبْدِيَ لَهُمَا مَا وُورِيَ عَنْهُمَا مِن سَوْآتِهِمَا» (اعراف/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان آن دو را وسوسه کرد تا آنچه از شرمگاهشان پوشیده بود بر آنان آشکار کند.
سلطنت ندارد؛ سوت میزند، ما میرویم. روز قیامت میگوید:
«وَقَالَ الشَّيْطَانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدتُّكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ ۖ وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُم مِّن سُلْطَانٍ إِلَّا أَن دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي ۖ فَلَا تَلُومُونِي وَلُومُوا أَنفُسَكُم» (ابراهیم/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کار گزارده شد شیطان گوید: «خدا به شما وعدهٔ راست داد و من وعده دادم و خلاف کردم؛ و مرا بر شما تسلطی نبود جز آنکه شما را خواندم و اجابتم کردید. پس مرا ملامت نکنید و خود را ملامت کنید.»
صد و بیست و چهار هزار پیامبر آمدند و وعده دادند و عمل نکردید. من هم گفتم عمل نکنید. مرا ملامت نکن؛ خودتان را ملامت کنید.
اگر کار بالا بگیرد و انسان شیطان را روی گردهٔ خود سوار کند، دیگر عالماً عامداً وسوسه هم نمیخواهد؛ سواری میگیرد. آنجا شیطان به وصف امّاره ظهور میکند و نفس هم به وصف امّاره ظهور میکند. پیش از آن شیطان به وصف مسوّل ظهور میکرد و نفس مسوّل میشد؛ چون حرفش با نفس آدم است: تصویر میدهد و تزیین میکند و نفس باید تزیینپذیر باشد تا بپذیرد. اصل شیطان همین شیطنت استکباری است. اینکه شیطانْ دیگری را فریب دهد فرع است؛ اصل کار استکبار است.
گفتمان بروندینی و سقف وحی
خداوند تا سقف وحی را میپسندد؛ بالاتر از سقف وحی را نمیپسندد که کسی بگوید من اجتهاد میکنم. گاهی «گفتمان بروندینی» یعنی بنشینیم از بیرون روند دینها را نگاه کنیم. اگر به این معنا باشد اشکال ندارد. گاهی یعنی وحی را کلاً کنار میگذاریم و برای خودمان نظری داریم. اگر چنین باشد، ریشهٔ شیطنت است: خارج از آنچه خدا گفته، ما هم نظری داریم و اصلاً مهم نیست خدا چه گفته.
در برخی متنهای روانشناسی و حتی رادیوهای بیگانه، مشاوری میگفت ما فلان کار را توصیه میکنیم؛ البته ادیان این را نمیگویند. در بحث همجنسگرایی چنین میگفت: ادیان این را نمیپذیرند، ولی ما توصیه میکنیم. این دقیقاً اجتهاد در برابر نص است. ادیان — غیر از دین فطرت و غیر آن — هیچکدام این را نمیگویند؛ ما خودمان در مقابل وحی نظری داریم. این همان ریشهٔ استکبار شیطان است.
آنچه خدا در منطقهالفراغ به ما اجازه داده، جای عقل است. عقل کلیات را میفهمد و نه چیز دیگر. گزارههای کلی میتواند بگوید. آنجا حجت خداست و با دین متعارض درنمیآید.
بعضی میپندارند دلیل اصلی این است که آدم خودش بچیند و به مقصد برسد بهتر از آن است که تعبد بورزد: از بیرون حرکت میکنم؛ یا میرسم یا نمیرسم، اما خودم میچینم. کی تضمین داده که برسی؟ تازه این مسیر، تعبد محض نیست. کسی که خود را به دامان وحی میسپارد، عقل او را به سوی وحی برده است. وحی هدایتش میکند. اینها چراغ راهاند. با چراغ راه را طی میکنی؛ چراغ خودش راه نیست. عقل چراغ راه است تا راه را نشان دهد و حرکت کنی.
اینکه کسی دست به دامان وحی میشود نه از آن روست که بگوید کلاً در تعبد غرقام و عقل را کنار گذاشتهام. این یک جور تعبد به عقل است؛ به عقلی که خود حجت خداست. با عقلش خود را داخل آن بهشت انداخته. وگرنه اگر به کسی بگویند چرا قرآن میخوانی و بگوید بیدلیل، این هم در قرآن مورد ملامت است.
اگر عقل به تنهایی پیچ و خم معارف و اخلاق و احکام را تشخیص میداد، آمدن دین لغو بود. نه اینکه هم این باشد هم آن؛ آمدنش لغو بود اگر خودشان میرسیدند.
مثال کودک را نباید تا بیخ برد. مثال مقرِّب من جهة و مبعِّد من جهة است. بچه ممکن است در بغل بابا هم کاری بکند؛ مثال را تا انتها نمیشود کشید. خدا منکسر را میپسندد. شبهای جماران کسانی میآمدند منکسر، مستغفر، شکسته، درداگین. چون اصلاً اینگونهایم:
«يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ ۖ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ» (فاطر/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، شمایید نیازمندان به خدا، و خداست که بینیاز ستوده است.
فقیر یعنی کسی که ستون فقراتش شکسته. کسی که ستون فقراتش شکسته قدرت قیام ندارد؛ فقط توهم قیام میکند. وقتی این را بفهمد که قدرت بر قیام ندارد، قائمش میکنند؛ وگرنه با توهم قیام باید سیر کند.
خدا شکسته میخواهد. شکسته به معنی افسرده نیست. در گفتمان غیردینی میگویند اگر خدا شکسته بخواهد آدم بیمزه میشود؛ باید شادمان و با روحیهٔ بالا بود. چه ربطی دارد؟ آن شکستگی هیچ ارتباطی به روحیهٔ بالا ندارد. انسان با روحیهٔ فوقالعاده زیاد میتواند شکسته باشد. افسردگی اصلاً در کار مؤمن راه ندارد. هرچه مؤمنتر، بالاتر.
هرکه مؤمن شود صدمه میبیند. این را بدانید. انقلابهای دینی مشکلات خود را میآورند. قرآن این را میگوید. ما رسولی در قریهای نفرستادیم مگر آنکه اهلش را به سختی و زیان گرفتیم تا تضرع کنند:
«وَمَا أَرْسَلْنَا فِي قَرْيَةٍ مِّن نَّبِيٍّ إِلَّا أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ» (اعراف/۹۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در هیچ آبادی پیامبری نفرستادیم مگر آنکه اهلش را به سختی و زیان گرفتیم تا شاید زاری کنند.
خدا این تضرع را میخواهد. جریان رسالت و هر حکومت دینی با مشکلات میآید. پیامبر آمد با مشکلاتش آمد. امام آمد با جنگ آمد. اینها از سنن الهی است. مؤمن شدن همان است که در این موطن قرار بگیری و با صدمههایی همراه شوی. آن زندگی راحتِ بیدغدغه مدل دیگری است. در عین حال هیچگاه آن حالت افسردگی نیست. ممکن است بسیار به خود صدمه بزنی، درس بخوانی، و اصلاً افسرده نشوی؛ خیلی هم خوشحال باشی؛ خودت این راه را انتخاب کردهای؛ اما همهاش صدمه است.
خدا دل شکسته و قلب آماده را میپسندد؛ قلبی که بگوید نمیتوانم. این «نمیتوانم» به معنی راهنرفتن نیست. راه میرود، منتها به پای دیگری.
در روایات هست که خداوند خیرات نهفته در وجود کسی را هم اخراج میکند و بیرون میریزد. آن صفات خوب هم بیرون میآید. البته در سیاق این آیات بیشتر به نکات منفی اشاره است؛ اما آن سوی قضیه هم در روایت هست و شاید در قرآن هم بتوان برایش سیاقی یافت.
انسان میزان اعمال است: جدا شدن صف ابلیس از ملائکه
آیات به ما نشان میدهند که انسان وقتی بیاید میزان اعمال است. تا انسان نبود، صف ابلیسیان از ملائکه جدا نبود؛ اینها با آنها بودند. انسان که آمد، صفها از یکدیگر جدا شد.
اگر به وجود امیرالمؤمنین علیهالسلام در زیارتنامهها بنگرید: «السلام علیک یا میزان الأعمال.» اینان قسیم الجنة والنارند؛ همینجا و همانجا صفها را جدا میکنند. اینکه حبّ آل محمد در دل کسی باشد یا نباشد، میزان است. انسان کامل که بیاید میزان اعمال میشود. اینقدر گفتهاند کی با ما هست و کی با ما نیست. اینان قسیم الجنة والنارند؛ صفها را از یکدیگر جدا میکنند.
امروز روز میلاد این امام بزرگوار است. علامه طباطبایی میفرمایند همهٔ ائمه رئوفاند؛ رأفت امام رضا حسی است، لمسی است؛ انگار لمس میشود. هیچ ایرادی ندارد. ائمهٔ ما به جهت مزاجها با یکدیگر مختلفاند؛ چون آدمهایی هستند برای خودشان. جز آن شأن رسالت و امامتی که دارند، در هر کدام مظهریتی قویتر است.
مزاج انبیا: غیرت نوح و حلم ابراهیم
در نوح علیهالسلام میبینید مظهر غیرت دینی است. آیات سورهٔ نوح را بخوانید؛ شخصیتشناسی حضرت نوح است. همهاش: خدایا هلاکشان کن، دمار از روزگارشان درآور. در مقابل، به جهت شخصیتی حضرت ابراهیم علیهالسلام را دارید. وقتی ملائکه بشارت اسحاق را دادند و دیدند میروند قوم لوط را عذاب کنند، شروع کرد به چونوچرا:
«فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ الرَّوْعُ وَجَاءَتْهُ الْبُشْرَىٰ يُجَادِلُنَا فِي قَوْمِ لُوطٍ * إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُّنِيبٌ» (هود/۷۴-۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون بیم از ابراهیم برفت و بشارت بدو رسید، با ما دربارهٔ قوم لوط جدال میکرد. بهراستی ابراهیم بردبار، بسیار نالنده و بازگشتکننده بود.
این ویژگی ابراهیم است؛ خیلی بردبار است. این مدل است کلاً.
اشتباه نکنید که فکر کنید تمام اتفاقات به مزاج اینها ربط داشته: چون نوح چنین مزاجی داشته توفان آمده. برعکس اگر فکر کنید درست است. خداوند در روند میدانسته چه اتفاقاتی باید بیفتد و پیامبرانی با آن ویژگیها را میآورده؛ پیامبران را با آن ویژگیها در آن روند جاسازی میکرده. هر کسی برای خودش ویژگیای دارد. آدمها را با یکدیگر در یک قالب نریزید؛ هر کدام قالبی دارند. این را بارها گفتهام و بار دیگر میگویم.
دست به تربیت دیگری مزن مگر صراف دل باشی
خودتان دست به آدم دیگری نزنید مگر صراف دل باشید. آقای همت دربارهٔ آیتالله بهجت نقل میکرد که میترسید دست به کسی بزند. بعضی چه راحت اقدام به تربیت آدم میکنند. آقای بهجت دست به شخصیت کسی نمیزد؛ میترسید. کسانی باید باشند که مأذون باشند. اذن هم سر جای خود؛ خودشان میفهمند.
این سؤال را زیاد میپرسند: نباید در این مسیر استادی باشد که دست آدم را بگیرد و بکشد و ببرد؟ «استاد من کجاست؟ بیا مرا بکش ببر.» جواب نه است.
«وَمَن يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ ۖ وَمَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُّرْشِدًا» (کهف/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که را خدا هدایت کند همو راه یافته است، و هر که را گمراه کند هرگز برای او سرپرست و راهنمایی نخواهی یافت.
استاد شما علم شماست. علم شما استاد شماست. خودتان دست هیچ بنیبشری ندهید به عنوان اینکه شما دستهٔ اویید.
«مَنْ عَمِلَ بِمَا عَلِمَ وَرَّثَهُ اللَّهُ عِلْمَ مَا لَمْ يَعْلَمْ» (بحارالأنوار)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر کس به آنچه میداند عمل کند، خداوند دانش آنچه را نمیداند به او میراث میدهد.
اگر کسی به دانستههایش عمل کند خدا کفایت میکند. خیلیها نمیدانند. از اول شروع میکنند: میشود شما استاد من باشید؟ برو جمعش کن؛ نمیفهمی چه به چیست. وقتی داری پیشنهاد میدهی، خود این پیشنهاد نشان میدهد هنوز نفهمیدهای. اگر من میگفتم بیا، و تو میآمدی، و من میگفتم برو قبرستان و چنین دعا بخوان، از این کارها زیاد میشود کرد. استاد آدم علم آدم است. خودش باید امّهات و کلیات را بگیرد.
اگر اینگونه نباشد این جلسات مثل قارچ درمیآید؛ جلسات الکی که همه خیره خیره به یک آدم نشستهاند. در محضر قرآن اینگونه نشستن اشکال ندارد. در محضر یک آدم خیره خیره نشستن چیست؟
آقای همت میگفت طرفی اینگونه سلام میکرد. پرسیدند چه شده؟ گفت ماهیان دریا رئیسشان آمد سلام کرد جوابش را دادند. کو شاهد؟ به چه ملاکی؟ از این بازیها وقتی فهم دینی پایین بیاید خیلی درمیآید؛ اراجیف بالا میرود.
قرآن خودش بس است:
«أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ» (زمر/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا خدا بندهٔ خویش را بس نیست؟
اگر برای بندهاش کفایت میکند، در هدایت هم برای بندهاش کفایت میکند. فکر نکن چیزهای عجیب و غریب باید وسط باشد.
من خودم شاهد بودم. هیئتی پاکستانی بعد از نماز صبح آمده بودند پیش آیتالله بهاءالدینی. من پشت سر ایشان نشسته بودم. رئیسشان با مترجم گفت شما دستوری بدهید؛ میخواهیم کار اسلامی راه بیندازیم. آقا دستشان را اینگونه کردند: در یک دستتان قرآن باشد و در یک دستتان اهلبیت؛ همهٔ مشکلات حل میشود. دست همچنان مانده بود. آن طرف گفت توصیهٔ دیگری هم میفرمایید؟ فرمود تمام شد دیگر. این را انجام دادی رفتی؛ حالا دنبال توصیهٔ جدید میگردی؟ چه توصیهٔ جدیدی؟
اگر کسی نخواهد بفهمد، هدایت نمیشود. یکی از پولدارهای همان راستهٔ مغازه آمده بود میگفت هر شب وضو میگیرم که خواب حاجی را ببینم — پدر خانم ما را — ببینم اینکه میگویند یکی بده ده تا بگیر، ده تا گرفتی یا نه. در دلم میگفتم خدا میگوید یکی بدهی ده تا میگیری؛ باورت نمیشود. میخواهی خواب ببینی تا باورت شود؟ در خواب هم ببینی باورت نمیشود. میگفت نمیدانم چرا خواب حاجی را نمیبینم. حماقت را ببین: خدا وقتی به زبانت آمده باورت نمیشود، خواب ببینی باور میکنی؟ وقتی قرآن با بیانات صریح و روشن همهٔ وعدهها را گفته، دیگر چه خوابی؟
آدمها قالب نیستند. عمومات و کلیات را بگیر و روی شخصیت خودت پیاده کن؛ با توجه به اینکه خودت میدانی شخصیتت چه مدلی است. آقای صدیقی اهل گریه است؛ همهاش میگرید. آقای امجد اهل خنده است؛ همهاش میخندد. هر کدام خصوصیتی دارند. نباید فکر کنی باید شبیه یکی از اینها شوی. کلیات و عمومات را میگیری و روی شخصیت خودت پیاده میکنی. قالب کسی را نمیشود روی دیگری زد.
در روحانیون خیلی متداول است که بگویند شاگرد فلان. اگر در روند این مسیر لازم باشد خدا استادی جلوی پای آدم بگذارد، میگذارد و شما هم باور میکنید که خدا گذاشته است. وگرنه اینکه میگویند علامه تحت تربیت آقای قاضی بوده، آن آقای قاضی بوده و این طرف علامه؛ نسبت اینها با ما قابل مقایسه نیست. علامه میفهمید باید تحت تربیت باشد و آن طرف مأذون بود. اینطور نیست که بیایند پیشنهاد بدهند آقا ما شما را تربیت کنیم، برو تو لیست. باید حجت بیّن و روشنی وسط باشد تا دست به تربیت بزنند.
کنیهٔ ابوالقاسم و قاسم الجنة والنار
نقش انسان همین است که میزان اعمال باشد. کسی به امام رضا علیهالسلام گفت کنیهٔ پیامبر چرا ابوالقاسم بود؟ امام فرمود چون پسری به نام قاسم داشته که از دنیا رفته. گفت این را میدانم؛ بیشتر چه داری؟ از این بزرگان اگر طلب بیشتر کنی میگویند؛ اگر نکنی نمیگویند. اگر باز میگفت بیشتر، باز امام بیشتر میگفت.
فرمود مگر نداریم «أَنَا وَعَلِيٌّ أَبَوَا هَذِهِ الْأُمَّةِ»؟ گفت چرا. فرمود مگر خود علی از این امت نیست؟ گفت چرا. فرمود پس مگر علی قسیم الجنة والنار و قاسم الجنة والنار نیست؟ گفت چرا. فرمود پس آن میشود ابوالقاسم؛ یعنی پدرِ علی که در دامن او بزرگ شده و این قاسم میان جنت و نار است. اینان قسیم الجنة والنارند؛ میزان اعمالاند. نقش انسان اصلاً همین است.
تا انسان پایش به صحنه کشیده نشود، مثل قرآن. قرآن تا پایش به صحنه کشیده نشود، فرقان است؛ صفها را جدا میکند. تا قرآن نیاید صفها ریخته و درهم است. قرآن که بیاید جدا میکند:
«وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ ۙ وَلَا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَسَارًا» (اسراء/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از قرآن آنچه را برای مؤمنان شفا و رحمت است فرو میفرستیم، و ستمگران را جز زیان نمیافزاید.
شفاء و رحمت برای مؤمنان است و برای کسانی دیگر خسارت. قرآن صف را جدا میکند.
داستان تمثیلی است، نه سمبلیک
علامه میفرمایند این داستان تمثیلی است. خیلیها به اشتباه میگویند علامه میگوید داستان سمبلیک است. حتی روی جلد کتابها دیدهام که نظر علامه و به تبعِ ایشان دیگران را اینگونه نوشتهاند که داستان آدم سمبلیک است. داستان سمبلیک نیست؛ داستان تمثیلی است.
سمبلیک یعنی داستانی اختراعی که هیچ جزء حقیقی ندارد؛ بعد از آن درمیآورند که ملائکه موجودات سمبلیکاند، ابلیس سمبلیک است، ابلیس یعنی تمام حالات روحی منفی تو، ملائکه یعنی حالات مثبت تو. همهٔ اجزا را غیرحقیقی میکنند.
داستان تمثیلی یعنی تمام اجزایش حقیقی است: تعلق به آدم حقیقی، ملائکهٔ حقیقی، ابلیس حقیقی؛ معلم بودن آدم مر ملائکه را حقیقی؛ شیطنت و فریب دادن ابلیس آدم را حقیقی. همه حقیقی. منتها داستان تمثیل است.
این از کجا درمیآید؟ بنابر اینکه ملائکه و جنّیان این دو گروه باشند و امر به سجده شده باشند، این امر یا تکوینی است یا تشریعی. از این دو حال خارج نیست. اگر امر تکوینی باشد تخلف در آن نمیشود و شیطان تخلف کرده. امر تکوینی را شیطان نمیتواند در آن تخلف کند؛ اصلاً کسی نمیتواند. اگر تکویناً خدا اراده کند از این در بیرون بروی، تخلف ندارد: یا پرتت میکند بیرون، یا دو نفر دست و پایت را میگیرند میآورند بیرون، یا در ارادهات نفوذ میکند خودت با پا میروی. هر اتفاقی بخواهد به لحاظ تکوینی بیفتد تخلف ندارد؛ چون او میخواهد.
«وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ وَكَانَ اللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا» (فتح/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سپاهیان آسمانها و زمین از آنِ خداست؛ و خدا همواره شکستناپذیر سنجیدهکار است.
تمام عالم سپاه و ستاد خداست. خدا بیرون ندارد که مزاحمی از بیرون برای او ایجاد کند. لذا امر تکوینی تخلف ندارد.
اگر این امر، امر تشریعی باشد نیز نمیشود. چرا؟ چون به ملائکه امرهای تشریعی تعلق نمیگیرد. ملائکه در منطقهٔ تکلیف نیستند؛ تکلیف ندارند؛ تشریع ندارند. کسی به آنها نمیگوید در رسالهتان نوشته سجده بر آدم بر شما واجب است. چنین چیزی وجود ندارد چون رساله ندارند، تشریع ندارند؛ تحت فرماناند:
«لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ» (انبیاء/۲۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در سخن بر او پیشی نمیگیرند و به فرمان او کار میکنند.
«لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ» (تحریم/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا را در آنچه فرمانشان دهد نافرمانی نمیکنند و آنچه را فرمان داده شوند انجام میدهند.
حاکم به این مطلب خود قرآن است. قرآن هرگاه از ارسال رسل و انزال کتب و تکلیف سخن میگوید، از جن و انس سخن میگوید نه از ملائکه. ملائکه را در این ردیف وارد نمیکند:
«وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاریات/۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جن و انس را نیافریدم جز برای آنکه مرا بپرستند.
یا وقتی قرآن را به تحدی میگذارد:
«قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَىٰ أَن يَأْتُوا بِمِثْلِ هَٰذَا الْقُرْآنِ لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا» (اسراء/۸۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو اگر انس و جن گرد آیند که مانند این قرآن بیاورند، مانندش را نمیآورند هرچند برخی پشتیبان برخی دیگر باشند.
ملائکه را در این ردیف اصلاً وارد نمیکند. لذا این امر نه تشریعی است نه تکوینی. پس چیست؟
اگر امر نه تشریعی باشد نه تکوینی، یک راه برای توضیح این آیات میماند؛ بهخصوص داستان آدم که در سورهٔ اعراف میفرماید:
«وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ» (اعراف/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی شما را آفریدیم، سپس صورت بخشیدیم، سپس به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید؛ پس سجده کردند مگر ابلیس.
شما را خلق کردیم، صورت دادیم، گفتیم سجده کنید بر آدم. اگر جا بیفتد که قرآن چگونه مطلب را از آدم به آدمیان میبرد و از آدمیان به انسان کامل، این روند که بارها گفتهایم داستان سه لایه دارد تبیین میشود. به اضافهٔ چنین اشکالی، احتمال تمثیلی بودن داستان قوت میگیرد. تمثیل نه به این معنی که ارکان داستان حقیقی نیست؛ همه حقیقی است.
این شبیه آیهٔ عرض امانت در اواخر سورهٔ احزاب است:
«إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ ۖ إِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا» (احزاب/۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه کردیم، پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسیدند، و انسان آن را برداشت؛ بهراستی که او ستمگر نادان بود.
این امانت یا قرآن است یا ولایت. اگر خدا این را واقعاً بر کوه عرضه کرده و کوه نتوانسته بپذیرد، کار لغو کرده؛ میدانسته نمیتواند بکشد. اگر میتوانسته بکشد چرا نکشیده؟ اینها همه مطیع و تابعاند. اگر نمیتوانسته، خدا کار لغو کرده؟ معنایش جز این نیست که بار امانت الهی بالاتر از آن است که آسمان و زمین و کوهها بکشند. همین را در قالب این بیان گفته. این ابای اشفاقی است.
شبیه همان آیه است که اگر قرآن را بر کوه نازل کنیم از هم میپاشد:
«لَوْ أَنزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْآنَ عَلَىٰ جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْيَةِ اللَّهِ» (حشر/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر این قرآن را بر کوهی فرو میفرستادیم، آن را از بیم خدا فروتن و شکافته میدیدی.
یعنی نازل کردیم؟ نه. یعنی توان کشیدن این قرآن را کوهها ندارند و آدم دارد. همین معنا در قالب تمثیلی دربارهٔ آدم گفته میشود: همهٔ ملائکه مطیع انسان کاملاند و هرچه کسی به انسان کامل نزدیکتر شود، ملائکهٔ بیشتری در خدمت اویند. اینگونه نیست که حاملان عرش مطیع بنده هم باشند. آن در خدمت بودن نهایتِ انسان کامل است؛ مال خلیفهٔ کامل. خلفای جزئی در این میان هر کدام خلیفهٔ جزئی باشند مورد مدد ملائکهاند؛ ملائکه آفریده شدهاند که او را مدد دهند.
از آن سو کار شیطان استکبار و اغواگری است. این نیرو از این سمت میکشد و آن نیرو از آن سمت. داستان را اگر یک دور از اول با فرض تمثیلی بودن بازخوانی کنید — چون به وحدت سیاق میخواهیم همهٔ داستان را تمثیلی ببینیم — اینکه میفرماید:
«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» (بقره/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در زمین جانشینی خواهم گماشت.»
یعنی اصلاً میخواهم بندهام کجا باشد؟ در زمین. سناریو از اول این است که انسان باید به زمین بیاید. سناریو از پیش طراحی شده. نه اینکه حالا ای آدم نمیشد این میوه را نخوری؟ این همه درخت در بهشت بود، نمیشد جلوی شکمت را بگیری تا این همه گرفتاری در زمین راه نیفتد، ما به زمین بیاییم با جنگ و زاد و ولد و برد و باخت؟ بحث این نبوده. از همان اول سناریو این بوده: «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً.» این خلیفه را در زمین میخواهم. هبوط باید اتفاق میافتاد. برای همین وقتی به عصیان آدم برسیم توضیحش را میدهیم. داستان را یک دور از اول ببینید.
لذا اینکه ملائکه هستند و انسان نیست و میگوید میخواهم خلقش کنم و جعل خلیفه کنم، اینگونه نیست. پیشتر گفتهایم که ملائکه به لحاظ وجود و کمالات وجودیشان عقولِ وجود انسان کاملاند. انسان کامل هست؛ بعد ملائکه هستند به لازمهٔ رتبهای. نه اینکه تازه میخواهند او را بیافرینند. انسان کامل هست، اینها هستند، جریان هبوط هست؛ ارکان داستان حقیقی است منتها مراتب در قالب تمثیل بیان شده.
تمثیل گل سرخ، طوفان و نسیم
منظور از تمثیل این نیست که داستان اتفاق نیفتاده یا اجزاء پدید نیامدهاند. وقتی میگوییم خدا گل سرخ را آفرید، گل سرخ داریم. طوفان داریم. نسیم بهاری داریم. سجدهٔ همهٔ موجودات را هم داریم:
«وَلِلَّهِ يَسْجُدُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا وَظِلَالُهُم بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ» (رعد/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که در آسمانها و زمین است، خواه و ناخواه، و سایههایشان بامدادان و شامگاهان برای خدا سجده میکنند.
حالا اگر بگویند به طوفان و نسیم گفتیم بر این گل سرخ سجده کنید؛ نسیم سجده کرد و طوفان سجده نکرد. این چه جور حرفزدنی است؟ به این میگویند تمثیل. نه اینکه گل نداریم، طوفان نداریم، سجده نداریم. اینها مثل داستانهای شاهنامه نشد که از اصل ساختگی باشد. همه را داریم؛ منتها در این قالب بیان میشود. یعنی طوفان در مسیر گل سرخ مزاحم است و پرپر میکند، و نسیم صحرایی غنچگی را میپرورد.
وقتی داستان تمثیلی دیده شود خیلی مطلب از آن استخراج میشود. دیگر لازم نیست بنشینیم توجیه کنیم فرشتهها اختیار دارند یا ندارند. شیطان نشان میدهد که این است: میتوانست کار بد نکند، اما شیطان جزء سناریوی عالم است. عالم بدون شیطان نمیتوانست باشد. باید شیطان میبود. میتوانست نکند، ولی سناریوی عالم این بود. کما اینکه یزید میتوانست آن کار را نکند، ولی کرد؛ و سناریویی بود که باید این اتفاق میافتاد. هرچه بخواهید از مفاد این درآورید باید تکبهتک حساب کرد. اگر داستان تمثیلی دیده شود روند داستان و حالت زمانیبودنش به هم میریزد و نتایج دیگری هم به دست میآید.
اختیار شیطان و سناریوی تکوینی عالم
اگر سنن عالم را بحثی تکوینی بدانیم، خداوند سیستمی آفریده که انسانها آزمایش شوند و شیطان وسوسهگر باشد. این بحث تکوین است. اینکه خود شیطان این راه را انتخاب میکند بحث تشریع است؛ اختیاری در آن هست. شیطان این راه را انتخاب کرده. نمیتوان گفت یک کار تشریعی نمیتواند اثر تکوینی به این گستره بگذارد، از اول عالم تا قیامت. چرا نمیتواند؟ دارد میکند.
همین حالا یک امر تشریعی — نماز — بخوانید، عالمی اثر تکوینی میگذارد؛ باران میآید و چیزها میشود. شیطان و ذریهاش، و همین شیاطین الانس، واقعاً میتوانند این کارها را نکنند. میتوانند نکنند. ولی کلاً تا عالم عالم است شیطان هست و شیاطین الانس هستند و این کارها را میکنند. حتی در زمان ظهور مهدی علیهالسلام همین داستان هست. بعضی فکر میکنند وقتی مهدی تشریف بیاورند بهشت میشود. نه. آدم آدم است، عالم عالم است. یک سری آدمها باز خیانت میکنند، جنایت میکنند، کارهای خلاف میکنند. اینها هست.
ما در این هبوطی که قرار گرفتهایم در زمینیم. شیاطین میتوانند شیطان نباشند. جنّیان میتوانند همه شیطان نباشند. این همه جن مؤمن داریم؛ میتوانند جن مؤمن باشند. ولی تا عالم عالم است روند همین است.
اگر شیطان این کار را نمیکرد چه میشد؟ «نمیکرد» نداریم به آن معنا که سناریو خالی بماند. وقتی اختیار را مطرح میکنی، میتوانی این لیوان را برداری یا برنداری. اگر بردارم یک سری اتفاقات، اگر برندارم یک سری دیگر. اگر نمیکرد هیچ اتفاقی از سنخ آنچه رقم خورد نمیافتاد؛ اما آن اگر محقق نشد. شیطان مجبور نیست؛ مکلف است؛ اختیار دارد؛ ولی با اختیار خودش این روند را در عالم رقم زد. یعنی در سناریوی خدا بود.
سناریو بحث تکوینی است. منتها اختیار، اختیار است. سناریویی چیده شده، اما اختیار چیده نشده به معنای جبر. شما با اختیارات ممکن است کارهایی بکنید و روی آن برنامهریزی شود. در این بودن از ابتدای خلقت تا انتهای خلقت، روزی جنّی پیدا میشود که مستکبر میشود و استکبار به خرج میدهد. اگر استکبار نمیکرد دیگر ابلیس نبود. ابلیس همان است که استکبار میکند. اگر نمیکرد عالم به هم نمیخورد به آن شکل؛ اما کرد. مأموریتی که به ابلیس داده شده در همین سناریو فهم میشود.
این بحث را که علامه مطرح میکند — بودن در بهشت و خوردن میوه — میرسیم. از برزخ نزولی باید به اینجا میآمد. این هم باید اتفاق میافتاد. لذا آن کار در سناریو بود.
روایت خواستگاری آدم و حوا
روایتی هست که پیشتر خواندهایم و تکهای از آن را امروز میخوانم؛ دربارهٔ خواستگاری آدم و حوا. در جلد مربوط از بحار و علل الشرائع آمده که نخست آدم بوده و حوا به وجود آمده؛ ابتدائاً به وجودش آوردهاند. وقتی امر به سجده شد و سجده کردند، خداوند بر آدم خواب سبکی افکند و آنگاه حوا را پدید آورد. آدم حوا را دید و بسیار خوشش آمد از قیافهاش؛ دید شبیه خودش است، جز آنکه زن است. با او سخن گفت و دید به زبان خودش حرف میزند.
گفت: تو کیستی؟ گفت: خلقیام؛ خدا مرا آفریده چنانکه میبینی. آدم گفت: پروردگارا، این خلقِ زیبا کیست که قرب و نگاه به او مایهٔ انس من شده؟ خداوند تبارک و تعالی فرمود: ای آدم، این کنیز من حواست. آیا دوست داری با تو باشد، مأنوست کند، با تو سخن گوید و تابع امر تو باشد؟
این خیلی مهم است. تابع بودن، این تابعیت خیلی مهم است. تابعیت یعنی تو سری خوردن نیست. تابعیت یعنی تابعیت: هی با او کل نیندازد؛ اهل مشاجرهٔ دائمی نباشد. نظر میدهیم، نظر میشنویم، اما حرف گوش میکند. فمینیستها این معنا را زنده کردهاند که تابعیت یعنی تو سری خوری. نه. تابع یعنی دقیقاً اهل مشاجرات فلان با طرف نیست؛ حرف گوش میکند.
آدم گفت: آری پروردگارا؛ و تا زندهام حمد و شکر این بر گردن من. خداوند عز و جل فرمود: پس او را از من خواستگاری کن؛ که او کنیز من است و برای تو نیز همسری شایسته تواند بود — و شهوت پس از این به او داده میشود. آدم گفت: پروردگارا، او را از تو خواستگاری میکنم؛ رضای تو برای این چیست؟ فرمود:
«رِضَايَ أَنْ تُعَلِّمَهَا مَعَالِمَ دِينِي» (علل الشرائع / بحارالأنوار)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): رضای من آن است که نشانهها و معالم دینم را به او بیاموزی.
آدم گفت: این بر عهدهٔ من، اگر تو همین را بخواهی. فرمود: و من همین را خواستهام.
رضای خدا در همین است: کسی باشد که معالم دین را به او بیاموزد و او را در محیطی قرار دهد که معالم دین یاد بگیرد. این خیانتی است که آقایان در حق خانمهایشان میکنند. خیلی وقتها اصلاً او را با فرهنگ ما آشنا نمیکنند؛ نمیآورند، نمیبرند؛ هیچجا نیست. نشسته فقط دستش به امور سخیفه مشغول است. و این امور سخیفه میتواند دقیقاً همین دانشگاه رفتن باشد؛ فرق نمیکند. اگر واقعاً به یک نفر مشغول باشد و فقط همین مشغولیتش باشد احیا نمیشود؛ بیکلاس باقی میماند. آنوقت زمینهٔ تمام این حرف و حدیثها پشت سر همه درست میشود: آقا پشت سر خانم و خانم پشت سر آقا.
یکی از وظایفی که داریم این است که این لطیفهٔ خدا را حفظ کنیم. روح خودمان را حفظ کنیم. روح هرکسی هم که وابسته به ماست حفظ کنیم؛ به این که او را وارد معالم دین کنیم و معالم دین بیاموزد.
سه لایهٔ داستان آدم: شخص، نوع، انسان کامل
بارها گفتهایم این داستان سه لایه دارد و اگر این جا بیفتد خیلی از گرهها باز میشود. لایهٔ نخست خودِ آدم علیهالسلام است؛ شخص حقیقی، با ملائکهٔ حقیقی و ابلیس حقیقی. لایهٔ دوم آدمیاناند؛ نوع انسان. قرآن مطلب را از آدم به آدمیان میبرد: «شما را آفریدیم، سپس صورت بخشیدیم، سپس به ملائکه گفتیم سجده کنید.» خطاب جمع است. لایهٔ سوم انسان کامل است؛ خلیفهای که همهٔ ملائکه مطیع اویند و میزان اعمال است.
اگر فقط لایهٔ نخست را ببینید داستان تاریخی میماند و گیر میافتید که امر سجده تکوینی بوده یا تشریعی. اگر فقط لایهٔ سوم را ببینید ممکن است بلغزید به سمبلیککردن و انکار اجزاء حقیقی. تمثیل یعنی هر سه لایه با هم حاضرند: حقیقت رخ داده، قالب بیان تمثیل است، و مصداق جاریاش انسان کامل و صفبندی عالم است.
از همین روست که سناریو از «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» شروع میشود نه از میوه. هبوط فرعِ جعل خلیفه در زمین است، نه حادثهای که اگر آدم جلو شکمش را میگرفت عالم طور دیگری میشد. عصیان آدم را وقتی برسیم جدا توضیح میدهیم؛ اینجا همینقدر که سناریو از پیش نوشته بوده و ارکان حقیقیاند کافی است.
دوگانهٔ جاهل و عالم در برابر نص
فرق جاهل و عالم را ساده نگیرید. جاهلی که نماز نمیخواند چون در خانهاش رسم نبوده، راه هدایت به رویش بازتر است. حالت منتظره دارد: نمیدانستم. وقتی بداند ممکن است برگردد. عالمی که در برابر نص اجتهاد میکند حالت منتظره ندارد. میگوید میدانم خدا چه گفته؛ نظر من چیز دیگری است. این روحیه همان «أَنَا خَيْرٌ» است، فقط لباس علمی پوشیده.
از این جهت شیطان به عالم نزدیکتر است تا به جاهل. عبادت طولانی ابلیس او را در صف ملائکه نشانده بود؛ علم و عبادت اگر با استکبار جمع شود خطرناکتر است نه بیخطرتر. یک گناه عالم اگر بخشیده شود، هفتاد گناه جاهل بخشیده میشود؛ نه چون کمّیت گناه فرق دارد، چون جنس روحیه فرق دارد. تا عالم از زیر بار استکبار دربرود جاهل رفته بهشت.
همین روحیه امروز در گفتمان بروندینیِ معنای دوم ظاهر میشود: وحی را میگذاریم کنار و میگوییم ما هم نظری داریم. روانشناسی سکولار که میگوید ادیان فلان را نمیپذیرند اما ما توصیه میکنیم، همان اجتهاد در برابر نص است. منطقهٔ الفراغ جای عقل است؛ سقف وحی جای تعبدِ برآمده از عقل است. عقل چراغ است نه جاده.
انسان کامل به مثابهٔ آینه و میزان
مولانا آینه را پیش یوسف میگذارد چون در انبار کان حبهای نیست که به کان ببری. انسان کامل آینهٔ تمامنماست؛ هرچه زنگار کمتر، بهتر نشان میدهد. خدا نقص را دوست دارد چون صنعتش روی چوب کج معلوم میشود. پندار کمال آینه را از کار میاندازد: منکسر نمیروی، جابر نمیآید.
انسان کامل وقتی به صحنه میآید میزان است. تا او نبود ابلیس در ردیف ملائکه عبادت میکرد. او که آمد صف جدا شد. امیرالمؤمنین میزان اعمال است؛ حبّ آل محمد خطکش است. قرآن نیز فرقان است: برای مؤمن شفاست و برای ظالم خسارت. هر دو صفجداکناند.
ائمه همه رئوفاند؛ رأفت امام رضا لمسی است. این اختلاف مزاج به معنی اختلاف در حقانیت نیست. نوح غیرت دینی است و ابراهیم حلم. خدا پیامبر را با آن مزاج در آن مقطع جاسازی میکند؛ توفان به خاطر کجخلقی نوح نیامده. آدمها را هم در یک قالب نریزید. صدیقی میگرید و امجد میخندد؛ کلیات دین یکی است، پیادهسازی روی شخصیت هر کس جداست.
از همینجا آن هشدار درمیآید: دست به تربیت دیگری نزن مگر صراف دل و مأذون باشی. بهجت میترسید دست به شخصیت کسی بزند. استاد تو علم توست. عمل به دانسته، علم ندانسته را میآورد. قرآن در یک دست و اهلبیت در دست دیگر؛ بهاءالدینی گفت تمام شد. دنبال دستور سوم نگرد. وعدهٔ صریح خدا را به خواب حاجی وانگذار.
بازخوانی وحدت سیاق با فرض تمثیل
اگر با فرض تمثیلی بودن یک دور از اول داستان را بخوانید وحدت سیاق جور درمیآید. جعل خلیفه در زمین؛ تعلیم اسماء؛ عرضه بر ملائکه؛ سجده همه جز ابلیس؛ اسکان در جنت؛ نهی از شجره؛ وسوسه؛ هبوط. اینها حلقههای یک سناریویند نه تصادفهای پیاپی.
امر سجده در این خوانش نه فرمان رسالهای ملائکه است نه ارادهٔ تکوینیِ بیتخلف. بیان تمثیلیِ این حقیقت است که همهٔ ملائکه مطیع انسان کاملاند و هر که به او نزدیکتر شود ملائکهٔ بیشتری در خدمت اویند؛ و در مقابل، نیروی استکبار و اغوا از سوی ابلیس و ذریهاش میکشد. خلیفهٔ جزئی هم به قدر خلافتش مدد میگیرد.
گل سرخ و طوفان و نسیم را به یاد آورید: همه حقیقیاند؛ قالبِ «سجده کنید» تمثیل است. طوفان میتوانست نوزد و یزید میتوانست آن کار را نکند؛ کردند، و سناریوی عالم با اختیار آنان رقم خورد. ظهور مهدی عالم را به بهشت خلد بدل نمیکند؛ آدم آدم است و عالم عالم. جن مؤمن هست و میتواند باشد؛ تا عالم عالم است وسوسه و اختیار و امتحان هست.
این جمع اختیار و سناریو جبر نیست. لیوان را میتوان برداشت و برنداشت. اگر برنداری آن بارانِ وابسته به آن دعا نمیآید؛ اما «اگرِ محققنشده» نظام را از پیش باطل نمیکند. ابلیس اگر استکبار نمیکرد ابلیس نبود؛ کرد، و از برزخ نزولی آمدن به نشئهٔ خاک در سناریو بود.
جمعبندی جلسه
پس خطوط اصلی امروز از این قرار است.
ابلیس از جن است نه از ملک؛ کهف پنجاه صریح است و ذریه داشتن او خود شاهد است. در صف ملائکه جا گرفته چون اهل عبادت بوده، اما در مراتب نازل، نه در ردیف حاملان عرش. به نشئهٔ عقل و برهان راه ندارد؛ کارش با وهم است. «کان من الکافرین» یعنی از کافران بود، نه اینکه با آن ابا از کافران شد. ریشهٔ فریب استکبار است؛ استکبار یعنی اجتهاد در برابر نص. جاهل با مستکبر فرق دارد. عالم اگر استکبار کند به شیطان نزدیکتر است تا جاهل.
بهشت جای نزاع نیست. پندار کمال بدترین علت است. اولیا چون بیشتر گرفتهاند بیشتر مدیوناند. مگس اندیشهها روی زخم مینشیند تا قبح را نبینی. تا نگویی نمیتوانم، بغل نمیشوی.
انسان که بیاید میزان اعمال است و صفها جدا میشود. ائمه مزاجهای مختلف دارند و انبیا نیز؛ خدا پیامبر را در روند جاسازی میکند. دست به تربیت دیگری نزن مگر مأذون باشی. استاد تو علم توست. قرآن و عترت کفایت است.
داستان آدم تمثیلی است نه سمبلیک: همهٔ اجزاء حقیقیاند و قالب بیان تمثیل است، چون امر سجده نه تکوینی محض است نه تشریعی ملائکه. سناریو از اول هبوط به زمین بوده. اختیار شیطان سر جای خود است و سناریوی عالم سر جای خود.
و رضای خدا در پیوند آدم و حوا این بوده که معالم دین آموخته شود. این امانت هنوز بر دوش ماست.
دعا و حسن ختام
خدایا، ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان علیهالسلام را از ما راضی و خشنود بدار و در امر فرجش تعجیل بفرما. خدا ما را موجب زینت امام زمانمان قرار بده و موجب سرافکندگی اماممان قرار نده. نسل و ذریهٔ ما را تا قیام قیامت بر مدار عاشقان قرآن علوی استوار بدار. هر حرکت و وجهی در هر جای این عالم به روح امام حاضر بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران انقلاب اسلامی را در پناه خودت حفظ کن و ما را تأیید بفرما. هر کاری که به یاد و نامت آغاز میکنیم، نهایت اخلاص و تلاش را در آن عنایت بفرما. مقام شهدا را عالیتر بگردان و ما را به ایشان ملحق فرما. پدران و مادران و درگذشتگان و صاحبان حق را مهمان خوان کرم امیرالمؤمنین علی علیهالسلام بگردان.
الفاتحة مع الصلاة. اللهم صلّ على محمد و آل محمد.
پاورقی توضیحی: متن این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازی صوتی و گفتار شفاهی استاد در جلسهٔ شانزدهم سلسلهٔ «انسان کامل» (قاسمیان) ویرایش و به نثر کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسست مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متن عربی آیات و روایات مورد اشاره به صورت کامل و مستند درج شده و ترجمههای ذیل متون عربی توسط مدل جهت تسهیل مطالعه افزوده شده است. بخش Segments پیادهسازی در این فایل نیست.