یادداشت تدوین: متن پیشرو پیادهسازی و ویرایشِ کتابی گفتار استاد در جلسهٔ درس و تفسیر قرآن کریم است. گفتارهای پراکنده و مداخلات صوتی محیطی حذف شده و متن به ساختار پیوستهٔ مطالعاتی درآمده است. متن آیاتِ مورد استناد از منابع معتبر قرآن درج گردیده و ترجمههای ذیلِ عبارات عربی توسط مدل افزوده شده است.
مقدمه و بازگشت به بحثِ ظلم
السلام علیکم و رحمة الله و برکاته. أعوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ. بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ. وَالصَّلَاةُ عَلَى سَيِّدِنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا و روح مطهر حضرت امام و همهٔ گذشتگانِ ما، ذویالحقوق، پدران و مادران و معلمانمان، الفاتحة مع الصلوات. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ.
در جلسهٔ پیش چیزی دربارهٔ «ظلم» گفتیم. بعد دیدیم که بعضی یکباره جا خوردند: ظلم به این معنا دیگر چه صیغهای است؟ ظلم در بستر مثبت؟ همانجا هم عرض کردم که کسی نیاید بگوید من یکیدو آیه بخوانم و پرونده را ببندم. این کارها کارِ پیشرفتهٔ قرآن است. اگر قرینهها و سیاقها ساخته شود، معانی خاصی از متن استخراج میشود و واقعاً به قرآن حمل میگردد. قرآن «حَملٌ ذُو وُجُوه» است. اینگونه نیست که بگوییم «این هست و جز این نیست»، یا «این هست و هیچ چیز دیگری نیست». اگر چنین بود که ظاهر و باطن نداشت قرآن.
حالا ظلم به آن معنا را وقتی به کار بردیم، دیگر هر جا قابل استفاده نیست. بله، جایی داریم که سوء در مقابل ظلم به نفس آمده است:
«وَمَن يَعْمَلْ سُوٓءًا أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُۥ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ ٱللَّهَ يَجِدِ ٱللَّهَ غَفُورًۭا رَّحِيمًۭا» (نساء/۱۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر کس کار بدی کند یا به خویشتن ستم ورزد، سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را آمرزندهٔ مهربان خواهد یافت.
کسی که سوء انجام دهد یا به نفسِ خود ظلم کند، آنجا هم راه توبه باز است؛ ولی هر جا اینگونه نیست. من فقط یکیدو نکته را عرض میکنم تا معلوم شود این کار از کجا راه دارد و از کجا راه ندارد.
خروج آیه از بستر منفی به بستر مثبت
گاهی توسط خود اهلبیت علیهمالسلام این کار صورت گرفته است: آیه از بستر منفیِ خودش خارج میشود. یعنی آیهای در بستر منفی آمده، و به دلیل وجود نکتهای در متن، در بستری مثبت به کار میرود. این را با نمونه ببینید، نه با شعار.
سورهٔ مبارکهٔ نساء را بیاورید؛ آیهٔ معروف صفحهٔ هشتاد و نه. جوانانی که مشتاق قرآناند، بسمالله بگویید و آیات هفتاد و دو و هفتاد و سه را ببینید:
«وَإِنَّ مِنكُمْ لَمَن لَّيُبَطِّئَنَّ فَإِنْ أَصَٰبَتْكُم مُّصِيبَةٌۭ قَالَ قَدْ أَنْعَمَ ٱللَّهُ عَلَىَّ إِذْ لَمْ أَكُن مَّعَهُمْ شَهِيدًۭا» (نساء/۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از میان شما کسی هست که سخت کُند و سست میآید؛ پس اگر مصیبتی به شما برسد گوید: خدا بر من نعمت داد که با آنان حاضر نبودم.
«وَلَئِنْ أَصَٰبَكُمْ فَضْلٌۭ مِّنَ ٱللَّهِ لَيَقُولَنَّ كَأَن لَّمْ تَكُنۢ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُۥ مَوَدَّةٌۭ يَٰلَيْتَنِى كُنتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًۭا» (نساء/۷۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر فضلی از جانب خدا به شما برسد، چنان گوید که گویی میان شما و او هیچ مودتی نبوده است: ای کاش من هم با آنان بودم تا به رستگاری بزرگ میرسیدم.
آیه را ببینید: بستری کاملاً منفی دارد. گروهی از شما کسانیاند که کُند میآیند در کار جنگ و جهاد. وقتی مصیبتی به شما برسد، خدا را شکر میکنند که چه نعمتی داد که با آنان نبودم؛ چه خوش که به جنگ نرفتیم. و وقتی فضلی و غنیمتی به شما برسد، طوری حرف میزنند که انگار میان شما و ایشان هیچ مودتی نبوده، و میگویند: ای کاش ما هم با آنان بودیم تا به فوز عظیم برسیم.
بخش «یَا لَيْتَنِي كُنتُ مَعَهُمْ» در همین بستر منفی است. ولی خود اهلبیت علیهمالسلام این را از بستر خودش خارج میکنند. وقتی یاد امام حسین علیهالسلام میافتید، برای حساب امام حسین میگویند: «یَا لَيْتَنِي كُنتُ مَعَهُمْ». یعنی آیه این تحمل را دارد؛ به دلیل وجود همان نکته در متن: ای کاش ما هم با آنان بودیم. همین. این آیه اینگونه نیست که بگویید «غلط است؛ این نوع استفاده غلط است».
حتی اگر بعضی از مفسران یا بعضی از عرفا آمدهاند استفادهای خاص از آیهای کردهاند، به دلیل وجود سیاقهایی که در قرآن هست این راه دارد. من نمیگویم این کار را ما انجام بدهیم و تندتند دست به آیه ببریم؛ چون این کار اگر بیضابطه باشد منحرف میکند. باید سیاقش در قرآن تشکیل شود. آنوقت راه دارد.
تفسیر عرفانیِ برقِ سورهٔ بقره: تجلیات قبض و بسط
یکباره به تفسیری از این دست برمیخورید. آیه در بستر خودش راجع به منافقین است؛ درست است. کسی هم که این تفسیر را میکند آنقدر میفهمد که آیه مال منافقین است یا در بستر منافقین آمده. با این حال میگوید:
«يَكَادُ ٱلْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصَٰرَهُمْ ۖ كُلَّمَآ أَضَآءَ لَهُم مَّشَوْا۟ فِيهِ وَإِذَآ أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قَامُوا۟ ۚ وَلَوْ شَآءَ ٱللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَأَبْصَٰرِهِمْ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌۭ» (بقره/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نزدیک است برق چشمانشان را برباید؛ هرگاه برایشان بدرخشد در آن راه میروند و چون بر آنان تاریک شود میایستند. و اگر خدا میخواست شنوایی و بیناییشان را میبرد؛ بیتردید خدا بر هر چیزی تواناست.
میگوید این برقِ خاطف، تجلیاتِ برقی است که برای شخصِ عارفِ فانی رخ میدهد. «كُلَّمَا أَضَاءَ لَهُم مَّشَوْا فِيهِ»: تا این تجلیات برقی برای او انجام میشود، او راه میرود و راه میافتد. «وَإِذَا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قَامُوا»: وقتی خاموش میشود و تجلیات ظلمانی برایش پیش میآید، او میایستد.
چون ما دو گونه تجلی داریم: تجلیات رحمانی و تجلیات ظلمانی. اتفاقاً برای شخص عارف خوب است که این تجلیات ظلمانی برایش اتفاق بیفتد. این همان حالتِ قبضی است که به کسانی که اهل سیر و سلوک و اهل مراقبتاند گاهی دست میدهد؛ هرچه هم میکنند درنمیآیند. نه اینکه حالت قبض را به حالت عمومی خودمان بگیرید؛ نه اینکه کسی منحرف شده باشد و از دین بیرون رفته باشد. میبینید حالت قبض دارد، خودش هم میداند، از خودش هم کلافه است، هرچه میکند گره باز نمیشود. این حالت، برای آنکه اهل سیر و سلوک است، رحمت است: اولاً بداند که آن بسطِ قبلی مالِ خودش نبود؛ و بعد آماده شود که جلوهٔ تازهای در او ایجاد شود برای بسط بعدی. اتفاقاً رحمتها برای عارف غالباً با طوفانهایی شروع میشود.
بادهای پیشاپیش رحمت و زنده کردن مردگان
همین را در داستان موسی علیهالسلام هم گریزی دادیم. خدا میفرماید:
«وَهُوَ ٱلَّذِى يُرْسِلُ ٱلرِّيَٰحَ بُشْرًۢا بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِۦ ۖ حَتَّىٰٓ إِذَآ أَقَلَّتْ سَحَابًۭا ثِقَالًۭا سُقْنَٰهُ لِبَلَدٍۢ مَّيِّتٍۢ فَأَنزَلْنَا بِهِ ٱلْمَآءَ فَأَخْرَجْنَا بِهِۦ مِن كُلِّ ٱلثَّمَرَٰتِ ۚ كَذَٰلِكَ نُخْرِجُ ٱلْمَوْتَىٰ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» (اعراف/۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اوست که بادها را مژدهدهنده، پیشاپیش رحمت خویش میفرستد؛ تا آنگاه که ابری گرانبار بردارند، آن را به سوی سرزمینی مرده میرانیم، پس بدان آب فرو میفرستیم و با آن از هرگونه میوه بیرون میآوریم؛ مردگان را نیز اینگونه بیرون میآوریم، باشد که به یاد آورید.
میان رحمت، بادهای خدا میوزد؛ تا آن ابرهای سنگینِ بارانزا را به سمت «بَلَدٍ مَّيِّت» ببرد. بعد میفرماید: «كَذَٰلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتَىٰ»؛ همینگونه ما مردگان را بیرون میآوریم. اگر سیاق را در قرآن درست کنید، اصلاً بحث «مَیِّت» در قرآن و اینکه موتی را چگونه بالا میآورد و انواع را چگونه زنده میکند و احیا میکند، یک شبکه میسازد. این سیاق را که درست کردید، آن آیهٔ شب و روز هم کنارش مینشیند.
شب و روز به عنوان آیت، و سورهٔ ضحی
«وَجَعَلْنَا ٱلَّيْلَ وَٱلنَّهَارَ ءَايَتَيْنِ ۖ فَمَحَوْنَآ ءَايَةَ ٱلَّيْلِ وَجَعَلْنَآ ءَايَةَ ٱلنَّهَارِ مُبْصِرَةًۭ لِّتَبْتَغُوا۟ فَضْلًۭا مِّن رَّبِّكُمْ وَلِتَعْلَمُوا۟ عَدَدَ ٱلسِّنِينَ وَٱلْحِسَابَ ۚ وَكُلَّ شَىْءٍۢ فَصَّلْنَٰهُ تَفْصِيلًۭا» (اسراء/۱۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شب و روز را دو نشانه قرار دادیم؛ پس نشانهٔ شب را زدودیم و نشانهٔ روز را روشنیبخش ساختیم تا از فضل پروردگارتان بجویید و شمار سالها و حساب را بدانید؛ و هر چیزی را به تفصیل بیان کردیم.
آیات شب میآید و بعد آیات روز. شب و روز در قرآن خودش نامزدی است برای سخن گفتن از خدا؛ اصلاً گفتمانِ شب و روز است. تازه در همین سیاق، آیهٔ پیش و پس را ببینید؛ گاهی میبینید بحث شب و روزِ تقویمی نیست:
«وَكُلَّ إِنسَٰنٍ أَلْزَمْنَٰهُ طَٰٓئِرَهُۥ فِى عُنُقِهِۦ ۖ وَنُخْرِجُ لَهُۥ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ كِتَٰبًۭا يَلْقَىٰهُ مَنشُورًا» (اسراء/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کارنامهٔ هر انسانی را به گردنش بستهایم، و روز قیامت برای او نامهای بیرون میآوریم که آن را گشوده میبیند.
«ٱقْرَأْ كِتَٰبَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ ٱلْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًۭا» (اسراء/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نامهات را بخوان؛ امروز خودت برای حسابرسیِ خویش بسندهای.
«كُلَّ إِنسَانٍ أَلْزَمْنَاهُ طَائِرَهُ فِي عُنُقِهِ» و بعد «وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ آيَتَيْنِ». این را کنار سورهٔ ضحی میگذارید. وحی بر پیامبر خدا قطع شده و پیامبر در تشویش است. خدا قسم میخورد:
«وَٱلضُّحَىٰ» (ضحی/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سوگند به روشنایی روز.
«وَٱلَّيْلِ إِذَا سَجَىٰ» (ضحی/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به شب چون آرام گیرد.
«مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ» (ضحی/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارت تو را وانگذاشته و دشمن نداشته است.
قسم به آن روزی که صبحهای وحی است، و «وَاللَّيْلِ إِذَا سَجَىٰ» وقتی که شب فراگرفت. اگر خدا دارد به این دو قسم میخورد، پس این هم چیزی موجود و مقدس است. «مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ»: خدا ولت نکرده؛ با تو وداع نکرده. این هم یک تجلی است؛ تجلیِ قبضی که باید آن را در موعدش داشته باشی.
خیلی وقتها اگر کسی در بسط مطلق قرار بگیرد، فکر میکند مالِ خودش است و حتی عادیاش میکند. اگر چهار شب، ده شب، بیست شب، چهل شب نماز شب بخواند، همانجورِ اول میخواند. خیلی وقتها حالی داری: حال گریه، حال بکا، حال صیانت از گناه. خدا گاهی این را با تجلیاتِ ظلمات میگیرد تا بدانی از خودت نبود. مفسر آیه را از فضای خودش خارج میکند و در بستر مثبت میگذارد. سیاقش را از کجا آورده؟ از تسلط بر مضامینی که در قرآن هست. اینها کارهای فوقپیشرفتهٔ قرآنی است. باید کسی دست به این کار بزند که آشنا باشد و تسلطِ وحیانی داشته باشد تا گم نکند.
تفسیر ابنعربی از ورود موسی به شهر: شهرِ بدن
در همین آیات سورهٔ قصص که پیشتر خواندیم، فرضاً ابنعربی گفته است:
«وَدَخَلَ ٱلْمَدِينَةَ عَلَىٰ حِينِ غَفْلَةٍۢ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَٰذَا مِن شِيعَتِهِۦ وَهَٰذَا مِنْ عَدُوِّهِۦ ۖ فَٱسْتَغَٰثَهُ ٱلَّذِى مِن شِيعَتِهِۦ عَلَى ٱلَّذِى مِنْ عَدُوِّهِۦ فَوَكَزَهُۥ مُوسَىٰ فَقَضَىٰ عَلَيْهِ ۖ قَالَ هَٰذَا مِنْ عَمَلِ ٱلشَّيْطَٰنِ ۖ إِنَّهُۥ عَدُوٌّۭ مُّضِلٌّۭ مُّبِينٌۭ» (قصص/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و [موسی] به هنگام غفلت اهل آن وارد شهر شد؛ پس در آنجا دو مرد را یافت که با یکدیگر میجنگیدند: این یک از پیروان او بود و آن یک از دشمنانش. آنکه از پیروانش بود از او در برابر دشمنش یاری خواست؛ موسی مشتی بر او زد و کارش را ساخت. گفت: این از کار شیطان است؛ او دشمنی گمراهکننده و آشکار است.
آنچه ما میفهمیم، او قطعاً میفهمد. معلوم است که موسی علیهالسلام برخاست و به شهر آمد. او میگوید: عارف آمد در شهرِ بدنش، «عَلَىٰ حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا»؛ یعنی از اهل آن بدن که قوای نفسانیهاند. «فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ»: دید دو چیز با هم مقاتله میکنند؛ یکی عقل و یکی هوا. «هَٰذَا مِن شِيعَتِهِ وَهَٰذَا مِنْ عَدُوِّهِ»: این یکی از شیعهاش است و آن یکی دشمنش، همان هوا.
این را یکباره هیچ نکنید. آیه راجع به موسی است؛ آمده در شهر. این را که تو میدانی، او دقیقاً میداند. معنای اولیهٔ آیه همین است که موسی آمد در شهر و آن واقعه رخ داد. ولی اگر او دارد این را میگوید، ببین دردش چیست و نکتهٔ پسِ پرده و سیاقهایی که در ذهنش میچیند چیست. ما عادت کردهایم بگوییم «این است و جز این نیست»؛ یعنی اگر ما این را میفهمیم، کس دیگری حق ندارد چیز دیگری بفهمد. حال آنکه حملِ ذو وجوه بودن قرآن یعنی همین. و این را خود قرآن مایههایش را داده است.
در همان آیات سورهٔ اسراء، اصلاً چه ربطی دارد شب و روز به آن بحث؟ قسمها چه ربطی به «اقْرَأْ كِتَابَكَ» دارد؟ مگر اینکه بگوییم قرآن مجموعهای است که هر جور حرف زده، بیربط؛ یکباره آنجا خدا العیاذبالله هوس کرده راجع به شب و روز حرف بزند، وسط آیاتی که میگوید کتاب خودت را خودت بخوان، خودت برای حسابکشیِ خودت کفایت میکنی. این کارها در قرآن راه دارد. منتها احتیاج به تخصص دارد. راه اینکه ما توصیه کنیم همه دست به آیه ببرند و هر جور خواستند این کار را بکنند، نه. باید سیاقش در قرآن تشکیل شود. آنموقع راه دارد.
لذا تا میرسند به این آیه که فلان مفسر اینگونه تفسیر کرده، میگویند: بیخود؛ آیه راجع به منافقین است. خب ببین: آنچه تو میفهمی، او دقیقاً میفهمد که آیه راجع به منافقین است و دارد اینگونه تفسیر میکند.
نفرین نوح و حیرتِ ممدوح
آن ظالم را هم او میفهمد که آن معناست. منتها ظلم به نفس را وقتی از آیات قرآن درمیآورد، معنایش چیست؟ بعد به نفرین نوح علیهالسلام میرسد:
«وَقَدْ أَضَلُّوا۟ كَثِيرًۭا ۖ وَلَا تَزِدِ ٱلظَّٰلِمِينَ إِلَّا ضَلَٰلًۭا» (نوح/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی بسیاری را گمراه کردهاند؛ و ستمکاران را جز گمراهی میفزای.
نوح نفرین کرد که خدا گمراهیِ ظالمین را زیاد کند. درست؛ ولی نه اینکه «این است و جز این نیست». این متضمن یک دعا هم هست. ضلالش میشود همان بحثِ حیرتی که کاملاً در قرآن شاهد دارد. یعنی خدایا کسانی را که ظلم به نفس دارند، حیرتِ متافیزیکیشان را زیاد کن؛ آنان را در مقام حیرت فرو ببر. همان حیرتی که خود پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرموده است:
«رَبِّ زِدْنِي فِيكَ تَحَيُّرًا» (حدیث نبوی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، حیرت مرا در [شناخت] خودت بیفزای.
همان که میرویم مشهد و در زیارت امینالله میخوانیم:
«اللَّهُمَّ … وَقُلُوبَ الْمُخْبِتِينَ إِلَيْكَ وَالِهَةً» (زیارت امینالله)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بارخدایا… و دلهای فروتنان را شیفته و والهِ تو گردان.
قلوبِ مخبتین به سمت تو شیداست؛ اصلاً نمیداند چه کند. سرگشتگی است. آیا سرگشتگیِ ممدوحی اصلاً وجود دارد؟ بله؛ در روایات هست، در قرآن هست. ظلم هم که به معنی مثبتش وجود دارد. یک حیرت ممدوح هم وجود دارد. پس معنا این میشود: خدایا کسانی را که در مقام ظلم به نفساند، بر حیرت ممدوحشان بیفزای. دعا. یعنی «این است و جز این نیست»؟ نه. اینکه با آیات نمیخواند، از قبل و بعد آیه نمیخواند، از کجا میدانید نمیخواند؟ اگر قبل و بعدش را هم توضیح داد چه؟ میخواهیم بگوییم این هست؛ این هم میتواند باشد.
اهلبیت علیهمالسلام این کار را میکنند. ما که اهلبیت نیستیم. وقتی اهلبیت این کار را میکنند، ما وقتی سیاقش را در قرآن تشکیل بدهیم، کارِ تفسیر است؛ کار ابنعربی بهعنوان بت نیست. من اصلاً کاری به ابنعربی ندارم؛ مثال میزنم. آقای ایکس تفسیر کرده؛ حالِ درونیاش را دیده. مسئله این نیست که کسی آیه را نفهمیده. مسئله این است که نکتهٔ دیگری هم از آیه گرفته است.
در همین سوره، نوح در جای دیگری هم میگوید:
«رَّبِّ ٱغْفِرْ لِى وَلِوَٰلِدَىَّ وَلِمَن دَخَلَ بَيْتِىَ مُؤْمِنًۭا وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَٱلْمُؤْمِنَٰتِ وَلَا تَزِدِ ٱلظَّٰلِمِينَ إِلَّا تَبَارًۢا» (نوح/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، مرا و پدر و مادرم و هر که مؤمن به خانهام درآید و مردان و زنان مؤمن را بیامرز، و ستمکاران را جز نابودی میفزای.
ضمن اینکه نوح اینجاست در مقام نفرین، درست؛ ضمنش دارد دعا میکند و این هم درست است. ضمن اینکه نوح در مقام نفرین است، برای عدهای هم دعا میکند؛ در همین متن دارد دعا میکند. این هم درست است.
ظلم به نفس در میراث کتاب و آیهٔ امانت
ظلم به نفس را در قرآن دیدهاید. تقابلش را نشان میدهد: مقتصد و ظالم.
«ثُمَّ أَوْرَثْنَا ٱلْكِتَٰبَ ٱلَّذِينَ ٱصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا ۖ فَمِنْهُمْ ظَالِمٌۭ لِّنَفْسِهِۦ وَمِنْهُم مُّقْتَصِدٌۭ وَمِنْهُمْ سَابِقٌۢ بِٱلْخَيْرَٰتِ بِإِذْنِ ٱللَّهِ ۚ ذَٰلِكَ هُوَ ٱلْفَضْلُ ٱلْكَبِيرُ» (فاطر/۳۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس کتاب را به کسانی از بندگانمان که برگزیدیم به میراث دادیم؛ پس برخی از آنان ستمکار بر خویشاند و برخی میانهرو و برخی به اذن خدا در کارهای خیر سبقتگیرندهاند؛ این همان فضل بزرگ است.
از کسانی که برگزیده شدهاند، بعضی ظالمِ به نفساند، بعضی مقتصد و بعضی سابق به خیرات. این لسان، لسانِ تقسیمِ درونیِ حاملان کتاب است. وقتی به آیهٔ عرض امانت میرسیم، لسانِ تعلیل است:
«إِنَّا عَرَضْنَا ٱلْأَمَانَةَ عَلَى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱلْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا ٱلْإِنسَٰنُ ۖ إِنَّهُۥ كَانَ ظَلُومًۭا جَهُولًۭا» (احزاب/۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم، پس از برداشتن آن سرباز زدند و از آن هراسیدند، و انسان آن را برداشت؛ بهراستی او ستمگرِ نادان بود.
و آن آیه هم که هست:
«وَمَن يَعْمَلْ سُوٓءًا أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُۥ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ ٱللَّهَ يَجِدِ ٱللَّهَ غَفُورًۭا رَّحِيمًۭا» (نساء/۱۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر کس کار بدی کند یا به خویشتن ستم ورزد، سپس از خدا آمرزش بخواهد، خدا را آمرزندهٔ مهربان خواهد یافت.
کسانی که کار بد میکنند یا کسانی که ظلم به نفس میکنند. این هم یک تأویل است؛ این هم هست، آن هم هست. حالا آمدیم و برای نوح این درست شد که دعا میکند کسانی از امتش را که ظالماند به یک حیرتی برساند. این قوم با بتها به حیرتی گرفتار شدهاند. خدا ظالمین این قوم را به حیرت برسان. نه اینکه همهٔ قوم یکدست آدمِ بد بودند و بس. ظالمین از این امتها؛ و اگر زیاد از اینگونه آیات ببینید، میبینید که اینگونه هم نیست که بگوییم «این است و جدی نیست».
یکباره میبینید میگویند اینها کفر میشود: هر کس فانی در ذات میشود؛ همه دنبال فنااند و همه هم فانی میشوند. آنهایی هم که آدمِ بدند همینطورند. مگر نداریم که همه خدایی میشوند؟ تا میرسد اینجا که نه. اگر میخواست بگوید «فَعَلَيْهَا» میگفت «فَعَلَيْهَا». «فَلَهَا» یک لطف دیگری دارد:
«إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لِأَنفُسِكُمْ ۖ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا ۚ فَإِذَا جَآءَ وَعْدُ ٱلْءَاخِرَةِ لِيَسُۥٓـُٔوا۟ وُجُوهَكُمْ وَلِيَدْخُلُوا۟ ٱلْمَسْجِدَ كَمَا دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍۢ وَلِيُتَبِّرُوا۟ مَا عَلَوْا۟ تَتْبِيرًا» (اسراء/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر نیکی کنید، به خود نیکی کردهاید و اگر بدی کنید، پس آن هم برای خودتان است. و چون وعدهٔ آخر برسد، چهرههایتان را بیازارند و به مسجد درآیند چنانکه بار نخست درآمدند و بر آنچه چیره شدند بهتمامی نابودی آورند.
اگر خوبی کنی به نفع خودت کردهای؛ اگر بدی هم کنی، آن هم برای خودت است. آن آیاتی که سرِ جای خودش است، این هم بالاخره آیه است. نفع «عَلَيْهَا» نیست؛ «فَلَهَا» است. و همه ببینند که:
«خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ بِٱلْحَقِّ وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ ۖ وَإِلَيْهِ ٱلْمَصِيرُ» (تغابن/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آسمانها و زمین را به حق آفرید و شما را صورت بخشید و صورتهایتان را نیکو کرد؛ و بازگشت بهسوی اوست.
«وَإِلَيْهِ الْمَصِيرُ». باید توضیحی داشته باشد که به ساختار معارف جور دربیاید. اگر توانستیم قرائتش را درست کنیم و توضیحی بدهیم که با منظومهٔ معارف بخواند، هیچ اشکالی ندارد. نگویید قرآن یک چیز است و یک چیز دیگر نیست.
و باز همان را در جای دیگر میبینید:
«مَّنِ ٱهْتَدَىٰ فَإِنَّمَا يَهْتَدِى لِنَفْسِهِۦ ۖ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا ۚ وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌۭ وِزْرَ أُخْرَىٰ ۗ وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّىٰ نَبْعَثَ رَسُولًۭا» (اسراء/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که راه یابد، تنها به سود خویش راه یافته است و هر که گمراه شود، تنها به زیان خویش گمراه شده است؛ و هیچ بردارندهای بار دیگری را برنمیدارد؛ و ما عذابکننده نبودیم تا پیامبری برانگیزیم.
هدایت به نفع خودت است و ضلالت به ضرر خودت. این باید جا بیفتد.
فقط اینها را نباید گرفت و هی با آن بازی کرد و چیزِ عجیبوغریب درآورد. اینها را باید زیر نظر کرد؛ زیر نظر، با همهٔ مفاد اولیهای که آیه دارد.
قطره و خمره: داستان شاگرد شیخ انصاری
یکی آمده بود سرِ درسِ شیخ انصاری. هی نمیفهمید. هی اشکال میکرد و نمیفهمید و نمیفهمید. بعد میرود و شب امیرالمؤمنین علیهالسلام را در خواب میبیند و حضرت به او جرعهای مایع میدهند. صبح بلند میشود میبیند ذهنش باز شده. میآید سرِ درس شیخ و شروع میکند به اشکال کردن. شیخ هم میشنود. بعد که درس تمام میشود، شیخ میآید میگوید: پسر جان، آنی که به تو قطرهقطره دادند، به ما خمرهخمره دادهاند.
یعنی یکباره کسی میرسد به حرفی، به یک فحلِ علمی، و تو خیال میکنی اصلاً نمیدانسته این آیه مثلاً مال حضرت موسی است. اینکه تو خواندهای، بالاخره او هم خوانده. وقتی دارد اینگونه تفسیر میکند، ببین درد چیست و چه نکتهٔ پسِ پردهای وجود دارد که آیه را اینگونه لمس کرده. آدم حواسش باشد: یک موقع آدمِ درپیتی مثل ما میآید چیزی میگوید؛ ولی اگر یک فحل بلند شد حرفی زد، اینجا آدم نه اینکه مباحثه نتواند بکند و مناظره نتواند بکند، ولی حواسش باشد که آنی که به تو قطرهقطره دادهاند، به او خمرهخمره دادهاند. لذا او چیز دیگری میخواهد؛ نکتهٔ دیگری از آیه میگیرد.
بازگشت به موسی: هیچ مذمتی از جانب خدا نیست
خیلی خب؛ برویم سراغ همان بحث حضرت موسی علیهالسلام تا این تکه تمام شود. در اشکالی که راجع به آن مشتزدنِ حضرت موسی پیش آمد، گفتیم معنایش این نبوده که کار اشتباهی کرده؛ یعنی نمیدانسته نتیجه چه میشود. و لذا باز دوباره همان کار را انجام میدهد. این شاهدش.
سورهٔ مبارکهٔ طه را بیاورید. از قول خدا هم هیچ مذمتی ندارد. این هم مهم است. یعنی یک موقع از جانب خودش دارد میگوید من این کار را کردم، خدا ببخشد؛ از جانب خدا هیچ مذمتی وجود ندارد. این همان فتنههایی است که گفتم تجلیات است؛ تجلیاتِ قبضی؛ فتنههایی که خدا میاندازد وقتی با کسی کار دارد.
«إِذْ تَمْشِىٓ أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَىٰ مَن يَكْفُلُهُۥ ۖ فَرَجَعْنَٰكَ إِلَىٰٓ أُمِّكَ كَىْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ ۚ وَقَتَلْتَ نَفْسًۭا فَنَجَّيْنَٰكَ مِنَ ٱلْغَمِّ وَفَتَنَّٰكَ فُتُونًۭا ۚ فَلَبِثْتَ سِنِينَ فِىٓ أَهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلَىٰ قَدَرٍۢ يَٰمُوسَىٰ» (طه/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که خواهرت میرفت و میگفت: آیا شما را به کسی که کفالت او را به عهده گیرد راهنمایی کنم؟ پس تو را به مادرت بازگرداندیم تا چشمش روشن شود و اندوهگین نباشد. و کسی را کشتی، پس تو را از غم نجات دادیم و بارها تو را آزمودیم. سپس سالیانی میان مردم مدین ماندی؛ آنگاه ای موسی، در موعدِ مقرر آمدی.
خدا را ببینید: حالتی مدافعانه دارد. وقتی خواهرت آمد و گفت دلالتتان کند بر کسی که کفالت موسی را به عهده بگیرد، ما تو را به مادرت برگرداندیم تا نورِ چشمش باشد و ناراحت نباشد. آدم کشتی؛ تو آدم کشتی، ما از غم نجاتت دادیم. این غمی است که غمِ آدمکشی است؛ ظاهراً شمار نمیگیرد اگر طرف ابراز کرده باشد که اهمیتی ندارد. این غمی که اینگونه طرف را میگیرد، ولو به قتلِ خطایی. «وَفَتَنَّاكَ فُتُونًا»: تو را به فتنهای انداختیم؛ ما خودمان این کار را کردیم؛ ما خودمان تو را به فتنه انداختیم. «ثُمَّ جِئْتَ عَلَىٰ قَدَرٍ يَا مُوسَىٰ»: به موقع آمدی؛ کارها به موقع.
هوای نفس آدم را بکشد غم دارد؟ بله. هوا را بکشد غم دارد؟ آن تفسیر مالِ آن آیه است؛ مالِ آن آیه است که نکتهای در آیه دیده و آنجا آنگونه تفسیر کرده. ضمن اینکه دقیقاً کل آیات سورهٔ قصص را با همان وزان تفسیر میکند. تفسیرِ شکوهمندی است؛ بال درمیآورد آدم وقتی تفسیر را میبیند: آمد در بدن و قوای خودش را دید؛ رجلی هوای نفس با او درگیر بود. از آنهایی که به ما قطرهقطره آب دادهاند، خمرهخمرهاش را به او دادهاند. نمیگویم نقدی وجود ندارد؛ نمیگویم آدم بینقد آنجا بایستد. منتها آنچه ما میفهمیم او هم میفهمد؛ منتها نکتهٔ دیگری هم از آیه میفهمد.
جام بلا برای کسی که هوس سیر و سلوک کرده
اگر کسی هوس سیر و سلوک کرده، بداند خدا بلا سرش میآورد. این هست. یعنی کسی اگر هوس سیر و سلوک کرده باشد، خدا بلا سرش درمیآورد چون با او کار دارد. مگر میشود رفتهای باشگاه وزنهبرداری، بعد بگویند بنشین بخور بخواب؟ اگر آن رضازاده را دیدهاید، فکر کنم نصف عمرش را دارد وزنه میزند. وزنههایی که برای تمرین میزند از صد بالاست. کار دارد خدا. با کسانی که کار دارد، اصلاً کلهاش را میبرد تو بلا، تو مصیبت:
«غُطَّهُ فِي الْبَلَاءِ غَطًّا» (روایت)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او را در بلا فرو میبرد، فروبردنی.
کسی حق ندارد مصیبت بخواهد. یعنی خدا این حرکت را با او انجام میدهد و بعد کوچکترین اشکالاتش را خدا گوش میگیرد؛ بدجور هم میگیرد. سلیمان علیهالسلام را خدا چه کرد؟ فقط این بود که از یک عبادت به عبادت دیگر منصرف شد؛ خدا بچهاش را از او گرفت. از یک عبادت به عبادت دیگر منصرف شد. این است که کسی حق ندارد از خدا بلا بخواهد. ولی بلا قطعی است برای کسی که هوس سیر و سلوک کرده: جورهای مختلف و گوشمالیهای مختلف. هرچه مقربتر، جام بلا بیشتر:
هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش میدهند.
این یک واقعیت است. لذا میبینید تمام روال انبیا و اولیا همیشه با اذیتهایی در زندگیشان همراه بوده. البته اذیتی که در متنش خوشی و سرخوشی هست؛ طرف مست است و با همان اذیت پیش میرود. امتحان به بچه است، امتحان به مال است، امتحان به پست است، امتحان به هرچه هست. یکباره از بالا میکوبندش زمین. از این جور امتحانها هم برای او هست. پشیمان نشود از آدمِ خوب بودن. هست؛ اشکال ندارد.
گفتوگوی موسی و فرعون در سورهٔ شعراء
سورهٔ مبارکهٔ شعراء را بیاورید. یک تعبیر هم اینجا دارد که عرض میکنم. کلاً خدا ظاهراً دعوی این را دارد که راجع به انبیا گزنده حرف بزند؛ از قصد. بارها گفتهام و بار دیگر هم میگویم: انبیا را میخواهد بت نکند. بگوید خدا یک چیز دیگر است. معلوم باشد خدا یک چیز است.
صفحهٔ سیصد و شصت و هفت، از آیهٔ هجده. موسی علیهالسلام میرود پیش فرعون و میگوید بنیاسرائیل را رها کن بیایند. فرعون اول کمی مدحِ منتگونه میکند:
«قَالَ أَلَمْ نُرَبِّكَ فِينَا وَلِيدًۭا وَلَبِثْتَ فِينَا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ» (شعراء/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: آیا تو را در کودکی میان خود نپروردیم و سالیانی از عمرت را میان ما نماندی؟
ما تو را بهعنوان ولد پرورش ندادیم؟ دستپروردهٔ ما نبودی؟ یک عمرت را پیش ما زندگی کردی؛ نمکپروردهٔ مایی. جواب موسی را در آیهٔ بیست و دو ببینید:
«وَتِلْكَ نِعْمَةٌۭ تَمُنُّهَا عَلَىَّ أَنْ عَبَّدتَّ بَنِىٓ إِسْرَٰٓءِيلَ» (شعراء/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آیا این نعمتی است که بر من منت مینهی که بنیاسرائیل را به بندگی کشیدهای؟
این منت را به گردن من میگذاری؟ اصلاً من چرا باید پیش تو بزرگ شده باشم؟ چه عاملی باعث شده پیش تو بزرگ شویم و پیش مادر خودمان، پیش خانهٔ خودمان بزرگ نشویم؟ تو بنیاسرائیل را به بند کشیدی، ما را گیر انداختی آوردی آنجا، حالا منت را گردن من میگذاری؟
گاهی ما اصلاً به ریشهها توجه نمیکنیم. میآیند نفت آدم را غارت میکنند میبرند، بعد یک سری فرآوردهٔ پتروشیمی وارد میکنند و منت هم گردنمان میگذارند که ببین ما داریم به شما میدهیم. پیشینهاش چیست؟ داری این مملکت را غارت میکنی بعد چیز میفرستی اینجا. خب همان را غارت نمیکردی. غارت میکند، بعد مینشیند میفرستد، تازه منت هم میگذارد. موسی میگوید: اصلاً چرا من باید پیش تو بنده شده باشم؟ «أَنْ عَبَّدتَّ بَنِي إِسْرَائِيلَ»: منت را گردن من میگذاری که بنیاسرائیل را به عبودیت کشاندهای؟
اولاً این را که میزند. بعد هنرِ فرعونها:
«وَفَعَلْتَ فَعْلَتَكَ ٱلَّتِى فَعَلْتَ وَأَنتَ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ» (شعراء/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن کارت را که کردی کردی، و تو از ناسپاسانى.
کردی آن کاری که کردی. دیدهاید بعضی وقتها به آدم نمیگویند چه گفتی؛ میگویند بگو. نمیگویم. در جمع نمیگویم. خب بگو دیگر. بابا یک کلمه بدی گفتم. همان است؛ حالا همه فکر میکنند چه گفتم. «فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَأَنتَ مِنَ الْكَافِرِينَ»: تو کردی آن کاری که کردی، و تو از کافرینی. یعنی چه؟ کافر نسبت به نعمت. میخواهد بگوید تو کفران نعمت میکنی. تو آن کار را کردی، ما هم نجاتت دادیم، حالا داری کفران نعمت میکنی.
حالا جواب موسی:
«قَالَ فَعَلْتُهَآ إِذًۭا وَأَنَا۠ مِنَ ٱلضَّآلِّينَ» (شعراء/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: آن را آنگاه کردم که از ناآگاهان بودم.
«فَعَلْتُهَا إِذًا وَأَنَا مِنَ الضَّالِّينَ»: من آن کار را کردم وقتی که از ضالین بودم. حالا این را گیر میاندازند: خودش دارد اعتراف به ضلالت و گمراهی میکند. نه؛ اینگونه نیست. کل آیاتی که کنار هم میگذاریم چنین معنایی از آن استخراج نمیشود. شاهد داریم یا نه؟ خدا که دفاع کرد. خودش هم که نگفت کار بدی کردهام. باز فردایش هم همین کار را کرد. گیرهٔ ما همین «الظَّالِّينَ» است.
ضلالت در آیهٔ دین: گم شدنِ یاد، نه گمراهیِ اعتقادی
سورهٔ مبارکهٔ بقره، آیهٔ دویست و هشتاد و دو؛ بلندترین آیهٔ قرآن. صفحهٔ چهل و هشت. این آیه را از اول تا آخر نمیخوانند؛ همان تکهای که شاهد است میخوانند. تقریباً وسط صفحه: «وَاسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِن رِّجَالِكُمْ».
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا تَدَايَنتُم بِدَيْنٍ إِلَىٰٓ أَجَلٍۢ مُّسَمًّۭى فَٱكْتُبُوهُ ۚ وَلْيَكْتُب بَّيْنَكُمْ كَاتِبٌۢ بِٱلْعَدْلِ ۚ وَلَا يَأْبَ كَاتِبٌ أَن يَكْتُبَ كَمَا عَلَّمَهُ ٱللَّهُ ۚ فَلْيَكْتُبْ وَلْيُمْلِلِ ٱلَّذِى عَلَيْهِ ٱلْحَقُّ وَلْيَتَّقِ ٱللَّهَ رَبَّهُۥ وَلَا يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْـًۭٔا ۚ فَإِن كَانَ ٱلَّذِى عَلَيْهِ ٱلْحَقُّ سَفِيهًا أَوْ ضَعِيفًا أَوْ لَا يَسْتَطِيعُ أَن يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُۥ بِٱلْعَدْلِ ۚ وَٱسْتَشْهِدُوا۟ شَهِيدَيْنِ مِن رِّجَالِكُمْ ۖ فَإِن لَّمْ يَكُونَا رَجُلَيْنِ فَرَجُلٌۭ وَٱمْرَأَتَانِ مِمَّن تَرْضَوْنَ مِنَ ٱلشُّهَدَآءِ أَن تَضِلَّ إِحْدَىٰهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَىٰهُمَا ٱلْأُخْرَىٰ ۚ وَلَا يَأْبَ ٱلشُّهَدَآءُ إِذَا مَا دُعُوا۟ ۚ وَلَا تَسْـَٔمُوٓا۟ أَن تَكْتُبُوهُ صَغِيرًا أَوْ كَبِيرًا إِلَىٰٓ أَجَلِهِۦ ۚ ذَٰلِكُمْ أَقْسَطُ عِندَ ٱللَّهِ وَأَقْوَمُ لِلشَّهَٰدَةِ وَأَدْنَىٰٓ أَلَّا تَرْتَابُوٓا۟ ۖ إِلَّآ أَن تَكُونَ تِجَٰرَةً حَاضِرَةًۭ تُدِيرُونَهَا بَيْنَكُمْ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَلَّا تَكْتُبُوهَا ۗ وَأَشْهِدُوا۟ إِذَا تَبَايَعْتُمْ ۚ وَلَا يُضَآرَّ كَاتِبٌۭ وَلَا شَهِيدٌۭ ۚ وَإِن تَفْعَلُوا۟ فَإِنَّهُۥ فُسُوقٌۢ بِكُمْ ۗ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ۖ وَيُعَلِّمُكُمُ ٱللَّهُ ۗ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۭ» (بقره/۲۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، چون وامی تا سرآمدی معین به یکدیگر دادید آن را بنویسید، و نویسندهای میان شما به عدالت بنویسد… و دو گواه از مردانتان بگیرید؛ پس اگر دو مرد نبودند، یک مرد و دو زن از گواهانی که میپسندید، تا اگر یکی از آن دو بهخطا رفت، دیگری به یادش آورد… و از خدا پروا کنید، و خدا به شما میآموزد، و خدا به هر چیزی داناست.
دو شاهد از رجال بیاورید برای دینی که مینویسید. اگر دو مرد نبود، یک مرد و دو زن، از کسانی که به شهادتشان راضی هستید. «أَن تَضِلَّ إِحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الْأُخْرَىٰ». دو زن به خاطر چه؟ به خاطر اینکه اگر یکی گمراه شد؟ نه. کاملاً قرینهٔ تقابل نشان میدهد که در مقابل «فَتُذَكِّرَ» است. یعنی یکی مطلب برایش فراموش شد یا گم شد؛ مطلب را درست یادش نماند. یکی از خانمها فراموش کرد، آن یکی تذکر داد که نه، اینگونه نبود، اینگونه بود. «أَن تَضِلَّ إِحْدَاهُمَا فَتُذَكِّرَ إِحْدَاهُمَا الْأُخْرَىٰ».
حکمت حکم است؛ علت حکم نیست. اگر بگوییم این علت حکم است، یعنی حکم راجع به کسی که دقیق گزارش میکند دیگر جاری نیست. شاهد چه را فراموش میکند؟ خصوصیاتِ مشهودٌعلیه را؛ چیزی که دارد به آن شهادت میدهد. این صحنه اینگونه بود یا نبود؟ این صحنهٔ جرم را درست دیدیم یا نه؟
شهادت معمولاً در مورد جرائم است. عمدهٔ خانمها اصلاً این صحنهها را نگاه نمیکنند؛ اشکالی هم ندارد. یکی تعریف میکرد که کسی از ساختمان میافتاد پایین. خانمها پشتشان را نگه داشته بودند که نبینند؛ مردها دست در جیب، ایستاده تماشا. این مالِ شهادتِ مرد است: به دلیل زمختیاش حاضر است بنشیند چنین صحنهای را ببیند. دعواهای کنار خیابان را ماها علاقه داریم نگاه کنیم؛ ماشین اینور سرعتش کم میشود که ببینیم کی میزند. خانمها میگویند برو، برو؛ حالشان بد میشود. برای ما انگار صحنهٔ مسابقهٔ بوکس است؛ خانمها عمدتاً نمیتوانند تحمل کنند. خوب هم هست؛ متناسب با شرایط خودشان است.
اگر بچهداری دست مردها بود، بچهها مرده بودند. بچه از پله میافتد پایین؛ ما همینطور نگاه میکنیم ببینیم طوریاش نشده. مادر از دو طرف میآید، مثل طبیب همه جایش را معاینه میکند. ما میگوییم خب بلند شد دیگر. مادرها کوچکترین تغییر را میبینند: دو تا جوش اضافه شد، کم شد، بهتر شد یا بدتر شد. ما فقط میدانیم بچهها میروند مدرسه و نمیروند. چند وقت پیش فرمی بود: بچهات کی به دنیا آمد؟ نمیدانستم. دور از شأن هم نیست برای بعضی از ما.
نکتهٔ بحث خودمان: «أَن تَضِلَّ» یعنی یاد رفتن، نه گمراه شدن. یعنی چیزی را نمیداند؛ حالا بداند. وقتی چنین معنایی در قرآن داریم، و شرح حال حضرت موسی هم که «كَانَ مُخْلَصًا» و همهٔ اینها را داریم، وقتی رسیدیم به آیهٔ شعراء که «قَالَ فَعَلْتُهَا إِذًا وَأَنَا مِنَ الضَّالِّينَ»، نمیگوییم یعنی دارد اشاره میکند من گمراه بودم. میگوید من نمیدانستم. اصلاً در مقابل حرف فرعون نباید بیاید بگوید من آدم خیلی گمراهی بودم. فرعون گفته تو از کافرینی؛ موسی بگوید راست میگویی من خیلی آدم گمراهیام؟ این در مقابل آن جواب نباید این باشد. بگوید من نمیدانستم. من این را هل دادم ولی نمیدانستم چه اتفاقی میافتد. من از قصد نکردم. این یعنی این.
بعدش هم برای همین است:
«فَفَرَرْتُ مِنكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِى رَبِّى حُكْمًۭا وَجَعَلَنِى مِنَ ٱلْمُرْسَلِينَ» (شعراء/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون از شما ترسیدم گریختم، آنگاه پروردگارم به من حکم بخشید و مرا از پیامبران قرار داد.
«فَفَرَرْتُ مِنكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ»: از شما فرار کردم وقتی ترسیدم شما چه کنید. «فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْمًا وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ». نه اینکه من آدم گمراهی بودم، آدم کشتم، فرار کردم، خدا به من نبوت داد. این با هیچ چیز نمیخورد. آمدند گفتند میخواهیم بکشنت؛ من هم فرار کردم. فرار کردم خدا به من نبوت داد. نه اینکه من آدم کافرِ گمراهی بودم، زدم آدم را کشتم، خوب هم کردم که کشتم، فرار کردم، خدا نبوت داد. پس نبوت خیلی ظاهراً لغتی است که به هر آدمی ممکن است بدهند. این یک نکته است.
سورهٔ ضحی: ضالّ به معنای ناآگاه از وحی، نه گمراه
وقتی رسیدیم به آیهای راجع به حضرت رسول صلیاللهعلیهوآله، سورهٔ مبارکهٔ ضحی را ببینید؛ صفحهٔ پانصد و نود و شش. اگر مفسر ضلالت را به معنای حیرت معنا کرد، نگویید چرا اینگونه کرد. چون در مقابلِ ذکر است. ضلالت یکی از معانیای که راه دارد، در مقابل ذکر است. چند معنا دارد؟ بله؛ باید بگردیم ببینیم چند معنا دارد. باید از آیات مایه بگیریم.
در روایت داریم که این آیه از امیدبخشترین آیات برای امت پیامبر است:
«وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَىٰٓ» (ضحی/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگارت بهزودی به تو چندان بدهد که خشنود شوی.
خدا آنقدر به تو میدهد که راضی شوی. حالا به رحمةللعالمین چقدر باید بدهد تا راضی شود؟ تا همهٔ ما را به بهشت نبرد راضی نمیشود.
بعد میگویند ببین پیامبر گمراه بوده؛ خدا دارد میگوید تو مگر گمراه نبودی، خدا تو را هدایت کرد؟ نه. هیچ سابقهٔ گمراهی هم از پیامبر نیست. بحث هدایت است در مقابلِ ندانستن:
«أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًۭا فَـَٔاوَىٰ» (ضحی/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا تو را یتیم نیافت، پس پناه داد؟
«وَوَجَدَكَ ضَآلًّۭا فَهَدَىٰ» (ضحی/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو را ناآگاه یافت، پس راهنمایی کرد.
«وَوَجَدَكَ عَآئِلًۭا فَأَغْنَىٰ» (ضحی/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو را تنگدست یافت، پس بینیاز کرد.
یعنی به تو وحی نشده بود، به تو وحی شد. از این چیزها چیزی نمیدانستی؛ گم بودی، نمیدانستی؛ و خدا به تو یاد داد. این که اشکال ندارد. خدا منتهایی میگذارد: تو یتیم بودی پناهت داد؛ نمیدانستی، خدا به تو یاد داد؛ فقیر بودی بینیازت کرد. «ضَالًّا» را چه اصراری داریم حتماً گمراه بفهمیم، وقتی کاملاً شاهدِ ضال داریم به معنیِ در مقابل ذکر؟
«فَأَمَّا ٱلْيَتِيمَ فَلَا تَقْهَرْ» (ضحی/۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس یتیم را خوار مدار.
«وَأَمَّا ٱلسَّآئِلَ فَلَا تَنْهَرْ» (ضحی/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سؤالکننده را مران.
«وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» (ضحی/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما از نعمت پروردگارت سخن بگوی.
برای هر کدام از آن سه منتِ بالا، در پایین دستوری هست: یتیم بودی، پس یتیم را قهر نکن؛ نیازمند بودی، پس سائل را نران؛ نعمت یافتی، پس به نعمت پروردگارت حدیث کن. با تمام فرایندی که از عصمت انبیا متوقعیم سازگار است. کسی نگوید ما یک دانه «وَوَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدَىٰ» داریم در قرآن و لیس إلا. ضال یکی از معنایش گمراهی است، یکی معنایش مقابل تذکر؛ ممکن است هر دو باشد. ولی عالمی آیات داریم که باید یک ساختار تشکیل بدهد.
قرآن کتاب لغتِ خویش است: سخن فخر رازی دربارهٔ تَهْلُکه
خود قرآن هم کتاب لغت است، هم کتاب تفسیر، هم کتاب مفردات، هم کتاب غریبالقرآن. یک موقع ذیل تفسیر فخر رازی، مفاتیحالغیب، داشتم میخواندم. ذیل آیه بحثی لغوی میکند. میگوید این «تَهْلُکَه» بر چه وزنی است؟ بر وزن تَفْعُلَه.
«وَأَنفِقُوا۟ فِى سَبِيلِ ٱللَّهِ وَلَا تُلْقُوا۟ بِأَيْدِيكُمْ إِلَى ٱلتَّهْلُكَةِ ۛ وَأَحْسِنُوٓا۟ ۛ إِنَّ ٱللَّهَ يُحِبُّ ٱلْمُحْسِنِينَ» (بقره/۱۹۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در راه خدا انفاق کنید و خود را با دست خویش به هلاکت میفکنید، و نیکی کنید که خدا نیکوکاران را دوست دارد.
از این شاهد میآورد و از آن شاهد، از اشعار عرب، که فلان کس شاهد آورده ما چنین وزنی داریم. این وزنها قیاسی نیست؛ وزنهای سماعی است. بعد حرف خیلی زیبایی میگوید: من خیلی تعجب میکنم که آدمها میخواهند وزن تَفْعُلَه را پیدا کنند، میروند از اشعار جاهلی استفاده میکنند. همین خود قرآن وقتی گفته، این کفایت میکند. میخواهی بروی از اشعار جاهلی شاهد بیاوری که وزن تَفْعُلَه داریم؟ خود قرآن این وزن را استفاده کرده. خود قرآن قویترین و غنیترین کتاب ادبیات است. وقتی خودش استفاده کرده، تو داری میروی از اشعار جاهلی استفاده کنی؟
اصلاً فکر نکنید اگر برویم کتاب لغت ببینیم، با کتاب لغت میتوانیم قرآن تفسیر کنیم. پس از آنکه فهمیدیم قرآن معجزه است، خود قرآن کتابِ غریبالقرآن است؛ یعنی مشکلات آیاتِ غریبش را خودش حل میکند. خودش مفردات است. خودش لغت است. خودش اصطلاحات است. خودش یک کتاب لغت دارد که اصطلاحات خودش را حفظ میکند. اگر کسی فکر کرد فقط کتاب ادبیات بگذارد کنار دستش و آیات قرآن را با آن تفسیر کند، اشتباه میکند. اصلاً یک فرهنگِ جدید خود قرآن به وجود آورده. به قول شاعر:
نهفته معنی نازک بسیست در خط یار تو فهم آن نکنی ای ادیب من دانم.
این خطِ یار آنقدر معانی نازک در آن دارد که کار ادیب نیست تفسیر بفهمد. کار مفسرِ قرآنشناس است که تفسیر بفهمد؛ البته از ادبیات هم استفاده میکند. خودش کتاب صرف است، خودش کتاب نحو است.
چرا خدا گزنده از انبیا سخن میگوید: بتنکردن بندگان
این را جلسهٔ اول هم تذکر دادم. خدا یک جور خاصی میخواهد با انبیا برخورد کند. مشخص است که انبیا را کاری میکند که کسی بت نکند. یک مدلی راجع به اینها حرف میزند و یک جهتگیری میکند. آیاتی که حکایت از لغزشهایشان میکند، گاهی اوقات لغزش و گاهی اوقات اتفاقی که اصلاً نقل نشود، میآید اینها را نقل میکند، تابلو میکند، بلند میکند. به خاطر چه؟ خود امیرالمؤمنین علیهالسلام در آن روایتی که خواندیم میفرمایند: به خاطر اینکه معلوم شود خدا یک چیز دیگر است. با خدا قاطی نکنید بندههای خدا را. این یک واقعیت است.
خیلی وقتها ما با توسل و شفاعت سر از بتپرستی درمیآوریم. این مشکلات گاهی معارفِ شیعه نیست؛ معارفی است که دهنبهدهن در شیعه شده. یعنی کاری میکنیم که به لحاظ قلبی — نه در کتبِ ما چه نوشته — استقلالی از امام چیزی میگیریم و از بندهٔ خدا چیزی میگیریم. مستقلاً این کار را میکنیم. مستقلاً فکر میکنیم راجع به خود ائمهمان. یک اعتقاد، اعتقادِ در کتابهاست؛ یک اعتقاد، اعتقادِ قلبی است. ته ماندهٔ ذهن خیلیها این است که با آن برخورد میکنند: خدا هست، ائمه هم هستند. بالاخره اگر خدا نیست، ائمه که هستند. اگر خدا نمیدهد، ائمه که هستند؛ از ائمه میگیریم. چیزی درست کردهایم انگار عینِ اللّه، در ذهنمان.
نه اینکه نمایندهٔ خدا باشند؛ نه اینکه دری به سمت خدا. نه اینکه اینها خودشان هیچ نیستند مگر اینکه خدا بهشان بدهد. یعنی خدا را حذف کنی هیچکس هیچ نیست. اینها همه صورتِ مرآتیاند؛ البته صورتِ تمامنما. همه کمالات عالی دارند. اینگونه است. وگرنه ته ماندههایی که در ذهن خیلیها هست — حالا شما که جزء اقشار فرهیختهاید — وقتی با بعضی حرف میزنی میبینی واقعاً طوری راجع به اهلبیت حرف زده شده که مجبوری جلویش را بگیری بگویی اصلاً اینگونه نیست. این تفکر قرآنی است. طرف میآید میگوید ائمه اینگونهاند، آنگونهاند؛ میدانی دارد منحرف میشود. اصلاً اینگونه نیست که تو میگویی. داری بت درست میکنی. اگر دوست دارد عکس و مجسمهٔ امام حسین را بگذارد جلویش تعظیم کند، دقیقاً همان سابقهٔ بتپرستی است.
من وظیفهام هدایت این آدم است، نه اینکه هرچه فلان آقا گفته بگویم. میگویم آنی که تو میگویی اصلاً این حرفها نیست. آقای امجد هم بارها میگویند تا کی این حرف را بزنم؟ میگوید غلو میکنی، غلو نکن؛ نمیفهمی داری چه میگویی. تو میگویی بارکالله تقصیر این اصلاً غلو نیست، بیا بالاتر، بالاتر از این حرفهاست؛ ولی تو بیخود میگویی غلو میکنی. تا کی چه حرفی را بزند؟ چون معلوم نیست او چه میفهمد و در چه سیاقی این حرف را میزند. غلو نسبت به خودِ شخص تعیین میشود. همین حالتی که شیعه را میکوبند به ما.
قاری قرآن این را حس میکند. اولاً انبیا را باید حرفشان گوش داد. حرف سرِ جایش؛ گوش ندهی فسق است، سرِ جایش. خدا هم یک چیز دیگر است. با خدا قاطی نکن اینها را. اولین چیزی که در ذهن خوانندهٔ قرآن میآید این است: قاطی نکن؛ اینها بندههای خدایند. حدود را نگه دار. حدود را نگه دار. اینها بندههای خدایند. مثل آنکه حدود را برای سلامتیِ آقای بروجردی با امام زمان قاطی کند. وایسید. حدود را نگه دار.
کسی واقعاً حتی تأمل نکند آنچنان در قرآن، چون قرآن همینطور که میخواند و میخواند این را میفهمد که باید حرف انبیا را گوش بدهد. انبیا از جانب خدا آمدهاند حرف میزنند، شما باید گوش بدهید. غیر از این نیست. کسی از قرآن نمیفهمد که میتواند به حرفشان گوش ندهد. ولو خوانندهٔ کاملاً معمولی قرآن باشد. خب بیا جلوتر: خدا نه؛ اینها یک چیز دیگرند، خدا یک چیز دیگر است.
«فَاطِرُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ جَعَلَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَٰجًۭا وَمِنَ ٱلْأَنْعَٰمِ أَزْوَٰجًۭا ۖ يَذْرَؤُكُمْ فِيهِ ۚ لَيْسَ كَمِثْلِهِۦ شَىْءٌۭ ۖ وَهُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْبَصِيرُ» (شوری/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پدیدآورندهٔ آسمانها و زمین است. از خودتان برایتان همسران قرار داد و از چهارپایان نیز جفتهایی؛ در این [نظام] شما را میپراکند. هیچ چیز همانند او نیست، و او شنوای بیناست.
«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ». چنین تفردی قرآن درست میکند. هنر قرآن این است که از آنور میگوید، از اینور میگوید، اینها را بزرگ میکند، باز میکند، حتی کاری میکند ذهنها به هم بریزد. ثمرهاش این است که باید بروی کلاس قرآن. به زبان شوخی میگویم ولی واقعاً همین است: مفسر قرآن لازم است و مفسرش هم این آدمها نیستند؛ مفسرش اهلبیتاند. باید بروی جایی تا دربیاید قرآن یعنی چه. همین نکته است که خدا برای من گذاشته.
خوض در آیات و حکمِ اعراض: انعام/۶۸
سورهٔ مبارکهٔ انعام را بیاورید. قرآن یک چیز دیگر است. من قربون این قرآن بروم، همهتان. آیهٔ شصت و هشت، صفحهٔ صد و سی و پنج، انتهای صفحه:
«وَإِذَا رَأَيْتَ ٱلَّذِينَ يَخُوضُونَ فِىٓ ءَايَٰتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّىٰ يَخُوضُوا۟ فِى حَدِيثٍ غَيْرِهِۦ ۚ وَإِمَّا يُنسِيَنَّكَ ٱلشَّيْطَٰنُ فَلَا تَقْعُدْ بَعْدَ ٱلذِّكْرَىٰ مَعَ ٱلْقَوْمِ ٱلظَّٰلِمِينَ» (انعام/۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کسانی را دیدی که در آیات ما فرو میروند [و یاوهسرایی میکنند]، از آنان روی بگردان تا به سخنی جز آن درآیند؛ و اگر شیطان از یادت برد، پس از یاد آمدن با گروه ستمکاران منشین.
وقتی دیدی دارند خوض در آیات ما میکنند — کسانی که فرو میروند در آیات ما؛ نه اینکه دارند دقت میکنند. خوض بیشتر مال کسانی است که میروند به استهزا بکشند و کفر کنند. مسخرهبازی دربیاورند روی دین: ببین این آیات اینجاست، اینش و آنش نمیخواند. «فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ» اعراض کن ازشان «حَتَّىٰ يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ» تا وارد گفتار دیگری شوند. هر جور میخواهید بفهمید که به متن سازگار باشد درست است: بلند شو از مجلس برو بیرون، یا اعراض کن وقتی وارد بحث دیگری شدند. نه اینکه اعراضِ کلی کنی و باز واردشان باشی.
گاهی کسانی که معروفاند به چهرهٔ مذهبی — ما هم تابلوییم دیگر، چارهای نیست — دنگشان میگیرد راجع به دین و اشکالات احکام، نه اینکه از آدم سؤال کنند؛ چون از سؤال خوششان میآید اساساً. میخواهند مسخرهبازی راه بیندازند. تا ما را میبینند بحث عوض میشود. میگوییم آقا بحث قبلیتان را بکنید. همان حرفهایی که راجع به آبِ پشت سد کرج داشتید همان را ادامه بدهید. تا آدم را میبینند انگار فکر میکنند یکی از نمایندگان خدا را دیدهاند؛ جای بحث هم نیست، فقط مسخرهبازی است.
وقتی جاهلان خطاب میکنند: قالوا سلاما
«وَعِبَادُ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى ٱلْأَرْضِ هَوْنًۭا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ ٱلْجَٰهِلُونَ قَالُوا۟ سَلَٰمًۭا» (فرقان/۶۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بندگانِ [خدای] رحمان کسانیاند که روی زمین به نرمی راه میروند و چون نادانان خطابشان کنند، سلام گویند.
«وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا». سلام علیکم. ولش کن؛ اینها جواب دادن ندارد. بعضی وقتها هی میگوییم غیرت دینی اجازه نمیدهد. طرف میگوید در خیابان جلوِ ناموسمان فحش میدهند چه کنیم؟ هیچ کار نکنیم؟ معلوم است آن آدم ابله است. یک موقع آمده تعرض کند، آدم دهانش را میبندد. ولی یک موقع در ماشین، ماشین جلو میپیچد، یک فحشی میدهد؛ بعضیها این فحشها مالِ دهنشان است. فکر میکند حالا باید بلند شود غیرت دینی و غیرت مردانهاش را اثبات کند. وقتی جاهل میآید، عباد الرحمن میگویند سلام.
سکوت اهلبیت هم الگوست، نه فقط فریاد
از خودم هم میپرسم: چطور ما همیشه از فریاد زدنِ ائمه الگوبرداری میکنیم و از سکوتشان هیچ الگوبرداری نمیکنیم؟ بیست و پنج سال امیرالمؤمنین علیهالسلام سکوت میکند؛ اینجا اصلاً الگو نیست. چهار سال و نه ماه که کار دستش است و به دلیلی حرفهایی میزند، آن الگو است. ده سال امام حسین علیهالسلام سکوتِ مطلق دارد؛ آنجا الگو نیست. دو سه ماه که بلند میشود داد میزند، آن الگو است. بالاخره امام الگو است یا نیست؟ اگر امام الگو است، سکوتش هم الگو است، فریاد زدنش هم الگو است. چرا فقط فریاد زدنش غیرت دینی است؟ چرا سکوتش غیرت دینی نیست؟ این چه روحیهای است که در ما پمپاژ کردهاند که اگر میخواهی دیندار باشی، دیندار بودن حتماً با یک سری فریاد زدنها و به صحنه آمدنها است؟ یک موقعی هم سکوت است.
به ما نامه نوشتهاند غیرت شیعی شما کجاست که اینقدر با اهل تسنن مسامحه میکنید در دانشگاه، در حرف زدنتان. من هر موقع میگویم عایشه امالمؤمنین، عمر رضیاللهعنه، میگویند غیرت دینیت کجا رفته؟ ببین آنجا که امام علی ابن ابیطالب نام سه تا از فرزندانش را ابوبکر و عمر و عثمان میگذارد، چرا این الگو نیست؟ ولی آن موقعی که برمیگردد به عثمان حرفی میزند که زندگی عثمان خلاصه میشود میان آشپزخانه و دستشویی، چرا آن الگو است و این نیست؟
اگر اقتضا کرد، اگر رهبر گفت انسجام اسلامی، ولایتپذیری یعنی همین؛ نه اینکه کل ولایتپذیری ما شده باشد بگوییم مشکلی نداریم با اهل تسنن، بعد برویم آنجا فحش بدهیم، مجلس بگیریم، لباس عوض کنیم، فسق و فجور کنیم به حساب مخالفت. چطور آنجا ولایتپذیری گل میکند که آقا دستور فریاد میدهد، اینجا که در این موقعیت تاریخی دستور به سکوت است گل نمیکند؟ معلوم است ولایتپذیری نداری؛ خودت را قبول داری. اگر توانستی بگویی عمر رضیاللهعنه، هنر کردهای. اهل تسنن سر کلاس مینشینند عمر رضیاللهعنه، عایشه امالمؤمنین. وقت سکوت است.
اونی که به تو قطرهقطره از تشیع دادهاند، خمرهخمرهاش را ما خوردهایم در شیعهگری. سکوت اهلبیت هم درس دارد. نه یک سکوتِ لوث؛ یک سکوتِ زیبا که بچسبد به همه و اتحادی درست کند. همین وقتی در بلوارهای تهران بیلبوردهای بزرگ میزدند «الویل کل الویل لمن رضی بقتلك یا فاطمة» و عکس خون و درِ سوخته، وقتی پیگیری شد دیدند سرِ دلارهای آمریکا درآمده: دارند زحمت میکشند و پول خرج میکنند که کل بلوار تهران بشود این. تو هم اسم بگذار مثل امیرالمؤمنین که اسم بچهاش را ابوبکر و عمر و عثمان گذاشت. حالا بگو عمر رضیاللهعنه، عایشه امالمؤمنین. خود قرآن هم گفته:
«ٱلنَّبِىُّ أَوْلَىٰ بِٱلْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ ۖ وَأَزْوَٰجُهُۥٓ أُمَّهَٰتُهُمْ ۗ وَأُو۟لُوا۟ ٱلْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَىٰ بِبَعْضٍۢ فِى كِتَٰبِ ٱللَّهِ مِنَ ٱلْمُؤْمِنِينَ وَٱلْمُهَٰجِرِينَ إِلَّآ أَن تَفْعَلُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَوْلِيَآئِكُم مَّعْرُوفًۭا ۚ كَانَ ذَٰلِكَ فِى ٱلْكِتَٰبِ مَسْطُورًۭا» (احزاب/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است و همسران او مادران ایشاناند؛ و خویشاوندان در کتاب خدا از مؤمنان و مهاجران به یکدیگر سزاوارترند، مگر آنکه به دوستانتان نیکی کنید؛ این در کتاب نوشته شده است.
«وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ». زنان پیامبر مادران شما هستند. بگو امالمؤمنین. تمام شد بحث. آدم نفهم را آدم خودش را درگیر نمیکند.
خیلی وقتها کرامتها در سکوت کردنها است. یکی تعریف میکرد در دورانی، با یکی از آن قچاقهای سبیلکلفت در اتوبوس دعوایش شد. نیقلیون را زد زیر گوش آن سبیلکلفته. این جواب نداد؛ سکوت کرد. آنقدر از سکوت این وحشت کرده بود که ایستگاه بعد پیاده شد رفت. همه مانده بودند. بعد همه ایول میزدند برای این. کسی نمیگفت عرضه نداشتی تو هم بزنی. این هم میشود کرامتهای آدم؛ اخلاق حمیدهٔ آدم.
«وَإِذَا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ» یعنی ولش کن؛ حتی تا «يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ». جواب نده. بعضی فکر میکنند حتماً هر چیزی من نمایندهٔ تامالاختیار اسلامم و باید هی دفاع کنم. بعضی هم نمیدانند در چه حدودی باید دفاع کنند و در چه حدودی نباید. از سر تا تهش هی دفاع میکنند. بعد طرف میگوید ریش زدن در اسلام چه اشکالی دارد؟ اشکال ندارد، خب بزن. تکلیف را مشخص کن.
یک زندگی به خاطر همین کارها به طلاق کشید؛ بنده در جریان مشاورهاش بودم. طرف با غیرت دینی شروع کرد هی با پدرِ خانمش بحث کردن. آدم با پدرِ خانمش بحث نمیکند؛ تشکر میکند. فقط. تا یک بحث اعتقادی، نظرشان این است. خیلی خب، نظرشان این است. گاهی مصلحتِ اهمی وجود دارد که تو نمیدانی. من درگیرِ همین مشاورهها هستم. خانم باور کنید نمیداند طرفِ کی را بگیرد. بحث آقایان با آقایان بالا میگیرد، به نقاط بحرانی میرسد؛ کل اعتقادات را باید یک دور دیگر درست کنی. خانم بیچاره وسط مانده، رابطهٔ داماد با پدر مخدوش شده، دارد عذاب میکشد. اعتقاد همهٔ عالم را قرار نیست درست کنی. با خانمِ خودت حرف میزنی.
یکی از مشکلات زندگیها این است که خانمهای مذهبی خیلی مایلاند آقایشان را اصلاح کنند، به راه هدایت بکشند، به صورت مستقیم. گرایش خیلی عمیقی است و یکی از گیرهای مشاوره است: هی میگوید فکر نمیکنی این آیه معنایش چیست؟ او فکر میکند ما نمیفهمیم. هی میخواهد اصلاح کند؛ آقایان هم خیلی بدشان میآید از اصلاح شدن توسط خانمشان. این باید جای دیگری اصلاح شود. این نفرتانگیز است برای آقایان. لااقل این را بدانید.
امالمؤمنین بودنِ عایشه با رضیاللهعنه بودنِ عمر خیلی فرق دارد. یک موقع رضیاللهعنه را آدم لزومی ندارد مفادش را اراده کند. گاهی با مولویهای اهل تسنن در مناطق مرزی مینشینی؛ عمر رضیاللهعنه، عایشه امالمؤمنین. امالمؤمنین را ممکن است او یک فکر بکند، مقام خاصی اراده کند؛ آدم این مقام را اراده نکند. رضیاللهعنه را هم مفادش را اراده نکن. لااقل نگو لعنت آسمان و زمین بر او. بگو جناب عمر. گاهی اوقات همین است.
فحش جوابش فحش است
«وَلَا تَسُبُّوا۟ ٱلَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ ٱللَّهِ فَيَسُبُّوا۟ ٱللَّهَ عَدْوًۢا بِغَيْرِ عِلْمٍۢ ۗ كَذَٰلِكَ زَيَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُمْ ثُمَّ إِلَىٰ رَبِّهِم مَّرْجِعُهُمْ فَيُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ» (انعام/۱۰۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی را که جز خدا میخوانند دشنام مدهید که آنان نیز از سرِ دشمنی و بیدانش خدا را دشنام دهند. اینگونه برای هر امتی عملشان را بیاراستیم؛ سپس بازگشتشان بهسوی پروردگارشان است و ایشان را به آنچه میکردند خبر میدهد.
فحش نده. فحش جوابش فحش است. قرآن است این. خود امیرالمؤمنین علیهالسلام وقتی در جنگ صفین سپاهشان داشتند فحش میدادند، فرمودند بدم میآید شما فحش میدهید؛ چرا به سپاه دشمن فحش میدهید؟ اقتضای زمانه الان این است که بگوییم جناب عمر. زیارت عاشورا را هم که میبرید به معقولات: اولاً این زیارت عاشورایی که متداول است، این واقعیت ندارد. اگر کسی زیارت عاشورای اصلی را با سند اصلی بخواهد، از خودم بگیرد به او بدهم. بخشهایی اضافاتِ زیارت عاشورا است؛ به خصوص همان تکههای لعنِ فلان. شرایط تاریخی، شرایط به شرایط، اینها همه بحث است. در چه شرایطی؟
آقای همت که در غیرت شیعیاش حرفی نیست. ما در مدرسهٔ عالی با آقای همت بودیم. تولد امام حسن عسکری علیهالسلام بود که همان شب، شب رحلت جناب عمر هم هست. آقای همت گفت بخوانید و خواندیم. در حجرهای نشسته بودیم، جمع طلبههای مدرسهٔ عالی. یکباره یکی از ته گفت: لعن به عمر. حاجآقا یک غیظی کرد، شروع کرد فحش را به این ملت کشیدن: نفهمها، بددهنها. شست اینها را گذاشت کنار. شما غلط میکنید این حرف را میزنید. آنقدر بد برخورد کرد که همه طلبهها مات شدند. با صدای بلند فریاد میکشید: غلط میکنی اصلاً چنین حرفی میزنی؛ بس که نفهمید. بعد زد و آمد بیرون، در را تق زد. همه مانده بودند آقای همت چه برخوردی کرد. ببینید علمای ما ایناند. سرِ جایش شیعهاند؛ سرِ جایش میدانند چه کار کنند. هر موقعیتی هم بوده، الان وقتش نیست. الان میرود روی آنتن تا یک حرفی، یک جوی راه بیفتد.
بعضیها هم تهمت است؛ ما حق تهمت زدن نداریم. رفته بودیم هیئتی. آقا میخواست از اول تا خط همه را لعن کند. بعد هی همه را گفت ولدالزنا. به چه مجوزی؟ تو مگر شاهد تولد اینها بودی؟ تاریخ اصلاً راجع به این ندارد. کسانی را گفت ولدالزنا که هیچکس از لحاظ تاریخی ندارد اینها ولدالزنایند. بعضی مثل عمرو عاص حرف و حدیثی درشان هست که معلوم نیست پدرشان که بوده؛ ولی دیگر همه را که نداریم. این تهمت است؛ حرفِ غیرواقع است. شاید پنجاه نفر را نام برد که همهشان ولدالزنا. ما شیعهٔ لذتِ تولّی داریم؛ ما تابعیم.
اگر شیطان از یادت برد: ادامهٔ همان حکم
این آیه را بخوانم و مفصلش بماند برای بعد؛ سه هفته تعطیل است و انشاءالله چهار هفتهٔ بعد ادامه میدهیم. همان آیهٔ انعام را دوباره ببینید. بخش دومش این است: «وَإِمَّا يُنسِيَنَّكَ الشَّيْطَانُ فَلَا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرَىٰ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ». اگر شیطان یادت برد پیامبر، کاری کرد که از یادت رفت و نشستی در مجلس اینها، بعد که یادت آمد بلند شو بیا بیرون. میان قوم ظالمین منشین. یعنی شیطان کاری کرده یکی از احکام از یاد پیامبر برود؛ در همین حد.
نساء/۱۴۰: مدنیِ همان حکم و معنای «مثلهم»
سورهٔ مبارکهٔ انعام مکی است. سورهٔ مبارکهٔ نساء مدنی است. آیهٔ صد و چهل، صفحهٔ صد:
«وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِى ٱلْكِتَٰبِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ يُكْفَرُ بِهَا وَيُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلَا تَقْعُدُوا۟ مَعَهُمْ حَتَّىٰ يَخُوضُوا۟ فِى حَدِيثٍ غَيْرِهِۦٓ ۚ إِنَّكُمْ إِذًۭا مِّثْلُهُمْ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ جَامِعُ ٱلْمُنَٰفِقِينَ وَٱلْكَٰفِرِينَ فِى جَهَنَّمَ جَمِيعًا» (نساء/۱۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی در کتاب بر شما نازل شده که چون شنیدید آیات خدا انکار و ریشخند میشود، با آنان منشینید تا به سخنی جز آن درآیند؛ که در آن صورت شما هم مانند ایشانید. بیتردید خدا منافقان و کافران را همگی در جهنم گرد میآورد.
«وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتَابِ»: بر شما در کتاب نازل شد، یعنی قبلاً نازل شد. «أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آيَاتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِهَا وَيُسْتَهْزَأُ بِهَا فَلَا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّىٰ يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ». قبلاً بهتان نازل شد و تکرار میکند. معنای خوض را عملاً در این آیه باز میکند: کفران میکنند، مسخره میکنند. باهاشان ننشینید تا وارد حدیث دیگری شوند. «إِنَّكُمْ إِذًا مِّثْلُهُمْ»: اگر بنشینی باهاشان شما هم به عینِ خودشانید؛ چون حضورت تحریک میکند آدمها را. یا اصلاً بنشینی دارند حرفی میزنند و تو اعراض نکنی، تو راضیای.
«الرَّاضِي بِفِعْلِ قَوْمٍ كَالدَّاخِلِ فِيهِ مَعَهُمْ» (روایت)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنکه به کار قومی خشنود باشد، همچون کسی است که با آنان در آن کار درآمده باشد.
«إِنَّ اللَّهَ جَامِعُ الْمُنَافِقِينَ وَالْكَافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعًا». این یعنی چه؟ مفصلش بعداً. اصلاً مخاطب خیلی از چیزها پیامبر است ولی پیامبر مخاطب نیست؛ مردم مخاطباند. و این را حالا خواهیم دید در آیات که کلاً هرچه میخواهد بگوید به پیامبر میگوید. مخاطب نه اینکه این آیه برای پیامبر است. برای همین میگوید قبلاً «وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتَابِ» بهتان گفتیم؛ الان مخاطب غیر پیامبر است. پیامبر مورد خطاب است فقط برای اینکه شاهدی باشد.
عنکبوت/۸: ایاکِ أعنی واسمعی یا جارة
عنکبوت آیهٔ هشت را ببینید تا متوجه شوید بعضی جاها اصلاً پیامبر مورد خطاب نیست. هرچه میخواهد به امت بگوید به پیامبر میگوید. سورهٔ مبارکهٔ عنکبوت، آیهٔ هشت؛ صفحهٔ سیصد و نود و هفت:
«وَوَصَّيْنَا ٱلْإِنسَٰنَ بِوَٰلِدَيْهِ حُسْنًۭا ۖ وَإِن جَٰهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِى مَا لَيْسَ لَكَ بِهِۦ عِلْمٌۭ فَلَا تُطِعْهُمَآ ۚ إِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (عنکبوت/۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و انسان را دربارهٔ پدر و مادرش به نیکی سفارش کردیم؛ و اگر آن دو بکوشند که چیزی را که بدان دانش نداری شریک من سازی، اطاعتشان مکن. بازگشت شما بهسوی من است، پس شما را به آنچه میکردید خبر میدهم.
«وَوَصَّيْنَا الْإِنسَانَ بِوَالِدَيْهِ حُسْنًا». ما انسان را توصیه کردیم که با والدینش نیک رفتار کند. «وَإِن جَاهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا»: اگر خواستند پدر و مادرت مشرکت کنند، تلاش کردند تو را نسبت به من مشرک کنند به چیزی که به آن علم نداری، اطاعتشان نکن. این پیامبر است؟ پیامبر اصلاً پدر و مادر ندارد که بخواهند این کار را بکنند. این اصلاً پیامبر نیست؛ فقط مخاطب پیامبر است.
به قول آن ضربالمثل عربی که ترکیاش هم هست: «إِيَّاكِ أَعْنِي وَاسْمَعِي يَا جَارَة». به تو میگویم دخترم؛ عروس خانم تو گوش کن. خیلی وقتها در تفسیر میگویند من بابِ ایاکِ أعنی واسمعی یا جارة. یعنی به تو میگویم دخترم، ولی عروس خانم تو گوش کن. این به پیامبر میگوید که به امت بگوید. این دیگر رسماً پیامبر نیست. چیزهای دیگر هم خواهیم دید.
خطبهٔ متقین: خدا از طاعت بینیاز است
یک صلوات بفرستید. اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. در صفات متقین این اولش را نخوانده بودیم. این پایهٔ معارف است. امیرالمؤمنین علیهالسلام به حرف درمیآیند و میفرمایند:
«أَمَّا بَعْدُ، فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى خَلَقَ الْخَلْقَ حِينَ خَلَقَهُمْ غَنِيًّا عَنْ طَاعَتِهِمْ، آمِنًا مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ، لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ وَلَا تَنْفَعُهُ طَاعَةُ مَنْ أَطَاعَهُ. فَقَسَمَ بَيْنَهُمْ مَعَايِشَهُمْ وَوَضَعَهُمْ مِنَ الدُّنْيَا مَوَاضِعَهُمْ. فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا أَهْلُ الْفَضَائِلِ: مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ، وَمَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ، وَمَشْيُهُمُ التَّوَاضُعُ» (نهجالبلاغه، خطبهٔ همّام)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما بعد: خدای سبحان چون آفریدگان را آفرید از طاعتشان بینیاز بود و از معصیتشان ایمن؛ زیرا معصیتِ نافرمان زیانی به او نمیرساند و طاعتِ فرمانبر سودی به او نمیبخشد. پس روزیهاشان را میانشان قسمت کرد و هر یک را در دنیا در جایگاه خود نهاد. پس پرهیزگاران در دنیا اهل فضیلتاند: سخنشان صواب است و پوشششان میانهروی و راه رفتنشان فروتنی.
ببینید این پایهٔ اصلاً معارف دینی است. خدا خلق کرد وقتی خلق کرد، «غَنِيًّا عَنْ طَاعَتِهِمْ»: اصلاً به طاعت کسی احتیاج ندارد. «آمِنًا مِنْ مَعْصِيَتِهِمْ»: از معصیت همه ایمن است. یعنی هر که گلی به سر خودش میزند به سر خودش میزند. اصلاً به خدا ارتباط ندارد این کارها. فکر نکن آبی به آسیاب خدا میریزی؛ بیا خدا را کمک کردیم. ببین اگر هم میگوید:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِن تَنصُرُوا۟ ٱللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ» (محمد/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، اگر خدا را یاری کنید شما را یاری میکند و گامهایتان را استوار میدارد.
«إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ» آن حدود میانی بحث است؛ بگذارید سرِ جای خودش. یعنی کمک به خدا ندارید. کسی خدا را کمک نمیکند. «آمِنًا»: هر که کاری کردی برای خودت کردی. چرا؟ «لِأَنَّهُ لَا تَضُرُّهُ مَعْصِيَةُ مَنْ عَصَاهُ»: یک لطمه نمیزند. هر کس اطاعت کند چیزی به خدا نمیرسد. گر جملهٔ کائنات کافر گردند، بر دامن کبریاش ننشیند گرد. فقط به خاطر تو است.
لذا این عبارات تکراریِ قرآن است:
«مَّنِ ٱهْتَدَىٰ فَإِنَّمَا يَهْتَدِى لِنَفْسِهِۦ ۖ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا ۚ وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌۭ وِزْرَ أُخْرَىٰ ۗ وَمَا كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّىٰ نَبْعَثَ رَسُولًۭا» (اسراء/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که راه یابد تنها به سود خویش راه یافته و هر که گمراه شود تنها به زیان خویش گمراه شده است؛ و هیچ بردارندهای بار دیگری را برنمیدارد؛ و ما عذابکننده نبودیم تا پیامبری برانگیزیم.
«مَنِ اهْتَدَىٰ فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا».
«فَلَمَّآ أَنجَىٰهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِى ٱلْأَرْضِ بِغَيْرِ ٱلْحَقِّ ۗ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنَّمَا بَغْيُكُمْ عَلَىٰٓ أَنفُسِكُم ۖ مَّتَٰعَ ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا ۖ ثُمَّ إِلَيْنَا مَرْجِعُكُمْ فَنُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (یونس/۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون نجاتشان داد، ناگاه در زمین به ناحق سرکشی میکنند. ای مردم، سرکشیتان تنها به زیان خودتان است؛ بهرهٔ زندگی دنیاست؛ سپس بازگشتتان بهسوی ماست، پس شما را به آنچه میکردید خبر میدهیم.
«إِنَّمَا بَغْيُكُمْ عَلَىٰ أَنفُسِكُمْ». ببین به ضرر خودت است. به خدا هیچی نمیرسد. این باید جا بیفتد که به خدا هیچی نمیرسد از کارهای ما. هیچ نفعی خدا از کار ما نمیبرد. هیچ ضرری هم نمیبیند.
حالا میفرماید روزیهاشان را خدا تقسیم کرده و موضعهاشان را در دنیا تعیین کرده. یکی رئیس است یکی مرئوس. خدا بعضی را مرئوس آفریده بعضی را رئیس. اصلاً در تقدیرش این تقدیر شده. یکی زن میکند یکی مرد؛ یک موقع شهری میشود یک موقع روستایی؛ یک موقع سیاه یک موقع سفید. اینها ملاک نیست. «فَالْمُتَّقُونَ فِيهَا أَهْلُ الْفَضَائِلِ»: متقون اهل فضائلاند. منطقشان صواب است و لباسشان اقتصاد و مشیشان تواضع. تا اینجا که خدا موضعهای آدمها را تعیین میکند. تا یک حد تلاش ارزش ندارد که کی موضعش چیست: رئیس است، مرئوس است، شاگرد است، استاد است، سفید است، سیاه است، قدبلند است، قدکوتاه است، زن است، مرد است، شغلش چیست. آنچه مهم است اهل فضائل بودن است. این فضائل گیر همه میآید؛ گیر عدهٔ خاصی نمیآید. آنها تقدیراتی است که خدا داده.
بسط و قدرِ رزق: هر دو ابتلاء است
خدا به تو گفته:
«وَلَا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَىٰ عُنُقِكَ وَلَا تَبْسُطْهَا كُلَّ ٱلْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُومًۭا مَّحْسُورًا» (اسراء/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دستت را به گردنت زنجیر مکن و آن را یکسره مگشای که ملامتزده و حسرتزده بنشینی.
نه دست به گردنت ببند که انفاق نکنی، نه چنان انفاق کن که آخرش ببینی غلطی کردهای و ملوم و محسور بنشینی. انفاق را بکن. ولی آیهٔ بعد:
«إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ ٱلرِّزْقَ لِمَن يَشَآءُ وَيَقْدِرُ ۚ إِنَّهُۥ كَانَ بِعِبَادِهِۦ خَبِيرًۢا بَصِيرًۭا» (اسراء/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بیتردید پروردگارت روزی را برای هر که بخواهد گشاده میدارد و تنگ میگیرد؛ او به بندگانش آگاه بیناست.
«إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَن يَشَاءُ وَيَقْدِرُ. إِنَّهُ كَانَ بِعِبَادِهِ خَبِيرًا بَصِيرًا». خدا عباد خودش را میشناسد. خدا عدهای را بسط رزق میدهد، عدهای را رزقشان تنگ میگیرد. دست تو هم هست: تو به خودت کمک کن. ولی خدا عدهای را با رزق کم آفریده؛ اصلاً اینگونه آفریدهشان، کمروزیاند. عدهای پرروزیاند. بعضی با فقر امتحان میشوند، بعضی با روزی. همه دارند امتحان میشوند. عدهای مبتلای به فقرند، عدهای مبتلای به ثروت؛ همه مبتلایند. هیچ برتری کسی به کسی هم نیست. خدا کار خودش را میداند چه طور انجام بدهد. تو انفاقات را میبری؛ خدا عدهای را در قبض مالی نگه میدارد و عدهای در ثروت امتحان میشوند. چرا؟ چون خبیر بصیر است؛ با بندهاش چه طور رفتار کند خودش میداند.
در این فضا فکر کن دین را. تو انفاق میکنی، خدا قبض و بسط میکند. هر دو ابتلاء است. نه فقر فضیلتِ استقلالی است نه ثروت. ملاک اهل فضائل بودن است.
دعا و حسن ختام
خدا ما را ببخشد و بیامرزد. قلب نازنین امام زمان ارواحنا فداه را از ما راضی و خشنود بدار. ما را سرباز تماموقت امام زمانمان قرار بده. ما را به معارف نورانی قرآن و اهلبیت عالم و عامل بفرما. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از معارف نورانی قرآن و اهلبیت کوتاه نگردان. خدا موانع ازدواج و اشتغال و مسکن جوانان را به فضل و کرم از پیش پا بردار. به هر زندگی که تشکیل شده، زندگی خوش و آبرومند، آنگونه که مرضی رضای تو است، عنایت بفرما. هر خیر و حسنهای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام عاید و واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب را در پناه خود حفظ و تأیید بفرما. همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذویالحق، پدر و مادرها و معلمانمان را سر سفرهٔ بیکران اباعبدالله الحسین مهمان بگردان. مقام شهدا را عالیتر بفرما و ما را به ایشان ملحق بگردان؛ بحق النبی و آله. الفاتحة مع الصلاة.
پاورقی توضیحی: متنِ این درسگفتار بر پایهٔ پیادهسازیِ صوتی و گفتارِ شفاهیِ استاد ویرایش و به نثرِ کتابی و آموزشی تنظیم شده است. برای پرهیز از گسستِ مباحث، پرسشوپاسخها و گفتگوهای حاضران تفکیک و حذف گردیده است. متنِ عربیِ آیات و روایاتِ موردِ اشاره به صورتِ کامل و مستند درج شده و ترجمههای ذیلِ متونِ عربی توسط مدل جهت تسهیل در مطالعه افزوده شده است.