ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 020
یادداشت تدوین: متن پیش‌رو پیاده‌سازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس تفسیر و معارف قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده، پرسش‌وپاسخ حاضران و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن (مصحف عثمانی) درج گردیده و ترجمه‌های ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است، نه از زبان استاد.

مقدمه، مالِ قیام، و بازگشت به آیات سکونت در جنت

أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَبِهِ نَسْتَعِينُ. صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح عزیزان، همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحق، پدران و مادران و همهٔ مؤمنین، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.

تحقیق، اسلوب و روش دارد. ما گاهی شیوهٔ درستِ تحقیق را نیاموخته‌ایم؛ و حال آنکه بزرگ‌ترین تحقیق عالم، همین نشستن پای قرآن است. قرآن کریم دربارهٔ مال می‌فرماید:

«وَلَا تُؤْتُوا السُّفَهَاءَ أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِيَامًا» (نساء/۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اموال خود را که خداوند مایهٔ قوام [زندگی] شما قرار داده است به سفیهان مدهید.

مال فی‌نفسه چیز بدی نیست؛ تعلق و وابستگی به آن ناپسند است. مال را خدا «قیام» قرار داده: ستونِ برپا ایستادن زندگی. تا وقتی این ستون در دست انسان است و انسان در دست مال نیست، نعمت است. وقتی تعلق آمد، همان ستون تبدیل به دام می‌شود. این نکته را همین‌جا بگذارید؛ چون کمی بعد، وقتی به پست و پول و وهمیات می‌رسیم، دوباره همین آیه پشتِ بحث می‌ایستد.

تحقیق هم همین‌طور است. ما تحقیق کردن را یاد نگرفته‌ایم. بزرگ‌ترین تحقیق عالم همین است که آدم بنشیند پای همین کلمات و همان ستونی را که قرآن چیده از جا درنیاورد. یک آیه را از سیاقش جدا می‌کنی، یک روایت را بدون محکم می‌خوانی، بعد فکر می‌کنی تحقیق کرده‌ای. تحقیق یعنی بگذاری متن، خودش تو را ببرد؛ نه اینکه تو متن را به مقصدی که از پیش در ذهن داری برسانی.

صفحهٔ ششم قرآن کریم را باز کنید. سورهٔ مبارکهٔ بقره، ادامهٔ همان ماجرایی که جلسات پیش ستونی چیدیم:

«وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَٰذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ» (بقره/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتیم: ای آدم، تو و همسرت در این باغ سکونت گزینید و از هر جای آن که خواستید فراوان و گوارا بخورید، و به این درخت نزدیک مشوید که از ستمکاران خواهید شد.

«فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ۖ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ ۖ وَلَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ إِلَىٰ حِينٍ» (بقره/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان آن دو را از آن [جایگاه] لغزانید و از آنچه در آن بودند بیرونشان کرد؛ و گفتیم: فرود آیید که برخی از شما دشمن برخی دیگرید، و برای شما در زمین تا زمانی معین قرارگاه و برخورداری خواهد بود.

اینجا بحث «ازلال» است: شیطان آن دو را لغزاند. کار شیطان همین است و بیش از این هم نیست.


کار شیطان وسوسه است، نه چیزی بیش از آن

فَأَزَلَّهُمَا و فَوَسْوَسَ لَهُمَا، نه قصهٔ عهدین

آنچه شیطان می‌کند همان است که سورهٔ مبارکهٔ اعراف با صراحت می‌گوید:

«فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطَانُ لِيُبْدِيَ لَهُمَا مَا وُورِيَ عَنْهُمَا مِن سَوْآتِهِمَا وَقَالَ مَا نَهَاكُمَا رَبُّكُمَا عَنْ هَٰذِهِ الشَّجَرَةِ إِلَّا أَن تَكُونَا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونَا مِنَ الْخَالِدِينَ» (اعراف/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان آن دو را وسوسه کرد تا آنچه از شرمگاهشان بر آنان پوشیده بود آشکار سازد، و گفت: پروردگارتان شما را از این درخت بازنداشت جز برای آنکه مبادا دو فرشته شوید یا از جاودانان گردید.

وسوسه کرد. رابطهٔ وسوسه با نفس را پیش‌تر گفتیم؛ ان‌شاءالله وقتی به بحث مستقل شیطان رسیدیم، آنجا می‌ایستیم. فعلاً همین را نگه دارید: شیطان برهان نمی‌آورد، قدرت تکوینیِ اجبار هم ندارد، فقط وسوسه می‌کند. اگر نفس سم را نپذیرد، مسموم نمی‌شود.

نکتهٔ مهم در مقایسه با نقل‌های عهدین این است که در انجیل و توراتِ رایج می‌گویند ابتدا شیطان حوا را فریب داد و سپس حوا آمد آدم را فریب داد. قرآن این را ندارد. قرآن می‌گوید «فَأَزَلَّهُمَا» و «فَوَسْوَسَ لَهُمَا»: هر دو را لغزاند، هر دو را وسوسه کرد. هرچه در این ماجرا هست، راجع به هر دو هست.

البته در سورهٔ مبارکهٔ طه تعبیر کمی فرق می‌کند:

«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَىٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَّا يَبْلَىٰ» (طه/۱۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شیطان به سوی او وسوسه برد [و] گفت: ای آدم، آیا تو را به درخت جاودانگی و فرمانرواییِ زوال‌ناپذیر راه بنمایم؟

و بلافاصله:

«فَأَكَلَا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ ۚ وَعَصَىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَىٰ» (طه/۱۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر دو از آن خوردند، شرمگاهشان بر آنان آشکار شد و شروع کردند از برگ بهشت بر خود پوشاندن؛ و آدم پروردگارش را نافرمانی کرد و به بیراهه افتاد.

«فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ» ممکن است این توهم را بیاورد که اول آدم فریب خورد و بعد آدم حوا را فریب داد. گفتیم این هم نیست. این همان حکم طبیعی و سنت تکوینی است که قرآن در این معانی دیده؛ نه بازنویسیِ قصهٔ عهدین. بعد هم «فَأَكَلَا»: هر دو خوردند.


واژه‌های حساس: نسیان، نبودِ عزم، عصیان و غوایت

پرانتز عصمت را از خود قرآن باز کنید

جایی که این عصیان رخ داده، برای ما خیلی مهم است. این واژه‌ها یک‌جور زیرِ بغلِ بحث عصمت انبیا می‌زنند؛ خیلی ساده نیست از کنارشان رد شد. سورهٔ مبارکهٔ طه، آیهٔ صد و پانزده، صفحهٔ سیصد و بیست:

«وَلَقَدْ عَهِدْنَا إِلَىٰ آدَمَ مِن قَبْلُ فَنَسِيَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا» (طه/۱۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی پیش از این با آدم پیمان بستیم، پس فراموش کرد و برای او عزمی استوار نیافتیم.

عهد بستیم با آدم از قبل؛ این عهد را از یاد برد و ما در او عزمی ندیدیم. این عبارت، گرچه نوعی قدح نسبت به حضرت آدم است، به عصمتِ اصطلاحیِ دارِ تکلیف لطمه نمی‌زند. مفهوم لغزش را می‌توان در همهٔ مراتب هستی ترسیم کرد؛ این را بعداً باز می‌کنیم.

اما آیهٔ صد و بیست و یک سنگین‌تر است: «وَعَصَىٰ آدَمُ رَبَّهُ فَغَوَىٰ». آدم پروردگارش را عصیان کرد، پس غوایت یافت. این «عصیان» از عبارت‌های حساس در پروندهٔ عصمت انبیاست؛ یک‌جور لکه روی دامنِ بحث می‌نشیند. نمی‌شود از کنارش رد شد و گفت «حالا یک تعبیر است». باید رفت در مجموعهٔ آیات گشت.

از همین‌جا یک پرانتز نسبتاً بزرگ باز می‌کنیم. پیش از آنکه داستان را از روی سورهٔ اعراف ادامه دهیم یا وارد شیطان‌شناسی شویم، می‌ایستیم روی اشکالاتی که قرآن از انبیا گزارش کرده. اگر جوابی به ذهن رسید می‌دهیم؛ بعد هم محکماتی را که خود قرآن دربارهٔ عصمت دارد می‌چینیم.

اگر دست‌مان به قرآن است، باید ببینیم خود قرآن دربارهٔ انبیا چه فکری می‌کند. انبیا معصوم‌اند یا نیستند؟ ما هرچه بنشینیم برهان نبوت عام بیاوریم که عصمت از لوازم کار نبی است، اگر خود قرآن این عصمت را نپذیرد، یک‌جور فریب است؛ یک مکر می‌شود. آدم چیزی را با برهان اثبات می‌کند که متن وحی قبول نمی‌کند. میزان، خود قرآن است.


این ماجرا پیش از هبوط است؛ در برزخ نزولی

روح مجرد است و در ماده حلول نمی‌کند

از خود آیات مشخص است که ماجرای آدم پیش از هبوط است. اگر منظور این باشد که هنوز به دنیا نیامده و در برزخ نزولی دارد پایین می‌آید، آنجا صحنهٔ امتحانِ شرعیِ مصطلح نیست؛ امتحان کسی به این معنا نمی‌شود. آدم آمده پایین، در همین دنیاست؛ منتها وقتی کسی در این دنیاست، روحش متصل به مراتب خودش است. روح که در این دنیا حلول نمی‌کند. روح کسی در بدنش نیست. روح مجرد است و در عالم ماده نمی‌آید. روح در عالم خویش است؛ بدن ابزار است.

وقتی خواب می‌بیند، شواغل حسی که ضعیف می‌شود، همان احوالاتِ عالمِ خودش را می‌بیند. البته سرِ خواب بحث زیاد است. ممکن است آدم در نفس خودش بگردد و خودش را ببیند. اگر خیال‌باف باشد، روز که فکر می‌کند، شب همان فکر را می‌بیند. کسانی که زیاد به چیزی فکر می‌کنند و بعد خوابش را می‌بینند، این خواب مهمی نیست. خوابِ به‌دردبخور خوابی است که کسی فکر نکرده و می‌بیند، نه اینکه فکر کرده و خواب دیده.

بعضی‌ها می‌نشینند دعا می‌خوانند که فلان خواب را ببینند. آن‌قدر تلقین می‌کنند، بعد همان خواب را می‌بینند و خیال می‌کنند کشف عظیمی رخ داده. این‌ها خواب مهمی نیست. طرف رفته از ذخایر خودش چیزی برداشته، جمع‌بندی کرده و همان فکر خودش را به خودش پس داده است. خیال‌بافِ روز، شب هم خودش را می‌بیند. این را خوابِ رحمانی حساب نکنید.

خوابِ به‌دردبخور آن است که پیش از آن، فکرش را نچپانده باشی توی ذهن. وقتی شواغل حسی ضعیف شد، روح اگر ظرفش پاک باشد چیزی از عالم خودش می‌بیند؛ اگر ظرف پر از همان اوهام روز باشد، همان اوهام را پس می‌دهد. مکاشفه هم برای همه حالت هوشیاریِ تحلیلی نیست. تا جذبه هست، طرف دارد می‌بیند؛ وقتی جذبه نشست، تازه برمی‌گردد سر جایش و شروع می‌کند به تحلیل. اعتقادات را آن موقع از او بپرس، نه وسط محو.

اما وقتی شواغل حسی قطع می‌شود — دیدن قطع، شنیدن قطع — توجه روح به عالم خودش برمی‌گردد. الان روح ما متوجه کجاست؟ متوجه کلاس است، متوجه هضم غذاست، متوجه دیدن و شنیدن. وقتی این‌ها فرو می‌نشیند، کم‌کم متوجه عالم خویش می‌شود؛ برای همین خواب می‌بیند. خواب دیدن یعنی روح با ابزار خودش چیزی را می‌بیند. اگر کسی در بیداری هم شواغل حسی‌اش را ضعیف کند، همان را در بیداری می‌بیند؛ اسمش مکاشفه می‌شود. برای همهٔ ما خواب پیش آمده و می‌دانیم یعنی چه.

پس آنچه در خواب یا مکاشفه یا شهودِ صورت برزخی رخ می‌دهد، اتصال به برزخ نزولی است یا اتصال به برزخ نزولیِ شخص مقابل. صحنه‌ای که به آدم گفته شد به این درخت نزدیک نشو، در چنین فضایی واقع شد.


شجرهٔ ممنوعه و کدِ وعدهٔ خلد

دربارهٔ ماهیت این درخت اقوال گوناگون است: بعضی گفته‌اند گندم، بعضی انگور، بعضی چیز دیگر. امام رضا علیه‌السلام می‌فرمایند همهٔ این‌ها بوده. بعضی گفته‌اند علم آل محمد علیهم‌السلام. ان‌شاءالله وقتی به خودِ درخت رسیدیم می‌ایستیم. اجمالاً از آیه این مقدار روشن است که فریب با تمسک به جاودانگی رخ داد. به آدم گفته بودند اینجا بمان، هرچه می‌خواهی بخور، جا دارد؛ به عبارتی اینجا جاودانه‌ای. شیطان آمد و گفت: می‌خواهی تو را به چیزی راهنمایی کنم که جاودانه شوی؟

«هَلْ أَدُلُّكَ عَلَىٰ شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَّا يَبْلَىٰ» (طه/۱۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا تو را به درخت جاودانگی و فرمانرواییِ زوال‌ناپذیر راه بنمایم؟

خود خدا گفته بود همین‌گونه بمان. شیطان همان وعده را در پوشش «شجرهٔ خلد و مُلک لا یبلی» دوباره بسته‌بندی کرد. ذکر این داستان برای ما کد است.

اگر خطا در آن برزخیت رخ دهد — اگر در مکاشفه حکم اشتباه کند، در خواب حکم اشتباه کند — به عصمتِ دارِ تکلیف لطمه نمی‌زند؛ چون در این دنیا و در ظرف تشریعِ جوارحی رخ نداده. کسی که در خواب کار اشتباهی کند، این کار، گناه شرعیِ بیداری نیست.

البته یک نقص هست. نقص این است که چرا چنین خوابی دیده؟ چرا در آن خواب آن کار را کرده؟ یعنی تفاضلی میان رسول و انبیا هست. ما نمی‌خواهیم از این بحث نتیجه بگیریم که میان رسول و انبیا هیچ تفاضلی نیست و هیچ‌کس بهتر از کسی نیست. لسان قرآن لسان ذم است: «وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْمًا» و «وَعَصَىٰ آدَمُ رَبَّهُ». این مذمت به گردن حضرت آدم می‌ماند؛ منتها به عصمت او لطمه نمی‌زند. این همان برزخیت نزولی است که می‌گفتیم.

اعتقادات را در حالت «صحو» می‌سنجند، نه در حالت «محو». آدم در حالت هوشیاریِ کامل به معاد و سنن الهی باور دارد؛ انسان ذاتاً جاودانه است، اما نوع بقا در نشئات فرق می‌کند. در مکاشفه و جذبه، طرف در حال مشاهده است، نه در حال تحلیل. وقتی جذبه برطرف شد و به صحو برگشت، تازه شروع می‌کند به عیارسنجیِ آنچه دیده. لغزش در استغراقِ برزخی، دلیلِ فقدانِ اعتقاد در ساحت عقل نیست.


مرز نفوذ ابلیس: وهم و خیال، نه عقل

منطقهٔ پرواز و تمثیل سم

از جلسات پیش ستونی چیدیم که این واقعه مال آن‌ور نیست، مال اینجا به معنای باغ خاکی نیست، مال آن بالا به معنای بهشت خلد نیست، مال پایینِ محض هم نیست؛ مال این قسمت است، در مسیر هبوط. هبوط یعنی تازه انداختنش توی دنیا؟ نه. هبوط مرز وسوسه را نشان می‌دهد: تا کجا که باشی، دقیقاً در تیررس شیطانی.

شیطان می‌تواند آدم را فریب بدهد چون آدم در این منطقه است. اگر در منطقهٔ دیگری قرار می‌گرفت، شیطان حتی در مکاشفاتش راه نداشت، در جوّش راه نداشت. کسی که در منطقهٔ وهم و خیال باشد، اسیر شیطان است. تا آنجا شیطان با او کار دارد. باید معامله کند؛ می‌شود جهاد اکبر. خوب هم هست؛ شهید جهاد اکبر هم از همین‌جا درمی‌آید. آیا این چیز بدی است؟ تا مقام مُخلَصین این‌گونه نیست. مقام مخلصین بالاتر از این حرف‌هاست. ان‌شاءالله در بحث شیطان می‌گوییم منطقهٔ پروازی شیطان کجاست.

اگر هر استدلالی بکنی، می‌آید وسط استدلالت چیزی می‌گذارد. چیزی می‌گوید که برهان نیست. مطمئن باشید شیطان نمی‌تواند برهان بیاورد؛ برهان برای کاری اقامه نمی‌کند. برهان مال عقل است و عقل تیررس او نیست. او با صوت کار می‌کند، با هیاهو، با خیل و رَجِل، با شریک شدن در مال و اولاد، با وعده. وعده‌اش هم جز غرور نیست. قرآن همین معنا را می‌گوید:

«وَاسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُم بِصَوْتِكَ وَأَجْلِبْ عَلَيْهِم بِخَيْلِكَ وَرَجِلِكَ وَشَارِكْهُمْ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ وَعِدْهُمْ ۚ وَمَا يَعِدُهُمُ الشَّيْطَانُ إِلَّا غُرُورًا» (اسراء/۶۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر کدام از آنان را توانستی با آوازت بلغزان و با سوار و پیاده‌ات بر آنان بتاز و در مال‌ها و فرزندان با آنان شریک شو و وعده‌شان ده؛ و شیطان جز فریب به آنان وعده نمی‌دهد.

همین‌طور سر و صدا درمی‌آورد؛ از اوهام استفاده می‌کند: ریاست، پست، مدرک، اعتبار. اگر کسی ابزار کار را از دست شیطان دربیاورد، شیطان نمی‌تواند کاری بکند.

نفس باید آن سم را بپذیرد. اگر سم برود توی جیب کسی، مسموم نمی‌شود. حتی بخورد و دستگاه گوارش قبول نکند، مسموم نمی‌شود. باید بخورد و دستگاه گوارش هم قبول کند. نفس باید قابلیت پذیرشِ پست داشته باشد تا فریب پست بخورد.


صیانت از پست: آقای همت و پیش‌نمازی مسجد عذرا

یک موقع به آقای همت — جدی می‌گویم — بزرگان زنگ می‌زدند که پیش‌نمازی مسجد عذرا را قبول کند. برهان می‌آوردند، بالا و پایین می‌کردند. آقای همت می‌گفت: درست است، برهان خوبی آوردید، ولی ما ثواب داریم. ما ثواب داریم.

حالا کاری ندارم که وضعیت حاج‌آقا چه بوده؛ بدهید این پست را، می‌گیرد یا نمی‌گیرد. اگر کسی در این وضعیت باشد، فریب پست را نمی‌خورد؛ بدهند یا بگیرند. آقای همت امام جمعهٔ کرمانشاه بود. امام گفته بود هر کس فکر می‌کند کاربلد نیست خودش استفاده کند؛ همه از آقای همت استفاده می‌کنند. اگر رابطه با پست این باشد که چه پستی بدهند، چه پستی بگیرند، یا فقط بفهمی کی تحویلت می‌گیرد و کی نمی‌گیرد، می‌بینی خیلی از ما اسیر همینیم. این خفّت می‌آورد؛ مورد ابتلای هیجان می‌شویم. پست را که به تو تعارف می‌کنند، اول ببین نفست قابلیت پذیرش دارد یا نه. اگر قابلیت باشد، همان برهان‌های خوبِ دوستان هم می‌شود ابزار شیطان. برهان ممکن است ظاهراً درست باشد؛ نفس اگر تشنه باشد، همان برهان را سم می‌کند. آقای همت می‌گفت ثواب داریم. یعنی ترازو عوض شده بود. وقتی ترازو عوض شود، منطقه عوض می‌شود؛ تیررس شیطان کوتاه می‌شود.


باجه‌دار بانک و صیانت از مال

اگر کسی نسبت به مال مثل باجه‌دار بانک نسبت به پول باشد، اصلاً مورد ابتلا قرار می‌گیرد؟ یا در صیانتی است که منطقهٔ فریب به او نمی‌خورد؟ باجه‌دار بانک پول می‌گیرد، خوشحال نیست. قبض‌ها را می‌گیرند، پول‌ها از پشت باجه رد می‌شود، تازه کلافه هم هست؛ دوست دارد باجه خلوت باشد. اصلاً ناراحت نمی‌شود که پول از دستش درمی‌رود. آدمی که حالتش نسبت به پول این است، معنا دارد فریب رفت‌وبرگشت پول را بخورد؟ نه.

کسی که هنوز در وهمیات دست‌وپنجه نرم می‌کند باید مجاهدت کند، ریاضت بکشد. یکی از پنجاه نقل هم که بکنی، می‌فهمی کار کجاست.


آقای امجد، آیت‌الله بهاءالدینی و القای روحیه

داستان‌های آقای امجد را که تعریف می‌کند، می‌بینی هیچ‌چیز در دلش بالا و پایین نمی‌شود؛ از خودش چیزی می‌گوید انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. یک بار گفت: آقای بهاءالدینی که ملائکه زیر بغلش را می‌گرفتند. گفتیم یعنی چه؟ گفت یک بار برای نماز شب رفتیم خانهٔ فلانی — خدا رحمتش کند — از پله آمدیم بیفتیم؛ یک‌جوری زیر بغلمان را گرفتند، صاف کردند، گذاشتند زمین. دیدیم یعنی همان که می‌گفتند ملائکه زیر بغل آقای بهاءالدینی را می‌گیرند.

جوری می‌گوید که ما کپ می‌کنیم؛ خودش طوری نقل می‌کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. خودش هم نمی‌دانست خیلی کرامت نقل می‌کند. در نقلش یک صیانت هست.

نمی‌خواهم کسی را بت کنم. خیلی‌ها می‌گویند حاج‌آقا امجد نفس ندارد. نفس ندارد یعنی کسی تحویلش می‌گیرد یا نمی‌گیرد، بالا و پایینش می‌کند یا نمی‌کند، برایش یکی است. این را از آقای بهاءالدینی گرفته. روحیه اکتسابیِ کتابی نیست؛ استاد در دل شاگرد القا می‌کند. در حشرِ زیاد این روحیات منتقل می‌شود.

بعضی می‌گفتند زنگ بزن به آقای امجد، قرار بگذار. می‌گفتم به خدا هیچ فرقی نمی‌کند. کسی که زیاد این‌ور و آن‌ور می‌رود با کسی که هیچ نمی‌آید، نزد او یکی است. آقای بهاءالدینی دوستی پنجاه‌ساله را هم لحاظ نمی‌کرد اگر بنا بود به تیپ و تار کسی بزند. روحیه‌ای است که کاری به هیچ اعتبار دنیوی ندارد. اینجا مجلس محترم است؛ وگرنه چیزهایی داشتم که نقل کنم.

اگر در همین فضا باشی — پست، پول، آمریکا رفتم یا نرفتم، کیف می‌دهد یا نمی‌دهد، اعتبار می‌دهد یا نمی‌دهد — تا در این رنج باشی راه هست، شیطان هست، اسبابش هست. بالاتر از این حرف‌ها که باشی، نیست. اگر کسی واقعاً فکر کند ملک، ملکِ الله است و مال، مالِ الله، رابطه‌اش با پول عوض می‌شود. همان آیهٔ «أَمْوَالَكُمُ الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِيَامًا» اینجا زنده می‌شود.


فریب مخصوص دنیاست؛ قرین در نشئات می‌ماند

مادامی که در منطقهٔ وهم و خیالی — که منطقهٔ برزخیت است، نه منطقهٔ عقل — این اوهام را داشته باشی، با تو کار دارند. عقل بالاتر است. در برزخ صعودی هم اگر کسی از ذکر خدا روی بگرداند، شیطان قرین می‌شود؛ اما آنجا دیگر بحث فریبِ تکلیفی نیست:

«وَمَن يَعْشُ عَن ذِكْرِ الرَّحْمَٰنِ نُقَيِّضْ لَهُ شَيْطَانًا فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ» (زخرف/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر کس از یاد [خدای] رحمان روی بگرداند، شیطانی بر او می‌گماریم که همواره همنشین او باشد.

این شیطان به او می‌چسبد و در تمام نشئات با او می‌آید؛ به صورت اعمالش ظهور می‌کند. «فَهُوَ لَهُ قَرِينٌ». اما فریب و تکلیف، همه در این دنیاست. در هیچ نشئهٔ دیگری تکلیف به این معنا نیست. در این دنیا آدم مکلف است و این اتفاق‌ها می‌افتد.

این اتفاق‌ها برای تن است یا برای روح؟ برای روح. روح در این عالمِ ماده نیست؛ در مراتب خودش است. اگر در آن مراتب تعلقی به اوهام و خیالات داشته باشد، در برزخیت است. یک مرتبهٔ روح، مرتبهٔ عقل است.


عصمت عقل و مغالطه در حد وسط

عقل فی‌نفسه مصون از خطاست. عقل هیچ اشتباه نمی‌کند. هیچ برهانی اشتباه نیست؛ مگر آنکه موادش را شما اشتباه بچینید. «الف ب است، ب ج است، پس الف ج است» هیچ‌وقت جوابش غلط درنمی‌آید. حد وسط باید تکرار شود. همان «ب» است که برهان را تکمیل می‌کند.

شیطان کاری می‌کند که حد وسط تکرار نشود. برهان باز هم اشتباه نیست؛ آنچه اشتباه است این است که وسط فکر ما، از تعلقات ما، مقدمه‌ای بیاورد که حد وسط جابه‌جا شود. ما فکر می‌کنیم؛ او وسط فکرهای ما چیز می‌گذارد.

از همین روست که خدا می‌فرماید:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ وَأَوْلَادِكُمْ عَدُوًّا لَّكُمْ فَاحْذَرُوهُمْ ۚ وَإِن تَعْفُوا وَتَصْفَحُوا وَتَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ» (تغابن/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، برخی از همسران و فرزندانتان دشمن شمایند؛ پس از آنان برحذر باشید. و اگر ببخشید و چشم بپوشید و درگذرید، خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است.

از میان همسران و فرزندانتان — خانم‌ها نسبت به آقایان، آقایان نسبت به خانم‌ها — بعضی دشمن‌اند؛ حواستان باشد. همه‌اش «عزیزم، قربانت بروم» نیست. خدا می‌خواهد انسان را به کمال برساند. خیلی‌ها به‌خاطر بچه‌شان فریب می‌خورند: محبتی که به فرزند دارند، یک سری وظایف را از یادشان می‌برد. فکر می‌کنند منم و رزق این بچه، منم و تربیت این بچه؛ کلی از ذخایر وجودی‌شان را بایکوت می‌کنند و همه‌اش به بچه می‌رسند. خیلی‌ها با همسرشان فریب می‌خورند. محبت که برهان نیست.

اگر ته قوای عقل، عقل ناب، دربیاید، هدایت می‌شود و دیگر اشتباهی در آن نیست. اگر درنیاید، دقیقاً در کشمکش با شیطانی.


داستان تمثیل است و برای همه است

داستان آدم فقط برای حضرت آدم نیست؛ برای همه است. کد است. تا در این منطقه باشی، شیطان هست و فریب می‌دهد. هبوط یعنی ارسال رسل متعلق به زمینی شدن است. وقتی زمینی شد، مکلف می‌شود به کارهایی. خودش زمینی بوده؛ منتها این اتفاق در زمین برایش نیفتاده به این معنا که بگویند در همین دنیا دست به آن نزن، بعد برود دست بزند. آدم الان در زمین است مثل شما. این اتفاق جای دیگری افتاده. هدایت برای خودش است، برای جای دیگر نیست.

تکلیف مال دنیاست. نظم منطقی داستان همین را نشان می‌دهد: فرمان شریعت تازه بعد از هبوط می‌آید، وقتی آدم به دنیا می‌آید. آدم مکلف به اعمال جوارحی است: نماز بخوان، این کار را بکن، به آن دست نزن.

اما همین حالا که نشسته‌اید، اگر یک خاطرهٔ بد از ذهن‌تان عبور کند، متعلق به اعمال جوارح نیست؛ شریعت ظاهری به آن تعلق نمی‌گیرد. با این حال، از حیث تکوین و باطن، هبوط می‌کنی، سقوط می‌کنی. داستان را باید از حالت زمانی به‌هم ریخت.

علامه طباطبایی رحمه‌الله در تفسیری به نام «البیان» — که پیش از المیزان نوشته‌اند و در دسترس عموم مثل درّ المنثور نیست — تصریح می‌کنند که همهٔ داستان، سر تا ته، تمثیل است. وقتی می‌گوییم تمثیل است، باید چیدمان را طوری بچینی که با معارف کلی قرآن درست دربیاید.

آدم وقتی در دنیاست به اعمال جوارحی مکلف است؛ این اعمال تمام شد و السلام. تا محبت زن و بچه هست، شیطان هم هست. نمی‌گویم محبت بد است و نباشد. اگر چیزی در آن بالا باشد، آن کنترل می‌کند و همین محبت‌ها را هم تحت‌الشعاع می‌گذارد؛ ارتباط با پول را هم. این را بگذارید برای بحث شیطان.

از اینجا پرانتز اصلی را باز می‌کنیم: اشکالاتی که قرآن از انبیا نقل کرده.


چرا قرآن از انبیا خطا نقل می‌کند؟

اعتدال: اطاعت واجب، الوهیت ممنوع

پرسش اساسی این است: قرآن بزرگ‌ترین آدم‌های تاریخ را آورده، این سلسلهٔ انبیا را که بزرگ‌ترین انسان‌هایند؛ چرا این‌قدر از آنان خطا نقل کرده؟ چرا این کار را کرده؟ وقتی قرآن می‌خوانی کاملاً این احساس را می‌کنی که انگار با اصرار می‌خواهد این‌ها را خاتم نشان بدهد؛ نه خاتم به معنای مهر نبوت، خاتم به معنای موجودی که آخرش هم بنده است و نباید بت شود.

یک بحث قبلاً اینجا شد: قرآن میل به بت‌پرستی را می‌کوبد. نمی‌خواهد هیچ‌کس در ذهن عموم افراد هم‌پایهٔ خدا شود. سطح داستان را که می‌خوانی، ضمن اینکه می‌دانی انبیا آمده‌اند، یک چیز روی قرآن می‌گذاری: انبیا آمده‌اند و ما باید به دستورشان گوش بدهیم. این لبّ و ریشهٔ فهم قرآن است. انبیا از طرف خدا آمده‌اند، به توحید دعوت کرده‌اند، سخن گفته‌اند؛ باید گوش داد. کسی کل قرآن را بخواند این را می‌فهمد. همین فهم، تثبیت می‌شود. خدا حرفش را با این زده. کسی نمی‌تواند بگوید آمدند حرف زدند و ما گوش نمی‌دهیم. چیدمانی کرده که بساط این فکر جمع شده است.

رابطهٔ ما با پیامبران این است: از طرف خدا آمده‌اند، حرف می‌زنند، ما گوش می‌دهیم؛ گوش ندهیم بساطمان را جمع می‌کنند. این از آیات فهمیده می‌شود. این هست.

منتها قرآن به صورت ظهوری و بتدریج دو کار می‌کند. به لحاظ آیاتی که باید با چیدمان کنار هم بنشیند، شأن والای انبیا را نشان می‌دهد: این‌ها چقدر شأن دارند. آیاتی را کنار هم می‌گذاری، می‌بینی نه، خبری هست. شهادت این‌ها بر اعمال؛ پیامبر شاهد بر اعمال خودِ انبیا و امم است:

«فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِن كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَىٰ هَٰؤُلَاءِ شَهِيدًا» (نساء/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چگونه خواهد بود آنگاه که از هر امتی گواهی بیاوریم و تو را بر اینان گواه آوریم؟

می‌گویی پس چیزهایی هست راجع به شأن انبیا. قرآن یک وضعیت اعتدالی دارد. تا بخواهی کسی را بت کنی و جای خدا بگذاری، شروع می‌کند انبیا را با کارهایی که می‌شد با مسامحه از کنارش گذشت، یک‌باره رسوایی تاریخی می‌کند.

این نبی را می‌آورد و می‌گوید ببین، نمازش داشت قضا می‌شد. نشد ها؛ ولی به خورشید گفت برگرد. قرآن اگر نمی‌گفت، سبک‌تر و گویاتر بود؟ نه. خدا نمی‌خواهد سبک‌تر بگوید. حضرت سلیمان حواسش رفت به اسب‌ها؛ بعد نماز در آستانهٔ قضا؛ بعد گفت به ملائکه خورشید را برگردانید تا نمازم را بخوانم. برگرداندند و خواند. اینکه نمازی که ممکن بود قضا شود و در یک قرائت نشد، این رسوایی تاریخی را در قرآن برای نبی خدا ایجاد کردن، چه پشتوانه‌ای دارد؟ چرا خدا این کار را می‌کند؟

یا کوچک‌ترین چیزها را می‌گیرد بیرون می‌کشد تا معلوم شود فرق خدا با بندهٔ خدا چیست. انگار می‌خواهد همین را بگوید: فرق خدا با بندهٔ خدا.

هرکه شأن و شخصیتش جدی‌تر باشد، حملات قرآن در این زمینه بیشتر است. وقتی به پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌رسی، ناب‌ترین حرف‌های ایرادگرفتنِ خدا از پیامبر را می‌بینی؛ این‌قدر پیامبر را در قرآن چپ و راست می‌کند. هرچه شأن بالاتر می‌رود، وضعیت اعتدالی سنگین‌تر می‌شود. چیزی که هیچ بت‌پرستی نتواند بکند: خدا یک چیز دیگر است.

خوانندهٔ قرآن باید به این جمله برسد: خدا یک چیز دیگر است. آیا به این جمله می‌رسی یا نه؟ همین را می‌خواهد. قرآن در یک حالت اعتدالی می‌خواهد همه‌چیز را نگه دارد: انبیا آمده‌اند، گوش بده؛ و انبیا خدا نیستند، بت‌شان نکن. این دو تا را با هم داشته باش. یکی را که بیندازی، یا به وادی بی‌دینی می‌افتی یا به وادی غلو.

اتفاقاً هرچه شخصیت جدی‌تر، قرآن در این زمینه بی‌رحم‌تر است. پیامبر خاتم را بیشتر عتاب می‌کند تا نبیِ پایین‌تر را. چرا؟ چون خطر بت شدن آنجا بیشتر است. معجزه آنجا بزرگ‌تر است، سینهٔ امت پرتر می‌شود، میل به الوهیت دادن بیشتر. پس ذکر هفوه آنجا لازم‌تر است. این حکمت است، نه بی‌ادبی به ساحت نبوت.


هفوات انبیا در کلام امیرالمؤمنین علیه‌السلام

بحارالأنوار، جلد هشتاد و نه، صفحهٔ چهل و سه. امیرالمؤمنین علیه‌السلام در خبر احتجاج می‌فرمایند:

«وَأَمَّا هَفَوَاتُ الْأَنْبِيَاءِ وَمَا بَيَّنَهُ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ… فَإِنَّ ذَٰلِكَ مِنْ أَدَلِّ الدَّلَائِلِ عَلَىٰ حِكْمَةِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ الْبَاهِرَةِ وَقُدْرَتِهِ الْقَاهِرَةِ وَعِزَّتِهِ الظَّاهِرَةِ؛ لِأَنَّهُ عَلِمَ أَنَّ بَرَاهِينَ الْأَنْبِيَاءِ تَكْبُرُ فِي صُدُورِ أُمَمِهِمْ، وَأَنَّ مِنْهُمْ مَنْ يَتَّخِذُ بَعْضَهُمْ إِلَٰهًا كَالَّذِي كَانَ مِنَ النَّصَارَىٰ فِي ابْنِ مَرْيَمَ، فَذَكَرَهَا دَلَالَةً عَلَىٰ تَخَلُّفِهِمْ عَنِ الْكَمَالِ الَّذِي تَفَرَّدَ بِهِ عَزَّ وَجَلَّ» (بحارالأنوار، ج ۸۹، ص ۴۳؛ از احتجاج)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما لغزش‌های انبیا و آنچه خدا در کتابش بیان کرده… این از روشن‌ترین دلایل بر حکمتِ خیرهٔ خداوند عزّوجل و قدرت قاهر و عزت آشکار اوست؛ زیرا دانست که براهین انبیا در سینه‌های امت‌ها بزرگ می‌شود و برخی از آنان بعضی انبیا را خدا می‌گیرند، چنان‌که نصارا دربارهٔ پسر مریم کردند؛ پس آن‌ها را یاد کرد تا نشان دهد که از کمالی که خدا به آن متفرد است فروترند.

معجزات انبیا دل امت را پر می‌کند؛ برایشان عظیم و عجیب می‌شود. بعضی فکر می‌کنند این‌ها خدایند. همان‌گونه که نصارا دربارهٔ عیسی علیه‌السلام کردند. خدا این‌ها را ذکر می‌کند تا بگوید خدا یک چیز دیگر است؛ خدا در کمالات تفردی دارد. این را بگیرید.

سپس حضرت استشهاد می‌کنند:

«مَّا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَأُمُّهُ صِدِّيقَةٌ ۖ كَانَا يَأْكُلَانِ الطَّعَامَ» (مائده/۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مسیح پسر مریم جز پیامبری نبود که پیش از او نیز پیامبرانی گذشتند، و مادرش زنی بسیار راستگو بود؛ هر دو غذا می‌خوردند.

«أَلَمْ تَسْمَعْ إِلَىٰ قَوْلِهِ فِي صِفَةِ عِيسَىٰ حَيْثُ قَالَ فِيهِ وَفِي أُمِّهِ: كَانَا يَأْكُلَانِ الطَّعَامَ؟» کسی که غذا می‌خورد، ثُفل و دفع دارد. کسی که ثفل دارد، فرسنگ‌ها از آنچه نصارا برای پسر مریم ادعا کردند دور است: خداست، هم‌پایهٔ خداست، پسر خداست. این چه معنا دارد که خدا بگوید عیسی و مادرش غذا می‌خورند؟ می‌خواهد بگوید خدا یک چیز دیگر است.


بت نکردن؛ تصویر و صاحب تصویر

یک بار آقای امجد در بحث بت نکردن همین را می‌گفت: هیچ‌کس را نباید بت کرد. بحث بالا گرفت: ائمه را نباید بت کرد. یعنی خدا یک چیز دیگر است. جایگاه ائمه باید محفوظ بماند. این‌ها آیینهٔ تمام‌نمای خدایند؛ ولی باز تصویرند. رابطهٔ تصویر با صاحب تصویر چیست؟ تصویر یعنی هیچ؛ صاحب تصویر یعنی همه‌چیز.

قرآن را هم نباید بت کرد. مسئولین را هم نباید بت کرد. قرآن می‌خواهد این حالت اعتدالی را نگه دارد. در ظاهر این چیزها را نقد می‌کند، اشکالات را نقد می‌کند، به لحاظ بت‌زدایی حتی شرافتِ غلوآمیز را نقد می‌کند؛ به اضافه اینکه منِ خوانندهٔ وحی آن‌قدر می‌فهمم که باید عمل کنم. هرچه گفتند باید عمل کنم. عمل نکنم مورد توبیخم. من مورد توبیخم. این هم می‌فهمم. این می‌شود حالت اعتدالی قرآن.

قدیس کردن ربطی به بت کردن ندارد. این‌ها واقعاً مقدس‌اند. خیلی مقدس‌اند. مقدس کردن یعنی اعتراف به قداست؛ بت کردن یعنی نشاندن جای خدا. این دو تا یکی نیست.


قداست اولیا: گریهٔ علامه، سه ثانیه، هیئت، ضریح

آقای حمزه دربارهٔ علامه طباطبایی می‌گفت — و این گریه به راه می‌انداخت — علامه بی‌صدا گریه می‌کرده. گفت من دیدم؛ هیچ ندارم دروغ بگویم. تعبیرش این بود: «کدر ساقط» گریه می‌کرد. اشک‌هایش پرت می‌شد.

علامه‌ای که ثانیه‌ثانیه‌اش برایش مهم بود. صفحه را امتحان کرده بود: می‌نوشت، بعد نقطه می‌گذاشت؛ دیده بود در هر صفحه سه ثانیه به نفعش است. تا آخر عمر اول می‌نوشت بعد نقطه می‌گذاشت. سه ثانیه. آدمی که این‌قدر محاسبه دارد.

همین آدم، محرم‌ها کل دهه را می‌رفت هیئت: از صبح تا ظهر می‌نشست؛ نماز می‌خواند؛ از ظهر تا مغرب می‌نشست. می‌گفت فردای قیامت این کتیبه‌ها شفاعتمان می‌کنند. همه که هیچ؛ کتیبه‌ها شفاعت می‌کنند.

و واقعاً این‌طور است که قرآن بدون اهل‌بیت، قرآن بدون قرآن است. ایمانی که اهل‌بیت نداشته باشد هیچ رنگ و بویی ندارد؛ بی‌روح است. کسی می‌خواهد چیزی داشته باشد: قرآن و اهل‌بیت. قرآن بدون گریه برای اهل‌بیت، بدون امام حسین، بدون امیرالمؤمنین، قرآن بدون قرآن است.

بعضی خیال می‌کنند اگر تفسیر و فلسفه و اصطلاحات را جمع کنند، دیگر هیئت و گریه و ضریح زیادی است. علامه ثانیه‌اش را حساب می‌کرد و همان آدم از صبح تا مغرب محرم می‌نشست پای کتیبه. می‌گفت فردا این کتیبه‌ها شفاعت می‌کنند. کسی که ذخایر المیزان را گذاشته، شاگرد جوادی و مطهری و حسن‌زاده و امجد پرورده، همان کس ضریح رضا را آن‌گونه می‌بوسید. این دو تا با هم است؛ جدا کردی، هر دو می‌میرد.

استاد امجد می‌فرمود علامه خیلی بزرگوار بود؛ همه‌چیزش خوب بود، عالم بود؛ ولی آنچه من از او گرفته‌ام این‌ها نبود. چه را گرفته بود؟ می‌گفت وقتی علامه به حرم امام رضا علیه‌السلام می‌آمد، یک‌جوری ضریح را می‌بوسید. تعبیرشان این بود: مثل پسربچه‌ای پر از شوق که معشوقه را می‌بوسد. این‌گونه می‌بوسید.

همین حالات از آقای بهجت هم دیده شده. این‌ها بزرگوارشان کرده، متفردشان کرده؛ وگرنه از این بحث‌های اصطلاحی تا آخر عمر می‌شود حرف زد. ترقیِ واقعی در دامن همین اهل‌بیت اتفاق می‌افتد.

از آقای بهجت دیده شده که ضریح حضرت معصومه سلام‌الله‌علیها را می‌گیرد، قبه‌هایش را می‌مکد؛ مثل اینکه شیر می‌خورد، می‌چشد. کسی که علمش آن است، عملش آن، فضیلتش آن، کمالش آن. آقای بهاءالدینی دربارهٔ آقای بهجت گفته بود: بعد از امام زمان، ثروتمندترین مرد عالم است. این کسی که این‌گونه است، خاضع است.

تازه گیرشان هم می‌آید. چه گیرشان می‌آید؟ من ندیدم کسی بدون اهل‌بیت چیزی گیرش آمده باشد. یک مشت اصطلاحات فراوان است؛ اینکه کسی چیزی شده باشد، بدون اهل‌بیت نشده.

قدیس‌اند. انگشترشان هم قدیس است. خودشان قدیس‌اند. منتها خدا یک چیز دیگر است. خدا، خداست. این‌ها بندگان خدایند. افتخار خودشان هم همین است که بندهٔ خداییم. دعوت همهٔ انبیا این است: همه بیایید بندهٔ خدا شوید. اگر بگویی این خداست، می‌گویند نه؛ جلوهٔ خداست. از دارایی خدا می‌دهد، از ثروت خدا. ائمه از ثروت خدا می‌دهند.

قرآن بدون اهل‌بیت، قرآن بدون قرآن است. اهل‌بیت بدون قرآن، اهل‌بیت بدون اهل‌بیت است. این دو تا لنگرند. باید هر دو را با هم داشت.

بعضی می‌گویند برو هیئت؛ وقت دارم، وقت ندارم، کار دارم. فکر می‌کنی خیلی اهل عبادتی. علامه در اتاق پنج ساعت سجده می‌کرد. ما کار داریم. البته نمی‌گوییم کسی سجدهٔ پنج‌ساعته بکند؛ در توان نیست. آن کسی که ثانیه برایش مهم بود، آن کار را می‌کرد. ذخایر علمی که به جا گذاشته، عمری کسی بتواند آن‌گونه تفسیر بنویسد، آن‌گونه فلسفه کار کند. شاگردان مکرر: آقای جوادی، آقای امجد، آقای حسن‌زاده، آقای مطهری؛ و از هر کدام یک عالمه افراد دیگر.

یک صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. پس این دلیل.


داستان داوری داود در سورهٔ ص

سورهٔ مبارکهٔ ص را بیاورید. صفحهٔ چهارصد و پنجاه و چهار، از آیهٔ بیست و یک. آنجا در حقیقت یک حکمِ به‌ظاهر اشتباه از حضرت داود نقل می‌شود:

«وَهَلْ أَتَاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ» (ص/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آیا خبر دادخواهان به تو رسیده است، آنگاه که از دیوار محراب بالا آمدند؟

«تَسَوَّرُوا» از ریشهٔ سور است، باب تفعّل: بالا رفتن از دیوار. مثل تسنّم که رفتن بالای کوه است. حضرت داود در محراب نماز می‌خوانده؛ مخاصمین از دیوار محراب بالا می‌آیند و خود را پایین می‌اندازند.

«إِذْ دَخَلُوا عَلَىٰ دَاوُودَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ ۖ قَالُوا لَا تَخَفْ ۖ خَصْمَانِ بَغَىٰ بَعْضُنَا عَلَىٰ بَعْضٍ فَاحْكُم بَيْنَنَا بِالْحَقِّ وَلَا تُشْطِطْ وَاهْدِنَا إِلَىٰ سَوَاءِ الصِّرَاطِ» (ص/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون بر داود درآمدند، از آنان بیمناک شد. گفتند: مترس؛ دو گروه خصمیم که برخی از ما بر برخی ستم کرده؛ میان ما به حق داوری کن و کج مرو و ما را به راه راست راه بنما.

«دَخَلُوا» جمع است؛ دو نفر نبودند. دو گروه ریختند از بالای دیوار پایین.


تمایز خوف و خشیت

خشیت فقط برای خدا؛ خوف گاهی ممدوح است

اینجا بحث فزع و ترس پیش می‌آید. اگر تأثر قلبی باشد به معنای ارادت و خضوع قلبی آمیخته با احترام، این را خشیت می‌گویند. چنین چیزی برای غیر خدا جاری نیست. کسی نسبت به غیر خدا خشیت داشته باشد، بد است و منفی است. «فَفَزِعَ» این نیست.

آن خشیت که در سورهٔ احزاب آمده:

«الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ ۗ وَكَفَىٰ بِاللَّهِ حَسِيبًا» (احزاب/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانان که پیام‌های خدا را می‌رسانند و از او می‌هراسند و از هیچ‌کس جز خدا نمی‌هراسند؛ و خدا برای حسابرسی بسنده است.

مبلغان رسالات الله فقط این خشیت را از خدا دارند؛ از احدی چنین خشیتی ندارند.

اما خوف — و در آیه می‌گویند «لَا تَخَفْ» — معلوم است این فزع همان خوف است. خوف تأثر بیرونی شخص است که گاهی ممدوح هم هست: آدم فکر می‌کند الان ممکن است چه پیش بیاید؛ واکنش بیرونی نشان می‌دهد. اشکالی ندارد.

خدا به پیامبرش می‌گوید:

«وَإِمَّا تَخَافَنَّ مِن قَوْمٍ خِيَانَةً فَانبِذْ إِلَيْهِمْ عَلَىٰ سَوَاءٍ ۚ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْخَائِنِينَ» (انفال/۵۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر از گروهی [هم‌پیمان] بیم خیانت داشتی، پیمان را به‌طور برابر به سویشان بینداز؛ که خدا خائنان را دوست ندارد.

اگر دیدی دارند پیمان می‌شکنند، تو هم عهد را مساوی اعلام کن. «تَخَافَنَّ» این خوفی است که در بیرون ظهور می‌کند.

خشیت آن ترسِ آمیخته با احترام است: اوه این بیاید من چه کنم؛ دست و پا جمع می‌کنم، بلند می‌شوم؛ نه لزوماً اینکه آب و نانم قطع شود. مبلغ رسالات الله نباید این را نسبت به غیر خدا داشته باشد. اگر داشته باشد، خیلی پیچیده حرکت می‌کند. دعوتش می‌کنند جایی صحبت کند، سیبیل تا سیبیل مسئولین نشسته‌اند؛ می‌گوید حالا اینجا چطور حرف بزنم؟ کلام را می‌پیچاند که خوششان بیاید، به کسی برنخورد.

باید این حالت را داشته باشی: به درک هر که هست، من حرفم را می‌زنم. بدتان می‌آید بدتان بیاید؛ خوشتان می‌آید خوشتان بیاید. اگر خشیت از غیر خدا باشد، مبلغ می‌پیچد. یک‌جور حرف می‌زند که آن بدش نیاید، این ناراحت نشود، کلاهش نیفتد. این دیگر ابلاغ رسالات الله نیست؛ مدیریت رضایت است. خوفِ محاسباتی — که نکند خیانت در پیمان باشد — ممدوح است. خشیتِ قلبی از مقام و مسئول، مذموم است. این دو تا را قاطی نکنید.

پس «فَفَزِعَ مِنْهُمْ» و «لَا تَخَفْ» ناظر به غافلگیری طبیعی از هجوم ناگهانی دو گروه از بالای دیوار است و با عصمت منافاتی ندارد.


خصمان، نود و نه میش، و ظلمِ خلطاء

«إِنَّ هَٰذَا أَخِي لَهُ تِسْعٌ وَتِسْعُونَ نَعْجَةً وَلِيَ نَعْجَةٌ وَاحِدَةٌ فَقَالَ أَكْفِلْنِيهَا وَعَزَّنِي فِي الْخِطَابِ» (ص/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این برادر من است؛ او را نود و نه میش است و مرا یک میش. گفت آن را نیز به من بسپار، و در سخن بر من چیره شد.

«عَزَّنِي فِي الْخِطَابِ»: در گفت‌وگو خفه‌ام کرد؛ طوری فشار آورد که انگار بی‌حد و مرز این کار را بکنم.

حضرت داود می‌گوید:

«قَالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ إِلَىٰ نِعَاجِهِ ۖ وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ الْخُلَطَاءِ لَيَبْغِي بَعْضُهُمْ عَلَىٰ بَعْضٍ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَقَلِيلٌ مَّا هُمْ ۗ وَظَنَّ دَاوُودُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَخَرَّ رَاكِعًا وَأَنَابَ» (ص/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: قطعاً او با درخواست افزودن میش تو به میش‌هایش بر تو ستم کرده است. و بسیاری از شریکان بر یکدیگر ستم می‌کنند، جز کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده‌اند — و اینان چه اندک‌اند. و داود دانست که ما او را آزموده‌ایم؛ پس از پروردگارش آمرزش خواست و به رکوع درافتاد و بازگشت.

«ظَنَّ» اینجا معنای یقین دارد. فهمید ما او را به فتنه انداختیم. «خَرَّ رَاكِعًا وَأَنَابَ»: خودش را به رکوع انداخت و توبه کرد.

از اینکه فهمید به فتنه افتاده و استغفار کرد، معلوم می‌شود لغزشی رخ داده. قرآن تصریح به ماهیت لغزش نمی‌کند؛ اما استغفار و انابه هست.

آیه به یک اصل اجتماعی هم اشاره دارد: بسیاری از خلطاء — کسانی که با هم قاطی و شریک و خودمانی‌اند — به هم ظلم می‌کنند. در شراکت خیلی راحت می‌شود ظلم کرد. «قَلِيلٌ مَّا هُمْ». حقوق را به بهانهٔ برادری و رفاقت پایمال می‌کنند.

می‌گویند «بَيْنَ الْأَحْبَابِ تَسْقُطُ الْآدَابُ». نظر من این است که «بَيْنَ الْأَحْبَابِ تَكْمُلُ الْآدَابُ». ما اتفاقاً به کسانی که با آنان قاطی‌ایم ظلم می‌کنیم. با هر کس وعده می‌کنم سر وعده می‌روم؛ با خانمم که وعده می‌کنم سر وعده نمی‌روم. با خانم خودمان یک‌جوری کنار می‌آییم. با کسانی که رودربایستی داریم حواسمان جمع است؛ با خودمانی‌ها نه.


وجوه خوانش حکم داود

حکم فرضی، یا مکاشفهٔ شبیه آدم

بعضی می‌گویند حکم اشتباه کرده، نوش جانش. اینکه پیامبر حکم اشتباه بکند، در حالی که پیامبر آمده حکم درست بکند، ساده نیست. هنوز قواعد محاکمه را رعایت نکرده: حرف طرفین را بشنو؛ «الْبَيِّنَةُ عَلَى الْمُدَّعِي وَالْيَمِينُ عَلَى مَنْ أَنْكَرَ». مدعی بینه بیاورد، منکر قسم بخورد. یک‌باره بگویی ظلم کرده، نوعی قضاوت شتاب‌زده است. شأن آنان حکم است:

«إِنَّا أَنزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاكَ اللَّهُ» (نساء/۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما این کتاب را به حق بر تو نازل کردیم تا میان مردم به آنچه خدا به تو نمایانده داوری کنی.

محکمات عصمت را بعداً می‌چینیم. فعلاً چند وجه برای همین آیه:

وجه اول — حکم بر فرض ثبوت ادعا. «لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِكَ»: اگر این‌گونه باشد که تو می‌گویی، اگر این میش حقیقتاً ملک تو باشد — نه امانت دست تو — درخواست افزودنش به نود و نه میش، ستم است. هنوز حکم نهایی صادر نشده؛ سخنِ فرضی است. استغفار هم سیرهٔ همیشگی انبیاست برای هر ترکِ‌اولی و شتاب در سخن. همین که حرف طرف دوم را نشنیده و «اگر این‌گونه است» گفته، می‌تواند نقص باشد و برای همان استغفار کند.

وجه دوم — وقوع در مکاشفه. ابتدای داستان عجیب است. گروهی از روی دیوار محراب می‌افتند پایین. کجا نماز می‌خوانده که دو گروه خصم از روی محراب خود را پرت می‌کنند؟ داستان یوسف این‌گونه شروع نمی‌شود: خواب دید، چاه،顺. اینجا طراحی داستان غیرعادی است. احتمال هست که در مکاشفه رخ داده باشد؛ شبیه ماجرای آدم. زمینهٔ روایی هم دارد. در مکاشفه قضاوت کرده، قواعد را رعایت نکرده؛ کار اشتباهی کرده و باید توبه کند. در کارتون حضرت داود هم همین‌طور ساخته بودند؛ معلوم است مشاور خوبی داشته‌اند: یک‌باره مکاشفه می‌شود، قضاوت می‌کند، تمام. قرآن همین را رسوایی تاریخی می‌کند.

اگر در مکاشفه باشد، مربوط به این عالم نیست که بیاید میان دو نفر در زمین حکم اشتباه کند و روش قضاوتش لکه‌دار شود. روش قضاوت اشتباه بوده؛ ظرفش دنیا نبوده.


حسنات الابرار سیئات المقربین

این است که می‌گویند «حَسَنَاتُ الْأَبْرَارِ سَيِّئَاتُ الْمُقَرَّبِينَ». یک کار برای آدم خوب حسنه است؛ همان کار را مقرب انجام بدهد باید برود توبه کند. اگر کسی دروغ بگوید که هیچ؛ اما اگر دروغ به ذهنش خطور کند — آقای قاضی در این حرف‌هاست — بیاید و برود، نه اینکه بماند، باید استغفار کند. اگر خاطره‌ای در ذهن خلجان کند باید استغفار کند. این‌ها اولیای کمال خدایند؛ از باب حسنات الابرار سیئات المقربین استغفار می‌کنند.

و همین سورهٔ ص بلافاصله می‌گوید:

«يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ» (ص/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای داود، ما تو را در زمین خلیفه کردیم؛ پس میان مردم به حق داوری کن و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا گمراه می‌کند.

باید به حق قضاوت کند. این صحنه برایش پیش می‌آید تا حساب کار دستش بیاید. پیوند خلافت و حکم به حق، همان رشته‌ای است که از بقره/۳۰ تا اینجا کشیده شده.


سلیمانِ اوّاب و عرضهٔ اسبان

در همین سورهٔ ص ادامه بدهید، آیهٔ سی:

«وَوَهَبْنَا لِدَاوُودَ سُلَيْمَانَ ۚ نِعْمَ الْعَبْدُ ۖ إِنَّهُ أَوَّابٌ» (ص/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سلیمان را به داود بخشیدیم؛ چه بندهٔ نیکویی؛ او بسیار بازگشت‌کننده بود.

ما به داود، سلیمان را دادیم. چه بندهٔ خوبی. «إِنَّهُ أَوَّابٌ»: هی برمی‌گشت به سمت خدا؛ هی می‌رفت و می‌آمد؛ نوبت زیاد می‌گرفت. اوّاب بود.

خوب دقت کنید: وقتی داستان را نقل می‌کند، اول می‌ستاید. سلیمان را به خاطر همین داستان می‌ستاید. «نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ». کی این داستان؟

«إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِيِّ الصَّافِنَاتُ الْجِيَادُ» (ص/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که نزدیک غروب اسبان راست‌ایستادهٔ تیزرو را بر او عرضه داشتند.

اسب‌های تندرو هنگام عشی بر او عرضه شدند. آمده بود سپاه را آماده کند، سان ببیند. ظاهراً خیلی هم اسب دوست داشته. از آیهٔ بعد می‌شنویم: مشغول اسب‌ها شد و نماز در آستانهٔ فوت قرار گرفت. با یک عبادت از عبادت دیگر منصرف شد: آماده کردن سپاه و لشکر، او را از عبادتی دیگر بازداشت.

«فَقَالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ عَن ذِكْرِ رَبِّي حَتَّىٰ تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» (ص/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس گفت: من دوستیِ این خیر را بر یاد پروردگارم برگزیدم، تا آنکه [خورشید] در پرده نهان شد.

«خَیر» یکی از معانی‌اش مال است، یکی اسب. «عَن ذِكْرِ رَبِّي»: این «عن» انصراف می‌آورد؛ از ذکر پروردگار بازماند. «حَتَّىٰ تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ»: تا خورشید غروب کرد و متواری شد.

بعد به ملائکهٔ موکّل می‌گوید:

«رُدُّوهَا عَلَيَّ ۖ فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالْأَعْنَاقِ» (ص/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌ها را به من بازگردانید؛ پس شروع کرد به دست کشیدن بر ساق‌ها و گردن‌ها.

اسب‌ها را دوست داشت و این دوست داشتن او را از آن منصرف کرد. «رُدُّوهَا عَلَيَّ»: برگردانید تا نمازم را بخوانم — اگر مرجع، خورشید باشد.


سه وجه برای «رُدُّوهَا عَلَيَّ»

اسب، وضو، یا خورشید؛ حذف ما یُعلم جائز

آیه تصریح نمی‌کند که خورشید برگشته. بعضی داستان را طوری می‌گویند که «رُدُّوهَا» به همان اسب‌ها برمی‌گردد: اسب‌ها دور شده‌اند، برگردانید. این وجه هم جا دارد.

وجه اسبان و آزاد کردن. «رُدُّوهَا عَلَيَّ» یعنی اسب‌ها را برگردانید؛ سپس دست کشید به ساق و گردن آن‌ها، به این معنا که فی‌سبیل‌الله آزادشان کرد، به‌خاطر اشتباهی که رخ داده بود.

وجه وضو. در روایات تعبیری هست که «رُدُّوهَا» را این‌گونه مصحح معنا می‌کنند: برگردانید؛ دست کشید به ساق پاهای خودش و گردن خودش؛ یعنی وضو گرفت و نماز خواند. «أَعْنَاق» جمع عُنق است. علامه هم به این معنا میل دارد: همین وضو گرفتن.

وجه خورشید. «رُدُّوهَا» به خورشید؛ خورشید کجا در آیه آمده؟ «حذفُ ما یُعلم جائز». ضمیر لازم نیست مرجعش حتماً در لفظ آمده باشد. اگر فهمیده شود، حذف جایز است. اگر این باشد، خورشید را برگرداندند و نماز را در وقت خواند؛ اصلاً قضا نشد.

پس سه تصویر روی میز است. نباید یکی را با عجله بر دیگری کوبید.


غفلت غیرِ ذاکرانه گناه شرعیِ ناقض عصمت نیست

آیا می‌دانسته نماز دارد قضا می‌شود و نخوانده، یا مشغول کاری بوده و نماز رفته؟ آدم می‌داند نماز دارد و باید بخواند. نه؛ همین‌طور مشغول کاری است و نماز قضا می‌شود.

آدمی که مشغول شده و نمازش قضا شده، گناه کرده یا نکرده؟ گناه شرعیِ ذاکرانه نکرده. آن گناهی که به عصمت لطمه می‌زند این است که حواست باشد و معصیت کنی. اگر کسی ذاکر باشد و نماز را عمداً قضا کند، آن گناه کرده. نه اینکه ذاکر نباشد، غافل باشد، خواب باشد. یک نفر بخوابد و نمازش قضا شود، این نقض عصمت است؟ نه.

ممکن است بگویید کلاسش پایین است، کار خوبی نبوده. اتفاق بدی افتاده. سخت کرده. اگر چنین چیزی برای سلیمان پیش بیاید، گناه شرعی نکرده؛ اما چیزی بوده که «خوب نبود». بعد قرآن می‌گوید:

«وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَيْمَانَ وَأَلْقَيْنَا عَلَىٰ كُرْسِيِّهِ جَسَدًا ثُمَّ أَنَابَ» (ص/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی سلیمان را آزمودیم و بر تخت او جسدی افکندیم؛ سپس بازگشت.

بچه‌اش در این قرائت می‌میرد. احتمال هست که این گوشمالیِ همان داستان باشد. کسی معصیت خدا را در حالت ذکر نباید بکند: حواسم هست و نماز نمی‌خوانم. منتها اصلاً حواسم نیست که نمازم را نمی‌خوانم. یک بار در عمر کسی چنین اتفاقی بیفتد. سهوی کرده، استغفار کرده، خدا فرزند را هم گرفته. گوشمالی از این سنگین‌تر؟

یک بار در عمرش نماز این‌گونه پیش آمده. داشته چه کار می‌کرده؟ فوتبال‌دستی بازی نمی‌کرده. داشته سپاه را برای جنگ آماده می‌کرده؛ عبادت دیگری. مثل اینکه نمازم را نخوانده‌ام و همه‌اش قرآن می‌خوانم؛ یک‌دفعه می‌بینم نماز عصر نخوانده‌ایم. از خدا جلو نزنید. خدا خودش گفته ذکر هست، ولی باز هم عبادت دیگر جای نماز را تنگ کرده.

گاهی خدا برای گوشمالی از این کارها می‌کند. برای خود بنده هم پیش آمده: شب نماز شب خواندی، خواندی، نافلهٔ صبح هم خواندی؛ یک‌دفعه طلوع می‌کند، نماز صبح یادت رفته. این یعنی گوشمالی. این یعنی تنظیمات. نه اینکه من داشته‌ام کوتاهیِ عمدی می‌کردم یا خوابِ تنبلی. داشته‌ام ذکر می‌گفته‌ام، قرآن می‌خوانده‌ام، بحث آماده می‌کرده‌ام؛ یک‌دفعه نماز رفته. خدا گاهی از همین راه آدم را سر جایش می‌نشاند: تو که همه‌اش مشغول عبادتِ انتخابیِ خودتی، واجب را جا گذاشتی.

توقع هم نداشته باشید برای سلیمان reminder بگذارند. ما که نمازمان را پشت هم می‌خوانیم، یک کار پیش می‌آید ظهر را می‌خوانیم عصر را جا می‌گذاریم؛ شب می‌فهمیم نخوانده‌ایم. کسی که همیشه اول وقت بوده، همین یک‌بار که غافل شود سنگین‌تر است. کاسه از آش داغ‌تر نشوید. خدا خودش گفته در حالت ذکر معصیت نکن. غفلتِ غیر ذاکرانه را با معصیتِ ذاکرانه یکی نکنید.

نه اینکه داشتم کوتاهیِ عمدی می‌کردم. عبادت دیگری می‌کردم به جای آن عبادت؛ باز هم آن عبادت بود، ولی کوتاهی از بین رفت. چنین مطلبی به عصمت لطمه نمی‌زند. گناه شرعی هم نیست.

تازه اگر «رُدُّوهَا» به معنای برگرداندن خورشید باشد — و راه دارد چنین معنایی — اصلاً نماز قضا نشد. برگرداندند، خواند.

فوقش نماز قضا شده؛ به این صورت. به این صورت عرض می‌کنم.


دعای ملک؛ این را با روحیات خودتان نسنجید

بعد گفته است:

«قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكًا لَّا يَنبَغِي لِأَحَدٍ مِّن بَعْدِي ۖ إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ» (ص/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، مرا بیامرز و به من فرمانروایی‌ای ببخش که هیچ‌کس را پس از من سزاوار نباشد؛ به‌راستی تو بسیار بخشنده‌ای.

این را به سلیمان ایراد بخل می‌گیرند: گفته ملکی به من بده که به احدی بعد از من ندهی. این را با روحیات خودتان مقایسه نکنید. چرا؟ چون قرآن می‌گوید:

«تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا ۚ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» (قصص/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن سرای آخرت را برای کسانی قرار می‌دهیم که در زمین هیچ برتری‌جویی و فسادی نمی‌خواهند؛ و فرجام از آنِ پرهیزگاران است.

دار آخرت مال کسی است که کوچک‌ترین علو را نمی‌خواهد. کوچک‌ترین علو را نمی‌خواهد. اینکه اینجا چنین ملکی برای سلیمان مطرح شده، توضیح دارد و روایتی هم دارد؛ وقت تنگ است و از بحث خارج می‌شویم. این دعا این نبوده که ملکی به من بده که به کسی نداده باشی تا من متفرد باشم و هر کس بگوید ملک سلیمان. این معنا را ندارد. روایت چیز دیگری می‌گوید؛ خود آیه هم باید با مجموعهٔ آیاتی که تصویر ملک را می‌دهند خوانده شود.


منطقِ صواب، قول سدید، و دژِ دو آیه

آری و نه باید دلیل داشته باشد

برای اینکه روایت امیرالمؤمنین فراموش نشود، دو سه دقیقه از همان روایت. مؤمنین این‌گونه‌اند که منطق‌شان صواب است. بعضی این را فقط به معنای راست‌گویی می‌گیرند. نه. منطقِ صواب یعنی علاوه بر اینکه راست می‌گویند، هر چیز را سر جایش می‌گویند. جایی که لازم نباشد نمی‌گویند؛ جایی که باید بگویند می‌گویند. «منطقهم صدق» نیست؛ «منطقهم صواب» است. گفتار درست است: آنجا که باید، می‌گویند؛ آنجا که نباید، ساکت‌اند.

همین معنا را آیه‌ای نشان می‌دهد که علمای بزرگ مکرر برای شاگردان می‌خواندند:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا ۝ يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمَالَكُمْ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ ۗ وَمَن يُطِعِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ فَازَ فَوْزًا عَظِيمًا» (احزاب/۷۰-۷۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از خدا پروا کنید و سخنی استوار بگویید. تا اعمالتان را به صلاح آورد و گناهانتان را بر شما ببخشاید؛ و هر که خدا و پیامبرش را فرمان برد، به رستگاری بزرگ رسیده است.

حرف می‌زنید، حرف درست و محکم بزنید؛ خدا همهٔ اعمالتان را اصلاح می‌کند. اگر کسی درست حرف بزند و مواظب زبان باشد.

مواظب زبان بودن در قرآن به صورت خاص آمده:

«مَّا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ» (ق/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ سخنی به زبان نمی‌آورد مگر آنکه نزد او نگهبانی آماده است.

و نیز:

«وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ ۚ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَٰئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا» (اسراء/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه را به آن علم نداری پیروی مکن؛ گوش و چشم و دل، همه مسئول‌اند.

حرف بی‌ربط نزن، اشتباه حرف نزن، تا تحقیق نکرده‌ای حرف نزن.

این روایت را یک‌بار خوانده‌ایم؛ از روایت‌های شیرین مجموعه است. گفته‌اند خدا با دو آیه دو دژ گذاشته. انگار آدم را در حصنی گذاشته با دو در. اگر بگوید آری، می‌گویند چرا گفتی آری؟ اگر بگوید نه، می‌گویند چرا گفتی نه؟ آری و نه باید دلیل داشته باشد. از این طرف جز حق نگویید؛ از آن طرف تکذیب بی‌جا نکنید. اگر بخواهی بگویی آری، باید بگویی چرا آری — پاسپورت می‌خواهند. بگویی نه، می‌گویند چرا نه؟

لذا اگر کسی در حرف زدنش دقت کند، به بسیاری از کمالاتی که باید برسد می‌رسد. زبان درِ قلعه است؛ دو آیه نگهبان درند.


جمع‌بندی رشتهٔ جلسه

برگردیم سرِ نخ تا گم نشود. جلسه از بقره/۳۵–۳۶ شروع شد: سکونت در جنت، نهی از شجره، ازلال شیطان، هبوط. کار شیطان وسوسه است (اعراف/۲۰). خلافِ عهدین، هر دو وسوسه شدند؛ طه/۱۲۰ خطاب را به آدم می‌برد اما «فَأَكَلَا» هر دو را نگه می‌دارد.

واژه‌های طه/۱۱۵ و طه/۱۲۱ — نسیان، نبودِ عزم، عصیان، غوایت — پروندهٔ عصمت را حساس می‌کنند. پرانتز باز شد: میزان، خود قرآن است نه فقط برهان نبوت عام.

ظرف واقعه برزخ نزولی است، پیش از هبوطِ تشریعی. روح مجرد در ماده حلول نمی‌کند؛ خواب و مکاشفه توجه روح به عالم خویش است. خطای در مکاشفه عصمتِ دارِ تکلیف را نمی‌شکند، اما تفاضل انبیا را نشان می‌دهد و لسان ذم به جایش می‌ماند. اعتقاد را در صحو می‌سنجند نه در محو.

شجره را امام رضا علیه‌السلام قابلِ جمعِ وجوه دانسته‌اند؛ کدِ قصه وعدهٔ خلد است در برابر سکونتی که خود خدا داده بود.

منطقهٔ پرواز شیطان وهم و خیال است نه عقل. برهان نمی‌آورد؛ استفزاز به صوت و خیل است. نفس باید سم را بپذیرد. همت و ثواب در برابر پست، باجه‌دار بانک در برابر پول، امجد و بهاءالدینی در برابر کرامت و اعتبار: صیانت یعنی منطقه عوض شود. ملک لله، مال لله.

فریب مخصوص دنیاست. در نشئات بعدی اگر اعراض از ذکر باشد قرین هست، فریبِ تکلیفی نیست. عقل مصون است؛ شیطان حد وسط را در فکر جابه‌جا می‌کند. ازواج و اولاد می‌توانند عدو باشند چون محبت برهان نیست.

داستان تمثیل است — تصریح علامه در البیان — و کد برای همه. خطورِ بد هم هبوط باطنی است گرچه حکم جوارحی ندارد.

قرآن از انبیا خطا نقل می‌کند تا بت‌پرستی بمیرد. شأن والا را با چیدمان آیات ثابت می‌کند — شهادت پیامبر بر امم — و همزمان رسوایی تاریخی می‌سازد تا خواننده برسد به این جمله: خدا یک چیز دیگر است. هرچه شأن بالاتر، عتاب تندتر.

حدیث هفوات در بحار ۸۹:۴۳ همین را می‌گوید: براهین در سینهٔ امت بزرگ می‌شود؛ ممکن است نبی را إله بگیرند؛ ذکر لغزش دلالت است بر تخلف از کمالی که خدا به آن متفرد است. «کَانَا يَأْكُلَانِ الطَّعَامَ» یعنی کسی که غذا می‌خورد ثفل دارد و خدا نیست.

ائمه آیینهٔ تمام‌نمایند نه صاحب تصویر. قداست‌شان را انکار نکن؛ بت‌شان نکن. علامه که سه ثانیه برایش مهم بود دههٔ محرم در هیئت می‌نشست و می‌گفت کتیبه‌ها شفاعت می‌کنند. قرآن بدون اهل‌بیت قرآن بدون قرآن است. بهجت و بوسهٔ ضریح، ثروتمندترین مرد عالم بعد از امام زمان به تعبیر بهاءالدینی: کمال در خضوع است نه در اصطلاح.

داود: تسوّر محراب، فزعِ خوف نه خشیت، خصمان و نعجه، ظلم خلطاء، استغفار. وجوه: حکم فرضی؛ یا مکاشفه. حسنات الابرار سیئات المقربین. بلافاصله: خلیفه در زمین شو و به حق حکم کن.

سلیمان: اوّاب، ستایش وسط داستان اسبان. انصراف از ذکری به ذکر دیگر. سه وجهِ ردّوها. غفلت غیر ذاکرانه ناقض عصمت نیست. فتنه و جسد و انابه. دعای ملک را با بخل ما نسنجید؛ دار آخرت برای کسانی است که علو نمی‌خواهند.

و درِ خروجی جلسه: منطق صواب، قول سدید، دو دژِ سخن. اگر زبان درست شود، بسیاری از کمالات می‌رسد.

پرانتز هنوز باز است. محکمات عصمت را در جلسات بعد از خود قرآن می‌چینیم. داستان اعراف و خودِ شیطان هم سر جایش.


دعا و حسن ختام

خدایا، ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین حضرت ولی‌عصر ارواحنا فداه را از ما راضی و خشنود بدار. ما را سرباز تمام‌وقت امام زمان قرار ده و در امر فرجش تعجیل فرما. کام تشنهٔ ما را به معارف نورانی قرآن و اهل‌بیت سیراب کن. هر حظ و بهره‌ای در هر جای این عالم هست، به روح امام غائب واصل فرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام و انقلاب را در پناه خود حفظ و تأیید فرما. همهٔ گذشتگان، به‌ویژه پدران و مادران و معلمان ما را، سر سفرهٔ بی‌کران امیرالمؤمنین مهمان گردان. موانع ازدواج و اشتغال جوانان را به لطف و کرامت برطرف کن. مقام شهدا را عالی‌تر فرما، ما را به ایشان ملحق کن. به‌حق محمد و آل محمد. الفاتحة والسلام.

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ.


پاورقی توضیحی: متن این درس‌گفتار بر پایهٔ پیاده‌سازی صوتی و گفتار شفاهی استاد (قاسمیان، سلسلهٔ انسان کامل، جلسهٔ ۲۰) ویرایش و به نثر کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسست مباحث، پرسش‌وپاسخ‌ها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متن عربی آیات از مصحف عثمانی و منابع معتبر درج شده و ترجمه‌های ذیل متون عربی توسط مدل جهت تسهیل مطالعه افزوده شده است، نه از زبان استاد. حدیث هفوات انبیا از بحارالأنوار (ج ۸۹، ص ۴۳؛ نقل از احتجاج) است. بخش Segments پیاده‌سازی خام در این فایل نیست.