ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 017
یادداشت تدوین: متن پیش‌رو پیاده‌سازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس و تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن درج گردیده و ترجمه‌های ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است.

مقدمه و قرائت آیات سجده و سکونت در جنت

أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. رَبَّنَا لَكَ الْحَمْدُ، رَبَّنَا نَسْتَعِينُ، وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح مطهر حضرت امام خمینی رحمه‌الله، همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمان‌مان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

صفحهٔ ششم قرآن کریم را بگشایید. از همین‌جا ادامه می‌دهیم:

«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ» (بقره/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده کنید»، پس سجده کردند مگر ابلیس که سر باز زد و تکبر ورزید و از کافران بود.

«وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ» (بقره/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتیم: «ای آدم، تو و همسرت در این بهشت سکونت کنید و از [نعمت‌های] آن، از هر جا که خواهید، گوارا و فراوان بخورید، و به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد.»

صلواتی عنایت بفرمایید: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

در همین آیات و در آیات بعدی نکاتی هست که عملاً ما را به سمت بحثِ تمثیلی بودن این دسته آیات می‌برد. اما یک اصل را از همین ابتدا میخ کنید: ما هیچ‌گاه حق نداریم وقتی برای آیه‌ای توجیه و محمل دیگری وجود دارد، سراغ تمثیل برویم و بگوییم این دسته آیات تمثیلی است. تمثیل آخرین منزلِ تبیین است، نه پناهگاهِ تنبلیِ فهم.

اگر خاطر شریفتان باشد، ورود ما به تمثیل از اینجا شروع شد که نتوانستیم امرِ «اسْجُدُوا لِآدَمَ» را امر تکوینی بگیریم و نتوانستیم امر تشریعی بگیریم؛ ناچار مرتکب فرضِ تمثیل شدیم. حالا باید گره‌های همین فرض را یکی‌یکی باز کنیم.


چرا امر سجده نه تکوینی است و نه تشریعی

اگر این فرمان، امر تکوینی باشد، یک اشکال اساسی پیش می‌آید: امر تکوینی تخلف‌بردار نیست. امر تکوینی یعنی ارادهٔ خدا عینِ ایجاد است؛ به تعبیر اهل معرفت: «إِنَّمَا قَوْلُهُ فِعْلُهُ». اگر تکویناً خدا بخواهد شما از دمِ این در بیرون بروید، یا پرتتان می‌کند بیرون، یا دو نفر دست و پایتان را برمی‌دارند و می‌آورند بیرون، یا در ارادهٔ شما نفوذ می‌کند و خودتان با پای خودتان می‌روید. هر کدام باشد، تخلف ندارد. خدا «بیرون» ندارد که مزاحمی از بیرون برای او ایجاد شود.

ابلیس تخلف کرد. پس این فرمان، به معنای امر تکوینیِ تخلف‌ناپذیر نیست.

اگر بخواهیم آن را امر تشریعی بگیریم، دو مانع داریم. نخست آنکه ملائکه اساساً مکلف به تکالیف تشریعی نیستند. رساله‌ای برای ملائکه نوشته نشده که صفحهٔ اولش بگوید: «بر شما واجب است برای آدم سجده کنید.» قرآن هر جا از ارسال رسل و انزال کتب و تکلیف سخن می‌گوید، از جن و انس سخن می‌گوید، نه از ملائکه:

«وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ» (ذاریات/۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جن و انس را نیافریدم جز برای آنکه مرا بپرستند.

دوم آنکه برابر نظم منطقی آیات، ساحت تشریع رسالت می‌خواهد، نبوت می‌خواهد، پیام‌رسانی می‌خواهد و وحی می‌خواهد؛ و این همه متعلق به ظرف زمین است. باید هبوط در زمین انجام شده باشد تا کسی مکلف شود. حتی حضرت آدم علیه‌السلام نیز در آن جنت و در آن برزخِ نزولی مکلف به تکلیف تشریعی نبود. آنجا منطقهٔ تکلیف نیست.

برای همین است که روند آیات را نگاه کنید: تازه پس از هبوط است که نوبت تشریع می‌رسد. صفحهٔ هفتم، آیهٔ سی‌وهشتم:

«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا ۖ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُم مِّنِّي هُدًى فَمَن تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ» (بقره/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتیم: «همگی از آن [مقام] فرود آیید؛ پس اگر از جانب من هدایتی برای شما آمد، آنان که از هدایتم پیروی کنند نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین می‌شوند.»

«وَالَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِآيَاتِنَا أُولَٰئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ ۖ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ» (بقره/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که کفر ورزیدند و آیات ما را دروغ انگاشتند، آنان اهل آتش‌اند و در آن جاودانه‌اند.

یعنی تازه آنجا بحث تشریع به میان می‌آید: اگر از جانب من هدایتی آمد، هر که بپذیرد چنین می‌شود و هر که نپذیرد چنان. در نشئهٔ پیش از هبوط اصلاً تشریعی در کار نیست. کسی آنجا چیزی تشریع نمی‌کند.

لذا مرتکب بحث تمثیل شدیم و حالا باید مشکلات این بحث را حل کنیم. آیات این بخش فوق‌العاده پیچیده و دقیق است.


اعجاز فشردگی قرآن و آنچه نمی‌توانستید بدانید

ممکن است کسی بگوید برای گرفتن امهات و کلیات قرآن اصلاً احتیاج به کلاس نیست؛ الفبای قرآن را بدون درس هم می‌توان درآورد. حرف بی‌ربطی هم نیست. منتها خدا می‌خواهد در حدود ششصد صفحه به قدری مطلب بگوید که عقول را به زانو درآورد. قرآن همه را به زانو درمی‌آورد.

در مباحث اجتماعی، با پانصد ششصد آیه چنان بنیان و تئوری تازه‌ای می‌ریزد که انسان حیران می‌ماند. در مباحث اعتقادی حرف‌هایی می‌زند که در دکان هیچ عطاری پیدا نمی‌شود. اصلاً این حرف‌ها کجا هست؟ همین که می‌فرماید به شما چیزی می‌آموزیم که اهل فهمیدنش نبودید:

«كَمَا أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولًا مِّنكُمْ يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُم مَّا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ» (بقره/۱۵۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان‌گونه که در میان شما فرستاده‌ای از خودتان روانه کردیم تا آیات ما را بر شما بخواند و شما را پاکیزه گرداند و به شما کتاب و حکمت بیاموزد و آنچه را نمی‌توانستید بدانید به شما تعلیم دهد.

به پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله نیز همین را می‌فرماید؛ نه «ما لَمْ تَعْلَمْ» به معنای یک ندانستنِ معمولی، بلکه «ما لَمْ تَكُن تَعْلَمُ»: اهل این حرف‌ها نبودی که از پیشِ خودت به آن برسی:

«وَأَنزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُن تَعْلَمُ ۚ وَكَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا» (نساء/۱۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا کتاب و حکمت را بر تو فرو فرستاد و آنچه را نمی‌دانستی به تو آموخت؛ و فضل خدا بر تو همواره بزرگ بوده است.

قرآن می‌خواهد در ششصد صفحه همه‌چیز را بگوید. چگونه باید بگوید؟ ناچار است داستان‌ها را با ظرافتی بگوید که خودِ این ظرافت اعجاز است؛ طوری که خواننده گیج نشود، بخواند و بفهمد و خیال کند فقط یک قصه می‌خواند، در حالی که در تاروپود همان داستان عمیق‌ترین نکته‌ها خوابیده است. این داستان‌ها نکته دارد.

لذا اینجا بود که مرتکب بحث تمثیل شدیم. اما این را با آن خلط نکنید که هر آیهٔ دشوار را تمثیل بنامید.


تمثیل را آسان نگیرید: فصلت/۱۱ امر تکوینی است نه تمثیل

بعضی مفسران دست و دلشان راحت به تمثیل می‌رود؛ هر جا هضمشان نکند، می‌گویند این تمثیل است. خدا نکند گمراه شویم. هر جا منطقِ فهم آیه را پیدا نکردیم، حق نداریم بگوییم تمثیل است.

صفحهٔ چهارصد و هفتاد و هفت، سورهٔ مبارکهٔ فصلت، آیهٔ یازدهم را ببینید. اوایل سوره را هم بخوانید؛ ثواب دارد:

«ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ» (فصلت/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس به [آفرینش] آسمان پرداخت در حالی که دودی بود؛ پس به آن و به زمین فرمود: «خواه یا ناخواه بیایید.» گفتند: «فرمان‌بردارانه آمدیم.»

بعضی گفته‌اند این هم تمثیل است. ببینید، این امر توجیه دارد: امر تکوینی است. تکوینی و تمثیلی یکی نیست. خدا فرمود بیایید، آمدند. نه اینکه داستانی ساخته باشند و تمثیلی گفته باشند. امر تکوینی یعنی همان که اراده عین فعل است؛ تخلف ندارد. هر جا در قرآن ساختارِ خطاب و پاسخ شبیه داستان شد، مجوزِ حمل بر تمثیل نیست.


خلط تکوین و تشریع: بهانهٔ ترک انفاق

خلط میان تکوین و تشریع منشأ بسیاری از فکرهای غلط شده است؛ خود قرآن این مغالطه را نقل و رد می‌کند. سورهٔ مبارکهٔ یس، آیهٔ چهل‌وهفتم، صفحهٔ چهارصد و چهل و سه:

«وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ قَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنُطْعِمُ مَن لَّوْ يَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ» (یس/۴۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به آنان گفته شود: «از آنچه خدا روزیِ شما کرده انفاق کنید»، کسانی که کفر ورزیدند به مؤمنان می‌گویند: «آیا کسی را اطعام کنیم که اگر خدا می‌خواست خودش او را اطعام می‌کرد؟ شما جز در گمراهی آشکار نیستید.»

کافران ارادهٔ تکوینی را بهانهٔ فرار از تکلیف تشریعی می‌کنند: اگر خدا می‌خواست این فقیر سیر شود، خودش سیرش می‌کرد! قرآن می‌گوید این ضلالتِ آشکار است.

بسیاری از اوقات خدا به بنده دستوری می‌دهد، در حالی که خودش در باطن کار دیگری می‌کند. به شما ربطی ندارد خدا آنجا چه می‌کند. در روایات آمده است که خداوند می‌فرماید قلب بندهٔ مؤمنم را خودم تدبیر می‌کنم:

«إِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِينَ مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إِلَّا الْغِنَى وَلَوْ أَفْقَرْتُهُ لَأَفْسَدَهُ ذَلِكَ، وَإِنَّ مِنْ عِبَادِيَ الْمُؤْمِنِينَ مَنْ لَا يُصْلِحُهُ إِلَّا الْفَقْرُ وَلَوْ أَغْنَيْتُهُ لَأَفْسَدَهُ ذَلِكَ؛ إِنِّي أُدَبِّرُ عِبَادِي بِعِلْمِي إِنِّي بِعِبَادِي خَبِيرٌ بَصِيرٌ» (حدیث قدسی)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از بندگان مؤمن من کسی هست که جز توانگری اصلاحش نمی‌کند و اگر فقیرش کنم تباهش می‌سازد؛ و از بندگان مؤمن من کسی هست که جز فقر اصلاحش نمی‌کند و اگر توانگرش کنم فاسدش می‌کند. من بندگانم را به علم خویش تدبیر می‌کنم؛ من به بندگانم آگاه و بینایم.

یک جا ایمانِ بنده با فقر می‌ماند، خدا فقیرش می‌کند؛ اگر غنی شود ایمانش می‌رود. یک جا با غنا می‌ماند؛ اگر فقیر شود ایمانش می‌رود. خدا این را تدبیر می‌کند. ما مسئول امرهای تکوینیِ نهان نیستیم. ما مسئول همان چیزی هستیم که به ما تشریع شده است.

خیلی‌وقت‌ها از زیر بار کار درمی‌رویم به این بهانه که «حتماً خدا چیزی می‌داند که به این نمی‌دهد.» به من چه ربطی دارد خدا چه می‌خواهد؟ من مسئولم به این فقیر برسم. اگر خدا نخواهد به او برسد، نرسد؛ این دو را قاطی نکنید. خدا هر کاری بخواهد می‌کند، اما به من چیز دیگری گفته است.


سنت اجل امت‌ها و رویش نو

یک موقع هست که شما سنت الهی را کشف می‌کنید تا پیام تشریعی‌اش را درآورید. با دوستان در همین زمینه بحث می‌کردیم. قرآن دربارهٔ امت‌ها و انقلاب‌ها نظریه‌ای دارد: امت را مانند یک شخصیت انسانی می‌بیند؛ دورهٔ نوجوانی دارد، دورهٔ جوانی دارد، دورهٔ فرتوتی و کهنسالی دارد و بعد می‌میرد. و این مرگ، عذاب نیست. یک نفر پیر می‌شود و می‌میرد؛ آیا خدا دارد عذابش می‌کند؟ نه.

«وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ ۖ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً ۖ وَلَا يَسْتَقْدِمُونَ» (اعراف/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای هر امتی اجلی است؛ پس چون اجلشان فرا رسد نه ساعتی تأخیر کنند و نه پیشی گیرند.

این امت بالاخره اجلش می‌رسد. مهم آن است که به اجلِ مسمّای خود برسد. اگر کسی این نظریه را داشته باشد و دورهٔ فرتوتی تمدن‌ها را تشخیص دهد، در همان موقع فرتوتی زایشِ نو ایجاد می‌کند؛ نه اینکه بخواهد ساختارِ رو به پایان را هی در کما نگه دارد. انقلابی را در وضعیت کما نگه داشتن هنر نیست.

کهنسالی علائم دارد: مو سفید می‌شود، قامت خم می‌شود، توانِ کوه رفتن می‌رود. از کهنسال توقع ورجه‌وورجهٔ جوان را نداریم. توقع داریم گوشه‌ای بنشیند و تجربه منتقل کند تا زایش و رویشِ نو پدید آید.

ما در دبیرستان که فارغ‌التحصیل شدیم، بحث جلسهٔ هفتگی پیش آمد: چرا جلسهٔ هفتگی دوره‌ها همیشه از هم می‌پاشد؟ بعضی با ولع می‌خواستند همان جلسه را نگه دارند؛ مثل اینکه به هزار زحمت مریضی را در کما نگه دارند. نمی‌شود. وقتی تشخیص دادی انتهای عمرِ یک ترکیب است، باید رویش جدید ساخت؛ نه اینکه بگویی «مردیم، فاتحه.» آن برخورد، جبری‌مسلکی است. و نه اینکه هر رویشِ نوعی را فوراً انشعاب و بدعت بنامی. از رویش نو باید استقبال کرد.

وقتی سنن قرآن کشف شد، تازه تکلیفِ تشریعی روشن‌تر می‌شود.


شعور و اختیار در سراسر هستی؛ مجبول نه مجبور

عبارت «أَتَيْنَا طَائِعِينَ» نشان می‌دهد موجودات حظّی از شعور و رغبت دارند. اشتباه رایجی هست که می‌گوییم همهٔ موجودات مجبورند، مگر انسان و جن که مختارند. اصلاً این‌طور نیست. همهٔ موجودات مرتبه‌ای از اختیار دارند. انسان و جن به نصابِ خاصی از اختیار رسیده‌اند که بار تکلیف تشریعی بر دوششان نهاده شده است.

حتی این تصویر را دربارهٔ ملائکه نکنید که موجوداتی کاملاً بی‌اختیار و شبیه آچار و ماشین‌اند. خیلی‌ها همین را می‌گویند: ملائکه مجبورند کار خوب انجام دهند. اگر کسی مجبور باشد، خدا نامش را «عباد مکرمون» نمی‌گذارد و با اکرام از او یاد نمی‌کند:

«بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ ۝ لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَهُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ» (انبیاء/۲۶-۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه [فرشتگان] بندگانی گرامی‌اند. در سخن بر او پیشی نمی‌گیرند و به فرمان او عمل می‌کنند.

اینان مجبولِ به خیرند، نه مجبورِ به خیر. مجبول یعنی در جبلتشان است؛ چون پارامترهایی که گناه با آن‌ها انجام می‌شود — شهوت و غضب — را ندارند. لذا بالاختیار کار خوب می‌کنند.

ما به خاطر یک تناسبِ وهمی میان اختیار و گناه، خیال کرده‌ایم اختیار مساویِ توانِ گناه است. اگر اختیار مساوی گناه کردن بود، معصوم نباید در میان انسان‌ها می‌داشتیم. معصومین نیز مجبولِ به خیرند، نه مجبور. از منطقهٔ شهوت و غضب بالاتر رفته‌اند؛ در جبلتشان عصمت افتاده است. ملک اختیار دارد، اما کار خوب می‌کند و از آن خارج نمی‌شود. این دو با هم هم‌ارز نیستند.

در بحث عصمت، در سورهٔ یوسف عرض شد: شما حاضرید شیرابهٔ ته سطل زباله را بخورید؟ با اختیار نمی‌خورید یا با اجبار؟ با اختیار نمی‌خورید. اصلاً به ذهنتان نمی‌رسد بروید بچشید ببینید چه جور است، بعد وسوسه شوید، بعد با خودتان کلنجار بروید که دکترها گفته‌اند ضرر دارد. کسی این‌طور نمی‌کند. این یعنی رفتن به منطقه‌ای که آنجا حرمِ امن است. وقتی باطنِ گناه را دیده باشد، دیگر آنجا جای این حرف‌ها نیست. بالاختیار آن شیرابه را نمی‌خورد؛ هیچ اجباری هم ندارد. مجبول است، نه مجبور.

ملائکه شعور دارند و شهوت و غضب ندارند؛ لذا بالاختیار کار درست می‌کنند. وقتی خدا می‌گوید «طَوْعًا أَوْ كَرْهًا» بیایید، آنان می‌گویند همه به طوع می‌آییم. آنجا که به زمین بیاید و شهوت و غضب با سیستم قاطی شود، تازه بحث گناه پیش می‌آید؛ و این مختص زمین است. منطقهٔ بالا منطقهٔ امر تشریعی نیست. ظرافت‌های قرآن سر جای خود است؛ هنوز مانده تا برسیم.


بازخوانی تمثیلی داستان و خلیفه در زمین

«قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا». وقتی یک جای داستان ناچار به تمثیل شد، نظم طبیعیِ بحث هم به هم می‌ریزد. باید یک دور دیگر از اول برگشت و نگاه کرد. جلسهٔ پیش عرض شد.

«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً» (بقره/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در زمین جانشینی خواهم گماشت.»

خلیفه را در زمین می‌خواهد. پس باید آخرش به زمین بیاید. خیال نکنید «کاش آدم آن گندم را نمی‌خورد؛ این همه ذریه و جنگ و بدبختی راه نمی‌افتاد.» سناریو از اول این بوده که خلیفه در زمین باشد. هبوط باید اتفاق می‌افتاد.

و این «لِآدَمَ» یعنی سجده برای آدم است. بعضی می‌گویند سجده برای خداست و آدم قبله بوده. خدا خودش بلد بود اگر می‌خواست بگوید سجده برای من کنید. ظاهر آیه را نباید دستکاری کرد. سجده بر آدم است. مسجود، آدم است؛ قبله نیست. البته سجده عبادتِ ذاتی نیست که مشکلِ عبادتِ غیرخدا پیش بیاید.


سجده عبادت ذاتی نیست: شاهد یوسف و یعقوب

برای اینکه روشن شود سجده عبادتِ ذاتی نیست، سورهٔ مبارکهٔ یوسف، آیهٔ صد، صفحهٔ دویست و چهل و هفت را بیاورید:

«وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدًا ۖ وَقَالَ يَا أَبَتِ هَٰذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّي حَقًّا» (یوسف/۱۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پدر و مادر خود را بر تخت بالا برد و آنان برای او به سجده درافتادند؛ و گفت: «پدرجان، این تأویل خواب پیشین من است؛ پروردگارم آن را راست گردانید.»

پدر و مادرش را بر عرش نشاند و همه برای او به سجده افتادند. بعد فرمود این تأویل همان رؤیای آغاز داستان است:

«إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ» (یوسف/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که یوسف به پدرش گفت: «پدرجان، من یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم که برای من سجده می‌کنند.»

یعقوب پیامبر است، معصوم است، از عباد مخلَص است. پیامبر نمی‌آید عبادتِ غیرخدا کند. آیه می‌گوید «خَرُّوا لَهُ سُجَّدًا»: برای خودِ یوسف به سجده افتادند، نه برای خدا با قبله قرار دادن یوسف.

ممکن است امروز نهیِ شرعی داشته باشیم از سجده برای غیرخدا. گفته‌اند نکنید. حتی در حرم امام رضا علیه‌السلام سر بر زمین نگذارید به عنوان سجده بر امام. این نهی هست. اما در متنِ خود سجده، اگر عبادتِ ذاتی نباشد، دیگر نمی‌گوییم گذاشتنِ پیشانی بر خاک ذاتاً عبادت است تا عبادتِ غیرخدا شود. سجدهٔ داستان آدم کرامت و اکرام است، قبله بودن نیست.


کدهای داستان: «از گل آفریدی» پیش از هبوط

سورهٔ مبارکهٔ اسراء، آیهٔ شصت و یک و شصت و دو، صفحهٔ دویست و هشتاد و هشت را بیاورید. انگشت مبارک را همین‌جا نگه دارید:

«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ قَالَ أَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِينًا» (اسراء/۶۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده کنید»، سجده کردند مگر ابلیس. گفت: «آیا برای کسی سجده کنم که از گل آفریدی؟»

«قَالَ أَرَأَيْتَكَ هَٰذَا الَّذِي كَرَّمْتَ عَلَيَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَىٰ يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ إِلَّا قَلِيلًا» (اسراء/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: «به من بگو، این همان است که بر من گرامی داشتی؟ اگر تا روز قیامت مهلتم دهی، جز اندکی از ذریه‌اش را مهار خواهم کرد.»

یکی از مشکلات حل کردن این آیات همین است. می‌گوید سجده کنم برای کسی که از گل آفریدی؟ مگر آدم آمده بود در زمین که از گل خلق شود؟ هنوز گل کجاست؟ هنوز در جنت است و موجودات آنجا از سنخ مبدَعات‌اند؛ از ماده‌ای خلق نمی‌شوند، ایجاد می‌شوند. هنوز هبوط اتفاق نیفتاده. همین مکالمه را جای دیگر هم دارید:

«قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ ۖ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ» (اعراف/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: «چه چیز تو را بازداشت که چون فرمانت دادم سجده کنی؟» گفت: «من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریدی و او را از گل.»

من از آتشم، او از گل. مگر این‌ها آمده‌اند در زمین که این نسبتِ عنصری معنا پیدا کند؟ گل همین گل است، خاک همین خاک است؛ و هنوز هبوط نشده. این‌ها کدهای گیرای داستان است. اگر بازنگری تمثیلی شود، خیلی از گره‌ها باز می‌شود.

و از «كَرَّمْتَ عَلَيَّ» معلوم می‌شود امر به سجده کرامتی برای آدم می‌آورده است. صرفِ قبله بودن کرامت نمی‌آورد. خودِ آدم باید مسجود شده باشد. ظاهر آیه همین است. ما حق نداریم به ظاهر آیه دست بزنیم. اگر تأویلی داریم، با حفظ ظاهر است، نه بطنی که خلاف ظاهر حرف بزند.

«لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّيَّتَهُ»: تحت‌الحنک همان بندی است که اهل علم هنگام نماز از عمامه می‌گردانند زیر گلو. تنک کردن یعنی گرفتنِ زیرگلو، مثل افسار. می‌گوید افسارِ ذریه‌اش را می‌گیرم و می‌کشم.

اینجا باید پرسید: دشمنی شیطان با که بود؟ اگر با آدم بود، با ذریه‌اش چه کار داری؟ ذریه این وسط چه ربطی دارد؟ گفتند به این سجده کن؛ پس چرا تهدیدِ نسل؟ داستان چندلایه است.


دو ذریه و مهلتِ به‌ظاهر ساده

همین‌جا سورهٔ کهف، آیهٔ پنجاه، صفحهٔ دویست و نود و نه را نگاه کنید:

«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ ۗ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِي وَهُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ ۚ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا» (کهف/۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده کنید»، سجده کردند مگر ابلیس که از جن بود و از فرمان پروردگارش بیرون شد. آیا او و ذریه‌اش را به جای من سرپرست می‌گیرید، در حالی که آنان دشمن شمایند؟ جایگزینی است بد برای ستمکاران.

ذریهٔ شیطان، ذریهٔ آدم. دو ذریه به هم گره می‌خورد. اگر مشکل شخصی بود، صلوات بفرستید و پروندهٔ شخصی را ببندید؛ بعد با ذراری چه کار دارد؟

در سورهٔ اعراف می‌بینید خدا پس از همهٔ این درگیری، اجازه‌ای به‌ظاهر ساده و «الکی» به شیطان می‌دهد:

«قَالَ أَنظِرْنِي إِلَىٰ يَوْمِ يُبْعَثُونَ ۝ قَالَ إِنَّكَ مِنَ الْمُنظَرِينَ» (اعراف/۱۴-۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: «مرا تا روزی که برانگیخته می‌شوند مهلت ده.» فرمود: «تو از مهلت‌یافتگانی.»

مهلت می‌خواهی چه کنی؟ مگر نمی‌خواهی کار بد کنی؟ خدا بدون گفت‌وگوی طولانی می‌گوید مهلت. تا روز قیامت هر هرج‌ومرجی می‌خواهی بکن. همین‌هاست که داستان را از یک واقعهٔ سادهٔ تاریخی به داستانی پر از کد تبدیل می‌کند. فهم این آیات مشکل دارد؛ ثمر هم دارد. می‌گویند مشق فکری بدهید؛ همین مشق فکری است: چرا نظم داستان این‌گونه جلو می‌رود؟


مظهریت انسان کامل: «ما رمیت» و سجده در مرآت آدم

اولاً سجده به آدم است. بله، اگر با سیاق آیات بازنگری کنید، حرف دیگری هم درمی‌آید که سجده به خدا شود. در بحث «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ» آدم آینهٔ تمام‌نمای خدا شد؛ انسان کامل مظهر تام است:

«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت؛ سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست می‌گویید، مرا از نام‌های اینان خبر دهید.»

چگونه آدم را مظهرِ «هُوَ الْأَوَّلُ» کردید؟ همان‌جا که پیامبر تیر می‌اندازد، خدا می‌فرماید:

«فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ ۚ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ» (انفال/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شما آنان را نکشتید، بلکه خدا کشتشان؛ و چون تیر انداختی تو نینداختی، بلکه خدا انداخت.

تو تیر نینداختی آن دم که می‌انداختی؛ و خدا داشت می‌انداخت. هم تو می‌انداختی، هم خدا. همین ملاک را در تعلیم و انباء به ملائکه بگیرید: او مظهر خدای هو الاول است. باید گفت: «وَمَا أَنبَأْتَ الْمَلَائِكَةَ إِذْ أَنبَأْتَهُمْ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ أَنبَأَهُمْ.» سیاق درست است.

همین، مظهرِ «هُوَ الْآخِرُ» هم هست. اگر این‌گونه است باید گفته شود: «وَمَا سُجِدْتَ إِذْ سُجِدْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ سُجِدَ.» وقتی تو سجده می‌شدی، تو سجده نمی‌شدی؛ خدا داشت سجده می‌شد.

آن‌وقت بیتِ آیت‌الله مهدی الهی قمشه‌ای، همین مترجم قرآن، معنا پیدا می‌کند:

جرمش این بود که در آینه عکس تو ندید ورنه بر بُل بشر ترکِ سجود این‌همه نیست

یک سجده نکردن به یک آدم، این‌همه جرم ندارد. اگر صرفاً یک تخلف بود، مثل نماز نخواندنِ کسی است که حال ندارد؛ یک‌دفعه این‌گونه نمی‌شود. مشکل ریشه‌ای است: استکبار. استکبار فرق دارد با «حالِ نماز ندارم.»

پس نگویید آدم نبود، قبله بود، خدا بود. بگویید آدم سجده شد؛ یا بگویید خدا در مرآتِ آدم سجده شد. این از سیاق درمی‌آید؛ از فرهنگ قرآن. وقتی او مظهر تام شد، مظهر خداست. سجده به خلیفه نکرد، سجده به مظهر تام نکرد، در خدمت این مقام نبود.


تکذیب یک پیامبر تکذیب همهٔ مرسلین است

بعد بحث کشیده می‌شود به ذراری. سورهٔ شعراء را بیاورید. سجده به کجاست؟ به مقام انسانیت. این مقام را سجده نکرد. مشکل شیطان با آدم، هم با شخص آدم است و هم در عمق داستان با انسان کامل؛ تکذیب این مقام، تکذیب همه است. فرهنگ قرآن را ببینید، صفحهٔ سیصد و هفتاد و یک، آیهٔ صد و پنج:

«كَذَّبَتْ قَوْمُ نُوحٍ الْمُرْسَلِينَ ۝ إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَلَا تَتَّقُونَ ۝ إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ» (شعراء/۱۰۵-۱۰۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قوم نوح فرستادگان را تکذیب کردند؛ آنگاه که برادرشان نوح به آنان گفت: «آیا پروا نمی‌کنید؟ من برای شما فرستاده‌ای امینم.»

همان‌دم که نوح را تکذیب کردند، همهٔ مرسلین را تکذیب کردند. تکذیب یک پیامبر از بابِ مرسلین، تکذیب کل نظام پیامبری است.

«كَذَّبَتْ عَادٌ الْمُرْسَلِينَ ۝ إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ هُودٌ أَلَا تَتَّقُونَ» (شعراء/۱۲۳-۱۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عاد فرستادگان را تکذیب کردند؛ آنگاه که برادرشان هود به آنان گفت: «آیا پروا نمی‌کنید؟»

«كَذَّبَتْ ثَمُودُ الْمُرْسَلِينَ ۝ إِذْ قَالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صَالِحٌ أَلَا تَتَّقُونَ» (شعراء/۱۴۱-۱۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ثمود فرستادگان را تکذیب کردند؛ آنگاه که برادرشان صالح به آنان گفت: «آیا پروا نمی‌کنید؟»

آیهٔ صد و پنجاه و هفت را نگاه کنید. اینجا روایت امیرالمؤمنین علیه‌السلام معنا پیدا می‌کند. به همین آیه استناد می‌کنند که رضایت و عدم رضایت به فعل مهم است. کوچک‌ترین مقولهٔ مشترک گرفتن از عالم همین است: رضا و عدم رضا.

حضرت در نهج‌البلاغه می‌فرمایند:

«وَإِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ فَعَمَّهُمُ اللَّهُ بِالْعَذَابِ لَمَّا عَمُّوهُ بِالرِّضَا» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۲۰۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ناقهٔ ثمود را تنها یک مرد پی کرد؛ پس خدا همه را به عذاب گرفت، چون همه با رضا آن را فراگیر کردند.

یک نفر ناقه را پی کرد. خدا همه را عذاب کرد، چون همه راضی بودند. از این‌رو فرمود «فَعَقَرُوهَا»: همه پی کردند، همه کشتند؛ نه اینکه فقط آن یک نفر کشت.

«فَعَقَرُوهَا فَأَصْبَحُوا نَادِمِينَ» (شعراء/۱۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس آن [ماده شتر] را پی کردند و صبحگاهان پشیمان شدند.

حقیقت سجده: در خدمت بودن، نه پیشانی بر خاک

سجده به معنای گذاشتن پیشانی روی زمین هم نیست. این هم یکی از مشکلات بحث است. وقتی قرآن می‌فرماید:

«وَلِلَّهِ يَسْجُدُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعًا وَكَرْهًا وَظِلَالُهُم بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ» (رعد/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که در آسمان‌ها و زمین است، خواه و ناخواه، برای خدا سجده می‌کند و سایه‌هایشان نیز بامدادان و شامگاهان.

یعنی همه پیشانی‌شان را روی زمین می‌گذارند؟ بعضی ملائکه پیشانی ندارند؛ اصلاً جسم ندارند که پیشانی داشته باشند. در داستان آدم قضیه بدتر است: هنوز زمین نیست که کسی پیشانی‌اش را روی خاک بگذارد. بحث در جنت است. خدا می‌گوید بهشت، نمی‌گوید زمین.

پس سجدهٔ اینجا یعنی همه در اختیار باشید؛ همه در خدمت انسان کامل قرار بگیرید؛ همهٔ موجودات در خدمت این مقام باشند.

برای همین است که آیاتِ انتهای سورهٔ طلاق را بارها با هم دیده‌ایم: همهٔ عالم را آفریدم تا تو یک چیز بفهمی:

«اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْمًا» (طلاق/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداست که هفت آسمان را آفرید و از زمین نیز همانند آن‌ها را؛ امر میان آن‌ها فرود می‌آید تا بدانید که خدا بر هر چیز تواناست و علم خدا به هر چیز احاطه دارد.

میوهٔ عالم تویی. کل عالم را کاشتم که تو درآیی. مولانا درست گفته است:

چون که مقصود از شجر آمد ثمر پس ثمر اول بُوَد آخر شجر

هفت آسمان و هفت زمین و همهٔ کارگاهِ تنزل امر برای این است که تو بدانی خدا بر همه چیز قادر است و علمش به همه چیز احاطه دارد. «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»: تا عبادت به حق‌الیقین برسد؛ و چه کسی برسد؟ شما.

لذا تمام سلسلهٔ ملائکه برای آدم کار می‌کنند؛ پستِ دیگری ندارند. جبرئیل علم می‌رساند به خاطر ما. میکائیل رزق می‌رساند به خاطر ما. حتی پلانکتون‌ها و سوسک‌ها و موش‌ها برای ما آفریده شده‌اند و رزقشان به خاطر ما جریان دارد. اینجا شأن آدم معلوم می‌شود: بزرگ‌ترین موجود این عالم است.

سجده بر آدم یعنی سجده بر مقام و در خدمت این مقام بودن. برای کدام آدم؟ برای بَلْعَم باعورا نه. هرچه تقرب الی‌الله بیشتر شود، این خدمت بیشتر می‌شود.


خطبهٔ قاصعه: عزت و کبریا مخصوص خداست

بحث استکبار را از نهج‌البلاغه آوردم. خطبهٔ صد و نود و دو، خطبهٔ قاصعه، از همین‌جا ببینید. امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرماید:

«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَبِسَ الْعِزَّ وَالْكِبْرِيَاءَ وَاخْتَارَهُمَا لِنَفْسِهِ دُونَ خَلْقِهِ وَجَعَلَهُمَا حِمًى وَحَرَمًا عَلَىٰ غَيْرِهِ وَاصْطَفَاهُمَا لِجَلَالِهِ» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۱۹۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش خدایی را که عزت و کبریا را پوشید و آن دو را برای خویش برگزید نه برای آفریدگانش، و آن دو را حریم و حرم بر غیر خود ساخت و برای جلال خویش برگزید.

خدا این جامه را پوشید و این جامه فقط مخصوص اوست. کسی در ناحیهٔ عزت و کبریا نمی‌تواند بیاید. کسی دنبال کبریا و عظمت باشد، نتیجه‌اش سقوط است. کسی دنبال این باشد که «من هم هستم، ما هم هستیم.»

خیلی‌وقت‌ها طرف واقعاً حرف روحانی می‌زند، حرف معنوی می‌زند، اما اگر یک استکبارِ مستتر در او باشد، خدا با امتحانی مثل امتحان شیطان آن را درمی‌آورد؛ استخراج می‌کند. ضرورت تهذیب نفس همین‌جاست.

مثل غنچه‌ای کنار زغالِ نیم‌سوخته. می‌توانند کنار هم باشند تا نسیم خوش بیاید: غنچه می‌شکفد و زغال گر می‌گیرد. دیگر نمی‌توانند کنار هم بمانند. در امتحان‌ها یکی می‌شکفد و رشد می‌کند و سوزشِ آن دیگری بدتر می‌شود.

«تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا ۚ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» (قصص/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن سرای آخرت را برای کسانی قرار می‌دهیم که در زمین برتری و فسادی نمی‌خواهند؛ و فرجام از آنِ پرهیزگاران است.

دار آخرت برای کسی است که هیچ‌گونه علوّی در زمین نمی‌طلبد. اگر خدا بزرگش کند یک حرف است؛ اگر کار خدا را بزرگ می‌کند یک حرف است؛ اما اگر دنبال اسلامی می‌گردد که حجت‌الاسلامش هم خودش باشد، حرف دیگری است.

یک جور استکبارِ مستتر این است که بگوید «من باید این‌ها را جذبِ خودم کنم تا بعد معارف یادشان بدهم.» چرا جذبِ خودت؟ جذبِ معارف کن. معارف خودش جذاب است. نیرو را به معارف جذب کن، نه به خودت.

خانمی می‌گفت به کلاس «معنویت» می‌رویم. اسم کلاس همین‌قدر کوتاه: معنویت. مدرّس خانمی است که هی حرف خدا می‌زند، هفت‌قلم آرایش می‌کند، و کلاس زن و مرد قاطی است. نمی‌خواهم به کسی که نمی‌شناسم لگد بزنم؛ اما اگر هدف تقرب الی‌الله است، چه جور معنویتی است که وقتی خدا امری می‌کند گوش نمی‌کند؟ یا می‌گویی خدا نگفته — لااقل مجتهد باش — یا اگر خدا گفته، با چه زمینه‌ای به خودت می‌قبولانی که دعوت به خدا کنی و اولین ظواهر دین را رعایت نکنی؟ این همان کفرها و استکبارهای مستتر است. خدا یک جا صف را جدا می‌کند. فکر نکنید با حرفِ معنویِ پیاپی و بازی‌های «انرژی» و فلان حرکت دست، در این مسیر دوام می‌آید. دعوت به خدا کردن و خودِ اولین ظاهر را زیر پا گذاشتن، استکبار است.

حضرت در ادامهٔ قاصعه می‌فرماید خدا لعنت نهاد بر کسی که در این دو جامه با او نزاع کند؛ سپس ملائکهٔ مقرب را بدان آزمود تا متواضع را از مستکبر جدا کند. با آنکه مضمرات قلوب را می‌دانست فرمود:

«إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن طِينٍ ۝ فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ ۝ فَسَجَدَ الْمَلَائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ» (ص/۷۱-۷۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من بشری از گل خواهم آفرید. پس چون او را درست کردم و در او از روح خود دمیدم، برای او به سجده درافتید.» پس فرشتگان همگی یکسره سجده کردند.

اینجا هم نشان می‌دهد خدا سجده می‌شود، منتها در مرآت آدم: «فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ.» همه بیفتید؛ وقتی روح من در او آمد، همه به سجده بیفتید. ملائکه سجده کردند مگر ابلیس. امیرالمؤمنین می‌فرماید حمیّت به او برخورد، به خلق خود بر آدم فخر کرد و بر اصل او تعصب ورزید:

«فَعَدُوُّ اللَّهِ إِمَامُ الْمُتَعَصِّبِينَ وَسَلَفُ الْمُسْتَكْبِرِينَ الَّذِي وَضَعَ أَسَاسَ الْعَصَبِيَّةِ وَنَازَعَ اللَّهَ رِدَاءَ الْجَبْرِيَّةِ وَادَّرَعَ لِبَاسَ التَّعَزُّزِ وَخَلَعَ قِنَاعَ التَّذَلُّلِ» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۱۹۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس دشمن خدا پیشوای متعصبان و پیشینهٔ مستکبران است؛ همو که اساس عصبیت را نهاد و با خدا در ردای جبروت نزاع کرد و جامهٔ عزت‌فروشی پوشید و نقاب خاکساری را از چهره برداشت.

لباس تعزز پوشید، قناع تذلل را برداشت. خاکساری را از خودش کند. ما کی هستیم که در مقابل آفریدگار بزرگ عالم حرف داشته باشیم؟ به تعبیر بعضی بزرگان، آن‌قدر می‌فهمیم که هیچ‌چیز نمی‌فهمیم. خودمان را باید در دامن وحی بگذاریم. اگر کسی راهی جز این برود، تحت هزار عنوانِ خوشگل — گفتمان فلان، رویکرد بهمان — اگر قناع تذلل را بردارد و لباس تعزز بپوشد، خدا همان معامله را می‌کند که با ابلیس کرد.


تکبر همان هبوط است

سورهٔ اعراف، صفحهٔ صد و پنجاه و دو، آیهٔ دوازدهم:

«قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ ۖ قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِي مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِينٍ» (اعراف/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: «چه چیز تو را بازداشت که چون فرمانت دادم سجده کنی؟» گفت: «من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریدی و او را از گل.»

تا این را گفت:

«قَالَ فَاهْبِطْ مِنْهَا فَمَا يَكُونُ لَكَ أَن تَتَكَبَّرَ فِيهَا فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ» (اعراف/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: «از آن [مقام] فرود آی؛ تو را نرسد که در آن تکبر کنی. بیرون شو که از خردشدگانی.»

تکبر اینجا نیست. جای تکبر در آن جنت نیست. برو پایین، آنجا تکبر کن. اول باید در زمین تکبر کنی. روال داستان را این‌طور نفهمید که تکبر کرد، مدتی آنجا ماند، با خدا بحث کرد، بعد رفت. تکبر تمام، هبوط. در متنِ تکبر، هبوط است. جای تکبر بهشت نیست؛ جای تکبر زمین است. لذا تکبر ملازم هبوط است. هبوط یعنی تکبر، تکبر یعنی هبوط.

«فَاخْرُجْ إِنَّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ» مثل بیرون شدن از یک خانه نیست. هبوط همراه با صغار است: کوچک شو. حالا که تکبر می‌کنی، کوچکی. کسی که تکبر کند خدا از آن مقام‌ها بیرونش می‌اندازد. همهٔ این‌ها کد است. اگر این پیچیدگی باز شود، آیات فوق‌العاده زنده می‌شوند.

یعنی اگر کسی در خودش دید «ما چه نمازشب‌هایی می‌خوانیم»، همین تکبر هبوط است، سقوط است. خدا گفته اگر چنین حالی پیش آید، اگر دوستش داشته باشم خودش از عبادت منصرفش می‌کند و به گناه می‌اندازد تا فوزش را بزند: بفهم هیچ‌چیز نیستی.

اگر کسی نماز شب خواند و روز به آن فکر کرد — «چند وقتی است نماز شب می‌خوانم» — بداند کارش تمام است. اگر هیچ فکر نکرد، مثل نماز ظهر که خواندی و trekking نکردی، آن‌وقت به حرم امن رفته است. وگرنه باید هی بخورد توی سرش تا له شود؛ وقتی له شد و با کاردک باید جمعش کرد، تازه به تذلل محض رسیده و این اوج است.

به امام موسی بن جعفر علیه‌السلام عرض کردند از کجا می‌فهمید امام شده‌اید؟ سؤال خوبی است. ما اگر بودیم می‌گفتیم لابد نوری می‌آید، بالا می‌رویم، می‌فهمیم. حضرت فرمود:

«لِأَنَّهُ تَدَاخَلَتْ فِيَّ ذِلَّةٌ لِلَّهِ لَمْ أَكُنْ أَعْرِفُهَا» (کلام امام کاظم علیه‌السلام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زیرا ذلتی برای خدا در من درآمد که تا آن هنگام نمی‌شناختمش.

یک ذلتِ بی‌سابقه دست می‌دهد؛ می‌فهمیم امام شدیم. این علامت امامت است. له شدن و خاکشیر شدن، در بستر افسردگی نیست. خیال نکنید اگر این حال آمد باید قرص ضدافسردگی خورد تا از شر حالت معنوی راحت شد. اصلاً در آن بستر نیست.

بستر غیر دینی سرِ مستیِ محدود است. جلسهٔ سه‌شنبه هم عرض شد: «وصال مدفن عشق است.» حرف درستی است. کسی به وصالِ محدود برسد عشقش ته می‌کشد. برای همین دورهٔ عقد با دورهٔ عروسی این‌قدر فرق دارد. انسان کمال‌مطلق‌گراست؛ به کمال‌های محدود که برسد بادش خالی می‌شود. حرف حضرت ابراهیم فطری است: افول را دوست ندارم.

«فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ» (انعام/۷۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون افول کرد گفت: «فروشوندگان را دوست ندارم.»

اگر مسیر دیگری طی شود این‌طور نیست: کسی که عاشق خدا شود عاشق همه‌چیز می‌شود؛ عاشق همسر و فرزند و عالم. کنار خوشی‌ها سرمست است، کنار ناخوشی‌ها و مرگ‌ها هم سرمست است. اگر خیال کرد مسیر ایمانی می‌رود و رابطه‌اش با زن و بچه بد می‌شود، بداند مسیر ایمانی نمی‌رود؛ مسیر توهم است. تقرب الی‌الله آدم را با همه گرم‌تر می‌کند. سعدی گفته است:

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

گریه در ناخوشی هست؛ اما آن سرمستیِ ایمانی با افسردگی یکی نیست.


عبرت از ابلیس: شش هزار سال عبادت و یک ساعت کبر

حضرت در قاصعه ادامه می‌دهد:

«فَاعْتَبِرُوا بِمَا كَانَ مِنْ فِعْلِ اللَّهِ بِإِبْلِيسَ إِذْ أَحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ وَجَهْدَهُ الْجَهِيدَ وَكَانَ قَدْ عَبَدَ اللَّهَ سِتَّةَ آلَافِ سَنَةٍ لَا يُدْرَىٰ أَمِنْ سِنِي الدُّنْيَا أَمْ مِنْ سِنِي الْآخِرَةِ عَنْ كِبْرِ سَاعَةٍ وَاحِدَةٍ» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۱۹۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از کار خدا با ابلیس عبرت بگیرید: عمل دراز و تلاش سختش را تباه کرد، در حالی که شش هزار سال — ندانسته از سال‌های دنیا یا آخرت — خدا را عبادت کرده بود، به خاطر کبرِ یک ساعت.

«فَمَنْ ذَا بَعْدَ إِبْلِيسَ يَسْلَمُ عَلَى اللَّهِ بِمِثْلِ مَعْصِيَتِهِ؟ كَلَّا. مَا كَانَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ لِيُدْخِلَ الْجَنَّةَ بَشَرًا بِأَمْرٍ أَخْرَجَ بِهِ مِنْهَا مَلَكًا. إِنَّ حُكْمَهُ فِي أَهْلِ السَّمَاءِ وَأَهْلِ الْأَرْضِ لَوَاحِدٌ» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۱۹۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس کیست پس از ابلیس که با همان معصیت در پیشگاه خدا سالم بماند؟ هرگز. خدا کسی از بشر را با همان چیزی که فرشته‌ای را بدان از بهشت بیرون کرد به بهشت درنمی‌آورد. حکم او در اهل آسمان و اهل زمین یکی است.

فکر نکن خدا با تو پارتی‌بازی می‌کند. میان خدا و احدی از خلقش هوا و سازشی در اباحهٔ آنچه بر جهانیان حرام کرده نیست. غرقگاهِ عزت و کبر منطقهٔ امنِ اوست؛ با کسی هوا نمی‌دهد.

استکبار همین است که مقابل امر خدا بگویی «من هم عرضی دارم.» تا سقف وحی هر ذره‌ای که ممکن است باید پرتاب کنید — یعنی هر اجتهاد و تلاشی تا سقف وحی رواست. رسیدید به وحی، تمام است.

«وَمَا كَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَى اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ» (احزاب/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و پیامبرش کاری را حکم کنند، آنان را در کارشان اختیاری باشد.

وقتی خدا و رسول امری کردند، احدی حق ندارد بگوید من هم نظر دارم. اگر با هر عنوان خوشگلی بگوید بالاتر از این حرف‌ها می‌روم، همان «فَاهْبِطْ فَمَا يَكُونُ لَكَ أَن تَتَكَبَّرَ فِيهَا» است. اینجا جای حرف زدن روی حرف خدا نیست.


اجتهاد تا سقف وحی، نه روی حرف خدا

بگذارید همان شوخیِ کلاسی را هم کتابی کنم، چون نکته‌اش جدی است. گفتم: «هر ذرتی که لازم است تا سقف وحی پرت کنید، پرت کنید.» اگر نفهمیدید، روی «زئش» یک کسره بگذارید؛ «ذرّت» می‌شود. یعنی هر ذره‌ای از فکر و اجتهاد و دقت که تا سقف وحی جا دارد، باید به کار ببرید. عقل کلیات را می‌فهمد و در منطقهٔ الفراغ حجت است و با دین متعارض درنمی‌آید. اما رسیدید به وحی، تمام است. آنجا دیگر «من هم نظری دارم» همان لباسِ تعزز است.

استکبار یعنی اجتهاد مقابل نص: خدا این‌طور می‌گوید، من هم این‌طور می‌گویم. فرق است میان کسی که نماز نمی‌خواند چون در خانه رسم نبوده، با کسی که با فکر و استقلال مقابل نصوص می‌ایستد. دومی تا هدایت خیلی فاصله دارد. عالم اگر گناه کند تا بخشیده شود، جاهل هفتاد گناهش بخشیده می‌شود؛ چون روحیهٔ عالم معمولاً حالت منتظره ندارد که بگوید نمی‌دانستم.

این همان روحیه‌ای است که شیطان در صف ملائکه داشت. آن‌قدر عبادت کرده بود که از باب غلبه ملک خوانده می‌شد. گفت تو برای آدم کرامت درست می‌کنی، من این‌طور فکر نمی‌کنم؛ من بهترم. به محض این حرف: هبوط. بهشت جای نزاع نیست. حتی وقتی بهشتی می‌جنگد، جنگش نزاع نیست؛ اسم جمالیِ حیات را در همان قصاصِ جلالی می‌بیند.


شخصیت امت‌ها را جدی بگیرید

برگردم یک‌بار دیگر به نظریهٔ قرآن دربارهٔ امت. اگر «لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ» را جدی بگیرید، دیگر از ساختار فرتوت توقع جهشِ جوانی ندارید. علائم را می‌جویید. دورهٔ فرتوتی یک انقلاب عذاب آن انقلاب نیست؛ شخصیت پیر شده و دارد می‌میرد. همان‌جا باید زایش نو ساخت.

بعضی هر رویش نوعی را انشعاب و واژهٔ بد می‌نامند. چرا؟ این یک رویش است؛ تازه باید استقبال کرد. برخورد جبری — «مردیم، فاتحه» — غلط است. نگه داشتنِ تصنعیِ کما هم غلط است. راه سوم: تشخیص اجل و تولید رویش.

کشف سنت، تکلیف تشریعی را روشن می‌کند. سنت را که فهمیدی، می‌فهمی کجا باید بمانی و کجا باید بروی سراغ زایش. این غیر از آن خلطِ تکوین و تشریع است که فقیر را به بهانهٔ «خدا نخواسته» رها کنی.


ملائکه ماشین نیستند؛ اختیار غیر از شهوت است

تصویر مکانیکی از ملائکه دو تا ضرر دارد. یکی اینکه شعورشان بی‌معنا می‌شود: شعورِ بی‌اختیار به چه کار می‌آید؟ دیگر اینکه عصمت معصومین را هم خراب می‌کند؛ چون اگر اختیار یعنی توان گناه، معصوم نباید باشد. در حالی که معصوم از منطقهٔ شهوت و غضب بالاتر رفته و در حرم امن است. شیرابه را بالاختیار نمی‌خورد، نه با زنجیر.

گناه وقتی پیش می‌آید که سیستم با شهوت و غضب در زمین قاطی شود. بالا منطقهٔ تشریع نیست. پس امر «اسجدوا» در آن نشئه نه تکلیف رساله‌ای است و نه امر تکوینیِ تخلف‌ناپذیر. راه سوم می‌ماند: بیان تمثیلیِ حقیقتی که همهٔ موجودات در خدمت مقام انسان کامل‌اند و ابلیس از این خدمت استکبار کرد.


«اسکن»: سکونت یعنی آرامش، نه سقف بالای سر

برگردیم به سورهٔ بقره:

«وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ» (بقره/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتیم: «ای آدم، تو و همسرت در این بهشت سکونت کنید و از آن، از هر جا که خواهید، گوارا بخورید، و به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد.»

«اسْكُنْ» را خیلی‌وقت‌ها به معنای نشستن در یک جا می‌گیریم. لغات قرآن مهم است. سورهٔ توبه، آیهٔ صد و سه، صفحهٔ دویست و سه را بیاورید:

«خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ ۖ إِنَّ صَلَاتَكَ سَكَنٌ لَّهُمْ ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (توبه/۱۰۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از اموالشان صدقه‌ای بگیر تا بدان پاکشان کنی و رشدشان دهی، و بر آنان دعا کن؛ که دعای تو مایهٔ آرامش آنان است؛ و خدا شنوای داناست.

بعضی خیال می‌کنند خمس یک مالیاتِ جان‌کندنی است. مثل علف هرز کنار درخت است: باغبان می‌چیند تا درخت جان بگیرد. این کار نموِ مال می‌آورد. رسوبات لوله است که باید لایروبی شود. کسی نمی‌گوید «این‌همه زحمت کشیده‌ام لوله رسوب گرفته، حالا لایروبی نکن.» خدا می‌گوید خمس را بده، صدقهٔ واجب و مستحب را بده؛ شاخ و برگِ زائد را بچین تا نمو پیدا کند.

لقمه بحث فلسفی دارد. روح جسمانیةالحدوث است: همین غذا تبدیل به روح می‌شود. باورتان نمی‌شود؟ مقداری از آنچه می‌خورید تبدیل به صفات می‌شود. بعضی خیال می‌کنند همه‌اش را در دستگاه بدن پیدا کرده‌اند، پس به روح نرفته. روح مجرد است. بارها گفته‌ام: روح شما در بدنتان نیست. روح جا ندارد. بعضی فکر می‌کنند روحشان توی بدنشان است. اگر کسی روح و نفس را بفهمد، خدا را می‌فهمد. خیال می‌کنند «خدا همه‌جا را پر کرده» یعنی آمده تو من و جا را تنگ کرده. این‌ها جا ندارند؛ مجردند.

بدن شما سایه است. مثل کبوتری که بالا می‌رود و سایه‌اش پایین می‌دود — مثال دقیق نیست، اما نزدیک است. روح بالا بالاهاست و جا ندارد؛ این سایه بدن شماست که پایین می‌رود. اگر لقمه حلال نباشد روح ناپاک درمی‌آید؛ بچه خراب می‌شود؛ هزار چیز دیگر. روح ناپاک که بخواهد علم بگیرد، از جبرئیل می‌گیرد؛ هرچه ظرف ناپاک‌تر، علم هم ناپاک‌تر درمی‌آید. کارها هم ناپاک می‌شود؛ همه‌چیز به خمس برمی‌خورد. علم نور است؛ فقط با دقتِ مدرسه به دست نمی‌آید.

«خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِم بِهَا»: اول شاخ و برگ را می‌گیری، از نجاست درمی‌آوری، بعد تزکیه و زینت. خوشگلشان هم می‌کنی. «وَصَلِّ عَلَيْهِمْ»: دعاشان کن. این مهم است. اگر از کسی صدقه یا خمس گرفتید، دعا کنید. بگویید خدا عمرت بدهد، روزی‌ات را برکت بدهد. مگر به جیب من می‌رود؟ به خدا دادی. کسی که خیری می‌کند، یک دعا بکنید؛ همین‌طور نگیرید و بروید.

«إِنَّ صَلَاتَكَ سَكَنٌ لَّهُمْ»: دعای تو مایهٔ آرامش است. سکونت معنای آرامش دارد. مسکن را مسکن می‌گویند چون زن در آن است؛ «لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا». اگر زن در آن نباشد، به تعبیر پدر ما علیه‌الرحمه، خانه بی‌بلاست و خدا هیچ خانه‌ای را بی‌بلا ندهد. فلسفهٔ وجودی همسر این است که مایهٔ آرامش باشد؛ در همین حد که آدم از سر کار خوشش بیاید به خانه برود، نه اینکه بگوید «باز هم خانه؟ خبر جدید چیست؟ کی زنگ زده؟»

«وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً» (روم/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از نشانه‌های اوست که از خودتان برای شما همسرانی آفرید تا بدان‌ها آرام گیرید، و میان شما دوستی و رحمت نهاد.

«هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِيَسْكُنَ إِلَيْهَا» (اعراف/۱۸۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که شما را از یک نفس آفرید و جفتش را از آن پدید آورد تا بدو آرام گیرد.

هر جا «سَكَنَ» دیدید — در این آیه، در روم، در اعراف — یعنی آرام شدن، نه در مقابل اجاره‌نشینی و بی‌سرپناهی. سکونت در مقابل اضطراب است.

«يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ»: اینجا جای آرامش است. از این منطقه که خارج شوی و بیایی اینجا، جای اضطراب است. باید بیایی در اضطراب‌ها.


ذکر الله نسخهٔ بی‌بدیل آرامش دائم

عدلِ همین سکونت همان است که:

«الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» (رعد/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که ایمان آوردند و دل‌هایشان به یاد خدا آرام می‌گیرد. آگاه باشید که دل‌ها تنها به یاد خدا آرام می‌گیرد.

یعنی الا بغیر ذکر الله تضطرب القلوب. قلب مضطرب می‌شود. تنها نسخهٔ بی‌بدیلِ آرامشِ دائم — نه آرامشِ جغجغه‌ای که یک‌دفعه حواس جمع شود و بعد بپرد — ذکر الله است.

بعضی خیال می‌کنند ذکر الله یعنی تسبیح انداختن یا ریش گذاشتن. ذکر الله یعنی اعتقادات مطابق قرآن، اخلاق مطابق اخلاق الهی، افعال مطابق افعال الهی. یعنی تمام ساحت وجود با خدا پیوند بخورد. هرچه به تو بگویند چرا این‌گونه اعتقاد داری؟ بگویی خدا گفته. چرا اینجا این‌طور می‌کنی؟ خدا این‌طور می‌خواهد. چرا به این اهتمام داری؟ خدا گفته. چرا اینجا اهل رحمتی و آنجا نیستی؟ چون خدا گفته. حضور خدا یعنی این؛ نه اینکه یک نمازِ معلق بزنی و بگویی رفتیم پیش خدا.

هرچه به فضای ذکر الله نزدیک‌تر شوی، درصد بیشتری از آرامش به دست می‌آوری. «اسکن أنت وزوجک الجنة»: بیا اینجا آرام بگیر، تو و همسرت.


همسر در جنت و رتبهٔ وجودی

اینجا نشان داده می‌شود که تا حالا بحث همسر نبود؛ همسر هم ایجاد شده است. این‌ها در بهشت هم ایجاد شده‌اند؛ جزو مبدَعات‌اند. لزومی ندارد از آدم ایجاد شده باشند. بحثِ «نفس واحده» را در اوایل سورهٔ نساء کرده‌ایم؛ آن بحث مال جای دیگری است و به این بهشت برزخی که جایگاهش را بعداً می‌گوییم ربطی ندارد:

«يَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِيرًا وَنِسَاءً» (نساء/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، از پروردگارتان پروا کنید که شما را از یک نفس آفرید و جفتش را از همان آفرید و از آن دو مردان و زنانی بسیار پراکند.

از همان بحث استخراج شد که رتبهٔ وجودی زن پایین‌تر از رتبهٔ وجودی مرد است، بدون هیچ تفضیل و تفاضلی. ذهنتان را گیج نکنم؛ مفصلش در همان جلسات اوایل نساء است. بدون تفضیل: کسی حق فخرفروشی ندارد که به همسرش بگوید «دیدی رتبهٔ وجودی ما بالاتر است.»

هرچه اینجا مندمج و خلاصه است، آنجا باز می‌شود. تفصیل در وجود زن اتفاق می‌افتد و تمرکز در وجود مرد. نظام عالم از وحدت به کثرت، از متمرکز به مفصل می‌رود. کار زن باز کردن است و به فعالیت رساندنِ قوا. برای همین نقشش پرورش است. نطفه از مرد است، در رحم زن باز می‌شود و کمالاتِ بچه پیدا می‌شود. غیر این را اگر عهده‌دار شود، قیف را برعکس کرده است. نظام عالم این است. خیال نکنید امور اعتباری است که مرد نقش پرورش را بردارد. برعکسش را بکنی دنیا به هم می‌ریزد. والله اعلم؛ مفصلش در همان بحث‌ها.


فضای لازمان: داستان همین حالا در جریان است

آیهٔ یازدهم اعراف همین را می‌گوید:

«وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ لَمْ يَكُن مِّنَ السَّاجِدِينَ» (اعراف/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شما را آفریدیم، سپس صورت بخشیدیم، سپس به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده کنید»؛ سجده کردند مگر ابلیس که از سجده‌کنندگان نبود.

شما را خلق کردیم، صورت دادیم، بعد به ملائکه گفتیم سجده کنند. همین حالا این اتفاق‌ها می‌افتد. سجده و عدم سجده، استکبار، هبوط — همه همین حالا هست. ما با فضای لازمان انس نداریم. خیال می‌کنیم می‌میریم، می‌رویم بهشت، یک عده آنجا نشسته‌اند می‌گویند «باریکلا، این هم آمد.» اصلاً این‌طور نیست. ما در بهشت هستیم. بهشت ورودیِ هشتاد و شش و هشتاد و هفت ندارد. همه همین حالا اعمالشان انجام شده، حسابشان رسیده، به بهشت یا جهنم برده شده‌اند. مقام‌تان در بهشت معلوم است؛ اصلاً همان‌جایید. از این پایین که نگاه می‌کنیم، عده‌ای با زمان پیش می‌آیند.

معراجِ پنجشنبهٔ حضرت ولیّ‌عصر عجل‌الله‌فرجه‌الشریف نص روایات است: این پنجشنبه یک معراج، پنجشنبهٔ بعد یک معراج. اینجا «بعد» معنا دارد. آنجا کلهم نور واحد می‌شوند؛ یک معراج است، «پس از» ندارد. چون با لازمان انس نداریم شفاف نمی‌شود. خدا هم اصرار نکرده شفاف شود. ما داریم فضولی می‌کنیم کدها را باز کنیم؛ شاید اجازه داده، چون ائمه هم به قدر فهم مخاطب باز می‌کنند.

در تفسیر رواییِ نورالثقلین، سفیان از «ن وَالْقَلَمِ» می‌پرسد. می‌گویند قلم همین قلم است. می‌گوید کمی بالاتر. می‌گویند دو نهر بهشتی‌اند که جامد شدند. باز بالاتر. می‌گویند نون ملکی است که به سوی قلم می‌رود، قلم به سوی لوح. سلسلهٔ ملائکه. بعد می‌گویند بلند شو، دیگر بر تو ایمن نیستیم. اگر ظرفیت داشت باز بالاتر هم بود. ما ادعا نمی‌کنیم امامیم؛ به فراخور ظرفیت خودمان می‌خواهیم کمی کد باز کنیم. کد که باز شود، مکالمه‌ها عوض می‌شود.

اگر داستان تمثیلی دیده شود، حتی پرسشِ «هبوط کرد یا نکرد؟ پس در بهشت چه می‌کند که فَوَسْوَسَ؟» گره می‌خورد. این‌ها را باید با حضور منظم در جلسات جلو برد، وگرنه قاطی می‌شود. ایجاد انسان در زمین به خلق است؛ در آن نشئه به امر. دو بار نه؛ بی‌نهایت بار. وقت گذشته؛ ان‌شاءالله باز می‌کنیم.


گناه کوچک و امکان عصمت متأخر

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرموده‌اند:

«أَشَدُّ الذُّنُوبِ مَا اسْتَخَفَّ بِهِ صَاحِبُهُ» (نهج‌البلاغه، حکمت ۳۴۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سخت‌ترین گناهان آن است که صاحبش آن را سبک بشمارد.

اگر فعلی را کوچک بدانی، هیچ‌وقت برای حلش تلاش نمی‌کنی. مشکل گناه کوچک مثل تکه آشغالی است که گوشه‌ای انداخته‌ای. دیده‌اید؟ یک پوست آدامس بگذار، همه می‌آیند آنجا آشغال می‌ریزند. کسی برنمی‌دارد. گناه کوچک هم همین است: گوشه‌ای از روح آشغال جذب می‌کند و بزرگ می‌شود و آدم سعی نمی‌کند حلش کند.

اگر گناه بزرگی هم کرده باشی و استغفار کنی، حل می‌شود. اما اگر بگویی «خب ما این‌جوری‌ایم؛ خانوادهٔ ما داد و بیداد زیاد بوده، ما هم عصبانی‌ایم»، این خودش را بستن است. طرف مقابل باید لحاظ کند که شاید در خانوادهٔ عصبانی بزرگ شده و باید به او فرصتِ خُردخُرد تغییر داد؛ اما خودِ او حق ندارد بگوید من کلاً عصبانی‌ام، گلویم را این‌طور بریده‌اند. باید بگوید این مشکل من است، باید برطرف کنم.

اگر کسی به جنگ مشکلاتش برود — نه به تنهایی، بلکه بگوید خدایا خودم نمی‌توانم، تو بیا — و جدیت به خرج دهد، به تعبیر قرآن جهد کند، تهِ جهدش را بگذارد، خود را به زحمت بیندازد، خدا به فضل خودش مشکلات را برطرف می‌کند. و این حرفِ بزرگی است که می‌گویم: یک عصمتِ متأخر ممکن است اتفاق بیفتد. خُردخُرد برسد به عصمت. این اتفاق می‌تواند بیفتد.

«وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ» (عنکبوت/۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که در راه ما جهاد کردند، بی‌تردید به راه‌های خویش هدایتشان می‌کنیم؛ و خدا با نیکوکاران است.

جهد یعنی ته توان را گذاشتن. تا وقتی گناه را کوچک بشماری، مثل همان گوشهٔ آشغال می‌ماند. تا وقتی بگویی «من خودم برنامه‌ریزی کرده‌ام ولیّ‌الله شوم»، از همان اول بوی استکبار می‌دهد. دست آدم را باید از بیرون بگیرند. هر موقع رسیدی به «نمی‌توانم»، آن نفسِ رحمانی می‌آید.


دعا و حسن ختام

پروردگارا، ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان علیه‌السلام را از ما راضی و خشنود بدار. ما را سرباز تمام‌وقت امام زمان‌مان قرار بده. ما را موجب زینت امام زمان‌مان قرار بده و موجب سرافکندگی‌اش مکن. در این شب‌ها که در اربعین کلیمی و دههٔ ذی‌الحجه واقعیم، توفیق توبهٔ نصوح عنایت فرما. هر کاری را که به یاد و نام تو آغاز می‌کنیم، نهایت اخلاص و تلاش مرحمت کن. هر حظ و بهره‌ای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام واصل فرما. مقام معظم رهبری را در پناه خود حفظ و حمایت و تأیید فرما. همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذوی‌الحقوق، پدران و مادران و معلمان را غریق رحمت کن. موانع ازدواج و اشتغال و مسکن جوانان را به فضل و کرمت مرتفع فرما. مقام شهدا را عالی‌تر بگردان و ما را به ایشان ملحق کن. مقام ما را برتر از شهدای‌مان قرار ده. به حق محمد و آل محمد؛ الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.


پاورقی توضیحی: متنِ این درس‌گفتار بر پایهٔ پیاده‌سازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسش‌وپاسخ‌ها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمه‌های ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است.