یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس و تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است.
مقدمه، تبریک عید غدیر و تعیین موضع بحث
السلام علیکم و رحمة الله. أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. إِلٰهِي نَسْتَعِينُ. صَلَّى اللَّهُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا و روح مطهر حضرت امام، و همهٔ گذشتگان و ذویالحقوق، پدران و مادران و معلمانمان، فاتحهای مع الصلوات؛ اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
ضمن تبریک عید میلادِ ولایت، عیدِ اللَّه الأکبر، عید غدیر؛ و با عرض معذرت که اندکی دیر رسیدم، مبحث را از سورهٔ مبارکهٔ «ص» پی میگیریم؛ صفحهٔ چهارصد و پنجاه و پنجِ مصحف.
قبل از آنکه واردِ متنِ آیه شویم، همان نکتهای را که به مناسبتِ لغزشِ نقلشده از آدم علیهالسلام در ذهنها پیش آمده بود یادآوری میکنم. معرفتی که ما معمولاً از انبیا داریم، با لغزش جور درنمیآید. یعنی افقِ ذهنیِ ما این است که پیامبر نباید بلغزد. آنگاه وقتی کل قرآن را ورق میزنیم، میبینیم مواردِ نسبتاً زیادی از لغزش برای این بزرگواران یاد شده و بیانات قرآن در این موارد گاه بسیار گزنده است. این تضاد باید حل شود؛ و حلّش هم با بتسازی نیست، با قرآنخوانیِ پیوسته است.
تمثیل خطاطِ مبرّز: لغزش در افقِ استاد، نه سقوط از استادی
بگذارید تصویری بدهم تا معلوم شود چه جور لغزشی ممکن است اتفاق بیفتد و در عین حال به عصمت لطمه نزند.
استادِ مبرّزِ خط را تصور کنید؛ مثلاً استاد امیرخانی. دستِ خطاط همیشه در یک حالتِ استحکامِ مطلق نیست. برای خطاطِ بسیار ماهر هم لغزشِ دست پیش میآید. این لغزش گاهی طوری است که ما — که خط بلد نیستیم — اصلاً آن را نمیبینیم. در افقِ ما که خط نمیدانیم، این لغزش دیده نمیشود. اما کسی که کارشناسِ خط است و کارهای ایشان را دیده، وقتی چند «ی» را پشتِ سرِ هم نوشتهاند و گویی از روی هم کپی شدهاند، به یک نقطه که میرسد میگوید: نگاه کن، اینجا لغزشی هست. اگر به خودِ استاد هم بگویی، میگوید: خیلی بد شد، خیلی بد شد. ما خیال میکنیم این فیگور است و گندهگویی؛ اما واقعاً نظرش این است که آن «ی» یا آن «لام» یا آن خط، نسبت به ظرفِ خودش، بد شد. این روحیه را از کسی که خطش خیلی خیلی خوب است باید پذیرفت که بگوید «خیلی بد شد». شما تشخیص نمیدهید کجایش بد شد. او میگوید این تکه. شما دقت میکنید و باز هم نمیفهمید.
حالا آیا این لغزشِ دست، او را از مقامِ استادی خارج میکند؟ یعنی وقتی لغزشی پیش آمد، ناگهان یک خطِ خرچنگقورباغهای مینویسد که آدم بگوید این را بچهٔ دو ساله نوشته یا آقای امیرخانی؟ هیچوقت اینطور نیست. هیچوقت آن استحکامی که از دست خارج میشود، او را از مقامِ استادی ساقط نمیکند. او کماکان استاد است؛ همه او را استاد میخوانند و همه از او سرمشق میگیرند. تازه او به دیگران سرمشق میدهد تا کسی سرمشق شود.
همین تصویر را عیناً دربارهٔ انبیا بگذارید. اینان برگزیدگانِ انسانهایند. ما نمیگوییم اصلاً لغزش ندارند. میگوییم لغزشهایی که یاد میشود چند دستهاند.
سه دسته از آنچه به انبیا نسبت داده میشود
اول: بعضی واقعاً لغزش است. در روالِ آیات بعضیشان دیده میشود؛ مثلِ همان اتفاقی که برای حضرت داود علیهالسلام نقل شده. اما اگر لغزش است، در آن رتبهای نیست که به عصمت لطمه بزند یا الگوگیری را از بین ببرد. لغزشی متناسب با مقامِ خودشان است؛ مقامشان خیلی بالاست.
دوم: بعضی اصلاً لغزش نیست. از چیزهایی که یاد میشود و امروز نمونهاش را میبینیم، به ظاهر در قرآن اینگونه دیده میشود، ولی اساساً کار درست بوده است.
سوم: بعضی زمینهٔ روایی دارد و کارهای خیلی شنیع به آنان نسبت داده شده. به آنها کاری نداریم. محکماتِ ما قرآن است. محکماتِ قرآنی را وسط میگذاریم؛ تا حالا هم با همین روش پیش آمدهایم. پس از آنکه این اشکالاتِ منسوب به انبیا تمام شد، به فضل خدا راجع به خودِ مقامِ عصمت — که قرآن چگونه دربارهاش بحث میکند — حرف خواهیم زد.
یادتان باشد: قرآن بتسازی نمیخواهد بکند. چون بتسازی نمیخواهد بکند، خیلی برای ما تیز میکند راجع به اینها. حتی به نظر من گاهی عمد به خرج میدهد؛ تا این حد. یعنی میتوانست این را جورِ دیگری بگوید تا این شواهد پیش نیاید، ولی عمد به خرج میدهد تا مشخص شود خدا یک چیز دیگر است. خدا را با بندهٔ خدا قاطی نکن. خدا یک چیز دیگر است.
دعای سلیمان علیهالسلام در سورهٔ ص
بیایید سورهٔ مبارکهٔ ص، همین آیهٔ سی و پنج. بسم الله الرحمن الرحیم.
«قَالَ رَبِّ ٱغْفِرْ لِى وَهَبْ لِى مُلْكًا لَّا يَنۢبَغِى لِأَحَدٍ مِّنۢ بَعْدِىٓ ۖ إِنَّكَ أَنتَ ٱلْوَهَّابُ» (ص/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، مرا بیامرز و به من مُلکی ببخش که سزاوارِ هیچکس پس از من نباشد؛ بیگمان تو خود بسیار بخشندهای.
پس از آنکه آن ماجرا برای حضرت سلیمان علیهالسلام پیش آمد — که به هر حال از ذکرِ پروردگار بازمانده بود بهسببِ حبّ به آن اسبان، و بعد فرزندش را به عبارتی بر کرسی و تختِ خودش دید که افتاده — گفت: پروردگارا مرا بیامرز و ملکی به من بده که سزاوارِ احدی بعد از من نباشد. و پشتِ این دعا، استجابت آمده است:
«فَسَخَّرْنَا لَهُ ٱلرِّيحَ تَجْرِى بِأَمْرِهِۦ رُخَآءً حَيْثُ أَصَابَ» (ص/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس باد را برای او رام کردیم که به فرمان او نرم میوزید، هر جا که آهنگ میکرد.
«وَٱلشَّيَٰطِينَ كُلَّ بَنَّآءٍ وَغَوَّاصٍ» (ص/۳۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شیاطین را [نیز رام کردیم]، هر بنّا و غواصی را.
«وَءَاخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِى ٱلْأَصْفَادِ» (ص/۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دیگران را که در زنجیرها به هم بسته بودند.
شبههٔ بخل: چگونه نبی چنین ملکی بخواهد؟
شبههای که وجود دارد این است که چطور یک نبیِ خدا اینقدر مثلاً بخیل به نظر میآید که بگوید به دیگران چنین چیزی نده؛ چنین ملکی نده. اگر بخواهیم با خودمان مقایسه کنیم، خب یک حالتِ بخل دیده میشود. اما ما باید راجع به مصطفَین حرف بزنیم؛ کسانی که خیلی خیلی از پول و مال بریاند. کافی است با دو تا از اینها میگشتیم تا بفهمیم اصلاً ساحتشان از این تقاضا دور است که بگویند پولی به ما بده، ثروتی به ما بده، اعتباری به ما بده که تا الی یوم القیامة هم کسی بعد از من چنین اعتباری نداشته باشد. این از مقامِ اینها یک مقدار به دور است.
پس چطور میشود این را فهمید؟ خیلی قرآنیِ تکآیهای نمیشود فهمید؛ مگر آنکه بعد نگاه کنیم خدا چه به او داده و در ملکوت چه صنفی از ملک گشوده شده است.
اولاً ایجادِ ملک صرفاً چیزِ بدی نیست. در آیاتِ بقره، طالوت را به عنوان ملک انتخاب کرد. ملک شدن، پادشاه شدن، پول داشتن، صرفِ اینها موردی ندارد. چیزی که مورد دارد چیزِ دیگری است. مال مورد ندارد؛ طلا و اینها وقتی به جان بچسبد مورد دارد.
حاجآقا امجد گاهی میگفت: «خدا پول بده، پول، پول.» بچهها نمیفهمیدند تا خودشان میگفتند ما هم همین را میگوییم، چه فرقی دارد؟ بعد ایشان میگفت: من دیدم. پول که به دستم میرسد منحل میشود. یعنی چالههایش کنده شده. واقعاً هم دیدم. پول به دستِ ایشان میرسد و انحلال پیدا میکند؛ میرود توی چال و چولههایی که کنده برای این و آن و صدقات و رسیدگی به کارِ مردم. اینکه یک نبیِ خدا چنین چیزی بخواهد — نه تنها در زمانِ خودش، تا الی یوم القیامة ملکی داشته باشد که احدی نداشته باشد — خیلی عجیب است.
از آن طرف، در اواخرِ سورهٔ قصص میخوانیم:
«تِلْكَ ٱلدَّارُ ٱلْءَاخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِى ٱلْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا ۚ وَٱلْعَٰقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» (قصص/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن سرای آخرت را برای کسانی قرار میدهیم که در زمین هیچ برتریجویی و فسادی نمیخواهند؛ و فرجام از آنِ پرهیزگاران است.
دارِ آخرت برای کسانی است که هیچگونه علوّی در زمین نمیخواهند؛ هیچی نمیخواهند. آنوقت این حضرت سلیمان بهعنوان برگزیدهٔ خدا چنین چیزی بخواهد، یک مقدار عجیب به نظر میآید. مگر آنکه صنفِ ملک فرق کند.
طالوت و اصلِ جوازِ ملکِ الهی
برای آنکه معلوم شود اصلِ ملکداشتن مذموم نیست، آیهٔ طالوت را بگذارید کنارِ همین دعا:
«وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ ٱللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا ۚ قَالُوٓا۟ أَنَّىٰ يَكُونُ لَهُ ٱلْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِٱلْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ ٱلْمَالِ ۚ قَالَ إِنَّ ٱللَّهَ ٱصْطَفَىٰهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُۥ بَسْطَةً فِى ٱلْعِلْمِ وَٱلْجِسْمِ ۖ وَٱللَّهُ يُؤْتِى مُلْكَهُۥ مَن يَشَآءُ ۚ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ» (بقره/۲۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیامبرشان به آنان گفت: خدا طالوت را برای شما به پادشاهی برانگیخته است. گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهی باشد در حالی که ما به پادشاهی سزاوارتریم و به او گشایشی از مال داده نشده؟ گفت: خدا او را بر شما برگزیده و در دانش و بدن بر او فزونی داده است؛ و خدا ملک خویش را به هر که بخواهد میدهد، و خدا گشایشگرِ داناست.
ملکِ طالوت از جانبِ خداست، نه از کیسهٔ مردمزوری. اگر ملکِ سلیمان هم از همین صنف باشد، دعا معنای دیگری پیدا میکند.
روایتِ علی بن یقطین: ملک دو ملک است
بحار، جلدِ چهارده، صفحهٔ هشتاد و پنج. علی بن یقطین میگوید از اباالحسن موسی بن جعفر علیهماالسلام سؤال کردیم: آیا جایز است که نبیُّالله بخیل باشد؟ و این «لَا يَنۢبَغِى لِأَحَدٍ مِّنۢ بَعْدِى» وجهش به چه معناست؟
فرمود: المُلْكُ مَلِكَان. ملک دو ملک است.
«المُلْكُ مَلِكَانِ: مُلْكٌ مَأْخُوذٌ بِالْغَلَبَةِ وَالْجَوْرِ وَإِجْبَارِ النَّاسِ، وَمُلْكٌ مَأْخُوذٌ مِنْ قِبَلِ اللَّهِ تَعَالَى ذِكْرُهُ كَمُلْكِ آلِ إِبْرَاهِيمَ وَمُلْكِ طَالُوتَ وَمُلْكِ ذِي الْقَرْنَيْنِ. فَقَالَ سُلَيْمَانُ عَلَيْهِ السَّلَامُ: هَبْ لِي مُلْكًا لَا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي أَنْ يَقُولَ إِنَّهُ مَأْخُوذٌ بِالْغَلَبَةِ وَالْجَوْرِ وَإِجْبَارِ النَّاسِ؛ فَسَخَّرَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ لَهُ الرِّيَاحَ» (بحارالأنوار، ج۱۴، ص۸۵؛ از امام کاظم علیهالسلام)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ملک دو گونه است: ملکی که با غلبه و ستم و به زور گرفتنِ مردم به دست آید، و ملکی که از جانبِ خدای تعالی داده شود؛ مانند ملکِ آل ابراهیم و ملکِ طالوت و ملکِ ذیالقرنین. پس سلیمان علیهالسلام گفت: به من ملکی ببخش که سزاوارِ هیچکس پس از من نباشد که بگوید این را با غلبه و جور و اجبارِ مردم گرفته است؛ آنگاه خداوند عز و جل بادها را برای او رام کرد.
یعنی ملکی به من بده که شایسته نباشد بعد از من کسی بگوید این را زورکی به دست آورده. ملکهای زورکی بوده که به دست میآمده. بنا بر آن دعا، ملکش اینگونه نباشد که بعد از او کسی بتواند بگوید این را با زور گرفته. آنگاه خدا ریاح را برایش مسخّر کرد تا مشخص شود صنفِ ملک فرق دارد. این ملک اصلاً با صنفِ ملکِ معمولی فرق دارد. «فَسَخَّرْنَا لَهُ ٱلرِّيحَ تَجْرِى بِأَمْرِهِۦ» یعنی خدا نشان داد این از جنسِ تسخیرِ الهی است، نه از جنسِ شمشیر و باج.
لذا این شبهه که در کل آیات عرضه شود، کل آیات نمیپذیرد که یک نبیِ خدا حالش اینقدر خراب باشد که نه در زمانِ خودش بلکه تا الی یوم القیامة چنین ملکی بخواهد. ضمن اینکه اگر این دعا را به معنای بخل بگیریم، دعای غیرمستجاب هم داریم. ما ملکهایی داریم که پیغمبر داشته؛ اگر قرار بود این دعا حتماً و حتماً به معنای انحصارِ ابدیِ هر ملک مستجاب شده باشد، با شأنِ نبی در کلِّ فرایندِ قرآن نمیخواند. قرآن مانعِ فهمِ چنین چیزی است.
خوانندهٔ کل قرآن، نه تکآیه
یک نکته را جدی بگیرید: ما خوانندهٔ کل قرآن نیستیم. اگر خوانندهٔ کل قرآن بودیم، کل قرآنی که میخواندیم به اینجا که میرسیدیم فکر نمیکردیم چه نبیِ بخیلی، چقدر دنیا دوست دارد. تکآیه را بگذارید جلوی کسی، ممکن است بگوید خب این هم مثلِ خودمان. اما چیزی که در کارِ انبیا بهصورت تکراری تکرار میشود و برای شما مسجّل میشود — طوری که دیگر ریبی در آن نمیماند — این است که در سورههای مختلف، مثلِ شعراء، مثلِ اعراف، مثلِ هود، اولین حرفی که اینها آمدند زدند این است که ما از شما اجرای نمیخواهیم.
«وَمَآ أَسْـَٔلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ ۖ إِنْ أَجْرِىَ إِلَّا عَلَىٰ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (شعراء/۱۰۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر این [رسالت] از شما هیچ مزدی نمیخواهم؛ مزدِ من جز بر پروردگار جهانیان نیست.
«وَيَٰقَوْمِ لَآ أَسْـَٔلُكُمْ عَلَيْهِ مَالًا ۖ إِنْ أَجْرِىَ إِلَّا عَلَى ٱللَّهِ» (هود/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ای قومِ من، بر این [دعوت] از شما مالی نمیخواهم؛ مزدِ من جز بر خدا نیست.
ما أجر نمیخواهیم. هیچ اجری نمیخواهیم. نه پول میخواهیم، نه شهرت میخواهیم، نه اعتبار میخواهیم، نه حتی صلوات میخواهیم کسی برایمان بفرستد؛ هیچی نمیخواهیم. اجرِ ما گردنِ خدا. برای کسی نیامدهایم کار بکنیم. این نکتهای است که آدم در فرایندِ خواندنِ قرآن میفهمد. آنوقت یک نبی با این همه آرزو و حرص راجع به دنیا؟ این کلاً در بافتِ همدیگر جا ندارد که آدم بتواند بپذیرد.
برای کسی که تکآیه را بگذارند جلویش، نه. ممکن است بگوید خب این هم مثلِ خودمان. مثل اینکه شما با حاجآقا امجد برخورد نداشته باشید، یک نفر بیاید بگوید حاجآقا امجد میگوید «خدا پول بده، پول!» بگوید ببین روحانیت را نگاه کن، اینها چقدر پولکیاند. روی منبرِ رسمی کسی این حرفها را اینطور قائمکی نمیزند. ولی کسی که این اخلاق را شناخته باشد، برای ما اصلاً هیچی نبود. یعنی میگفتیم با حاجآقا فلانی، پول از خدا میخواهد اینجوری بدهد؛ یعنی واقعاً مالِ حلال بدهد دستِ امثالِ ایشان. آنوقت اصلاً در این بافت جا ندارد فهمیده شود؛ اصلاً کسی به ذهنش هم نمیزند. کسی که کنارِ حاجآقا باشد به ذهنش نمیزند که شاید واقعاً پولها را بخواهد ببرد در بانکهای سوئیس ذخیره کند. احتمالش هم وجود ندارد. این میشود آن بافتی که شما از انبیا مجموعاً میبینید. باید این را در همان فضا معنا کنیم. این یک.
انصراف از عبادت لغزش بود؛ دعای ملک لغزش نبود
در سورهٔ مبارکهٔ انبیاء، در همین جریانِ سلیمان، آن که از عبادت منصرف شد لغزش بود؛ لغزشی بود منتها سهوی. از عبادتی به عبادتِ دیگر منصرف شد. ولی اینکه میگوید ملکی به من بده که سزاوارِ احدی بعد از من نباشد، اصلاً هیچ لغزشی هم نیست. لذا پشتش هیچ توبهای نیست. هیچ تنبیهی هم از جانبِ خدا نیست. یعنی خدا بگوید سلیمان این چه وضع است، استغفار کن؟ هیچ استغفاری پشتِ سرش نیست و هیچ توبیخی هم از جانبِ خدا ندارد. پس اصلاً این لغزش هم نیست. فقط ما داریم احساس میکنیم لغزش است.
آن انصرافِ سهو را قرآن در همین سورهٔ ص، پیش از دعا، آورده است:
«إِذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِٱلْعَشِىِّ ٱلصَّٰفِنَٰتُ ٱلْجِيَادُ فَقَالَ إِنِّىٓ أَحْبَبْتُ حُبَّ ٱلْخَيْرِ عَن ذِكْرِ رَبِّى حَتَّىٰ تَوَارَتْ بِٱلْحِجَابِ» (ص/۳۱-۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که نزدیکِ غروب اسبانِ تیزرو و زیبا را بر او عرضه داشتند. پس گفت: من دوستیِ خیر را بر یادِ پروردگارم برگزیدم تا [خورشید] در حجاب شد.
این انصرافِ سهو است؛ از ذکری به جلوهای از خیرِ دیگر. بعد انابه میکند و دعا میآید. دعا جای توبه از بخل نیست؛ جای طلبِ ملکی است که صنفش الهی باشد.
«وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَٰؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ» (بقره/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [خدا] همهٔ نامها را به آدم آموخت؛ سپس آنها را بر فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اگر راست میگویید، مرا از نامهای اینها خبر دهید.»
«قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ» (بقره/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: «منزهی تو! ما را دانشی جز آنچه به ما آموختهای نیست؛ بیتردید تو خود دانای حکیمی.»
«قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَائِهِمْ ۖ فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسْمَائِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ» (بقره/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمود: «ای آدم، آنان را از نامهایشان آگاه کن.» و چون آنان را از نامهایشان خبر داد، فرمود: «آیا به شما نگفتم که من نهانِ آسمانها و زمین را میدانم، و آنچه را آشکار میکنید و آنچه را پنهان میداشتید میدانم؟»
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ» (بقره/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به فرشتگان گفتیم: «برای آدم سجده کنید»، پس سجده کردند جز ابلیس که سر باز زد و تکبر ورزید و از کافران شد.
صلواتی عنایت بفرمایید: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
سه بحث است که به ترتیب در همین آیات طرح میشود: نخست بحثِ جعل خلافت؛ سپس بحثِ تعلیم اسماء؛ و بعد از آن، بحثِ سجدهٔ ملائکه بر آدم. ترتیب هم دقیقاً همین است. طرحِ خلافت و خلیفهگی بعد از آن میآید که تعلیم اسماء انجام شود؛ یعنی اسماء تعلیم شود، و همین تعلیم سرِّ خلافت است، و همین است که پس از آن ملائکه باید بر آدم سجده کنند.
ابراهیم علیهالسلام و شبههٔ دروغگویی در ماجرای بتها
در مورد حضرت ابراهیم علیهالسلام، در آیهٔ شصت و دو و شصت و سهٔ سورهٔ انبیاء، همان ماجرای معروف است که بتها را میشکند و بتِ بزرگ را باقی میگذارد. ظاهرِ کار برای بعضیها شکلِ دروغ به خود میگیرد.
«قَالُوٓا۟ ءَأَنتَ فَعَلْتَ هَٰذَا بِـَٔالِهَتِنَا يَٰٓإِبْرَٰهِيمُ» (انبیاء/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: آیا تو با خدایانِ ما چنین کردی، ای ابراهیم؟
«قَالَ بَلْ فَعَلَهُۥ كَبِيرُهُمْ هَٰذَا فَسْـَٔلُوهُمْ إِن كَانُوا۟ يَنطِقُونَ» (انبیاء/۶۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: بلکه همین بزرگشان این کار را کرده است؛ پس از آنان بپرسید اگر سخن میگویند.
میگویند با این آلههٔ ما چه کردی؟ ابراهیم میگوید همین گندهشان این کار را کرده؛ اگر حرف میزنند از او بپرسید. بعضی دیدهام میگویند خب حالا یک چیزی گفت، سخت نگیرید؛ داستان را یک جوری میپیچانند. حال آنکه در شأنِ یک نبی نیست که دروغ بگوید. بعد هم میفرماید:
«فَرَجَعُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَنفُسِهِمْ فَقَالُوٓا۟ إِنَّكُمْ أَنتُمُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (انبیاء/۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به خود بازگشتند و گفتند: در حقیقت شما خود ستمکارید.
به همدیگر میگویند شما ظالمید. این در شأنِ یک نبی نیست که دروغگو باشد؛ وگرنه ما اصلاً نمیتوانیم جاهای دیگر به او اعتماد کنیم. خیلیها هم به حسابِ تئوریِ دروغِ مصلحتآمیز میگذارند و میگویند مصلحت در دروغگویی بوده. الان بحث این است که چرا حضرت ابراهیم کلاً این سبکی جواب میدهد.
مدارای ابراهیم؛ نه شلآمدن، نه فرار از مسئولیت
یک بار گریزی دادم که چرا اینقدر حالتِ مدارا در شخصیتِ حضرت ابراهیم هست. ما انتظار داشتیم مثلاً بگوید: کردم، خوب هم کردم که کردم. اینکه بخواهد از زیرش دربرود اصلاً آن حالت نبود. چون اینها نمیپذیرند که بتِ بزرگ این کار را کرده باشد. باید بگویند راستی، شاید کرده. اینها که نمیپذیرند. آخرِ داستان به همینجا ختم میشد که اگر اولش هم میگفت کردم خوب کردم که کردم، نتیجهاش فرق نداشت؛ یعنی نتیجهاش همین میشد که یک ذره میانداختندش توی آتش. پس چرا اینجوری حرف میزند؟
به خاطرِ شخصیتِ حضرت ابراهیم است؛ شخصیتِ مدارایی که دارد. این را در جاهای مختلفِ قرآن میبینیم. در سورهٔ ابراهیم یادتان باشد:
«رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيرًا مِّنَ ٱلنَّاسِ ۖ فَمَن تَبِعَنِى فَإِنَّهُۥ مِنِّى ۖ وَمَنْ عَصَانِى فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ» (ابراهیم/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، اینان بسیاری از مردم را گمراه کردهاند؛ پس هر که از من پیروی کند از من است، و هر که مرا نافرمانی کند، تو خود آمرزندهٔ مهربانی.
خدا این بتها بسیاری را گمراه کردهاند. کسانی که از من تبعیت میکنند از مناند؛ و کسانی که عصیان میکنند مرا، خودت ببخش. میگویی این آدم غیرتِ دینیاش کجاست؟ «وَمَنْ عَصَانِى» باید بگوید دهانشان را له کن؟ اینجوری میخورد. یک مدارایی در شخصیتِ حضرت ابراهیم در کل آیاتِ قرآن دیده میشود. نه اینکه فکر کنید شل آمده؛ آن نگاه از منظرِ سیر و مأموریت است که حالا بحثِ ما الان آن نیست. لذا «فَسْـَٔلُوهُمْ إِن كَانُوا۟ يَنطِقُونَ» اول به خاطرِ ویژگیهای خودِ حضرت ابراهیم است. ولی آیا دروغ هم بوده؟
گزارهٔ شرطی: صدقِ سخنِ ابراهیم به مقدمِ باطل است
خودِ روایت توضیح داده که دروغ نبوده. اگر ما هم بخواهیم بفهمیم چرا دروغ نبوده، ببینید یک حالتِ گزارهٔ شرطیه است. «إِن كَانُوا۟ يَنطِقُونَ فَعَلَهُۥ كَبِيرُهُمْ»: اگر اینها حرف میزنند، این گندهشان انجام داده. صدق و کذبِ گزارهٔ شرطی به صدق و کذبِ مقدّم و تالی، هر دو با هم، نیست. شما در منطق «پی آنگاه کیو» را دیدهاید؛ پی یک گزاره است، کیو هم یک گزاره. صدقِ یک گزارهٔ شرطی به این نیست که مقدّم یا تالی حتماً صادق باشد، یا هر دو صادق باشند. چنانچه پیِ شما نادرست باشد، کیو هر ارزشِ گزارهای که بخواهد داشته باشد، کل گزاره صادق است.
یعنی وقتی میگویید پی آنگاه کیو، این همارز است با نقیضِ پی یا کیو. طبیعتاً اگر پی نادرست باشد، نقیضِ پی درست میشود؛ و چون گزاره با «یا»ست، کل گزاره ارزشش درست است. شرطتان نادرست باشد، هر اتفاقی بخواهد جزای شرط داشته باشد، گزاره درست است.
این گزاره این است: «إِن كَانُوا۟ يَنطِقُونَ فَعَلَهُۥ كَبِيرُهُمْ». «فَسْـَٔلُوهُمْ» امر است، امکان است. چند تا، دو تا گزارهٔ شرطی در هم رفته. خودِ آن شرط و جزا با همدیگر یک جزاء است برای «بَلْ فَعَلَهُۥ كَبِيرُهُمْ». این «إِن كَانُوا۟ يَنطِقُونَ» — اینها که حرف نزدند. پس چه؟ پس این کبیرشان انجام نداده. یعنی اگر اینها حرف زدند فلان؛ و اینها حرف نزدند، پس آن کبیرشان انجام نداده.
دقت کنید: «فَسْـَٔلُوهُمْ» دقیقاً امر است. در پیوکیو باید گزارههای اخباری باشد. گزارههای انشایی در پیوکیو راه ندارد. گزاره وقتی ارزش دارد که اخباری باشد؛ امر ارزشِ صدق و کذب ندارد. لذا «فَسْـَٔلُوهُمْ» را بگذارید کنار؛ میشود: اگر سخن میگویند، بزرگشان کرده است. حالا اینها که حرف نزدند. پس ارزشِ گزارهای که گفته درست است؛ چه آن کار را بتِ بزرگ کرده باشد چه نکرده باشد. چون مقدّم باطل است.
و خیلی جالب است که ائمه هم همین را میگویند. میفرمایند ابراهیم گفت «بَلْ فَعَلَهُۥ كَبِيرُهُمْ هَٰذَا فَسْـَٔلُوهُمْ إِن كَانُوا۟ يَنطِقُونَ»؛ بعد میفرمایند:
«وَاللَّهِ مَا فَعَلُوا وَمَا كَذَبَ» (روایت ائمه علیهمالسلام در تبیین انبیاء/۶۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند، آنان [بتها] این کار را نکردند و [ابراهیم] دروغ هم نگفت.
اینها این کار را انجام ندادند؛ آنوقت کذب نبود. چون «إِن كَانُوا۟ يَنطِقُونَ» محقق نشد. ائمه دارند نشان میدهند که چون سخنگفتنِ بتها نبود، این بهعنوانِ خبرِ کاذب نبود. «وَمَا فَعَلُوا» یعنی اینها حرف نزدند، سخن نگفتند؛ مقدّم غلط است؛ امکانِ نطق غلط است؛ پس گزاره درست است. این هم از اینکه این دروغگویی نبود.
گرایش اهلبیت: دامن را پاک نگه دارید، نه اینکه بگویید نمیفهمیم
حتی اگر فرض کنید ظاهرِ کار شبیه دروغ است، تا جایی که عصمتِ انبیا را قبول میکنیم، میرسیم به نقطهای که بگوییم مصلحتِ اهمّی وجود دارد و نبیُّالله میداند چه کار میکند. منتها ترجیحاً اگر میتوانیم دامنِ اینها را از حتی کوچکترین چیزهایی که میخواهد اتفاق بیفتد اول نفی کنیم، باید نفی کنیم. گرایشِ اهلبیت همین بوده که بگویند اینجوری نبوده؛ یعنی دامنِ اینها را بری کنند. نه اینکه بگوییم بالاخره یک چیزی بوده، ما نمیدانیم، ما نمیفهمیم. این جزء گرایشاتِ اهلبیت نیست. میخواهند دامنی را که پاک است پاک نگه دارند.
وقتی توجیهی دارد چرا بگوییم دروغ بوده؟ باید بگوییم توریه کرده برای مصلحتِ اهم؛ یا اصلاً بگوییم دروغ نگفته. دروغ آنجوری است که طرفِ مقابل باور کند. اینها هم باور نکردند. شاخصِ دروغ همین است.
گاهی اصلاً مراد نشده؛ متنِ آن چیزی که میگویند اراده نشده، و طرفِ مقابل هم میفهمد اراده نشده؛ فقط دارند یک تلنگری میزنند. پیامِ گفتار مهم است. گاهی گزارهها حالتِ کنایی دارد؛ اصلاً خبرِ جدیدی به کسی قرار نیست بدهیم. مثلاً کسی آمده بگوید «خیلی زود آمدید»؛ این که خبر نیست. اگر خبر باشد خبرِ اشتباه است چون ما زود نیامدهایم، دیر آمدهایم. «خیلی زود آمدید» یک مفادی دارد؛ شنونده خودش آن مفاد را میگیرد. فکر نمیکند ببیند چرا دروغ گفتی؛ من که زود نیامدم. این دقیقاً مفادِ کنایه است. و همین در بطنِ فرمایشِ اهلبیت هم میگنجد: انجام ندادند و دروغ هم نبود.
صافات: «إِنِّى سَقِيمٌ» و نگاه به ستارگان
سورهٔ مبارکهٔ صافات را بیاورید. قبلش هم وقتی میخواهد نرود، آنجا هم تقریباً یک خالیبندی به نظر میآید. این حالتِ مدارا را ببینید چه حالاتی دارد. آیهٔ هشتاد و پنج به بعد:
«إِذْ قَالَ لِأَبِيهِ وَقَوْمِهِۦ مَاذَا تَعْبُدُونَ أَئِفْكًا ءَالِهَةً دُونَ ٱللَّهِ تُرِيدُونَ فَمَا ظَنُّكُم بِرَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (صافات/۸۵-۸۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که به پدر و قومش گفت: چه میپرستید؟ آیا به دروغ، خدایانی جز خدا میخواهید؟ پس گمانتان به پروردگار جهانیان چیست؟
گفته چه میپرستید؟ عِفْک یعنی آلههٔ دونِ الله را به دروغ اراده میکنید. گمانتان راجع به ربّ العالمین چیست؟ بعد:
«فَنَظَرَ نَظْرَةً فِى ٱلنُّجُومِ فَقَالَ إِنِّى سَقِيمٌ فَتَوَلَّوْا۟ عَنْهُ مُدْبِرِينَ» (صافات/۸۸-۹۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس نگاهی در ستارگان کرد و گفت: من بیمارم. پس پشتکنان از او روی برتافتند.
قوم ظاهراً از ادامهٔ آیه مشخص است میگویند بلند شویم برویم عبادتِ این بتها را بکنیم در فلان مراسمِ جشنِ مذهبی. او ستارهها را نگاه میکند و میگوید من مریضم، نمیآیم. آنها هم برمیگردند و میروند.
خودِ عبارتِ قرآنیاش شبههای ایجاد نمیکند. اینجوری نگاه کرده به آسمان گفته من مریضم. منتها روایت گفته مریض نبوده. این دیگر شبههٔ روایی میشود که مریض بوده یا نبوده؛ وگرنه اینکه میگوید من مریضم نمیآیم، اگر بخواهیم قرآنی ببینیم، در فضای آیه مطرح است که حضرت با نجوم احوالِ خود را تعیین میکرده، با نگاه به ستارهها. یعنی کسانی که اهلِ نجوماند اگر قواعدِ فلکی را بدانند، تأثیراتی را که بر احوالاتشان دارد میدانند. یا گاهی فکر شده ممکن است تبِ نوبهای داشته؛ بعضیها خودشان میدانند کی میگرنشان اوج میکند. از لحاظِ وقت و زمان این را بعضیها میدانند.
یک نگاه کرده گفته من مریضم. مریضم یعنی دارم مریض میشوم. هنوز مریض نیستم ولی اینجوری که دارم میبینم مریض میشوم؛ نمیآیم. «سَقِيمٌ» شبیه آن است که خدا به پیغمبر میگوید:
«إِنَّكَ مَيِّتٌ وَإِنَّهُم مَّيِّتُونَ» (زمر/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تو مردنی هستی و آنان نیز مردنیاند.
«إِنَّكَ مَيِّتٌ» یعنی تو مردنی هستی؛ نه اینکه همین الان مردهای. «سَقِيمٌ» هم یعنی من مریضشدنیام؛ از این علائمِ وجودم مشخص است دارم مریض میشوم. آیه بیشتر از این نمیگوید.
حالا روایت گفته مریض نبوده. اولاً شبههاش قرآنی نیست. بعد هم گفته من مریض میشوم. «فَنَظَرَ نَظْرَةً فِى ٱلنُّجُومِ فَقَالَ إِنِّى سَقِيمٌ» معلوم است که «إِنِّى سَقِيمٌ» ربط داشته به آن چیزی که در ستارهها نگاه کرده. پس معلوم است چیزی از آن نجوم میفهمیده که کی مریض میشود و کی نمیشود؛ وگرنه ارتباطی ندارد بگوید در ستارهها نگاه کردم پس همین الان مریضم. چرا اینها را نگاه کند، به آسمان بگوید مریضم، و خدا این را ثبت کند؟ این هم دقیقاً مشکلی ندارد.
روایت از امام باقر علیهالسلام:
«قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ: وَاللَّهِ مَا كَانَ سَقِيمًا وَمَا كَذَبَ» (روایت امام باقر علیهالسلام در تبیین صافات/۸۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): امام باقر علیهالسلام فرمود: به خدا سوگند، [در آن دم] بیمار نبود و دروغ هم نگفت.
سقیم نبود همان موقع، ولی دروغ هم نبود. چون چیزی که دارد به طرفِ مقابل میفهماند شاید این بوده که متوجه بودند تبِ نوبهای دارد، مثلِ میگرن یا چیزی که نگاه کرده گفته من وقتی مریض میشوم؛ «إِنِّى سَقِيمٌ» من دارم مریض میشوم. به این معنا.
چرا قرآن اینقدر گزنده حرف میزند؟ نفی بتسازی
در آیات راجع به پیغمبران این را زیاد میبینید. اصلاً چرا این بیان انقدر گزنده راجع به اینها حرف میزند؟ این سؤال است. چرا اینها را میآورد؟ گاهی اوقات حرفی هم نیست ولی انگار یک جوری لکهدار میشود مثلاً اینها. چرا اینجوری صحبت میکند؟
به نظر میآید همین که نمیخواهد بت کند اینها را. نمیخواهد بتپرستی ایجاد بکند؛ و از اینها بتپرستی ایجاد میشود. الان آمده یکی میگوید اینها سایه ندارند؛ ائمه سایه ندارند. ما روایت داریم ائمه سایه ندارند. چه ارزشی دارد؟ میبینی که با همینها دارد فریب میخورد. یعنی واقعاً شأنی را دارد درست میکند توی ذهنش بیربط. بابا سایه دارند. قرآن اصلاً مانعِ این جور حرفهاست. سایه دارند یا ندارند؟ مدفوع دارند یا ندارند؟
اتفاقاً همین روایتِ هفتهٔ پیش بود که بحث شد: اصلاً چرا راجع به اینها میگوید غذا میخورند؟ غذا میخورند مدفوع دارند دیگر. بعد چه نیازی است راجع به حضرت عیسی و مادرشان بگویی اینها غذا میخورند؟ خودِ ائمه میگویند کسی که غذا میخورد کان له سُفْلٌ؛ مدفوع دارد؛ و هرکه سُفل دارد خیلی با خدا فاصله دارد. یعنی چه حرفی را راجع به او نزنید.
«مَّا ٱلْمَسِيحُ ٱبْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ ٱلرُّسُلُ وَأُمُّهُۥ صِدِّيقَةٌ ۖ كَانَا يَأْكُلَانِ ٱلطَّعَامَ» (مائده/۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مسیح پسر مریم جز فرستادهای نیست که پیش از او نیز فرستادگان گذشتند، و مادرش بسیار راستگفتار بود؛ هر دو غذا میخوردند.
بت نکردن، ضمن اینکه توسل کردن و فلان همه سر جای خودش؛ یعنی خدا یک چیز دیگر است. سایه ندارد، غایط ندارد، چه ندارد. اینهایی که در روایاتِ ما آمده اگر به این معانیِ ظاهر بگیرید کاملاً اشتباه است. اصلاً یک تصویرِ غیرواقعی از قرآن. قرآن آمده گفته:
«قُلْ إِنَّمَآ أَنَا۠ بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰٓ إِلَىَّ أَنَّمَآ إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَٰحِدٌ» (کهف/۱۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: من فقط بشری مانند شمایم که به من وحی میشود که خدای شما خدایی یگانه است.
«وَمَآ أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِنَ ٱلْمُرْسَلِينَ إِلَّآ إِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ ٱلطَّعَامَ وَيَمْشُونَ فِى ٱلْأَسْوَاقِ» (فرقان/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیش از تو هیچیک از فرستادگان را نفرستادیم مگر آنکه غذا میخوردند و در بازارها راه میرفتند.
عینِ خودت. راه میروند توی بازارها، غذا میخورند. همین کارهایی که بقیه میکنند اینها هم میکنند. و اساساً چه ارزشی دارد که یک نفر سایه دارد یا ندارد؟ اگر نداشتند، گزارشی در تاریخ میماند. اینها که در اسکاندیناوی نبودند؛ در عربستان بودند با این همه آفتاب و سایه. تشخیص کارِ سختی نداشت. همه نگاه میکردند: سایه نداری؟ اگر اینجوری بود که اینقدر مشکلِ ما در تاریخِ اسلام نبود که خیلی وقتها ائمه واقعاً تشخیص داده نمیشدند. بعد یک سری آمدند امام محمد باقر، یک سری مذهبِ فطحی و مذاهبِ مختلف شکل گرفت. حالا اگر امام زمان بیایند همه نگاه کنند ببینند یک نور بزند ببینند سایه؟ این نیست اصلاً. این را نباید گفت. اینها راجع به یک سری حرفهای دیگر است.
ارزش به روح است، نه به تن؛ حدود را قاطی نکنید
کسانی که این جور حرفها را میزنند حواسشان نیست، دارند آدرسِ اشتباه میدهند. اصلاً چه ارزشی دارد که یک نفر سایه دارد یا ندارد؟ چه ارزشی دارد یک نفر غایط دارد یا ندارد؟ اینها مالِ تنِ آدم است. اینها را با هم قاطی نکنید. شما پنجشنبه صبح که میآیید، نباید دین را قاطی بکنید.
خونِ امام حسین علیهالسلام روی بدنِ من نجس است. برای بدنِ خودِ امام حسین پاک است؛ شهیدِ معرکه است و پاک است. ولی خونِ امام حسین روی بدنِ من — بالاتر از درهم و بغل — نجس است و با آن نمیشود نماز خواند. تمامِ آن پاکی و طهارتی که در این خون است از نظرِ فقهیاش روی بدنِ من نیست. این خون را باید شست، بعد ایستاد نماز خواند. حدود باید محفوظ بماند.
آن طهارت، طهارتِ روحانیِ اینهاست؛ و متعلقِ تمامِ این مسائلِ ولایی هم خودِ روحِ اینها قرار میگیرد. اصلاً ارزشِ اینها به روحشان است. ارزشِ آدم به روح است. میگویم آدرسِ اشتباهی یعنی اینکه میخواهند آدم را باز دوباره مادیگرا کنند. هم حرفهای اشتباه است، هم به ریشِ ما میخندند با این حرفها، هم باز دوباره آدم را مادیگرا میکند. یعنی نظر به ماده میکند. یعنی حتماً و حتماً باید امیرالمؤمنین خیلی خوشگل باشد شبیه حضرت عیسی تا آدم قبول کند با حضرت علی. با اینکه چهرهای که از حضرت علی تاریخ به ما داده اصلاً چهرهٔ قشنگی نیست. چهرهٔ معمولی؛ خیلی معمولی. قدِ کوتاه، شکمِ پر، موهای جلو کچل. این است که اتفاقاً اعتبار میدهد به ما که بفهمیم ارزشها به چه تعلق میگیرد.
اگر ما هی اهلبیت را توی ذهنمان یک عده خوشگلِ فلان با چشمهای کشیده و خطِ چشم و مژهٔ مصنوعی تصور کنیم، مؤمنِ ما صبیحالوجه میشود؛ صبیحالوجه یعنی تو دلبر. ولی تو دلبر لزوماً یعنی خوشگل؟ ما بلالِ حبشی را داشتیم. اینجوری نیست که ارزشها به تن تعلق بگیرد. ارزشها به روح تعلق میگیرد و این جزءِ احکامِ پایهایِ دین است. لذا اصلاً این تصویر توی ذهنتان نیاید از ائمه. هر جوری که بودند، آدمهای بزرگی بودند. چه ارزشی دارد یک نفر سایه داشته باشد یا نداشته باشد، یا دستشویی برود یا نرود؟
میآیند میگویند هیچ نجاستی ازشان خارج نمیشد. پس چطور بچهدار میشدند؟ نه، اینش هم یک چیزِ دیگر است. هی الکی حرفهای بیربطِ بیپایه. مثلاً همینجوری روی لباس فوت میکردند بعد بچهدار میشدند. نه بابا. این اتفاق یک بار برای حضرت عیسی افتاده. اینها جُنّه است. غسل کردنِ پیغمبر واضح بوده. تاریخ به فراوانی نقل کرده. دستشویی رفتنِ پیغمبر فراوانی نقل شده؛ البته آداب داشتند، آدابِ خاص در دستشویی رفتنشان. اینها را ملاک قرار بدهید. دین این حرفها نیست. این حرفها حرفهای عوام است.
یوسف علیهالسلام و شبههٔ تهمتِ سرقت به بنیامین
سورهٔ مبارکهٔ یوسف را ببینید. صفحهٔ دویست و چهل و چهار؛ آیهٔ هفتاد، بالای صفحه. آنجا هم چیزی نقل میکنند بهعنوان مشکلاتِ انبیا که به همین دروغگویی و تهمتزنی ارتباط دارد.
«فَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ ٱلسِّقَايَةَ فِى رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا ٱلْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَٰرِقُونَ» (یوسف/۷۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون آنان را به ساز و برگشان مجهز کرد، جام را در بارِ برادرش نهاد؛ سپس ندا دهندهای بانگ زد: ای کاروان، شما دزدید.
برای اینکه اینها را نگه دارند. میگویند نگه داشتنِ بنیامین به قیمتِ تهمت زدن به بنیامین یک کارِ عجیب است. یک نبی خودش تهمت زده؛ اینجا یک نفر را متهم به سرقت کرده. این چه جوری است؟
اگر خوب در آیه دقت کنیم، از آیهٔ قبلش ظاهراً یک کارِ هماهنگشده است. اول:
«وَلَمَّا دَخَلُوا۟ عَلَىٰ يُوسُفَ ءَاوَىٰٓ إِلَيْهِ أَخَاهُ ۖ قَالَ إِنِّىٓ أَنَا۠ أَخُوكَ فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ» (یوسف/۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون بر یوسف وارد شدند، برادرش را نزد خود جای داد و گفت: من برادرِ توام؛ پس به آنچه میکردند اندوهگین مباش.
برادرش را اول میآورد کنارش. میگوید آقا بدون، من داداشتم. این کاری که انجام دادند ناراحت نشو. نسبت به این برادر بنیامین هم دقیقاً خودِ آیات نشان میدهد که اینها مشکلاتی داشتند؛ به این هم حسادت میکردند. توضیحاتش را در همان جلساتِ سورهٔ یوسف — همان مجموعهای که دادهام — آنجا مفصل گفتهام. تمرکز را اینجا بگذاریم.
وقتی تجهیز میکند اینها را، سقایت را در رحلِ برادر میگذارد. بعد ببینید خودش این را نمیگوید. مثل اینکه فرض کنید خودش بگوید آقا این پیمانه کو؟ آنوقت کی میگوید «إِنَّكُمْ لَسَٰرِقُونَ»؟ مؤذّن. آنجا میگویند این پیمانه… «ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ». کارِ مؤذّن است: «أَيَّتُهَا ٱلْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَٰرِقُونَ». شما دزدید. کی این را میگوید؟ آیه کاملاً واضح است که این به حضرت یوسف مربوط نیست به آن معنا که خودش تهمت زده باشد. حضرت یوسف دارد این را نگه میدارد. مسئله را هم با خودِ بنیامین هماهنگ کرده. از کجا مشخص است؟ از آنجا که بنیامین اصلاً هیچ حرفی نمیزند توی این وسط. معلوم است که میخواهد این را نگه دارد. بنیامین هم هیچ حرفی نمیزند. اینها هی حرف میزنند که جزاش چیست، پاداش چیست؛ اگر دزدیده این داداشش هم دزد بوده.
آیهٔ هفتاد و هفت را ببینید:
«قَالُوٓا۟ إِن يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَّهُۥ مِن قَبْلُ ۚ فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِى نَفْسِهِۦ وَلَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ» (یوسف/۷۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: اگر دزدی کند، پیش از این برادری هم داشته که دزدی کرده است. یوسف آن [سخن] را در دلِ خود پنهان داشت و برایشان آشکار نکرد.
اینها میگویند این دزد، داداشش هم تا حالا دزد بوده. خودِ بنیامین هیچ حرفی نمیزند این وسط. مشخص است یک کارِ هماهنگشده با بنیامین است که میخواهند نگه دارند تا داستان پیش برود. به هر جهت این وسط ارتباطی ندارد با اینکه حضرت یوسف تهمت زده باشد. حضرت یوسف چیزی نگفته. حضرت یوسف گفته پیمانه کو؟ این غیر از آن است که تهمت به بنیامین زده باشد؛ این یک کارِ هماهنگشده با اوست. این هم از اینکه میگویند چرا تهمت زده. معلوم است که حضرت یوسف اصلاً این کار را نکرده.
چرا باید بنیامین را نگه میداشت؟ قانونِ مَلِک و کیدِ الهی
میخواهد بنیامین را نگه دارد. بنیامین را باید با چه قانونی نگه دارد؟ اینها دارند میگویند:
«قَالُوا۟ فَمَا جَزَٰٓؤُهُۥٓ إِن كُنتُمْ كَٰذِبِينَ قَالُوا۟ جَزَٰٓؤُهُۥ مَن وُجِدَ فِى رَحْلِهِۦ فَهُوَ جَزَٰٓؤُهُۥ ۚ كَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (یوسف/۷۴-۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: اگر دروغگو باشید کیفرش چیست؟ گفتند: کیفرش این است که هر کس [جام] در بارش یافت شود، خودِ او کیفرِ آن است؛ اینگونه ستمکاران را کیفر میدهیم.
چون اینها چنین قانونی دارند که از هرکه گرفتند خودِ او جزای اوست. اگر بخواهد یک جوری بگیرد، بگوید این را دستگیر میکنیم، به چه دلیلی بنیامین را دستگیر میکند؟ اینها به باباشان قول دادهاند که این را میآورند. داستان را از اول خودتان بخوانید. آنوقت به چه توجیهی باید این را در آن مجموعه نگه دارد؟ قانونِ زدنِ دست نبوده. قانون اصلاً فقهِ اسلامی نبوده که بگوید این دزد است پس بیاید دستش را بزنیم. جوری که بدون اینکه هیچ اشکالی پیش بیاید، در متنِ همان چیزی که با اینها شرط میکنند: هر کس این در رحلش پیدا شود خودِ او جزای اوست. چون چنین قانونی وجود دارد، تنها راهِ نگه داشتنِ بنیامین این بود که این را در رحلش بگذارند؛ بدون اینکه برادرها سهمِ کمتری بگیرند، بدون اینکه سیخ بسوزد کباب. بدون اینکه هیچ اتفاقی بیفتد باید این را نگه دارد. بهترین طریقی که میتواند نگهش دارد تا این حواسِ سرِ عنقریه پیش برود — توضیحاتش بماند به همان جلسات گوش بدهید.
از اول اصلاً یعقوب میداند چه اتفاقی افتاده. منتظرِ آن نصابِ صبر است که صبر بیاید. یعنی میداند. تمام این اتفاقات برای یعقوب مشخص است. در آیات آمده که خودِ یعقوب میدانسته بچهاش کجاست. خودِ قرآن میگوید:
«وَإِنَّهُۥ لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَٰهُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و او به آنچه به وی آموخته بودیم دانشور بود؛ ولی بیشتر مردم نمیدانند.
ما خودمان به او گفته بودیم. خودش یعقوب میدانست. منتها مرتبه این است که این اتفاقات در زندگیِ حضرت یوسف و برای یعقوب باید میافتاد. این حکمِ کارِ انبیاست. خودشان میدانند چه اتفاقاتی میافتد؛ باید میافتاد که این نصابِ صبرِ یعقوب به نصابی برسد؛ تا یعقوب رشد کند، یوسف رشد کند. یک پیامبرِ خدا که میدانست بچهاش کجاست. خودِ قرآن هم این را میگوید.
خدا دامنِ یوسف را پاک میکند: «كَذَٰلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ»
جالب است وقتی آیهٔ هفتاد و شش را میبینید، کاملاً خودِ خدا دامنِ حضرت یوسف را پاک میکند.
«فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَآءِ أَخِيهِ ثُمَّ ٱسْتَخْرَجَهَا مِن وِعَآءِ أَخِيهِ ۚ كَذَٰلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ ۖ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِى دِينِ ٱلْمَلِكِ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ ۚ نَرْفَعُ دَرَجَٰتٍ مَّن نَّشَآءُ ۗ وَفَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌ» (یوسف/۷۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به بارهای آنان پیش از بارِ برادرش آغاز کرد؛ سپس آن را از بارِ برادرش بیرون آورد. اینگونه برای یوسف چارهاندیشی کردیم. او نمیتوانست برادرش را در دینِ پادشاه بگیرد مگر آنکه خدا بخواهد. هر که را بخواهیم درجاتی بالا میبریم؛ و فوقِ هر صاحبِ دانشی داناتری است.
اول وعاءِ آنها را نگاه میکند، قبل از وعاءِ این داداش. بعد آخرسر از توی این درمیآید. خدا را نگاه کن: «كَذَٰلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ». ما خودمان این کار را کردیم. کید یعنی چارهاندیشی. ما خودمان این کار را کردیم. این یک روش بود، یک چارهاندیشی بود که باید بنیامین را نگه میداشت. خودمان این کار را کردیم. خودِ خدا به عهده میگیرد این کار را.
«مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِى دِينِ ٱلْمَلِكِ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ». در دینِ مَلِک هیچ جور نمیشد این را نگه داشت. یعنی در روشِ این ملک هیچ شیوهای برای نگه داشتن نبود. ببینید یک نبی به قدری این دقت را میکند که حتی خودش دروغ نمیگوید، خودش تهمت نمیزند. میتوانست این را بزند آنجا بعد بگوید آقا این کو؟ به آن مسئول بگوید آن پیمانه را بردار بیاور. بگویند رفتیم درآوردیم گشتیم پیمانه نیست. بعد دیده اینها که تا حالا بودند حالا که رفتند پیمانه نیست. آی شما… «ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ». این فضایی است که آیات دارد: باید این را نگه دارد تا این اتفاق بیفتد، بدون اینکه تهمتی به کسی زده باشد.
نفی کارِ بد، نه نسخهپیچی برای هر نگهداشت
ما نمیخواهیم بگوییم هر کسی بخواهد هر کسی را نگه دارد باید به این شیوه نگه دارد. فرض کنید از این جلسه میخواهم بروم بیرون، صاحبخانه با من کار دارد؛ بیاید یک تکه طلا توی جیبم قایم کند و مرا یک جوری نگه دارد؛ بعد بگوید یک چیزی اینجا گم شده، همه بایستید. این را ما نمیخواهیم بگوییم هر کسی هر کسی را بخواهد جایی نگه دارد باید به این شیوه نگه دارد.
خدا میگوید این باید نگه دارد؛ این باید بماند؛ این داستان به قولش اتفاق بیفتد. حالا اینکه باید بماند، آیا حضرت یوسف بهترین کار را کرده در نگه داشتنِ این یا نکرده؟ بهترین کار را کرده، به بهترین شیوه هم کرده. یعنی قانونِ ملک را نقض نکرده؛ یک. چون نمیشود خلافِ قانون عمل کرد. آنجا خودش عزیزِ مصر است. پادشاه نیست، مَلِک نیست؛ عزیز است. مثلِ حکمِ رئیسجمهور در مقابلِ رهبر. آنوقت خودش بیاید نقضِ قوانین بکند و خلافِ قوانینِ ملک اقدام بکند. این کار را نمیتواند بکند. دستِ دزد را که نمیزنند آنجا. خودِ اینها هم طبقِ قانون گفتهاند طبقِ قانونِ مملکتِ مصر این سرقت را اداره کنید اگر سرقتی شده. طبقِ قانونِ مملکتِ مصر میخواهد این کار را بکند. با خودِ شخص هماهنگ کرده. بعد هم این کار را کرده، بعد خودش نگفته آخر. بعد هم دامنِ همهشان را بری کرده آخر. این به این شیوه بهترین شیوهای بوده که میشده.
و بنیامین خودش سارق نشد. سارق باید ریشهٔ سرقت در او سر کند یا نه؟ او که سرقت نکرده. حضرت یوسف گذاشته؛ این را نسبت ندهید به اینکه بنیامین دزد شد. دزدی در کار نبود.
ما اتهام را نمیخواهیم روایی جواب بدهیم. روایی میخواستیم جواب بدهیم زحمتی ندارد. اتهام را روایی جواب دادهاند. این زحمتی که داریم متحمل میشویم زحمتِ جواب دادنِ قرآنی است. واقعاً این آیات را بخوانید. با بنیامین هماهنگ کرده؛ باید نگه دارد. این مشخص است. خودِ خدا میگوید این باید نگه دارد. تمام شد رفت. چون باید نگه دارد این کار را میکند. ولی ما نمیتوانیم صرفِ این کار را بگوییم هر جا کارِ درست است. محلِ بحث این نیست که کارِ خوب اثبات کنیم. میخواهیم کارِ بد را نفی کنیم. در مقامِ عصمت این را باید نفی کنیم. شما میگویید حضرت یوسف تهمت زده؛ به کی تهمت زده؟ باعثِ تهمت شده؟ اگر این آیه را نمیخواندید، قبل از اینکه آیه را بخوانید، میگفتید کارِ بدی است که به یک عده کلاً تهمت بزنند بعد دامنشان بری شود. از این ور خودِ خدا. وقتی روایات بری کردند ما بری میکنیم. روایت گفته این دروغ نیست، خیلی خب ما هم میگوییم دروغ نیست.
این درس چهار پنج جلسه طول میکشد. یعنی اشکالات. واقعاً در این روند مدلینگِ ما راجع به معرفتمان راجع به قرآن هم زیاد میشود. این فایده را هم دارد.
موسی علیهالسلام: مشت، قتلِ خطایی و چهرهٔ اصلاحگر
بیایید سورهٔ مبارکهٔ قصص، آیهٔ چهارده و پانزده را نگاه کنید. آنجا یک مشتِ معروف از حضرت موسی نقل شده و این چیزِ آدمکشی. دقیقاً حضرت موسی.
«وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُۥ وَٱسْتَوَىٰٓ ءَاتَيْنَٰهُ حُكْمًا وَعِلْمًا ۚ وَكَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ» (قصص/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به نیروی رشد رسید و برآمد، به او حکم و دانش دادیم؛ و اینگونه نیکوکاران را پاداش میدهیم.
وقتی موسی بزرگ شد — این خلافِ آن چیزی است که فیلمهای یهودی راجع به حضرت موسی نشان میدهند که یک آدمِ مثلاً عِقّی و لات است. انیمیشنِ «موسی عزیزِ مصر» را دیدهاید یا نه؟ یک آدم است که هی خلاف میدهد؛ یکهو میزند و پیغمبر میشود. اینجوری است. در حالی که فضای قرآن اصلاً خیلی متفاوت است. «وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُۥ وَٱسْتَوَىٰٓ ءَاتَيْنَٰهُ حُكْمًا وَعِلْمًا». یعنی آن پیغمبری نیست هنوز. پیغمبریاش چیزِ دیگری است. همان حکم و حکمت و علمی که به او دادهاند و به همه هم میدهند به شرطِ چه؟ «وَكَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ». ما به محسنین کلاً اینجور حکمت و علم میدهیم. یعنی اگر کسی نیکوکار زندگی بکند و آدمِ نیکی باشد و درست زندگی بکند، خدا به قلبِ او حکمت و علم میدهد. این همان در ایامِ جوانیاش است.
«وَدَخَلَ ٱلْمَدِينَةَ عَلَىٰ حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَٰذَا مِن شِيعَتِهِۦ وَهَٰذَا مِنْ عَدُوِّهِۦ ۖ فَٱسْتَغَٰثَهُ ٱلَّذِى مِن شِيعَتِهِۦ عَلَى ٱلَّذِى مِنْ عَدُوِّهِۦ فَوَكَزَهُۥ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَيْهِ ۖ قَالَ هَٰذَا مِنْ عَمَلِ ٱلشَّيْطَٰنِ ۖ إِنَّهُۥ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِينٌ» (قصص/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به هنگامِ غفلتِ اهلش واردِ شهر شد؛ پس در آن دو مرد یافت که با هم میجنگیدند: این از پیروانش و آن از دشمنانش. آن که از پیروانش بود در برابرِ آن که از دشمنانش بود از او یاری خواست. موسی مشتی به او زد و کارش را تمام کرد. گفت: این از کارِ شیطان است؛ او دشمنی گمراهکننده و آشکار است.
واردِ شهر میشود. مشخص است کاخِ فرعون یک ناحیه دورتر، خارجِ شهر بوده. همینجوری سرزده میآید. مشخص است آدمی بوده که چون منسوبِ دربار بوده، گاهی با لباسِ مبدّل بدون اینکه هی یار و غار درست کند برای خودش میآمده سرکشیِ مملکت را میکرده. این ویژگی را هم داشته. «عَلَىٰ حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا». دو مرد میبیند دارند اقتتال میکنند. «هَٰذَا مِن شِيعَتِهِۦ». معلوم است از همان موقع شیعه داشته. چرا شیعه داشته؟ چون شخصیتِ بسیار موردِ قبولی بوده. از زمرهٔ قِبطیها شمرده میشده، جزوِ بنیاسرائیل شمرده نمیشده. ولی چون شخصیتِ خیلی جالبی داشته از همان موقع یک سری پیرو داشته در خودِ مجموعهٔ بنیاسرائیل؛ قبولش داشتند. این خلافِ همهٔ انیمیشنها و فیلمهایی است که راجع به چهرهٔ حضرت موسی میسازند. مشخص است چهرهٔ بسیار وزینی داشته که شیعه داشته؛ همان موقع بدون اینکه پیغمبر باشد معلوم است کلی پیرو داشته.
یکی از شیعهاش — حداقل یک بنیاسرائیلی — با یکی «مِنْ عَدُوِّهِۦ» از همان قِبطیها. استغاثه میکند. موسی یک مشت میزند و «فَقَضَىٰ عَلَيْهِ»؛ این میمیرد.
دو شبهه: سابقهٔ قتل و «هَٰذَا مِنْ عَمَلِ ٱلشَّيْطَٰنِ»
این مشت چند تا شبهه دارد. یکی در خودِ مشت است که چرا آدمکشی میکند. آیا این آدمکشی چهرهٔ او را برای پیامبریِ بعد خراب نمیکند؟ آیا در سوابقِ یک پیغمبر میتواند اموری واقع شود قبل از پیامبریاش؟ محلِ شبهه این است: آیا در سوابقِ یک پیامبر میتواند امری واقع شود که چهرهٔ او را بعداً ملوّث کند؟ یعنی آدمکش باشد بعد بشود پیغمبر؟ این یکی.
ضمن اینکه گفته «هَٰذَا مِنْ عَمَلِ ٱلشَّيْطَٰنِ». این از اعمالِ شیطان است. این دومی. اینکه آیا شیطان به این نبیِّ خدا راه دارد یا راه ندارد که گفته این عمل، عملِ شیطان است. «إِنَّهُۥ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِينٌ». بعدش هم استغفار میکند:
«قَالَ رَبِّ إِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى فَٱغْفِرْ لِى فَغَفَرَ لَهُۥٓ ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْغَفُورُ ٱلرَّحِيمُ» (قصص/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، من بر خود ستم کردم؛ پس مرا بیامرز. پس او را آمرزید؛ که او خود آمرزندهٔ مهربان است.
ظلم کردم به خودم، مرا ببخش. «فَغَفَرَ لَهُۥ».
یک چیزی که در کلِّ فرایندِ آیه دیده میشود: توبیخ از جانبِ خدا اولاً نیست. این یک خرده عجیب است. مثلِ یونس نیست که یونس را خدا توبیخ میکند. استغفار هست؛ استغفارِ خودِ حضرت موسی هست؛ ولی از طرفِ خدا توبیخی نیست این وسط. حالا باید اینجا یک کارِ تفسیرِ قرآن به قرآن بکنیم تا ببینیم واقعاً نظرِ قرآن راجع به چنین اتفاقی که افتاده چیست.
از آیهٔ بعد معلوم میشود دفاع از مظلوم وظیفهاش بوده
آیا نشان میدهد که حضرت موسی اولاً کاملاً وظیفهاش را انجام داد که رفت درگیر شد؟ از کجا؟ از همان آیهٔ بعدیش. از آیهٔ هجده نگاه کنید.
«فَأَصْبَحَ فِى ٱلْمَدِينَةِ خَآئِفًا يَتَرَقَّبُ فَإِذَا ٱلَّذِى ٱسْتَنصَرَهُۥ بِٱلْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُۥ ۚ قَالَ لَهُۥ مُوسَىٰٓ إِنَّكَ لَغَوِىٌّ مُّبِينٌ» (قصص/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس صبحگاه در شهر ترسان و نگران بود که ناگاه همان که دیروز از او یاری خواسته بود به فریادخواهیاش برخاست. موسی به او گفت: تو بهراستی گمراهیِ آشکاری.
یک بارِ دیگر آمد و دید باز همان درگیر است؛ باز با همان کسی که دیروز درگیر بوده باز درگیر است. موسی به او میگوید تو خیلی آدمِ گمراهی هستی؛ چرا اینقدر درگیری با همه؟ باز دوباره میرود کمکِ همین آدم. یعنی مشخص است بهعنوانِ اینکه من یک کارِ بدی کردم که رفتم درگیر شدم، دیگر نمیرود. نه؛ باز دوباره:
«فَلَمَّآ أَنْ أَرَادَ أَن يَبْطِشَ بِٱلَّذِى هُوَ عَدُوٌّ لَّهُمَا قَالَ يَٰمُوسَىٰٓ أَتُرِيدُ أَن تَقْتُلَنِى كَمَا قَتَلْتَ نَفْسًۢا بِٱلْأَمْسِ ۖ إِن تُرِيدُ إِلَّآ أَن تَكُونَ جَبَّارًا فِى ٱلْأَرْضِ وَمَا تُرِيدُ أَن تَكُونَ مِنَ ٱلْمُصْلِحِينَ» (قصص/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون خواست بر آن که دشمنِ هر دوشان بود حملهور شود، [آن مرد] گفت: ای موسی، آیا میخواهی مرا بکشی چنانکه دیروز کسی را کشتی؟ تو جز این نمیخواهی که در زمین جبّار باشی و نمیخواهی از درستکاران باشی.
وقتی دست میبرد میخواهد گردنِ آن کسی را بگیرد که «عَدُوٌّ لَّهُمَا» است — باز یک قبطیِ دیگر که دشمنِ موسی و آن بنیاسرائیلی است — باز میرود خیرِ او را میگیرد. اینجوری نیست که بگویی ما کاری نداریم دیگر، استغفار کردیم و توبه کردیم از این کارها. نه. آن که باید میرفته کمکِ مظلوم، رفته بوده کمکِ مظلوم.
«أَتُرِيدُ أَن تَقْتُلَنِى كَمَا قَتَلْتَ نَفْسًۢا بِٱلْأَمْسِ… إِن تُرِيدُ إِلَّآ أَن تَكُونَ جَبَّارًا فِى ٱلْأَرْضِ وَمَا تُرِيدُ أَن تَكُونَ مِنَ ٱلْمُصْلِحِينَ». تو انگار خیلی جبّاری در زمین؛ نمیخواهی از صالحین باشی. معلوم است یک سری وعدهٔ اصلاحات و مصلح بودن هم میداده. معلوم است چهرهٔ اصلاحگر داشته. برای اینکه میگوید تو با این حرفِ اصلاحاتی که میزنی خیلی سازگار نیست این روحیه که هی خیرِ این را بگیری خیرِ آن را بگیری. اولاً مشخص است توبهای که کرده اینجوری نبوده که توبه از دفاع از مظلوم باشد؛ چون باز دوباره رفته خیرِ یک نفرِ دیگر را گرفته. مشخص است این جور توبهای نبوده. مشخص است که باید این کار را میکرده. این را از آیه اجمالاً میفهمیم.
وکزه، نه مثله؛ قتلِ خطایی و سناریوی الهی
ضمن اینکه خودِ همین تکآیه را وقتی نگاه کنید، اتفاقی که افتاده این است که موسی زده. لازم نیست اینجوری تفسیر کنیم که کمچی مشت زد دندانهای طرف ریخت توی دهنش، بعد یک کارد برداشت مثله کرد، بعد مرد. نه. «فَوَكَزَهُۥ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَيْهِ». یک هُلی داد. مثلاً یک هُلی داده، یک مشتی زده، آواریکنان آمده درگیری را درست کند، زده این افتاده سرش خورده به جایی مرده.
حالا خدا خودش در آیهٔ دیگر میگوید ما او را به فتنه انداختیم:
«وَقَتَلْتَ نَفْسًا فَنَجَّيْنَٰكَ مِنَ ٱلْغَمِّ وَفَتَنَّٰكَ فُتُونًا» (طه/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسی را کشتی، پس تو را از اندوه رهانیدیم و بارها تو را آزمودیم.
خدا میخواهد این نبی را نبی کند؛ دارد سناریو برایش درست میکند. این چطور باید بزند از آنجا در برود کلاً؟ با چه بلاکی؟ خدا باید چنین کاری بکند که بزنند درِ خانهاش که بیایند بگویند آقا دنبالتیم، بکش از در رو. یک نفری که توی کاخِ فرعون بزرگ شده، باید با چه بلاکی خدا کاری بکند؟ خدا بهعنوانِ فتنه انداختن — خودِ خدا میگوید «وَفَتَنَّٰكَ فُتُونًا»؛ ما اصلاً به فتنه انداختیم — این آمده دفاع از یک مظلوم بکند بیچاره، زده این اتفاق افتاده. خدا این کار را با بندهها میکند که در یک کوچکترین حادثهای چنین اتفاقی میافتد؛ یک قتلِ خطایی اتفاق میافتد. قتلِ خطایی که هیچوقت به عصمت لطمه نمیزند. این برای ما واضح است.
یعنی کسی با ماشین همینجوری دارد توی اتوبان میرود بزند به نفری بمیرد. اینجوری هم نیست که مثلاً دارد لایی میکشد این نبیِّ خدا توی اتوبان. نه؛ خیلی معمولی دارد میرود، همان موقع یک پیرزن یا پیرمردی بیاید جلو، این بزند بکشد، میمیرد. گواهینامه هم داشته، همه چیز هم بوده، درست هم بوده، سرِ جایش بوده. این مرده. این قتلِ خطایی است دیگر. اینجا به عصمتِ کسی لطمه نمیزند. دفاع از مظلوم را باید میکرده. این را هم خدا همینجوری میگوید. خودش هم در این میگوید ما خودمان به فتنه انداختیم این را. که اینجوری بشود و حالتِ اصلاحی داشته باشد. این را بلندش کنیم ببریمش دور از شهر و دیار و آبادی. این اینجا قرار است نبیِّ خدا بشود. این سناریوها را روش ایجاد میکند.
از این سناریوها خیلی وقتها داستانها داریم از بزرگان. خیلی وقتها خدا برای اینکه یک نفر را بسازد اصلاً سناریوهای ناجور سرش ایجاد میکند. واقعاً اذیتش میکنند؛ زن مریض میشود، مهمان میرسد، سیستم همه چیز به هم میخورد. حالا این وسط این اتفاق هم سرش افتاد. یک کارِ اشتباهی از دست این صادق درمیآید؛ خدا دارد نگاه میکند بخواهد ازش نتیجه دربیاورد.
مرجعِ «هَٰذَا»: درگیریِ آن دو، نه مشتِ موسی
لذا قرآن چیزی که میگوید این است: موسی وکزه زد، طرف مُرد. بعد «قَالَ هَٰذَا مِنْ عَمَلِ ٱلشَّيْطَٰنِ». ما کلاً آیات را در پرتوِ همهٔ آیات ببینیم. اگر منظورش این بود که من اینجا آمدم این کار را کردم و این از عملِ شیطان است، این که دوباره نمیآید این کار را بکند. لذا ما مجبوریم در قواعدِ مرجعِ اسمِ اشاره دقت کنیم.
قاعدهٔ اولیه این است که برگردیم به اولین جایی که ممکن است بزنیم. وقتی میگویید «فَوَكَزَهُۥ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَيْهِ ۖ قَالَ هَٰذَا مِنْ عَمَلِ ٱلشَّيْطَٰنِ» اولین جایی که میخورد، میخورد به وکزه. یعنی این که مشت زدم از عملِ شیطان است. یعنی این که دفاع کردم از عملِ شیطان است. ولی پس از تحلیل مشخص است که به اینجا نمیتواند بخورد؛ پس میرویم عقبتر. میرویم عقبتر به کجا میخورد؟ به این درگیری که این دو با همدیگر داشتند. «هَٰذَا مِنْ عَمَلِ ٱلشَّيْطَٰنِ»: این درگیری که این دو با هم داشتند از عملِ شیطان است؛ نه اینکه این کاری که من کردم از عملِ شیطان است. اگر کاری که من کردم از عملِ شیطان بود که من چرا دوباره نمیکردم؟ مجدد باز هم نمیآمد این کار را انجام بدهد.
پس استغفار، استغفار از چه؟ یک نفر همین اتفاقات وقتی به دستش میافتد — چون اتفاقاً خودِ خدا حالا آیاتش را با همدیگر میبینیم — واقعاً شما اگر بزنید یک نفر را بکشید، اصلاً ناراحت میشوید. اصلاً همهجوره هیچ تقصیری هم نداشته باشید. این ناراحت شدن اتفاق میافتد یا نه؟ واقعاً اگر سنگدل نباشید ناراحت میشوید. خدا نکند به یک نفر بزنید. برای آن طرف ناراحت میشویم؛ نه، اصلاً همینجوری خودت ناراحت میشوی. اصلاً خودِ خدا اینجوری میگوید. به خصوص ارواحِ لطیف، لطیفتر.
لازم نیست برویم به معصومان. از امام نقل کردهاند که توی خانهشان اجازه نداد کسی مگس بکشد. گفته مگسها را بیرون کنید؛ اینجا توی خانهٔ من کسی مگس نکشد. اصلاً انگار روح اینقدر را ندارد. امام که فرمانِ عملیات میدهد که میروند این همه خون میریزند سرِ جایش. ولی این یکی یک چیز است. کسی اجازه نمیدهد بگوید مگس را بکشید؛ میگوید مگس را بیرون کنید. این آدمی که اینجوری است، خودِ داستانهایی که از امام نقل شده شاید شنیده باشید: خودِ امام بالاخره مگر این کار را نکرده که این بچهٔ رزمنده را فرستاده جلوِ تیر؟ مگر نکرده؟ ولی این خانوادهٔ شهدا وقتی میآمدند میگفتند امام میشست توی خودش. یعنی واقعاً ناراحت میشد با خانوادهٔ شهدا که میدید. نه بالاخره این کار را خودش کرده؛ خودش هم دستور؛ خودش هم عملیات؛ همهٔ این عملیاتها را اصلاً میآمدند با امام چک میکردند. دستورِ عملیات باید امام میداده چون خون، خونِ دمِ کسی نمیشود بیحساب بیاید. دستورِ ولیّ مسلمین است. ولی این خانواده، این زن و بچه را میآوردند پیشِ امام، امام مینشست توی خودش. حالا هیچ امیدی هم نبود؛ ولی این حس را که ندارند که بزنند به نفری.
در زیارت هم از همین جنبه کارِ ما راحت شده. یک نفر زده کشته برای قتلِ خطایی. خودِ آیه میگوید ما او را از غم نجات دادیم. واقعاً غم گرفته بود وقتی که زده بود مرده بود. با اینکه «مِنْ عَدُوِّهِ» بود و با اینکه این درست کار کرده بود، ولی قرار نبود بزنیم به کشته. قول داده بودیم مثلاً یک مشت بزند توی سینهاش که دو رغبت مثلاً کاری نداشته باشد با او.
از این جهت است که «هَٰذَا مِنْ عَمَلِ ٱلشَّيْطَٰنِ» مرجعِ ذمه به اولین جایی که میتواند باید برگردد. نه اینکه هرجا عشقمان کشید بگوییم. یک قاعدهٔ علوی داریم: همان اولی برمیگردد. نه. اگر مانعی وجود داشت برای مرجعِ ضمیر یا مرجعِ اسمِ اشاره، برمیگردیم میرویم عقبتر، عقبتر، تا جایی که جا داشته باشد که آن ذمه را بزنیم آنجا.
روایت هم همین «هَٰذَا» را به همان جایی زده که گفتیم؛ یعنی ما از آنجا یاد گرفتیم. در روایت زده که «هَٰذَا مِنْ عَمَلِ ٱلشَّيْطَٰنِ» یعنی آن اقتتالی که آنها دارند میکنند؛ درگیریِ آنها از عملِ شیطان است. قرآن حمّالِ ذو وجوه است؛ وجوهِ مختلف را میپذیرد. اشکال ندارد که به جاهای مختلف بزنند؛ از این طرف و از آن طرف. خودِ روایت هم همین را گفته.
موسی از مُخلَصین است؛ شیطان به روحش راه ندارد
کسی که راجع به او خدا گفته در سورهٔ مریم:
«وَٱذْكُرْ فِى ٱلْكِتَٰبِ مُوسَىٰٓ ۚ إِنَّهُۥ كَانَ مُخْلَصًا وَكَانَ رَسُولًا نَّبِيًّا» (مریم/۵۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در این کتاب موسی را یاد کن؛ او مُخلَص بود و فرستادهای پیامبر بود.
اصلاً مُخلَص بود؛ یعنی در مقامِ مُخلَصین بود. و مُخلَصین مقامی است که شیطان از آن استثنا کرده:
«قَالَ فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ ٱلْمُخْلَصِينَ» (ص/۸۲-۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): [شیطان] گفت: به عزّتِ تو سوگند که همگیشان را گمراه میکنم، مگر بندگانِ مُخلَصِ تو از میانِ آنان.
یعنی شیطان به او الهام دهد که ما بگوییم «هَٰذَا مِنْ عَمَلِ ٱلشَّيْطَٰنِ» یعنی این کاری که من میکنم از اعمالِ شیطان است؟ به این نمیخورد. قرآن اصلاً قبول نمیکند شما بگذارید که «من این کار را کردم از مقامِ وسوسه». لذا بابتِ این قتلِ خطایی که میافتد استغفار میکند. استغفار میکند که بعد اصلاً جورِ دیگری هم این بحثِ «فَغَفَرَ لَهُۥ» را روایات توضیح دادهاند.
اگر برای اثباتِ عصمت باید این را اثبات کنیم که تحتِ تسلطِ شیطان نیست، «هَٰذَا مِنْ عَمَلِ ٱلشَّيْطَٰنِ» نباید معنایش این شود که شیطان مرا وسوسه کرد، من در عالمِ خارج یک کارِ اشتباه کردم. یک موقع میگویید در مکاشفهاش اثری گذاشته که به عصمت نزند؛ یک موقع میگویید در عالمِ خارج شیطان کاری کرد، من کارِ اشتباه کردم. این نشود که بگوید وسوسه کرد مرا، من توی عالمِ خارج کارِ اشتباه کردم. مرجعِ اسمِ اشاره نباید آنقدر پیچیده باشد؛ باید چیزی باشد که معلوم باشد «هَٰذَا» توی همین آیه. عملِ دفاع اشکال ندارد. چرا باید بگویید از عملِ شیطان؟ عملِ شیطان یعنی فلان را بالا برد یا آن طرفِ مقابل را از نظرِ این… اینها را میپذیریم که نگوید بعدِ نفسانیاش کرد که نباید این کار را میکرد. مانع شد که مثلاً در ذاکرهاش تأثیر گذاشت. از این جهت اشکال ندارد.
«لَغَوِىٌّ» را هم باید به معنای دیگری گرفت؛ نه اینکه تو اگر داری کارِ بد میکنی پس من چرا باید مجدداً دفاع کنم از تو. «غَوِىّ» یک معنای دیگری باید بدهد. اجازه بدهید به آن معنای «ضالّ» — یعنی گمراه — که در آیهٔ دیگر راجع به همینجا و راجع به آدم آمده، آنجا معنای ضال و گمراه را بگوییم در قرآن به چه معناست. آنجا «غَوَى» تعبیر به عصیان شده:
«وَعَصَىٰٓ ءَادَمُ رَبَّهُۥ فَغَوَىٰ» (طه/۱۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آدم پروردگارش را نافرمانی کرد، پس بیراهه رفت.
یک جا هم میگوید آدم پروردگارش را نافرمانی کرد پس غوی شد. یعنی با عصیان همراه است. آن عدو هم که درگیر است، عملِ غیرِ صالح است. «هَٰذَا مِنْ عَمَلِ ٱلشَّيْطَٰنِ» اگر به آن سیاقبندی کنی چرا؛ حرفِ خوبی است. به آن سیاقبندی کنی میخورد.
غفران یعنی ستر؛ «رَبِّ إِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى فَٱغْفِرْ لِى»
در معنای غفران یک معنای سَتر وجود دارد. اصلاً غفران یعنی ستر. مِغفَر یعنی کلاهِ خود؛ چیزی که میپوشاند.
«قَالَ رَبِّ إِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى فَٱغْفِرْ لِى فَغَفَرَ لَهُۥٓ ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْغَفُورُ ٱلرَّحِيمُ» (قصص/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پروردگارا، من بر خود ستم کردم؛ پس مرا بپوشان و بیامرز. پس او را آمرزید؛ که او خود آمرزندهٔ مهربان است.
«رَبِّ إِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى» یعنی بالاخره من ظلم کردم به خودم که چنین اتفاقی افتاد؛ این ظلم به خودم شد. «فَٱغْفِرْ لِى» یعنی چه؟ مرا بپوشان، مرا بپوشان. خودش را پوشاند؛ یعنی پوشاند، مخفیاش کرد که این بتواند در برود. این هم دیده شده. البته لزومی ندارد حتماً این را به آیه بچسبانیم؛ روایت جا دارد. «إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْغَفُورُ ٱلرَّحِيمُ» دیگر.
اگر بخواهم بگویم حتی ظلم معانیِ مثبت هم دارد. «رَبِّ إِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسِى» واقعاً ظلم معنای مثبت هم تویش وجود دارد. یعنی من ظلم… ظلم معنای مثبت دارد؛ فقط یک کم بیشتر. خودتان بروید ببینید.
ظلم در بارِ مثبت: آیهٔ امانت و «ظَلُومًا جَهُولًا»
در آیهٔ عرضِ امانت داریم:
«إِنَّا عَرَضْنَا ٱلْأَمَانَةَ عَلَى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱلْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا ٱلْإِنسَٰنُ ۖ إِنَّهُۥ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا» (احزاب/۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم، پس از برداشتنِ آن سر باز زدند و از آن هراسیدند، و انسان آن را برداشت؛ او ستمکارِ نادان بود.
ما خیلی اوقات میگوییم جز این که ببینی انسان چقدر بد است: ظالم، ظلوم، جهول. حال آنکه این زبان، زبانِ تعلیل است؛ یعنی او ظلوم است یا جهول. هر دوتایش را میشود در بارِ مثبت معنا کرد. هر دوش را در بارِ مثبت معنا کنید. برای اینکه این عبارت حرفِ عجیبی است. قرآن اگر اینور آنورش بکنید اصلاً معانیِ بطونی از توش استخراج میشود که شما تعجب میفرمایید.
معنای رایج این است که انسان چه بد است که این را پذیرفته؛ با لسانِ تعلیل بگویند چه آدمِ ضایعهای که این را پذیرفت. جهلش هم چیزی داریم؟ بله؛ یعنی فانی است اصلاً. دقیقاً «إِنَّهُۥ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا» اینجوری بخوانید آیه را. در واقع او ظلومِ جهول است که پذیرفته. یعنی این کسی میتواند بپذیرد که دقیقاً تمامِ علمِ خودش را فانی کرده باشد؛ جاهل نسبت به چنین چیزی باشد؛ در همانجا علمِ خودش را خلاصه کرده باشد. شما ممکن است بگویید این تعابیر ذوقی است؛ ولی بگردید در قرآن سیاقبندی بکنید کاملاً واضح است. لذا شما این معنا را بگیرید و بروید توی آیات میبینید یک بطنِ دیگری از آیات دارد خودش را نشان میدهد: ظلم در معنای مثبت.
این را بگذاریم. دیگر دستها خیلی بلند شد.
مصحّحِ قرآنی: فاطر و «ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِ» در بسترِ اصطفا
سورهٔ مبارکهٔ فاطر را بیاورید. صفحهٔ چهارصد و سی و هشت، از آیهٔ سی و یک.
«وَٱلَّذِىٓ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ مِنَ ٱلْكِتَٰبِ هُوَ ٱلْحَقُّ مُصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيْهِ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ بِعِبَادِهِۦ لَخَبِيرٌۢ بَصِيرٌ» (فاطر/۳۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه از کتاب به تو وحی کردیم همان حق است، تصدیقکنندهٔ آنچه پیشِ روی اوست؛ بیگمان خدا به بندگانش آگاهِ بیناست.
آن چیزی که وحی کردیم به تو از کتاب، آن حق است؛ مصدّقِ کتابهای قبلی. بعد:
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا ٱلْكِتَٰبَ ٱلَّذِينَ ٱصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا ۖ فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِۦ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌۢ بِٱلْخَيْرَٰتِ بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ ٱلْفَضْلُ ٱلْكَبِيرُ» (فاطر/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس کتاب را به کسانی از بندگانمان که برگزیدیم به میراث دادیم؛ پس برخی از آنان بر خود ستمکارند، و برخی میانهرو، و برخی به اذنِ خدا در خیرات سبقتگیرندهاند؛ این همان فضلِ بزرگ است.
ما این کتاب را بالوراثه — با وراثت به معنای وراثتی که قرآن دارد که وراثتِ معنوی است — دادیم به کسانی که «ٱصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا»؛ به عبادِ مصطفای خودمان. بالوراثه رسید به آنها. ائمه اینجا گفتهاند روایت هست: ائمه گفتهاند این اصلاً امت نیست؛ این ماییم؛ این عترتِ طاهره است.
حالا «فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِۦ». یک عدهشان هستند که ظالمِ لنفسهاند. ببینید: ظلم در بسترِ مثبت. ظلم در بارِ مثبت، در کانتکستِ مثبت. «فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِۦ» اینجوری است؛ و «فَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌ وَمِنْهُمْ سَابِقٌۢ بِٱلْخَيْرَٰتِ». این جور چیزی باید خوانده شود آیه. که اینها گفتهاند آقا این کاملاً برای ما واضح است.
مصطفی یک معنایی است که در قرآن وقتی بگردی کاملاً بارش مثبت است:
«إِنَّ ٱللَّهَ ٱصْطَفَىٰٓ ءَادَمَ وَنُوحًا وَءَالَ إِبْرَٰهِيمَ وَءَالَ عِمْرَٰنَ عَلَى ٱلْعَٰلَمِينَ» (آل عمران/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا آدم و نوح و خاندانِ ابراهیم و خاندانِ عمران را بر جهانیان برگزید.
کتابِ قرآن را بالوراثه میخواهد بگیرد کی؟ مصطفی از عباد. یعنی از آن عباد تازه برگزیده، نخبههاشان میخواهند این را بگیرند. ائمه گفتهاند ماییم. حالا در آیه چه مینشیند؟ «فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِۦ». عدهشان اصلاً ظالمِ لنفسهاند. یک عده از مصطفای عباد هستند که ظالم — اینجوری بخوانید دیگر — ظالمِ لنفسهاند. این همان ظلمی است که در بسترِ مثبت است که مصحّحِ آن معنای «إِنَّهُۥ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا» است. اینجوری بخوانید.
یعنی چه ظلمِ مثبت؟ یعنی خیلی ریاضت میکشند و خیلی تعبِ بدنی و خیلی این را خاموش میکنند؛ حقوقِ حضورِ نفسشان را پرداخت نمیکنند و توی اینجا روحشان را با آن بلند میکنند. «فَمِنْهُمْ ظَالِمٌ لِّنَفْسِهِۦ». یعنی اینجا آیه را، آن آیهٔ «ظلوم و جهول» را میشود جورِ دیگری هم خواند. اینجا مشخص است بار مثبت است که در حقیقت دارم عرضِ امانت میکنم. هیچکس نمیتواند قبول بکند؛ فقط انسانی که دارد میپذیرد این را. بعد بگویند این آدم چقدر بد است که این را پذیرفته؟ یعنی با این لسانِ تعلیل بگویند چقدر آدمِ ضایعهای که این را پذیرفت؟ نه. او ظلومِ جهول است که پذیرفته؛ یعنی کسی میتواند بپذیرد که علمِ خودش را فانی کرده باشد.
این کارها را ما توی آیات میتوانیم بکنیم. من نمیخواهم بگویم تمام تعابیر؛ ولی شما این معنا را بگیرید و بروید توی آیات. یک بطنِ دیگری از آیات دارد خودش را نشان میدهد.
فقط خدا نکند این معنای ظلم را بگیرید دستتان هی بروید توی آیات همه را یک چیزِ جبهه کنید. بگویید این آدم ظالم است پس… این قصه یک حسابِ خاصی دارد.
جمعبندیِ جلسه: لغزش، بافت، و عصمت
پس تا اینجا چند نمونه را کنار هم گذاشتیم تا مدلِ کار روشن شود.
یک: بعضی از آنچه به انبیا نسبت داده میشود اصلاً لغزش نیست؛ مثلِ دعای ملکِ سلیمان. پشتش توبه و توبیخ نیست. صنفِ ملک فرق دارد؛ ملکِ مأخوذ از قِبَلِ الله است، نه ملکِ غلبه و جور. کلِّ قرآن — با آن تکرارِ «مَآ أَسْـَٔلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ» — مانع است که این را بخل بخوانیم.
دو: بعضی ظاهرِ دروغ دارد و دروغ نیست؛ مثلِ سخنِ ابراهیم دربارهٔ بتِ بزرگ. گزارهٔ شرطی است. ائمه گفتهاند «وَاللَّهِ مَا فَعَلُوا وَمَا كَذَبَ». مدارای ابراهیم هم در کلِّ آیات دیده میشود؛ «وَمَنْ عَصَانِى فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ».
سه: «إِنِّى سَقِيمٌ» شبههٔ قرآنی ندارد. سقیم یعنی مردنیِ بیماری؛ مثلِ «إِنَّكَ مَيِّتٌ». روایت گفته همان دم سقیم نبود و دروغ هم نبود.
چهار: تهمتِ سرقت در یوسف کارِ مؤذّن است نه تهمتِ نبی. با بنیامین هماهنگ است. خدا میگوید «كَذَٰلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ». یعقوب هم «لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَٰهُ» است. ما کارِ بد را نفی میکنیم، نه اینکه برای هر نگهداشتی نسخه بپیچیم.
پنج: مشتِ موسی قتلِ خطایی است در مقامِ دفاع از مظلوم. توبیخِ الهی نیست. فردا دوباره میرود کمک. «هَٰذَا» به اقتتال برمیگردد نه به وکزه. موسی مُخلَص است؛ شیطان به روحش راه ندارد. غفران ستر است. و «ظلوم جهول» را هم میشود در بارِ مثبت خواند با مصحّحِ فاطر.
شش: قرآن بتسازی نمیخواهد. «أَنَا۠ بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ»؛ غذا میخورند، در بازار راه میروند. ارزش به روح است نه به سایه و چهره. حدودِ فقهی را با طهارتِ روحانی قاطی نکنید.
بعد از اینکه این اشکالاتِ انبیا تمام شد، به فضلِ خدا راجع به خودِ مقامِ عصمت — که قرآن چگونه دربارهاش بحث میکند — حرف خواهیم زد. این درس چند جلسه طول میکشد. در این روند مدلینگِ معرفتیِ ما راجع به قرآن هم زیاد میشود.
هر هفته بعد هم کلاس هست؛ و سه هفته کلاس نیست به مناسبتِ ایامِ امتحانات. دوستانی هم میخواهند درس بخوانند هم میخواهند در جلسات شرکت کنند؛ گفتم تعجیلی نداشته باشد، به روالِ سالهای گذشته.
دعا و حسنِ ختام
خدایا خودت ما را ببخش و بیامرز. قلبِ نازنینِ امام زمان ارواحنا فداه را از ما راضی و خشنود بدار. در فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازانِ خاصِ ایشان قرار بده. خدایا این عید را، عیدِ ولایت را، توفیقِ ولایتپذیری را به همهٔ ما عنایت بفرما. هر حزب و گروهی در هر جای این عالم هست به روحِ حضرت امام محمد باقر علیهالسلام بفرما که در پناهت باشند. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزارانِ اسلام و انقلاب را در پناه خودت تحتِ حمایتت بدار. نسلِ ما را تا قیامِ قیامت از مولّیان و عاشقانِ قرآن و اهلبیت و امیرالمؤمنین قرار بده. مقامِ شهدا را عالیتر بگردان. پدر و مادرِ ما را از ما راضی و خشنود بدار. مقامِ ما را بهتر از آنچه هستیم قرار بده؛ بحقّ النبی و آله الطاهرین.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است. منبعِ پیادهسازی فایلِ خامِ آوانگاری است و بخشِ Segments در این تدوین به کار نرفته است.