یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس و تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است.
مقدمه و تلاوت آیات سجده و سکونت در جنت
السلام علیکم و رحمة الله و برکاته. أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. مَالِكِ يَوْمِ الدِّينِ. الصَّلَاةُ وَالسَّلَامُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شادی و یاد شهدا، روح مطهر حضرت امام خمینی رحمهالله، همهٔ گذشتگان و صاحبان حق، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
صفحهٔ ششم قرآن کریم، آیات سورهٔ مبارکهٔ بقره:
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَٰٓئِكَةِ ٱسْجُدُوا۟ لِءَادَمَ فَسَجَدُوٓا۟ إِلَّآ إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَٱسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ» (بقره/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید، پس سجده کردند مگر ابلیس که سر باز زد و استکبار ورزید و از کافران بود.
«وَقُلْنَا يَٰٓـَٔادَمُ ٱسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ ٱلْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ ٱلشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (بقره/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتیم: ای آدم، تو و همسرت در بهشت سکونت گزینید و از آن هر جا که خواستید فراوان بخورید، و به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید شد.
«فَأَزَلَّهُمَا ٱلشَّيْطَٰنُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ۖ وَقُلْنَا ٱهْبِطُوا۟ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّۭ ۖ وَلَكُمْ فِى ٱلْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّۭ وَمَتَٰعٌ إِلَىٰ حِينٍۢ» (بقره/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان آن دو را از آن لغزانید و از آنچه در آن بودند بیرونشان کرد؛ و گفتیم: فرود آیید، برخی از شما دشمن برخی دیگرید، و برای شما در زمین تا زمانی قرارگاه و برخورداری است.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
بتپرستی، میل به تشبیه، و جهتگیری تنزیهی دین
سؤالی دربارهٔ بحث تشبیه و تنزیه مطرح شده است؛ نه بررسی تخصصیِ خودِ اصطلاح، بلکه آن جهتگیری بنیادینی که دین در این موضوع دارد. باید این مطلب روشن شود، چون یکی از چیزهایی که بشر در طول تاریخ اندیشه و دینداری با آن درگیر بوده، مسئلهٔ بتپرستی است.
گاهی در تبلیغ و نگارش مباحث دینی، طوری دربارهٔ بتپرستی حرف میزنیم و مینویسیم که کنترل محتوای سخن از دست میرود. نویسنده قلم به دست میگیرد و مینویسد: «بتپرستان میگویند این سنگ و چوبها خدایان ما هستند»؛ بعد نتیجه میگیرد: «پس میگویند اینها خالق آسمان و زمیناند و خالقِ خودِ ما.» آنگاه با تعجب میپرسد: «این چه مردمانیاند که اینقدر حرفِ عوضی میزنند؟»
به تبعات چنین کردن فکر نکردهایم. قریب به دو میلیارد انسان در چین و هند و خاور دور در سنتهایی زیست میکنند که ما بهسادگی برچسب بتپرستی به آنها میزنیم. در میان همین جوامع، عالمان بافضیلت و دانشمندان کم نبودهاند. آیا باورکردنی است که کسی بگوید همان چوبی را که خودش تراشیده، آفریدگار اوست؟ فهم سطحی ما نباید حمل بر بلاهت تاریخیِ میلیاردها انسان شود.
بنده شخصاً از سریالهایی که بتپرستان را همیشه عرقخوار و فاسد و بیخرد تصویر میکنند شاکیام. معلوم نیست مشاور مذهبی دارند یا ندارند؛ اما تصویر رایج این است که بتپرست یعنی آدمِ عوضیِ شرابخوار. قرآن کریم منطق اصلیِ آنان را دقیق نقل میکند. آنان نمیگفتند این سنگ خالق جهان است؛ میگفتند اینها وسیلهٔ تقرباند:
«أَلَا لِلَّهِ ٱلدِّينُ ٱلْخَالِصُ ۚ وَٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُوا۟ مِن دُونِهِۦٓ أَوْلِيَآءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونَآ إِلَى ٱللَّهِ زُلْفَىٰٓ إِنَّ ٱللَّهَ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ فِى مَا هُمْ فِيهِ يَخْتَلِفُونَ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَهْدِى مَنْ هُوَ كَٰذِبٌۭ كَفَّارٌۭ» (زمر/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آگاه باشید که دین خالص از آنِ خداست. و کسانی که جز او دوستانی گرفتهاند [میگویند:] ما آنان را نمیپرستیم مگر برای آنکه ما را هرچه بیشتر به خدا نزدیک کنند. خدا میانشان در آنچه اختلاف دارند داوری میکند. خدا کسی را که دروغگویِ ناسپاس است هدایت نمیکند.
و نیز آنان را شفیعان خود نزد خدا میخواندند:
«وَيَعْبُدُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَٰٓؤُلَآءِ شُفَعَٰٓؤُنَا عِندَ ٱللَّهِ ۚ قُلْ أَتُنَبِّـُٔونَ ٱللَّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَلَا فِى ٱلْأَرْضِ ۚ سُبْحَٰنَهُۥ وَتَعَٰلَىٰ عَمَّا يُشْرِكُونَ» (یونس/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و جز خدا چیزی را میپرستند که نه زیانشان میرساند و نه سودشان میدهد، و میگویند: اینان شفیعان ما نزد خدایند. بگو: آیا خدا را به چیزی خبر میدهید که در آسمانها و زمین نمیداند؟ او منزه و فراتر است از آنچه شریک میگیرند.
تازه اگر خوب دقت کنید، حتی نمیگفتند همین سنگی که تراشیدهایم بهخودیِ خود وسیلهٔ تقرب است، یا همین آتشِ مادی بهخودیِ خود معبود است. حرفشان این بود: رزق را خدا میدهد؛ مجرای این رزق، ملکی چون حضرت میکائیل است؛ ما برای آن حقیقتِ فرشتگی نماد و تمثال میگذاریم و در برابر آن تعظیم و تکریم میکنیم، تا از شأن آن مجرای فیض تجلیل کرده باشیم. کارشان از منظر خودشان بیربط نبود.
قرآن درست در برابر همین سیستم میایستد. حرف بسیاری از آنان این است که ما نمیتوانیم با خدای ربّالعالمین مستقیماً ارتباط برقرار کنیم؛ ناچاریم با نمادِ ملموس کار کنیم. قرآن مسئله را به «اسماء الله» برمیگرداند. شما میتوانید اسمِ رازقیت خدا را صدا بزنید و بگویید «یا رازق»؛ بهجای اکتفا به «یا هو» یا «یا الله»، خدا را به اسماء حسنایش بخوانید. اما اگر آمدید برای «یا رازق» یک تمثال تراشیدید و گفتید این نمادِ رازقیت است، دین همینجا در دهانِ این گرایش میزند.
ریشهٔ خطا، میلِ ذاتیِ بشر به تشبیه است؛ میل به اینکه حقایق غیبی را نمادسازی کند و بهجای مواجهه با ربّالعالمین، با نمادهای ساختگیِ خود انس بگیرد. برای همین نخستین پیامِ ادیان الهی تنزیه است. اولین چیزی که از قرآن به جان مینشیند این است که خدا یک چیز دیگر است؛ امری متمایز، بیمانند، فراتر از تجسیم. بعداً میرسد انسان به اینکه نور الهی در دلِ همهٔ ذرات هم هست؛ اما پیامِ اولِ دین همین است: خدا یک چیز دیگر است.
تجربهٔ آتشکده و احکام تنزیهی شرع در نماز و تصویر
مجوسها و زرتشتیها را هم همینطور میفهمیدیم. یکبار در سفر یزد و اصفهان، بچهتر از حالا، به ما گفته بودند اینها آتشپرستاند. ما هم خیال میکردیم آتشی را که خودشان افروختهاند میپرستند و در ذهنِ کودکانهٔ خود میگفتیم اینها دیوانهاند. در یزد از متولی آتشکده خواستیم یک نمازشان را نشان دهد. رو به آتش ایستاد و نیایش کرد. ما آهسته میگفتیم ببین اینها دیوانهاند. شنید، برگشت و گفت: «ما اینها را نمیپرستیم؛ شما دربارهٔ ما چه فکر کردهاید؟» بعد توضیح داد که آتش و نور مظهر صفا و پاکی و روشنایی است؛ رو به نور و آتش و آفتاب میایستیم تا صفا و نورانیت را یادآور شویم و برای خدای یگانه نیایش کنیم. ما باورمان نمیشد؛ میان خودمان میگفتیم رئیس آتشکده خودش اعتقاداتش را بلد نیست!
برای همین در شرع انور اسلام نماز خواندن رو به آفتاب نه، رو به آتش نه، رو به تصویر نه، در اتاقی که تصویر جاندار در آن باشد نه. یک جور ارتباطِ خالص با ربّالعالمین مراد است. کسانی که بسیار تصویرگرند — و ما خودمان خیلیوقتها همینطوریم — میل به بتپرستی دارند. اقوام گذشته قدیسانشان را میتراشیدند و میگذاشتند تا تمرکز عبادت بیشتر شود. منع تصویر و مجسمهسازی در دین برای دشمنی با هنر تجسمی نیست؛ برای سد کردن راه تشبیه است تا به بتپرستی تبدیل نشود.
انگار امام حسین علیهالسلام را نمیشناسیم مگر آنکه چهرهای بکشیم؛ با تصویر تمرکزمان بیشتر است. گاهی میروی خانهٔ بعضی مؤمنین و مؤمنات، دیواری از عکس علما ردیف است و در پذیرایی پوسترِ خونینِ شهید زدهاند؛ گویی جز اینگونه نمیتوانند بر معارف تمرکز کنند. اگر مانع شرعی نبود، ترجیح میدادیم عکسِ خدا را هم بکشیم و جلو مهر بگذاریم تا حس کنیم خدا اینگونه به ما نگاه میکند. عکس کعبه، مدینةالنبی، کربلا، بینالحرمین باید مدام در دید باشد وگرنه تمرکز نیست. اینها همان گرایشهای بتپرستانه است.
از وقتی تصویر اهلبیت علیهمالسلام را کشیدند — درست مثل همان ردیفِ ایستاده و نشستهٔ یک تیم فوتبال — بحث بتپرستی زنده شد. یک وجب آنورترش بتپرستی است. یکوقت مجسمهٔ ده خدا را میتراشند؛ یکوقت اگر مجسمهٔ امام را بتراشند باید جلویش را گرفت. امام قدیس بود؛ کسی نباید اجازه دهد مجسمهٔ حضرت امام خمینی رحمهالله را قالب بریزند تا مردم میل کنند آن را گوشهٔ اتاق خواب بگذارند، آرامآرام با آن حرف بزنند، حاجت عرضه کنند، نذر کنند؛ و همین میشود بتپرستی.
برای همین بحث تنزیهی در دین اینقدر قوی است. با خدای ربّالعالمین اینهمه با شکل و قیافه و تصویر کار نکنید. حتی از بایستههای مسجد است که کشیدن گل و بته در آن حرام است. مساجد اهل تسنن یکجور است، مساجد اهل تشیع جور دیگر؛ خیلیجا رعایت نمیشود. با اهل تسنن که حرف میزنی میگویند مگر خود رسولالله صلیاللهعلیهوآله نگفته در مسجد گل و تار نکشید، چرا میکشید؟ بعد مسجد شیخ لطفالله را همه طاقش را نگاه میکنند. مسجد جای نماز است، جای ارتباط با خداست؛ محوطهٔ مسجد جای بارکالله گفتن به کاشیکاری نیست. بحث مخالفت با هنر نیست؛ هرگونه میل به این تصاویر — بهخصوص وقتی موضوع قدیس شود — در دین محکوم است.
خانهٔ علمای اصیل را که میرفتی تعجب میکردی: چرا عکس ندارند، در حالی که ما همهجا عکس میزنیم؟ دین میآموزد که ارتباط با خدا و با اهلبیت باید همینگونه، قلبی و مجرد از قالب مادی باشد. زیارت هم در آینهٔ انسان کامل باید دیده شود؛ زیارت ارتباط با خداست از مجرای نور انسان کامل، نه توقف در برابر پوستر.
آقای امجد میگفت تابلوی اسرا و شورا باید سالی یکبار رونمایی شود، نه اینکه مدام جلو چشم باشد. یکوقت میگذارند، همه میبینند، دلها قهر میکند و میمیرد از اندوه، بعد جمع میکنند؛ تمام. رقتبارترین صحنه است؛ از آن بدتر تصویری نمیتوان کشید. نباید در و دیوار خانه مدام آن باشد تا گمان کنیم اهلبیت را اینگونه زنده کردهایم.
حرف بتپرستان هم همین است: میکائیل و اولیای خدا را میکشیم؛ حتی برای اسماء الهی مجسمه میسازند تا بگویند از این راه ارتداد و توجه پیدا میکنیم. خدا همین سیستم را در دهان میگذارد که اسماء الهی را اینگونه نبین؛ خدا را همینگونه ببین. میل انسان به بتپرستی بسیار زیاد است، چون میلش به تشبیه زیاد است؛ و ادیان هی ترمز تنزیهی میگیرند. این در قرآن کاملاً مشهود است.
استکبار در قرآن: تراکم کبر، نه صرفِ تعریف از خویشتن
نکتهٔ دیگر دربارهٔ استکبار است. استکبار به معنای طلبِ کبر نیست. این سینِ استفعال همیشه به معنای طلب نمیرود؛ گاهی به معنای تغلیظ و شدت است. استحیاء به معنای طلب حیا نیست، به معنای شدت حیاست. استنباط به معنای طلبِ کشیدن آب نیست؛ نبط یعنی آب را از اعماق زمین کشیدن، و استنباط شدتِ همان کار است. استکبار هم یعنی کبرِ بسیار متراکم، نه اینکه کسی رفته باشد کبر را طلب کند.
گاهی به مجرد اینکه کسی از خودش تعریف کند، حسابِ کبر و استکبار برایش باز میکنند. این اساساً در قرآن آن نیست. البته شایسته نیست آدم از خودش خیلی تعریف کند؛ اما اینکه کسی کار خود را بشناسد و قدرش را بداند، استکبار قرآنی نیست.
بنده در معرض این سؤالها بودهام. کسی رسالهٔ مرجعی را نشان داد و گفت: «آقا فرموده مرجع باید اعلم باشد؛ خودش هم رساله چاپ کرده؛ یعنی معتقد است اعلم است. تازه نوشته باید باتقوا هم باشد؛ یعنی معتقد است باتقواست.» یا باید آدم بسیار بیتقوایی باشد که با علم به بیتقواییاش رساله بدهد، یا باید به زعم خود اعلم خویش را فرض کند و بگوید بالاتر از من کسی نیست. اینکه فقیهی خود را اعلم بداند، در زبان علما هست. حافظ هم شعر خود را میشناسد و میداند چه میکند:
سخن گفتی و دُر سفتی، بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
و باز میگوید:
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآنی که اندر سینه داری
اینها هست و مشکلی هم ندارد؛ به شرط آنکه از خودش نداند، به آن قرآنی بداند که در سینه دارد. صرفِ تعریف از کار، استکباری که قرآن از آن یاد میکند نیست.
گاهی دوستان پرسیدهاند تفسیر چه بخوانیم. گفتهام فلان تفسیر را بخوانید؛ لجنه تشکیل دهید؛ گروههای مباحثهٔ دو سه نفری بگذارید؛ بعد گفتهام پس یک جلسه با وزانت علمی هم تفسیر بروید. گفتهاند کجا؟ گفتهام جلسهٔ خودمان. دوستان محبت میکنند میآیند و به حساب نمیگذارند. اما گاهی در بعضی تواضعها پر از تکبر است؛ آدم خودش میداند چه میکند. نگوید که نگویند چنین و چنان.
آیتالله جوادی حفظهالله میفرمود: اگر کسی به خاطر دید مردم صدقهای بیندازد ریا است؛ اگر به خاطر مردم صدقهای را که میخواسته بیندازد نیندازد هم ریا است. همان خبث سریرت در هر دو هست: یکجا برای مردم میکند، یکجا برای مردم نمیکند، به خاطر اینکه نگویند فلان. هرگونه خودنمایی — چه اثباتی و چه سلبی — اگر مدارش نگاه مردم باشد، همان روح است.
اما به مجرد اینکه کسی کار خود را قبول داشته باشد، یا بگوید جلسهای داریم، این استکبار قرآنی نیست. استکبار روحیهای خاص است که قرآن توضیح داده: آدمهایی که خود را جدا میکنند و نمیتوانند با بقیه قاطی شوند.
چهرههای مستکبر قوم ثمود و سر باز زدن از همردیف شدن با مستضعف
صفحهٔ صد و شصت، آیهٔ هفتاد و پنج سورهٔ اعراف:
«قَالَ ٱلْمَلَأُ ٱلَّذِينَ ٱسْتَكْبَرُوا۟ مِن قَوْمِهِۦ لِلَّذِينَ ٱسْتُضْعِفُوا۟ لِمَنْ ءَامَنَ مِنْهُمْ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَٰلِحًۭا مُّرْسَلٌۭ مِّن رَّبِّهِۦ ۚ قَالُوٓا۟ إِنَّا بِمَآ أُرْسِلَ بِهِۦ مُؤْمِنُونَ» (اعراف/۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سرانِ کسانی از قوم او که استکبار ورزیدند به مستضعفانی که ایمان آورده بودند گفتند: آیا میدانید که صالح از پروردگارش فرستاده است؟ گفتند: ما به آنچه بدان فرستاده شده ایمان داریم.
«قَالَ ٱلَّذِينَ ٱسْتَكْبَرُوٓا۟ إِنَّا بِٱلَّذِىٓ ءَامَنتُم بِهِۦ كَٰفِرُونَ» (اعراف/۷۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که استکبار ورزیدند گفتند: ما به آنچه شما بدان ایمان آوردهاید کافریم.
این ملأ و چهرهها را پیشتر گفتهایم. چهرههای مستکبر قوم ثمود به مستضعفانی که ایمان آورده بودند گفتند: آیا گمان میکنید صالح از جانب پروردگارش مرسل است؟ مستضعفین گفتند: ما به آنچه بدان ارسال شده مؤمنیم؛ به همان حرفی که میزند ایمان داریم.
علیالقاعده باید آیهٔ بعد این باشد که مستکبران بگویند «إِنَّا بِمَا أُرْسِلَ بِهِ كَافِرُونَ»؛ یعنی ما به همان پیام کافریم، چون حرف بیخودی است. اما قرآن اینطور نمیگوید. میگوید: «إِنَّا بِالَّذِي آمَنتُم بِهِ كَافِرُونَ»؛ به آن چیزی که *شما* ایمان میآورید ما کافریم. مشکل این نیست که بگویند این حرف بیربط است؛ مشکل این است که نمیخواهند با مستضعف همردیف شوند. ما و شما یک جا؟ نه. خز و خیلِ علما و اعیان یک طرف، شما یک طرف. روحیهٔ استکباری همین است: از اینکه بخواهند دمخور و همپالکیِ مستضعف شوند برنمیتابند. فشار اصلی داستان همین است.
استکبار قوم سبأ: فاصله انداختن میان سفرها
همین روحیه را در سورهٔ مبارکهٔ سبأ ببینید؛ صفحهٔ چهارصد و سی:
«لَقَدْ كَانَ لِسَبَإٍۢ فِى مَسْكَنِهِمْ ءَايَةٌۭ ۖ جَنَّتَانِ عَن يَمِينٍۢ وَشِمَالٍۢ ۖ كُلُوا۟ مِن رِّزْقِ رَبِّكُمْ وَٱشْكُرُوا۟ لَهُۥ ۚ بَلْدَةٌۭ طَيِّبَةٌۭ وَرَبٌّ غَفُورٌۭ» (سبأ/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهراستی برای سبأ در محل سکونتشان نشانهای بود: دو باغ از راست و چپ. از روزی پروردگارتان بخورید و او را شکر کنید. شهری پاک و پروردگاری آمرزنده.
تعبیر قرآن خیلی قشنگ است: «بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ». شهر پاک، خدای بخشنده؛ دیگر چه میخواهید؟ حال کنید و شکر کنید. اما اعراض کردند از یاد خدا:
«فَأَعْرَضُوا۟ فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ سَيْلَ ٱلْعَرِمِ وَبَدَّلْنَٰهُم بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَوَاتَىْ أُكُلٍ خَمْطٍۢ وَأَثْلٍۢ وَشَىْءٍۢ مِّن سِدْرٍۢ قَلِيلٍۢ» (سبأ/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس روی برتافتند؛ پس سیلِ ویرانگر را بر آنان فرستادیم و دو باغشان را به دو باغی بدل کردیم با میوهٔ تلخ و گز و اندکی سدر.
«ذَٰلِكَ جَزَيْنَٰهُم بِمَا كَفَرُوا۟ ۖ وَهَلْ نُجَٰزِىٓ إِلَّا ٱلْكَفُورَ» (سبأ/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این را به سزای کفرشان کیفر دادیم؛ و آیا جز ناسپاس را کیفر میدهیم؟
قرآن تأکید میکند که آمدنِ سیلِ عَرِم به خاطر اعراض از یاد خداست. زلزله و سیل در منطق قرآن بیربط به اعراض نیست. دو باغ پربرکت را کردند شوره و خار و خاشاک و اندکی سدر. «وَهَلْ نُجَازِي إِلَّا الْكَفُورَ»: ما فقط کفور را مجازات میکنیم.
اعراضشان چه بود؟
«وَجَعَلْنَا بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ ٱلْقُرَى ٱلَّتِى بَٰرَكْنَا فِيهَا قُرًۭى ظَٰهِرَةًۭ وَقَدَّرْنَا فِيهَا ٱلسَّيْرَ ۖ سِيرُوا۟ فِيهَا لَيَالِىَ وَأَيَّامًا ءَامِنِينَ» (سبأ/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و میان آنان و آبادیهایی که در آنها برکت نهاده بودیم آبادیهای نمایان قرار دادیم و سیر در آنها را اندازه نهادیم: در آنها شبها و روزها ایمن سفر کنید.
میان قریههایشان قُرای ظاهر بود؛ نوار پیوستهای مثل همان نوار شمالی که از این شهر به آن شهر تابلو به تابلو میخورد. شب و روز در امنیت میرفتند؛ از این قریه آن قریه پیدا بود؛ همه با هم مسافرت میکردند و مشکلی نبود.
عدهای از مستکبرانِ این امت گفتند: چرا اینمدلی درآمده؟ هر جا میرویم اینها هم میتوانند بیایند؛ همهٔ مستضعفین هم میتوانند بیایند. کیش هم به درد نخورد؛ همه سر و تهش کیش شد. یک جوری بشود ما برویم جزایر قناری تا لااقل فرق داشته باشیم. ما برویم کیش، اینها هم بیایند کیش؛ ما برویم اصفهان، اینها هم بیایند اصفهان؛ دیگر خز و خیل شد همه چیز.
«فَقَالُوا۟ رَبَّنَا بَٰعِدْ بَيْنَ أَسْفَارِنَا وَظَلَمُوٓا۟ أَنفُسَهُمْ فَجَعَلْنَٰهُمْ أَحَادِيثَ وَمَزَّقْنَٰهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ ۚ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَءَايَٰتٍۢ لِّكُلِّ صَبَّارٍۢ شَكُورٍۢ» (سبأ/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس گفتند: پروردگارا، میان سفرهای ما فاصله انداز؛ و بر خود ستم کردند. پس آنان را حکایتها گرداندیم و یکسره پاره پاره کردیم. بهراستی در این برای هر شکیبای سپاسگزاری نشانههاست.
«رَبَّنَا بَاعِدْ بَيْنَ أَسْفَارِنَا»: بین سفرهای ما را طولانی کن تا ما بتوانیم برویم و اینها نتوانند بیایند. این روحیهٔ استکبار است. به خودشان ظلم کردند. خدا فرمود آنان را احادیث و افسانه کردیم و مُزِّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ؛ جرّ و واجرشان کردیم، پاره پاره. چرا؟ چون تقاضا کردند یک جوری ما باشیم که بقیه نباشند. مگر دیگران مزاحم تو هستند؟ نعمتی باشد همه استفاده کنند. چه مشکلی هست که همه با هم اینجا را استفاده کنند؟ چرا باید جایی را بخواهی که بقیه نتوانند استفاده کنند؟
بحثهای استکبار را در خود قرآن بگردید؛ نکات بسیاری گیر میآید.
تیپ مستکبر در برابر پیامبران: اخراج یا بازگشت به ملت
گاهی استکبار با فشار و زور و بیرون کردن همراه است. در قوم شعیب:
«۞ قَالَ ٱلْمَلَأُ ٱلَّذِينَ ٱسْتَكْبَرُوا۟ مِن قَوْمِهِۦ لَنُخْرِجَنَّكَ يَٰشُعَيْبُ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَعَكَ مِن قَرْيَتِنَآ أَوْ لَتَعُودُنَّ فِى مِلَّتِنَا ۚ قَالَ أَوَلَوْ كُنَّا كَٰرِهِينَ» (اعراف/۸۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سرانِ کسانی از قوم او که استکبار ورزیدند گفتند: ای شعیب، قطعاً تو و کسانی را که با تو ایمان آوردهاند از قریهٔ خود بیرون میکنیم، یا به آیین ما بازگردید. گفت: حتی اگر کراهت داشته باشیم؟
یا میآیی توی روش ما، یا پرتت میکنیم بیرون. این تیپ آدمها را اگر در قرآن تیپشناسی کنید خوب است: تیپ مستکبر، تیپ کافر؛ حرفها و رفتارشان با امت و با پیامبران یکی نیست. این دو مقدمهٔ نسبتاً طولانی بود؛ و اما آیات.
«اسکن أنت وزوجک الجنة» و طرح تبعیت در نظام خانواده
در این آیه دقت کنید: «وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ». معنای «اسکن» را پیشتر به فضل خدا پیدا کردهایم. نکته این است: «أَنتَ وَزَوْجُكَ». آدم، تو و زوجت. بحث مفصلش إنشاءالله جای سهشنبه است؛ اما کلاً قرآن در فرازهایی که راجع به زن و مردِ داخلِ نظام خانواده حرف میزند — نه هر زن و هر مردی جدا از خانواده — یک تبعیت دیده است. نمیگوید «یا آدم و یا حوا، اسکنا فی الجنة»؛ با اینکه بقیهٔ ضمیرها تثنیه است، اینجا اینطور نیست. خطاب به آدم است: تو سکونت گزین، تو و زوجت.
هیچجا اسم حوا را هم نمیآورد: آدم و زوجش، آدم و زوجش. این را تحقیر نگیرید. سورهٔ مبارکهٔ طه را بیاورید، صفحهٔ سیصد و بیست:
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَٰٓئِكَةِ ٱسْجُدُوا۟ لِءَادَمَ فَسَجَدُوٓا۟ إِلَّآ إِبْلِيسَ أَبَىٰ» (طه/۱۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید، پس سجده کردند مگر ابلیس که سر باز زد.
«فَقُلْنَا يَٰٓـَٔادَمُ إِنَّ هَٰذَا عَدُوٌّۭ لَّكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ ٱلْجَنَّةِ فَتَشْقَىٰٓ» (طه/۱۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس گفتیم: ای آدم، این برای تو و همسرت دشمن است؛ مبادا شما را از بهشت بیرون کند که به رنج افتی.
اینجا هم «عدوٌّ لَكَ وَلِزَوْجِكَ»: دشمنِ تو و زوجت. «فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَىٰ»: مواظب باش از بهشت بیرونت نکند که به شقا و تعب میافتی. تا در بهشتی، تا در این نظام ایمانی هستی، مشکلی نداری. اگر پا از این بهشت بیرون بگذاری، شقاوت در آن است، تعب در آن است، مشکل در آن است. اینجا حرم امن است:
«إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيهَا وَلَا تَعْرَىٰ» (طه/۱۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا تو را در آن این است که نه گرسنه شوی و نه برهنه مانی.
«وَأَنَّكَ لَا تَظْمَؤُا۟ فِيهَا وَلَا تَضْحَىٰ» (طه/۱۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه در آن نه تشنه شوی و نه آفتابزده گردی.
اینجا نه گرسنه میشوی نه برهنه؛ آبرویت نمیرود؛ تشنه نمیشوی، آفتابزده نمیشوی. گرسنگی و برهنگی خودش بحث دارد؛ فعلاً همین قدر که تا اینجایی، در حرم امنی.
وسوسهٔ شیطان به آدم، نه به حوا؛ آفتِ طرح تبعیت
در مسیحیت و در نقل رایجِ انجیل، شیطان حوا را فریب داد و حوا آدم را فریب داد؛ و محور شرارت عملاً فریبِ زنانه شد. این را در قرآن نداریم. یک خرده برعکسش را داریم. نه اینکه حالا محور شرارت جنس مذکر باشد؛ قرآن میگوید:
«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ ٱلشَّيْطَٰنُ قَالَ يَٰٓـَٔادَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَىٰ شَجَرَةِ ٱلْخُلْدِ وَمُلْكٍۢ لَّا يَبْلَىٰ» (طه/۱۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان او را وسوسه کرد؛ گفت: ای آدم، آیا تو را به درخت جاودانگی و مُلکی که کهنه نمیشود راه نمایم؟
«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ»: *او* را وسوسه کرد. خطاب «یا آدم» است. میخواهد به درخت خلد و مُلکِ نپوسیدنی راهت بدهد. بعد:
«فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْءَٰتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ ٱلْجَنَّةِ ۚ وَعَصَىٰٓ ءَادَمُ رَبَّهُۥ فَغَوَىٰ» (طه/۱۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر دو از آن خوردند، و عورتشان بر آنان آشکار شد و شروع کردند از برگ بهشت بر خود میدوختند؛ و آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و بیراهه رفت.
«فَأَكَلَا»: هر دو خوردند. او را وسوسه کرد، بعد هر دو مرتکب شدند. این حکم تبعیت است؛ و آفتِ تبعیت هم همین است. مرد چون قرآن طرح تبعیت دیده — نه طرح داعیهٔ استقلال که هی استقلالطلبی در انواع و اقسامش ترویج میشود — اگر بلغزد، زن نیز به تبع میلغزد.
بنده به عنوان مشاور میبینم این ترویجها چه تأثیر منفیِ خانوادگی میگذارد. میگویند زن باید دستش در جیب خودش برود. خیلی خب، دستش در جیب خودش رفت؛ حالا میخواهد یک ستون زندگی را بگیرد، مکافات عظماست. اگر زیر بار مخارج زندگی برود به صورتی که یک پای زندگی روی دوش زن باشد — بحث اقتصادیاش سهشنبه است — آن خانواده در و داغون میشود. زن حق دارد در خانواده پول خرج کند، به قدری که بیظرفیتی نکند؛ اما نه اینکه بگوید «از خانهام برو بیرون».
اخیراً مشاورهای داشتیم: داماد زیر بیلیط پدرخانم و طبیعتاً خانم؛ اینکه «از خانهام برو بیرون». زن به مرد میگوید از خانهام برو بیرون. یک تبعیتی وجود دارد که اگر به هم بخورد نمیدانید زندگی را چقدر خراب میکند. همین داعیهٔ استقلالطلبی.
اگر میتواند پولش را خرج خانه کند، صدایش هم درنیاید؛ نه به معنای له کردن، بلکه حواسش باشد مدیریت خانواده با کیست. گوشهٔ دست باشد، بله. مدیریت با کیست؟ مدیریت خانواده قلّهشماری نیست؛ مسئولیت خانواده معلوم است با کیست. اشکال ندارد؛ خدیجهوار میتواند همهٔ مال را خرج کند. اگر غیر این باشد، به خانمها پیشنهاد میکنم این کار را نکنند و به آقایان هم پیشنهاد میکنم نگذارند خانمهاشان این کار را بکنند.
شما صرف یک مسئلهٔ اقتصادی را میبینید؛ «تو مو میبینی و من پیچش مو». به محض اینکه یک پای اقتصادی روی زمینِ زن بیفتد، بحث مدیریت لطمه میخورد. برای همین قرآن این دو را به سرعت به هم گره میزند. هیچ صدایی قشنگتر از صدای بچه نیست؛ اما این دو بحث را خدا با هم گره زده است. آدم تازه ظرافت قرآن را میفهمد که چرا این دو کار را با هم میکند.
کید در فریب، استقلال فکری زن، و دفاع از طرح قرآن
اگر زن بخواهد مرد را بفریبد، کید میکند؛ نه اینکه بگوید من یک مسیر دیگر میروم، تو بیا پشت سرم. میگوید بیا این مسیر را برو تا ما هم پشت سرت برویم. یعنی مرد باید پیشگامِ همان مسیرِ انحرافی شود، اما با کید.
«فَلَمَّا رَءَا قَمِيصَهُۥ قُدَّ مِن دُبُرٍۢ قَالَ إِنَّهُۥ مِن كَيْدِكُنَّ ۖ إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌۭ» (یوسف/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون پیراهنش را دید که از پشت چاک خورده است گفت: این از نیرنگ شماست؛ همانا نیرنگ شما بزرگ است.
«إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ». کار و حرکتش قلدرانه نیست که بگوید این راهی است که من میروم، بلند شو پشت سر من بیا. کارش کید است. از آن طرف اگر مردی در مسیر انحرافی برود باید حواسش باشد که زنی را هم پشت سر خود وارد آن مسیر میکند؛ چون این روحیهٔ تبعیت هست، قرآن هم تأیید و تثبیتش میکند که در نظام خانواده باید باشد. منتها این تبعیت آفت دارد.
زنانی بودهاند که اسلام میآوردند در حالی که شوهرانشان هنوز در شرک بودند. یعنی زن باید مستقل در فکر باشد؛ نه اینکه هیچ فکری نداشته باشد، کلاً «بله قربان، هر طور خمیره شکلش بدهی همان». فکر داشته باشد، حرف داشته باشد، اندیشه داشته باشد؛ ولی در نظام خانوادگی آن تبعیت سر جای خود بماند. اگر انحرافی در کار باشد، به صورت طبیعی آن هم منحرف میشود؛ این جدا آفتش است.
لذا میبینید جاهایی «فَوَسْوَسَ لَهُمَا» و «فَأَزَلَّهُمَا» داریم، اما در سورهٔ طه «فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ» است: او را وسوسه میکند و حرکتش را عوض میکند، آنگاه «فَأَكَلَا» هر دو مرتکب میشوند. این حکم تبعیت است و اینجا «يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ».
کسی یکدفعه فکر نکند کل بحث با این دلایل سست است. اصل بحثِ زن در قرآن روز سهشنبه است؛ آنجا مجموعهٔ آیات دیده میشود و عقلایی بودن طرح فهمیده میشود. الان تا میگویی تبعیت باشد، خیال میکنند به حق زنها ظلم میشود. خیلی از ما هم کوتاه میآییم مقابل عرف جامعه، به خاطر اینکه نگویند راجع به ما چنین؛ همین مقدار محبوبیت بماند، کارکرد دارد. نه؛ خوبش را هم میگوییم، باید دفاع هم بکنیم، و اتفاقاً از حمله خوشمان میآید.
بنده اعتقاد دارم اگر سمینار بگذارند و میتینگ تشکیل دهند و بر ضد قرآن و معارف دین حرف بزنند، اتفاقاً همان میشود که:
«يُرِيدُونَ لِيُطْفِـُٔوا۟ نُورَ ٱللَّهِ بِأَفْوَٰهِهِمْ وَٱللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِۦ وَلَوْ كَرِهَ ٱلْكَٰفِرُونَ» (صف/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میخواهند نور خدا را با دهانهایشان خاموش کنند و خدا کاملکنندهٔ نور خویش است، هرچند کافران خوش ندارند.
هیچ هراسی ندارم از اینکه عدهای به قرآن اشکال کنند. تاریخ اثبات کرده دین در اشکالات دیگران شکوفایی پیدا میکند. وقتی اشکال میشود تازه خود را نشان میدهد؛ زوایای پنهانش پیدا میشود. قرآن مثل جنگلی است که آتش گرفته. اگر یک کبریت باشد فوت کنی خاموش میشود؛ اما اگر چند هکتار جنگل آتش بگیرد، طوفان که بیاید بدتر میشود: شعلهورتر. حرفهای ناب قرآن با تئوریها و مبانیاش تازه ظهور میکند؛ و همیشه آدمهای دلبسته به دین هستند که تا ببینند قرآن شکوفا شده وسط بیایند.
نگران نباشید از اشکالات، سؤالات، ابهامات، حتی سمینار، حتی حمله. قرآن در پاسخگویی قوی است و خدا نیروهای دلبسته را دارد. اصرار داریم بگوییم چون قرآن گفته و چون خدا گفته، پشتمان به پشت خدا گرم است. این است که زن در نظام خانوادگی باید تبعیت از مرد داشته باشد؛ مدیر خانواده این است. دو تا مدیر ندارد خانواده.
مفردات آیه: تکریم جنت، «کُلَا رَغَدًا» و معنای أکل
تکریمِ جنت را بعداً مشخص میکنیم؛ بگذارید مفردات آیه روشن شود. «وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا»: از آن بهشت فراوان بخورید. چون گفتیم آیات تمثیلی است، ناچاریم ابهامهایی را از آن برداریم. تعبیر «کُلَا» را با سورهٔ نساء، آیهٔ بیست و نه، صفحهٔ هشتاد و سه ببینید:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَأْكُلُوٓا۟ أَمْوَٰلَكُم بَيْنَكُم بِٱلْبَٰطِلِ إِلَّآ أَن تَكُونَ تِجَٰرَةً عَن تَرَاضٍۢ مِّنكُمْ ۚ وَلَا تَقْتُلُوٓا۟ أَنفُسَكُمْ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ بِكُمْ رَحِيمًۭا» (نساء/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، اموالتان را میان خود به باطل نخورید، مگر آنکه تجارتی از روی رضایت شما باشد؛ و خودتان را مکشید. خدا همواره به شما مهربان است.
«لَا تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُم بَيْنَكُم بِالْبَاطِلِ»: اموال خودتان را میان خود به باطل نخورید. تعبیر أکل خیلیوقتها مطلقِ تصرف است، نه صرفِ خوردن در مقابل آشامیدن. ما هم میگوییم «طرف مالِ مردمخور است»؛ اگر فرش کسی را هم غصب کند میگوییم مال مردم خورده. یک مورد ویژهٔ تصرف — معمولاً خوردن — علامتِ مطلق تصرفات میشود. جاهای مشابه در سورههای دیگر هم هست.
پس اگر اینجا گفته «وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا» لزوماً و جزماً به معنای جویدنِ یک میوه نیست؛ یعنی تصرف کنید، فراوان تصرف کنید، هر جا که خواستید.
استثناء منقطع: «إلا إبلیس» و «إلا أن تکون تجارة»
این آیات را کد بگذارید برای استثناء منقطع در قرآن. گفتهاند «إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ». ما گفتهایم ابلیس جزو ملائک نیست. تعبیر قرآن «إِلَّا» است؛ باید بگوییم این استثناء منقطع است، یعنی مستثنی از جنس مستثنیمنه نیست. به ملائکه گفتیم سجده کنید، همه سجده کردند مگر ابلیس. اگر کسی شاهدِ استثناء منقطع در قرآن خواست، یک شاهدش همین آیهٔ نساء است: اموال همدیگر را به باطل نخورید، مگر آنکه تجارتی از تراضی طرفین باشد — که اصلاً این خوردن به باطل نیست. مستثنی از جنس مستثنیمنه بیرون است. «وَلَا تَقْتُلُوا أَنفُسَكُمْ إِنَّ اللَّهَ كَانَ بِكُمْ رَحِيمًا» هم در همان سیاق آمده است.
پس «کُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ»: تصرف کنید، هر جا خواستید؛ به این درخت نزدیک نشوید که از ظالمین میشوید. اینجا «کان» را به معنای «صار» میگیریم؛ قرینه هست: این کار را نکنید تا اینگونه شوید، یعنی در مقابلِ آن حال که بودید.
«فتکونا من الظالمین» در برابر «کان من الکافرین»
کسی نگوید چرا «کَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ» را «کانَ» ماندید و «صار» نکردید، و اینجا «فَتَكُونَا» را «صار» میکنید. فرق هست. «کان من الکافرین» فاءِ تفریع ندارد و قرینهای بر شدن نیست؛ یعنی *بود* از کافران. اگر فاءِ تفریع باشد، به قرینه حمل بر «صار» میکنیم. مثل:
«وَٱتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ٱلَّذِىٓ ءَاتَيْنَٰهُ ءَايَٰتِنَا فَٱنسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ ٱلشَّيْطَٰنُ فَكَانَ مِنَ ٱلْغَاوِينَ» (اعراف/۱۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر آنان بخوان خبر آن کس را که آیات خود را به او دادیم، پس از آن به در آمد؛ شیطان در پیاش افتاد و از گمراهان گردید.
«فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطَانُ فَكَانَ مِنَ الْغَاوِينَ»: این کار را کرد، پیروی شیطان کرد؛ پس فاءِ تفریع معلوم میکند چیزی بر چیز دیگر متفرع است. اینجا کان به معنای صار است: شد از غاوین. «فَتَكُونَا» هم همین است.
اما در آیات سجده، «فَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ» نداریم تا بگوییم استکبارش او را *کرد* از کافران. در سورهٔ اعراف آمده:
«وَلَقَدْ خَلَقْنَٰكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَٰكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَٰٓئِكَةِ ٱسْجُدُوا۟ لِءَادَمَ فَسَجَدُوٓا۟ إِلَّآ إِبْلِيسَ لَمْ يَكُن مِّنَ ٱلسَّٰجِدِينَ» (اعراف/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی شما را آفریدیم، سپس صورت بخشیدیم، سپس به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید؛ پس سجده کردند مگر ابلیس که از سجدهکنندگان نبود.
«لَمْ يَكُن مِّنَ السَّاجِدِينَ»: اصلاً سجدهکن نبود. این تعابیر است که «کان من الکافرین» را نباید بیقرینه «صار من الکافرین» کرد. الحمدلله شما را قسمت ما کرده؛ آدم بافضیلت و باکمالات میتواند این ظرافتهای تفسیری را بگیرد. آنجا که فاء هست یک حکم است، آنجا که نیست حکم دیگر.
آزادی بهشت و یک درخت: دین «بکننکنِ» بیحساب نیست
نکته این است که بهشتی در فضای آزادی زندگی میکند و واقعاً هم همینطور است. کسانی که فکر میکنند خدا اینقدر ما را منع کرده، اینهمه بکننکن دارد، بگویند کجا اینقدر بکننکن دارد؟ کجا گفته هیچی نکن؟ اینهمه تصرفات هست که میتوانی انجام بدهی. گفته رغداً همه را انجام بده؛ تا این یک کار را نکن.
این درخت مو را میتوانیم بکاریم؛ بکاریم. برگش را دلمه کنیم؛ بفرمایید دلمه کنید. غورهاش را آبغوره کنیم؛ بخورید. انگورش را بخورید، کشمشش را بخورید، آب انگور بگیرید، شیره درست کنید، سرکهاش کنید؛ همه را بخورید. این را شراب کنید بخورید — همین یک کار را نکن. ای بابا چقدر جلوی ما را این دین گرفته! بابا در اینهمه تصرف، یکیاش را گفته نکن.
«إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ ۖ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا ۚ فَإِذَا جَآءَ وَعْدُ ٱلْءَاخِرَةِ لِيَسُۥٓـُٔوا۟ وُجُوهَكُمْ وَلِيَدْخُلُوا۟ ٱلْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍۢ وَلِيُتَبِّرُوا۟ مَا عَلَوْا۟ تَتْبِيرًا» (اسراء/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر نیکی کنید به خود نیکی کردهاید و اگر بدی کنید به خود کردهاید. پس چون وعدهٔ دیگر فرا رسد، تا چهرههایتان را بد دارند و به مسجد درآیند چنانکه بار نخست درآمدند و بر آنچه چیره شدند یکسره نابودی آورند.
«إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا»: این را هم به خاطر خودت گفته نکن، نه به خاطر من. دین حرفش این است:
«ٱلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ ٱلرَّسُولَ ٱلنَّبِىَّ ٱلْأُمِّىَّ ٱلَّذِى يَجِدُونَهُۥ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِى ٱلتَّوْرَىٰةِ وَٱلْإِنجِيلِ يَأْمُرُهُم بِٱلْمَعْرُوفِ وَيَنْهَىٰهُمْ عَنِ ٱلْمُنكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ ٱلطَّيِّبَٰتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ ٱلْخَبَٰٓئِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَٱلْأَغْلَٰلَ ٱلَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ ۚ فَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ بِهِۦ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَٱتَّبَعُوا۟ ٱلنُّورَ ٱلَّذِىٓ أُنزِلَ مَعَهُۥٓ ۙ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ» (اعراف/۱۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که از این پیامبر درسنخوانده پیروی میکنند که [وصف] او را نزد خود در تورات و انجیل نوشته مییابند؛ آنان را به معروف فرمان میدهد و از منکر بازمیدارد، و پاکیزهها را بر ایشان حلال و پلیدیها را حرام میکند، و بار گران و بندهایی را که بر آنان بود برمیدارد. پس کسانی که به او ایمان آوردند و گرامیاش داشتند و یاریاش کردند و نوری را که با او نازل شده پیروی نمودند، آنان رستگاراناند.
«يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ»: آن چیزی که خدا حلال کرده، متنِ فعل پیش از حکم حلیت طیّب است؛ آنگاه حکم حلیت آمده. و آنچه حرام کرده، متنِ فعل پیش از حکم حرمت خبیث است؛ آنگاه حکم حرمت آمده. برعکسِ آنچه گاهی میگویند — و شما که اینقدر بافضیلتید نگذارید بگویند — که خدا یک چیزهایی را همینطوری حلال کرده و یک چیزهایی را حرام کرده، نشسته خط کشیده که شریعت بیکار نماند. نه. خدا خبائث را حرام کرده و طیبات حکم حلیت برداشتهاند. احکام تابع مصالح و مفاسدند؛ یعنی مصلحتی در متن خودِ فعل هست.
به شما گفتهاند این زباله را نخورید. کسانی که شامهٔ برزخی دارند بوی گندِ متنِ این افعال را احساس میکنند؛ میگویند اصلاً بو میدهد. کسی که مال یتیم میخورد واقعاً آتش میخورد:
«إِنَّ ٱلَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَٰلَ ٱلْيَتَٰمَىٰ ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِى بُطُونِهِمْ نَارًۭا ۖ وَسَيَصْلَوْنَ سَعِيرًۭا» (نساء/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که اموال یتیمان را به ستم میخورند جز این نیست که در شکمهای خود آتش میخورند، و بهزودی به آتشی فروزان درآیند.
و آنکه غیبت میکند گوشت برادر مؤمنِ مردهٔ خود را میخورد:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ ٱجْتَنِبُوا۟ كَثِيرًۭا مِّنَ ٱلظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ ٱلظَّنِّ إِثْمٌۭ ۖ وَلَا تَجَسَّسُوا۟ وَلَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا ۚ أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًۭا فَكَرِهْتُمُوهُ ۚ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ تَوَّابٌۭ رَّحِيمٌۭ» (حجرات/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، از بسیاری از گمانها بپرهیزید که برخی گمان گناه است؛ و جاسوسی نکنید و برخی از شما برخی را غیبت نکند. آیا یکی از شما دوست دارد گوشت برادر مردهاش را بخورد؟ پس آن را ناخوش داشتید. و از خدا پروا کنید که خدا توبهپذیر مهربان است.
اگر کسی اهل مراقبت باشد، خورد خورد ممکن است متن گناه را بشنود و ببوید. آنوقت دیگر طمعی به آن گناه نیست و چه بسا به حریم عصمتی وارد شود — ولو ملکه نباشد، حال باشد. ما عصمت متأخر داریم: کسی معصوم نبوده، گناه کرده، اما با مجاهدت میرود تا معصوم شود. دین میگوید بخورید، تصرف کنید؛ فقط این کار را نکنید.
«لا تقربوا»: شدت نهی از زنا و از مال یتیم
برای اینکه بگوید نزدیک نشوید، سورهٔ اسراء را بیاورید. قرآن هرگاه بخواهد با شدت و غلظت بگوید کاری را نکنید، میگوید نزدیکش هم نروید. همان تعبیر خودمان: یا میگوییم این کار را نکن، یا میگوییم طرفش نرو. اگر خواستید عناصر خیلی خاص دین را پیدا کنید، با همین تعابیر در قرآن پیدا کنید. صفحهٔ دویست و هشتاد و پنج، آیهٔ سی و دو:
«وَلَا تَقْرَبُوا۟ ٱلزِّنَىٰٓ ۖ إِنَّهُۥ كَانَ فَٰحِشَةًۭ وَسَآءَ سَبِيلًۭا» (اسراء/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به زنا نزدیک نشوید؛ که آن همواره زشت و بدراهی بوده است.
نزدیک زنا نرو؛ در آن حوالی اصلاً پیدا نشو. آیهٔ سی و چهار:
«وَلَا تَقْرَبُوا۟ مَالَ ٱلْيَتِيمِ إِلَّا بِٱلَّتِى هِىَ أَحْسَنُ حَتَّىٰ يَبْلُغَ أَشُدَّهُۥ ۚ وَأَوْفُوا۟ بِٱلْعَهْدِ ۖ إِنَّ ٱلْعَهْدَ كَانَ مَسْـُٔولًۭا» (اسراء/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به مال یتیم نزدیک نشوید مگر به آن شیوهای که نیکوتر است، تا به رشد خود برسد؛ و به پیمان وفا کنید که پیمان همواره پرسیده میشود.
اصلاً نزدیک مال یتیم نرو. اهمیت ویژهای که خدا برای مال یتیم قائل است عجیب است؛ مگر اینکه واقعاً بتوانی کار احسنی با مال یتیم بکنی. و این را بدانید: پرهیز از اینها توفیقات بزرگ دارد. اگر گفته «وَلَا تَقْرَبُوا الزِّنَا»، کسی که در معرض این کار قرار بگیرد و نکند، آدم پاکی است. نه اینکه یکی بیاید بگوید همان صحنهٔ حضرت یوسف برای ما پیش آمد و ما گفتیم بارِ خدا یک حال بکند؛ اینکه سالها آن کار را کرده، خویشتنداری معنا ندارد. اما اگر صحنههای جنسی پیش بیاید و پرهیز کند، توفیقات بزرگ میآید. عاشقِ حج ولیالله در همین دستگاه اینگونه شد؛ حضرت یوسف همین دستگاه؛ ابنسیرین همین دستگاه. دقیقاً همین صحنهها تکرار شد.
همچنین اگر در معرض مال یتیم قرار بگیرد و آن را به احسن تبدیل کند، یا خوب پاس بدارد، باز توفیقات بزرگ دارد. وقتی خدا شدت پرهیز بخواهد میگوید اصلاً طرفش نرو. «وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ» از همین باب است.
این جنت کجاست؟ فضای تمثیلی آیات، نه داستانسرایی
از مفردات آیه تقریباً چیز دیگری نماند. برگردیم به «الجنة». این جنت کجاست؟ یک مشکل است. فضای تمثیلی آیات مشخص شد. بنده پیش خدای خود شرمندهام که نمیدانم بعضی چیزها را باید گفت یا نگفت. بعضی یک جلسه میآیند، دو جلسه نمیآیند. به خدا نروید بگویید «قرآن هم فضای تمثیل است و آن داستان تمثیل است» به معنای کار سمبلیک و داستانسرایی. اینها نیست. تمام عناصرش حقیقت است. جنت، جنت است؛ باید جنتش را پیدا کرد کجاست. سجده، سجده است. آن، آن است. منتها به صورت یک نظم میبینید که داستان اینمدلی اتفاق افتاده. فضا تمثیلی است؛ تمثیل را مشخص کردهایم که یعنی چه. حالا با این زمینه باید وارد شویم و تکلیف این جنت را مشخص کنیم.
نفی باغ دنیوی: الف و لام عهد و هبوط از منزلت
یک سری مفسرین گفتهاند این جنت باغی بوده در همین دنیا. شاهد هم از قرآن آوردهاند و شاهدشان درست است: قرآن آیاتی دارد که جنت را به معنای باغ دنیوی گرفته. در سورهٔ کهف:
«وَدَخَلَ جَنَّتَهُۥ وَهُوَ ظَالِمٌۭ لِّنَفْسِهِۦ قَالَ مَآ أَظُنُّ أَن تَبِيدَ هَٰذِهِۦٓ أَبَدًۭا» (کهف/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و داخل باغ خود شد در حالی که بر خویشتن ستمکار بود؛ گفت: گمان نمیکنم این هرگز نابود شود.
«وَدَخَلَ جَنَّتَهُ وَهُوَ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ»: داخل باغ *خودش* شد. در سورهٔ سبأ هم «جَنَّتَانِ عَن يَمِينٍ وَشِمَالٍ» باغهای دنیوی است. اما این باغ دنیوی نیست، به چند دلیل.
اولاً الف و لام دارد: «الْجَنَّة». این الف و لامِ عهد است؛ همان جنت معروف. آنجا «جَنَّتَهُ» است، باغ خودش؛ حالت معروفِ معهود را ندارد. اینجا «الجنة» یعنی همان جنتی که حرفش زیاد است و در آیات قبل هم هست:
«وَبَشِّرِ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّٰتٍۢ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ ۖ كُلَّمَا رُزِقُوا۟ مِنْهَا مِن ثَمَرَةٍۢ رِّزْقًۭا ۙ قَالُوا۟ هَٰذَا ٱلَّذِى رُزِقْنَا مِن قَبْلُ ۖ وَأُتُوا۟ بِهِۦ مُتَشَٰبِهًۭا ۖ وَلَهُمْ فِيهَآ أَزْوَٰجٌۭ مُّطَهَّرَةٌۭ ۖ وَهُمْ فِيهَا خَٰلِدُونَ» (بقره/۲۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته کردهاند مژده ده که ایشان را باغهایی است که از زیر آن نهرها روان است. هرگاه میوهای از آن روزیشان شود گویند این همان است که پیشتر روزی ما شده بود، و مانند آن به ایشان داده شود؛ و در آن همسرانی پاکیزه دارند و در آن جاودانهاند.
«وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا... أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ»: همان جنت معروف قرآنی.
دو: فضای آیه به باغ دنیوی نمیخورد. اخراج از باغهای دنیوی اصلاً به معنای هبوط نیست. کسی را از شمیران ببرند یافتآباد؛ این تغییر منزل است نه تغییر منزلت. اینهمه بزرگان و انبیا را از جاهای خوشآبوهوا به جاهای بدآبوهوا تبعید میکردند؛ این به فضای قرآن نمیخورد که بگوید از این باغ خوش بیرونتان میکنیم، بروید پایینشهر، اتوبوس سوار شوید بیایید این باغ. بحث اخراج از منزل نیست؛ اخراج از منزلت است. آدم را از یک باغ خارج کنند، حالا چه اهمیتی دارد؟ این خروج از منزلت است نه از منزل.
سه: در نظم طبیعی قصه، اینها هنوز به دنیا نیامدهاند. تازه هبوط بعد از این داستانهاست و استقرار در زمین پس از آن است: «وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَىٰ حِينٍ». پس این جنت باغی از باغهای دنیوی نیست.
نفی بهشت خلدِ پس از مرگ: اخراج، منع، و خلود
جنتی که پس از مرگ میروند — بهشت برزخی و بعد قیامت کبری — هم به نظر نمیرسد اینجا مراد باشد. آن بهشت معهود خصوصیاتی دارد که با این آیات نمیخواند.
یک: آنجا کسی را از بهشت اخراج نمیکنند. قرآن هرگاه از بهشت معهود حرف زده، بحث خلد و جاودانگی را آورده. آیه پر است از «خَالِدِينَ فِيهَا»:
«۞ وَأَمَّا ٱلَّذِينَ سُعِدُوا۟ فَفِى ٱلْجَنَّةِ خَٰلِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ ٱلسَّمَٰوَٰتُ وَٱلْأَرْضُ إِلَّا مَا شَآءَ رَبُّكَ ۖ عَطَآءً غَيْرَ مَجْذُوذٍۢ» (هود/۱۰۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما کسانی که نیکبخت شدهاند، در بهشتاند، در آن جاودانهاند تا آسمانها و زمین برجاست مگر آنچه پروردگارت بخواهد؛ عطایی قطعنشدنی.
«خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ... عَطَاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ». اخراج از بهشت نداریم؛ اینجا اخراج از بهشت داریم. آدم میترسد این کدها را باز کند. آیا باید باز کرد یا نباید؟ یک واهمهای هست — شاید بنده بیش از اندازه میترسم — که باز کردن کدهای قرآن در این زمینهها یکدفعه همهٔ آیات را شُل کند و کسی خیال کند مطلب را گرفته و «یا الله دیگر داستان آدم هم که زیاد است در قرآن». پنجشنبه فهمیدیم ما یک حرفانیایم. اینجوری نشود. در این چیزها بیحساب اجتهاد نکنید. این یک نکته است که با آن بهشت سازگار نیست.
سورهٔ واقعه را بیاورید. کی را از بهشت بیرون نکردهاند؟ هیچکس را از بهشت بیرون نمیکنند. کسانی که آزمایش شدهاند وارد بهشت میشوند. یک جنت معهود شرعی هست، معروف: میگویند بمیرید میروید بهشت. ما هم میرویم بهشت؛ اصلاً حوصلهٔ جهنم نداریم، بدنمان طاقت آن سوخت و سوزها را ندارد، به گرما عادت نکردهایم. البته اینها موجب گستاخی درگاه حضرت حق نشود. یکی آمد پیش پیامبر گفت آخرین امضا امضای کیست؟ گفت امضای خدا. حسابم با کریم است. اگر آخرین امضا امضای خداست، باز هم گستاخی نسبت به حضرت حق برای خود آدم خوب نیست.
در سورهٔ واقعه، آیهٔ سی و دو، صفحهٔ پانصد و سی و پنج:
«وَفَٰكِهَةٍۢ كَثِيرَةٍۢ» (واقعه/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و میوهای بسیار،
«لَّا مَقْطُوعَةٍۢ وَلَا مَمْنُوعَةٍۢ» (واقعه/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نه بریده و نه ممنوع.
«وَفَاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ لَّا مَقْطُوعَةٍ وَلَا مَمْنُوعَةٍ»: میوهها نه قطع میشود نه کسی از آن منع میشود. به کسی نمیگویند تو این را نخور. بهشت جایی است که:
«جَنَّٰتُ عَدْنٍۢ يَدْخُلُونَهَا تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ ۖ لَهُمْ فِيهَا مَا يَشَآءُونَ ۚ كَذَٰلِكَ يَجْزِى ٱللَّهُ ٱلْمُتَّقِينَ» (نحل/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): باغهای ماندگار که در آن درآیند؛ از زیر آن نهرها روان است؛ در آن هر چه بخواهند برایشان هست. خدا پرهیزگاران را اینگونه پاداش میدهد.
«لَهُمْ فِيهَا مَا يَشَاءُونَ»: هرچه بخواهد. عقلاً هم اشکالی ندارد: بخواهد سیبی که مزهٔ انگور بدهد؛ درختی که هم سیب بدهد هم انگور؛ هم گندم از آن درآید هم نان آویزان باشد. در روایات هست. هرچه مشیت و ارادهاش باشد.
بعضی اشکال کردهاند که پس میتواند آنجا کثافتکاری هم بخواهد. گفتهاند مشیتِ بهشتی به چنین چیزهایی تعلق نمیگیرد. بهشتی کسی است که مشیتش به نجاسات و کثافات تعلق نمیگیرد. میگویند انسان کامل فعالٌ ما یشاء میشود. درست؛ اما فعالٌ ما یشاء بودن ملازم با ظلم کردن نیست. خدا هم فعالٌ ما یشاء است و میگوید:
«مَا يُبَدَّلُ ٱلْقَوْلُ لَدَىَّ وَمَآ أَنَا۠ بِظَلَّٰمٍۢ لِّلْعَبِيدِ» (ق/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سخن نزد من دگرگون نمیشود و من بر بندگان ستمکار نیستم.
«وَمَا أَنَا بِظَلَّامٍ لِّلْعَبِيدِ». روحیهٔ بهشتی — که در همین دنیا هم میتواند باشد — حکمش این است:
«وَمَا تَشَآءُونَ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًۭا» (انسان/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نمیخواهید مگر آنکه خدا بخواهد. همانا خدا همواره دانای سنجیدهکار است.
«وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ»: مشیت او در مشیت خداست؛ هیچ ارادهای در مقابل ارادهٔ خدا ندارد. اهل معرفت میفرمایند مثل میت در دست غسّال میشود. این میتها را دیدهاید: هیچ ارادهای از خود بروز نمیدهند. مردهشور تمام فنون کشتی را پیاده میکند؛ فتیلهپیچ میکند اینور و آنور، بالا و پایین. هرچه بکنند همان میشود؛ هیچی از خودش اضافه نمیگوید و نمیخواهد. این میشود روحیهٔ بهشتی. بهشتی در همین دنیا هم رابطهاش با خدا همین است: خودش را دربست داده دست خدا. بعد اتفاقاً به متن آزادی میرسد. «از آنرو است که در بند توام آزادم / پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم.» پادشاهی در همین اسارت است. ائمه خود را اسیر این درگاه کردند؛ وقتی اسماء پیاده شد آزادی بیشتر میشود، حوزهٔ وجودی بیشتر میشود، عملکرد بیشتر میشود؛ نه اینکه محکومتر و محدودتر شود. به خاطر چهار تا خواسته که نمیکند، ننویسید محدودیت.
لذا در بهشت میوه قطع نمیشود — چهار فصل نداری که یک موقع انگور نباشد یا گران شود — و چیزی منع نمیشود: لا ممنوعة. اگر چیزی هست، ادلّ و محاذاتِ ظرفیت خود اوست. روح نسبت به میوههای بالاتر اصلاً مشیت ندارد که بخواهد بخورد. وگرنه اگر چنان مشیتی داشت، همین دنیا به او میدادند. چون اگر در حالت بهشتی زندگی میکند و مشیتش به چیزی تعلق بگیرد، به او میدهند.
اولیای خدا میگویند نماز اول وقت؛ دروغ نگو. این توصیههای بهاییِ دین است. وقتی اذان میشود هنوز مشیت تعلق نگرفته که «میخواهم ولیالله شوم، کامل شوم». اگر آن مشیت تعلق میگرفت آن نعمت بهشتی را خدا میدهد. فیض از آنور کامل است؛ از اینور کسی اقدام به گرفتن نمیکند. «موسی نیست که تا بانگ انا الحق شنود / ورنه این زمزمه اندر شجری نیست که نیست.» هر شجری این زمزمه در او هست؛ گوش شنوا نیست.
پس آیا همه در بهشت به یک درجهٔ کمال میرسند؟ نه. مگر نگفتیم هرچه بخواهد؟ اصلاً اراده نمیکند یک سری را در بهشت؛ همانطور که در این دنیا اراده نمیکند. راه واضح است. کسی بگوید راه واضح نیست بیخود میگوید: دروغ نگو، احترام والدین بگذار، نماز اول وقت بخوان، نماز را با طمع نخوان. آقای امجد بارها میفرمود کو گوش شنوا: بالاترین سیر و سلوک نماز است. از این بالاتر کسی گیرش نمیآید. اگر بهتر از نماز بود، در معراج خدا به پیامبرش چیز دیگری میداد. بالاترین تجلیات در نماز است. دنبال راه میانبر نروید. این تصویر راجع به خدا بسیار بد است که خیال کنیم خدا فوتوفنی گذاشته و به کسی نگفته؛ هی برویم اینور و آنور ذکر و کلک پیدا کنیم. نماز بهترین عبادت است. این میشود مشیتهای بهشت.
چهار نشانهٔ جنت آدم و سه لایهٔ داستان
پس این را برای جلسهٔ بعد یادتان باشد و سرِ بحث را جمع کنیم:
یک: این یک میوهٔ ممنوع دارد؛ پس آن بهشتِ «لا ممنوعة» نیست. دو: در مسیر هبوط است. سه: هنوز به زمین نیامده. چهار: در مسیر برگشت نیست؛ آن مسیری که ما میمیریم و به بهشت میرویم نیست.
این مجموعه را در ذهن جمع کنید؛ یک مقدار ورزش فکری بکنید. کجا هست که در مسیر هبوط است، جزء سناریوهای هبوط است، و هبوط خودش جزء سناریوست؟
«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَٰٓئِكَةِ إِنِّى جَاعِلٌۭ فِى ٱلْأَرْضِ خَلِيفَةًۭ ۖ قَالُوٓا۟ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ ٱلدِّمَآءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ ۖ قَالَ إِنِّىٓ أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (بقره/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون پروردگارت به فرشتگان گفت من در زمین جانشینی مینهم، گفتند آیا در آن کسی را مینهی که فساد انگیزد و خونها بریزد، حال آنکه ما به ستایش تو تسبیح میگوییم و تو را تقدیس میکنیم؟ فرمود من چیزی میدانم که شما نمیدانید.
«إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»: اصلاً میخواهم این خلیفه را در زمین ایجاد کنم. پس باید هبوط انجام شود؛ باید بیاید در زمین. در زمین نیست، چون هنوز در نظم قصه به زمین نیامده. در برگشت نیست. پس کجاست؟ در این واسطه است؛ هنوز در این نزول است؛ آدم میخواهد بیاید در زمین و در زمین زاده شود.
به اضافه اینکه این داستان مال همهٔ ابناء بشر است. این را ضمیمه کنید. آیات را تا حالا مفصل خواندهایم که این داستان کل بشریت است. البته نگویید داستان آدم به شخصه نیست؛ آدم به شخصه هست، داستان بشریت هم هست. منتها کجا؟ یکدفعه داستان از آدم و انسان کامل جدا میشود. یادتان باشد سه لایه داستان است:
یک لایه خودِ آدم است. در لایهٔ رویین، آدمیان: «وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ». در لایههای درونی و زیرین، بحث انسان کامل است؛ به شهادت «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ».
آیا تمام داستان برای هر سه لایه پیش میرود؟ اینطور هم نیست. گاهی لایهبندی عوض میشود. تمام این داستان برای هر کدام از ما اتفاق نیفتاده. باید جستجو کنیم: اگر سه لایه را جلو میبرد، تمام فرازها برای هر سه هست یا نه. اگر رسیدیم هست میگوییم هست؛ اگر نه، میگوییم این لایهاش مال این است و مال انسان کامل نیست؛ مال آدم ابوالبشر هست، مال پیامبر نیست.
لایهٔ «عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ» مال آدم ابوالبشر هست، مال انسان کامل هست، مال همه نیست. همه که تعلیم اسماء نشدند؛ همه که اسماء پیدا نکردند. بلعم باعورا را گفتیم خلیفه نیست؛ این مال او نیست. یک سری خلفای جزئی مال این هستند. در این داستان لطافت و انسجامی حیرتانگیز هست که اگر این دقتها در معانی قرآن بشود، خلاصهٔ قرآن است دیگر. قرآن خواسته در ششصد صفحه همه چیز را بگوید. قرآن معجزه است. کی اعتقاد دارد قرآن معجزه نیست؟ فقط پیشنهاد میکنم برود قرآن بخواند. قرآن خواندن همان و فهم اعجاز همان.
کتابهای فلسفی بخوانید، علوم اجتماعی بخوانید، روانشناسی بخوانید، بعد قرآن هم بخوانید. هزار نقد به بازار کائنات آرند، یکی به سکهٔ صاحبعیارِ ما نرسد. این کاملعیار است؛ قرآن کاملعیار دست ندارد. آن در حوزهٔ روانشناسی اینقدر حرف میزند، قرآن اینقدر؛ آن در علوم اجتماعی اینقدر، قرآن اینقدر. او باید هزاران صفحه بنویسد؛ قرآن در ضمیرها همهٔ کار را میکند. بعد به اعتقادات برمیگردد، به اخلاق، به احکام، از بالا و پایین. باید دو زانو نشست و حیرت کرد از عظمتی که قرآن به پا کرده، خدا به پا کرده. انصافاً معجزه است.
قرآن شخصی خودم را با چه شروع کردم؟ چون یکوقت قاری قرآن بودیم. شروع کردم که ببینم چه دارد. حدود شش ماه نوشتم؛ به تاریخ امروزِ دوازدهم بهمن هزار و سیصد و هشتاد و سه هجری شمسی فهمیدم قرآن معجزهٔ خداوند علیّ اعلاست. امضا هم کردم پایش. خودم شهادت میدهم قرآن موجود است و اعجازش فهمیده میشود. هر کس بدون هیچ استکباری قرآن را بخواند — دقیقاً فقط بخواند چه دارد — این فهمیده میشود.
تمثیل عرضهٔ امانت: ابای اشفاقی، نه استکباری
داستان تمثیلی شبیه این داستان در قرآن هست؟ نه فقط یک مثل؛ شبیه داستان عرضهٔ امانت:
«إِنَّا عَرَضْنَا ٱلْأَمَانَةَ عَلَى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱلْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا ٱلْإِنسَٰنُ ۖ إِنَّهُۥ كَانَ ظَلُومًۭا جَهُولًۭا» (احزاب/۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم، پس از برداشتن آن سر باز زدند و از آن هراسیدند، و انسان آن را برداشت؛ همانا او ستمگر نادان بود.
«إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ... فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا». اگر این عرضه، عرضهٔ تشریعی باشد که به کوه عرضهٔ تشریعی نمیکنند. اگر عرضهٔ تکوینی باشد باید کوه قبول کند؛ عرضهٔ تکوینی را که نمیتواند بگوید قبول نمیکنم. آنجا ابا کرد، اما ابای اشفاقی است: از من برنمیآید؛ استکباری ندارم که این کار را بکنم، نمیکشم. اینجا در داستان ابلیس «أَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ» است؛ آنجا ابا و اشفاق. یک شبیه چنین مطلبی آنجا هم هست.
درآمدی بر خطبهٔ متقین و هشدار دربارهٔ انسِ تنها با نهجالبلاغه
پنج دقیقهای روایتی بخوانیم. امروز صبح به نظرم رسید حالا که روایت میخوانیم، یک مجموعه روایت با مناسبتی با هم بخوانیم. با همین بضاعت کم، خطبهٔ متقین نهجالبلاغه را از اول شروع کنیم به امیدی که این کلام نورانی امیرالمؤمنین در ما کارکردی داشته باشد. خیلی هم توضیح نمیخواهد؛ اگر فرازی توضیح خواست همانجا عرض میکنیم. نورانیت کلام امیرالمؤمنین برای خودش چیزی است.
البته بنده یک تئوری دارم: کسی اگر فقط و فقط نهجالبلاغه بخواند کلهشق میشود. این را به عنوان کسی میگویم که اصلاً با نهجالبلاغه اسلام آوردهام. دلیلش یکی ویژگی امیرالمؤمنین است به جهت موقعیت تاریخیای که بر او گذشته؛ حرفهایی که میزده برای راست کردن سنتهایی بوده و فریاد هم میکرده که من دارم یک سری چیزها را راست میکنم. دلیل دیگر گزینش سید رضی است از کلمات امیرالمؤمنین. آدم متسلّمِ سفتی میشود که تصور میکند هیچ مسامحهای در هیچ جا وجود ندارد.
و بدانید اگر میگویند ما یک امام داریم که دویست و پنجاه سال زندگی کرده، این حرفْ حرف است. یک امام را باید دید؛ آن یک امامی که دویست و پنجاه سال زیسته. در برهههای تاریخ است که تازه نقش قرآن را میفهمید: قرآن تمام وجود آدم را تنظیم میکند؛ چون اخلاق دارد، اعتقادات دارد، احکام دارد. قرآن به کلّه، نه آیات گزینشی. همه جوره تنظیم میکند. بحث کلهشق شدن را بگذارید یک موقع عرض کنم.
خطبهٔ خوبی است؛ خطبهٔ صد و نود و سه. اوایلش را بخوانیم:
«رُوِيَ عَنْ صَاحِبٍ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ يُقَالُ لَهُ هَمَّامٌ كَانَ رَجُلًا عَابِدًا فَقَالَ لَهُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ صِفْ لِيَ الْمُتَّقِينَ حَتَّى كَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِمْ» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۱۹۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از یار امیرالمؤمنین علیهالسلام نقل شده که او را همّام میگفتند؛ مردی عابد بود. به حضرت گفت: ای امیر مؤمنان، پرهیزگاران را چنان برایم وصف کن که گویی به آنان مینگرم.
«فَتَثَاقَلَ عَلَيْهِ السَّلَامُ عَنْ جَوَابِهِ ثُمَّ قَالَ يَا هَمَّامُ اتَّقِ اللَّهَ وَأَحْسِنْ فَإِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۱۹۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس حضرت از پاسخ سنگین آمد و فرمود: ای همّام، از خدا پروا کن و نیکی ورز؛ که خدا با کسانی است که پروا کردند و با کسانی که نیکوکارند.
سنگین آمد از جواب؛ یک تن زدن: برو دیگر، گیر نده؛ متقیان همین. «فَلَمْ يَقْنَعْ هَمَّامٌ بِهَٰذَا الْقَوْلِ حَتَّى عَزَمَ عَلَيْهِ»: همّام به این سخن قانع نشد تا حضرت عزم بر او کرد؛ عزم بر خودِ همّام، که همّام را بسازد. پس حمد و ثنای خدا گفت و بر پیامبر صلوات فرستاد و آنگاه خطبه را آغاز کرد.
یک نکته همینجا بگویم. کسی که میگوید «سَلُونِي»، مطمئن باشید خودش عاشقِ گفتن است. اگر میگوید «سَلُونِي قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِي»، خودش بیشتر شاعرِ گفتن است. این تن زدنها و نپذیرفتنها برای بالا آوردن نصاب ظرفیت طرف مقابل است تا ظرفیتش بکشد.
ما چون جزء جهال محسوب میشویم هر سؤالی را زود جواب میدهیم. بزرگان خیلیوقتها اول میگویند آقا میخواهید چه کنید، این چه حرفی است؛ با همین حرفها طرف میرود. اگر معلوم شود ظرفیت نیست، لزومی ندارد. بعداً یاد گرفتیم بگوییم دو روز بعد زنگ بزن یا بیا آنجا سؤال کن. نمیآید. معلوم است سؤالش نبود؛ یک شهرتی بود که میخواست سؤال بپراند. دو روز بعد، ده روز بعد، نود درصد نمیآیند. تشنگی لازم در او ایجاد نشده.
«آب کم جو، تشنگی آور به دست / تا بجوشد آبت از بالا و پست.» وقتی نان در تنور میزنند باید تنور داغ باشد تا نان بچسبد، نیفتد بیخود بسوزد، حرام نشود؛ یک نان درستحسابی درآید. گرم کردن تنورِ طرف مقابل و لحاظ آمادگی او برای شنیدن حرف، لازم است تا این حرفها در فضای آمادهٔ قلبی و روحی گفته شود.
لذا شاید ما هم داریم اشتباه میکنیم که میگوییم. همّام که مرد، آخرش. مردنش مشکلی نداشت؛ عجلهاش این بود که بمیرد. تا آخر خطبه همین را میگوید. شاید ما داریم اشتباه میکنیم؛ اصلاً نگوییم پس. نه؛ این را به همّام گفته، به ما نگفته. هر که خواست بعداً بمیرد بخواند.
این تن زدن امیرالمؤمنین درس است: کلام نورانی را به هر ظرفی نمیریزند. همّام عابد بود، مصاحب حضرت بود، و باز حضرت اول اتقالله و احسن گفت و رد شد. وقتی عزم کرد، همّام را مخاطب ساختنِ خطبه کرد نه مجلس را. ما گاهی خیال میکنیم هر درسی را باید همین حالا کامل گفت و هر سؤالی را باید همین حالا کامل جواب داد. سیر تربیتی اهلبیت این نیست. ظرفیت که آمد، کلام میآید؛ ظرفیت که نیست، همان اجمالی که «خدا با متقیان و نیکوکاران است» کافی است.
و باز این نکته را تکرار کنم چون به کار جلسات ما میآید: انس با نهجالبلاغه باید در پرتو قرآن باشد. اگر کسی فقط فریادهای امیرالمؤمنین را در مقطع راست کردن کجیها بخواند، ممکن است مزاجش یکدستِ صلابت شود و مسامحههای بهجای دین را انکار کند. قرآن جامع است: هم عزم نوح را دارد، هم شفاعت ابراهیم را، هم رحمت عیسی را. یک امامِ دویستوپنجاهساله همهٔ این مزاجها را در تاریخ پیاده کرده است. پس خطبهٔ متقین را میخوانیم تا نورانیتش کار کند؛ اما توضیح تفصیلیاش را مشروط میکنیم.
دعا و حسن ختام
خداوندا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان ارواحنا فداه را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان تماموقت امام زمان قرار بده. هر حظّ و بهرهای در هر جای این عالم هست به روح مطهر امام صادق علیهالسلام واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ و تأیید بفرما. همهٔ گذشتگان و رفتگان و صاحبان حق، پدران و مادران و معلمان را همین ساعت مهمان خوانِ بیکران قرآن علوی قرار بده. نسل و ذریهٔ ما را تا قیام امام زمان مریدان و عاشقان قرآن علوی قرار بده. مقام شهدا را والاتر بگردان و ما را به ایشان ملحق بفرما. مقام ما را برتر از مقام شهدا قرار مده؛ ما را در مسیر آنان ثابت بدار. به حق پیامبر و آل او الفاتحة مع الصلوات.
قولم را پس میگیرم. اول از آقای امجد میپرسم که آیا توضیح دادن خطبهٔ متقین دقیقاً مجاز است یا نیست. اگر ایشان گفتند توضیح نده، دلیلش را گفتهام و اگر قبول کردند توضیح نمیدهم؛ چیز دیگری میگوییم. عقل من به جایی نمیرسد؛ از عقلِ منفصل استفاده میکنم. اگر استفسار شد و اشکال نداشت، توضیح میدهم. ببخشید.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است.